شامِ آخر
340 subscribers
30 photos
8 videos
10 links
Azadchehr | they/them | Writer
A young person trying to better understand philosophy.
Bot: @Azadchehrbotbot
Private: https://t.me/+1aYILdhn6aM4Y2Jk
Download Telegram
کاش هنوز هم اینطوری بودیم ولی متأسفانه هرچی پیش میره بیشتر و بیشتر اینا دارن یاد میگیرن فحش دادن و لحن های مزخرف نسل جدید رو بچوپونن توی سینمای ایران.
💔4🏆1
گیریم که روزی 'آینده' فرا رسید و نام من بر زبان همه افتاد
گیریم که روزی توانستم قهوه‌ای بنوشم و کتابی را بخوانم که سال ها در انتظارش بودم
گیریم که روزی قدم بر زمین چوبی کتابخانه بر میدارم و همان‌طور که بوی کتاب های نو اما قدیمی به مشامم می‌رسد نامِ خودم را بر روی کتابی پیدا کنم که بسی شب‌ها از خواب خود برایش گذشتم
گیریم که آن روز فرا رسید اما حالا که نیمه شب است
شاید تنها صدای جیرجیرک باشد که به گوش می‌رسد شاید هم خانه ای رؤیایی در کنار شهر داشته باشم و صدای ماشین های جغد های شهر برایم به نوعی لالایی باشد اما چه می‌شود اگر در آن لحظه دگر داستانی نباشد که برایش شب زنده داری کنم یا در روز رویدادی رخ نداده باشد که برای خود مرورش کنم چه می‌شود اگر در آن لحظه آدمی به ذهنم نرسد که در رفتار و گفتارش تفکر کنم و با خود بگویم چرا آن لحظه چنان چیز را به من گفت؟
آری چه می‌شود اگر هیچ‌کدام از این ها در آن لحظه از نیمه شب نباشد و هیچ صدایی هم به گوش نرسد.
حال، من هستم و خودم و افکاری که مدت هاست به ذهنم خطور نکرده‌اند، مانند کتاب های قدیمی خاک‌خورده ای که در آخر کمد در جعبه ای مقوایی و پاره شده پیدا می‌کنم.
آن لحظه من همانی هستم که واقعا هستم. شاید از خود بپرسم کی هستم و آیا خود را دوست دارم یا خیر.
شاید بپرسم آیا من زنده ام برای لحظاتی که تجربه می‌کنم یا زنده ام چرا که خود را دوست دارم و می‌خواهم که از زندگی لذت ببرم؟
دقیق نمی‌دانم از خود چه می‌پرسم، اما از این بابت مطمئنم که هر سؤالی در آن لحظه بپرسم، هرگز پاسخی ثابت برایش پیدا نخواهم کرد.
🕊4
I'm a pianist, not a poet.
باری دیگر بی‌هدف برای خود در خیابان های محله قدم زدم، بی هدف در کتاب فروشی چند کتاب تاریخ خواندم و بی هدف به رهگذر ها نگاه کردم. صدای سخن گفتن مردم، خندیدن کودکان، صدای بی‌صدای نگاه پیرمردان به آسمان و پیرزن هایی که با شوق دلتنگی به لباس های جوانان در مغازه ها می‌نگرند و با خود افسوس می‌خورند "آه ای کاش هنوز جوان و زیبا بودم"
من اما با وجود اینکه تنها ۱۶ سال سن دارم، درست مانند یک پیرزن، افسوس می‌خورم و درست مانند یک پیرمرد، فقط به آسمان می‌نگرم.
شاید هم فقط منزوی شده باشم، عادت داشته باشم به نگاه کردن، نه گفتن و شنیدن.
اما می‌دانم که این عادی نیست، عادی نیست صدایی نداشته باشم برای گفتن دغدغه‌هایم و تنها دفتر و قلمم باشند که می‌توانند گفته های درونم را ناگفته رها نکنند.
