دست کشیدم بر روی رخسار خویش و دیدم که میسوزم از خشمی معضل، خشمی طاقت فرسا. بیگمان خون درونم میجوشید، به گلویم میرسید و احساس میکردم که بغض مرا خواهد بلعید و با دیدگانم چیزی مگر نفرت اطراف خود نخواهم دید.
وانگهی قطره اشکی را احساس کردم که سرد بود، به سردی دانه برف های کوچکِ زیبا و به سبکی دستانی که به لرزه آمده بودند.
من پوسیده بودم و داشتم از بین میرفتم، پوچی وجودم را به تاریکی سوق میداد و احساس میکردم زیر بارِ خشم تلف میشوم. اما این قطره اشک، آه این مروارید کوچک شفاف! تمام آنچیزیست که درون من زنده مانده است. شاید دل من هنوز پاک باشد، شاید قلب من هنوز میتپد، شاید چشمانم انعکاسی از غمی باشند که درون خشمم نهفته است و حال مرا نجات خواهد داد.
میخواهم گریه کنم، فریاد بزنم، میخواهم غم تبِ خشم مرا پاشویه کند و بگذارد باری دیگر احساس کنم تنی دارم که نوازش شود و بوسیده، تنی دارم تا در آغوش گرفته شود و دوست بدارد.
مهتاب بر من میتابد، من تنها هستم با وجودی که حال از خونخواری که یارِ تباهیست جان به در برده، خونخواری که من خشم مینامم. من از خشم میترسم! یا مرا میکشد یا دیگران را. البته، قتل دیگران را که گردن نمیگیرد. چون جنون درونم جان میگیرد و دستانم را به خون آلوده میکند و مرا با تنی که نمیداند زنده است یا مرده تنها میگذارد.
اما اکنون، دیگر جای نگرانی نیست.
قطره اشک سرد به گوشم میرسد و میگذارد مو به تنم سیخ شود و نیشم تا بناگوش باز.
من زنده هستم، آه ای تن. ای من. زنده هستم و از این بابت بسی خرسند.
وانگهی قطره اشکی را احساس کردم که سرد بود، به سردی دانه برف های کوچکِ زیبا و به سبکی دستانی که به لرزه آمده بودند.
من پوسیده بودم و داشتم از بین میرفتم، پوچی وجودم را به تاریکی سوق میداد و احساس میکردم زیر بارِ خشم تلف میشوم. اما این قطره اشک، آه این مروارید کوچک شفاف! تمام آنچیزیست که درون من زنده مانده است. شاید دل من هنوز پاک باشد، شاید قلب من هنوز میتپد، شاید چشمانم انعکاسی از غمی باشند که درون خشمم نهفته است و حال مرا نجات خواهد داد.
میخواهم گریه کنم، فریاد بزنم، میخواهم غم تبِ خشم مرا پاشویه کند و بگذارد باری دیگر احساس کنم تنی دارم که نوازش شود و بوسیده، تنی دارم تا در آغوش گرفته شود و دوست بدارد.
مهتاب بر من میتابد، من تنها هستم با وجودی که حال از خونخواری که یارِ تباهیست جان به در برده، خونخواری که من خشم مینامم. من از خشم میترسم! یا مرا میکشد یا دیگران را. البته، قتل دیگران را که گردن نمیگیرد. چون جنون درونم جان میگیرد و دستانم را به خون آلوده میکند و مرا با تنی که نمیداند زنده است یا مرده تنها میگذارد.
اما اکنون، دیگر جای نگرانی نیست.
قطره اشک سرد به گوشم میرسد و میگذارد مو به تنم سیخ شود و نیشم تا بناگوش باز.
من زنده هستم، آه ای تن. ای من. زنده هستم و از این بابت بسی خرسند.
🕊8
کلیسای سنت پترزبورگ
پاهات رو بکوب زمین و بگو " من اینجام. "
روزی فرا خواهد رسید که بر زانو میافتم و اشک میریزم، به جهان خود مینگرم و میبینم که زمین من، همان سرزمینیست که درونش زنده هستم، جان گرفتهام و مرا مسحور زیباییاش کرده است! گرچه در این مدت من مفقود شده بودم؛ نه حتی خود نمیدانستم کجا هستم و من چه کارهام؟
آن روز شاخه گلی در دست میگیرم و برگ هایش را لمس میکنم، گلپر هایش را نوازش و آن را میبویم. آه استشمام آن؛ لطیفی و رنگ و روی آن! درونم زنده است. هرآنچه که زیبا است، هرآنچه که میدانم از این زمین بی نظیر است! من نیز زاده همین دیار هستم. همین کرهٔ کوچک.
