یکی باور داره به بهشت یا جهنم میره و بعد از مرگ همون درون ذهنش شکل میگیره یکی باور داره بعد مرگ اون آزاد میشه و بین خانوادش روحش زندگی میکنه و باز هم همون رو ذهنش تجسم میکنه
و متأسفانه ما اون موقع شاید اونقدر آگاه نباشیم که بخوایم بگیم من این پایان رو دوست دارم یا خیر و همه چیز، همه چیز میره تحت کنترل همون روح، طبیعت، ایگو، ذهن و یا هر اسم دیگه ای که داره
و متأسفانه ما اون موقع شاید اونقدر آگاه نباشیم که بخوایم بگیم من این پایان رو دوست دارم یا خیر و همه چیز، همه چیز میره تحت کنترل همون روح، طبیعت، ایگو، ذهن و یا هر اسم دیگه ای که داره
شامِ آخر
من باور دارم بعد از مرگ هر انسانی به اون چیزی که واقعا بهش باور داشته میرسه ببینید قوی ترین، تأکید میکنم قوی ترین بخش وجود انسان ذهنیتشه جایی که از جسم و از جهان هستی جداست تنها جایی که بی منطق بودن علمه جایی که ما بهش میگیم تخیل و افکار ها از اونجا میان جایی…
این باور همچنین حقیقی بودن دین و هرچیز دیگه ای در این زمینه رو رد میکنه چون از نظر علمی خیلی درست تر از اونه که بگیم ما بعد از مرگ دریچه بهشت رو میبینیم یا چه میدونم روحمون میره بالای ابر ها.
البته دیدگاه افراد مذهبی این روز ها متفاوت شده، شاید دلایل بهتری برای اثبات اونها دارن، ولی من واقعا واقعا نمیتونم بهشون ایمان داشته باشم
البته دیدگاه افراد مذهبی این روز ها متفاوت شده، شاید دلایل بهتری برای اثبات اونها دارن، ولی من واقعا واقعا نمیتونم بهشون ایمان داشته باشم
دین چیزی جز یک چند تجسم در کنار همدیگه نیست که باور انسان رو قوی تر میسازه، چیزی جز یک اسباب بازی برای قدرتطلبان نیست که مردم رو باهاشون بازی بدن و چیزی جز یک دروغ نیست که بخوان همه رو پیرو اش کنن. اگر دین واقعا وجود داشت، واقعی واقعی بود، پس چرا ما این همه دین مختلف داریم؟ چرا باید دین اسلام با دین مسیحی مشکل داشته باشه؟ این، واقعا مسخرهست، چون هرجور بهش نگاه کنید از ریشه نه تنها دروغ به نظر میاد بلکه مشخصه همهاشون جنبه بازی دادن روان مردم داشتن.
توجه داشته باشید منظور من از دین، باور یک انسان برای ارتباط قوی تر گرفتن با خدای خودش نیست، منظور من از دین همون حجاب و چرت و پرت هاییه که "قانونی"اش کردن و مردم رو برای عمل بهش زور میکنن.
توجه داشته باشید منظور من از دین، باور یک انسان برای ارتباط قوی تر گرفتن با خدای خودش نیست، منظور من از دین همون حجاب و چرت و پرت هاییه که "قانونی"اش کردن و مردم رو برای عمل بهش زور میکنن.
Forwarded from کلیسای سنت پترزبورگ
بچهها آزاد خیلی حرفهای جالبی زد حتما بخونید.
کلیسای سنت پترزبورگ
بچهها آزاد خیلی حرفهای جالبی زد حتما بخونید.
