احساس شادی و نیاز به زندگی کردن، برقراری ارتباط، تنفس لحظات زندگی و رقصیدن با موسیقی اطراف، مقدسه و نیاز داره که به مردم آموزش داده بشه. ما انسان ها اگر در چیز های پوچ و تباه، زیبایی و خوشی رو پیدا نکنیم، دیگه توی چی میخوایم پیدا کنیم؟
✍2
امروز آخرین روزیه که من پایه نهم و البته یک نوجوان راهنمایی حساب میشم.
از فردا، سه ماه استراحت رو میگذرونم و بعد از اون وارد سه سال جوانیام میشم، دوره ای که حتی نمیتونم باور کنم که بهش رسیدم. غیر قابل باوره که تا اینجا 'زنده موندم'، و شکر روزگار، سالم و خوشحالم.
در این سه سال دبیرستان دوره اول بنده اتفاقاتی افتاد که نمیدونم اگر تجربهاشون میکردم هیچوقت میتونستم مثل الان فکر کنم یا نه.
و اما افرادی که من در این سه سال ملاقات کردم، بیشترین تأثیرات رو روی من داشتن. شاید اگر آدمی درونگرا بودم و هیچوقت به دنبال دوستی با این و اون نمیرفتم، هیچوقت قرار نبود به این درجه برسم.
اوایل هفتم، یادمه که تازه متوجه شده بودم چقدر از استایل های پسرونه خوشم میاد و چقدر روحیهام طرف چیز های کلاسیک و...ـه، اما خب احمق بودم و چه عرض کنم وقت و زندگانیام رو گذاشتم برای اینکه صرفا بتونم جلب توجه کنم توی مدرسه و دوستانی داشته باشم. آخر های سال هفتم، متوجه شدم همه چیز به زیبایی و یا خفن/ترند بودن نیست، بلکه به هوش آدم، درک خوبش، بالا بودن سطح شخصیتش و کلی چیز دیگهست.
بنابراین تمرکزم رو گذاشتم روی درسم و شکر روزگار یادمه که نمرات خوبی نصیبم شد.
سال هشتم، آخ سال هشتم. از اول تا آخرش بهترین ها بود، بهترین ها. از دوستی های جدیدی که وارد زندگیم شده بودن بگیر، تا روابط پیچیدهام با بعضی آدم ها، و شکوفایی شخصیتیم. اون دوران یادمه که تمام زندگیم رو کنار گذاشتم و تمرکز کردم روی 'خوشحالی'ام. موهام رو کوتاه کردم، با کلی از افراد رفت و آمد داشتم، استایل های جدید خریدم و حیف حیف که جوگیر یک مشت چیز هایی شده بودم که اصلا با سلیقهام جور در نمیومدن. گذشته از همه اینها، تا آخرین روزی که من پایه هشتم حساب میشدم، تا ساعات آخر ۳۱ام شهریور، بهترین لحظات زندگیم رو میگذروندم. آه چقدر دلتنگ نقاشی ها و ساعت ها تعریف کردن داستان هام برای اون یک همکلاسی نازنینم هستم، ای بابا.
نهم، دقیقا از اول مهر، تصمیم گرفتم که این یه سال رو 'جدی' بگیرم. تا یه جایی خوب پیش رفت، نمرات خوب و این چیزا. من زیاد با سلیقهام آشنایی نداشتم اما خوب به یاد دارم که اوایل نهم، کل اینجا رو تغییر دادم و تصمیم گرفتم که رنگ و روی کلاسیکی به خودم بدم، چیزی که الان هستم. اواخر آذر ماه، کم کم روزگارم رنگ تیره به خودش گرفت تا ۱۸ام و ۱۹ام دی ماه، و آخ حرفش رو نزنیم که هر کلمه مربوط به اون دو روز خونینه. بعد از اون نهم کامل عوض شد، کامل. درس هام افت کردن، هدف تحصیلیم تغییر کرد، دوستام خسته و خشمگین بودن و روز به روز خبر ها وحشتناک تر میشدن. تا روزی که نوروز فرا رسید، کم کم به این وضع عادت کردیم و تونستیم دوباره صفحات روزگارمون رو رنگ آمیزی کنیم. زمان قطعی اینترنت که فرا رسید، ۱۸۰ درجه تغییر کردم. دیدم به همه چیز عوض شد، خصوصا دید اجتماعیم. بسیاری از ارتباطات زندگیم رو کنار گذاشتم، تمرکزم رو روی خودم و آیندهام گذاشتم و تصمیم گرفتم کمتر به دنبال «جلب نظر ها» باشم. و حالا من اینجام، کسی که چند وقته داره سعی میکنه برای آزمون ورودی بخونه، کسی که خوب شخصیت خودش رو تا جایی که لازم بوده شناخته، و کسی که نسبت به خودِ ۱۳ سالهاش، تصمیمات بهتری میگیره.
