Fallosafah | فَلُّ‌سَفَه
396 subscribers
55 photos
17 videos
29 files
77 links
عاقبت منزل ما وادی خاموشان است
حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز
Website: http://fallosafah.org/old
Website: http://fallosafah.org/
Website: http://fallosafah.malakut.org/

محمد سعید حنایی کاشانی
Download Telegram
Forwarded from فنّ ادبیّات
در «آثار خیر»

عبدالله بن مالک ابن سلیمان به‌نزدیک عوام قبول تمام داشت و او مجلس می‌گفت (وعظ می‌کرد) و در دیهی از بلوک "گداره" می‌بود، و در "تبران" آتشکده‌ای بود در پهلوی مسجد. عبداللهِ مالک گفت: زهی مسلمان ضعیف زبون که مائیم! در جوار مسجد مسلمانان آتش می‌پرستند و مسلمانان را درد دین و حمیّت اسلام باعث نمی‌گردد که این کار شنیع را براندازند. این سخن به گوش‌ها رسید و خلق با یکدیگر یار شده جمعیّت کردند، چنانچه از "دیزق" تا "مالین" زیاده از بیست‌هزار مردم به‌جهت این کار هجوم کردند، و بعد از نماز دیگر (عصر) به "تبران" رسیدند، و آتشکده و مسجد، هردو، را ویران کرده با زمین برابر ساختند، و هم در این شب هر دو موضع را یک مسجد کردند و صفّه برآورده، دیوار در گِردَش کشیدند، و جمله را با گچ سفید کردند، و همه این کار در یک شب کرده‌بودند، و بامداد فارغ گشته؛ مجوس (زردشتیان) جمع آمده این حال به عبدالله طاهر عرض کردند. عبدالله برنجید و تنگ‌دل شد، و برفور کس به قاضی هرات فرستاد که "مجوس خصمی می‌کنند که معبد ایشان را ویران کرده‌اند. باید که به‌واجبی تفحّص این حال واجب داند". تمامی آن مردم را حاضر ساخته پرسش نمودند. هیچ کس بر صدق دعویِ مجوس گواهی نداد، و از مسلمانان چهارهزار کس بلکه زیاده «که ازین جمله دوهزار پیران که به لباس صالحان آراسته، "آثار خیر" از ناصیهٔ ایشان واضح بود» گواهی دادند بر آن مسجد و محدود که این موضع هم بر این هیئت تا ایشان دیده‌اند مسجد بوده و آتشکده نبوده.

روضات الجنات فی اوصاف مدینة هرات، تصحیح سیّد محمّدکاظم امام، ج۲، صص ۵۳-۵۲ (با قدری تغییر رسم‌الخط و سجاوندی)

* و این افسانه‌ای ست بسیار باعبرت

t.me//fanneadab
Forwarded from خواهر شکسپیر
زنان بیوه، پنهان با دردی دو چندان 🔻

لیلا ۴۳ ساله بود که همسرش را در یک تصادف رانندگی مرگبار از دست داد و ناگهان با دختری ۶ ساله بیوه شد. همسرش بیمار نبود، جوان بود، سالم بود و مثل بیشتر آدم‌ها هیچ‌یک از آنها به مرگی چنین زودهنگام اصلاً فکر هم نکرده بودند و برای هزار و یک مسئله‌ی حقوقی و غیرحقوقی زندگی بعد از مرگ دیگری، برنامه‌ای نریخته بودند. مرگ، به‌نظر از آنها خیلی دور بود. هنوز چهلمین روز بعد از مرگ همسرش هم نرسیده بود که دردسرهای لیلا شروع شد. پدر همسرش که از ابتدا با ازدواج آنها مخالف بود، شروع به سنگ‌اندازی کرد. لیلا هنوز در شوک مرگ همسر بود که فهمید سهم او از ارث و دارایی‌های همسر، تنها یک هشتم است و حضانت فرزندش که به سن قانونی نرسیده، با پدر همسرش. پدربزرگی که نه تنها چشم دیدن لیلا را ندارد و از هیچ فرصتی برای آزار او نمی‌گذرد، که باورها و عقایدش هم زمین تا آسمان با عقاید پسر و عروس متفاوت است و لیلا و همسر از دست‌رفته‌اش هرگز تمایلی نداشتند که فرزند آنها با چنین نگاه واپس‌گرا، سنتی و جنسیت‌زده‌ای بزرگ شود و چنین فردی برای او تصمیم‌های حیاتی بگیرد. در مراسم اولین سالگرد فوت همسر، پدربزرگ به سمت لیلا آمد و او را تهدید کرد که یک وقت دور برندارد که می‌تواند در سال‌های بعد ازدواج کند، چون به محض این‌که چنین کاری کند، ولیّ قهری که او باشد، فرزند لیلا را از او می‌گیرد و «حسرت زندگی با فرزند» را به دل لیلا می‌گذارد. لیلا یکی از میلیون‌ها زن در سراسر جهان است که با از دست دادن همسر و بیوه شدن، با لایه‌‌های دیگری از قوانین، سنت و عرف مردسالار و تبعیض‌آمیز مواجه می‌شوند که زندگی آنها را با ده‌ها چالش و سختی تازه روبرو می‌کند.

