شامِ آخر
344 subscribers
30 photos
8 videos
10 links
Azadchehr | they/them | Writer
A young person trying to better understand philosophy.
Bot: @Azadchehrbotbot
Private: https://t.me/+1aYILdhn6aM4Y2Jk
Download Telegram
پاییز می‌خوام.
👏5👌3🍾1
شامِ آخر
Photo
واقعا میخواید به حرف کاپیتان گوش ندید؟
💋2
یه چیز جالبی رو براتون تعریف کنم شاید برای موقعیت های خاصی به دردتون خورد که ببینید طرف کدوم هستید
فایده گرایی دو شاخه داره، عمل‌محور و قاعده‌محور
عمل‌محور پا روی قانون می‌ذاره. میگه یک انسان، که آگاهه، باید توی یک موقعیت تشخیص بده چی خوبه چی بد. عمل‌محور مخالف اینه که بگیم حتما چی خوبه چی بد و ما حتما باید کار خوب رو انجام بدیم. عمل‌محور، میگه وقتی توی یک موقعیت خاصی قرار بگیری، که برای مثال "دروغ گفتن" سود زیادی داشته باشه (مثلا جان یک نفر رو نجات بده) دروغ گفتن در اون موقعیت کار اخلاقی و پسندیده‌ایه. یک مثال؛ پزشکی می‌دونه که اگر به بیمار یک دروغی رو بگه، بیمار در امنیت میمونه و یا جانش در خطر نمی افته. در چنین موقعیتی، با اینکه یک پزشک باید همیشه راستگو باشه، فایده گرایی عمل‌‌محور میگه اینجا دروغ گفتن کار درست تریه. فایده گرایی عمل محور به ما انسان ها این اجازه رو میده که خودمون در هر موقعیت تصمیم بگیریم که برای بهترین انتخاب باید کدوم کار رو خوب بدونیم و کدوم کار رو بد. بیشتر عمل‌محور میگه به نتیجه فکر کن، اینکه واقعا این کارت چه عاقبتی داره. عاقبتش خیره یا نه.
اما فایده گرایی قاعده محور مخالفه. نه که مخالف باشه، میگه که این کار همچنان جای تشکر و قدردانی نداره. یک پزشک نباید دروغ بگه. فایده گرایی قاعده محور گمانم بیشتر برای سیاست و قوانین به کار می‌ره. میگه اگر یک پزشک تونسته دروغ بگه، بقیه پزشک ها هم به بهونه «فایده گرایی» دروغ میگن، سپس بیمار ها دیگه به پزشک ها اعتماد نمیکنن و جامعه پزشکی دچار هرج و مرج میشه. خیلی ها میتونن از فایده گرایی عمل‌‌محور سو استفاده کنن. بگن اره من فلان کار رو کردم چون به نظرم سود بیشتری داشت. قاعده گرایی میگه باید هرچیزی طبق قانون پیش بره، اگر دروغ گفتن غیر اخلاقیه هرکاری کنی بازم غیر اخلاقیه.
نظر شما چیه؟ بیشتر طرف کدوم هستین؟
💋3✍1👌1
شامِ آخر
یه چیز جالبی رو براتون تعریف کنم شاید برای موقعیت های خاصی به دردتون خورد که ببینید طرف کدوم هستید فایده گرایی دو شاخه داره، عمل‌محور و قاعده‌محور عمل‌محور پا روی قانون می‌ذاره. میگه یک انسان، که آگاهه، باید توی یک موقعیت تشخیص بده چی خوبه چی بد. عمل‌محور…
حالا یک‌چیز بامزه هم بگم (خطر اسپویل برای سریال good omens)
ازیرافیل، نمی‌دونم دقیق قسمت چندم ولی داخل یک سکانسی بود که حضرت ایوب بعد از کلی سختی‌ای که خدا برای امتحان کردن جلوی راهش گذاشت قرار بود بچه هاش بهش برگردونده شن
درحالی که بهشتی ها طبق امر خداوند می‌گفتن بچه هات کشته شدن و از اونجایی که سه تا بودن حالا خدا به و همسرت شش تا بچه میده (که یعنی زنش باید شش تا بچه دیگه بزاد😭😭)
توی اون لحظه از اونجایی کرولی و ازیرافیل یواشکی بچه ها رو زنده نگه داشته بودن اما تبدیل به مارمولک کرده بودنشون، با یه معجزه به پدر و مادرشون بر می‌گردونن. اما فرشته ها متوجه میشن که این بچه ها همون قدیمی‌هان و این خلاف امر خداونده.
