«من کیستم؟»
سؤالیست که همه ما بارها از خود پرسیدهایم و خردمندان خوب میدانند که پاسخ این سؤال همیشه به نام و نام خانوادگی، سن و ملیت ختم نمیشود
شاید مهم ترین سؤالی باشد که جوابی گنگ دارد. بسیاری در جواب آن به رنگ مورد علاقه و هرآنچه که امضایی از روح آنهاست صحبت میکنند، بسیاری از اهداف خود و آنچه که از زندگی میخواهند میگویند و بسیاری هیچ چیز به ذهنشان نمیرسد و نیاز دارند که سؤال را واضح تر بیان کنیم.
اما ما اینجا دربارهٔ چیزی که شخصی را به یاد شما اندازد صحبت نمیکنیم، ما میگوییم از چیزی که جسمی در دنیای ما ندارد و چشم و گوشمان را متوجه خود نمیکند.
ما میگوییم از آن کسی که به هنگام شنیدن این سؤال، فکر میکند به خود شخص شما و با خود میگوید «جسم من کیست؟» اما هرگز به این فکر نمیکند که «خود من کیستم؟»
ما درباره سلایق حرف نمیزنیم، درباره ظاهر و ویژگی های شما حرف نمیزنیم، ما گاهی با پرسیدن «من کیستم؟» به آن شخصی اشاره میکنیم که درونمان زندهست و کمتر به خود فکر میکند. شاید درستش چنین باشد؛ ای من، تو کیستی؟
در این تن، چه میکنی؟ نام واقعی تو چیست؟ ظاهر تو چه شکلیست؟ واقعا چه دوست میداری و از چه نفرت داری؟
بسیاری از انسان ها خودشان را محدود میکنند به نامی که والدین برای او برگزیدهاند. خود را محدود میکنند به جنسیت جسمشان، به شغلی که پدر میخواهد و پوششی که مادر میپسندد. خود را محدود میکنند به آنچه که دین کشور میگوید، آنچه که معلم برگزیده مینامد و کتاب های درسی شایسته میدانند.
اما برخی، از خواب بر میخیزند، نه در شبی طوفانی بلکه در یک روز عادی درست مانند تمام روزگار. اما طوفان واقعی در ذهن آنهاست، در همان لحظه که میفهمند جسم تمام آن چیزی نیست که هستند. پی میبرند به این که منی ورای این جسم و این زمین و این جهان فیزیکی وجود دارد که ناچار به «انسان بودن» شده است و سالهاست که از یاد برده که واقعا کیست و از این تن چه میخواهد. اینجاست که گوشه ای در سکوت مینشینند و از خود میپرسند؛ «من کیستم؟».
سؤالیست که همه ما بارها از خود پرسیدهایم و خردمندان خوب میدانند که پاسخ این سؤال همیشه به نام و نام خانوادگی، سن و ملیت ختم نمیشود
شاید مهم ترین سؤالی باشد که جوابی گنگ دارد. بسیاری در جواب آن به رنگ مورد علاقه و هرآنچه که امضایی از روح آنهاست صحبت میکنند، بسیاری از اهداف خود و آنچه که از زندگی میخواهند میگویند و بسیاری هیچ چیز به ذهنشان نمیرسد و نیاز دارند که سؤال را واضح تر بیان کنیم.
اما ما اینجا دربارهٔ چیزی که شخصی را به یاد شما اندازد صحبت نمیکنیم، ما میگوییم از چیزی که جسمی در دنیای ما ندارد و چشم و گوشمان را متوجه خود نمیکند.
ما میگوییم از آن کسی که به هنگام شنیدن این سؤال، فکر میکند به خود شخص شما و با خود میگوید «جسم من کیست؟» اما هرگز به این فکر نمیکند که «خود من کیستم؟»
ما درباره سلایق حرف نمیزنیم، درباره ظاهر و ویژگی های شما حرف نمیزنیم، ما گاهی با پرسیدن «من کیستم؟» به آن شخصی اشاره میکنیم که درونمان زندهست و کمتر به خود فکر میکند. شاید درستش چنین باشد؛ ای من، تو کیستی؟
در این تن، چه میکنی؟ نام واقعی تو چیست؟ ظاهر تو چه شکلیست؟ واقعا چه دوست میداری و از چه نفرت داری؟
بسیاری از انسان ها خودشان را محدود میکنند به نامی که والدین برای او برگزیدهاند. خود را محدود میکنند به جنسیت جسمشان، به شغلی که پدر میخواهد و پوششی که مادر میپسندد. خود را محدود میکنند به آنچه که دین کشور میگوید، آنچه که معلم برگزیده مینامد و کتاب های درسی شایسته میدانند.
