شامِ آخر
335 subscribers
30 photos
9 videos
11 links
Azadchehr | they/them | Writer
Humanities student.
Bot: @Azadchehrbotbot
Private: https://t.me/+1aYILdhn6aM4Y2Jk
Download Telegram
من باور دارم که هیچ چیز بُهت انگیز تر از آدمی نیست که خود را دیروز باخته و امروز خویش را از نو ساخته است! سموم روانش را چون جوهر بر ورق دفترش پیاده کرده است و حال خالی از ایده است، در انتظار روزگاری که پندی نو به او بدهد. پندی نو برای نهادی نو. من باور دارم که هیچ چیز شگفت انگیز تر از آدمی نیست که که بر رذالت خویش آگاه است و عمری را صرف بهبود می‌کند، در تلاش برای ساخت سرشتی که شایستهٔ دیدگانی زنده باشد.
🔥3🕊2💘2👌1
مگر چنین نیست که انسان با گذشتگان — چون تن با زخم پیوند دارد؟ زمانی فرا خواهد رسید که گذشتنِ دوره‌ای آزاردهنده و به فراموشی سپرده شدنِ گذشته‌ای رنج آور ارزش جدایی پاره ای از تن را دارد گرچه خون‌ و اشک‌هایی‌ست که باید بریزند و فریاد هایی‌ست که از درد بر هوا خواهند رفت!
🕊6💘2
من اندوهی دارم که ز دردش مدام رکیذ می‌کنم. اطراف خود بی‌هدف قدم بر می‌دارم و آنقدر می‌گویم تا غرق در واژگان شوم. آه! چارهٔ من چیست؟ چنان پرسیدم و چنین شنیدم که بر زبانی غریب مسلط شو و هرگز از غم سخن گفتن را در آن زبان نیاموز. همین است تدبیر من، همین است حیله من تا بگریزم از خود باختگی!
🕊5💘2✍1
اما افسوس که نمی‌دانم چطور خود را بسازم، هنوز که هنوز است در این جسم سرد و پوچ می‌زی‌ام و با خود می‌گویم حال که گریخته‌ام از برِ گذشتگان، با این تنِ بی نهاد چه کنم؟!
🕊5💘2
🏆8🕊2🍾2
مرا از میان دستان سرد این پیکر بی‌جان نجات بده، نمی‌دانم چرا خود را در آغوش می‌گیرم. شاید از بی‌کسی باشد شاید از آنجایی که خود را شایسته هیچ نوازش و بوسه ای نمی‌دانم. من به نخستین معشوق خود آسیب رساندم و زخم عشق بر تنش گذاشتم، افسوس که قطره ای اشک نریخت و من را با مجنون درونم تنها گذاشت. حال من هستم و دستان سردم. گمانم قرار بود عشق ورزیدن را به تن خویش بیاموزیم و برای یک بار هم که شده یار خود را زخمی نکنم. اکنون من از شیفتگی او می‌ترسم، من از منِ عاشق هراس دارم.
2🕊13❤‍🔥3🍾3
بیهوده خود را تبرئه نکن، توبه را چه حاجتی‌ست؟
گناه تو کجا بود ای مرد؟! گناهکار آنی‌ست که تو را خطاکار می‌نامد. ریخته‌ای خون آنی را که شرابش خون بی‌گناه است، دستان آغشته به خونت را می‌بایست بوسید.
تورا نه قاتل می‌نامند نه بزهکار. جهان را ز کثافت پالوده ای، چنین است آغاز داستان یک درستکار.
در راه خدا نیست، نه، خدای این‌ها چه می‌داند از سرشت انسان؟!
این روز ها دیگر هر ابلهی پا می‌گذارد میان بشریت و ادعا می‌کند که آری من فرستادهٔ والا ترین ها هستم و حال آنچه می‌گویم درست است.
خود را ببین، خود را بفهم! خموش چاقو بدست شاهرگ پست فطرتی را بریده‌ای که دیر یا زود خود تو را که هیچ، کودکان زبان‌بسته و زنان پاکدامن را نیز سلاخی می‌کرد.
