عشق را گفتند دوای تنهاییست
دوایِ بیکسیست، دوای بیکاریست
هرچه خواستم گویم از حالِ سَرَم
گفتند حالِ بد نیست از دردِ تنم
خوشی نرفت سری زند به یک عاشقِ مست
نیامد کسی تا کند مرا هم یک عاشقِ مست
سپیدهدم که عشق افتاد به جانِ من
نگاهِ او باری شد بر دوشِ من
در تار های صوتیام، واژهای نبود
در تار های گیتارم، آوازی نبود
چنین شد که شعری سرودم، شعرِ تو را
نقش رخسارت را با الفبا کشیدم، جانِ دلها
نقش و نگارِ عشق مرا واژگان دزدیدهاند
نام تو را در سرودهام معنای عشق دادهاند
دوایِ بیکسیست، دوای بیکاریست
هرچه خواستم گویم از حالِ سَرَم
گفتند حالِ بد نیست از دردِ تنم
خوشی نرفت سری زند به یک عاشقِ مست
نیامد کسی تا کند مرا هم یک عاشقِ مست
سپیدهدم که عشق افتاد به جانِ من
نگاهِ او باری شد بر دوشِ من
در تار های صوتیام، واژهای نبود
در تار های گیتارم، آوازی نبود
چنین شد که شعری سرودم، شعرِ تو را
نقش رخسارت را با الفبا کشیدم، جانِ دلها
نقش و نگارِ عشق مرا واژگان دزدیدهاند
نام تو را در سرودهام معنای عشق دادهاند
سیاهروزگارت داد رنگ و روی به مال من
اشک تو بود امشب، شرابِ شامِ من
سیاهروزگارت داد رنگ و روی به مال من
اشک تو بود امشب، شرابِ شامِ من
مگر نبود خاطرم رها ز افکارِ سیاه
چه شد که باز افتادم بدین حالِ تباه
به وقت بامداد، ژولیده سر شدم بیدار
نشناختم آن واماندهٔ درون آینه را
چه بسا آدینه هایی که در اوج کم خوابی
دیدهام پوچی را بِه را پنداری تاریک
چه بیرحم است منِ خسته ز خستگی
ندیدهام رؤیایی را به رنگی مگر تیرگی
آه! بگذارید مقداری فروبندم دیدهام را
تا بلکه به یاد آورم رنگ و روی حیاتم را
چنانچه روزی آید که باشند افکارم هماهنگ
همان روزیست که دیدگانم تام شوند رنگارنگ
چه شد که باز افتادم بدین حالِ تباه
به وقت بامداد، ژولیده سر شدم بیدار
نشناختم آن واماندهٔ درون آینه را
چه بسا آدینه هایی که در اوج کم خوابی
دیدهام پوچی را بِه را پنداری تاریک
چه بیرحم است منِ خسته ز خستگی
ندیدهام رؤیایی را به رنگی مگر تیرگی
آه! بگذارید مقداری فروبندم دیدهام را
تا بلکه به یاد آورم رنگ و روی حیاتم را
چنانچه روزی آید که باشند افکارم هماهنگ
همان روزیست که دیدگانم تام شوند رنگارنگ
درود بر شما، من آزادچهر هستم، البته دوستان نزدیک بنده رو آزاد صدا میزنن. جنسیتم Non-binaryـه و ضمیر they/them رو ترجیح میدم.
اینجا من دلنوشته میذارم میشه گفت چیز دیگه ای مگر این نیست شاید از ادیت های مورد علاقه ام، عکس هایی که به دلم مینشینن و یا فندومهام هم چیزی اینجا بذارم. دوستان بسیار صمیمیام ادمین هستن! اگر هراز گاهی اسپم میشه از الان عذرخواهی میکنم.
به راستی، خودم رو نرد خطاب نمیکنم، اما در تلاشم که درباره فلسفه و روانشناسی زیاد بخونم. دانش آموز رشته انسانی هستم و البته کوچیک شمام، زیاد سطح اطلاعات بالایی ندارم و خودم رو «همیشه درحال یادگیری» خطاب میکنم.