صمینینمضین استاد تاییدم کردن
با خودم فکر میکنم چطور میشد اگر سوشال مدیا هیچوقت دنیا رو در این حد فتح نمیکرد؟
مثلا تصور کنید وقتی وارد مترو میشدید یا همه کتاب دستشون بود یا چه میدونم، با یکی صحبت میکردن یا آهنگ گوش میدادن. برای قرار گذاشتن یه تلفن کردن با اون تلفن همراه های قدیمی کافی بود. مردم با حوصله تر بودن، باهم مهربون تر بودن و دیدمون به همدیگه ساده تر میشد. خوش گذرونی ها در کوچکترین چیز ها بودن و توقع مردم برای انتخاب حال و هوای زندگیشون (یا چیزایی مثل پارتنر، خونه و...) پایین تر میومد. کمال گرایی کمتر میشد، زیبایی در سادگی بود و عمل های جراحی بیش از حد و ظاهر های عجق مجق ترند نمیشد. هنوز مردم برای یک فنجان قهوه با همدیگه قرار میذاشتن، برای پیدا کردن جواب یک سوال چند کتاب میخوندن.
مثلا تصور کنید وقتی وارد مترو میشدید یا همه کتاب دستشون بود یا چه میدونم، با یکی صحبت میکردن یا آهنگ گوش میدادن. برای قرار گذاشتن یه تلفن کردن با اون تلفن همراه های قدیمی کافی بود. مردم با حوصله تر بودن، باهم مهربون تر بودن و دیدمون به همدیگه ساده تر میشد. خوش گذرونی ها در کوچکترین چیز ها بودن و توقع مردم برای انتخاب حال و هوای زندگیشون (یا چیزایی مثل پارتنر، خونه و...) پایین تر میومد. کمال گرایی کمتر میشد، زیبایی در سادگی بود و عمل های جراحی بیش از حد و ظاهر های عجق مجق ترند نمیشد. هنوز مردم برای یک فنجان قهوه با همدیگه قرار میذاشتن، برای پیدا کردن جواب یک سوال چند کتاب میخوندن.
خیلی بهتر میشد. خیلی بهتر.
پات رو که از خونه میذاشتی بیرون
نسیم زندگی به صورتت برخورد میکرد
و احساس میکردی زندگی واقعی اینجاست.
احساساتی که واقعا احساس میشن،
لحظاتی که واقعا تجربه میشن.
پات رو که از خونه میذاشتی بیرون
نسیم زندگی به صورتت برخورد میکرد
و احساس میکردی زندگی واقعی اینجاست.
احساساتی که واقعا احساس میشن،
لحظاتی که واقعا تجربه میشن.
Forwarded from Hidden Chat
درود، احوالت؟
یه سوال برام پیش اومده.
تعریف شما از عدالت چیه؟ اصلا بهش باور دارید؟
دوست دارم تعریفتون از عدالت رو در یک یا دو جمله بشنوم.
یه سوال برام پیش اومده.
تعریف شما از عدالت چیه؟ اصلا بهش باور دارید؟
دوست دارم تعریفتون از عدالت رو در یک یا دو جمله بشنوم.
Hidden Chat
درود، احوالت؟ یه سوال برام پیش اومده. تعریف شما از عدالت چیه؟ اصلا بهش باور دارید؟ دوست دارم تعریفتون از عدالت رو در یک یا دو جمله بشنوم.
عدالت بعد از آزاد دومین کلمه مورد علاقمه
میدونید دید من به عدالت اون نیست که مثلا بگیم بین دو تا بچه خانواده اگر به یکی یک گیلاس میدیم باید به اون یکی هم دقیقا یک گیلاس بدیم البته در زمینه خانوادگی بله تا جایی که استثنا نباشه این مورد خیلی مهمه ولی از نظر جامعه باید بگم عدالت هیچوقت وجود نداشته و نخواهد داشت چون اگر عدالتی بود ما انسان ها مثل شاید ربات ها بودیم ربات ها بینشون عدالت هست تا یک اندازه خدمات میدن و در عوض شارژ میشن اما ما انسان ها با توانایی های یکسان به دنیا نیومدیم نه تنها این بلکه ذهن من با نزدیک ترین و شبیه ترین فرد زندگیم هم یک دنیا متفاوته و من حتی باور دارم شاید بعضی از ما انسان ها دیدمون به دنیا نسبت به همدیگه کاملا متفاوته
بنابراین ما از بدو تولد بینمون هیچ عدالتی نبوده حتی بین دوقلو های همسان هم عدالت نیست یکی میتونه باهوش تر باشه یکی میتونه شانس بیاره ارث خاصی بهش برسه