من از جامعه نمی‌گریزم، هرگز، بی‌نهایت عاشقِ دیدن همان مردمی هستم که شاید مانند من بی هدف در خیابان قدم می‌زنند و با یکدیگر می‌گویند و می‌خندند.
فقط گاهی با خود می‌گویم، آیا رنگ من در این حد متفاوت با مال دیگران است؟
چرا مانند همسن و سال های خود نیستم و به عنوان یک نوجوان تنها سال‌خورده ها را درک می‌کنم؟
چرا سرگرمی های من قدیمی و شاید حوصله سربر هستند؟ چرا هرآنچه که دوست دارم درموردشان صحبت کنم برای همسن و سال هایم مزخرف هستند؟
یا شاید هم من در هیچ گروهی نباشم، شاید از اول هم قرار بود تنها یک تماشاچی باشم، بی هدف قدم بزنم و به پیرمرد هایی که به آسمان می‌نگرند، پیرزن هایی که افسوس می‌خورند، کودکانی که می‌خندند و مردمی که با یکدیگر حرف می‌زنند بنگرم.
شاید هم این معنای زندگی من باشد.
🕊7💋1😭1💘1
کیارش، نگاهی به نیما می‌اندازد، سپس جعبه سیگار او را بر میدارد و می‌گوید: «می‌خواهم با یک نخ از این سیگار ها، برایت توضیح بدهم که چقدر از زمان هراس دارم.»
نیما سرش را به علامت تایید حرکت می‌دهد. کیارش، یک نخ سیگار از داخل جعبه در می‌آورد، فندکی از داخل جیب کُتش بیرون می‌آورد و سر سیگار را می‌سوزاند. سیگار را مقابل نیما، وسط میز، بر روی زیر سیگاری می‌گذارد. سپس، بر روی میز خم می‌شود.
ـ خوب نگاه کن نیما، سیگار دارد می‌سوزد. می‌دانی این یعنی چه؟
ـ خیر. البته، بله، یعنی، نه. نمی‌دانم دقیق باید چه چیزی را بدانم.
ـ پیش از آنکه به تو بگویم باید چه چیزی را بدانی، ازت می‌خواهم به سوختن این سیگار نگاه کنی، آنقدر با دقت که صدای اطراف در حواست گم شوند.
نیما نیز بر روی میز خم شد و با دقت به توتون درحال سوختن نگریست. نگاه کرد که چگونه چیز های کوچک قهوه ای رنگ همراه کاغذی سفید لوله شده بر روی آن به ذرات ریز خاکسترگون تبدیل می‌شوند. آرام آرام، نقاط قرمز آتشین رنگ داخل آن ذرات خاموش می‌شدند. دود ها در هوا می‌رقصیدند، تصاویری خاکستری رنگ و مبهم اما زیبا ایجاد می‌کردند گویی که تصاویری از لحظاتی باشند که به سختی می‌توانیم به یاد آوریم.
پس از گذشت حدود دو تا سه دقیقه، کیارش سکوت را با صدایی آرام که البته هنوز هم انرژی همیشگی صدای رسایش را حفظ می‌کرد شکست:
ـ و حال، بخش توتون به طور کامل خاکستر می‌شود. شاید در عرض سه دقیقه، شاید ربع ساعت. اما حال که می‌بینی، دود های یک نخ سیگار، عمرشان به یک روز هم نکشید. نه حتی به یک ساعت. نه حتی به نیم ساعت. شانس بیاورند ربع ساعت در لحظات زندگی کنند، اما بعد از آن، به نیستی تبدیل می‌شوند.
ـ این چیز بدی به نظر نمی‌آید. همان ربع ساعت، برای سوختن یک نخ سیگار کافی‌ست. زیاد هم هست. اگر قرار باشد در طول سوختن این نخ سیگار چیزی را بر زبان آوریم، می‌توان گفته ها را تنها در سه دقیقه جای داد. چه برسد به ربع ساعت.
