شامِ آخر
342 subscribers
31 photos
8 videos
10 links
Azadchehr | they/them | Writer
A young person trying to better understand philosophy.
Bot: @Azadchehrbotbot
Private: https://t.me/+1aYILdhn6aM4Y2Jk
Download Telegram
آه مرد در تو عشق نیست در تو
هیچ ردی از زیبایی دیده نمی‌شود
مگر عشق فقط بوسیدن است
مگر عشق فقط لمس و قربان صدقه رفتن است
عشق در آنجایی‌ست که نگاهت
با نگاه بانویت پیوند می‌خورد
از نگاهت به او احساس عشق داده میشود
گویی هیچ نگاهی برایش امن تر از نگاه تو نخواهد بود
آه مرد تو چه میدانی از عشق ورزیدن
عشق ورزیدن که تنها در دوستت دارم نیست
در خداحافظی های بی پایان است
در چند بیت شعری که برایش می‌نویسی
در صدای گنجشک ها است هنگامی که در طبیعت
در کنار گل های رنگارنگ
از طعم کیک توت فرنگی، دست پخت بانویت، تعریف میکنی
آه مرد تو چه میدانی از عشق
چه میفهمی از عشق
تو فقط ادایش را داری مگر نه که معشوق نیستی
فقط یک خیالباف هستی
به خیالِ رفع نیاز های بی پایانت، نیاز های بی پایانِ مسخره‌ات.
👏2🕊2🍓1
میدانی انسان باید چطور عاشق شود
عاشق چه شود، برای چه عاشق شود؟
نه تو نمی‌دانی
اما اندوهگین نباش، برایت میگویم
میگویم از عشق های پاک
عشق هایی که تنها عشق بودند
خیرخواهی بودند و رؤیاهای دست نیافتنی
نه صرفاً داشتن تجربه هایی که در داستان ها می‌خوانی و میبینی،
نه. آنها عشق نیستند دروغ هستند، دروغ های لذت بخش دروغ های شیرین
دروغ هایی که انسان را از معنای زیبایی
که در دنیای پوچ، برای خود ساخته،
دور میسازد
عاشق صدایش باش، عاشق نگاهش باش
عاشق لبخندش هنگامی که یک شاخه گل در موهایش میگذاری باش
زیبایی را در وجودش پیدا کن، زیبایی در شباهت او با گل های نیلوفر است
نه زیبایی در بدن او نیست، در بانو بودن او نیست
زیبایی عشق در چیزی مگر عشق نیست
هرکجا که احساس کردی عشق نیست
بدان که در آنجا هیچ چیز زیبا نیست
🕊3🏆2
وقتی بحث زندگی کردن میاد وسط تمام نگاهم به زندگی میشه اون شب هایی که کنار افراد مورد علاقه زندگیت که در کنارشون بهت خوش میگذره نوشیدنی میخوری و کار های احمقانه انجام میدی، چون احساس میکنم زندگی اونجایی دیده میشه که موسیقی مورد علاقه‌ات با حال و هوای روزت مچ میشه. اونجایی دیده میشه که مدل موهات بر اساس نسیم های سنگین پاییز و بهار، بهم میریزن اما عجیب اون بهم ریختگی خوشگل میشه. اونجایی که لباس هایی که پوشیدی کاملا حس و حالی که میخوای رو منتقل میکنن. اونجایی که توسط دوستات، احساس تایید شدن دریافت میکنی، اونجایی که توی خریدت یه انتخاب خیلی خوب داشتی
زندگی کردن به مرور زمان در زندگیمون برجسته تر میشه، تمام احساساتی که به ما احساس زنده بودن میدن، روز به روز قابل درک تر میشن. درسته، با گذشت زمان ما دیدمون به دنیا رو به تباهی و نومیدی میره، اما از طرفی هم شناخت بیشتر و بیشتر نسبت به محیط اطرافمون، باعث میشه رشد کنیم و خوش بگذرونیم چون عزیزم "زندگی دو روزه یه روزشم امروزه" معلوم نیست فردا هیچوقت قراره شانس اینو داشته باشی که زندگی کنی یا نه. نوشیدنی‌ات رو امروز و همین الان بنوش، سیگارت رو همین الان بکش. لباس مورد علاقه‌ات رو الان بپوش و همین الان هرجور که میخوای باش و خودت رو با اسمی که دوست داری صدا کن.