درمورد زندگی و زنده بودن هم همینطور بین گدا ها هم عدالت نیست بین فقیر ها همچنین حتی اگر دوتا انسان به دنیا بیان که قرار باشه هر روز زندگی و هر لحظه از لحظاتشون به طور مساوی بدشانسی و بدبختی بیارن اونی که زودتر میمیره قطعا خوش شانس تر از دیگریه چون زودتر از این زندگی بدبختانه خلاص شده متوجه منظورم میشید؟
اما از نظر سیاسی و اینجور مسائل من با بعضی عدالت خواهی ها مخالفم برای مثال اینکه میگن بین انسان ها همه پول یکسان باشه خب نمیدونم تا یک جایی باز هم بی عدالتی میشه یک انسان خیلی بیشتر کار میکنه خیلی امیدش به زندگی بیشتره و اهداف بزرگتری داره اما یک انسان شاید دلش میخواد فردا خودکشی کنه نمیتونیم بگیم این دو نفر باید به صورت مساوی یک خوشبختی نصیبشون بشه
پس تعریف من برای عدالت اینه که باید تلاش ما با نتیجه ما برابری داشته باشه مردی که بیشتر کار میکنه خانواده دوسته و برای موفقیت تلاش میکنه قطعا از مردی که میشینه یه گوشه خونه میخوابه و از زندگی توقع های بالا داره شایستگی بیشتری برای پولدار شدن و خوشبخت شدن داره دیگه چه برسه به شایستگی بیشتر شخصی بشر دوست نسبت به شخصی که ریختن خون مردم براش اصلا مهم نیست
میدونید دید من به عدالت اون نیست که مثلا بگیم بین دو تا بچه خانواده اگر به یکی یک گیلاس میدیم باید به اون یکی هم دقیقا یک گیلاس بدیم البته در زمینه خانوادگی بله تا جایی که استثنا نباشه این مورد خیلی مهمه ولی از نظر جامعه باید بگم عدالت هیچوقت وجود نداشته و نخواهد داشت چون اگر عدالتی بود ما انسان ها مثل شاید ربات ها بودیم ربات ها بینشون عدالت هست تا یک اندازه خدمات میدن و در عوض شارژ میشن اما ما انسان ها با توانایی های یکسان به دنیا نیومدیم نه تنها این بلکه ذهن من با نزدیک ترین و شبیه ترین فرد زندگیم هم یک دنیا متفاوته و من حتی باور دارم شاید بعضی از ما انسان ها دیدمون به دنیا نسبت به همدیگه کاملا متفاوته
بنابراین ما از بدو تولد بینمون هیچ عدالتی نبوده حتی بین دوقلو های همسان هم عدالت نیست یکی میتونه باهوش تر باشه یکی میتونه شانس بیاره ارث خاصی بهش برسه
درمورد زندگی و زنده بودن هم همینطور بین گدا ها هم عدالت نیست بین فقیر ها همچنین حتی اگر دوتا انسان به دنیا بیان که قرار باشه هر روز زندگی و هر لحظه از لحظاتشون به طور مساوی بدشانسی و بدبختی بیارن اونی که زودتر میمیره قطعا خوش شانس تر از دیگریه چون زودتر از این زندگی بدبختانه خلاص شده متوجه منظورم میشید؟
اما از نظر سیاسی و اینجور مسائل من با بعضی عدالت خواهی ها مخالفم برای مثال اینکه میگن بین انسان ها همه پول یکسان باشه خب نمیدونم تا یک جایی باز هم بی عدالتی میشه یک انسان خیلی بیشتر کار میکنه خیلی امیدش به زندگی بیشتره و اهداف بزرگتری داره اما یک انسان شاید دلش میخواد فردا خودکشی کنه نمیتونیم بگیم این دو نفر باید به صورت مساوی یک خوشبختی نصیبشون بشه
پس تعریف من برای عدالت اینه که باید تلاش ما با نتیجه ما برابری داشته باشه مردی که بیشتر کار میکنه خانواده دوسته و برای موفقیت تلاش میکنه قطعا از مردی که میشینه یه گوشه خونه میخوابه و از زندگی توقع های بالا داره شایستگی بیشتری برای پولدار شدن و خوشبخت شدن داره دیگه چه برسه به شایستگی بیشتر شخصی بشر دوست نسبت به شخصی که ریختن خون مردم براش اصلا مهم نیست
❤2👏1
خلاصه که من به فایده گرایی هم اگر به وجه سیاسیش که وجه بدی حساب میشه نرسه باور دارم و عدالت برام این منظور رو داره که هرکسی چیزی که نسبت به قوانین وضع شده توسط خود ما مردم حقشه رو بگیره. اما خب، متاسفانه امروزه بشریت پس دادن حق دیگری حالیش نمیشه چه برسه به 'عدالت'.
