پاییز آن گاه که نقش تنش نمایان میشود و برگ هایش که هرکدام برای خود شعری برای سرودن در دل دارند بر روی زمین میریزند موسیقی دلانگیز من و تو را به گوش عاشقان این فصل میرساند، ای یار نازنینم
🕊1💘1
موسیقی باطراوت ما پر از عشق است و پر از کلماتی که هرکدام با نجوایی نوشته شدهاند که نسیم سرد عصر به هنگام غروب در گوشمان زمزمه میکند، موسیقی ما هر لحظه ای که برگ های نارنجی رنگ به خود دیدهاند را ثبت میکند و میگذارد هرکس که از این خیابان پر درخت عبور میکند این لحظات را حس کند و بذر عشق به فصل عاشقان در دلش کاشته شود
🕊2💘1
من مجنونِ فصلِ پاییز هستم؛ فصلی که نه تنها روحم به وجودش پیوند خورده است بلکه سال ها پیش در همان نخستین ماهش چشم به جهان گشودهام. انگار که بر ماهیتم شعری برای این فصل نوشته باشند؛ هرآنچه که دوست دارم به نحوی در میان واژههایش جای گرفته است، از هوای سردش بگیر تا تمام چیز هایی که آدم را به یاد پاییز میاندازد
💋3🕊1💘1
اما افسوس که حال آفتاب خشمگین بر فرق سرمان میتابد و من باید در گرمای طاقتفرسای تابستان دل خود را با نسیم های گرم شبانه خوش کنم
🕊1💋1💘1
شامِ آخر
'من هنوز در رؤیاهای خویش دست های تو را میبوسم'
در رؤیاهای خویش، سرمایی تنم را میلرزاند، سرمایی که گویی زمانی به گرمی آتش سوزان عشق بوده است
در رؤیاهایم وجودت احساس میشود، اما تمام آن چیزی که از تو وجود دارد فقط نماد هاییست که در خاطراتم به جای گذاشتهای. درست همان گونه که صحبت میکردی، همان گونه که توصیفم میکردی، همانگونه که چیزی را دوست میداشتی و از چیزی نفرت داشتی، چطور همهٔ اینها را در سر من ثبت کرده ای؟
در رؤیاهایم تو را نوازش میکنم، صدایت میزنم، شاید در تلاش باشم خود را دوباره به یادت آورم، اما مطمئن نیستم مرا از خاطر برده ای یا خیر. در رؤیاهای خود، تنت را لمس میکنم، اما آنقدر سرد است که وجودم را بی حس میکند. وجودم را سرشار از یک دلتنگی پوچ میکند، گویی به یادم میآورد که چقدر این رؤیا ساختگی و بیهوده است.
شاید به همین خاطر باشد که تو را در آغوش نمیگیرم. همیشه تصور میکردم آغوش تو گرم ترین نقطه جهان باشد؛ نمیخواهم با یک آغوش سرد و مصنوعی در رؤیایم آن تصور را از بین ببرم.
البته شاید هم به این دلیل باشد که هنوز امید دارم روزی تو را در آغوش خواهم گرفت، و اگر به من بگویند که چنین چیزی هرگز ممکن نیست، احتمالا محتاج همان آغوش سرد داخل رؤیای خویش شوم.
در رؤیاهایم وجودت احساس میشود، اما تمام آن چیزی که از تو وجود دارد فقط نماد هاییست که در خاطراتم به جای گذاشتهای. درست همان گونه که صحبت میکردی، همان گونه که توصیفم میکردی، همانگونه که چیزی را دوست میداشتی و از چیزی نفرت داشتی، چطور همهٔ اینها را در سر من ثبت کرده ای؟
در رؤیاهایم تو را نوازش میکنم، صدایت میزنم، شاید در تلاش باشم خود را دوباره به یادت آورم، اما مطمئن نیستم مرا از خاطر برده ای یا خیر. در رؤیاهای خود، تنت را لمس میکنم، اما آنقدر سرد است که وجودم را بی حس میکند. وجودم را سرشار از یک دلتنگی پوچ میکند، گویی به یادم میآورد که چقدر این رؤیا ساختگی و بیهوده است.