به نظر من خدا چیزی جز انرژی که انسان به زندگی وارد می‌کنه نیست خدا همون چیزیه که جریان زندگی رو احساس می‌بخشه یعنی درواقع وقتی که یک آرزوی کوچیک و شدنی میکنید و فردا دقیقا همون اتفاق یا نزدیک بهش می‌افته وجود اون خدا حس میشه خدا چیزی جز همون معنای انسان برای درک زندگی نیست پس نظر من رو بخواید وقتی ما میگیم خدا داریم درباره جلوه خودمون برای زندگی که خودمون ساختیمش و یا معنا و دلیلی که براش زنده هستیم صحبت میکنیم این چیزیه که مفهوم «برابر بودن انسان ها با یکدیگر» رو هم نقض نمیکنه البته ما دو نوع برابری داریم برابری جسمی برابری روحی و افکاری که در مورد دوم هیچوقت برابری وجود نداشته و همون بهتر که نخواهد داشت اما جسمی خصوصا جنسیتی؟ ما قرار نیست باورمون به وجود زندگی و جریان ها و انرژی ها که در کلمه خدا خلاصه میشن رو دلیل کنیم برای اینکه بگیم فلان یارو پیامبر بوده، یا که همدیگه رو اذیت کنیم به قول یک دانای خردمند انسان اگر بخواهد خوب باشد کار خوب انجام میدهد و اگر بخواهد بد باشد کار بد، اما اگر یک انسان با ظاهر خوب بخواهد کار بد انجام دهد قطعا به دین نیاز دارد
اولین راه برای کنترل ذهن مردم همین بود، مبحث مذهب
وقتی که یک نفر اومد بین مردم ادعا کرد من خدام و کار هایی رو کرد که همه از درک بالاش از زندگی بودن تا صرفا مردم رو احمق نگه داره و برای پیشرفت خودش از حماقت مردم استفاده کنه میدونید منظورم چیه؟
👌1
ای شاعر محبوب من، نام تو را به یاد ندارم
آه تو کاری کردی که این عذاب آور باشد
دیگر شعر های تو را نمی‌خوانم
کجاست آن موج دریایی که سخنش را می‌گفتی
کجاست عشقی که خواب را از تو گرفته بود
هیچ ورقه ای از داستان ما باقی مانده؟
یا که جوهر قلمت ته کشیده
یا که گوهر وجودت، عاشق و معشوقت
یک بار دیگر میگویی نام تو چیست؟
نمی‌دانم عاشق چه کسی بوده‌ام
اما آیا من هنوز یک معشوق نیستم؟
نمی‌دانم که آیا من هیچ عاشق بودم یا نه
به من بگو چرا، چرا نام تو را به یاد ندارم
هیچوقت نامت را در شعر هایت نوشتی؟
نام مرا چه؟
شاید نام ما در تشبیه های تو است
در استعاره ها در کنایه ها
کجاست نام تو
من دگر تو را میان اشعار پیدا نمی‌کنم
🕊5💋2💘1
💋20🕊2🍾2
آری فدای چهره تو شوم من
عاشق نبودن در نفرت نیست
نفرت ز عشق بالاتر است
آنی که باید ازش هراس داشته باشی،
بی احساس بودن است
بی احساس بودن.
گاهی اوقات وقتی قدم میزنم یک احساس عجیبی بهم دست میده، خصوصا وقتی توی خیابون شب ها راه میرم. انگار صدا ها با اینکه شلوغه، کم کم هماهنگ میشه، انگار قدم هام شمرده میشه و انگار که لحظات زندگی تبدیل به یک موسیقی میشه.