❤1👌1
وقتی فیلم یا سریال های قدیمی ایرانی رو میبینم واقعا محو قشنگی لحن صحبت کردنشون میشم. چقدر قدیم ها مثل شعر صحبت میکردن
اگر دقت کنید "ش" هارو خاص به زبون میارن، حین صحبت کردن مدام از اصطلاح ها یا ضرب المثل ها استفاده میکنن، وقتی میخوان عاشقانه صحبت کنن یا چیزی رو توصیف کنن جوری حرف میزنن احساس میکنی داری به یکی از شعر های فروغ فرخزاد گوش میدی.
اگر دقت کنید "ش" هارو خاص به زبون میارن، حین صحبت کردن مدام از اصطلاح ها یا ضرب المثل ها استفاده میکنن، وقتی میخوان عاشقانه صحبت کنن یا چیزی رو توصیف کنن جوری حرف میزنن احساس میکنی داری به یکی از شعر های فروغ فرخزاد گوش میدی.
👌4🤝1
کاش هنوز هم اینطوری بودیم ولی متأسفانه هرچی پیش میره بیشتر و بیشتر اینا دارن یاد میگیرن فحش دادن و لحن های مزخرف نسل جدید رو بچوپونن توی سینمای ایران.
💔4🏆1
گیریم که روزی 'آینده' فرا رسید و نام من بر زبان همه افتاد
گیریم که روزی توانستم قهوهای بنوشم و کتابی را بخوانم که سال ها در انتظارش بودم
گیریم که روزی قدم بر زمین چوبی کتابخانه بر میدارم و همانطور که بوی کتاب های نو اما قدیمی به مشامم میرسد نامِ خودم را بر روی کتابی پیدا کنم که بسی شبها از خواب خود برایش گذشتم
گیریم که آن روز فرا رسید اما حالا که نیمه شب است
شاید تنها صدای جیرجیرک باشد که به گوش میرسد شاید هم خانه ای رؤیایی در کنار شهر داشته باشم و صدای ماشین های جغد های شهر برایم به نوعی لالایی باشد اما چه میشود اگر در آن لحظه دگر داستانی نباشد که برایش شب زنده داری کنم یا در روز رویدادی رخ نداده باشد که برای خود مرورش کنم چه میشود اگر در آن لحظه آدمی به ذهنم نرسد که در رفتار و گفتارش تفکر کنم و با خود بگویم چرا آن لحظه چنان چیز را به من گفت؟
آری چه میشود اگر هیچکدام از این ها در آن لحظه از نیمه شب نباشد و هیچ صدایی هم به گوش نرسد.
حال، من هستم و خودم و افکاری که مدت هاست به ذهنم خطور نکردهاند، مانند کتاب های قدیمی خاکخورده ای که در آخر کمد در جعبه ای مقوایی و پاره شده پیدا میکنم.
آن لحظه من همانی هستم که واقعا هستم. شاید از خود بپرسم کی هستم و آیا خود را دوست دارم یا خیر.
شاید بپرسم آیا من زنده ام برای لحظاتی که تجربه میکنم یا زنده ام چرا که خود را دوست دارم و میخواهم که از زندگی لذت ببرم؟
دقیق نمیدانم از خود چه میپرسم، اما از این بابت مطمئنم که هر سؤالی در آن لحظه بپرسم، هرگز پاسخی ثابت برایش پیدا نخواهم کرد.