دیروز، روز جهانی بیوه‌ها بود. سازمان ملل می‌گوید در عمل تقریبا همیشه زن‌هایند که با بیوه شدن، فقیرتر و آسیب پذیرتر شده و خشونت‌های پیچیده‌‌ی قانونی، عرفی و سنتی را تحمل می‌کنند. اکثر مردم چنان غافل از این خشونت‌ها و تبعیض‌های قانونی و عرفی‌اند که سازمان ملل متحد زنان بیوه را «زنان پنهان» می‌نامد. این درحالی است که از هر ۱۰ زن، ۱ زن بیوه است و این رقم در کشورهایی مثل افغانستان به ۱ زن از میان هر ۵ زن می‌رسد.

یکی از رایج‌ترین تبعیض‌هایی که زنان بیوه در سراسر جهان تجربه می‌کنند، از دست دادن خانه و زمین و اموال غیرمنقول است. در بسیاری از کشورها قوانین ارث هنوز به شکلی است که زن بیوه حداقل ارث را از اموال غیرمنقول می‌برد یا در مواردی هیچ حقی ندارد و به آسانی ممکن است بی‌خانمان شود. در بسیاری از کشورها زنان برای تأمین حداقل مایحتاج و گذران زندگی، وابسته به کمک مالی خانواده‌ی همسر از دست‌رفته می‌شوند و اغلب مردان خانواده‌ی همسر، بابت این چندرغاز کمک، به زن بیوه زور می‌گویند، برای او تعیینِ تکلیف می‌کنند و یا با او به خشونت رفتار می‌کنند.

برای نوشتن این مقاله و در جست‌وجو برای تحقیقات درباره‌ی زنان بیوه در ایران به یک نمونه‌ی کپی‌کاری از رو دست هم بدون هیچ ارجاع و جستجو برای مدرک اصلی و سمبل‌کاری عجیب رسانه‌ای رسیدم که حتا تا روزنامه‌ی معروف «هشت صبح» افغانستان هم رسیده! مطلبم را با ذکر این کپی‌کاری و سمبل‌کاری رسانه‌ای تمام کردم که هم نمادی است از کم‌اهمیت بودن تحقیق و ارجاع درست در رسانه‌های فارسی و هم بی‌ارزش بودن بحث زنان بیوه در ایران.

این مقاله را در لینک زیر می‌توانید بخوانید:
زنان بیوه، پنهان با دردی دو چندان
@FarnazSeifi
🔷 اندرز زمانه از زبان رودکی


زمانه ، پندی آزادوار داد مرا

زمانه، چون نگری، سربه سر همه پندست

به روز نیک کسان، گفت: تا تو غم نخوری

بسا کسا! که به روز تو آرزومندست

زمانه گفت مرا: خشم خویش دار نگاه

کرا زبان نه به بندست پای دربندست

رودکی

سه شنبه ۱۱ تیر ۹۹
@fallosafah
Forwarded from عبدالكريم سروش
پاسخ #عبدالکریم_سروش به #رسول_جعفریان
که امروز در روزنامه #اعتماد منتشر شده است



@DrSoroush
Fallosafah | فَلُّ‌سَفَه pinned «چرا حریم هوایی را نبستند و پروازها را ممنوع نکردند؟ دلیل روشن است, اما گفته نمی شود. فرماندهان سپاه می گویند در آماده باش و وضعیت جنگی بودیم. اما چرا اعلام نکردند؟ چون اگر اعلام می کردند ان گاه همه جهان می فهمیدند امشب در ایران خبری است و ایران احتمالا قصد…»
برای فهمیدن خیلی چیزها نیازی به شنود نیست.
📃 اقتصاددانان نسخه عمومی ندهند
🔻 مسوولیت اجتماعی اقتصاددانان در شرایط متلاطم اقتصاد کلان
🎤 گفتگوی مجله #تجارت_فردا با موسی غنی نژاد