انگار مستم، نمی‌دونم، وقتی وارد یه کوچه میشم برای خرید از یه سوپری ساده و با دوستام میگم و میخندم یه احساسی بهم دست میده که انگار از یه بار اومدم بیرون و چند دور نوشیدنی نوشیدم با اینکه هیچیم نیست! ولی بیهوده میخندم، و این خیلی احساس خوبی میده چون توی جهانی که انگار تنها راه برای زنده موندن 'فهمیدنه'، فقط مست بودن و بیهوده خندیدنه که احساس 'زندگی کردن' میده.
✍3
احساس شادی و نیاز به زندگی کردن، برقراری ارتباط، تنفس لحظات زندگی و رقصیدن با موسیقی اطراف، مقدسه و نیاز داره که به مردم آموزش داده بشه. ما انسان ها اگر در چیز های پوچ و تباه، زیبایی و خوشی رو پیدا نکنیم، دیگه توی چی میخوایم پیدا کنیم؟
✍2
امروز آخرین روزیه که من پایه نهم و البته یک نوجوان راهنمایی حساب میشم.
از فردا، سه ماه استراحت رو میگذرونم و بعد از اون وارد سه سال جوانی‌ام میشم، دوره ای که حتی نمیتونم باور کنم که بهش رسیدم. غیر قابل باوره که تا اینجا 'زنده موندم'، و شکر روزگار، سالم و خوشحالم.
در این سه سال دبیرستان دوره اول بنده اتفاقاتی افتاد که نمی‌دونم اگر تجربه‌اشون میکردم هیچوقت میتونستم مثل الان فکر کنم یا نه.
و اما افرادی که من در این سه سال ملاقات کردم، بیشترین تأثیرات رو روی من داشتن. شاید اگر آدمی درونگرا بودم و هیچوقت به دنبال دوستی با این و اون نمی‌رفتم، هیچوقت قرار نبود به این درجه برسم.
اوایل هفتم، یادمه که تازه متوجه شده بودم چقدر از استایل های پسرونه خوشم میاد و چقدر روحیه‌ام طرف چیز های کلاسیک و...ـه، اما خب احمق بودم و چه عرض کنم وقت و زندگانی‌ام رو گذاشتم برای اینکه صرفا بتونم جلب توجه کنم توی مدرسه و دوستانی داشته باشم. آخر های سال هفتم، متوجه شدم همه چیز به زیبایی و یا خفن/ترند بودن نیست، بلکه به هوش آدم، درک خوبش، بالا بودن سطح شخصیتش و کلی چیز دیگه‌ست.
بنابراین تمرکزم رو گذاشتم روی درسم و شکر روزگار یادمه که نمرات خوبی نصیبم شد.
سال هشتم، آخ سال هشتم. از اول تا آخرش بهترین ها بود، بهترین ها. از دوستی های جدیدی که وارد زندگیم شده بودن بگیر، تا روابط پیچیده‌ام با بعضی آدم ها، و شکوفایی شخصیتیم. اون دوران یادمه که تمام زندگیم رو کنار گذاشتم و تمرکز کردم روی 'خوشحالی'ام. موهام رو کوتاه کردم، با کلی از افراد رفت و آمد داشتم، استایل های جدید خریدم و حیف حیف که جوگیر یک مشت چیز هایی شده بودم که اصلا با سلیقه‌ام جور در نمیومدن. گذشته از همه اینها، تا آخرین روزی که من پایه هشتم حساب میشدم، تا ساعات آخر ۳۱ام شهریور، بهترین لحظات زندگیم رو میگذروندم. آه چقدر دلتنگ نقاشی ها و ساعت ها تعریف کردن داستان هام برای اون یک همکلاسی نازنینم هستم، ای بابا.