ـ پس فکر می‌کنی سه دقیقه برای سوختن یک سیگار، کافی‌ست؟
ـ آری. نسبت به آن سیگار هایی که اکسیژن بهشان نمی‌رسد و زیر یک دقیقه آتششان خاموش می‌شود، یا آنهایی که بر روی لب آدمی می‌آیند و با هر پُک بیشتر می‌سوزند، تازه شاید زیاد هم باشد.
ـ بلی از این بابت مطمئن هستیم. اما گیریم که واقعا یک ربع ساعت طول کشید تا یک نخ سیگار بسوزد. نظرت راجع به خود آن یک ربع ساعت چیست؟
ـ نمی‌دانم. یک ربع ساعت، مدت زمان مناسبی برای اندیشیدن است، برای آنکه تصمیمی بگیریم، برای آنکه بخواهیم در سرنوشت خود تغییری ایجاد کنیم. یک نخ سیگار را یا بکشیم، یا کنار بگذاریم.
ـ حالا بیا تصور کنیم که تو یک نخ سیگار را روشن می‌کنی اما دست به آن نمیزنی. صرفا آن را رو به روی خود می‌گذاری. درست مانند کاری که الان کردیم. برای ما، سه دقیقه طول کشید تا این سیگار خاکستر شود.
ـ بله. اما من متوجه نمی‌شوم، این ها چه اهمیتی دارند؟ چه ارتباطی میان سوختن یک نخ سیگار بی ارزش که بسیاری مانند آن در همان جعبه است و زمان که همین حالا هم ثانیه به ثانیه‌اش می‌گذرد وجود دارد؟
کیارش نزدیک تر می‌آید، صدایش را آرام تر می‌کند و به چشمان نیما نگاه می‌کند:
ـ نکته همین است. خوب گوش بده دوست من. در همین سه دقیقه که بخش قابل استفادهٔ سیگار سوخت، ممکن است در آینده اتفاقات بسیاری رخ داده باشد. شاید از یک قدم برای رسیدن یک شخص به اعتیاد جلوگیری شده باشد، شاید یک بهانه برای قرار گذاشتن بین دو نفر از بین رفته باشد، شاید سوختن این یک نخ باعث شده باشد یک نفر کمتر فکر کند و زودتر اشک هایش را پاک کند. یک نخ سیگار همین حالا از یک پاکت سیگار کم شد، سوخته شد، خاکستر شد و به گذشته پیوست. و تمام این ها، فقط سه دقیقه طول کشید.
ـ حالا که اینطور گفتی، برایم به نحوی خوفناک شده است. اگر این یک نخ سیگار می‌تواند با سوختن این همه تغییر ایجاد کند، دیگر چه چیز هایی در سرنوشت ما نقش دارند؟
ـ نمی‌توان پاسخی ثابت به این سوال داد. گاهی اوقات، بسیاری از ما، یک نخ سیگار را می‌سوزانیم و شاید با این کار یک تصمیم خیلی اشتباه بگیریم. اما نکته اینجاست جانم. سوختن این یک نخ سیگار سه دقیقه طول می‌کشد. فقط سه دقیقه کافی‌ست تا همه‌چیز مربوط به آن یک نخ سیگار بسوزد. من نه از آن تصمیم هراس دارم، نه از آن که چیزی را از دست بدهم. نه از تمام شدن و سوختن سیگار می‌گریزم، نه از آنکه چه اتفاقات بزرگی می‌تواند رخ بدهد شگفت زده می‌شوم. من فقط می‌ترسم از آنکه برخی چیز ها فقط سه دقیقه زمان می‌خواهند تا به گذشته بپیوندند. مدت زمانی که نه می‌توان طی آن به اشتباهی پیش برد، نه چیزی را جبران کرد، نه کار درست را انجام داد. فقط می‌توان به سوختن سیگار نگریست.
نیما زیر لب گفت :«فکر میکردم فقط یک سیگار ساده باشد.» و به همان سیگاری که حال خاموش شده بود خیره شد.
💘3❤1✍1

کیارش، با لحنی شوخ طبعانه، درحالی که شروع به نوشیدن قهوه خود کرده بود گفت: «امان از دست این زمان.»
💘2
پاییز می‌خوام.