گیریم که روزی توانستم قهوهای بنوشم و کتابی را بخوانم که سال ها در انتظارش بودم
گیریم که روزی قدم بر زمین چوبی کتابخانه بر میدارم و همانطور که بوی کتاب های نو اما قدیمی به مشامم میرسد نامِ خودم را بر روی کتابی پیدا کنم که بسی شبها از خواب خود برایش گذشتم
گیریم که آن روز فرا رسید اما حالا که نیمه شب است
شاید تنها صدای جیرجیرک باشد که به گوش میرسد شاید هم خانه ای رؤیایی در کنار شهر داشته باشم و صدای ماشین های جغد های شهر برایم به نوعی لالایی باشد اما چه میشود اگر در آن لحظه دگر داستانی نباشد که برایش شب زنده داری کنم یا در روز رویدادی رخ نداده باشد که برای خود مرورش کنم چه میشود اگر در آن لحظه آدمی به ذهنم نرسد که در رفتار و گفتارش تفکر کنم و با خود بگویم چرا آن لحظه چنان چیز را به من گفت؟
آری چه میشود اگر هیچکدام از این ها در آن لحظه از نیمه شب نباشد و هیچ صدایی هم به گوش نرسد.
حال، من هستم و خودم و افکاری که مدت هاست به ذهنم خطور نکردهاند، مانند کتاب های قدیمی خاکخورده ای که در آخر کمد در جعبه ای مقوایی و پاره شده پیدا میکنم.
آن لحظه من همانی هستم که واقعا هستم. شاید از خود بپرسم کی هستم و آیا خود را دوست دارم یا خیر.
شاید بپرسم آیا من زنده ام برای لحظاتی که تجربه میکنم یا زنده ام چرا که خود را دوست دارم و میخواهم که از زندگی لذت ببرم؟
دقیق نمیدانم از خود چه میپرسم، اما از این بابت مطمئنم که هر سؤالی در آن لحظه بپرسم، هرگز پاسخی ثابت برایش پیدا نخواهم کرد.
🕊4
باری دیگر بیهدف برای خود در خیابان های محله قدم زدم، بی هدف در کتاب فروشی چند کتاب تاریخ خواندم و بی هدف به رهگذر ها نگاه کردم. صدای سخن گفتن مردم، خندیدن کودکان، صدای بیصدای نگاه پیرمردان به آسمان و پیرزن هایی که با شوق دلتنگی به لباس های جوانان در مغازه ها مینگرند و با خود افسوس میخورند "آه ای کاش هنوز جوان و زیبا بودم"
من اما با وجود اینکه تنها ۱۶ سال سن دارم، درست مانند یک پیرزن، افسوس میخورم و درست مانند یک پیرمرد، فقط به آسمان مینگرم.
شاید هم فقط منزوی شده باشم، عادت داشته باشم به نگاه کردن، نه گفتن و شنیدن.
اما میدانم که این عادی نیست، عادی نیست صدایی نداشته باشم برای گفتن دغدغههایم و تنها دفتر و قلمم باشند که میتوانند گفته های درونم را ناگفته رها نکنند.
من از جامعه نمیگریزم، هرگز، بینهایت عاشقِ دیدن همان مردمی هستم که شاید مانند من بی هدف در خیابان قدم میزنند و با یکدیگر میگویند و میخندند.
فقط گاهی با خود میگویم، آیا رنگ من در این حد متفاوت با مال دیگران است؟
چرا مانند همسن و سال های خود نیستم و به عنوان یک نوجوان تنها سالخورده ها را درک میکنم؟
چرا سرگرمی های من قدیمی و شاید حوصله سربر هستند؟ چرا هرآنچه که دوست دارم درموردشان صحبت کنم برای همسن و سال هایم مزخرف هستند؟
یا شاید هم من در هیچ گروهی نباشم، شاید از اول هم قرار بود تنها یک تماشاچی باشم، بی هدف قدم بزنم و به پیرمرد هایی که به آسمان مینگرند، پیرزن هایی که افسوس میخورند، کودکانی که میخندند و مردمی که با یکدیگر حرف میزنند بنگرم.
شاید هم این معنای زندگی من باشد.
