ای شاعر محبوب من، نام تو را به یاد ندارم
آه تو کاری کردی که این عذاب آور باشد
دیگر شعر های تو را نمیخوانم
کجاست آن موج دریایی که سخنش را میگفتی
کجاست عشقی که خواب را از تو گرفته بود
هیچ ورقه ای از داستان ما باقی مانده؟
یا که جوهر قلمت ته کشیده
یا که گوهر وجودت، عاشق و معشوقت
یک بار دیگر میگویی نام تو چیست؟
نمیدانم عاشق چه کسی بودهام
اما آیا من هنوز یک معشوق نیستم؟
نمیدانم که آیا من هیچ عاشق بودم یا نه
به من بگو چرا، چرا نام تو را به یاد ندارم
هیچوقت نامت را در شعر هایت نوشتی؟
نام مرا چه؟
شاید نام ما در تشبیه های تو است
در استعاره ها در کنایه ها
کجاست نام تو
من دگر تو را میان اشعار پیدا نمیکنم
آه تو کاری کردی که این عذاب آور باشد
دیگر شعر های تو را نمیخوانم
کجاست آن موج دریایی که سخنش را میگفتی
کجاست عشقی که خواب را از تو گرفته بود
هیچ ورقه ای از داستان ما باقی مانده؟
یا که جوهر قلمت ته کشیده
یا که گوهر وجودت، عاشق و معشوقت
یک بار دیگر میگویی نام تو چیست؟
نمیدانم عاشق چه کسی بودهام
اما آیا من هنوز یک معشوق نیستم؟
نمیدانم که آیا من هیچ عاشق بودم یا نه
به من بگو چرا، چرا نام تو را به یاد ندارم
هیچوقت نامت را در شعر هایت نوشتی؟
نام مرا چه؟
شاید نام ما در تشبیه های تو است
در استعاره ها در کنایه ها
کجاست نام تو
من دگر تو را میان اشعار پیدا نمیکنم
🕊5💋2💘1
آری فدای چهره تو شوم من
عاشق نبودن در نفرت نیست
نفرت ز عشق بالاتر است
آنی که باید ازش هراس داشته باشی،
بی احساس بودن است
بی احساس بودن.
عاشق نبودن در نفرت نیست
نفرت ز عشق بالاتر است
آنی که باید ازش هراس داشته باشی،
بی احساس بودن است
بی احساس بودن.
گاهی اوقات وقتی قدم میزنم یک احساس عجیبی بهم دست میده، خصوصا وقتی توی خیابون شب ها راه میرم. انگار صدا ها با اینکه شلوغه، کم کم هماهنگ میشه، انگار قدم هام شمرده میشه و انگار که لحظات زندگی تبدیل به یک موسیقی میشه.
انگار مستم، نمیدونم، وقتی وارد یه کوچه میشم برای خرید از یه سوپری ساده و با دوستام میگم و میخندم یه احساسی بهم دست میده که انگار از یه بار اومدم بیرون و چند دور نوشیدنی نوشیدم با اینکه هیچیم نیست! ولی بیهوده میخندم، و این خیلی احساس خوبی میده چون توی جهانی که انگار تنها راه برای زنده موندن 'فهمیدنه'، فقط مست بودن و بیهوده خندیدنه که احساس 'زندگی کردن' میده.
انگار مستم، نمیدونم، وقتی وارد یه کوچه میشم برای خرید از یه سوپری ساده و با دوستام میگم و میخندم یه احساسی بهم دست میده که انگار از یه بار اومدم بیرون و چند دور نوشیدنی نوشیدم با اینکه هیچیم نیست! ولی بیهوده میخندم، و این خیلی احساس خوبی میده چون توی جهانی که انگار تنها راه برای زنده موندن 'فهمیدنه'، فقط مست بودن و بیهوده خندیدنه که احساس 'زندگی کردن' میده.
✍3
احساس شادی و نیاز به زندگی کردن، برقراری ارتباط، تنفس لحظات زندگی و رقصیدن با موسیقی اطراف، مقدسه و نیاز داره که به مردم آموزش داده بشه. ما انسان ها اگر در چیز های پوچ و تباه، زیبایی و خوشی رو پیدا نکنیم، دیگه توی چی میخوایم پیدا کنیم؟
✍2
امروز آخرین روزیه که من پایه نهم و البته یک نوجوان راهنمایی حساب میشم.
از فردا، سه ماه استراحت رو میگذرونم و بعد از اون وارد سه سال جوانیام میشم، دوره ای که حتی نمیتونم باور کنم که بهش رسیدم. غیر قابل باوره که تا اینجا 'زنده موندم'، و شکر روزگار، سالم و خوشحالم.
