آزادی را در آغوش بگیرید، در آسمان ها برقصید، بخوانید، بخندید و بگذارید نفس شما در نفس های ما زنده باشد. حتی اگر اندازه ی یک عمر از ما فاصله داشته باشید، روزگار خودش شما را به ما میرساند. روزی که آنها سرِ لعنتیشان بر خاک میافتد، ما آواز شما را میخوانیم، یاد شما را به جای میآوریم و تا ابد و یک روز نامتان را جاودانه زنده نگه میداریم.
✍7🕊2👏1🍾1
ای شاعر من، شاعر محبوب من،
قلم در دست من دیگر چیزی برای گفتن ندارد
مجنون گشتیم و قلممان جان سپرد
روز و شب نوشتیم، شعر تو یافت نشد
هیچوقت برای من یک بیت نوشته بودی؟
شاید، مدت ها پیش شعری برایم نوشتی
کلماتش اشک جاری بر صورتم کرد و با خود گفتم؛
آه، مگر عشق دلنواز نیست؟
چرا آن روز اشک پوستم را میسوزاند،
چرا شعر تو دل میلرزاند؟
شاعر محبوب من تو که زیاد سرودی
چرا عشقی در شعر تو ندیدم؟
من که هرگز نوازش نشدم،
نمیدانم که عشق، واقعا چیست
روز ها گذشت و گذشت، شعرهای ما ناپدید شد
نگاهمان غریب شد و قلممان دیگر ننوشت
اما من میدانم که کلمات میان من و تو زنده هستند
شاید عشق تو دروغ بوده،
اما من خود را قول دادم که تا عمر دارم،
تو را شاعر خود بنامم.
حتی اگر تا واپسین روز که من جان دارم،
هیچ شعری از تو نباشد،
من باز از همان سکوت ساده نثریه ای دارم
با همان قلم مرده، نوشته ام و مینویسم.
قلم در دست من دیگر چیزی برای گفتن ندارد
مجنون گشتیم و قلممان جان سپرد
روز و شب نوشتیم، شعر تو یافت نشد
هیچوقت برای من یک بیت نوشته بودی؟
شاید، مدت ها پیش شعری برایم نوشتی
کلماتش اشک جاری بر صورتم کرد و با خود گفتم؛
آه، مگر عشق دلنواز نیست؟
چرا آن روز اشک پوستم را میسوزاند،
چرا شعر تو دل میلرزاند؟
شاعر محبوب من تو که زیاد سرودی
چرا عشقی در شعر تو ندیدم؟
من که هرگز نوازش نشدم،
نمیدانم که عشق، واقعا چیست
روز ها گذشت و گذشت، شعرهای ما ناپدید شد
نگاهمان غریب شد و قلممان دیگر ننوشت
اما من میدانم که کلمات میان من و تو زنده هستند
شاید عشق تو دروغ بوده،
اما من خود را قول دادم که تا عمر دارم،
تو را شاعر خود بنامم.
حتی اگر تا واپسین روز که من جان دارم،
هیچ شعری از تو نباشد،
من باز از همان سکوت ساده نثریه ای دارم
با همان قلم مرده، نوشته ام و مینویسم.
🏆4🕊1🍓1💋1
عدد ۷ عدد مورد علاقمه پس زمان الان به قولی فدای تک به تک شما. خیلی برام خاص و با ارزش هستید. بوس به تک تکتون.
💋6
شامِ آخر
فیلم شکار (the hunt)، سال 2012 با کارگردانی توماس وینتربرگ (یه فکت، کارگردان یک راند دیگر هم بوده.)
خب اول از همه چند تا فکت درموردش بگم. خود توماس وینتربرگ چند باری توی گذشته درباره قضیه پدوفیلی ماجرایی داشته. حالا نمینویسم دونه به دونه ولی بدونید که زیاد درموردشون خونده بوده. قدیم ها یک فیلم ساخته بوده به نام «جشن» و خب این فیلمه هم در رابطه با تهمت پدوفیلی بوده (وینتربرگ سعی داشته با یک دید متفاوتی به این قضیه نگاه کنه. میخواسته بگه چی میشه اگر به یک نفر به دروغ تهمت پدوفیلی بزنیم؟ مردم حرف متهم رو باور میکنن یا کسی که ادعای قربانی بودن داره؟) و خلاصه که بعد از چند سال تصمیم میگیره یکی دیگه هم بسازه یعنی همین شکار رو.
