نه پسر، مهمانی امشب یک مهمانی ساده نیست. این مهمانی سرنوشت را در دست خود نگه داشته است. مهمانان امشب هرکدام نقاب های خود را برداشته و نمای واقعی صورتشان را نشان ما خواهند داد. با این کار ما قادر به دیدنِ چیزی وحشتناک درون آنها خواهیم شد که سال هاست آن را از بشریت پنهان نمودهاند. میپرسی در کجا؟ در ظاهرشان. شاید بگویی احمقانه است ظاهر انسان تنها چیزیست که همه کسی میتواند آن را ببیند اما نه دوست من اتفاقا کلید ماجرا همین است! تو را اگر یک جواهر گرانقیمت بدهد در یک صندوق بزرگ که بزرگ روی آن نوشته است در اینجا گوهری وجود دارد دست نزنید پنهان میکنی یا در جعبه کفشی دور افتاده که هیچکس از وجودش آگاه نیست؟ آری. به صریح ترین چهره ها هرگز اعتنایی نمیشود و همین موضوع بهترین راهبرد گناهکاران برای پوشاندن شرمآور ترین اعمالشان است.
امشب از آن دسته افرادی گرد یکدیگر میآیند که میگویند آه چه بد است دیدن چشمان اشکبار کودکی تنگدست! سپس آنها را میبینی که روز و شب از این میگویند که چطور میخواهند به همان کودکان کمک کنند و مالی به آنها برسانند. اما داستان همیشه آنطور که ما میبینیم نیست. تو نمیدانی؛ نمیدانی چطور وانمود میکنند که برای کودکان فقیر همسایه اشک میریزند درحالی که کودک خودشان از گرسنگی تلف میشود. به هیچ لبخند و نگاهی صمیمانه اعتماد نکن؛ به هیچ صدای ملایم و کردار دلرحمانهای دل نبند. جنون واقعی در آن شخصیست که میگوید خیر من شراب نمینوشم و تو غافلی؛ نمیدانی که شکمش سیر از نوشیدنِ خون تک به تک اطرافیانش است.
امشب ما به قصد پذیرایی جلوی هریک از مهمانها یک جام از شرابِ خونین محبوبشان میگذاریم و اعلام میکنیم که در قطره به قطرهٔ این نوشیدنی فریادی نهفته و زلالی آن به زلالی اشک جوانانی معصوم است. سپس همان لبخند نحس فریبدهندهشان را بر لب میآوریم و به آنها چشم میدوزیم.
داستان اینجا آغاز میشود پسر، سرنوشت به اعمال آنها گره خورده است. مهم ترین سوال اینجاست که آیا میتوانند باز از پاکی با همان چهرهٔ مظلوم نمایشان سخن بگویند یا که دربرابر شرابِ خونین هوسانگیز عاجز خواهند شد؟
امشب از آن دسته افرادی گرد یکدیگر میآیند که میگویند آه چه بد است دیدن چشمان اشکبار کودکی تنگدست! سپس آنها را میبینی که روز و شب از این میگویند که چطور میخواهند به همان کودکان کمک کنند و مالی به آنها برسانند. اما داستان همیشه آنطور که ما میبینیم نیست. تو نمیدانی؛ نمیدانی چطور وانمود میکنند که برای کودکان فقیر همسایه اشک میریزند درحالی که کودک خودشان از گرسنگی تلف میشود. به هیچ لبخند و نگاهی صمیمانه اعتماد نکن؛ به هیچ صدای ملایم و کردار دلرحمانهای دل نبند. جنون واقعی در آن شخصیست که میگوید خیر من شراب نمینوشم و تو غافلی؛ نمیدانی که شکمش سیر از نوشیدنِ خون تک به تک اطرافیانش است.
امشب ما به قصد پذیرایی جلوی هریک از مهمانها یک جام از شرابِ خونین محبوبشان میگذاریم و اعلام میکنیم که در قطره به قطرهٔ این نوشیدنی فریادی نهفته و زلالی آن به زلالی اشک جوانانی معصوم است. سپس همان لبخند نحس فریبدهندهشان را بر لب میآوریم و به آنها چشم میدوزیم.
داستان اینجا آغاز میشود پسر، سرنوشت به اعمال آنها گره خورده است. مهم ترین سوال اینجاست که آیا میتوانند باز از پاکی با همان چهرهٔ مظلوم نمایشان سخن بگویند یا که دربرابر شرابِ خونین هوسانگیز عاجز خواهند شد؟
🕊2🍓2🍾1💘1
یک جوری با تمام وجودم عاشق قهوهام که گمانم در زندگی قبلیام یک دانه قهوه بودم.