در این سه سال دبیرستان دوره اول بنده اتفاقاتی افتاد که نمیدونم اگر تجربهاشون میکردم هیچوقت میتونستم مثل الان فکر کنم یا نه.
و اما افرادی که من در این سه سال ملاقات کردم، بیشترین تأثیرات رو روی من داشتن. شاید اگر آدمی درونگرا بودم و هیچوقت به دنبال دوستی با این و اون نمیرفتم، هیچوقت قرار نبود به این درجه برسم.
اوایل هفتم، یادمه که تازه متوجه شده بودم چقدر از استایل های پسرونه خوشم میاد و چقدر روحیهام طرف چیز های کلاسیک و...ـه، اما خب احمق بودم و چه عرض کنم وقت و زندگانیام رو گذاشتم برای اینکه صرفا بتونم جلب توجه کنم توی مدرسه و دوستانی داشته باشم. آخر های سال هفتم، متوجه شدم همه چیز به زیبایی و یا خفن/ترند بودن نیست، بلکه به هوش آدم، درک خوبش، بالا بودن سطح شخصیتش و کلی چیز دیگهست.
بنابراین تمرکزم رو گذاشتم روی درسم و شکر روزگار یادمه که نمرات خوبی نصیبم شد.
سال هشتم، آخ سال هشتم. از اول تا آخرش بهترین ها بود، بهترین ها. از دوستی های جدیدی که وارد زندگیم شده بودن بگیر، تا روابط پیچیدهام با بعضی آدم ها، و شکوفایی شخصیتیم. اون دوران یادمه که تمام زندگیم رو کنار گذاشتم و تمرکز کردم روی 'خوشحالی'ام. موهام رو کوتاه کردم، با کلی از افراد رفت و آمد داشتم، استایل های جدید خریدم و حیف حیف که جوگیر یک مشت چیز هایی شده بودم که اصلا با سلیقهام جور در نمیومدن. گذشته از همه اینها، تا آخرین روزی که من پایه هشتم حساب میشدم، تا ساعات آخر ۳۱ام شهریور، بهترین لحظات زندگیم رو میگذروندم. آه چقدر دلتنگ نقاشی ها و ساعت ها تعریف کردن داستان هام برای اون یک همکلاسی نازنینم هستم، ای بابا.
نهم، دقیقا از اول مهر، تصمیم گرفتم که این یه سال رو 'جدی' بگیرم. تا یه جایی خوب پیش رفت، نمرات خوب و این چیزا. من زیاد با سلیقهام آشنایی نداشتم اما خوب به یاد دارم که اوایل نهم، کل اینجا رو تغییر دادم و تصمیم گرفتم که رنگ و روی کلاسیکی به خودم بدم، چیزی که الان هستم. اواخر آذر ماه، کم کم روزگارم رنگ تیره به خودش گرفت تا ۱۸ام و ۱۹ام دی ماه، و آخ حرفش رو نزنیم که هر کلمه مربوط به اون دو روز خونینه. بعد از اون نهم کامل عوض شد، کامل. درس هام افت کردن، هدف تحصیلیم تغییر کرد، دوستام خسته و خشمگین بودن و روز به روز خبر ها وحشتناک تر میشدن. تا روزی که نوروز فرا رسید، کم کم به این وضع عادت کردیم و تونستیم دوباره صفحات روزگارمون رو رنگ آمیزی کنیم. زمان قطعی اینترنت که فرا رسید، ۱۸۰ درجه تغییر کردم. دیدم به همه چیز عوض شد، خصوصا دید اجتماعیم. بسیاری از ارتباطات زندگیم رو کنار گذاشتم، تمرکزم رو روی خودم و آیندهام گذاشتم و تصمیم گرفتم کمتر به دنبال «جلب نظر ها» باشم. و حالا من اینجام، کسی که چند وقته داره سعی میکنه برای آزمون ورودی بخونه، کسی که خوب شخصیت خودش رو تا جایی که لازم بوده شناخته، و کسی که نسبت به خودِ ۱۳ سالهاش، تصمیمات بهتری میگیره.
آه، منِ ۱۳ ساله، کجایی، کجایی که دلم میخواد هم در آغوش بگیرمت هم یکی محکم بزنم پسِ کلهات. تو کجا، من کجا. چقدر این سه سال، عجیب، طولانی، و غیر قابل باور بود. نه فقط برای من، بلکه برای تمامی ایرانیان.
آه منِ ۱۳ ساله، هنوز به دنبال اینی که موهات رو رنگ کنی؟ یا یک اکیپ پیدا کنی که همهاشون خفن مفن باشن؟ چقدر بچه ای، چقدر ساده.
