امروز برای پدر سخن گفتم از آنکه اطمینان دارم چیزی فراتر از درک انسان بر ما حاکم است، چیزی که حقیقت وجودمان را تعیین میکند و ما را معنایی برای زنده بودن میدهد. من به خانه رفتم و او شب برگشت، گیج بود و پس از مدتی به من گفت که ساعتهاست ذهنش را درگیر کردهام. آه پدر تو تازه اول راه هستی، از من فقط یک بخش کوچک را فهم کرده ای.
🕊4✍3
نسیم سرد تنم را میلرزاند، میدانم که زمان من سر رسیده است
آهسته آهسته قدم بر میدارم، گویی هر قدم به دنبال ریتم یک ترانه است، ترانه ای برای زمان من. زمانی که سر رسیده است.
موهایم ژولیده است، چشمانم خمار. لبهایم پوسیدهاند. شاید اثر بوسهٔ این زمانه باشد، زمانی که به آخر رسیده است.
انگشتانم جان دارند، گرچه از سرما بیحس شدهاند. آنها میدانند که دورهٔ گرمایی دلسرد کننده به پایان رسیده است، زمان سرماییست که روحم را گرما میبخشد؛ زمان من سر رسیده است.
پروردگارا، روح مرا قلم خود بنام، رنگ و روی این فصل زبان سخن گفتن من است. با ترانههایش عشق میورزم، با بارانش اشک میریزم، با وجودش زندگی میکنم. حال میدانم که زنده هستم، چرا که زمان من سر رسیده است.
پوچ و گرفتارم، زنهار که وجودم را شعری میکنم از آن این فصل. شاید این شعر اشک کسی را در آورد، شاید معشوق مرا در ماه مهر یابد. آه ای معشوق، کجایی! زمان تو به پایان رسیده، حال نوبت من است که خود را با هر نسیم از این فصل، به یادت آورم.
پروردگارا، گفتارم را سرودی برای آغاز این زمان قرار ده، بدین صورت جهان آگاه است که منی زین هنگام زنده است.
سرودهام قلبم را میلرزاند. آری، فصل پاییز است و زمان من سر رسیده است.
آهسته آهسته قدم بر میدارم، گویی هر قدم به دنبال ریتم یک ترانه است، ترانه ای برای زمان من. زمانی که سر رسیده است.
موهایم ژولیده است، چشمانم خمار. لبهایم پوسیدهاند. شاید اثر بوسهٔ این زمانه باشد، زمانی که به آخر رسیده است.
انگشتانم جان دارند، گرچه از سرما بیحس شدهاند. آنها میدانند که دورهٔ گرمایی دلسرد کننده به پایان رسیده است، زمان سرماییست که روحم را گرما میبخشد؛ زمان من سر رسیده است.
پروردگارا، روح مرا قلم خود بنام، رنگ و روی این فصل زبان سخن گفتن من است. با ترانههایش عشق میورزم، با بارانش اشک میریزم، با وجودش زندگی میکنم. حال میدانم که زنده هستم، چرا که زمان من سر رسیده است.
پوچ و گرفتارم، زنهار که وجودم را شعری میکنم از آن این فصل. شاید این شعر اشک کسی را در آورد، شاید معشوق مرا در ماه مهر یابد. آه ای معشوق، کجایی! زمان تو به پایان رسیده، حال نوبت من است که خود را با هر نسیم از این فصل، به یادت آورم.
پروردگارا، گفتارم را سرودی برای آغاز این زمان قرار ده، بدین صورت جهان آگاه است که منی زین هنگام زنده است.
سرودهام قلبم را میلرزاند. آری، فصل پاییز است و زمان من سر رسیده است.
1🕊9
دست کشیدم بر روی رخسار خویش و دیدم که میسوزم از خشمی معضل، خشمی طاقت فرسا. بیگمان خون درونم میجوشید، به گلویم میرسید و احساس میکردم که بغض مرا خواهد بلعید و با دیدگانم چیزی مگر نفرت اطراف خود نخواهم دید.
وانگهی قطره اشکی را احساس کردم که سرد بود، به سردی دانه برف های کوچکِ زیبا و به سبکی دستانی که به لرزه آمده بودند.
من پوسیده بودم و داشتم از بین میرفتم، پوچی وجودم را به تاریکی سوق میداد و احساس میکردم زیر بارِ خشم تلف میشوم. اما این قطره اشک، آه این مروارید کوچک شفاف! تمام آنچیزیست که درون من زنده مانده است. شاید دل من هنوز پاک باشد، شاید قلب من هنوز میتپد، شاید چشمانم انعکاسی از غمی باشند که درون خشمم نهفته است و حال مرا نجات خواهد داد.
میخواهم گریه کنم، فریاد بزنم، میخواهم غم تبِ خشم مرا پاشویه کند و بگذارد باری دیگر احساس کنم تنی دارم که نوازش شود و بوسیده، تنی دارم تا در آغوش گرفته شود و دوست بدارد.
