باورم نمیشه چقدر بامزه
پروفسور ویکتور گلدشمیت، یک شیمیدان توی سوئیس دوره جنگ جهانی دوم بوده بعد ایشون یه کپسول از سیانید داشته که اگر آلمانی ها به بریتانیا حمله کردن، سریعاً خودکشی کنه
بعد یه دوست فیزیکدان داشته میاد میگه یکی به من بده اما گلدشمیت میگه نه این کپسول فقط مال پروفسور های شیمیه شما پروفسور های فیزیک باید از طناب برای خودکشی استفاده کنید
پروفسور ویکتور گلدشمیت، یک شیمیدان توی سوئیس دوره جنگ جهانی دوم بوده بعد ایشون یه کپسول از سیانید داشته که اگر آلمانی ها به بریتانیا حمله کردن، سریعاً خودکشی کنه
بعد یه دوست فیزیکدان داشته میاد میگه یکی به من بده اما گلدشمیت میگه نه این کپسول فقط مال پروفسور های شیمیه شما پروفسور های فیزیک باید از طناب برای خودکشی استفاده کنید
😭4
توی کتاب شرلوک هولمز پرونده جان دل نوشتهٔ ابراهیم رها، درباره دکتر واتسونی میخونیم که خسته و ناامید در یک مراسم ختم، به اشعار مردم ایران فکر میکنه. درحالی که از اول کتاب سعی داشت اصطلاحات و شعر های جنوبی ایران خصوصا خوزستان رو یاد بگیره، متوجه یک نکته خاص در تمامی ایرانیان شد.
در این کتاب، ابراهیم رها مردم ایران رو مردمی شاد اما اندوهگین خطاب میکنه.
ایرانیان، همیشه در اوج خوشحالی، باز یک روحیه شاعرانه غم انگیز درون خودشون دارن. هر شعر، انگار اشاره داره به یک سختی در زندگی، یک تباهی یک نومیدی، که هر شخصی نمیتونه درکش کنه. اگر به من باشه، میگم به خاطر اینه که ایرانیان همیشه شجاع، فهمیده و فرهیخته بودن. ایرانیان همهاشون، آزادیخواهی رو درون خونشون دارن. ایرانیان افرادی شایسته و خردمندن، اما کیه که بفهمه؟ آینده، روشنایی، نور و خوشبختی از ایرانی گرفته شده و حال، در اوج خوشی ها، یک ایرانی همیشه ترانه ای غم انگیز میخونه.
جان واتسون میگفت ترانه هایی از زمزمه های مردم آبادان به گوشش میرسید، 'بدو پیشُم بدو پیشُم، بدو ای نوشُم و نیشُم، بدو ای آخرین عشقُم، دوادارِ دل ریشُم' ، با اینکه لحنشون برای خوندن این ترانه و زمزمه کردنش، شاده و یا حتی درحال گوش دادن یک موسیقی و شادی کردن برای اون هستن، اما معنای ترانه غم انگیزه. گویی مردم ایران، در اوج اندوه، درحالی که مدام رکیذ میکنن، باز در تلاشن تا رنگ و رویی به روزگارشون بدن. انگار که زندگی رو با تمام پوچیاش پذیرفتن، انگار که در تمام ایرانیان یک دلیل برای مقاومت با تباهی و پوچی وجود داره. اونا میخوان بخندن چون حالا که از دار دنیا هیچ چیز جز فهم بهشون نرسیده، سعی دارن وانمود کنن که نمیفهمن. فهمیده میدونه که فهمیدن، رنج آور تر از نفهمیدنه. برای همینه، که ما ترانه های غم آلود رو با لحنی شاد، درحالی که دست و پا میکوبیم میخونیم.
درسته، ما ایرانیا کلا افرادی شاعرانه و زیاد از حد فهمیده هستیم.
در این کتاب، ابراهیم رها مردم ایران رو مردمی شاد اما اندوهگین خطاب میکنه.