اما بچگی کن منِ کوچک، بچگی کن که اگر این روز هارو نگذرونی، دیگه منی اینجا نخواهد بود که به تو اینارو بگه.
از فردا، سه ماه استراحت رو میگذرونم و بعد از اون وارد سه سال جوانیام میشم، دوره ای که حتی نمیتونم باور کنم که بهش رسیدم. غیر قابل باوره که تا اینجا 'زنده موندم'، و شکر روزگار، سالم و خوشحالم.
در این سه سال دبیرستان دوره اول بنده اتفاقاتی افتاد که نمیدونم اگر تجربهاشون میکردم هیچوقت میتونستم مثل الان فکر کنم یا نه.
و اما افرادی که من در این سه سال ملاقات کردم، بیشترین تأثیرات رو روی من داشتن. شاید اگر آدمی درونگرا بودم و هیچوقت به دنبال دوستی با این و اون نمیرفتم، هیچوقت قرار نبود به این درجه برسم.
اوایل هفتم، یادمه که تازه متوجه شده بودم چقدر از استایل های پسرونه خوشم میاد و چقدر روحیهام طرف چیز های کلاسیک و...ـه، اما خب احمق بودم و چه عرض کنم وقت و زندگانیام رو گذاشتم برای اینکه صرفا بتونم جلب توجه کنم توی مدرسه و دوستانی داشته باشم. آخر های سال هفتم، متوجه شدم همه چیز به زیبایی و یا خفن/ترند بودن نیست، بلکه به هوش آدم، درک خوبش، بالا بودن سطح شخصیتش و کلی چیز دیگهست.
بنابراین تمرکزم رو گذاشتم روی درسم و شکر روزگار یادمه که نمرات خوبی نصیبم شد.
سال هشتم، آخ سال هشتم. از اول تا آخرش بهترین ها بود، بهترین ها. از دوستی های جدیدی که وارد زندگیم شده بودن بگیر، تا روابط پیچیدهام با بعضی آدم ها، و شکوفایی شخصیتیم. اون دوران یادمه که تمام زندگیم رو کنار گذاشتم و تمرکز کردم روی 'خوشحالی'ام. موهام رو کوتاه کردم، با کلی از افراد رفت و آمد داشتم، استایل های جدید خریدم و حیف حیف که جوگیر یک مشت چیز هایی شده بودم که اصلا با سلیقهام جور در نمیومدن. گذشته از همه اینها، تا آخرین روزی که من پایه هشتم حساب میشدم، تا ساعات آخر ۳۱ام شهریور، بهترین لحظات زندگیم رو میگذروندم. آه چقدر دلتنگ نقاشی ها و ساعت ها تعریف کردن داستان هام برای اون یک همکلاسی نازنینم هستم، ای بابا.
نهم، دقیقا از اول مهر، تصمیم گرفتم که این یه سال رو 'جدی' بگیرم. تا یه جایی خوب پیش رفت، نمرات خوب و این چیزا. من زیاد با سلیقهام آشنایی نداشتم اما خوب به یاد دارم که اوایل نهم، کل اینجا رو تغییر دادم و تصمیم گرفتم که رنگ و روی کلاسیکی به خودم بدم، چیزی که الان هستم. اواخر آذر ماه، کم کم روزگارم رنگ تیره به خودش گرفت تا ۱۸ام و ۱۹ام دی ماه، و آخ حرفش رو نزنیم که هر کلمه مربوط به اون دو روز خونینه. بعد از اون نهم کامل عوض شد، کامل. درس هام افت کردن، هدف تحصیلیم تغییر کرد، دوستام خسته و خشمگین بودن و روز به روز خبر ها وحشتناک تر میشدن. تا روزی که نوروز فرا رسید، کم کم به این وضع عادت کردیم و تونستیم دوباره صفحات روزگارمون رو رنگ آمیزی کنیم. زمان قطعی اینترنت که فرا رسید، ۱۸۰ درجه تغییر کردم. دیدم به همه چیز عوض شد، خصوصا دید اجتماعیم. بسیاری از ارتباطات زندگیم رو کنار گذاشتم، تمرکزم رو روی خودم و آیندهام گذاشتم و تصمیم گرفتم کمتر به دنبال «جلب نظر ها» باشم. و حالا من اینجام، کسی که چند وقته داره سعی میکنه برای آزمون ورودی بخونه، کسی که خوب شخصیت خودش رو تا جایی که لازم بوده شناخته، و کسی که نسبت به خودِ ۱۳ سالهاش، تصمیمات بهتری میگیره.