خب اول از همه چند تا فکت درموردش بگم. خود توماس وینتربرگ چند باری توی گذشته درباره قضیه پدوفیلی ماجرایی داشته. حالا نمینویسم دونه به دونه ولی بدونید که زیاد درموردشون خونده بوده. قدیم ها یک فیلم ساخته بوده به نام «جشن» و خب این فیلمه هم در رابطه با تهمت پدوفیلی بوده (وینتربرگ سعی داشته با یک دید متفاوتی به این قضیه نگاه کنه. میخواسته بگه چی میشه اگر به یک نفر به دروغ تهمت پدوفیلی بزنیم؟ مردم حرف متهم رو باور میکنن یا کسی که ادعای قربانی بودن داره؟) و خلاصه که بعد از چند سال تصمیم میگیره یکی دیگه هم بسازه یعنی همین شکار رو.
شکار فیلم واقع بینانهست، یعنی با یک دید واقعگرا ساخته شده و تحلیل کاملا خاصی نداره. اما من خودم چون معمولا یه فیلم رو همینجوری نمیبینم و ول کنم، چند باری یک سری نکات ریز رو در نظر گرفتم که کمتر کسی بهشون توجه کرده و امروز درمورد اون ها صحبت میکنیم.
اول از همه، داستان. من یک خلاصه میگم و اون جاهایی که مهمه رو کامل تعریف میکنم.
(از اینجا به بعد خطر اسپویل!)
اول از همه، داستان. من یک خلاصه میگم و اون جاهایی که مهمه رو کامل تعریف میکنم.
(از اینجا به بعد خطر اسپویل!)
فیلم شکار به داستان مردی به نام لوکاس اشاره میکنه که داخل یک مهدکودک کار میکنه. خیلی با بچه ها صمیمیه و همه دوستش دارن. بین همه بچه ها، یک دختری هست به نام کلارا. کلارا، دخترِ دوستِ صمیمیِ لوکاسه. لوکاس با چند نفر دوست بود و پدرِ کلارا براش صمیمی تر از همه بود. برای همین، معمولا توی مهدکودک هوای کلارا رو بیشتر داشت. مثلا وقت هایی که بین پدر و مادر کلارا دعوا میشد، لوکاس کلارا رو به مهدکودک میرسوند.
لوکاس خودش درگیر یک سری ماجراهای خانوادگی بود. از همسرش طلاق گرفته بود و آرزو به دل بود پسرش بیاد پیشش. خیلی برنامه ریخته بودن باهم که پسره از خونه فرار کنه و بیاد پیش لوکاس. خلاصه که مهم ترین و عزیز ترینش، پسرش بود. (با گفتن اینا میخواستم اشاره کنم لوکاس خودش یک پدره و مشکلات خانوادگی خودشو داره. نیازی نداره خودشو با بچه مردم سرگرم کنه)
کلارا، توی خانواده درستی زندگی نمیکرد. (آ آ، هیچکس به این موضوع اشاره درست حسابی نکرد، حالا من میخوام اشاره کنم☝️) یک برادر بزرگتر داشت که تازه به سن بلوغ رسیده بود. اونجا که بین پدر و مادرشون دعوا شده بود، لوکاس به کلارا میگه "بازم مامان و بابات دارن دعوا میکنن؟" یعنی که دعوا بین پدر و مادر توی خانواده زیاده. یک سکانسی هست که برادر بزرگتر کلارا با دوستاش داره عکس پورنوگرافی توی تبلتش میبینه بعد با خنده و اینا به کلارا نشونش میدن و بعد بازم با خنده میرن. (خیلی وحشتناک بودن اون عکسا😭) این نشون میده که کلارا با یک برادری که تازه به سن بلوغ رسیده وقت میگذرونه و ممکنه با موضوعات جنسی با اینکه هنوز سنش به جایی نرسیده که لازم باشه بدونه آشنایی داشته باشه. کلارا فکر میکنه از لوکاس خوشش میاد. یعنی فکر میکنه