شاید به همین خاطر باشد که تو را در آغوش نمیگیرم. همیشه تصور میکردم آغوش تو گرم ترین نقطه جهان باشد؛ نمیخواهم با یک آغوش سرد و مصنوعی در رؤیایم آن تصور را از بین ببرم.
البته شاید هم به این دلیل باشد که هنوز امید دارم روزی تو را در آغوش خواهم گرفت، و اگر به من بگویند که چنین چیزی هرگز ممکن نیست، احتمالا محتاج همان آغوش سرد داخل رؤیای خویش شوم.
💘3🕊2👏1🍓1
افرادی که فردا و پس فردا کنکور دارن، واقعا واقعا امیدوارم بهترین نتیجه رو از تمام تلاشهاتون بگیرید. همتون لیاقت بهترین چیز ها هستید، اصلا خودتون رو دست کم نگیرید، تلاش و سطح تحمل شما در این مملکت واقعا جای تحسین داره. واقعا آرزو میکنم که تک به تکتون از پسش بر بیاید و به نتیجه رؤیاهاتون برسید. به امید بهترین ها.
💘11🕊1
ای کاش من نیز میتوانستم کسی را دوست بدارم، برایش شاخه گلی ببرم، موهایش را نوازش کنم، دستانش را ببوسم، وجودش را هر لحظه که احساس تنهایی میکنم به یاد آورم و تأثیرش را بر دیدگاهم به زندگی حس کنم.
ای کاش من هم میتوانستم با معشوق زندگیام یک فنجان قهوه بنوشم، مانند کودکان بر روی برگ های خشک افتاده بر روی زمین در فصل پاییز پای بگذاریم و از صدای آن لذت ببریم و سرشان دعوا کنیم، ای کاش میتوانستم برای عزیزترینم بخوانم و بنوازم. از هر گفتهٔ او یک شعر بنویسم و از چهرهٔ او چند پرتره نقاشی کنم.
آه ای کاش، ای کاش من هم میتوانستم کسی را دوست بدارم.
از گفته های مجسمه ای خاک گرفته و دور افتاده
ای کاش من هم میتوانستم با معشوق زندگیام یک فنجان قهوه بنوشم، مانند کودکان بر روی برگ های خشک افتاده بر روی زمین در فصل پاییز پای بگذاریم و از صدای آن لذت ببریم و سرشان دعوا کنیم، ای کاش میتوانستم برای عزیزترینم بخوانم و بنوازم. از هر گفتهٔ او یک شعر بنویسم و از چهرهٔ او چند پرتره نقاشی کنم.
آه ای کاش، ای کاش من هم میتوانستم کسی را دوست بدارم.
از گفته های مجسمه ای خاک گرفته و دور افتاده
6✍8🕊1
حقیقتی ورای من وجود دارد که هرگز قادر به درک آن نخواهم بود. حقیقتی که وجودم را در بر گرفته است و هر یک از تصمیماتم را به بازی میگیرد، حقیقتی که میگذارد به ژرفترین نقاط فهم کردن برسم و در عین حال جلوی آگاه گشتنم بر زمان را میگیرد. این حقیقت شاید بزرگترین بدخواه من باشد چرا که میخواهد من در حساسترین لحظات عمرم همه چیز را بفهمم اما هیچ چیز را واقعاً احساس نکنم...
🕊3🔥1💔1
بی نهایت عاشق لحظاتی هستم که دیگران نام من را بر زبان میآورند. آنجایی که یک بزرگتر از سلایق من تعریف میکند، یک عزیز درباره ویژگی های من سخن میگوید و شخصیتی باوقار با من شوخی میکند. عاشق آنجایی هستم که یک نفر به من لطفی میکند تا لبخندی بر روی لبانم ببیند، گروهی برایم وقت میگذارند و با من صحبت میکنند تا حالم بهتر شود و آنجایی که چندین شخص ارزشمند خط به خط نوشته هایم را میخوانند و برایم کف میزنند تا به من یادآوری کنند که من تنها نیستم.
👏5🤝3💔1
ما انسان ها به هرچیزی که نیاز داشته باشیم، به «احساس کردن» نیاز بیشتری داریم. همه چیز درباره همان «احساس کردن» است.