این چنل حول سلایق بنده میچرخه، اگر شما نیز هم سلیقه بنده هستید بعید میدونم اینجا خوش نگذره.
اگر بخوام خلاصهاشون کنم، اینطور میگم:
Writing, drawing, playing piano, love for books, my love for France and Britain, Greek mythology, jazz music.
Hannibal - Good omens - Sherlock 2010 - Moriarty the patroit - Monster fandom.
love for movies like dead poets society, the piano teacher, The hunt, La belle personne and Dreamers.
Brown and fall aesthetic, classic and old money era. Psychology symbolism, deer, etc.
My favorite books: The picture Dorian gray, cast of the count of monte cristo, شرلوک هولمز جانِ دل and بوف کور.
توجه!
• من به خانواده LGBTQIA+ بی نهایت احترام میگذارم! خودم نان باینری مسک هستم و چنل من، یا به اصطلاح میز شام من، پذیرای همجنسگرایان، جوامع کوییر و ترنسجندرهاست. همونقدر که به سیسجندر ها و اشخاص استریت احترام میگذارم به تمام جنسیت ها و گرایش های دیگه هم احترام میگذارم مگررر چیز های غیر اخلاقی (از جمله پدوفیل ها).
بگذارید اضافه کنم که با هموفوبیک ها و ترنسفوبیک ها و فمینیست های رادیکال مشکل جدی دارم و به هیچ عنوان درب اینجا به روشون باز نیست.
متشکرم بابت اینکه وقت گذاشتید خوندید، خوش اومدید.
اینجا من دلنوشته میذارم میشه گفت چیز دیگه ای مگر این نیست شاید از ادیت های مورد علاقه ام، عکس هایی که به دلم مینشینن و یا فندومهام هم چیزی اینجا بذارم. دوستان بسیار صمیمیام ادمین هستن! اگر هراز گاهی اسپم میشه از الان عذرخواهی میکنم.
به راستی، خودم رو نرد خطاب نمیکنم، اما در تلاشم که درباره فلسفه و روانشناسی زیاد بخونم. دانش آموز رشته انسانی هستم و البته کوچیک شمام، زیاد سطح اطلاعات بالایی ندارم و خودم رو «همیشه درحال یادگیری» خطاب میکنم.
این چنل حول سلایق بنده میچرخه، اگر شما نیز هم سلیقه بنده هستید بعید میدونم اینجا خوش نگذره.
اگر بخوام خلاصهاشون کنم، اینطور میگم:
Writing, drawing, playing piano, love for books, my love for France and Britain, Greek mythology, jazz music.
Hannibal - Good omens - Sherlock 2010 - Moriarty the patroit - Monster fandom.
love for movies like dead poets society, the piano teacher, The hunt, La belle personne and Dreamers.
Brown and fall aesthetic, classic and old money era. Psychology symbolism, deer, etc.
My favorite books: The picture Dorian gray, cast of the count of monte cristo, شرلوک هولمز جانِ دل and بوف کور.
توجه!
• من به خانواده LGBTQIA+ بی نهایت احترام میگذارم! خودم نان باینری مسک هستم و چنل من، یا به اصطلاح میز شام من، پذیرای همجنسگرایان، جوامع کوییر و ترنسجندرهاست. همونقدر که به سیسجندر ها و اشخاص استریت احترام میگذارم به تمام جنسیت ها و گرایش های دیگه هم احترام میگذارم مگررر چیز های غیر اخلاقی (از جمله پدوفیل ها).
بگذارید اضافه کنم که با هموفوبیک ها و ترنسفوبیک ها و فمینیست های رادیکال مشکل جدی دارم و به هیچ عنوان درب اینجا به روشون باز نیست.
متشکرم بابت اینکه وقت گذاشتید خوندید، خوش اومدید.