👏5👌3🍾1
شامِ آخر
Photo
واقعا میخواید به حرف کاپیتان گوش ندید؟
💋2
یه چیز جالبی رو براتون تعریف کنم شاید برای موقعیت های خاصی به دردتون خورد که ببینید طرف کدوم هستید
فایده گرایی دو شاخه داره، عمل‌محور و قاعده‌محور
عمل‌محور پا روی قانون می‌ذاره. میگه یک انسان، که آگاهه، باید توی یک موقعیت تشخیص بده چی خوبه چی بد. عمل‌محور مخالف اینه که بگیم حتما چی خوبه چی بد و ما حتما باید کار خوب رو انجام بدیم. عمل‌محور، میگه وقتی توی یک موقعیت خاصی قرار بگیری، که برای مثال "دروغ گفتن" سود زیادی داشته باشه (مثلا جان یک نفر رو نجات بده) دروغ گفتن در اون موقعیت کار اخلاقی و پسندیده‌ایه. یک مثال؛ پزشکی می‌دونه که اگر به بیمار یک دروغی رو بگه، بیمار در امنیت میمونه و یا جانش در خطر نمی افته. در چنین موقعیتی، با اینکه یک پزشک باید همیشه راستگو باشه، فایده گرایی عمل‌‌محور میگه اینجا دروغ گفتن کار درست تریه. فایده گرایی عمل محور به ما انسان ها این اجازه رو میده که خودمون در هر موقعیت تصمیم بگیریم که برای بهترین انتخاب باید کدوم کار رو خوب بدونیم و کدوم کار رو بد. بیشتر عمل‌محور میگه به نتیجه فکر کن، اینکه واقعا این کارت چه عاقبتی داره. عاقبتش خیره یا نه.
اما فایده گرایی قاعده محور مخالفه. نه که مخالف باشه، میگه که این کار همچنان جای تشکر و قدردانی نداره. یک پزشک نباید دروغ بگه. فایده گرایی قاعده محور گمانم بیشتر برای سیاست و قوانین به کار می‌ره. میگه اگر یک پزشک تونسته دروغ بگه، بقیه پزشک ها هم به بهونه «فایده گرایی» دروغ میگن، سپس بیمار ها دیگه به پزشک ها اعتماد نمیکنن و جامعه پزشکی دچار هرج و مرج میشه. خیلی ها میتونن از فایده گرایی عمل‌‌محور سو استفاده کنن. بگن اره من فلان کار رو کردم چون به نظرم سود بیشتری داشت. قاعده گرایی میگه باید هرچیزی طبق قانون پیش بره، اگر دروغ گفتن غیر اخلاقیه هرکاری کنی بازم غیر اخلاقیه.
نظر شما چیه؟ بیشتر طرف کدوم هستین؟
💋3✍1👌1
شامِ آخر
یه چیز جالبی رو براتون تعریف کنم شاید برای موقعیت های خاصی به دردتون خورد که ببینید طرف کدوم هستید فایده گرایی دو شاخه داره، عمل‌محور و قاعده‌محور عمل‌محور پا روی قانون می‌ذاره. میگه یک انسان، که آگاهه، باید توی یک موقعیت تشخیص بده چی خوبه چی بد. عمل‌محور…
حالا یک‌چیز بامزه هم بگم (خطر اسپویل برای سریال good omens)
ازیرافیل، نمی‌دونم دقیق قسمت چندم ولی داخل یک سکانسی بود که حضرت ایوب بعد از کلی سختی‌ای که خدا برای امتحان کردن جلوی راهش گذاشت قرار بود بچه هاش بهش برگردونده شن
درحالی که بهشتی ها طبق امر خداوند می‌گفتن بچه هات کشته شدن و از اونجایی که سه تا بودن حالا خدا به و همسرت شش تا بچه میده (که یعنی زنش باید شش تا بچه دیگه بزاد😭😭)
توی اون لحظه از اونجایی کرولی و ازیرافیل یواشکی بچه ها رو زنده نگه داشته بودن اما تبدیل به مارمولک کرده بودنشون، با یه معجزه به پدر و مادرشون بر می‌گردونن. اما فرشته ها متوجه میشن که این بچه ها همون قدیمی‌هان و این خلاف امر خداونده.