آه، منِ ۱۳ ساله، کجایی، کجایی که دلم میخواد هم در آغوش بگیرمت هم یکی محکم بزنم پسِ کلهات. تو کجا، من کجا. چقدر این سه سال، عجیب، طولانی، و غیر قابل باور بود. نه فقط برای من، بلکه برای تمامی ایرانیان.
آه منِ ۱۳ ساله، هنوز به دنبال اینی که موهات رو رنگ کنی؟ یا یک اکیپ پیدا کنی که همهاشون خفن مفن باشن؟ چقدر بچه ای، چقدر ساده.
اما بچگی کن منِ کوچک، بچگی کن که اگر این روز هارو نگذرونی، دیگه منی اینجا نخواهد بود که به تو اینارو بگه.
از فردا، سه ماه استراحت رو میگذرونم و بعد از اون وارد سه سال جوانیام میشم، دوره ای که حتی نمیتونم باور کنم که بهش رسیدم. غیر قابل باوره که تا اینجا 'زنده موندم'، و شکر روزگار، سالم و خوشحالم.
در این سه سال دبیرستان دوره اول بنده اتفاقاتی افتاد که نمیدونم اگر تجربهاشون میکردم هیچوقت میتونستم مثل الان فکر کنم یا نه.
و اما افرادی که من در این سه سال ملاقات کردم، بیشترین تأثیرات رو روی من داشتن. شاید اگر آدمی درونگرا بودم و هیچوقت به دنبال دوستی با این و اون نمیرفتم، هیچوقت قرار نبود به این درجه برسم.
اوایل هفتم، یادمه که تازه متوجه شده بودم چقدر از استایل های پسرونه خوشم میاد و چقدر روحیهام طرف چیز های کلاسیک و...ـه، اما خب احمق بودم و چه عرض کنم وقت و زندگانیام رو گذاشتم برای اینکه صرفا بتونم جلب توجه کنم توی مدرسه و دوستانی داشته باشم. آخر های سال هفتم، متوجه شدم همه چیز به زیبایی و یا خفن/ترند بودن نیست، بلکه به هوش آدم، درک خوبش، بالا بودن سطح شخصیتش و کلی چیز دیگهست.
بنابراین تمرکزم رو گذاشتم روی درسم و شکر روزگار یادمه که نمرات خوبی نصیبم شد.
سال هشتم، آخ سال هشتم. از اول تا آخرش بهترین ها بود، بهترین ها. از دوستی های جدیدی که وارد زندگیم شده بودن بگیر، تا روابط پیچیدهام با بعضی آدم ها، و شکوفایی شخصیتیم. اون دوران یادمه که تمام زندگیم رو کنار گذاشتم و تمرکز کردم روی 'خوشحالی'ام. موهام رو کوتاه کردم، با کلی از افراد رفت و آمد داشتم، استایل های جدید خریدم و حیف حیف که جوگیر یک مشت چیز هایی شده بودم که اصلا با سلیقهام جور در نمیومدن. گذشته از همه اینها، تا آخرین روزی که من پایه هشتم حساب میشدم، تا ساعات آخر ۳۱ام شهریور، بهترین لحظات زندگیم رو میگذروندم. آه چقدر دلتنگ نقاشی ها و ساعت ها تعریف کردن داستان هام برای اون یک همکلاسی نازنینم هستم، ای بابا.