گر سرت ببرند، بر طناب دار سر به نیست شوی و یا حتی اگر زبانت را ببرند، جهان را ز آلودگی پالوده ای.
خود را ببین، سر در آستانِ انسانیت خم کرده‌ای، ای مرد. سرت را می‌بایست بوسید.
🕊8❤‍🔥1🍾1
اکتبر عزیزم، بگذار امسال من عاشق تو باشم. درست مانند همیشه، روز به روزت در زندگینامه کوچکم در دفترم که هیچ، در روحم نیز جای داشته باشد.
🕊6🏆1
اکتبر سال پیش من عاشق بودم و دیوانه، مجنون خود و افکار و آنی بودم که حال هرآنچه دارم از اوست! امسال نه او را می‌بینم و نه عاشقم، آه نه، اشتباه میکنم، من عاشقم درست مانند همیشه. دقیق نمی‌دانم عاشق این فصلم یا که او، یا که جفتش باشد، چرا که اکتبر سال پیش ماهی بود که او در روزگارم ظهور کرد. اثرش هنوز باقیست و من عاشقش هستم، عاشق این ماه و هرآنچه که از اوست!
🕊7🏆1
این روز ها خود را درگیر یک مشت افکار چرند کرده‌ام که خود مطمئن نیستم به آنها باور دارم یا که خیر. شاید من فکر می‌کنم تا خود را به اینکه هنوز زنده و آگاه هستم یقین دهم. آیا من آگاه هستم؟ آیا چنین نبوده که انسان محدود به جسمش است و ذهنیتی فراتر از آنچه بر زبان می‌آورد دارد؟ آیا چنین نبوده که خدا همان منِ آگاه تر ورای خویش است که بر من حاکمیت دارد؟ بر روانم، بر آگاهی‌ام و همه چیزم تسلط دارد و بنابر همین دلیل است که نمی‌توانم از آنچه می‌دانم بیشتر بدانم و فقط می‌دانم که نمی‌دانم. آیا این دانستن خود غریزه نیست؟ گفته‌اند انسان پیشرفته ترین موجود زمین است و مترقی ترین پدیده. آیا این سخن خود از غریزه نیست؟ آیا تمام آنچه که می‌گوییم، آنچه که می‌پنداریم خود از غریزه انسانی نیست؟ آیا اینکه ذهنیت خود را ضد غریزه حیوانی می‌دانیم خود از حماقت انسانی، چیزی شبیه به غریزه نیست؟
خدا کیست و کجاست و همین سؤال ثابت می‌کند یا ذهن ما محدود به مغز نادان و دیدگان کورمان شده یا که ندانستن پاسخ این پرسش از قبل تعیین شده است. آیا کردار ما برای آن خدا چون غریزه حیوانی نیست؟ ما به موجودات پست می‌خندیم و با خود می‌گوییم چه خوب است که عقل داریم اما آیا همین ادعا برای آنچه ورای ما است چون غریزه‌ای مضحک نیست؟
🕊3🏆3🍾2
شاید همه چیز یک دروغ باشد. لحظات، گفته‌ها، باور ها و هرآنچه که انسانی می‌نامیم، شاید هیچ‌کدام آن طور که یقین داشتم وجود نداشته است. شاید همه‌اش یک واقعیت بوده‌است. و واقعیت محض برای من دروغی بیش نیست، آنکه انسان یک رؤیاپرداز نباشد برای من واقعیتی‌ست به تلخی چندین سال زندگی با باوری دروغین. من از واقعیت هراس دارم، از آنکه در یک لحظه پی ببرم محدود به زمان و حقیقت جهان، واقعیت زمین و پدیده ها هستم نفرت دارم و ای کاش این جهان یک رؤیا باشد و اگر چنین نباشد زندگی‌ام چیزی مگر یک دروغ نیست.
🕊5🏆3🍾2
با تماااام وجودم امیدوارم رتبه مد نظرتون رو آورده باشید
❤‍🔥6