اما برخی، از خواب بر میخیزند، نه در شبی طوفانی بلکه در یک روز عادی درست مانند تمام روزگار. اما طوفان واقعی در ذهن آنهاست، در همان لحظه که میفهمند جسم تمام آن چیزی نیست که هستند. پی میبرند به این که منی ورای این جسم و این زمین و این جهان فیزیکی وجود دارد که ناچار به «انسان بودن» شده است و سالهاست که از یاد برده که واقعا کیست و از این تن چه میخواهد. اینجاست که گوشه ای در سکوت مینشینند و از خود میپرسند؛ «من کیستم؟».
💘4🕊2
حالا بعد میرسیم به اینکه "من از کجا اومدم؟"
ولی پاسخ این یکی از قبلیه هم سخت تره چون اینبار چیزی نیست که روش تمرکز کنید و یا درونتون نیست که بتونید بهش فکر کنید و شاید باهاش حرف بزنید، یک چیزیه که اصلا سطح درکمون بهش نمیرسه
ولی پاسخ این یکی از قبلیه هم سخت تره چون اینبار چیزی نیست که روش تمرکز کنید و یا درونتون نیست که بتونید بهش فکر کنید و شاید باهاش حرف بزنید، یک چیزیه که اصلا سطح درکمون بهش نمیرسه
💘4🕊1
چطور بعضی انسان ها به خودشون اجازه میدن دیگری رو بر دیگری برتر بنامند؟
👏5
و چطور بعد از این به خودشون جرأت میدن یک نفر رو پست بنامند و اون رو به قتل برسونن؟
👌4
فقط یک احمق میتونه باور داشته باشه هر نظری میده درسته، عقاید و باور های خودش بهترینن، چون در یک چیزی بهتره میتونه به تازه وارد ها زور بگه، چون یک چیزی رو قبول نداره بدون اینکه دلیل درستی داشته باشه حق داره طرفداران اون چیز رو سرزنش کنه و بدتر از همه، به خودش اجازه بده درباره دیگران بدون شناخت کامل نظر بده
من کلا با اون افرادی که به خاطر جایگاه و یا مقامشون فکر میکنن کارای نادرست برای اونا اشتباه نیست سخت مشکل دارم
چرا؟
چرا از بوسه هایم هراس داشتی هنگامی که باران میبارید؟
چرا مشوش بودی هنگامی که قول دادم در آغوش من مصون هستی؟
ای یار، از چه چیزی امتناع میکردی؟ مگر مسحور عشق ما نبودی؟
نکند گفتار من بود که تن تو را یخ میزد؟ یا که شاید سرمست بودم و از یاد بردم از ما چه میخواستی؟
تا جایی که میدانم من رهسپار عشقمان بودم. یک روز گل در دست داشتم و یک روز شعری در دفتر.
شاید همهٔ آنها برای تو پر هیبت بود، یا که از بدیع بودن آن ترس داشتی.
چرا از بوسه هایم هراس داشتی هنگامی که باران میبارید؟
چرا مشوش بودی هنگامی که قول دادم در آغوش من مصون هستی؟
ای یار، از چه چیزی امتناع میکردی؟ مگر مسحور عشق ما نبودی؟
نکند گفتار من بود که تن تو را یخ میزد؟ یا که شاید سرمست بودم و از یاد بردم از ما چه میخواستی؟
تا جایی که میدانم من رهسپار عشقمان بودم. یک روز گل در دست داشتم و یک روز شعری در دفتر.
شاید همهٔ آنها برای تو پر هیبت بود، یا که از بدیع بودن آن ترس داشتی.
🕊4🍾4
به آرامی دستان سردش را بوسیدم و موهای سیاهش را نوازش کردم؛ او از من چنان ناامید شده بود که گویی زندگیاش را فدای این انحطاط عاشقانه کرده بود.
چشمانش چون مردهای که از زهر عشق جان سپرده بود به من نگاه میکرد، شاید پس از تمام این سال ها هنوز چیزی در دل داشت.
جای تعجب نداشت؛ من او را عمری رها گذاشته بودم. در این شهر غریب با شهروندانی فلکزده، چطور گمان داشتم گلِ ظریفم تاب میآورد؟
همانگونه که بیاختیار انگشتانش را نوازش میکردم به یاد آوردم قولِ شرف داده بودم که یک روز انگشت او را با حلقه ای سیمین زینت میبخشم. وای بر من! چطور به چنین رذالتی دچار شدم که نه تنها قول خود را زیر پا گذاشتم بلکه او را با دلی شکسته درحالی که لباسی پاره بر تن داشت رها کردهام!؟
منِ بیاعتنا و سرخوش را باش که با خود گفتم یک سفر کوتاه به پایتخت و مدتی به کار مشغول شدن زندگی ما را از این فلاکت نجات خواهد داد! شاید هم اشتباه نمیکردم، اما کدام احمقی معشوق خود را جایی مبتذل درست مانند اینجا تنها میگذارد؟
اشک در چشمانم حلقه زد و همانطور که رکیذ میکردم بوسه هایی ریزهریزه بر روی دستان زخمیاش نقش کردم.