نهم، دقیقا از اول مهر، تصمیم گرفتم که این یه سال رو 'جدی' بگیرم. تا یه جایی خوب پیش رفت، نمرات خوب و این چیزا. من زیاد با سلیقهام آشنایی نداشتم اما خوب به یاد دارم که اوایل نهم، کل اینجا رو تغییر دادم و تصمیم گرفتم که رنگ و روی کلاسیکی به خودم بدم، چیزی که الان هستم. اواخر آذر ماه، کم کم روزگارم رنگ تیره به خودش گرفت تا ۱۸ام و ۱۹ام دی ماه، و آخ حرفش رو نزنیم که هر کلمه مربوط به اون دو روز خونینه. بعد از اون نهم کامل عوض شد، کامل. درس هام افت کردن، هدف تحصیلیم تغییر کرد، دوستام خسته و خشمگین بودن و روز به روز خبر ها وحشتناک تر میشدن. تا روزی که نوروز فرا رسید، کم کم به این وضع عادت کردیم و تونستیم دوباره صفحات روزگارمون رو رنگ آمیزی کنیم. زمان قطعی اینترنت که فرا رسید، ۱۸۰ درجه تغییر کردم. دیدم به همه چیز عوض شد، خصوصا دید اجتماعیم. بسیاری از ارتباطات زندگیم رو کنار گذاشتم، تمرکزم رو روی خودم و آیندهام گذاشتم و تصمیم گرفتم کمتر به دنبال «جلب نظر ها» باشم. و حالا من اینجام، کسی که چند وقته داره سعی میکنه برای آزمون ورودی بخونه، کسی که خوب شخصیت خودش رو تا جایی که لازم بوده شناخته، و کسی که نسبت به خودِ ۱۳ سالهاش، تصمیمات بهتری میگیره.
آه، منِ ۱۳ ساله، کجایی، کجایی که دلم میخواد هم در آغوش بگیرمت هم یکی محکم بزنم پسِ کلهات. تو کجا، من کجا. چقدر این سه سال، عجیب، طولانی، و غیر قابل باور بود. نه فقط برای من، بلکه برای تمامی ایرانیان.
آه منِ ۱۳ ساله، هنوز به دنبال اینی که موهات رو رنگ کنی؟ یا یک اکیپ پیدا کنی که همهاشون خفن مفن باشن؟ چقدر بچه ای، چقدر ساده.
اما بچگی کن منِ کوچک، بچگی کن که اگر این روز هارو نگذرونی، دیگه منی اینجا نخواهد بود که به تو اینارو بگه.
❤7💘1
من نمیدونم چی شد یهو فمینیست تبدیل به «برتری زن» شد یعنی اول برای این بود که جایگاه زن با جایگاه مرد مساوی بشه کم کم یه مشت روانی اومدن گفتن زن باید فلان باشه و مرد براش زانو بزنه زن باید برتر باشه مردا باید بمیرن وای توی سروش یه مشت گیف بود میفرستادن فمینیستا که البته ادعای فمینیست داشتن، زنه میومد با پاشنه کفشاش قسمت مهم مردا رو لگد مالی میکرد مرده داشت سعی میکرد پای زنه رو لیس بزنه کمک اینا چین دیگه.
از اون طرف مردا رو هم روانی کردن با زنا افتادن توی جنگ که مرد ستیزی؟!؟!! زن ستیزی؟!؟!!!
صد تا طومار مینویسن تا ثابت کنن کدوم برتره آخرشم هیچکدوم به نتیجه نمیرسن چون مشخصه که هیچ چیز منطقی تر از برابر بودنشون نیست
صد تا طومار مینویسن تا ثابت کنن کدوم برتره آخرشم هیچکدوم به نتیجه نمیرسن چون مشخصه که هیچ چیز منطقی تر از برابر بودنشون نیست
چه میدونم. گاهی اوقات با خودم فکر میکنم همشون یه مشت نقشهان از طرف افراد گنده منده ای که میخوان روان مردم رو سمت چیز های بی اهمیتی مثل دعوا سر جنسیت ببرن
طرف پسره میاد میگه کیرم توی پسرا فقط دخترا خوبن و دخترا باید فلان باشن فردا هم میبینی به یه دختر تجاوز کرده.
فمینیست شده یه برچسب تا صرفا ممبر جذب کنن و بتونن گند کاری های وحشتناکشونو پنهان کنن حتی فکر نمیکنن یعنی چی یه پست میذارن توش میگن زن برتر از مرد و بعد همه بهش میگن اومگ!!!! فمینیست!!!!