نهم، دقیقا از اول مهر، تصمیم گرفتم که این یه سال رو 'جدی' بگیرم. تا یه جایی خوب پیش رفت، نمرات خوب و این چیزا. من زیاد با سلیقه‌ام آشنایی نداشتم اما خوب به یاد دارم که اوایل نهم، کل اینجا رو تغییر دادم و تصمیم گرفتم که رنگ و روی کلاسیکی به خودم بدم، چیزی که الان هستم. اواخر آذر ماه، کم کم روزگارم رنگ تیره به خودش گرفت تا ۱۸ام و ۱۹ام دی ماه، و آخ حرفش رو نزنیم که هر کلمه مربوط به اون دو روز خونینه. بعد از اون نهم کامل عوض شد، کامل. درس هام افت کردن، هدف تحصیلیم تغییر کرد، دوستام خسته و خشمگین بودن و روز به روز خبر ها وحشتناک تر میشدن. تا روزی که نوروز فرا رسید، کم کم به این وضع عادت کردیم و تونستیم دوباره صفحات روزگارمون رو رنگ آمیزی کنیم. زمان قطعی اینترنت که فرا رسید، ۱۸۰ درجه تغییر کردم. دیدم به همه چیز عوض شد، خصوصا دید اجتماعیم. بسیاری از ارتباطات زندگیم رو کنار گذاشتم، تمرکزم رو روی خودم و آینده‌ام گذاشتم و تصمیم گرفتم کمتر به دنبال «جلب نظر ها» باشم. و حالا من اینجام، کسی که چند وقته داره سعی می‌کنه برای آزمون ورودی بخونه، کسی که خوب شخصیت خودش رو تا جایی که لازم بوده شناخته، و کسی که نسبت به خودِ ۱۳ ساله‌اش، تصمیمات بهتری میگیره.
آه، منِ ۱۳ ساله، کجایی، کجایی که دلم میخواد هم در آغوش بگیرمت هم یکی محکم بزنم پسِ کله‌ات. تو کجا، من کجا. چقدر این سه سال، عجیب، طولانی، و غیر قابل باور بود. نه فقط برای من، بلکه برای تمامی ایرانیان.
آه منِ ۱۳ ساله، هنوز به دنبال اینی که موهات رو رنگ کنی؟ یا یک اکیپ پیدا کنی که همه‌اشون خفن مفن باشن؟ چقدر بچه ای، چقدر ساده.
اما بچگی کن منِ کوچک، بچگی کن که اگر این روز هارو نگذرونی، دیگه منی اینجا نخواهد بود که به تو اینارو بگه.
❤7💘1
تابستون؟ کدوم تابستون.
🤝10
من نمی‌دونم چی شد یهو فمینیست تبدیل به «برتری زن» شد یعنی اول برای این بود که جایگاه زن با جایگاه مرد مساوی بشه کم کم یه مشت روانی اومدن گفتن زن باید فلان باشه و مرد براش زانو بزنه زن باید برتر باشه مردا باید بمیرن وای توی سروش یه مشت گیف بود میفرستادن فمینیستا که البته ادعای فمینیست داشتن، زنه میومد با پاشنه کفشاش قسمت مهم مردا رو لگد مالی میکرد مرده داشت سعی میکرد پای زنه رو لیس بزنه کمک اینا چین دیگه.
از اون طرف مردا رو هم روانی کردن با زنا افتادن توی جنگ که مرد ستیزی؟!؟!! زن ستیزی؟!؟!!!
صد تا طومار مینویسن تا ثابت کنن کدوم برتره آخرشم هیچکدوم به نتیجه نمی‌رسن چون مشخصه که هیچ چیز منطقی تر از برابر بودنشون نیست
چه میدونم. گاهی اوقات با خودم فکر میکنم همشون یه مشت نقشه‌ان از طرف افراد گنده منده ای که می‌خوان روان مردم رو سمت چیز های بی اهمیتی مثل دعوا سر جنسیت ببرن
طرف پسره میاد میگه کیرم توی پسرا فقط دخترا خوبن و دخترا باید فلان باشن فردا هم میبینی به یه دختر تجاوز کرده.
فمینیست شده یه برچسب تا صرفا ممبر جذب کنن و بتونن گند کاری های وحشتناکشونو پنهان کنن حتی فکر نمیکنن یعنی چی یه پست میذارن توش میگن زن برتر از مرد و بعد همه بهش میگن اومگ!!!! فمینیست!!!!