ایرانیان، همیشه در اوج خوشحالی، باز یک روحیه شاعرانه غم انگیز درون خودشون دارن. هر شعر، انگار اشاره داره به یک سختی در زندگی، یک تباهی یک نومیدی، که هر شخصی نمیتونه درکش کنه. اگر به من باشه، میگم به خاطر اینه که ایرانیان همیشه شجاع، فهمیده و فرهیخته بودن. ایرانیان همهاشون، آزادیخواهی رو درون خونشون دارن. ایرانیان افرادی شایسته و خردمندن، اما کیه که بفهمه؟ آینده، روشنایی، نور و خوشبختی از ایرانی گرفته شده و حال، در اوج خوشی ها، یک ایرانی همیشه ترانه ای غم انگیز میخونه.
جان واتسون میگفت ترانه هایی از زمزمه های مردم آبادان به گوشش میرسید، 'بدو پیشُم بدو پیشُم، بدو ای نوشُم و نیشُم، بدو ای آخرین عشقُم، دوادارِ دل ریشُم' ، با اینکه لحنشون برای خوندن این ترانه و زمزمه کردنش، شاده و یا حتی درحال گوش دادن یک موسیقی و شادی کردن برای اون هستن، اما معنای ترانه غم انگیزه. گویی مردم ایران، در اوج اندوه، درحالی که مدام رکیذ میکنن، باز در تلاشن تا رنگ و رویی به روزگارشون بدن. انگار که زندگی رو با تمام پوچیاش پذیرفتن، انگار که در تمام ایرانیان یک دلیل برای مقاومت با تباهی و پوچی وجود داره. اونا میخوان بخندن چون حالا که از دار دنیا هیچ چیز جز فهم بهشون نرسیده، سعی دارن وانمود کنن که نمیفهمن. فهمیده میدونه که فهمیدن، رنج آور تر از نفهمیدنه. برای همینه، که ما ترانه های غم آلود رو با لحنی شاد، درحالی که دست و پا میکوبیم میخونیم.
درسته، ما ایرانیا کلا افرادی شاعرانه و زیاد از حد فهمیده هستیم.
🕊1
چطوریه که ایرانیا، ضرب المثلاشون و اصطلاحاتشون و یا حتی جملاتی که برای شوخی زیاد استفاده میکنن شاعرانه و قشنگ و بامزهست؟
'دل به دل راه داره' 'همون آش و همون کاسه' 'به هر کجا که روی آسمان همین رنگه' 'به روباه گفتن شاهدت کیه گفت دمم' 'عقل مردم به چشمشونه' 'باد آورده را باد میبرد' 'یکدم نشد که بی سر خر زندگی کنیم' 'دل دادن و قلوه گرفتن' 'خرس در کوه بوعلی سیناست' 'حرف حساب جواب نداره' تو بگو ف من میگم فرحزاد'
'دل به دل راه داره' 'همون آش و همون کاسه' 'به هر کجا که روی آسمان همین رنگه' 'به روباه گفتن شاهدت کیه گفت دمم' 'عقل مردم به چشمشونه' 'باد آورده را باد میبرد' 'یکدم نشد که بی سر خر زندگی کنیم' 'دل دادن و قلوه گرفتن' 'خرس در کوه بوعلی سیناست' 'حرف حساب جواب نداره' تو بگو ف من میگم فرحزاد'
میخواستم واست یک اهنگ کلاسیک درنظر بگیرم ولی وقتی اینو گوش کردم حس کردم همین اهنگی، حس و حالی که بهم میده دقیقا تویی.
🍓2
ایرانی وقتشه که یاد بگیری اگر میخوای تک و خاص باشی باید توی چیز های خیلی جزئی متفاوت بودن رو پیدا کنی چون خاص بودن فقط در یک مدل موی پینترستی با لباس های گاث درحالی که آستتیک مورد علاقت توت فرنگیه نیست بلکه در رفتار های جذاب، دید هنری به دنیا و جوری که یک نفر بلد باشه خاص ترین چیز هارو برای ظاهر انتخاب کنه که در کنار جامعه پسند بودن، طرف سلیقه خویش هم باشه، پیدا میشه.
