شامِ آخر
328 subscribers
31 photos
8 videos
10 links
Azadchehr | they/them | Writer
A young person trying to better understand philosophy.
Private: https://t.me/+1aYILdhn6aM4Y2Jk
Download Telegram
روز چیزیه که باعث شد درون خودم رو بشناسم.
🕊9
۲۷ شهریور، روز شعر و ادب پارسی.
❤‍🔥13
کلیسای سنت پترزبورگ
پاهات رو بکوب زمین و بگو " من اینجام. "
روزی فرا خواهد رسید که بر زانو می‌افتم و اشک می‌ریزم، به جهان خود می‌نگرم و میبینم که زمین من، همان سرزمینی‌ست که درونش زنده هستم، جان گرفته‌ام و مرا مسحور زیبایی‌اش کرده است! گرچه در این مدت من مفقود شده بودم؛ نه حتی خود نمی‌دانستم کجا هستم و من چه کاره‌ام؟
آن روز شاخه گلی در دست میگیرم و برگ هایش را لمس می‌کنم، گلپر هایش را نوازش و آن را می‌بویم. آه استشمام آن؛ لطیفی و رنگ و روی آن! درونم زنده است. هرآنچه که زیبا است، هرآنچه که می‌دانم از این زمین بی نظیر است! من نیز زاده همین دیار هستم. همین کرهٔ کوچک.
چه کسی مرا آفریده؟! و چنین مرا گمراه و احمق کرده است که از یاد ببرم حتی نام او چیست! یا که شاید او نامی ندارد. او اینجا نیست. نه در کنار من و نه در ورای این شاخه گل. نه بر تارک جهان و نه در کتاب های قدیس. او جایی نیست بلکه درون من؛ او منم و من کسی هستم که او را زنده می‌نامد، آگاه و طوری که بتواند مرا بنگرد.
این من هستم و انسان ها که برای گلبرگ های این موجود کوچک یک توصیف در نظر گرفته‌ایم، این من هستم و انسان ها که تحفه دادن این گیاه را عاشقانه نامیده‌ایم و پس از بوییدنش دیگری را بوسیده‌ایم.
آری حالا می‌دانم که این جهان رنگ دارد چرا که من چشم دارم، صدا دارد چرا که من گوش دارم و همه چیز این سرزمین از آن من و ماهیت من از برای این جهان است. حال من از گناه غافلی تبرئه شده‌ام؛ من یک انسان هستم، پاهای خود را بر زمین می‌کوبم و فریاد می‌زنم: ای زمین، من اینجا هستم!
1
ممنون از مهیار که ساده ترینِ نوشته‌هاش جرقه ای درون نویسنده هاست.
The blossoms in my art
by @1dontknows
مرا عاشق کن! بی عشق مگر نثری ملال‌آور و پوچ نیستم.
مرا عاشق کن که جانم با یارم زنده باشد، بر نخستین ورق کتابهایم نام یارم باشد، هر گلی که دارم ارمغانی برای او باشد.
مرا عاشق کن ای الههٔ عشق، بگذار قلمم به شوق دیگری بنویسد و واژگان اشعارم معنا یابند، مراد من جز تار مویی نیست که نوازش کنم و جز یک دست نیست که ببوسم.
مرا عاشق کن، می‌خواهم که بهار نقش لحظاتمان باشد و پاییز یادآور اولین دیدارمان.
مرا عاشق کن، ای الههٔ زیبایی؛
مرا عاشق کن که بی عشق مگر نثری ملال‌آور و پوچ نیستم.
🕊5🍾1
آه پاییز، درود بر تو!
🕊3❤‍🔥2😭1
هیچوقت فکر نمی‌کردم دوره ای برسه که داخل مدرسه بهم بگن بنظر میاد آلبر کامو و صادق هدایت می‌خونی و دقیقا بزنن به هدف. حتی فکر نمی‌کردم متوجه بشن عاشق فلسفه و چیزای کلاسیک هستم. توی همون روز اول دوستانی پیدا کردم که من رو به طرز شگفت انگیزی خوب شناختن.