در این وضعیت که اقتصاد کلان در حال تلاطم است و مردم دچار سردرگمی هستند، سخنان اقتصاددانانی که در عرصه عمومی فعالیت می‌کنند، می‌تواند بسیار تاثیرگذار باشد. احتمالا بسیاری از مردم هم انتظار دارند از این کارشناسان راهنمایی عملی برای خود دریافت کنند، اما اقتصاددانان در عرصه عمومی باید سیاستگذار را مخاطب توصیه‌ها و هشدارهای خود قرار دهند، نه عموم مردم عادی را. اگر اقتصاددانی می‌خواهد با مردم عادی ارتباط برقرار کند و به آنها توصیه ارائه کند بهتر است این کار را در قالب شرکت‌های مشاوره‌ای انجام بدهد نه در عرصه عمومی، به این علت که ارائه توصیه در عرصه عمومی ممکن است هم برای کارشناسان، هم برای افراد و هم برای جامعه تبعات خطرناکی داشته باشد.

کارشناسان حتی اگر می‌خواهند به مردم عادی، فامیل، دوستان و آشنایان توصیه‌ یا پیشنهادی ارائه کنند، باید این کار را در قالب یک قرارداد مشاوره‌ای انجام دهند که درباره آن پاسخگو هم باشند. حتی کسی که به دوست یا خویشاوندش توصیه می‌کند که سهمی را در بازار سرمایه خریداری کند، باید بعدا پاسخگو باشد.

در علوم اجتماعی مبحثی وجود دارد با عنوان «پیش‌بینی‌های خودمحقق‌کننده» (Self-fulfilling prophecy) یعنی پیش‌بینی‌هایی که خودشان خودشان را محقق می‌کنند؛ پیش‌بینی‌هایی که وقتی بین مردم منتشر و باور شود، تحقق پیدا می‌کنند. یکی از بارزترین مثال‌های آن در اقتصاد، هراس مالی و هجوم به بانک‌هاست؛ یعنی اگر این شایعه منتشر شود که یک بانک در معرض ورشکستگی قرار دارد، ممکن است مردم هجوم ببرند و سپرده‌های خود را از آن بانک خارج کنند و به این ترتیب آن بانک واقعا ورشکست شود. یعنی خود پیش‌بینی می‌تواند باعث تحقق پیش‌بینی شود. بنابراین وقتی یک اقتصاددان در عرصه عمومی درباره آینده قیمت‌ها و آینده اقتصاد پیش‌بینی‌هایی ارائه می‌کند، این خطر وجود دارد که توده‌ها پیش‌بینی‌اش را باور و بر اساس آن عمل کنند که در این صورت ممکن است اقتصاد دچار تلاطم بیشتر و حتی فروپاشی شود.
🆔@ghaninejad_mousa
#مسئولیت_اجتماعی

🖇 متن کامل این گفتگو را می توانید در فایل پیوست مطالعه نمائید 👇

Telegram
attach 📎
آقای رسول جعفریان در مصاحبه ای اخیرا گفته است که در عصر صفوی هنوز مردم ایران و کتابداران ایشان با قفسه بندی آشنا نبودند و ظاهرا دو سه قرن بعد از اروپایی ها یاد گرفته اند! نظر ایشان اسباب تعجب بسیار است چون شواهد خلاف بر آن بسیار است. از جمله این شعر مسعود سعد سلمان:
بیاراید کنون دارالکتب را
به توفیق خدای فرد جبار
ز هر دارالکتب کاندر جهانست
چنان سازد که بیش آید به مقدار
به شادی برجهد هر بامدادی
بروبد خاک هر حجره به رخسار
به جان آن را عمارت پیش گیرد
که چون بنده نباشد هیچ معمار
دهد هر علم را نظمی که هر کس
بود از علم نوعی را خریدار
کند مشحون همه طاق و رف آن
به تفسیر و به اخبار و به اشعار
و این بخش از احسن التقاسیم که از شیوه تبویب کتب در کتابخانه بزرگ و سلطنتی فارس درقرن چهارم می گوید:
برخی محققان تصور نادرستی دارند که هر چه از تمدن بوده نزد غربیان است و ایرانیان تا دوره مدرن هیچ نمی دانسته اند! این شیوه به انکار تاریخ خود می انجامد و چیزی نیست جز غربزدگی. کاش مورخان ایرانی با همدلی و انصاف و بصیرت تاریخی به تاریخ بنگرند. - مهدی جامی
این هم اصل سخن ایشان: «يك بار در كلاس به دانشجويانم گفتم حدود 300-200 سال طول كشيد تا ما بفهميم كه كتاب‌هاي يك كتابخانه را بايد از جعبه‌ها در بياوريم و در قفسه بگذاريم. مي‌دانيد كتابخانه‌هاي سلطنتي در گذشته، كتاب‌ها را در صناديق و جعبه‌ها نگهداري مي‌كردند. نمي‌دانستند قفسه چيست. اين نكته را رافائل دومان در دوره صفويه مي‌گويد. او مي‌گويد به ايرانيان گفتم شما چطور كتاب‌هايي را كه كسي مي‌خواهد در اين جعبه‌ها پيدا مي‌كنيد؟ 300 سال بعد از آن ما قفسه مي‌سازيم.» - از کسی که ریاست کتابخانه مجلس را عهده دار بوده بسیار عجیب است که بگوید ایرانی ها چطور کتب خود را در کتابخانه پیدا می کرده اند - ساده است فهرست داشته اند!
🔷 علم بدون فهم: «بی‌سوادی» بهتر است یا «نفهمی»؟