توی اون لحظه از ازیرافیل می‌پرسن که آیا این بچه ها واقعا بچه های جدید هستن؟
و توی این لحظه ازیرافیل باید راست بگه چون این یک قانون خیلی مهم برای فرشته‌هاست. اما ازیرافیل میدونست که اگر بگه نه همون قبلی‌هان، یعنی راستش رو بگه، فرشته ها بچه هارو می‌کشن.
پس توی اون موقعیت از اونجایی که واقعا بچه ها براش اهمیت داشتن مجبور میشه که دروغ بگه. قانون الهی رو زیر پا بگذاره تا جان بچه هارو نجات بده.
این کاری که ازیرافیل اینجا انجام میده اسمش فایده گرایی عمل‌محوره
💋2
💔3
"من تمام کسانی هستم که تا به حال دوستشان داشته‌ام."
جمله ای که می‌تونه برای ما یک حقیقت مبهم باشه، رازی برای شناخت دقیق خودمون.
ما همان افرادی هستیم که روزی دوستشان داشتیم، داریم و خواهیم داشت.
چیزیه که بسیاری از مردم قبول ندارن. اما به هرحال، یک روزی باید بهش پی ببریم. بگذارید براتون بازش کنم.
تصور کنید ما یک بوم سفید رنگ هستیم، که وارد جامعه میشیم. مردم، رنگ هستن و ارتباط ما یک قلم.
فقط یک مکالمه کافیه تا صفحه بوم ما نقاشی شه.
نگاه ها، لباس ها، لهجه های مختلف، لحن صحبت کردن، زبان بدن ها، سلایق، دیدگاه ها، عقاید، باور ها و... همه روی ما تاثیر می‌گذارند.
شاید تنها با یک گفتگوی ساده. ولی وای بر ما، وقتی که نوبت به 'دوست داشتن' میرسه.
وقتی قراره شخصی رو دوست داشته باشیم؛ در طی رسیدن به اون شخص، درک کردن عشقی که بهش داریم و شاید راهی که پیش میریم تا دستمون رو در دستش بگذاریم، هزاران بار رنگ عوض می‌کنیم.
ایدهٔ نقاشی عوض میشه، سبک نقاشی عوض میشه، شاید رنگ ها هم جا به جا بشن.
فقط برای اینکه بتونیم ذهنمون رو همرنگ ذهنی کنیم که برامون زیباترین نقاشی‌ست.
بی آنکه حتی باخبر باشیم، لحن صحبتمون، رفتارمون، باورامون و حتی طبیعت درونمون با اون شخص تغییر می‌یابه.
خیلی از مردم با این نظریه مخالف‌ان، میگن میشه جلوش رو گرفت، میشه همزمان هم رنگ خودمون رو داشته باشیم هم با اون شخص همرنگ باشیم. ولی چنین چیزی شدنی نیست.
ما انسان ها آنقدر پیچیده هستیم، آنقدر زیاد که نمی‌تونیم بگیم دو نفر کاملا همرنگ یک‌دیگرن. ما حتی در طی رنگ گرفتن، چند باری تغییراتی ایجاد می‌کنیم که رنگ باب میل خودمون در بیاد.
اما امان از دست عشق.