این نیاز در کوچکترین چیز ها نیز میتواند بسیار مهم باشد، آنجایی که یک گل را لمس میکنی و دلت میخواهد با تمام وجودت زنده بودن برگ هایش را احساس کنی. آنجایی که معشوقت را میبوسی و میخواهی این احساس را داشته باشی که او متعلق به خودت است. یا آنجایی که به یک موسیقی گوش میدهی چرا که میخواهی درکش کنی و تاثیری که بر روحت میگذارد را حس کنی.
آری ما انسان ها در عطش «احساس کردن» هستیم و گاهی برایش حاضر به جنگیدن هستیم، کشتن و از بین بردن. این نیاز گاهی بسیار شاعرانه است و گاهی بسیار خطیر. برای مثال؛ نیاز به احساس «قدرت» کردن چیزیست که انسان را قادر به انجام هر عمل وحشتناکی میکند، فقط برای اینکه مطمئن شود «قدرتمند» است.
گاهی هیچ سودی ندارد، اما لذت «احساس کردن» از همه چیز مهم تر است.
ما مردم، زندگی را برای یکدیگر سخت کردهایم، با خشم به جان یکدیگر افتادهایم و در هر لحظه ای از زندگیمان درحال رقابت با یکدیگر هستیم. هدف تمام اینها چیست؟ شاید همان احساس کردن باشد، و شاید ما همه «احساس کردن» واقعی را فراموش کردهایم و از یاد بردهایم که هدف واقعیمان از زندگی کردن چیست.
این نیاز در کوچکترین چیز ها نیز میتواند بسیار مهم باشد، آنجایی که یک گل را لمس میکنی و دلت میخواهد با تمام وجودت زنده بودن برگ هایش را احساس کنی. آنجایی که معشوقت را میبوسی و میخواهی این احساس را داشته باشی که او متعلق به خودت است. یا آنجایی که به یک موسیقی گوش میدهی چرا که میخواهی درکش کنی و تاثیری که بر روحت میگذارد را حس کنی.
آری ما انسان ها در عطش «احساس کردن» هستیم و گاهی برایش حاضر به جنگیدن هستیم، کشتن و از بین بردن. این نیاز گاهی بسیار شاعرانه است و گاهی بسیار خطیر. برای مثال؛ نیاز به احساس «قدرت» کردن چیزیست که انسان را قادر به انجام هر عمل وحشتناکی میکند، فقط برای اینکه مطمئن شود «قدرتمند» است.
گاهی هیچ سودی ندارد، اما لذت «احساس کردن» از همه چیز مهم تر است.
ما مردم، زندگی را برای یکدیگر سخت کردهایم، با خشم به جان یکدیگر افتادهایم و در هر لحظه ای از زندگیمان درحال رقابت با یکدیگر هستیم. هدف تمام اینها چیست؟ شاید همان احساس کردن باشد، و شاید ما همه «احساس کردن» واقعی را فراموش کردهایم و از یاد بردهایم که هدف واقعیمان از زندگی کردن چیست.
🍓4
من واقعا این دسته از آدما رو درک نمیکنم که همش تأکید دارن روی این موضوع که «زندگی خیلی سخته!»
نمیتونم بگم زندگی سخت نیست، به هرحال هرکسی شرایط منحصربفرد خودش رو داره، اما اینکه یک شخصی میاد با ذوق داخل یکجا میگه «امروز تولد ۱۸ سالگی منه!» و یک نفر میاد ریپلای میزنه میگه «به دنیای کسالت بار و جهنمی بزرگسالان خوش اومدی» خیلی روی اعصاب منه.
زندگی جوری نیست که بگیم حتما فلان سن قراره برات جهنم باشه. اگر شما نتونستی از فلان دوره زندگیت لذت ببری، قرار نیست اجازه داشته باشی به هرکس که هنوز به اون دوره نرسیده انرژی منفی منتقل کنی.
نمیتونم بگم زندگی سخت نیست، به هرحال هرکسی شرایط منحصربفرد خودش رو داره، اما اینکه یک شخصی میاد با ذوق داخل یکجا میگه «امروز تولد ۱۸ سالگی منه!» و یک نفر میاد ریپلای میزنه میگه «به دنیای کسالت بار و جهنمی بزرگسالان خوش اومدی» خیلی روی اعصاب منه.