🔶 «علم» با «فهم» یکی نیست و «سواد» فهم نمی‌آورد. بسا بیسوادی که از «عالمی» بهتر بفهمد. از مباحث مهم در حکمت و فلسفه و هرمنوتیک تفاوت میان «علم» و «فهم» است: «دانستن» چیزی حتی به معنای «فهمیدن» آن چیز نیست (به شیوۀ سقراطی چند پرسش از او بکنید، بس زود آشکار می‌شود) ، تا چه رسد به اینکه کسی که چیزهایی می‌داند در امور عملی و زندگی بشری و اخلاق و سیاست و انسانیت «فهم» نیز داشته باشد! صرف «دانستن» نه کسی را به‌راستی «عالم» یا «دانشمند» می‌کند و نه عامل به «علم». در واقع، بسیار کسان «حامل علم»اند و نه «عامل به علم» و از این حیث گاه «عالمان بی‌‌عمل» یا «عالمان نفهم» به «خران کتاب بر پشت» تشبیه شده‌اند: آیا این تشبیه درستی است؟ بسیار دیده‌ایم و شنیده‌ایم و گفته‌ایم و خوانده‌ایم که کسی فلان و فلان مدرک را دارد و فلان و فلان کتاب‌ها را خوانده است یا نوشته است یا ترجمه کرده است، اما «در عمل»، از نظر اخلاقی یا سیاسی یا وجدانی، به اندازۀ «خر» نمی‌فهمد! «نفهم» و «بی‌شعور» است! دانستن «فلسفه» و تدریس آن کسی را «فیلسوف» نمی‌کند، همان‌طور که دانستن «عرفان» و «تدریس» آن کسی را «عارف» نمی‌کند. چگونه می‌شود کسی به اصطلاح دارای القابی همچون «عالم»، «دکتر»، «مهندس»، «فقیه»، «مجتهد»، «صوفی»، «عارف» و «حجة‌الاسلام» و «آیة‌الله» باشد، اما در عمل معلوم شود که به اندازۀ «خر» نیز نمی‌فهمیده است: آیۀ ۵، سورۀ جمعه، در توصیف علمای یهود برای مسلمانان مشهور است، اما آیا علمای اسلام و دیگر علمای ادیان یا روشنفکران و فیلسوفان و دانشمندان از این حکم مستثنایند؟ بگذارید مثالی بزنم از قرن بیستم: لنین و استالین و مائو هر سه ظاهراً «فلسفه» می‌دانستند، و کتاب‌هایی در فلسفه نوشتند، که برخی از روشنفکران ما نیز که امروز چیزهایی دیگر ترجمه می‌کنند، برخی از این اراجیف را در سال‌های پیش از انقلاب به نام «فلسفه» و «نظریۀ انقلابی» ترجمه می‌کردند، البته برای جامعه‌ای که هنوز حتی یک تاریخ فلسفۀ درست و حسابی نداشت، تا چه رسد به ترجمه‌هایی از آثار برجسته‌ترین فیلسوفان تاریخ! اما بلایی که لنین و استالین و مائو بر سر مردم و کشور و فرهنگ خودشان آوردند، از فقر و گرسنگی و خفقان و کشتار و ارعاب، هیچ پادشاه به اصطلاح «بی‌سواد» و «بی‌فرهنگی» نیز در این «مقیاس» نکرده بود، با این همه آنان حتی بیش از بسیاری از پادشاهان سلطنت کردند و از روشنفکران مدح شنیدند و آدم کشتند، چرا؟ چون هیچ پادشاهی ساختارهای جامعه را به نام «انقلاب» در هم نکوبیده بود و همه چیز را «به هم نریخته» بود و از «نو» آغاز نکرده بود و ادعای «نو کردن» و «انقلاب کردن» هم نداشت. هیچ پادشاهی نتوانسته بود همۀ «روشنفکران» و «عالمان» را با خود همراه کند، یا همه را بکشد یا همه را بخرد یا همه را به سکوت وادارد، اما لنین و استالین و مائو همۀ فیلسوفان و روشنفکران و عالمان ناموافق را از دم تیغ گذراندند و جز «آدم نظام» کسی را باقی نگذاشتند. هیچ نظام پادشاهی در برقراری حکومت نظامی و پلیسی و آدمکشی آن‌قدر موفق نبوده است که حکومت‌های به اصطلاح «انقلابی» فاشیستی و کمونیستی و ... این افراد به اصطلاح فلسفه‌خوانده یا فلسفه‌دان! اکنون پرسش این است که چرا افرادی مانند هلاکو خان مغول و دیگر خانان مغولان وزیرانی همچون نصیرالدین طوسی و رشیدالدین فضل الله همدانی داشتند، یا این‌قدر هوش و فهم و درایت داشتند که کشتار را به دست جلادان بسپارند، اما «کشورداری» و «سیاست» و «اقتصاد» را به دست «نظامیان/جلادان» ندهند و کار را به «کاردان» بسپرند؟ مغولان به کنار، دیگر شاهان هم از گذشته تا امروز چنین نبودند. رضا شاه نظامی بود، اما مملکت را به دست «نظامیان» نداد و دست کم چند سالی نخست‌وزیری همچون محمد علی فروغی داشت و اگر به عاقبت خوشی هم نرسید یک دلیلش این بود که روز به روز خودکامه‌تر شد و کم‌تر به سخن «سیاستمداران» و «فرهیختگان» گوش داد، یا چنان همه را ترساند که دیگر «صدایی» جز صدای خودش نشنید و خیال کرد که همۀ گره‌ها را با «دندان» می‌توان گشود! باری، او هرچه کرد باز خدایش بیامرزد که همچون صدام یا قذافی حکومت «انقلابی»، «سوسیالیستی»، «روسی»، «نظامی» درست نکرد! پسرش نیز به همین گونه بود! اما چگونه است که انقلاب‌های خلقی، سوسیالیستی، چینی و روسی سر از حکومت‌های «نظامی» در می‌آورند و بعد نظامیان «کاسب» می‌شوند و «کارخانه‌دار» و «برج‌ساز» و «ویلاساز» و «صادرکننده» و «واردکننده» و «فیلمساز» و «باشگاه‌دار» و ... آن وقت برای همه چیز از «فرهنگ» تا «هنر» و از «مدرسه» تا «دانشگاه» تصمیم می‌گیرند؟ به‌راستی چه کسانی به مردم‌شان و فرهنگ و تمدن بشری بیش‌تر خدمت کردند، آن «شاهان بی‌سواد»ی که در دوران آنها رفاه و آبادانی و علم و فلسفه دست کم اندک زمانی رو به پیشرفت گذاشتند، تا زمانی که شاهان باز به همان خوی نظامیگری و
درندگی خود بازگشتند و کشوری و «خاندانی» را به باد دادند یا آن «رهبران فلسفه‌خوانده» و «رمان» و «شعر» و «عرفان» خوانده که نه تنها «فلسفه» و «فیلسوف» و «عرفان» و «علم» و ادبیات و هنر را هم از بین بردند، بلکه زندگی عادی را هم از مردم دریغ کردند و جز فقر و فلاکت و زوال «انسانیت» و «شرف» و «آزادگی» میراثی از خود باقی نگذاشتند و «تمدنی» چندهزارساله را به زمین سوخته تبدیل کردند، تا جز «آدم نظام»، غارتگر فرومایۀ آدمکش دروغگوی مزدور، کسی بر جای نماند!