یه نفر هم این وسط خون به مغزش نمیرسه یه سرچ بزنه شاید فهمید فمینیست برابریه و کاملا با برتری گروهی بر گروهی دیگر مخالفه
👏8
وقتی به عمق فرهنگ و ظاهر یک جنسیت نگاه میکنیم متوجه میشیم که اگر یه مرد بخواد برای نشون دادن عشقش به یک زن چیز میز بخره، بپرستتش به اصطلاح، بوسش کنه، نازش کنه، مراقبش باشه و... چیزیه که خودش برای عشق ورزیدن انتخاب کرده و در ویژگی ها و هورمون های مردانگی این کاملا عادیه برای همینم توی اکثر داستان ها، اینطوریه
دختر نشونه عشق ورزیدنش شیرین صحبت بودنشه، ناز کردناش، اینکه سعی میکنه توی هر شرایطی پارتنرش رو درک کنه و هیچوقت پشتش رو خالی نکنه، و از هوش زنانگیاش برای داشتن یک رابطه بهتر استفاده کنه
دختر نشونه عشق ورزیدنش شیرین صحبت بودنشه، ناز کردناش، اینکه سعی میکنه توی هر شرایطی پارتنرش رو درک کنه و هیچوقت پشتش رو خالی نکنه، و از هوش زنانگیاش برای داشتن یک رابطه بهتر استفاده کنه
من خیلی ناراحتم که زیباییشناسی مرد و زن رفته سمت این چیز های مزخرف. آقا اصلا زن و مرد نداره هیچ چیز، سلیقه سلیقهست. چرا خودمون رو با بدن، جنسیت، سکس و... محدود میکنیم؟
❤🔥1
نه تجاوز، نه کار و شغل، نه استایل، نه مدل مو، نه لحن صحبت، نه دیدگاه به زندگی، نه حتی جرم ها. هیچکدوم به جنسیت وابسته نیستن.
به نظرم جمع کنیم بریم غارنشین شیم. زندگی بین انسان ها روز به روز غافلگیر کننده تر و عذاب آور تر میشه.
👏4💋1
شامِ آخر
یادم باشه یه بار درباره شخصیت ویلیام بنویسم براتون
وقتی قانون از ظلم محافظت میکنه، عدالت باید خارج از قانون به وجود بیاد.
ویلیام جیمز موریارتی، با شخصیتی مرموز، که در کلمه «عدالتطلب» خلاصه میشد.
خواسته اون همه از روی بشر دوستی، آزادیخواهی، عدالت خواهی، انقلاب گرایی و فایده گرایی (یوتیلیتاریانیسم) هستن.
ویلیام جیمز موریارتی شخصی بود که به معنی واقعی مغز متفکر یک گروه رو تشکیل میداد. از خردسالی، یکی از بهترین برنامه های ممکن رو برای از بین بردن نظام طبقاتی انگلیس (لندن) ساخته بود گرچه در نهایت باید جان خود و بسیاری از اشرافزادگان رو میگرفت.
ویلیام جیمز موریارتی، با نقشه بی نقصش، که شاید در دید اول ظالمانه به نظر بیاد، بسیاری از اشراف زادگانی که حتی برای دادن یک داروی کوچیک به نوزادی درحال مرگ اونم درحالی که پول پارو میکنن حاضر نبودن رو میکشه.
با یک برنامه بسیار خاص، درست مثل شطرنج.
اول شخص مقابل رو گول بزن، باهاش دوست شو، کاری کن که از ظلمی که به مردم کرده احساس گناه کنه، سپس سر به نیستش کن.
برخلاف این شخصیت خشنش، درون خودش فرشته ای نهفته بود.
فرشته ای پاکدامن، سفید رنگ، درست مثل گل مورد علاقهاش یعنی سوسن.
ویلیام جیمز موریارتی چرا تصمیم گرفت اشراف زادگان رو بکشه؟ وقتی در کوچه های لندن قدم میزد، از دیدن کودک های گرسنه، خانواده هایی خشمگین از نظام طبقاتی و... رنج میکشید. درست مثل برادر ناخوانده اش آلبرت که از «اشرافی بودن»اش نفرت داشت.
فایده گرایی.
ویلیام جیمز موریارتی خودش رو قربانیِ ماجرا قرار داده بود، اما نه اینکه خودش رو فرشته ای فداکار بنامه. اون خودش رو فاسد تر از همه اشراف آزادگان میدونست. پدرِ هزاران کودک رو کشته بود، پولِ هزاران مردی که سال های گذشته کلی تلاش کردن ارثی برای نسل بعدیشون به جای بگذارن رو سوزنده بود.