واقعا برای شروع روز فوق العاده ای بود.
🕊10🏆2
توی اتوبوس یک بچه خیلی خیلی بامزه کلاس سومی شروع کرد با ذوق قورباغه کوچیکی که دوستش درست کرده بود رو نشونم می‌داد و از این حرف میزد که چقدر مدرسه رو دوست داره و با چه ذوقی دیشب وسایلش رو آماده کرده. به آرومی بهش گوش میدادم و از سیسی (اسم قورباغه‌اش بود) خیلی حرف میزد. می‌گفت میخواد بره خونه رنگش کنه. گفت غذاش کاغذ کوچولوـه ولی انگشتم توی دهنش جا میشه. منم خندیدم و گفتم مراقب باش گازت نگیره.
خلاصه انقدر حرف زدیم که متأسفانه از ایستگاهی که باید پیاده میشدم رد شدیم و دیگه مجبور شدم سریع پیاده بشم و سر سری باهاش خداحافظی کردم. حیف، حتی نشد درست حسابی از سیسی کوچولو خداحافظی کنم.
🕊1💘1
با خودم فکر میکنم چقدر بچه ها پر از زندگی هستن، سرشار از امید، همه‌اشون دید تازه ای به جهان دارن و بی‌گمان از ما خیلی بیشتر میفهمن. زندگی هنوز از نظرشون تکراری نشده و حتی یک قورباغه کوچیک هم براشون جای ذوق داره. چطور بعضی آدم ها دلشون میاد اذیتشون بکنن؟ ما تازه باید از بچه ها یاد بگیریم که زندگی یعنی چی. باید با دید تازه به دنیا نگاه کنیم، جوری که انگار یک بچه کلاس سومی هستیم و یک قورباغه کاغذی به نام سیسی هدیه گرفتیم که کاغذ های کوچولو میخوره و ممکنه انگشتمون رو گاز بگیره.
💘3🕊1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🕊1
من باور دارم که هیچ چیز بُهت انگیز تر از آدمی نیست که خود را دیروز باخته و امروز خویش را از نو ساخته است! سموم روانش را چون جوهر بر ورق دفترش پیاده کرده است و حال خالی از ایده است، در انتظار روزگاری که پندی نو به او بدهد. پندی نو برای نهادی نو. من باور دارم که هیچ چیز شگفت انگیز تر از آدمی نیست که که بر رذالت خویش آگاه است و عمری را صرف بهبود می‌کند، در تلاش برای ساخت سرشتی که شایستهٔ دیدگانی زنده باشد.
🔥2🕊2👌1
مگر چنین نیست که انسان با گذشتگان — چون تن با زخم پیوند دارد؟ زمانی فرا خواهد رسید که گذشتنِ دوره‌ای آزاردهنده و به فراموشی سپرده شدنِ گذشته‌ای رنج آور ارزش جدایی پاره ای از تن را دارد گرچه خون‌ و اشک‌هایی‌ست که باید بریزند و فریاد هایی‌ست که از درد بر هوا خواهند رفت!
🕊5
من اندوهی دارم که ز دردش مدام رکیذ می‌کنم. اطراف خود بی‌هدف قدم بر می‌دارم و آنقدر می‌گویم تا غرق در واژگان شوم. آه! چارهٔ من چیست؟ چنان پرسیدم و چنین شنیدم که بر زبانی غریب مسلط شو و هرگز از غم سخن گفتن را در آن زبان نیاموز. همین است تدبیر من، همین است حیله من تا بگریزم از خود باختگی!
🕊31
اما افسوس که نمی‌دانم چطور خود را بسازم، هنوز که هنوز است در این جسم سرد و پوچ می‌زی‌ام و با خود می‌گویم حال که گریخته‌ام از برِ گذشتگان، با این تنِ بی نهاد چه کنم؟!
🕊2
شامِ آخر
Nick Drake – Place to Be
می‌خواهم آن مردِ رودخانه را ببینم
می‌خواهم هرچه در توان دارم به او بگویم، درباره‌ی آن ممنوعیت، برای حسِ آزادی.
🕊3