خب، لوکاس که پدر یا مادرم نیست. دوسته. اگر من ازش خوشم میاد پس این عشقه. (کمک خوشم نمیاد اینارو بنویسم) بعدد کلارا میاد یه پاکت نامه درست میکنه با قلب تزئین میکنه و داخلش یک چیزایی مینویسه. یادم نیست نامه بود یا چی ولی مثلا ابراز علاقه بود. این رو داخل کت لوکاس میذاره و میرسیم به یک سکانس. اونجا که لوکاس داشت با بچه ها بازی میکرد و بچه ها با بالشت میکوبیدن روی سرش خودش رو یعنی به مردن میزنه (میخوابه روی زمین) بعد کلارا میاد بین بچه ها و روی لب های لوکاس یه بوسه میزنه و میره. لوکاس یخورده نگران میشه (بمیرم برای دل سادهات) و میاد با کلارا خصوصی صحبت میکنه. بهش میگه که نامه رو دیده و بهش میگه بوسه روی لب فقط مال پدر و مادره. ولی کلارا انکار میکنه و میگه تو داری دروغ میگی این نامه مال من نیست منم کاری نکردم.
بعد از گذشت زمان، کلارا برای اینکه انتقام بگیره از لوکاس (حس کودکانهاش بوده) به سرپرست اونجا میگه لوکاس فلانه و با من فلان کار رو کرده. بهش تهمت پدوفیلی و تجاوز و اینا میزنه.
لوکاس خیلی تلاش میکنه بفهمه داستان از چه قراره چون روحش از موضوع بی خبره. ولی تا میاد کاری بکنه اخراجش میکنن و کل اون شهر کوچک پر میشه از این شایعه که لوکاس یه کاری کرده.
حالا داستان کجا عجیب میشه؟
اونجا که کلارا میفهمه کار اشتباهی کرده و سعی میکنه بگه که من الکی گفتم لوکاس کاری نکرده ولی مردم باز هم داشتن میگفتن نه کلارا حتما لوکاس با تو اینکار رو کرده.
با اینکه آخر داستان همه متوجه میشن لوکاس بی گناه بوده، باز هم داداش بزرگتر کلارا آخر کار سمت لوکاس با تفنگ شلیک میکنه و اگرچه به هدف نمیخوره ولی لوکاس میفهمه که این داستان هیچوقت پایان نمییابه.
طبق مقاله ها همه میگن که داستان داشت روی این تمرکز میکرد که یک سری تهمت ها انقدر بزرگن که ممکنه زندگی یک نفر رو کامل نابود کنه. لوکاس در طول داستان سگش رو از دست میده، یک خانومی که باهاش توی رابطه بود بهش شک میکنه، اکثریت دوستاش رو از دست میده، کتک میخوره و واقعا کلافه میشه.
چیزی که من دوست دارم بهش اشاره کنم صبوری بی اندازه لوکاسه. اینکه در طول داستان، هیچ جا سعی نکرد سر این و اون داد بزنه مدام دفاع کنه و و و. هرکاری که میکرد به موقع بود. اما خب، صبوری هم حدی داره.
تا یک جایی مدام چیزی نگفت، فقط سعی کرد به همه به جای اینکه بگه «دارید دروغ میگید» ثابت کنه که واقعا کاری نکرده. حتی زندان هم رفت. توی اون قسمت سوپری هم هروقت وارد میشد فقط میگفت که من حق خرید از اینجارو دارم و داد و بیداد راه نمیانداخت. اما وقتی اونجا کار به کتک کاری کشید و مردم بیش از حد طردش کردن، بالاخره سعی کرد برای حق خودش بجنگه. آخر داستان هم که سر کلیسا باز سر پدر کلارا داد میزنه و مدام به این اشاره میکنه که «داخل چشم های من هیچ چیز نیست.».
لوکاس اصلا تلاش نکرد اثبات کنه که بچه ها دروغ میگن، فقط در تلاش بود بگه من چنین آدمی نیستم.