زندگی جوری نیست که بگیم حتما فلان سن قراره برات جهنم باشه. اگر شما نتونستی از فلان دوره زندگیت لذت ببری، قرار نیست اجازه داشته باشی به هرکس که هنوز به اون دوره نرسیده انرژی منفی منتقل کنی.
👌5💔1💋1
مدام میگن وای دانشگاه قراره بدبختت کنه! وای دبیرستانی شدی؟ کنکور پارهات میکنه!
خب که چی؟ شما از ترسوندن یک شخص از آینده به چی میخواید برسید؟ فکر نمیکنید اگر بهش بگید «بهتره آماده باشی و سعی کنی توی این راه امیدت رو از دست ندی» تأثیر بهتری روش خواهید داشت؟
خیلیاتون هم معتقید بزرگسال های عاقل و فهمیده ای هستید و فاز داستایوفسکی میگیرید که اره پیر شدم و دانام و خیلی بدبختی کشیدم و زندگی پوچه و فلان بیسار، درحالی که اصلا چنین نیست
روزای خوش هستن روزای بد هم هستن. شما اگر بلد نیستی از زندگیت لذت ببری و در شرایط بد تلاش کنی روزای بهتری رو تجربه کنی حق نداری به دیگران بگی «حتما تو هم فلان خواهی شد»
درسته، ممکنه واقعا وضعیت بدی رو سپری کرده باشید، اما لزومی نداره یک نفر رو از آیندهاش بترسونید و بگید که وای فلان دوره جهنم خواهد بود! چنین چیزی نیست. زندگی ها متفاوته دیدگاه ها متفاوت تر.
کشور ما در وضعیتیه که یک بچه هم متوجه میشه قرار نیست خیلی راحت به آینده خوبی برسه. اما خیلی ها هستن که میدونن «همینه که هست» و بهترین راه اینه که برای کسب زندگیای بهتر تلاش کنن. شما مدام با یادآوری اینکه «چقدر سخت خواهد بود» نه تنها قوی ترش نمیکنید بلکه انگیزهاش هم از بین میبرید.
خب که چی؟ شما از ترسوندن یک شخص از آینده به چی میخواید برسید؟ فکر نمیکنید اگر بهش بگید «بهتره آماده باشی و سعی کنی توی این راه امیدت رو از دست ندی» تأثیر بهتری روش خواهید داشت؟
خیلیاتون هم معتقید بزرگسال های عاقل و فهمیده ای هستید و فاز داستایوفسکی میگیرید که اره پیر شدم و دانام و خیلی بدبختی کشیدم و زندگی پوچه و فلان بیسار، درحالی که اصلا چنین نیست
روزای خوش هستن روزای بد هم هستن. شما اگر بلد نیستی از زندگیت لذت ببری و در شرایط بد تلاش کنی روزای بهتری رو تجربه کنی حق نداری به دیگران بگی «حتما تو هم فلان خواهی شد»
درسته، ممکنه واقعا وضعیت بدی رو سپری کرده باشید، اما لزومی نداره یک نفر رو از آیندهاش بترسونید و بگید که وای فلان دوره جهنم خواهد بود! چنین چیزی نیست. زندگی ها متفاوته دیدگاه ها متفاوت تر.
کشور ما در وضعیتیه که یک بچه هم متوجه میشه قرار نیست خیلی راحت به آینده خوبی برسه. اما خیلی ها هستن که میدونن «همینه که هست» و بهترین راه اینه که برای کسب زندگیای بهتر تلاش کنن. شما مدام با یادآوری اینکه «چقدر سخت خواهد بود» نه تنها قوی ترش نمیکنید بلکه انگیزهاش هم از بین میبرید.
❤3👌2💋1
شما به عنوان بزرگتر خیلی خوبه که خودتون رو مسئول بدونید نمونه یا الگوی خوبی برای کوچیکتراتون باشید ولی این به این معنا نیست که توقع داشته باشید با دونستن شدت سختی راهشون قوی تر خواهند شد
👌4💋2
شامِ آخر
اسم کتاب راز فال ورقه. حتما پیشنهادش میکنم، یک رمان بامزهٔ فلسفیه. سطح ادبیاتش هم خیلی بالا نیست
۹۰ صفحه هم امروز خوندیم و بالاخره کتابش تمام شد.
💋4