توی اون لحظه از ازیرافیل می‌پرسن که آیا این بچه ها واقعا بچه های جدید هستن؟
و توی این لحظه ازیرافیل باید راست بگه چون این یک قانون خیلی مهم برای فرشته‌هاست. اما ازیرافیل میدونست که اگر بگه نه همون قبلی‌هان، یعنی راستش رو بگه، فرشته ها بچه هارو می‌کشن.
پس توی اون موقعیت از اونجایی که واقعا بچه ها براش اهمیت داشتن مجبور میشه که دروغ بگه. قانون الهی رو زیر پا بگذاره تا جان بچه هارو نجات بده.
این کاری که ازیرافیل اینجا انجام میده اسمش فایده گرایی عمل‌محوره
💋2
💔3
"من تمام کسانی هستم که تا به حال دوستشان داشته‌ام."
جمله ای که می‌تونه برای ما یک حقیقت مبهم باشه، رازی برای شناخت دقیق خودمون.
ما همان افرادی هستیم که روزی دوستشان داشتیم، داریم و خواهیم داشت.
چیزیه که بسیاری از مردم قبول ندارن. اما به هرحال، یک روزی باید بهش پی ببریم. بگذارید براتون بازش کنم.
تصور کنید ما یک بوم سفید رنگ هستیم، که وارد جامعه میشیم. مردم، رنگ هستن و ارتباط ما یک قلم.
فقط یک مکالمه کافیه تا صفحه بوم ما نقاشی شه.
نگاه ها، لباس ها، لهجه های مختلف، لحن صحبت کردن، زبان بدن ها، سلایق، دیدگاه ها، عقاید، باور ها و... همه روی ما تاثیر می‌گذارند.
شاید تنها با یک گفتگوی ساده. ولی وای بر ما، وقتی که نوبت به 'دوست داشتن' میرسه.
وقتی قراره شخصی رو دوست داشته باشیم؛ در طی رسیدن به اون شخص، درک کردن عشقی که بهش داریم و شاید راهی که پیش میریم تا دستمون رو در دستش بگذاریم، هزاران بار رنگ عوض می‌کنیم.
ایدهٔ نقاشی عوض میشه، سبک نقاشی عوض میشه، شاید رنگ ها هم جا به جا بشن.
فقط برای اینکه بتونیم ذهنمون رو همرنگ ذهنی کنیم که برامون زیباترین نقاشی‌ست.
بی آنکه حتی باخبر باشیم، لحن صحبتمون، رفتارمون، باورامون و حتی طبیعت درونمون با اون شخص تغییر می‌یابه.
خیلی از مردم با این نظریه مخالف‌ان، میگن میشه جلوش رو گرفت، میشه همزمان هم رنگ خودمون رو داشته باشیم هم با اون شخص همرنگ باشیم. ولی چنین چیزی شدنی نیست.
ما انسان ها آنقدر پیچیده هستیم، آنقدر زیاد که نمی‌تونیم بگیم دو نفر کاملا همرنگ یک‌دیگرن. ما حتی در طی رنگ گرفتن، چند باری تغییراتی ایجاد می‌کنیم که رنگ باب میل خودمون در بیاد.
اما امان از دست عشق.
شاید اگر هردو عاشق یکدیگر باشن آسون تر باشه؛ چون به مرور زمان، شخصیتی بین اون دو نفر شکل میگیره که اشتراک عمیق بین شخصیتشونه و به راحتی میتونن تبدیل به اون بشن. جفتشون هم می‌پسندنش.
ولی وقتی عشق یک طرفه‌ست، اون شخصی که عاشقه، نابود میشه. در این راه تبدیل به نیستی میشه. بوم همه رنگی به خودش میگیره، کامل نقاشی رو خراب می‌کنه، تا فقط بتونه شکل اون بوم رنگی رو بگیره که عاشقشه. البته اگر این راهی باشه که اون بوم می‌پسنده.
