شامِ آخر
328 subscribers
29 photos
8 videos
10 links
Azadchehr | they/them | Writer
A young person trying to better understand philosophy.
Private: https://t.me/+1aYILdhn6aM4Y2Jk
Download Telegram
اما موسیقی ها نیز کلماتی را بازگو می‌کنند. شاید یک قطعه پیانو از بتهوون برای شخصی یادی از خاطراتی پوچ در جوانی باشد و احمقانه که چطور دل سپرده بود به آنی که رفتنش از نخست آشکار بود، شاید برای بانویی یادآور اولین رقصش در اتاق مورد علاقه‌اش باشد یا که برای یک کودک نمادی از شناختی که نسبت به پدرش دارد. تو که نمی‌دانی اما ممکن است همان یک ترانه عاشقانه که از جایی دور افتاده در کوچه ای پنهان زیر باران شنیده می‌شد حال و هوای خردسالی را یاد شخصی آورد و یا امیدی برای زندگی درونش ایجاد کند. شاید اشک یک نفر را در آورد و به او احساس تهی و بی‌مصرف بودن دهد و شاید یک نفر را آگاه کند که در فلان لحظه اشتباه از او بوده است. حتی ممکن است یک نفر را عاشق کند و یک نفر را دیوانه، دیگری را دلسرد کند و بنده خدایی را قانع. تو که نمی‌دانی عزیزم، نمی‌دانی این موسیقی ها چه حرف هایی برای گفتن دارند‌...
❤‍🔥3🕊3
من می‌نویسم برای آنی که می‌خواهم بخواند، بیندیشد و سپس بگوید، بگوید از آنکه درونش چه احساسی ایجاد کرده‌ام و شاید به این خاطر باشد که بنده خودم مطمئن نیستم هنگام نوشتن دقیقاً چه احساسی دارم.
🕊3❤‍🔥2
من از گم شدن هراس دارم. خیر، من درباره گم شدن میان مردم در شهری غریب و شلوغ حرف نمی‌زنم. من درباره گم شدن در جایی حرف می‌زنم که می‌شناسمش، بیشتر از هرکجا. در آن‌جایی که به اصطلاح، مانند کف دست برایم آشنا است. و همین آشنا بودن خطرناکش می‌کند، چرا که باعث می‌شود از بسیاری از چیز ها چشم بپوشانم.
من می‌دانم که این جسم «من» نیست و من درون این تن نفس می‌کشم تا به زمینِ بنگرم و کارهایی را انجام دهم که بسیاری از موجودات زنده قادر به انجامشان نیستند. اما روزی، می‌ترسم گم شوم در همین نفس کشیدن. می‌ترسم روزی بامداد سر رسد و من از یاد ببرم که کیستم. صبحانه و نهار و شام بخورم، سر کار بروم و صدهزار کار مختلف در روز انجام دهم اما برای یک لحظه هم به خود نیایم و آگاه نباشم. از آنکه مانند آن افراد پوچ و مایوس و دلسرد از زندگی مدام کار ها را تکرار کنم و به خود هیچ یادآوری نکنم که چه منِ قدرتمند و شگفت انگیزی درونم زنده است و فقط همانی را بخواهم که دیگران می‌خواهند، هراس دارم.
تصور کن، به تو بگویند آبی بپوش و تو غافل باشی که قرمز رنگ مورد علاقه‌ات است بنابراین لباسی آبی بر تن کنی و هیچ اهمیت ندهی واقعا دوستش داری یا خیر. خوفناک است، غیر قابل تحمل است!
من می‌ترسم گم شوم در این بدن، در این زندگی، در این روزگار! می‌ترسم خود را در خفتن و سپس از خواب برخواستن گم کنم می‌ترسم همه چیز را همانطوری که باید ببینم و هرچیزی را همانی که نامش است خطاب کنم.‌
من بیم دارم از آنکه متوهم شوم، دیگر از خود نپرسم کی هستم و کجا هستم و از این زندگی چه می‌خواهم!
1🕊5🍾4
ماه، خورشید، گل ها، آسمان و ابر ها همه غافل از جانوران روی زمین پدید آمدند و انسان هوشی داشت که توانست همهٔ آنها را تبدیل به کلماتی عاشقانه در یک شعر کند. آه انسان، تنها موجودی که می‌تواند از یک پدیده ساده دیدگاهی هنری که با روح و روان ارتباط می‌گیرد بسازد؛ اما همچنان خودش را درگیر یک مشت مسائل مضحک و بی‌اهمیت می‌کند.