💘5❤🔥2
🍾2✍1🕊1
آیا تمامی ما انسان ها به درد کشیدن نیز راضی هستیم؟
گفته ایم برای آنچه که میخواهیم به دست آوریم آری حاضریم روز تا شب را درس بخوانیم از طلوع تا غروب کار هایی را انجام دهیم که برای ما آزار دهنده هستند اما آیا آنها واقعا برای ما آزار دهنده هستند؟
آیا داشتن یک هدف، داشتن یک امید، درد را لذت بخش و قابل تحمل تر میکند؟
کدام درد است که به هنگام داشتن یک هدف و مسیر زندگی همچنان دردناک است و هرگز نمیتوان خونریزیاش را تحمل کرد من که میگویم آن درد دردیست که میدانی هرگز لازم نبوده برای رسیدن به هدف خود، آن را تجربه کنی و این به نوعی اجبار از سوی افراد سودجوییست که حق را از تو گرفتهاند.
اما آیا ما برای رسیدن به یک هدف تلاش میکنیم یا پس گرفتن حق خود؟
اگر به حق باشد مرا که قدرتمند است، بر پا میایستم و چنان برایش رنج میکشم تا بلکه باشد زخمی بر روی سینهٔ افرادی که حق دیگران را ضایع کرده اند اما آه! آیا دست من به آنها میرسد؟
شاید ما انسان ها درست مانند طرفداران مدل های زیبا و سلبریتی ها در فیلم ضد ویروس، تنها برای باور این که ارتباطی داریم با شخص مورد علاقه و الگوی زندگیمان، ویروس بیماری هایشان را در بدنمان نگهداری کنیم. فقط زجر است، فقط رنج است، در آخر به زیبایی آنها نمیرسیم
اما میخواهیم باور کنیم، میخواهیم باور کنیم که از آنها هستیم و باری در زندگی درد آنها را کشیده ایم
شاید ما انسان ها میخواهیم فقط باور کنیم که حقی داریم و شاید هرگز نتوانیم به حق خود برسیم و یا اهداف و رؤیا های خود را برآورده کنیم اما همانکه بدانیم حق ما دست دیگری نبوده و بدون آنکه کسی از ما آن را بگیرد، ما فقط به آن نرسیدیم، برایمان کافی است.
گفته ایم برای آنچه که میخواهیم به دست آوریم آری حاضریم روز تا شب را درس بخوانیم از طلوع تا غروب کار هایی را انجام دهیم که برای ما آزار دهنده هستند اما آیا آنها واقعا برای ما آزار دهنده هستند؟
آیا داشتن یک هدف، داشتن یک امید، درد را لذت بخش و قابل تحمل تر میکند؟
کدام درد است که به هنگام داشتن یک هدف و مسیر زندگی همچنان دردناک است و هرگز نمیتوان خونریزیاش را تحمل کرد من که میگویم آن درد دردیست که میدانی هرگز لازم نبوده برای رسیدن به هدف خود، آن را تجربه کنی و این به نوعی اجبار از سوی افراد سودجوییست که حق را از تو گرفتهاند.
اما آیا ما برای رسیدن به یک هدف تلاش میکنیم یا پس گرفتن حق خود؟
اگر به حق باشد مرا که قدرتمند است، بر پا میایستم و چنان برایش رنج میکشم تا بلکه باشد زخمی بر روی سینهٔ افرادی که حق دیگران را ضایع کرده اند اما آه! آیا دست من به آنها میرسد؟
شاید ما انسان ها درست مانند طرفداران مدل های زیبا و سلبریتی ها در فیلم ضد ویروس، تنها برای باور این که ارتباطی داریم با شخص مورد علاقه و الگوی زندگیمان، ویروس بیماری هایشان را در بدنمان نگهداری کنیم. فقط زجر است، فقط رنج است، در آخر به زیبایی آنها نمیرسیم
اما میخواهیم باور کنیم، میخواهیم باور کنیم که از آنها هستیم و باری در زندگی درد آنها را کشیده ایم
شاید ما انسان ها میخواهیم فقط باور کنیم که حقی داریم و شاید هرگز نتوانیم به حق خود برسیم و یا اهداف و رؤیا های خود را برآورده کنیم اما همانکه بدانیم حق ما دست دیگری نبوده و بدون آنکه کسی از ما آن را بگیرد، ما فقط به آن نرسیدیم، برایمان کافی است.