مهتاب بر من میتابد، من تنها هستم با وجودی که حال از خونخواری که یارِ تباهیست جان به در برده، خونخواری که من خشم مینامم. من از خشم میترسم! یا مرا میکشد یا دیگران را. البته، قتل دیگران را که گردن نمیگیرد. چون جنون درونم جان میگیرد و دستانم را به خون آلوده میکند و مرا با تنی که نمیداند زنده است یا مرده تنها میگذارد.
اما اکنون، دیگر جای نگرانی نیست.
قطره اشک سرد به گوشم میرسد و میگذارد مو به تنم سیخ شود و نیشم تا بناگوش باز.
من زنده هستم، آه ای تن. ای من. زنده هستم و از این بابت بسی خرسند.
وانگهی قطره اشکی را احساس کردم که سرد بود، به سردی دانه برف های کوچکِ زیبا و به سبکی دستانی که به لرزه آمده بودند.
من پوسیده بودم و داشتم از بین میرفتم، پوچی وجودم را به تاریکی سوق میداد و احساس میکردم زیر بارِ خشم تلف میشوم. اما این قطره اشک، آه این مروارید کوچک شفاف! تمام آنچیزیست که درون من زنده مانده است. شاید دل من هنوز پاک باشد، شاید قلب من هنوز میتپد، شاید چشمانم انعکاسی از غمی باشند که درون خشمم نهفته است و حال مرا نجات خواهد داد.
میخواهم گریه کنم، فریاد بزنم، میخواهم غم تبِ خشم مرا پاشویه کند و بگذارد باری دیگر احساس کنم تنی دارم که نوازش شود و بوسیده، تنی دارم تا در آغوش گرفته شود و دوست بدارد.
مهتاب بر من میتابد، من تنها هستم با وجودی که حال از خونخواری که یارِ تباهیست جان به در برده، خونخواری که من خشم مینامم. من از خشم میترسم! یا مرا میکشد یا دیگران را. البته، قتل دیگران را که گردن نمیگیرد. چون جنون درونم جان میگیرد و دستانم را به خون آلوده میکند و مرا با تنی که نمیداند زنده است یا مرده تنها میگذارد.
اما اکنون، دیگر جای نگرانی نیست.
قطره اشک سرد به گوشم میرسد و میگذارد مو به تنم سیخ شود و نیشم تا بناگوش باز.
من زنده هستم، آه ای تن. ای من. زنده هستم و از این بابت بسی خرسند.
🕊8
کلیسای سنت پترزبورگ
پاهات رو بکوب زمین و بگو " من اینجام. "
روزی فرا خواهد رسید که بر زانو میافتم و اشک میریزم، به جهان خود مینگرم و میبینم که زمین من، همان سرزمینیست که درونش زنده هستم، جان گرفتهام و مرا مسحور زیباییاش کرده است! گرچه در این مدت من مفقود شده بودم؛ نه حتی خود نمیدانستم کجا هستم و من چه کارهام؟
آن روز شاخه گلی در دست میگیرم و برگ هایش را لمس میکنم، گلپر هایش را نوازش و آن را میبویم. آه استشمام آن؛ لطیفی و رنگ و روی آن! درونم زنده است. هرآنچه که زیبا است، هرآنچه که میدانم از این زمین بی نظیر است! من نیز زاده همین دیار هستم. همین کرهٔ کوچک.
چه کسی مرا آفریده؟! و چنین مرا گمراه و احمق کرده است که از یاد ببرم حتی نام او چیست! یا که شاید او نامی ندارد. او اینجا نیست. نه در کنار من و نه در ورای این شاخه گل. نه بر تارک جهان و نه در کتاب های قدیس. او جایی نیست بلکه درون من؛ او منم و من کسی هستم که او را زنده مینامد، آگاه و طوری که بتواند مرا بنگرد.
این من هستم و انسان ها که برای گلبرگ های این موجود کوچک یک توصیف در نظر گرفتهایم، این من هستم و انسان ها که تحفه دادن این گیاه را عاشقانه نامیدهایم و پس از بوییدنش دیگری را بوسیدهایم.
آری حالا میدانم که این جهان رنگ دارد چرا که من چشم دارم، صدا دارد چرا که من گوش دارم و همه چیز این سرزمین از آن من و ماهیت من از برای این جهان است. حال من از گناه غافلی تبرئه شدهام؛ من یک انسان هستم، پاهای خود را بر زمین میکوبم و فریاد میزنم: ای زمین، من اینجا هستم!
آن روز شاخه گلی در دست میگیرم و برگ هایش را لمس میکنم، گلپر هایش را نوازش و آن را میبویم. آه استشمام آن؛ لطیفی و رنگ و روی آن! درونم زنده است. هرآنچه که زیبا است، هرآنچه که میدانم از این زمین بی نظیر است! من نیز زاده همین دیار هستم. همین کرهٔ کوچک.
چه کسی مرا آفریده؟! و چنین مرا گمراه و احمق کرده است که از یاد ببرم حتی نام او چیست! یا که شاید او نامی ندارد. او اینجا نیست. نه در کنار من و نه در ورای این شاخه گل. نه بر تارک جهان و نه در کتاب های قدیس. او جایی نیست بلکه درون من؛ او منم و من کسی هستم که او را زنده مینامد، آگاه و طوری که بتواند مرا بنگرد.