بگذریم میخواید درباره یک مسئله خودشناسی که شاید جرأت داشته باشم «فلسفه» خطابش کنم حرف بزنیم؟
👌4❤🔥1🕊1
«من کیستم؟»
سؤالیست که همه ما بارها از خود پرسیدهایم و خردمندان خوب میدانند که پاسخ این سؤال همیشه به نام و نام خانوادگی، سن و ملیت ختم نمیشود
شاید مهم ترین سؤالی باشد که جوابی گنگ دارد. بسیاری در جواب آن به رنگ مورد علاقه و هرآنچه که امضایی از روح آنهاست صحبت میکنند، بسیاری از اهداف خود و آنچه که از زندگی میخواهند میگویند و بسیاری هیچ چیز به ذهنشان نمیرسد و نیاز دارند که سؤال را واضح تر بیان کنیم.
اما ما اینجا دربارهٔ چیزی که شخصی را به یاد شما اندازد صحبت نمیکنیم، ما میگوییم از چیزی که جسمی در دنیای ما ندارد و چشم و گوشمان را متوجه خود نمیکند.
ما میگوییم از آن کسی که به هنگام شنیدن این سؤال، فکر میکند به خود شخص شما و با خود میگوید «جسم من کیست؟» اما هرگز به این فکر نمیکند که «خود من کیستم؟»
ما درباره سلایق حرف نمیزنیم، درباره ظاهر و ویژگی های شما حرف نمیزنیم، ما گاهی با پرسیدن «من کیستم؟» به آن شخصی اشاره میکنیم که درونمان زندهست و کمتر به خود فکر میکند. شاید درستش چنین باشد؛ ای من، تو کیستی؟
در این تن، چه میکنی؟ نام واقعی تو چیست؟ ظاهر تو چه شکلیست؟ واقعا چه دوست میداری و از چه نفرت داری؟
بسیاری از انسان ها خودشان را محدود میکنند به نامی که والدین برای او برگزیدهاند. خود را محدود میکنند به جنسیت جسمشان، به شغلی که پدر میخواهد و پوششی که مادر میپسندد. خود را محدود میکنند به آنچه که دین کشور میگوید، آنچه که معلم برگزیده مینامد و کتاب های درسی شایسته میدانند.
اما برخی، از خواب بر میخیزند، نه در شبی طوفانی بلکه در یک روز عادی درست مانند تمام روزگار. اما طوفان واقعی در ذهن آنهاست، در همان لحظه که میفهمند جسم تمام آن چیزی نیست که هستند. پی میبرند به این که منی ورای این جسم و این زمین و این جهان فیزیکی وجود دارد که ناچار به «انسان بودن» شده است و سالهاست که از یاد برده که واقعا کیست و از این تن چه میخواهد. اینجاست که گوشه ای در سکوت مینشینند و از خود میپرسند؛ «من کیستم؟».
سؤالیست که همه ما بارها از خود پرسیدهایم و خردمندان خوب میدانند که پاسخ این سؤال همیشه به نام و نام خانوادگی، سن و ملیت ختم نمیشود
شاید مهم ترین سؤالی باشد که جوابی گنگ دارد. بسیاری در جواب آن به رنگ مورد علاقه و هرآنچه که امضایی از روح آنهاست صحبت میکنند، بسیاری از اهداف خود و آنچه که از زندگی میخواهند میگویند و بسیاری هیچ چیز به ذهنشان نمیرسد و نیاز دارند که سؤال را واضح تر بیان کنیم.
اما ما اینجا دربارهٔ چیزی که شخصی را به یاد شما اندازد صحبت نمیکنیم، ما میگوییم از چیزی که جسمی در دنیای ما ندارد و چشم و گوشمان را متوجه خود نمیکند.
ما میگوییم از آن کسی که به هنگام شنیدن این سؤال، فکر میکند به خود شخص شما و با خود میگوید «جسم من کیست؟» اما هرگز به این فکر نمیکند که «خود من کیستم؟»
ما درباره سلایق حرف نمیزنیم، درباره ظاهر و ویژگی های شما حرف نمیزنیم، ما گاهی با پرسیدن «من کیستم؟» به آن شخصی اشاره میکنیم که درونمان زندهست و کمتر به خود فکر میکند. شاید درستش چنین باشد؛ ای من، تو کیستی؟
در این تن، چه میکنی؟ نام واقعی تو چیست؟ ظاهر تو چه شکلیست؟ واقعا چه دوست میداری و از چه نفرت داری؟
بسیاری از انسان ها خودشان را محدود میکنند به نامی که والدین برای او برگزیدهاند. خود را محدود میکنند به جنسیت جسمشان، به شغلی که پدر میخواهد و پوششی که مادر میپسندد. خود را محدود میکنند به آنچه که دین کشور میگوید، آنچه که معلم برگزیده مینامد و کتاب های درسی شایسته میدانند.