🏆2🍓1🍾1
موفق شدم توی سه روز کل کتاب درسیمو بخونم و اندازه یه دفتر ۶۰ برگ جزوه بنویسم
👏3💘1
تازه این وسط به تاریخ جنگ جهانی دوم هم علاقهمند شدم احتمالا بخوام فیلم پیانیست رو هم ریواچ کنم
🤝3
باورم نمیشه چقدر بامزه
پروفسور ویکتور گلدشمیت، یک شیمیدان توی سوئیس دوره جنگ جهانی دوم بوده بعد ایشون یه کپسول از سیانید داشته که اگر آلمانی ها به بریتانیا حمله کردن، سریعاً خودکشی کنه
بعد یه دوست فیزیکدان داشته میاد میگه یکی به من بده اما گلدشمیت میگه نه این کپسول فقط مال پروفسور های شیمیه شما پروفسور های فیزیک باید از طناب برای خودکشی استفاده کنید
پروفسور ویکتور گلدشمیت، یک شیمیدان توی سوئیس دوره جنگ جهانی دوم بوده بعد ایشون یه کپسول از سیانید داشته که اگر آلمانی ها به بریتانیا حمله کردن، سریعاً خودکشی کنه
بعد یه دوست فیزیکدان داشته میاد میگه یکی به من بده اما گلدشمیت میگه نه این کپسول فقط مال پروفسور های شیمیه شما پروفسور های فیزیک باید از طناب برای خودکشی استفاده کنید
😭4
توی کتاب شرلوک هولمز پرونده جان دل نوشتهٔ ابراهیم رها، درباره دکتر واتسونی میخونیم که خسته و ناامید در یک مراسم ختم، به اشعار مردم ایران فکر میکنه. درحالی که از اول کتاب سعی داشت اصطلاحات و شعر های جنوبی ایران خصوصا خوزستان رو یاد بگیره، متوجه یک نکته خاص در تمامی ایرانیان شد.
در این کتاب، ابراهیم رها مردم ایران رو مردمی شاد اما اندوهگین خطاب میکنه.
ایرانیان، همیشه در اوج خوشحالی، باز یک روحیه شاعرانه غم انگیز درون خودشون دارن. هر شعر، انگار اشاره داره به یک سختی در زندگی، یک تباهی یک نومیدی، که هر شخصی نمیتونه درکش کنه. اگر به من باشه، میگم به خاطر اینه که ایرانیان همیشه شجاع، فهمیده و فرهیخته بودن. ایرانیان همهاشون، آزادیخواهی رو درون خونشون دارن. ایرانیان افرادی شایسته و خردمندن، اما کیه که بفهمه؟ آینده، روشنایی، نور و خوشبختی از ایرانی گرفته شده و حال، در اوج خوشی ها، یک ایرانی همیشه ترانه ای غم انگیز میخونه.
جان واتسون میگفت ترانه هایی از زمزمه های مردم آبادان به گوشش میرسید، 'بدو پیشُم بدو پیشُم، بدو ای نوشُم و نیشُم، بدو ای آخرین عشقُم، دوادارِ دل ریشُم' ، با اینکه لحنشون برای خوندن این ترانه و زمزمه کردنش، شاده و یا حتی درحال گوش دادن یک موسیقی و شادی کردن برای اون هستن، اما معنای ترانه غم انگیزه. گویی مردم ایران، در اوج اندوه، درحالی که مدام رکیذ میکنن، باز در تلاشن تا رنگ و رویی به روزگارشون بدن. انگار که زندگی رو با تمام پوچیاش پذیرفتن، انگار که در تمام ایرانیان یک دلیل برای مقاومت با تباهی و پوچی وجود داره. اونا میخوان بخندن چون حالا که از دار دنیا هیچ چیز جز فهم بهشون نرسیده، سعی دارن وانمود کنن که نمیفهمن. فهمیده میدونه که فهمیدن، رنج آور تر از نفهمیدنه. برای همینه، که ما ترانه های غم آلود رو با لحنی شاد، درحالی که دست و پا میکوبیم میخونیم.