من اما با وجود اینکه تنها ۱۶ سال سن دارم، درست مانند یک پیرزن، افسوس میخورم و درست مانند یک پیرمرد، فقط به آسمان مینگرم.
شاید هم فقط منزوی شده باشم، عادت داشته باشم به نگاه کردن، نه گفتن و شنیدن.
اما میدانم که این عادی نیست، عادی نیست صدایی نداشته باشم برای گفتن دغدغههایم و تنها دفتر و قلمم باشند که میتوانند گفته های درونم را ناگفته رها نکنند.
من از جامعه نمیگریزم، هرگز، بینهایت عاشقِ دیدن همان مردمی هستم که شاید مانند من بی هدف در خیابان قدم میزنند و با یکدیگر میگویند و میخندند.
فقط گاهی با خود میگویم، آیا رنگ من در این حد متفاوت با مال دیگران است؟
چرا مانند همسن و سال های خود نیستم و به عنوان یک نوجوان تنها سالخورده ها را درک میکنم؟
چرا سرگرمی های من قدیمی و شاید حوصله سربر هستند؟ چرا هرآنچه که دوست دارم درموردشان صحبت کنم برای همسن و سال هایم مزخرف هستند؟
یا شاید هم من در هیچ گروهی نباشم، شاید از اول هم قرار بود تنها یک تماشاچی باشم، بی هدف قدم بزنم و به پیرمرد هایی که به آسمان مینگرند، پیرزن هایی که افسوس میخورند، کودکانی که میخندند و مردمی که با یکدیگر حرف میزنند بنگرم.
شاید هم این معنای زندگی من باشد.
🕊7💋1😭1💘1
کیارش، نگاهی به نیما میاندازد، سپس جعبه سیگار او را بر میدارد و میگوید: «میخواهم با یک نخ از این سیگار ها، برایت توضیح بدهم که چقدر از زمان هراس دارم.»
نیما سرش را به علامت تایید حرکت میدهد. کیارش، یک نخ سیگار از داخل جعبه در میآورد، فندکی از داخل جیب کُتش بیرون میآورد و سر سیگار را میسوزاند. سیگار را مقابل نیما، وسط میز، بر روی زیر سیگاری میگذارد. سپس، بر روی میز خم میشود.
ـ خوب نگاه کن نیما، سیگار دارد میسوزد. میدانی این یعنی چه؟
ـ خیر. البته، بله، یعنی، نه. نمیدانم دقیق باید چه چیزی را بدانم.
ـ پیش از آنکه به تو بگویم باید چه چیزی را بدانی، ازت میخواهم به سوختن این سیگار نگاه کنی، آنقدر با دقت که صدای اطراف در حواست گم شوند.
نیما نیز بر روی میز خم شد و با دقت به توتون درحال سوختن نگریست. نگاه کرد که چگونه چیز های کوچک قهوه ای رنگ همراه کاغذی سفید لوله شده بر روی آن به ذرات ریز خاکسترگون تبدیل میشوند. آرام آرام، نقاط قرمز آتشین رنگ داخل آن ذرات خاموش میشدند. دود ها در هوا میرقصیدند، تصاویری خاکستری رنگ و مبهم اما زیبا ایجاد میکردند گویی که تصاویری از لحظاتی باشند که به سختی میتوانیم به یاد آوریم.
پس از گذشت حدود دو تا سه دقیقه، کیارش سکوت را با صدایی آرام که البته هنوز هم انرژی همیشگی صدای رسایش را حفظ میکرد شکست:
ـ و حال، بخش توتون به طور کامل خاکستر میشود. شاید در عرض سه دقیقه، شاید ربع ساعت. اما حال که میبینی، دود های یک نخ سیگار، عمرشان به یک روز هم نکشید. نه حتی به یک ساعت. نه حتی به نیم ساعت. شانس بیاورند ربع ساعت در لحظات زندگی کنند، اما بعد از آن، به نیستی تبدیل میشوند.
ـ این چیز بدی به نظر نمیآید. همان ربع ساعت، برای سوختن یک نخ سیگار کافیست. زیاد هم هست. اگر قرار باشد در طول سوختن این نخ سیگار چیزی را بر زبان آوریم، میتوان گفته ها را تنها در سه دقیقه جای داد. چه برسد به ربع ساعت.