اما برخی، از خواب بر میخیزند، نه در شبی طوفانی بلکه در یک روز عادی درست مانند تمام روزگار. اما طوفان واقعی در ذهن آنهاست، در همان لحظه که میفهمند جسم تمام آن چیزی نیست که هستند. پی میبرند به این که منی ورای این جسم و این زمین و این جهان فیزیکی وجود دارد که ناچار به «انسان بودن» شده است و سالهاست که از یاد برده که واقعا کیست و از این تن چه میخواهد. اینجاست که گوشه ای در سکوت مینشینند و از خود میپرسند؛ «من کیستم؟».
💘4🕊2
حالا بعد میرسیم به اینکه "من از کجا اومدم؟"
ولی پاسخ این یکی از قبلیه هم سخت تره چون اینبار چیزی نیست که روش تمرکز کنید و یا درونتون نیست که بتونید بهش فکر کنید و شاید باهاش حرف بزنید، یک چیزیه که اصلا سطح درکمون بهش نمیرسه
ولی پاسخ این یکی از قبلیه هم سخت تره چون اینبار چیزی نیست که روش تمرکز کنید و یا درونتون نیست که بتونید بهش فکر کنید و شاید باهاش حرف بزنید، یک چیزیه که اصلا سطح درکمون بهش نمیرسه
💘4🕊1
چطور بعضی انسان ها به خودشون اجازه میدن دیگری رو بر دیگری برتر بنامند؟
👏5
و چطور بعد از این به خودشون جرأت میدن یک نفر رو پست بنامند و اون رو به قتل برسونن؟
👌4
فقط یک احمق میتونه باور داشته باشه هر نظری میده درسته، عقاید و باور های خودش بهترینن، چون در یک چیزی بهتره میتونه به تازه وارد ها زور بگه، چون یک چیزی رو قبول نداره بدون اینکه دلیل درستی داشته باشه حق داره طرفداران اون چیز رو سرزنش کنه و بدتر از همه، به خودش اجازه بده درباره دیگران بدون شناخت کامل نظر بده
من کلا با اون افرادی که به خاطر جایگاه و یا مقامشون فکر میکنن کارای نادرست برای اونا اشتباه نیست سخت مشکل دارم
چرا؟
چرا از بوسه هایم هراس داشتی هنگامی که باران میبارید؟
چرا مشوش بودی هنگامی که قول دادم در آغوش من مصون هستی؟
ای یار، از چه چیزی امتناع میکردی؟ مگر مسحور عشق ما نبودی؟
نکند گفتار من بود که تن تو را یخ میزد؟ یا که شاید سرمست بودم و از یاد بردم از ما چه میخواستی؟
تا جایی که میدانم من رهسپار عشقمان بودم. یک روز گل در دست داشتم و یک روز شعری در دفتر.
شاید همهٔ آنها برای تو پر هیبت بود، یا که از بدیع بودن آن ترس داشتی.
چرا از بوسه هایم هراس داشتی هنگامی که باران میبارید؟
چرا مشوش بودی هنگامی که قول دادم در آغوش من مصون هستی؟
ای یار، از چه چیزی امتناع میکردی؟ مگر مسحور عشق ما نبودی؟
نکند گفتار من بود که تن تو را یخ میزد؟ یا که شاید سرمست بودم و از یاد بردم از ما چه میخواستی؟
تا جایی که میدانم من رهسپار عشقمان بودم. یک روز گل در دست داشتم و یک روز شعری در دفتر.
شاید همهٔ آنها برای تو پر هیبت بود، یا که از بدیع بودن آن ترس داشتی.
🕊4🍾4
به آرامی دستان سردش را بوسیدم و موهای سیاهش را نوازش کردم؛ او از من چنان ناامید شده بود که گویی زندگیاش را فدای این انحطاط عاشقانه کرده بود.
چشمانش چون مردهای که از زهر عشق جان سپرده بود به من نگاه میکرد، شاید پس از تمام این سال ها هنوز چیزی در دل داشت.