اما مردم با اینکه لوکاس رو سال ها میشناختن باز هم سعی نکردن به حرفش گوش بدن.
چیزی که داستان رو پیچیده میکنه اینه که ما دقیقا نمیتونیم طرف لوکاس رو بگیریم. لوکاس اصلا سعی نکرد برای سرپرست اونجا قضیه نامه رو توضیح بده. با این حال همه میدونیم که اگر خودمون هم داخل داستان بودیم طرف کلارا رو میگرفتیم، نه لوکاس.
وینتربرگ هم هدفش همین بوده. میخواست با یک دید جدیدی به این قضیه نگاه کنه. که یک دروغ ساده از زبان یک بچه که از نظر روانی مشکل داشت، چطور میتونه زندگی یک مرد بالغ رو به هم بریزه.
من فقط برام سواله چرا با اینکه همه متوجه شدن بر خلاف گفته بچه ها، زیرزمینی داخل خونه لوکاس نبوده، باز یکم شک نکردن و با قاطعیت میگفتن اره لوکاس فلانه. حتی دوستدخترش هم که روز و شب کنار هم بودن هم شک کرد. با اینکه کاملا میدونست لوکاس چنین آدمی نیست.
وینتربرگ میخواست نشون بده که چقدر ذهن ما انسان ها در یک سری شرایط به جای اینکه به نظر خود بپردازه سعی میکنه با دیگران موافقت کنه. حتی اگر ما سال ها یک نفر رو بشناسیم و بدونیم که طرف امکان نداره دست به یک سری کار ها بزنه، وقتی یک شایعه قوی به گوش مردم برسه، باز هم طرف شایعه میریم.
این ذهنیت همه ما انسان هاست. ما ترجیح میدیم حرف قربانی رو باور کنیم تا حرف متهم. اما این چیز بدی نیست، اتفاقا کار درستیه.
اینجا نه مقصر لوکاس بود، نه مقصر کلارا. مقصر واقعی اون پدر و مادری بودن که مراقب بچشون نبودن. مقصر واقعی، خانواده ای بودن که حواسشون جمع نبود برادر بزرگتری که تازه به سن بلوغ رسیده چقدر ممکنه برای دختری که از اول میدونستن از نظر روانی دچار رؤیاپردازی بیش از حد و یک سری اختلالات دیگهست خطرناک باشه.
(اگر به صورت کلارا دقت کنید یک سری حرکات خاص میبینید مثلا نوع نگاه کردنش و حرف زدنش و... و متوجه میشید که یکخورده مشکل داره.)
نظر بنده رو بخواید، مقاله ها بیشتر روی این تمرکز کرده بودن که لوکاس بیچاره چقدر زجر کشید و اینکه تا عمر داره قرار نیست این قضیه تمام بشه.
ولی من بیشتر روی این تمرکز کردم که اون برادر بزرگتر کلارا، مدام سعی کرد لوکاس رو بکشه، سگش رو کشت، برای کلارا گریه کرد و... ولی یک لحظه با خودش فکر نکرد، نکنه مقصر خود من بودم؟ خب معلومه که اون مقصره. کی به بچه ای که فکر نکنم اصلا به ۶-۷ سال رسیده باشه پورنوگرافی نشون میده؟
ولی من بیشتر روی این تمرکز کردم که اون برادر بزرگتر کلارا، مدام سعی کرد لوکاس رو بکشه، سگش رو کشت، برای کلارا گریه کرد و... ولی یک لحظه با خودش فکر نکرد، نکنه مقصر خود من بودم؟ خب معلومه که اون مقصره. کی به بچه ای که فکر نکنم اصلا به ۶-۷ سال رسیده باشه پورنوگرافی نشون میده؟
خلاصه که داستان خیلی غم انگیز و تأثیر گذاریه.
پیشنهاد میکنم فیلمشو ببینید.
پیشنهاد میکنم فیلمشو ببینید.