#بیسوادی
#فلسفه
#نظام
#نظامیگری
#شاهان
#رهبران
#انقلاب
چهارشنبه ۲۴ تیرماه ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
روایت فریدون کشاورز از اعدام دکتر ابراهیم حشمت‌الاطباء

من این منظره دار کشیدن دکتر حشمت هیچ‌وقت [از] یادم نمی‌رود برای خاطر اینکه در میدانی که در رشت آن‌موقع بود و باز هم به نظر من بسیار بزرگ می‌آمد، برای اینکه من بچه بودم و این محل اسمش قرق کارگزار بود.

من خوب یادم هست که عده خیلی زیادی در این میدان جمع شده بودند. از زن و مرد و بچه. و من بالای یک بالکنی که مشرف به این میدان بود خیلی نزدیک، شاید سی متر از محل دار چهل متر از محل دار بیشتر فاصله نداشت.

...رفتم بالای بالکن و ناظر به دار کشیدن دکتر حشمت شدم. عده‌ زیادی آنجا جمع بودند، من الان که پیش خودم می‌گویم چون بچه بودم خاطره‌ بچگی‌ام است، شاید مثلاً بیش از هزار نفر بودند.

عده‌ زیادی در این میدان جمع شده بودند. الان به نظرم می‌آید قاعدتاً بایستی بیش از پانصد ششصد نفر شاید هم هزار نفر بودند، مرد و زن. محافظین دار و دکتر حشمت شاید ده نفر، پانزده نفر هم نبودند و اگر این مردم شم سیاسی مثلاً این روزهای ایران را داشتند کافی بود که بریزند دکتر حشمت را نجات دهند و هیچ‌کس هم هیچ کاری نمی‌توانست بکند. دکتر حشمت را آوردند به پای داری که در وسط این میدان به پا شده بود. خیلی خوب منظره‌اش یادم هست.

مردی بود نسبتاً کوتاه قد در حدود کوتاه یا متوسط، چهارشانه با ریش انبوه و موی سر خیلی زیاد افتاده تا پشت گردن. آمد به پای دار و تقاضا کرد که نماز بخواند. چون جنگلی‌ها غالبشان نمازخوان مسلمان بودند. تقاضا کرد نماز بخواند، پای دار نماز خواند، بعد از اینکه نماز خواند خودش بدون کمک کسی رفت بالای چارپایه‌ای که زیر طناب دار گذاشته بودند. طناب دار را گرفت و خیلی خوب نظرم هست که ریشش را با دست بلند کرد وحلقه طناب دار را به گردنش انداخت و پا زد به چارپایه و جلادی که آنجا بود طناب دار را بالا کشید.

مردم به گریه کردن‌شان ادامه دادند توی سر خودشان می‌زدند ولی عکس‌العملی اصلا از مردم که به نظر من خیلی مطمئنا به جنگلی‌ها علاقه داشتند، هیچ گیلانی باشرفی بی‌تفاوت نسبت به جنگلی‌های آن‌موقع نبود، ولی با وجود این هیچ عکس‌العملی از خودشان نشان ندادند و دکتر حشمت به دار کشیده شد.

مصاحبه فریدون کشاورز با پروژه تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد

#اعدام_نکنید
❑‌ مرثیه


گفتند:
«ــ نمی‌خواهیم
نمی‌خواهیم
که بمیریم!»

گفتند:
«ــ دشمنید!
دشمنید!
خلقان را دشمنید! »

چه ساده
چه به سادگی گفتند و
ایشان را
چه ساده
چه به سادگی
کشتند!

و مرگِ ایشان
چندان موهن بود و ارزان بود
که تلاشِ از پی زیستن
به رنج‌بارتر گونه‌یی
ابلهانه می‌نمود:
سفری دُشخوار و تلخ
از دهلیزهای خَم‌اندرخَم و
پیچ‌اندر‌پیچ
از پی هیچ!

ـ□

نخواستند
که بمیرند
یا از آن پیش‌تر که مرده باشند
بارِ خِفّتی
بر دوش
برده باشند.

لاجرم گفتند:
«ـ نمی‌خواهیم
نمی‌خواهیم
که بمیریم!»

و این خود
وِردگونه‌یی بود
پنداری
که اسبانی
ناگاهان به تَک
از گردنه‌های گردناکِ صعب
با جلگه فرود آمدند
و بر گُرده‌ی ایشان
مردانی
با تیغ‌ها
برآهیخته.

و ایشان را
تا در خود بازنگریستند
جز باد
هیچ
به کف‌اندر
نبود. ــ
جز باد و به جز خونِ خویشتن،
چرا که نمی‌خواستند
نمی‌خواستند
نمی‌خواستند
که بمیرند.


۷ اسفند ۱۳۴۴


■ از دفتر ققنوس در باران | شعر و صدای احمد شاملو |‌ وب‌سایت و کانال رسمی احمد شاملو

www.shamlou.org@ShamlouHouseinstagram.com/shamlouhousetwitter.com/shamlouhouse
🔷 من از آن که می کشد ترسی ندارم. از آن می ترسم که می پوساند.