ویلیام رسماً خودش رو جنایتکاری غیر قابل بخشیدن خطاب میکرد. برای همین، نقشهاش برای نابودی نظام طبقاتی، با مرگ خودش به نتیجه میرسید. به طور خلاصه، اون چندین اشراف زادهٔ ستمگر رو کشت و قصد داشت که جان خودش رو قربانی ماجرا کنه، تا جانِ میلیون ها انسان گرسنه رو نجات بده. «قربانیِ یک شخص ظالم برای نجات چندین شخصِ بیگناه، عدالته.»
«آیا من هم یک شهروند هستم؟ آیا من هم زنده هستم؟ آیا من هم آزادی را میخواهم و دوست دارم که پیروزی مردم لندن را ببینم؟»
ویلیام جیمز موریارتی، خودش رو صرفا یک جنایتکار میدونست. اون هیچوقت نامی برای خودش نداشت. لوییس(برادر واقعیش) هم اسمش رو نمیدونست، فقط صداش میزد برادر. بعد از اینکه قربانی خانوادهٔ ظالم موریارتی (خانواده آلبرت) رو آغازی برای نقشهاش کرد، خودش رو با نامِ پسر کوچکِ خانواده، ویلیام، نامید.
ویلیام جیمز موریارتی هیچوقت احساس زنده بودن نکرد. اون خودش رو نجاتدهنده ای میدید در جسم یک جنایتکار. شخصی آزادیخواه رو میدید با دستانی آلوده به خون. البته، تا جایی که شرلوک هولمز وارد داستان میشه. شرلوک هولمز، ویلیام رو ویلیام صدا نمیزنه، «لیام» صدا میزنه. و این نام، برای ویلیام جیمز موریارتی، اولین نام منحصربفرد خودش بود. با گذشت زمان، متوجه علاقهاش به شرلوک میشه که خب باید خود سریال رو ببینید. اسپویل نمیکنم.
شرلوک از جونش مایه میذاره، تا به ویلیام ثابت کنه که تو ارزش زنده بودن رو داری. تو یک جنایتکار نیستی.
چیزی که 'لیام' بیشتر از همه نیاز داشت.
'لیام' قصد داشت خودش رو قربانیِ مردمِ لندن کنه، تا عدالت رو بر لندن حکم کنه. اما چه کسی به جز شرلوک هولمز و برادر عزیز لیام، لوییس، این رو میفهمید که «این عدالت نیست وقتی نجاتدهنده ترین فرد لندن خودش رو قربانی خوشبختی دیگران میکنه و مردم از اون به عنوان ارباب جنایت یاد میکنن.»
روش ویلیام جیمز موریارتی برای برقراری عدالت، ایجاد همکاری بین اشراف زادگان و رعیت ها بود. اونم درحالی که خودش شهر رو آتش زده و در اوج سردرگمی برای اینکه تصمیم بگیره باید در عدالت زندگی کنه یا برای خوشحالی مردم خودش رو قربانی کنه قرار داشت.
ویلیام جیمز موریارتی، شخصی بود فایده گرا، بشر دوست و عدالت طلب.
'لیام'، شخصی بود دوستدار اعضای خانوادش و دوستاش، عاشق و بی نهایت نیازمند به 'زندگی کردن' به عنوان یک شخص عادی میان شهروندان لندن.
ویلیام جیمز موریارتی، با شخصیتی مرموز، که در کلمه «عدالتطلب» خلاصه میشد.
خواسته اون همه از روی بشر دوستی، آزادیخواهی، عدالت خواهی، انقلاب گرایی و فایده گرایی (یوتیلیتاریانیسم) هستن.
ویلیام جیمز موریارتی شخصی بود که به معنی واقعی مغز متفکر یک گروه رو تشکیل میداد. از خردسالی، یکی از بهترین برنامه های ممکن رو برای از بین بردن نظام طبقاتی انگلیس (لندن) ساخته بود گرچه در نهایت باید جان خود و بسیاری از اشرافزادگان رو میگرفت.
ویلیام جیمز موریارتی، با نقشه بی نقصش، که شاید در دید اول ظالمانه به نظر بیاد، بسیاری از اشراف زادگانی که حتی برای دادن یک داروی کوچیک به نوزادی درحال مرگ اونم درحالی که پول پارو میکنن حاضر نبودن رو میکشه.
با یک برنامه بسیار خاص، درست مثل شطرنج.
اول شخص مقابل رو گول بزن، باهاش دوست شو، کاری کن که از ظلمی که به مردم کرده احساس گناه کنه، سپس سر به نیستش کن.