👏11
Forwarded from کلیسای سنت پترزبورگ
شامِ آخر
ایرانی وقتشه که یاد بگیری اگر میخوای تک و خاص باشی باید توی چیز های خیلی جزئی متفاوت بودن رو پیدا کنی چون خاص بودن فقط در یک مدل موی پینترستی با لباس های گاث درحالی که آستتیک مورد علاقت توت فرنگیه نیست بلکه در رفتار های جذاب، دید هنری به دنیا و جوری که یک نفر بلد باشه خاص ترین چیز هارو برای ظاهر انتخاب کنه که در کنار جامعه پسند بودن، طرف سلیقه خویش هم باشه، پیدا میشه.
یک چیزی که خیلی از انسانها مخصوصا این اواخر دنبالش هستن یک وایب مشخص و یک استیتک خاص و تکه که دنبالش باشن و خودشون رو فقط و فقط در اون چهارچوب تعریف کنن درحالی که آدمی هیچوقت نمیتونه با یک وایب خاص و یا با یک استیتک خاص پیش بره، چرا که انسان تشکیل شده از هزاران حس، سلیقه و حتی هزاران رویا و نگاه، هیچوقت نمیتونه یک مسیر مشخص رو طی کنه و یا در تمام عمرش در یک حال و هوا نفس بکشه و دقیقا همین ویژگی انسانیت هست که وجودیتمون رو خاص میکنه، که " بودن " رو خاص میکنه، اینکه ما قادر نیستیم فقط یک رنگ باشیم، سیاه بودن معنایی نداره، حتی سیاه و سفید بودن هم بیمعناست، چرا که ما مانند هزاران عنصر در یک کهکشانیم، مانند هزاران ستاره در یک راهشیری و همین منجر منحصر به فرد بودن میشه، انسانها یاد گرفتن خودشون رو محدود بکنن، خیلی کم پیش میاد که واقعا کسی به قدرت درونی و واقعیای که داره پی ببره. آدمیزاد علاقهی بسیار زیادی به برچسب زدن به جهان اطرافش داره، حتی خودش. برای همینه که اشخاص سعی میکنن فقط یک راه رو برن فقط یک ترند رو دنبال کنن، درحالی که اینطوری زندگی جز یک فیلم کسلکننده نیست.
✍1
کلیسای سنت پترزبورگ
یک چیزی که خیلی از انسانها مخصوصا این اواخر دنبالش هستن یک وایب مشخص و یک استیتک خاص و تکه که دنبالش باشن و خودشون رو فقط و فقط در اون چهارچوب تعریف کنن درحالی که آدمی هیچوقت نمیتونه با یک وایب خاص و یا با یک استیتک خاص پیش بره، چرا که انسان تشکیل شده از…
این خیلی قشنگ بود، و به نکته خیلی دقیقی اشاره کردی.
ما انسان ها پیوسته درحال تغییریم، و من دلیل این رو افکار و ایگوی خودمون میزارم که بر خلاف بدنمون که یک کار ثابت رو هرروز انجام میده (زنده موندن، غذا خوردن، نفس کشیدن و خوابیدن)، مدام داره چیز های متنوعی رو در سر ما میگذرونه و اینا بر روی سلایق ما، دیدگاه ما، عقاید ما و حتی نوع رفتار و صحبت ما تاثیر دارن.
بعضی ها چند سال طول میکشه تا تغییر کنن و بعضی ها (مثل بنده) تغییراتشون ممکنه یک شبه باشه.
من سال پیش خودم عاشق استایل های عروسکی و یه چیزی نزدیک vkei بودم یا تابستون پیش عاشق سبک فرانسوی و دخترونه، یکهو طرف استایل پسرونه رفتم و میدونم که تا آینده مدام درحال تغییر خواهم بود.