این من هستم و انسان ها که برای گلبرگ های این موجود کوچک یک توصیف در نظر گرفتهایم، این من هستم و انسان ها که تحفه دادن این گیاه را عاشقانه نامیدهایم و پس از بوییدنش دیگری را بوسیدهایم.
آری حالا میدانم که این جهان رنگ دارد چرا که من چشم دارم، صدا دارد چرا که من گوش دارم و همه چیز این سرزمین از آن من و ماهیت من از برای این جهان است. حال من از گناه غافلی تبرئه شدهام؛ من یک انسان هستم، پاهای خود را بر زمین میکوبم و فریاد میزنم: ای زمین، من اینجا هستم!
1
مرا عاشق کن! بی عشق مگر نثری ملالآور و پوچ نیستم.
مرا عاشق کن که جانم با یارم زنده باشد، بر نخستین ورق کتابهایم نام یارم باشد، هر گلی که دارم ارمغانی برای او باشد.
مرا عاشق کن ای الههٔ عشق، بگذار قلمم به شوق دیگری بنویسد و واژگان اشعارم معنا یابند، مراد من جز تار مویی نیست که نوازش کنم و جز یک دست نیست که ببوسم.
مرا عاشق کن، میخواهم که بهار نقش لحظاتمان باشد و پاییز یادآور اولین دیدارمان.
مرا عاشق کن، ای الههٔ زیبایی؛
مرا عاشق کن که بی عشق مگر نثری ملالآور و پوچ نیستم.
مرا عاشق کن که جانم با یارم زنده باشد، بر نخستین ورق کتابهایم نام یارم باشد، هر گلی که دارم ارمغانی برای او باشد.
مرا عاشق کن ای الههٔ عشق، بگذار قلمم به شوق دیگری بنویسد و واژگان اشعارم معنا یابند، مراد من جز تار مویی نیست که نوازش کنم و جز یک دست نیست که ببوسم.
مرا عاشق کن، میخواهم که بهار نقش لحظاتمان باشد و پاییز یادآور اولین دیدارمان.
مرا عاشق کن، ای الههٔ زیبایی؛
مرا عاشق کن که بی عشق مگر نثری ملالآور و پوچ نیستم.
🕊4🍾1
هیچوقت فکر نمیکردم دوره ای برسه که داخل مدرسه بهم بگن بنظر میاد آلبر کامو و صادق هدایت میخونی و دقیقا بزنن به هدف. حتی فکر نمیکردم متوجه بشن عاشق فلسفه و چیزای کلاسیک هستم. توی همون روز اول دوستانی پیدا کردم که من رو به طرز شگفت انگیزی خوب شناختن.
واقعا برای شروع روز فوق العاده ای بود.
واقعا برای شروع روز فوق العاده ای بود.
🕊6🏆1
توی اتوبوس یک بچه خیلی خیلی بامزه کلاس سومی شروع کرد با ذوق قورباغه کوچیکی که دوستش درست کرده بود رو نشونم میداد و از این حرف میزد که چقدر مدرسه رو دوست داره و با چه ذوقی دیشب وسایلش رو آماده کرده. به آرومی بهش گوش میدادم و از سیسی (اسم قورباغهاش بود) خیلی حرف میزد. میگفت میخواد بره خونه رنگش کنه. گفت غذاش کاغذ کوچولوـه ولی انگشتم توی دهنش جا میشه. منم خندیدم و گفتم مراقب باش گازت نگیره.
خلاصه انقدر حرف زدیم که متأسفانه از ایستگاهی که باید پیاده میشدم رد شدیم و دیگه مجبور شدم سریع پیاده بشم و سر سری باهاش خداحافظی کردم. حیف، حتی نشد درست حسابی از سیسی کوچولو خداحافظی کنم.
خلاصه انقدر حرف زدیم که متأسفانه از ایستگاهی که باید پیاده میشدم رد شدیم و دیگه مجبور شدم سریع پیاده بشم و سر سری باهاش خداحافظی کردم. حیف، حتی نشد درست حسابی از سیسی کوچولو خداحافظی کنم.
با خودم فکر میکنم چقدر بچه ها پر از زندگی هستن، سرشار از امید، همهاشون دید تازه ای به جهان دارن و بیگمان از ما خیلی بیشتر میفهمن. زندگی هنوز از نظرشون تکراری نشده و حتی یک قورباغه کوچیک هم براشون جای ذوق داره. چطور بعضی آدم ها دلشون میاد اذیتشون بکنن؟ ما تازه باید از بچه ها یاد بگیریم که زندگی یعنی چی. باید با دید تازه به دنیا نگاه کنیم، جوری که انگار یک بچه کلاس سومی هستیم و یک قورباغه کاغذی به نام سیسی هدیه گرفتیم که کاغذ های کوچولو میخوره و ممکنه انگشتمون رو گاز بگیره.