شاید اگر هردو عاشق یکدیگر باشن آسون تر باشه؛ چون به مرور زمان، شخصیتی بین اون دو نفر شکل میگیره که اشتراک عمیق بین شخصیتشونه و به راحتی میتونن تبدیل به اون بشن. جفتشون هم می‌پسندنش.
ولی وقتی عشق یک طرفه‌ست، اون شخصی که عاشقه، نابود میشه. در این راه تبدیل به نیستی میشه. بوم همه رنگی به خودش میگیره، کامل نقاشی رو خراب می‌کنه، تا فقط بتونه شکل اون بوم رنگی رو بگیره که عاشقشه. البته اگر این راهی باشه که اون بوم می‌پسنده.
درست مثل قضیه تایپی که این روزا اومده.
یک نفر میاد میگه تایپ من توی دخترا فلان شکله، و فقط لازمه یک دختر عاشق اون شخص بشه. برای جلب نظرش، ممکنه تمام شخصیتش رو عوض کنه تا شکلِ تایپ اون رو به خودش بگیره.
می‌دونم از بحث دور شدیم، ولی فقط می‌خوام بهتون بگم که این حقیقت درون ماست. اگر میخواید خوب خودتون رو بشناسید، اول سعی کنید افرادی رو خوب بفهمید و بشناسید که روزی دوستشون داشتید یا دارید. مطمئن باشید این راه جواب میده.
🍓4
پدر من دیگر نمی‌دانم می‌نویسم برای آنکه 'بفهمند' یا 'بفهمم'
قبول شدم :)
1💘12🍾3🔥2👏2
احساس میکنم خوشبخت ترین آدم دنیام چون وقتی میبینم الان مثلا چنل من که توش خود واقعیمم و هیچ دروغی نمیگم و خیلی راحت افکارم رو تایپ میکنم ۲۳۰ نفر عضو داره و خیلیاشون برای من خوشحال میشن و دوست دارن متن های من رو و وقتایی که من به یک چیزی که دوستش داشتم میرسم بهم ذوق میدن انگیزه میدن و باعث خوشحالیم میشن و برام ارزش قائل‌ان احساس میکنم به هیچ وجه قرار نیست توی زندگیم تنها بودن رو تجربه کنم و بهترین دوستای زندگیم رو دارم
🕊13💘4😭3🏆2
برای من این خیلی ارزشمنده خصوصا چون توی چند سال اخیر اصلا این حد از حس «دوست داشته شدن» رو تجربه نکردم
💋11🏆2😭2💘2
آزادی را در آغوش بگیرید، در آسمان ها برقصید، بخوانید، بخندید و بگذارید نفس شما در نفس های ما زنده باشد. حتی اگر اندازه ی یک عمر از ما فاصله داشته باشید، روزگار خودش شما را به ما می‌رساند. روزی که آنها سرِ لعنتی‌شان بر خاک می‌افتد، ما آواز شما را می‌خوانیم، یاد شما را به جای می‌آوریم و تا ابد و یک روز نامتان را جاودانه زنده نگه می‌داریم.
✍7🕊2👏1🍾1
ازیرافیل هم اینجا بود فحش میداد به بهشت بهشت کردن اینا
💘1
ای شاعر من، شاعر محبوب من،
قلم در دست من دیگر چیزی برای گفتن ندارد
مجنون گشتیم و قلممان جان سپرد
روز و شب نوشتیم، شعر تو یافت نشد
هیچوقت برای من یک بیت نوشته بودی؟
شاید، مدت ها پیش شعری برایم نوشتی
کلماتش اشک جاری بر صورتم کرد و با خود گفتم؛
آه، مگر عشق دلنواز نیست؟
چرا آن روز اشک پوستم را می‌سوزاند،
چرا شعر تو دل می‌لرزاند؟
شاعر محبوب من تو که زیاد سرودی
چرا عشقی در شعر تو ندیدم؟
من که هرگز نوازش نشدم،
نمی‌دانم که عشق، واقعا چیست
روز ها گذشت و گذشت، شعرهای ما ناپدید شد
نگاهمان غریب شد و قلممان دیگر ننوشت
اما من می‌دانم که کلمات میان من و تو زنده هستند
شاید عشق تو دروغ بوده،
اما من خود را قول دادم که تا عمر دارم،
تو را شاعر خود بنامم.