تا دیروز عاشق موهای کوتاه بودم امروز عاشق موی بلندم و دوست دارم ببندمشون، یک روز موی تیره دوست دارم و یک روز آرزو میکنم کاش مدت زمان موندن رنگ طلایی روی موهام طولانی تر بشه. اینا تازه یه بخش کوتاه از مثال هایی هستن که میشه در این زمینه زد، از یه تغییر ظاهری و سلیقهای کوچیک بگیریم تا تغییر هویتی و شخصیتی.
ما انسان ها پیوسته درحال تغییریم، و من دلیل این رو افکار و ایگوی خودمون میزارم که بر خلاف بدنمون که یک کار ثابت رو هرروز انجام میده (زنده موندن، غذا خوردن، نفس کشیدن و خوابیدن)، مدام داره چیز های متنوعی رو در سر ما میگذرونه و اینا بر روی سلایق ما، دیدگاه ما، عقاید ما و حتی نوع رفتار و صحبت ما تاثیر دارن.
بعضی ها چند سال طول میکشه تا تغییر کنن و بعضی ها (مثل بنده) تغییراتشون ممکنه یک شبه باشه.
من سال پیش خودم عاشق استایل های عروسکی و یه چیزی نزدیک vkei بودم یا تابستون پیش عاشق سبک فرانسوی و دخترونه، یکهو طرف استایل پسرونه رفتم و میدونم که تا آینده مدام درحال تغییر خواهم بود.
تا دیروز عاشق موهای کوتاه بودم امروز عاشق موی بلندم و دوست دارم ببندمشون، یک روز موی تیره دوست دارم و یک روز آرزو میکنم کاش مدت زمان موندن رنگ طلایی روی موهام طولانی تر بشه. اینا تازه یه بخش کوتاه از مثال هایی هستن که میشه در این زمینه زد، از یه تغییر ظاهری و سلیقهای کوچیک بگیریم تا تغییر هویتی و شخصیتی.
و این دقیقا چیزیه که انسان رو مثل آثار یک نقاش میکنه، یک روز اون نقاشی ابتدایی و کودکانه و شاده، یک روز معنای روانشناسی با رنگ های خاص و یک سبک جالب داره، یک روز تیره و غمگینه. و هرچی بیشتر میگذره، مشخصه که نقاش تصاویر زندگی ما، در نقاشی سبکش پیشرفت میکنه و مدام بهتر و بهتر میشه
Forwarded from کلیسای سنت پترزبورگ
اصلا مگه زندگی چیزی جز حس کردن همه چیزه؟ چیزی جز زیستن در تمامی احتمالات ممکن؟ اگر چیزی رو تجربه نکنیم، پس موجودیت ما چه اهمیتی داره؟ من دوست دارم هم کنیبالیست باشم هم فردی که با پا گذاشتن بر روی یک مورچه شبها خوابش نمیبره، من میخوام در عین هیچ بودن همه چیز باشم و احساس میکنم علت زیستن هم همینه.
💘1
انسان زاده شده در یک بدن انسانی، اما این به این معنی نیست که ما خودمون رو با ترند ها و چیز های جامعه پسند محدود کنیم یا جلوی خودمون رو برای تبدیل به هرچیزی شدن بگیریم. درون ما چیزی فراتر از درک خودمونه، ما از اول زندگی این اجازه رو داشتیم که درست مثل باد اطراف کره زمین بگردیم و یک روز سرمای دوست داشتنی باشیم در عصر های فصل پاییز یک روز نسیم صبحگاهی در تابستون هر دفعه یک احساسی رو به دیگران منتقل کنیم اما این رو به یاد داشته باشیم، ما به دنبال تایید مردم نیستیم بلکه به دنبال زندگی کردنیم. تجربه زندگیای که به دلمون بشینه
🍓1
همیشه دوست داشتم پسری باشم که عاشق لغت نامهست و هر کلمه قشنگی درون کتاب ها میبینه رو یه گوشه مینویسه