برخلاف این شخصیت خشنش، درون خودش فرشته ای نهفته بود.
فرشته ای پاکدامن، سفید رنگ، درست مثل گل مورد علاقهاش یعنی سوسن.
ویلیام جیمز موریارتی چرا تصمیم گرفت اشراف زادگان رو بکشه؟ وقتی در کوچه های لندن قدم میزد، از دیدن کودک های گرسنه، خانواده هایی خشمگین از نظام طبقاتی و... رنج میکشید. درست مثل برادر ناخوانده اش آلبرت که از «اشرافی بودن»اش نفرت داشت.
فایده گرایی.
ویلیام جیمز موریارتی خودش رو قربانیِ ماجرا قرار داده بود، اما نه اینکه خودش رو فرشته ای فداکار بنامه. اون خودش رو فاسد تر از همه اشراف آزادگان میدونست. پدرِ هزاران کودک رو کشته بود، پولِ هزاران مردی که سال های گذشته کلی تلاش کردن ارثی برای نسل بعدیشون به جای بگذارن رو سوزنده بود.
ویلیام رسماً خودش رو جنایتکاری غیر قابل بخشیدن خطاب میکرد. برای همین، نقشهاش برای نابودی نظام طبقاتی، با مرگ خودش به نتیجه میرسید. به طور خلاصه، اون چندین اشراف زادهٔ ستمگر رو کشت و قصد داشت که جان خودش رو قربانی ماجرا کنه، تا جانِ میلیون ها انسان گرسنه رو نجات بده. «قربانیِ یک شخص ظالم برای نجات چندین شخصِ بیگناه، عدالته.»
«آیا من هم یک شهروند هستم؟ آیا من هم زنده هستم؟ آیا من هم آزادی را میخواهم و دوست دارم که پیروزی مردم لندن را ببینم؟»
ویلیام جیمز موریارتی، خودش رو صرفا یک جنایتکار میدونست. اون هیچوقت نامی برای خودش نداشت. لوییس(برادر واقعیش) هم اسمش رو نمیدونست، فقط صداش میزد برادر. بعد از اینکه قربانی خانوادهٔ ظالم موریارتی (خانواده آلبرت) رو آغازی برای نقشهاش کرد، خودش رو با نامِ پسر کوچکِ خانواده، ویلیام، نامید.
ویلیام جیمز موریارتی هیچوقت احساس زنده بودن نکرد. اون خودش رو نجاتدهنده ای میدید در جسم یک جنایتکار. شخصی آزادیخواه رو میدید با دستانی آلوده به خون. البته، تا جایی که شرلوک هولمز وارد داستان میشه. شرلوک هولمز، ویلیام رو ویلیام صدا نمیزنه، «لیام» صدا میزنه. و این نام، برای ویلیام جیمز موریارتی، اولین نام منحصربفرد خودش بود. با گذشت زمان، متوجه علاقهاش به شرلوک میشه که خب باید خود سریال رو ببینید. اسپویل نمیکنم.
شرلوک از جونش مایه میذاره، تا به ویلیام ثابت کنه که تو ارزش زنده بودن رو داری. تو یک جنایتکار نیستی.
چیزی که 'لیام' بیشتر از همه نیاز داشت.
'لیام' قصد داشت خودش رو قربانیِ مردمِ لندن کنه، تا عدالت رو بر لندن حکم کنه. اما چه کسی به جز شرلوک هولمز و برادر عزیز لیام، لوییس، این رو میفهمید که «این عدالت نیست وقتی نجاتدهنده ترین فرد لندن خودش رو قربانی خوشبختی دیگران میکنه و مردم از اون به عنوان ارباب جنایت یاد میکنن.»
روش ویلیام جیمز موریارتی برای برقراری عدالت، ایجاد همکاری بین اشراف زادگان و رعیت ها بود. اونم درحالی که خودش شهر رو آتش زده و در اوج سردرگمی برای اینکه تصمیم بگیره باید در عدالت زندگی کنه یا برای خوشحالی مردم خودش رو قربانی کنه قرار داشت.
ویلیام جیمز موریارتی، شخصی بود فایده گرا، بشر دوست و عدالت طلب.
'لیام'، شخصی بود دوستدار اعضای خانوادش و دوستاش، عاشق و بی نهایت نیازمند به 'زندگی کردن' به عنوان یک شخص عادی میان شهروندان لندن.