حتی اگر تا واپسین روز که من جان دارم،
هیچ شعری از تو نباشد،
من باز از همان سکوت ساده نثریه ای دارم
با همان قلم مرده، نوشته ام و می‌نویسم.
🏆4🕊1🍓1💋1
عدد ۷ عدد مورد علاقمه پس زمان الان به قولی فدای تک به تک شما. خیلی برام خاص و با ارزش هستید. بوس به تک تکتون.
💋6
دوست دارید درمورد تحلیل روانشناسی فیلم ها حرف بزنیم؟
👌6
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤2👌2
شامِ آخر
فیلم شکار (the hunt)، سال 2012 با کارگردانی توماس وینتربرگ (یه فکت، کارگردان یک راند دیگر هم بوده.)
خب اول از همه چند تا فکت درموردش بگم. خود توماس وینتربرگ چند باری توی گذشته درباره قضیه پدوفیلی ماجرایی داشته. حالا نمینویسم دونه به دونه ولی بدونید که زیاد درموردشون خونده بوده. قدیم ها یک فیلم ساخته بوده به نام «جشن» و خب این فیلمه هم در رابطه با تهمت پدوفیلی بوده (وینتربرگ سعی داشته با یک دید متفاوتی به این قضیه نگاه کنه. می‌خواسته بگه چی میشه اگر به یک نفر به دروغ تهمت پدوفیلی بزنیم؟ مردم حرف متهم رو باور میکنن یا کسی که ادعای قربانی بودن داره؟) و خلاصه که بعد از چند سال تصمیم میگیره یکی دیگه هم بسازه یعنی همین شکار رو.
شکار فیلم واقع بینانه‌ست، یعنی با یک دید واقع‌گرا ساخته شده و تحلیل کاملا خاصی نداره. اما من خودم چون معمولا یه فیلم رو همینجوری نمی‌بینم و ول کنم، چند باری یک سری نکات ریز رو در نظر گرفتم که کمتر کسی بهشون توجه کرده و امروز درمورد اون ها صحبت میکنیم.
اول از همه، داستان. من یک خلاصه میگم و اون جاهایی که مهمه رو کامل تعریف میکنم.

(از اینجا به بعد خطر اسپویل!)
فیلم شکار به داستان مردی به نام لوکاس اشاره میکنه که داخل یک مهدکودک کار می‌کنه. خیلی با بچه ها صمیمیه و همه دوستش دارن. بین همه بچه ها، یک دختری هست به نام کلارا. کلارا، دخترِ دوستِ صمیمیِ لوکاسه. لوکاس با چند نفر دوست بود و پدرِ کلارا براش صمیمی تر از همه بود. برای همین، معمولا توی مهدکودک هوای کلارا رو بیشتر داشت. مثلا وقت هایی که بین پدر و مادر کلارا دعوا میشد، لوکاس کلارا رو به مهدکودک میرسوند.