دستم را بگیر و بگذار دستانت را ببوسم،
با من قدم بزن و بگذار لحظات ما در کوچه ها ثبت شود
برگ درختان، دانه به دانه بر روی زمین میریزند
داستان ما حال آغاز یافته، پاییز برایمان مینویسد.
با من قدم بزن و بگذار لحظات ما در کوچه ها ثبت شود
برگ درختان، دانه به دانه بر روی زمین میریزند
داستان ما حال آغاز یافته، پاییز برایمان مینویسد.
🍓2
Forwarded from Azadism. (آزادچهر)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
3💘7❤3🏆2
امروز داشتم برای مادرم از این میگفتم که بعضی ها باور دارن که ما انسان ها بازتابی از دیگران هستیم، یعنی هرآنچه که دیگران دنبال میکنن، میسازن و میپسندن، در ما اثر داره. یک کتابی میگه "ما"یی وجود نداره ما همه از دیگران هستیم. از پدرمون، از مادرمون، از دوستانمون. هرکاری که انجام میدیم، هرچیزی که دوست داریم به لطف وجود دیگرانه.
اما من تنها تا یک جایی با این نظریه موافقم. چون این فقط برای چیزی مثل فرهنگ، نوشتن و حرف زدن درسته. ولی وقتی بحث سلیقه میشه، بحث انتخاب، بحث "ساختن"، بحث معنا بخشیدن و وجود داشتن میشه دیگه ما از دیگران کمکی نمیگیریم. ذهن انسان اونقدر بزرگ و پیچیدهست که آخر یک جایی، نوبت ماست که بسازیم و بر دیگران تاثیر بذاریم.
در عمق ذهنیت ما همیشه یک چیز خلاقانه هست، اثری که ما در یک چیز بگذاریم. ایده ی خودمون، حتی اگر یک نظریه بیاهمیت باشه.
انسان خلاقه، تا یک جایی شاید از دیگران یاد بگیره ولی روزی فرا میرسه که خودش بسازه و یک چیزی رو از خودش به جای بگذاره تا بلکه نسل های بعد یاد بگیرن و اون چیز منحصربفرد خودشون رو برای نسل های بعدتر خلق کنن.
این بزرگترین شباهت ما به هرآن چیزیه که این جهان رو پدید آورده، شاید اصل معنویت ماست.
ما خالقیم و شاید برای همینه که به شدت درباره خالق خودمون کنجکاو هستیم که چیه و الان کجاست.
اما من تنها تا یک جایی با این نظریه موافقم. چون این فقط برای چیزی مثل فرهنگ، نوشتن و حرف زدن درسته. ولی وقتی بحث سلیقه میشه، بحث انتخاب، بحث "ساختن"، بحث معنا بخشیدن و وجود داشتن میشه دیگه ما از دیگران کمکی نمیگیریم. ذهن انسان اونقدر بزرگ و پیچیدهست که آخر یک جایی، نوبت ماست که بسازیم و بر دیگران تاثیر بذاریم.
در عمق ذهنیت ما همیشه یک چیز خلاقانه هست، اثری که ما در یک چیز بگذاریم. ایده ی خودمون، حتی اگر یک نظریه بیاهمیت باشه.
انسان خلاقه، تا یک جایی شاید از دیگران یاد بگیره ولی روزی فرا میرسه که خودش بسازه و یک چیزی رو از خودش به جای بگذاره تا بلکه نسل های بعد یاد بگیرن و اون چیز منحصربفرد خودشون رو برای نسل های بعدتر خلق کنن.
این بزرگترین شباهت ما به هرآن چیزیه که این جهان رو پدید آورده، شاید اصل معنویت ماست.
ما خالقیم و شاید برای همینه که به شدت درباره خالق خودمون کنجکاو هستیم که چیه و الان کجاست.
🕊7❤1
تا به حال شده با خودتون بگید کاش یک سری کار هارو هیچوقت انجام نمیدادید، کاش وقتی فلان احساس بهتون دست داده بود، درموردش به هیچکس نمیگفتید؟
🕊5🏆1🤝1
تا به حال شده به خودتون در قدیم، پیامای قدیمی و... نگاه کنید و بگید "چیشد که اینطوری شد" ؟
🤝5🕊1