سرم را که بالا آوردم به همان نگاهی که سرشار از سخنان مکتوم بود خیره شدم و به خود آمدم؛ او لبخند میزد!
لبخندش چنان گرم بود که انگار خون در همان دستان سرد و بیروحی که در دست گرفته بودم جریان یافت. حال من میگریستم.
به آرامی بوسه ای بر لبم گذاشت و زمزمه کنان گفت: به خانه خوش آمدی، عزیزم.
انگار که مصمم است که این فرجام ارزش سال ها انتظار کشیدن را داشته است.
چشمانش چون مردهای که از زهر عشق جان سپرده بود به من نگاه میکرد، شاید پس از تمام این سال ها هنوز چیزی در دل داشت.
جای تعجب نداشت؛ من او را عمری رها گذاشته بودم. در این شهر غریب با شهروندانی فلکزده، چطور گمان داشتم گلِ ظریفم تاب میآورد؟
همانگونه که بیاختیار انگشتانش را نوازش میکردم به یاد آوردم قولِ شرف داده بودم که یک روز انگشت او را با حلقه ای سیمین زینت میبخشم. وای بر من! چطور به چنین رذالتی دچار شدم که نه تنها قول خود را زیر پا گذاشتم بلکه او را با دلی شکسته درحالی که لباسی پاره بر تن داشت رها کردهام!؟
منِ بیاعتنا و سرخوش را باش که با خود گفتم یک سفر کوتاه به پایتخت و مدتی به کار مشغول شدن زندگی ما را از این فلاکت نجات خواهد داد! شاید هم اشتباه نمیکردم، اما کدام احمقی معشوق خود را جایی مبتذل درست مانند اینجا تنها میگذارد؟
اشک در چشمانم حلقه زد و همانطور که رکیذ میکردم بوسه هایی ریزهریزه بر روی دستان زخمیاش نقش کردم.
سرم را که بالا آوردم به همان نگاهی که سرشار از سخنان مکتوم بود خیره شدم و به خود آمدم؛ او لبخند میزد!
لبخندش چنان گرم بود که انگار خون در همان دستان سرد و بیروحی که در دست گرفته بودم جریان یافت. حال من میگریستم.
به آرامی بوسه ای بر لبم گذاشت و زمزمه کنان گفت: به خانه خوش آمدی، عزیزم.
انگار که مصمم است که این فرجام ارزش سال ها انتظار کشیدن را داشته است.
🕊8💘3🏆2🍾2
اما موسیقی ها نیز کلماتی را بازگو میکنند. شاید یک قطعه پیانو از بتهوون برای شخصی یادی از خاطراتی پوچ در جوانی باشد و احمقانه که چطور دل سپرده بود به آنی که رفتنش از نخست آشکار بود، شاید برای بانویی یادآور اولین رقصش در اتاق مورد علاقهاش باشد یا که برای یک کودک نمادی از شناختی که نسبت به پدرش دارد. تو که نمیدانی اما ممکن است همان یک ترانه عاشقانه که از جایی دور افتاده در کوچه ای پنهان زیر باران شنیده میشد حال و هوای خردسالی را یاد شخصی آورد و یا امیدی برای زندگی درونش ایجاد کند. شاید اشک یک نفر را در آورد و به او احساس تهی و بیمصرف بودن دهد و شاید یک نفر را آگاه کند که در فلان لحظه اشتباه از او بوده است. حتی ممکن است یک نفر را عاشق کند و یک نفر را دیوانه، دیگری را دلسرد کند و بنده خدایی را قانع. تو که نمیدانی عزیزم، نمیدانی این موسیقی ها چه حرف هایی برای گفتن دارند...
❤🔥3🕊3
من مینویسم برای آنی که میخواهم بخواند، بیندیشد و سپس بگوید، بگوید از آنکه درونش چه احساسی ایجاد کردهام و شاید به این خاطر باشد که بنده خودم مطمئن نیستم هنگام نوشتن دقیقاً چه احساسی دارم.