جای تعجب نداشت؛ من او را عمری رها گذاشته بودم. در این شهر غریب با شهروندانی فلکزده، چطور گمان داشتم گلِ ظریفم تاب میآورد؟
همانگونه که بیاختیار انگشتانش را نوازش میکردم به یاد آوردم قولِ شرف داده بودم که یک روز انگشت او را با حلقه ای سیمین زینت میبخشم. وای بر من! چطور به چنین رذالتی دچار شدم که نه تنها قول خود را زیر پا گذاشتم بلکه او را با دلی شکسته درحالی که لباسی پاره بر تن داشت رها کردهام!؟
منِ بیاعتنا و سرخوش را باش که با خود گفتم یک سفر کوتاه به پایتخت و مدتی به کار مشغول شدن زندگی ما را از این فلاکت نجات خواهد داد! شاید هم اشتباه نمیکردم، اما کدام احمقی معشوق خود را جایی مبتذل درست مانند اینجا تنها میگذارد؟
اشک در چشمانم حلقه زد و همانطور که رکیذ میکردم بوسه هایی ریزهریزه بر روی دستان زخمیاش نقش کردم.
سرم را که بالا آوردم به همان نگاهی که سرشار از سخنان مکتوم بود خیره شدم و به خود آمدم؛ او لبخند میزد!
لبخندش چنان گرم بود که انگار خون در همان دستان سرد و بیروحی که در دست گرفته بودم جریان یافت. حال من میگریستم.
به آرامی بوسه ای بر لبم گذاشت و زمزمه کنان گفت: به خانه خوش آمدی، عزیزم.
انگار که مصمم است که این فرجام ارزش سال ها انتظار کشیدن را داشته است.
چشمانش چون مردهای که از زهر عشق جان سپرده بود به من نگاه میکرد، شاید پس از تمام این سال ها هنوز چیزی در دل داشت.
جای تعجب نداشت؛ من او را عمری رها گذاشته بودم. در این شهر غریب با شهروندانی فلکزده، چطور گمان داشتم گلِ ظریفم تاب میآورد؟
همانگونه که بیاختیار انگشتانش را نوازش میکردم به یاد آوردم قولِ شرف داده بودم که یک روز انگشت او را با حلقه ای سیمین زینت میبخشم. وای بر من! چطور به چنین رذالتی دچار شدم که نه تنها قول خود را زیر پا گذاشتم بلکه او را با دلی شکسته درحالی که لباسی پاره بر تن داشت رها کردهام!؟
منِ بیاعتنا و سرخوش را باش که با خود گفتم یک سفر کوتاه به پایتخت و مدتی به کار مشغول شدن زندگی ما را از این فلاکت نجات خواهد داد! شاید هم اشتباه نمیکردم، اما کدام احمقی معشوق خود را جایی مبتذل درست مانند اینجا تنها میگذارد؟
اشک در چشمانم حلقه زد و همانطور که رکیذ میکردم بوسه هایی ریزهریزه بر روی دستان زخمیاش نقش کردم.
سرم را که بالا آوردم به همان نگاهی که سرشار از سخنان مکتوم بود خیره شدم و به خود آمدم؛ او لبخند میزد!
لبخندش چنان گرم بود که انگار خون در همان دستان سرد و بیروحی که در دست گرفته بودم جریان یافت. حال من میگریستم.
به آرامی بوسه ای بر لبم گذاشت و زمزمه کنان گفت: به خانه خوش آمدی، عزیزم.
انگار که مصمم است که این فرجام ارزش سال ها انتظار کشیدن را داشته است.
🕊8💘3🏆2🍾2
اما موسیقی ها نیز کلماتی را بازگو میکنند. شاید یک قطعه پیانو از بتهوون برای شخصی یادی از خاطراتی پوچ در جوانی باشد و احمقانه که چطور دل سپرده بود به آنی که رفتنش از نخست آشکار بود، شاید برای بانویی یادآور اولین رقصش در اتاق مورد علاقهاش باشد یا که برای یک کودک نمادی از شناختی که نسبت به پدرش دارد. تو که نمیدانی اما ممکن است همان یک ترانه عاشقانه که از جایی دور افتاده در کوچه ای پنهان زیر باران شنیده میشد حال و هوای خردسالی را یاد شخصی آورد و یا امیدی برای زندگی درونش ایجاد کند. شاید اشک یک نفر را در آورد و به او احساس تهی و بیمصرف بودن دهد و شاید یک نفر را آگاه کند که در فلان لحظه اشتباه از او بوده است. حتی ممکن است یک نفر را عاشق کند و یک نفر را دیوانه، دیگری را دلسرد کند و بنده خدایی را قانع. تو که نمیدانی عزیزم، نمیدانی این موسیقی ها چه حرف هایی برای گفتن دارند...
❤🔥3🕊3
من مینویسم برای آنی که میخواهم بخواند، بیندیشد و سپس بگوید، بگوید از آنکه درونش چه احساسی ایجاد کردهام و شاید به این خاطر باشد که بنده خودم مطمئن نیستم هنگام نوشتن دقیقاً چه احساسی دارم.
🕊3❤🔥2