لوکاس خودش درگیر یک سری ماجراهای خانوادگی بود. از همسرش طلاق گرفته بود و آرزو به دل بود پسرش بیاد پیشش. خیلی برنامه ریخته بودن باهم که پسره از خونه فرار کنه و بیاد پیش لوکاس. خلاصه که مهم ترین و عزیز ترینش، پسرش بود. (با گفتن اینا میخواستم اشاره کنم لوکاس خودش یک پدره و مشکلات خانوادگی خودشو داره. نیازی نداره خودشو با بچه مردم سرگرم کنه)
کلارا، توی خانواده درستی زندگی نمی‌کرد. (آ آ، هیچکس به این موضوع اشاره درست حسابی نکرد، حالا من می‌خوام اشاره کنم☝️) یک برادر بزرگتر داشت که تازه به سن بلوغ رسیده بود. اونجا که بین پدر و مادرشون دعوا شده بود، لوکاس به کلارا میگه "بازم مامان و بابات دارن دعوا میکنن؟" یعنی که دعوا بین پدر و مادر توی خانواده زیاده. یک سکانسی هست که برادر بزرگتر کلارا با دوستاش داره عکس پورنوگرافی توی تبلتش میبینه بعد با خنده و اینا به کلارا نشونش میدن و بعد بازم با خنده میرن. (خیلی وحشتناک بودن اون عکسا😭) این نشون میده که کلارا با یک برادری که تازه به سن بلوغ رسیده وقت میگذرونه و ممکنه با موضوعات جنسی با اینکه هنوز سنش به جایی نرسیده که لازم باشه بدونه آشنایی داشته باشه. کلارا فکر می‌کنه از لوکاس خوشش میاد. یعنی فکر می‌کنه خب، لوکاس که پدر یا مادرم نیست. دوسته. اگر من ازش خوشم میاد پس این عشقه. (کمک خوشم نمیاد اینارو بنویسم) بعدد کلارا میاد یه پاکت نامه درست میکنه با قلب تزئین می‌کنه و داخلش یک چیزایی می‌نویسه. یادم نیست نامه بود یا چی ولی مثلا ابراز علاقه بود. این رو داخل کت لوکاس می‌ذاره و میرسیم به یک سکانس. اونجا که لوکاس داشت با بچه ها بازی میکرد و بچه ها با بالشت میکوبیدن روی سرش خودش رو یعنی به مردن میزنه (می‌خوابه روی زمین) بعد کلارا میاد بین بچه ها و روی لب های لوکاس یه بوسه میزنه و می‌ره. لوکاس یخورده نگران میشه (بمیرم برای دل ساده‌ات) و میاد با کلارا خصوصی صحبت می‌کنه. بهش میگه که نامه رو دیده و بهش میگه بوسه روی لب فقط مال پدر و مادره. ولی کلارا انکار می‌کنه و میگه تو داری دروغ میگی این نامه مال من نیست منم کاری نکردم.
بعد از گذشت زمان، کلارا برای اینکه انتقام بگیره از لوکاس (حس کودکانه‌اش بوده) به سرپرست اونجا میگه لوکاس فلانه و با من فلان کار رو کرده. بهش تهمت پدوفیلی و تجاوز و اینا میزنه.
لوکاس خیلی تلاش می‌کنه بفهمه داستان از چه قراره چون روحش از موضوع بی خبره. ولی تا میاد کاری بکنه اخراجش میکنن و کل اون شهر کوچک پر میشه از این شایعه که لوکاس یه کاری کرده.
حالا داستان کجا عجیب میشه؟
اونجا که کلارا می‌فهمه کار اشتباهی کرده و سعی می‌کنه بگه که من الکی گفتم لوکاس کاری نکرده ولی مردم باز هم داشتن میگفتن نه کلارا حتما لوکاس با تو اینکار رو کرده.
با اینکه آخر داستان همه متوجه میشن لوکاس بی گناه بوده، باز هم داداش بزرگتر کلارا آخر کار سمت لوکاس با تفنگ شلیک میکنه و اگرچه به هدف نمیخوره ولی لوکاس میفهمه که این داستان هیچوقت پایان نمی‌یابه.

طبق مقاله ها همه میگن که داستان داشت روی این تمرکز میکرد که یک سری تهمت ها انقدر بزرگن که ممکنه زندگی یک نفر رو کامل نابود کنه. لوکاس در طول داستان سگش رو از دست میده، یک خانومی که باهاش توی رابطه بود بهش شک می‌کنه، اکثریت دوستاش رو از دست میده، کتک میخوره و واقعا کلافه میشه.