درسته، ما ایرانیا کلا افرادی شاعرانه و زیاد از حد فهمیده هستیم.
در این کتاب، ابراهیم رها مردم ایران رو مردمی شاد اما اندوهگین خطاب میکنه.
ایرانیان، همیشه در اوج خوشحالی، باز یک روحیه شاعرانه غم انگیز درون خودشون دارن. هر شعر، انگار اشاره داره به یک سختی در زندگی، یک تباهی یک نومیدی، که هر شخصی نمیتونه درکش کنه. اگر به من باشه، میگم به خاطر اینه که ایرانیان همیشه شجاع، فهمیده و فرهیخته بودن. ایرانیان همهاشون، آزادیخواهی رو درون خونشون دارن. ایرانیان افرادی شایسته و خردمندن، اما کیه که بفهمه؟ آینده، روشنایی، نور و خوشبختی از ایرانی گرفته شده و حال، در اوج خوشی ها، یک ایرانی همیشه ترانه ای غم انگیز میخونه.
جان واتسون میگفت ترانه هایی از زمزمه های مردم آبادان به گوشش میرسید، 'بدو پیشُم بدو پیشُم، بدو ای نوشُم و نیشُم، بدو ای آخرین عشقُم، دوادارِ دل ریشُم' ، با اینکه لحنشون برای خوندن این ترانه و زمزمه کردنش، شاده و یا حتی درحال گوش دادن یک موسیقی و شادی کردن برای اون هستن، اما معنای ترانه غم انگیزه. گویی مردم ایران، در اوج اندوه، درحالی که مدام رکیذ میکنن، باز در تلاشن تا رنگ و رویی به روزگارشون بدن. انگار که زندگی رو با تمام پوچیاش پذیرفتن، انگار که در تمام ایرانیان یک دلیل برای مقاومت با تباهی و پوچی وجود داره. اونا میخوان بخندن چون حالا که از دار دنیا هیچ چیز جز فهم بهشون نرسیده، سعی دارن وانمود کنن که نمیفهمن. فهمیده میدونه که فهمیدن، رنج آور تر از نفهمیدنه. برای همینه، که ما ترانه های غم آلود رو با لحنی شاد، درحالی که دست و پا میکوبیم میخونیم.
درسته، ما ایرانیا کلا افرادی شاعرانه و زیاد از حد فهمیده هستیم.
🕊1
چطوریه که ایرانیا، ضرب المثلاشون و اصطلاحاتشون و یا حتی جملاتی که برای شوخی زیاد استفاده میکنن شاعرانه و قشنگ و بامزهست؟
'دل به دل راه داره' 'همون آش و همون کاسه' 'به هر کجا که روی آسمان همین رنگه' 'به روباه گفتن شاهدت کیه گفت دمم' 'عقل مردم به چشمشونه' 'باد آورده را باد میبرد' 'یکدم نشد که بی سر خر زندگی کنیم' 'دل دادن و قلوه گرفتن' 'خرس در کوه بوعلی سیناست' 'حرف حساب جواب نداره' تو بگو ف من میگم فرحزاد'
'دل به دل راه داره' 'همون آش و همون کاسه' 'به هر کجا که روی آسمان همین رنگه' 'به روباه گفتن شاهدت کیه گفت دمم' 'عقل مردم به چشمشونه' 'باد آورده را باد میبرد' 'یکدم نشد که بی سر خر زندگی کنیم' 'دل دادن و قلوه گرفتن' 'خرس در کوه بوعلی سیناست' 'حرف حساب جواب نداره' تو بگو ف من میگم فرحزاد'