آه، منِ ۱۳ ساله، کجایی، کجایی که دلم میخواد هم در آغوش بگیرمت هم یکی محکم بزنم پسِ کلهات. تو کجا، من کجا. چقدر این سه سال، عجیب، طولانی، و غیر قابل باور بود. نه فقط برای من، بلکه برای تمامی ایرانیان.
آه منِ ۱۳ ساله، هنوز به دنبال اینی که موهات رو رنگ کنی؟ یا یک اکیپ پیدا کنی که همهاشون خفن مفن باشن؟ چقدر بچه ای، چقدر ساده.
اما بچگی کن منِ کوچک، بچگی کن که اگر این روز هارو نگذرونی، دیگه منی اینجا نخواهد بود که به تو اینارو بگه.
❤7💘1
من نمیدونم چی شد یهو فمینیست تبدیل به «برتری زن» شد یعنی اول برای این بود که جایگاه زن با جایگاه مرد مساوی بشه کم کم یه مشت روانی اومدن گفتن زن باید فلان باشه و مرد براش زانو بزنه زن باید برتر باشه مردا باید بمیرن وای توی سروش یه مشت گیف بود میفرستادن فمینیستا که البته ادعای فمینیست داشتن، زنه میومد با پاشنه کفشاش قسمت مهم مردا رو لگد مالی میکرد مرده داشت سعی میکرد پای زنه رو لیس بزنه کمک اینا چین دیگه.
از اون طرف مردا رو هم روانی کردن با زنا افتادن توی جنگ که مرد ستیزی؟!؟!! زن ستیزی؟!؟!!!
صد تا طومار مینویسن تا ثابت کنن کدوم برتره آخرشم هیچکدوم به نتیجه نمیرسن چون مشخصه که هیچ چیز منطقی تر از برابر بودنشون نیست
صد تا طومار مینویسن تا ثابت کنن کدوم برتره آخرشم هیچکدوم به نتیجه نمیرسن چون مشخصه که هیچ چیز منطقی تر از برابر بودنشون نیست
چه میدونم. گاهی اوقات با خودم فکر میکنم همشون یه مشت نقشهان از طرف افراد گنده منده ای که میخوان روان مردم رو سمت چیز های بی اهمیتی مثل دعوا سر جنسیت ببرن
طرف پسره میاد میگه کیرم توی پسرا فقط دخترا خوبن و دخترا باید فلان باشن فردا هم میبینی به یه دختر تجاوز کرده.
فمینیست شده یه برچسب تا صرفا ممبر جذب کنن و بتونن گند کاری های وحشتناکشونو پنهان کنن حتی فکر نمیکنن یعنی چی یه پست میذارن توش میگن زن برتر از مرد و بعد همه بهش میگن اومگ!!!! فمینیست!!!!
یه نفر هم این وسط خون به مغزش نمیرسه یه سرچ بزنه شاید فهمید فمینیست برابریه و کاملا با برتری گروهی بر گروهی دیگر مخالفه
👏8
وقتی به عمق فرهنگ و ظاهر یک جنسیت نگاه میکنیم متوجه میشیم که اگر یه مرد بخواد برای نشون دادن عشقش به یک زن چیز میز بخره، بپرستتش به اصطلاح، بوسش کنه، نازش کنه، مراقبش باشه و... چیزیه که خودش برای عشق ورزیدن انتخاب کرده و در ویژگی ها و هورمون های مردانگی این کاملا عادیه برای همینم توی اکثر داستان ها، اینطوریه
دختر نشونه عشق ورزیدنش شیرین صحبت بودنشه، ناز کردناش، اینکه سعی میکنه توی هر شرایطی پارتنرش رو درک کنه و هیچوقت پشتش رو خالی نکنه، و از هوش زنانگیاش برای داشتن یک رابطه بهتر استفاده کنه
دختر نشونه عشق ورزیدنش شیرین صحبت بودنشه، ناز کردناش، اینکه سعی میکنه توی هر شرایطی پارتنرش رو درک کنه و هیچوقت پشتش رو خالی نکنه، و از هوش زنانگیاش برای داشتن یک رابطه بهتر استفاده کنه
من خیلی ناراحتم که زیباییشناسی مرد و زن رفته سمت این چیز های مزخرف. آقا اصلا زن و مرد نداره هیچ چیز، سلیقه سلیقهست. چرا خودمون رو با بدن، جنسیت، سکس و... محدود میکنیم؟
❤🔥1
نه تجاوز، نه کار و شغل، نه استایل، نه مدل مو، نه لحن صحبت، نه دیدگاه به زندگی، نه حتی جرم ها. هیچکدوم به جنسیت وابسته نیستن.
به نظرم جمع کنیم بریم غارنشین شیم. زندگی بین انسان ها روز به روز غافلگیر کننده تر و عذاب آور تر میشه.
👏4💋1