🕊7💘3🍾2
شامِ آخر
من همیشه میگم ذهن انسان خیلی گسترده و باهوشه! ولی گاهی اوقات، ما خیلی احمق تر از چیزی هستیم که فکرشو میکنیم. خیلی سطحی نگاه میکنیم و به موقعش متوجه نمیشیم کدوم کارمون اشتباهه.
ما انسان ها همان‌قدر که شگفت‌انگیز هستیم، مأیوس کننده نیز هستیم. همان‌قدر که نامحدود باشیم، محدود و فلک زده هستیم. همین تناقض ها است که مارا انسان می‌کند. موجودی نفرت‌انگیز و اما بامزه.
🕊1
🕊3
امروز برای پدر سخن گفتم از آنکه اطمینان دارم چیزی فراتر از درک انسان بر ما حاکم است، چیزی که حقیقت وجودمان را تعیین می‌کند و ما را معنایی برای زنده بودن می‌دهد. من به خانه رفتم و او شب برگشت، گیج بود و پس از مدتی به من گفت که ساعت‌هاست ذهنش را درگیر کرده‌ام. آه پدر تو تازه اول راه هستی، از من فقط یک بخش کوچک را فهم کرده ای.
🕊43
نسیم سرد تنم را می‌لرزاند، می‌دانم که زمان من سر رسیده است
آهسته آهسته قدم بر می‌دارم، گویی هر قدم به دنبال ریتم یک ترانه است، ترانه ای برای زمان من. زمانی که سر رسیده است.
موهایم ژولیده است، چشمانم خمار. لب‌هایم پوسیده‌اند. شاید اثر بوسهٔ این زمانه باشد، زمانی که به آخر رسیده است.
انگشتانم جان دارند، گرچه از سرما بی‌حس شده‌اند. آنها می‌دانند که دورهٔ گرمایی دلسرد کننده به پایان رسیده است، زمان سرمایی‌ست که روحم را گرما می‌بخشد؛ زمان من سر رسیده است.
پروردگارا، روح مرا قلم خود بنام، رنگ و روی این فصل زبان سخن گفتن من است. با ترانه‌هایش عشق می‌ورزم، با بارانش اشک می‌ریزم، با وجودش زندگی می‌کنم. حال می‌دانم که زنده هستم، چرا که زمان من سر رسیده است‌.
پوچ و گرفتارم، زنهار که وجودم را شعری می‌کنم از آن این فصل. شاید این شعر اشک کسی را در آورد، شاید معشوق مرا در ماه مهر یابد. آه ای معشوق، کجایی! زمان تو به پایان رسیده، حال نوبت من است که خود را با هر نسیم از این فصل، به یادت آورم.
پروردگارا، گفتارم را سرودی برای آغاز این زمان قرار ده، بدین صورت جهان آگاه است که منی زین هنگام زنده است.
سروده‌ام قلبم را می‌لرزاند. آری، فصل پاییز است و زمان من سر رسیده است.
1🕊9
دست کشیدم بر روی رخسار خویش و دیدم که می‌سوزم از خشمی معضل، خشمی طاقت فرسا. بی‌گمان خون درونم می‌جوشید، به گلویم می‌رسید و احساس می‌کردم که بغض مرا خواهد بلعید و با دیدگانم چیزی مگر نفرت اطراف خود نخواهم دید.
وانگهی قطره اشکی را احساس کردم که سرد بود، به سردی دانه برف های کوچکِ زیبا و به سبکی دستانی که به لرزه آمده بودند.
من پوسیده بودم و داشتم از بین می‌رفتم، پوچی وجودم را به تاریکی سوق می‌داد و احساس می‌کردم زیر بارِ خشم تلف می‌شوم. اما این قطره اشک، آه این مروارید کوچک شفاف! تمام آن‌چیزی‌ست که درون من زنده مانده است. شاید دل من هنوز پاک باشد، شاید قلب من هنوز می‌تپد، شاید چشمانم انعکاسی از غمی باشند که درون خشمم نهفته است و حال مرا نجات خواهد داد.