م. سعید ح. کاشانی
پنجشنبه ۲۶ تیرماه ۹۹
@fallosafah
Forwarded from لحظه آخری
🔴 قیمت تورهای مسافرتی در نوروز 54

😔 دیگه با این قیمت دلار سفرهای داخلی هم نمیشه رفت و به قول اون کارشناس دوراندیش " گردشگری این نیست که پاشین برین خارج ارز خرج کنید، همین که تو ‌خونه میز ناهارخوری رو جابه جا کنید یا مبل هاتون رو جدید کنید کافیه"

🆔 @BNA_travel
خاطره گذشته اکنون تنها چیزی است که داریم. البته امروزمان هم شاید در آینده ای نه چندان دور خاطره ای شیرین شود. با این فرمون که ما داریم می ریم همون بهتر که گذشته را مرور کنیم...
#معرفی_کتاب

چرا با این وفور سرمایه، با این‌همه منابع، این‌همه تحصیل کرده ما در سیاست و اقتصاد ناکامیم؟ چرا به رغم سیاست‌های تعدیل و خصوصی‌سازی که از کشورهای پیشرفته اروپای غربی و آمریکای شمالی الگو برداری شده است، ما با نتایج متفاوتی از آنها مواجه‌ایم؟ پاسخ به این سوالات و سوالاتی از این دست را نباید روانشناسانه و اخلاقی بررسی کرد. نتایج متفاوت است و به صورت تقلیل‌گرایانه پاسخ را به افراد فروکاست. اینکه در آلمان می‌بینیم اقتصاد به طرز چشمگیری خوب کار می‌کند و فقر در پایین‌ترین حد قرار دارد و دموکراسی و آزادی بیان بخوبی رعایت می‌شود، برای این نیست که مرکل صدراعظم آنجاست.
“موفقیت در اقتصاد و توسعه‌ی سیاسی در درجه اول به بهبود نهادها بستگی دارد”. این پاسخی است که در طول سه دهه اخیر میان اقتصاددانان و سیاست‌شناسان و پژهشگران توسعه نهادگرا به اجماع رسیده است.
پیش از دولت‌سازی و توسعه نهادی، استقرار دموکراسی نابهنگام خواهد بود. همان مشکلی که بعد از مشروطه با آن مواجه بودیم و الان در کشورهای همسایه میبینیم(عراق و افغانستان).
داگلاس نورث (نوبلیست نهادگرا) به همراه همکارانش در کتاب «در سایه خشونت»، می‌کوشد چارچوبی جایگزین در جهت درک تعاملات پویا میان نیروهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی در کشورهای در حال توسعه ارائه دهد.
آنها دو دسته جوامع را شناسایی می‌کنند: اولی «جوامع با دسترسی محدود به حقوق مالکیت و قانون» و دومی «جوامع با دسترسی همگانی به قانون(یا جوامع با دسترسی باز)». توسعه را معمولا گذر از جامعه نوع اول به جامعه نوع دوم تعریف می‌کنند. البته واضح است که چنین تحولی ساده نیست و باید در این میان مراحل مختلی طی شود. نورث و همکارانش تاکید می‌کنند که کپی برداری از نهادهای جوامع با دسترسی باز برای جوامع توسعه نیافته ممکن است به فروپاشی درونی جوامع منتهی شود و جوامع را در معرض خشونت فراگیر قرار دهد. توصیه‌هایی مانند خصوصی سازی، شکل گیری بازار آزاد و احزاب و انتخابات آزاد در کشورهای با دسترسی محدود یا قابلیت اجرایی ندارند یا با محتوایی کاملا مغایر اجرا می‌شوند و یا در صورت اجرا نظم‌های اقتصادی و سیاسی را مختل میکنند.
نورث و همکارانش در این کتاب علاوه بر ارائه یافته‌های تئوریک، به صورت کیس‌استادی هشت کشور را هم بررسی میکنند از جمله هند، کره‌جنوبی، مکزیک و...
این اثر یکی از تحسین شده‌ترین کتاب‌های دو دهه اخیر در زمینه توسعه است.