درست مثل قضیه تایپی که این روزا اومده.
یک نفر میاد میگه تایپ من توی دخترا فلان شکله، و فقط لازمه یک دختر عاشق اون شخص بشه. برای جلب نظرش، ممکنه تمام شخصیتش رو عوض کنه تا شکلِ تایپ اون رو به خودش بگیره.
می‌دونم از بحث دور شدیم، ولی فقط می‌خوام بهتون بگم که این حقیقت درون ماست. اگر میخواید خوب خودتون رو بشناسید، اول سعی کنید افرادی رو خوب بفهمید و بشناسید که روزی دوستشون داشتید یا دارید. مطمئن باشید این راه جواب میده.
🍓4
پدر من دیگر نمی‌دانم می‌نویسم برای آنکه 'بفهمند' یا 'بفهمم'
قبول شدم :)
1💘12🍾3🔥2👏2
احساس میکنم خوشبخت ترین آدم دنیام چون وقتی میبینم الان مثلا چنل من که توش خود واقعیمم و هیچ دروغی نمیگم و خیلی راحت افکارم رو تایپ میکنم ۲۳۰ نفر عضو داره و خیلیاشون برای من خوشحال میشن و دوست دارن متن های من رو و وقتایی که من به یک چیزی که دوستش داشتم میرسم بهم ذوق میدن انگیزه میدن و باعث خوشحالیم میشن و برام ارزش قائل‌ان احساس میکنم به هیچ وجه قرار نیست توی زندگیم تنها بودن رو تجربه کنم و بهترین دوستای زندگیم رو دارم
🕊13💘4😭3🏆2
برای من این خیلی ارزشمنده خصوصا چون توی چند سال اخیر اصلا این حد از حس «دوست داشته شدن» رو تجربه نکردم
💋11🏆2😭2💘2
آزادی را در آغوش بگیرید، در آسمان ها برقصید، بخوانید، بخندید و بگذارید نفس شما در نفس های ما زنده باشد. حتی اگر اندازه ی یک عمر از ما فاصله داشته باشید، روزگار خودش شما را به ما می‌رساند. روزی که آنها سرِ لعنتی‌شان بر خاک می‌افتد، ما آواز شما را می‌خوانیم، یاد شما را به جای می‌آوریم و تا ابد و یک روز نامتان را جاودانه زنده نگه می‌داریم.
✍7🕊2👏1🍾1
ازیرافیل هم اینجا بود فحش میداد به بهشت بهشت کردن اینا
💘1
ای شاعر من، شاعر محبوب من،
قلم در دست من دیگر چیزی برای گفتن ندارد
مجنون گشتیم و قلممان جان سپرد
روز و شب نوشتیم، شعر تو یافت نشد
هیچوقت برای من یک بیت نوشته بودی؟
شاید، مدت ها پیش شعری برایم نوشتی
کلماتش اشک جاری بر صورتم کرد و با خود گفتم؛
آه، مگر عشق دلنواز نیست؟
چرا آن روز اشک پوستم را می‌سوزاند،
چرا شعر تو دل می‌لرزاند؟
شاعر محبوب من تو که زیاد سرودی
چرا عشقی در شعر تو ندیدم؟
من که هرگز نوازش نشدم،
نمی‌دانم که عشق، واقعا چیست
روز ها گذشت و گذشت، شعرهای ما ناپدید شد
نگاهمان غریب شد و قلممان دیگر ننوشت
اما من می‌دانم که کلمات میان من و تو زنده هستند
شاید عشق تو دروغ بوده،
اما من خود را قول دادم که تا عمر دارم،
تو را شاعر خود بنامم.
حتی اگر تا واپسین روز که من جان دارم،
هیچ شعری از تو نباشد،
من باز از همان سکوت ساده نثریه ای دارم
با همان قلم مرده، نوشته ام و می‌نویسم.
🏆4🕊1🍓1💋1