میخواهم گریه کنم، فریاد بزنم، می‌خواهم غم تبِ خشم مرا پاشویه کند و بگذارد باری دیگر احساس کنم تنی دارم که نوازش شود و بوسیده، تنی دارم تا در آغوش گرفته شود و دوست بدارد.
مهتاب بر من می‌تابد، من تنها هستم با وجودی که حال از خون‌خواری که یارِ تباهی‌ست جان به در برده، خون‌خواری که من خشم می‌نامم. من از خشم می‌ترسم! یا مرا می‌کشد یا دیگران را. البته، قتل دیگران را که گردن نمی‌گیرد. چون جنون درونم جان می‌گیرد و دستانم را به خون آلوده می‌کند و مرا با تنی که نمی‌داند زنده است یا مرده تنها می‌گذارد.
اما اکنون، دیگر جای نگرانی نیست.
قطره اشک سرد به گوشم می‌رسد و می‌گذارد مو به تنم سیخ شود و نیشم تا بناگوش باز.
من زنده هستم، آه ای تن. ای من. زنده هستم و از این بابت بسی خرسند.
🕊8
روز چیزیه که باعث شد درون خودم رو بشناسم.
🕊9
۲۷ شهریور، روز شعر و ادب پارسی.
❤‍🔥13
کلیسای سنت پترزبورگ
پاهات رو بکوب زمین و بگو " من اینجام. "
روزی فرا خواهد رسید که بر زانو می‌افتم و اشک می‌ریزم، به جهان خود می‌نگرم و میبینم که زمین من، همان سرزمینی‌ست که درونش زنده هستم، جان گرفته‌ام و مرا مسحور زیبایی‌اش کرده است! گرچه در این مدت من مفقود شده بودم؛ نه حتی خود نمی‌دانستم کجا هستم و من چه کاره‌ام؟
آن روز شاخه گلی در دست میگیرم و برگ هایش را لمس می‌کنم، گلپر هایش را نوازش و آن را می‌بویم. آه استشمام آن؛ لطیفی و رنگ و روی آن! درونم زنده است. هرآنچه که زیبا است، هرآنچه که می‌دانم از این زمین بی نظیر است! من نیز زاده همین دیار هستم. همین کرهٔ کوچک.
چه کسی مرا آفریده؟! و چنین مرا گمراه و احمق کرده است که از یاد ببرم حتی نام او چیست! یا که شاید او نامی ندارد. او اینجا نیست. نه در کنار من و نه در ورای این شاخه گل. نه بر تارک جهان و نه در کتاب های قدیس. او جایی نیست بلکه درون من؛ او منم و من کسی هستم که او را زنده می‌نامد، آگاه و طوری که بتواند مرا بنگرد.
این من هستم و انسان ها که برای گلبرگ های این موجود کوچک یک توصیف در نظر گرفته‌ایم، این من هستم و انسان ها که تحفه دادن این گیاه را عاشقانه نامیده‌ایم و پس از بوییدنش دیگری را بوسیده‌ایم.
آری حالا می‌دانم که این جهان رنگ دارد چرا که من چشم دارم، صدا دارد چرا که من گوش دارم و همه چیز این سرزمین از آن من و ماهیت من از برای این جهان است. حال من از گناه غافلی تبرئه شده‌ام؛ من یک انسان هستم، پاهای خود را بر زمین می‌کوبم و فریاد می‌زنم: ای زمین، من اینجا هستم!
1
ممنون از مهیار که ساده ترینِ نوشته‌هاش جرقه ای درون نویسنده هاست.
The blossoms in my art
by @1dontknows
مرا عاشق کن! بی عشق مگر نثری ملال‌آور و پوچ نیستم.
مرا عاشق کن که جانم با یارم زنده باشد، بر نخستین ورق کتابهایم نام یارم باشد، هر گلی که دارم ارمغانی برای او باشد.
مرا عاشق کن ای الههٔ عشق، بگذار قلمم به شوق دیگری بنویسد و واژگان اشعارم معنا یابند، مراد من جز تار مویی نیست که نوازش کنم و جز یک دست نیست که ببوسم.
مرا عاشق کن، می‌خواهم که بهار نقش لحظاتمان باشد و پاییز یادآور اولین دیدارمان.
مرا عاشق کن، ای الههٔ زیبایی؛
مرا عاشق کن که بی عشق مگر نثری ملال‌آور و پوچ نیستم.
🕊4🍾1
آه پاییز، درود بر تو!
❤‍🔥2🕊1