ـ پس فکر میکنی سه دقیقه برای سوختن یک سیگار، کافیست؟
ـ آری. نسبت به آن سیگار هایی که اکسیژن بهشان نمیرسد و زیر یک دقیقه آتششان خاموش میشود، یا آنهایی که بر روی لب آدمی میآیند و با هر پُک بیشتر میسوزند، تازه شاید زیاد هم باشد.
ـ بلی از این بابت مطمئن هستیم. اما گیریم که واقعا یک ربع ساعت طول کشید تا یک نخ سیگار بسوزد. نظرت راجع به خود آن یک ربع ساعت چیست؟
ـ نمیدانم. یک ربع ساعت، مدت زمان مناسبی برای اندیشیدن است، برای آنکه تصمیمی بگیریم، برای آنکه بخواهیم در سرنوشت خود تغییری ایجاد کنیم. یک نخ سیگار را یا بکشیم، یا کنار بگذاریم.
ـ حالا بیا تصور کنیم که تو یک نخ سیگار را روشن میکنی اما دست به آن نمیزنی. صرفا آن را رو به روی خود میگذاری. درست مانند کاری که الان کردیم. برای ما، سه دقیقه طول کشید تا این سیگار خاکستر شود.
ـ بله. اما من متوجه نمیشوم، این ها چه اهمیتی دارند؟ چه ارتباطی میان سوختن یک نخ سیگار بی ارزش که بسیاری مانند آن در همان جعبه است و زمان که همین حالا هم ثانیه به ثانیهاش میگذرد وجود دارد؟
کیارش نزدیک تر میآید، صدایش را آرام تر میکند و به چشمان نیما نگاه میکند:
ـ نکته همین است. خوب گوش بده دوست من. در همین سه دقیقه که بخش قابل استفادهٔ سیگار سوخت، ممکن است در آینده اتفاقات بسیاری رخ داده باشد. شاید از یک قدم برای رسیدن یک شخص به اعتیاد جلوگیری شده باشد، شاید یک بهانه برای قرار گذاشتن بین دو نفر از بین رفته باشد، شاید سوختن این یک نخ باعث شده باشد یک نفر کمتر فکر کند و زودتر اشک هایش را پاک کند. یک نخ سیگار همین حالا از یک پاکت سیگار کم شد، سوخته شد، خاکستر شد و به گذشته پیوست. و تمام این ها، فقط سه دقیقه طول کشید.
ـ حالا که اینطور گفتی، برایم به نحوی خوفناک شده است. اگر این یک نخ سیگار میتواند با سوختن این همه تغییر ایجاد کند، دیگر چه چیز هایی در سرنوشت ما نقش دارند؟
ـ نمیتوان پاسخی ثابت به این سوال داد. گاهی اوقات، بسیاری از ما، یک نخ سیگار را میسوزانیم و شاید با این کار یک تصمیم خیلی اشتباه بگیریم. اما نکته اینجاست جانم. سوختن این یک نخ سیگار سه دقیقه طول میکشد. فقط سه دقیقه کافیست تا همهچیز مربوط به آن یک نخ سیگار بسوزد. من نه از آن تصمیم هراس دارم، نه از آن که چیزی را از دست بدهم. نه از تمام شدن و سوختن سیگار میگریزم، نه از آنکه چه اتفاقات بزرگی میتواند رخ بدهد شگفت زده میشوم. من فقط میترسم از آنکه برخی چیز ها فقط سه دقیقه زمان میخواهند تا به گذشته بپیوندند. مدت زمانی که نه میتوان طی آن به اشتباهی پیش برد، نه چیزی را جبران کرد، نه کار درست را انجام داد. فقط میتوان به سوختن سیگار نگریست.
نیما زیر لب گفت :«فکر میکردم فقط یک سیگار ساده باشد.» و به همان سیگاری که حال خاموش شده بود خیره شد.
💘3❤1✍1
کیارش، با لحنی شوخ طبعانه، درحالی که شروع به نوشیدن قهوه خود کرده بود گفت: «امان از دست این زمان.»
💘2