🕊3❤🔥2
من از گم شدن هراس دارم. خیر، من درباره گم شدن میان مردم در شهری غریب و شلوغ حرف نمیزنم. من درباره گم شدن در جایی حرف میزنم که میشناسمش، بیشتر از هرکجا. در آنجایی که به اصطلاح، مانند کف دست برایم آشنا است. و همین آشنا بودن خطرناکش میکند، چرا که باعث میشود از بسیاری از چیز ها چشم بپوشانم.
من میدانم که این جسم «من» نیست و من درون این تن نفس میکشم تا به زمینِ بنگرم و کارهایی را انجام دهم که بسیاری از موجودات زنده قادر به انجامشان نیستند. اما روزی، میترسم گم شوم در همین نفس کشیدن. میترسم روزی بامداد سر رسد و من از یاد ببرم که کیستم. صبحانه و نهار و شام بخورم، سر کار بروم و صدهزار کار مختلف در روز انجام دهم اما برای یک لحظه هم به خود نیایم و آگاه نباشم. از آنکه مانند آن افراد پوچ و مایوس و دلسرد از زندگی مدام کار ها را تکرار کنم و به خود هیچ یادآوری نکنم که چه منِ قدرتمند و شگفت انگیزی درونم زنده است و فقط همانی را بخواهم که دیگران میخواهند، هراس دارم.
تصور کن، به تو بگویند آبی بپوش و تو غافل باشی که قرمز رنگ مورد علاقهات است بنابراین لباسی آبی بر تن کنی و هیچ اهمیت ندهی واقعا دوستش داری یا خیر. خوفناک است، غیر قابل تحمل است!
من میترسم گم شوم در این بدن، در این زندگی، در این روزگار! میترسم خود را در خفتن و سپس از خواب برخواستن گم کنم میترسم همه چیز را همانطوری که باید ببینم و هرچیزی را همانی که نامش است خطاب کنم.
من بیم دارم از آنکه متوهم شوم، دیگر از خود نپرسم کی هستم و کجا هستم و از این زندگی چه میخواهم!
من میدانم که این جسم «من» نیست و من درون این تن نفس میکشم تا به زمینِ بنگرم و کارهایی را انجام دهم که بسیاری از موجودات زنده قادر به انجامشان نیستند. اما روزی، میترسم گم شوم در همین نفس کشیدن. میترسم روزی بامداد سر رسد و من از یاد ببرم که کیستم. صبحانه و نهار و شام بخورم، سر کار بروم و صدهزار کار مختلف در روز انجام دهم اما برای یک لحظه هم به خود نیایم و آگاه نباشم. از آنکه مانند آن افراد پوچ و مایوس و دلسرد از زندگی مدام کار ها را تکرار کنم و به خود هیچ یادآوری نکنم که چه منِ قدرتمند و شگفت انگیزی درونم زنده است و فقط همانی را بخواهم که دیگران میخواهند، هراس دارم.
تصور کن، به تو بگویند آبی بپوش و تو غافل باشی که قرمز رنگ مورد علاقهات است بنابراین لباسی آبی بر تن کنی و هیچ اهمیت ندهی واقعا دوستش داری یا خیر. خوفناک است، غیر قابل تحمل است!
من میترسم گم شوم در این بدن، در این زندگی، در این روزگار! میترسم خود را در خفتن و سپس از خواب برخواستن گم کنم میترسم همه چیز را همانطوری که باید ببینم و هرچیزی را همانی که نامش است خطاب کنم.
من بیم دارم از آنکه متوهم شوم، دیگر از خود نپرسم کی هستم و کجا هستم و از این زندگی چه میخواهم!
1🕊5🍾4
ماه، خورشید، گل ها، آسمان و ابر ها همه غافل از جانوران روی زمین پدید آمدند و انسان هوشی داشت که توانست همهٔ آنها را تبدیل به کلماتی عاشقانه در یک شعر کند. آه انسان، تنها موجودی که میتواند از یک پدیده ساده دیدگاهی هنری که با روح و روان ارتباط میگیرد بسازد؛ اما همچنان خودش را درگیر یک مشت مسائل مضحک و بیاهمیت میکند.
🕊7💘3🍾2
شامِ آخر
من همیشه میگم ذهن انسان خیلی گسترده و باهوشه! ولی گاهی اوقات، ما خیلی احمق تر از چیزی هستیم که فکرشو میکنیم. خیلی سطحی نگاه میکنیم و به موقعش متوجه نمیشیم کدوم کارمون اشتباهه.
ما انسان ها همانقدر که شگفتانگیز هستیم، مأیوس کننده نیز هستیم. همانقدر که نامحدود باشیم، محدود و فلک زده هستیم. همین تناقض ها است که مارا انسان میکند. موجودی نفرتانگیز و اما بامزه.
🕊1