چه کسی مرا آفریده؟! و چنین مرا گمراه و احمق کرده است که از یاد ببرم حتی نام او چیست! یا که شاید او نامی ندارد. او اینجا نیست. نه در کنار من و نه در ورای این شاخه گل. نه بر تارک جهان و نه در کتاب های قدیس. او جایی نیست بلکه درون من؛ او منم و من کسی هستم که او را زنده مینامد، آگاه و طوری که بتواند مرا بنگرد.
این من هستم و انسان ها که برای گلبرگ های این موجود کوچک یک توصیف در نظر گرفتهایم، این من هستم و انسان ها که تحفه دادن این گیاه را عاشقانه نامیدهایم و پس از بوییدنش دیگری را بوسیدهایم.
آری حالا میدانم که این جهان رنگ دارد چرا که من چشم دارم، صدا دارد چرا که من گوش دارم و همه چیز این سرزمین از آن من و ماهیت من از برای این جهان است. حال من از گناه غافلی تبرئه شدهام؛ من یک انسان هستم، پاهای خود را بر زمین میکوبم و فریاد میزنم: ای زمین، من اینجا هستم!
آن روز شاخه گلی در دست میگیرم و برگ هایش را لمس میکنم، گلپر هایش را نوازش و آن را میبویم. آه استشمام آن؛ لطیفی و رنگ و روی آن! درونم زنده است. هرآنچه که زیبا است، هرآنچه که میدانم از این زمین بی نظیر است! من نیز زاده همین دیار هستم. همین کرهٔ کوچک.
چه کسی مرا آفریده؟! و چنین مرا گمراه و احمق کرده است که از یاد ببرم حتی نام او چیست! یا که شاید او نامی ندارد. او اینجا نیست. نه در کنار من و نه در ورای این شاخه گل. نه بر تارک جهان و نه در کتاب های قدیس. او جایی نیست بلکه درون من؛ او منم و من کسی هستم که او را زنده مینامد، آگاه و طوری که بتواند مرا بنگرد.
این من هستم و انسان ها که برای گلبرگ های این موجود کوچک یک توصیف در نظر گرفتهایم، این من هستم و انسان ها که تحفه دادن این گیاه را عاشقانه نامیدهایم و پس از بوییدنش دیگری را بوسیدهایم.
آری حالا میدانم که این جهان رنگ دارد چرا که من چشم دارم، صدا دارد چرا که من گوش دارم و همه چیز این سرزمین از آن من و ماهیت من از برای این جهان است. حال من از گناه غافلی تبرئه شدهام؛ من یک انسان هستم، پاهای خود را بر زمین میکوبم و فریاد میزنم: ای زمین، من اینجا هستم!
1
مرا عاشق کن! بی عشق مگر نثری ملالآور و پوچ نیستم.
مرا عاشق کن که جانم با یارم زنده باشد، بر نخستین ورق کتابهایم نام یارم باشد، هر گلی که دارم ارمغانی برای او باشد.
مرا عاشق کن ای الههٔ عشق، بگذار قلمم به شوق دیگری بنویسد و واژگان اشعارم معنا یابند، مراد من جز تار مویی نیست که نوازش کنم و جز یک دست نیست که ببوسم.
مرا عاشق کن، میخواهم که بهار نقش لحظاتمان باشد و پاییز یادآور اولین دیدارمان.
مرا عاشق کن، ای الههٔ زیبایی؛
مرا عاشق کن که بی عشق مگر نثری ملالآور و پوچ نیستم.
مرا عاشق کن که جانم با یارم زنده باشد، بر نخستین ورق کتابهایم نام یارم باشد، هر گلی که دارم ارمغانی برای او باشد.
مرا عاشق کن ای الههٔ عشق، بگذار قلمم به شوق دیگری بنویسد و واژگان اشعارم معنا یابند، مراد من جز تار مویی نیست که نوازش کنم و جز یک دست نیست که ببوسم.
مرا عاشق کن، میخواهم که بهار نقش لحظاتمان باشد و پاییز یادآور اولین دیدارمان.
مرا عاشق کن، ای الههٔ زیبایی؛
مرا عاشق کن که بی عشق مگر نثری ملالآور و پوچ نیستم.
🕊4🍾1