#در_سایه_خشونت
نتشارات_روزنه
#توسعه #کتاب

🛒برای خرید اینترنتی کتاب اینجا کلیک کنید
🔷 دربارۀ تلفظ «کُپنهِوِر»: کُپنهیور/کوپنهیور، کُپنهور/کوپنهور، یا کوپنهاور؟


🔶 تلفظ و نگارش (آوانویسی) نام نویسندگان بیگانه برای برخی از مترجمان و ناشران تبدیل به ابزاری شده است برای فریبکاری و «خرسازی»، و نه به اصطلاح درست‌نویسی یا درست‌گویی، گرچه درست‌نویسی یا درست‌گویی نام‌های بیگانه در ترجمه و در زبانی دیگر اصلاً هیچ محلی از اعراب ندارد، به صورتی که خواهم گفت! (در این باره به زودی چیزی می‌نویسم). امروز که بازار ترجمه‌دزدی و کتاب‌دزدی و مقاله‌دزدی و سرقت ادبی و انتحال هم مثل هزاران دزدی دیگر داغ است، برخی آن‌قدر خواننده را نادان انگاشته‌اند و زبان را «بی‌دفاع» و نادانی را «فراگیر» که خیال می‌کنند هرچیزی را هرطور بخواهند می‌توانند بنویسند یا ترجمه کنند. باری، برای خوانندگانی که بخواهند بدانند عرض می‌کنم که نام Copenhaver را در زبان انگلیسی به دو صورت تلفظ می‌کنند: ۱) کًپنهِوِر/کوپنهور، ۲) کپنهیور/کوپنهیور. این نام در اصل دانمارکی است و در دانمارکی کُپنهیوه/کوپنهیوه تلفظ می‌شود. این نام را می‌توان به صورت کوپنهور و کوپنهیورهم نوشت، بسته به اینکه ما اوی کوتاه (o) را در مقایسه با اوی بلند (oo) چگونه می‌خواهیم نمایش بدهیم، مانند: «کخ» (kokh) و «کوخ» (kookh) یا «کجا» (koja) و کوه (kooh). ما از روی عادت و آموزش می‌دانیم که اگر «کخ» را «کوخ» و «کجا» را «کوجا» بنویسیم یا برعکس تلفظ کنیم اشتباهی در فهم معنا پدید می‌آید. در فارسی. ما معمولاً می‌نویسیم «کپنهاگ» و نمی‌نویسیم: «کوپنهاگ»، هرچند امروز این نگارش نیز در اینترنت متداول شده است. در نگارش نام‌های بیگانه ما ظاهراً هنوز قاعده‌ای نداریم و هرچیزی را هرطور می‌توان نوشت، اما آیا این بی‌قاعدگی باید باقی بماند؟

اما چرا نام «کپنهور یا کپنهیور» را مانند اصل دانمارکی تلفظ نمی‌کنیم و نمی‌نویسیم؟ امروز با توجه به اینکه به دلیل مهاجرت نام‌های خانوادگی از زبان‌های مختلف در زبان انگلیسی وارد شده است، قاعده در ترجمه این است که همچون شهروندان زبانی که نویسنده نیز یکی از آنهاست تلفظ نام شخص را بر اساس ملیت کنونی و زبان نویسندگی او انتخاب کنیم، چون هر نامی در ورود به زبانی دیگر ممکن است کم و بیش دچار دگردیسی آوایی شود، اگرنه نوشتاری. بنابراین، کپنهور، که نامش دانمارکی است اما خودش امریکایی است. نام او را آن طور که امریکایی‌ها تلفظ می‌کنند می‌نویسیم. اما «کی‌یرکگور» را آن‌طور که دانمارکی‌ها تلفظ می‌کنند می‌نویسیم و نه آن‌طور که انگلیسی‌ها تلفظ می‌کنند: کی‌یرکگارد، یا فرانسوی‌ها: کی‌یرکگار، یا آلمانی‌ها: کی یرکگارد. هر ملتی حق دارد هرچیز بیگانه را خودی کند و هر تغییری را که با طبعش و زبانش سازگار است در آن بدهد. همان گونه که ارزها به یکدیگر تبدیل می‌شوند، کلمات هم یا به کل تغییر می‌کنند و ترجمه می‌شوند یا دست کم تغییری آوایی در آنها صورت می‌گیرد. همان طور که ما می‌گوییم: «دُلار» و نه «دالر»، آن‌گونه که امریکایی‌ها می‌گویند.

برای تلفظ امریکایی کپنهور، در فرهنگی مرجع، اینجا را بزنید.

برای تلفظ بریتانیایی، امریکایی و آلمانی و دانمارکی و دیگر تلفظ‌های کپنهیور، کپنهور، در فرهنگ مردمی، اینجا را بزنید.

یادآوری: کُپنهاور/کوپنهاور تلفظ آلمانی است.

#کپنهور
#کوپنهاور
#ترجمه_نظریه

چهارشنبه ۱ مرداد ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah