Forwarded from نشر هرمس
کتاب «علم هرمنوتیک»
نوشتهٔ: #ریچارد_ا.پالمر
ترجمهٔ: #محمدسعید_حنایی_کاشانی
چاپ یازدهم
۳۰۱صفحه/ رقعی شومیز
قیمت: ۵۵هزار تومان
📚📚📚📚📚
درباره این اثر:
علم هرمنوتیک وقتی به اصیلترین ساحتهایش دست یافت که از انباشت فوت و فنهای توضیح متن دور شد و کوشید مسئلهٔ هرمنوتیکی را درونافق برآورد کلّی از خودِ تأویل ببیند.
#تازه_های_نشر_هرمس
نوشتهٔ: #ریچارد_ا.پالمر
ترجمهٔ: #محمدسعید_حنایی_کاشانی
چاپ یازدهم
۳۰۱صفحه/ رقعی شومیز
قیمت: ۵۵هزار تومان
📚📚📚📚📚
درباره این اثر:
علم هرمنوتیک وقتی به اصیلترین ساحتهایش دست یافت که از انباشت فوت و فنهای توضیح متن دور شد و کوشید مسئلهٔ هرمنوتیکی را درونافق برآورد کلّی از خودِ تأویل ببیند.
#تازه_های_نشر_هرمس
🔷 در تفسیر دکتر داوری از «کورهراههای جنگلی» هایدگر
🔶 سالها قبل از آنکه بابک احمدی (۱۳۷۴) به پیروی از ترجمۀ فرانسوی عنوان کتاب هایدگر، «راهی که به جایی نمیرسد» (برگرفته از شعری از ریلکه برای عنوان «کورهراههای جنگلی» هایدگر)، از «راه کور» (بن بست) فلسفه و «گم شدن» در جنگل سخن بگوید، دکتر رضا داوری اردکانی در کتابی با عنوان «فلسفه چیست؟» (۱۳۵۹)، در بخشی که به شرح فلسفۀ هایدگر و تعریف او از فلسفه اختصاص داشت، از همین مضمون سخن گفته بود، چون او نیز از ترجمههای فرانسوی سود جُسته بود (ص ۲۶۳):
آنچه محقق است اینکه تتبع در کلمات و آثار هیدگر نمیتوان کرد زیرا فهم معنی کلمات او قبل از حصول همسخنی و همزبانی با او ممکن نیست. میدانیم که هیدگر از مقصد و مقصود سخن نمیگوید. او که مقیم «جنگل سیاه» بود و در اقوال او اشاره به جنگل و کورهراههای جنگلی زیاد دیده میشود، قصد عبور از جنگل ندارد. او با جنگل انس پیدا کرده و میداند که این کورهراههای جنگلی به جایی نمیرسد. مهم این است که در جنگل وارد شویم و در این کورهراهها سیر کنیم؛ شاید نوری از پشت سر، پیش روی ما بتابد.
دکتر داوری در ابتدای این سخن بهدرستی میگوید که بدون فهم معنای کلمات هایدگر نمیتوان با او همراه شد. بسیار عالی. اما آیا نویسنده خود در این تعبیر هایدگر تتبع یا جُستوجویی کرده بود که کلمۀ آلمانی "Holzwege" چه معناهایی ممکن است در این زبان داشته باشد، چه «طعنه»ها یا «کنایه»هایی ممکن است در آن نهفته باشد، یا «استعاره» برای چه چیزی باشد؟ در ادامه دکتر داوری باز بهدرستی میگوید که هایدگر از «مقصد و مقصود سخن نمیگوید». آری، اما نه فقط هایدگر بلکه هیچ فیلسوفی حق ندارد که چنین سخن بگوید. چرا؟ چون فیلسوف «نادان» است و در جُستوجوی دانایی، اگر چیزی را از پیش میداند، پس چرا باید اصلاً در پی چیزی بگردد و اگر به جایی میخواهد برود که میداند کجاست، چرا خود را «نادان» معرفی میکند؟ او «جویندۀ» چیست؟ تناقضگویی دکتر داوری از همینجا آغاز میشود که پس از این دو مقدمۀ درست، هایدگر (فیلسوف) را «دانا» به «جنگل سیاه» و «کورهراه»های آن و قصد او برای «عبور نکردن» از جنگل و «انس» با جنگل و بعد «سیر» در کورهراههای «از پیش معلوم» (بن بست) آن بدون هیچ هدفی و بعد امید به تابیدن نوری از پشت سر میکند. اما این نور چه چیزی را میخواهد روشن کند که «از پیش» بر هایدگر (فیلسوف) روشن نبوده است؟
مشکل این تفسیر و تفسیرهای مشابه دقیقاً در همین جاست که ما «زبان» هایدگر (آلمانی) را نمیدانیم و فرهنگ و تاریخ آلمانی را بهدرستی نمیشناسیم و بعد حتی توجه نمیکنیم که «فلسفه» از آنگاه که افلاطون سقراط را مخترع «فلسفه» نامید و مدعی شد که تنها آن که «نادان» است در پی «دانایی» میرود و هرکس باید اول به «نادانی» خود پی ببرد تا این «نداری» او را به سوی «داشتن» براند، همواره آگاهی از «نادانی» و ادعای «نادانی» بوده است. چرا؟ چون آن که میداند چرا باید در پی «دانستن» باشد؟ وانگهی، ما حتی در نظر نمیگیریم که فیلسوف، آنگونه که پدیدارشناسی به ما میآموزد، باید بدون «پیش داوری» کار خود را آغاز کند. سخن از اینکه این راه چنین است و چنان از پیش مسلم گرفتن چیزهایی است که هنوز بهدرستی «معلوم» نشدهاند.
هایدگر «راه» رفت و برگشت به «جنگل سیاه» را خوب میشناخت و مسلماً هر بار که میخواست به شهر برود از «کورهراه»ها نمیرفت، چون به قول دکتر داوری و بابک احمدی «میدانست» که این راهها «به جایی نمیرسند»، او از «راه» میرفت، راهی که همگان میرفتند. هایدگر از کودکی از والدینش بسیار شنیده بود که از رفتن در «کورهراه»ها اجتناب کند چون ممکن است «گم» شود و دیگر راه «خانه» را نیابد. در زبان فارسی «کورهراه» به راه پر پیچ و خمی میگویند که امکان گم شدن در آن باشد. راههای جنگلی پوشیده از درختها و انبوه بوتههاست، این راهها پا نخوردهاند و ردی از پای آدمیان بر آنها نیست، شباهت این راهها به یکدیگر آنقدر زیاد است که شما هرگز نمیتوانید بهدرستی معلوم کنید که از کجا آمدید و اکنون کجا هستید. بنابراین، موقعیت خود در جنگل را فقط وقتی میتوانید بشناسید که به منطقهای بیدرخت برسید. این فضای باز بیدرخت است که «اسمان» را به شما نشان میدهد و «نور» بر آن میتابد و همین طور جنگلی را که از آن بیرون آمدید. به این فضای باز بیدرخت در آلمانی "Lichtung" میگویند که ترجمۀ تحتاللفظی آن به معنای «روشنگاه» است و در انگلیسی به آن "clearing" میگویند و در عربی و فارسی «عرصه»، یعنی فضای باز و بیدرخت و میدان کارزار. از همین جاست که ما در فارسی تعبیر «عرصۀ هستی» را داریم. میگوییم پا به «عرصۀ هستی» گذاشتن. نور جایی آشکار میشود که حجابی نباشد. درختان جنگل مانع از ظهور «نور» میشوند. این حجابها را باید کنار زد.
🔶 سالها قبل از آنکه بابک احمدی (۱۳۷۴) به پیروی از ترجمۀ فرانسوی عنوان کتاب هایدگر، «راهی که به جایی نمیرسد» (برگرفته از شعری از ریلکه برای عنوان «کورهراههای جنگلی» هایدگر)، از «راه کور» (بن بست) فلسفه و «گم شدن» در جنگل سخن بگوید، دکتر رضا داوری اردکانی در کتابی با عنوان «فلسفه چیست؟» (۱۳۵۹)، در بخشی که به شرح فلسفۀ هایدگر و تعریف او از فلسفه اختصاص داشت، از همین مضمون سخن گفته بود، چون او نیز از ترجمههای فرانسوی سود جُسته بود (ص ۲۶۳):
آنچه محقق است اینکه تتبع در کلمات و آثار هیدگر نمیتوان کرد زیرا فهم معنی کلمات او قبل از حصول همسخنی و همزبانی با او ممکن نیست. میدانیم که هیدگر از مقصد و مقصود سخن نمیگوید. او که مقیم «جنگل سیاه» بود و در اقوال او اشاره به جنگل و کورهراههای جنگلی زیاد دیده میشود، قصد عبور از جنگل ندارد. او با جنگل انس پیدا کرده و میداند که این کورهراههای جنگلی به جایی نمیرسد. مهم این است که در جنگل وارد شویم و در این کورهراهها سیر کنیم؛ شاید نوری از پشت سر، پیش روی ما بتابد.
دکتر داوری در ابتدای این سخن بهدرستی میگوید که بدون فهم معنای کلمات هایدگر نمیتوان با او همراه شد. بسیار عالی. اما آیا نویسنده خود در این تعبیر هایدگر تتبع یا جُستوجویی کرده بود که کلمۀ آلمانی "Holzwege" چه معناهایی ممکن است در این زبان داشته باشد، چه «طعنه»ها یا «کنایه»هایی ممکن است در آن نهفته باشد، یا «استعاره» برای چه چیزی باشد؟ در ادامه دکتر داوری باز بهدرستی میگوید که هایدگر از «مقصد و مقصود سخن نمیگوید». آری، اما نه فقط هایدگر بلکه هیچ فیلسوفی حق ندارد که چنین سخن بگوید. چرا؟ چون فیلسوف «نادان» است و در جُستوجوی دانایی، اگر چیزی را از پیش میداند، پس چرا باید اصلاً در پی چیزی بگردد و اگر به جایی میخواهد برود که میداند کجاست، چرا خود را «نادان» معرفی میکند؟ او «جویندۀ» چیست؟ تناقضگویی دکتر داوری از همینجا آغاز میشود که پس از این دو مقدمۀ درست، هایدگر (فیلسوف) را «دانا» به «جنگل سیاه» و «کورهراه»های آن و قصد او برای «عبور نکردن» از جنگل و «انس» با جنگل و بعد «سیر» در کورهراههای «از پیش معلوم» (بن بست) آن بدون هیچ هدفی و بعد امید به تابیدن نوری از پشت سر میکند. اما این نور چه چیزی را میخواهد روشن کند که «از پیش» بر هایدگر (فیلسوف) روشن نبوده است؟
مشکل این تفسیر و تفسیرهای مشابه دقیقاً در همین جاست که ما «زبان» هایدگر (آلمانی) را نمیدانیم و فرهنگ و تاریخ آلمانی را بهدرستی نمیشناسیم و بعد حتی توجه نمیکنیم که «فلسفه» از آنگاه که افلاطون سقراط را مخترع «فلسفه» نامید و مدعی شد که تنها آن که «نادان» است در پی «دانایی» میرود و هرکس باید اول به «نادانی» خود پی ببرد تا این «نداری» او را به سوی «داشتن» براند، همواره آگاهی از «نادانی» و ادعای «نادانی» بوده است. چرا؟ چون آن که میداند چرا باید در پی «دانستن» باشد؟ وانگهی، ما حتی در نظر نمیگیریم که فیلسوف، آنگونه که پدیدارشناسی به ما میآموزد، باید بدون «پیش داوری» کار خود را آغاز کند. سخن از اینکه این راه چنین است و چنان از پیش مسلم گرفتن چیزهایی است که هنوز بهدرستی «معلوم» نشدهاند.
هایدگر «راه» رفت و برگشت به «جنگل سیاه» را خوب میشناخت و مسلماً هر بار که میخواست به شهر برود از «کورهراه»ها نمیرفت، چون به قول دکتر داوری و بابک احمدی «میدانست» که این راهها «به جایی نمیرسند»، او از «راه» میرفت، راهی که همگان میرفتند. هایدگر از کودکی از والدینش بسیار شنیده بود که از رفتن در «کورهراه»ها اجتناب کند چون ممکن است «گم» شود و دیگر راه «خانه» را نیابد. در زبان فارسی «کورهراه» به راه پر پیچ و خمی میگویند که امکان گم شدن در آن باشد. راههای جنگلی پوشیده از درختها و انبوه بوتههاست، این راهها پا نخوردهاند و ردی از پای آدمیان بر آنها نیست، شباهت این راهها به یکدیگر آنقدر زیاد است که شما هرگز نمیتوانید بهدرستی معلوم کنید که از کجا آمدید و اکنون کجا هستید. بنابراین، موقعیت خود در جنگل را فقط وقتی میتوانید بشناسید که به منطقهای بیدرخت برسید. این فضای باز بیدرخت است که «اسمان» را به شما نشان میدهد و «نور» بر آن میتابد و همین طور جنگلی را که از آن بیرون آمدید. به این فضای باز بیدرخت در آلمانی "Lichtung" میگویند که ترجمۀ تحتاللفظی آن به معنای «روشنگاه» است و در انگلیسی به آن "clearing" میگویند و در عربی و فارسی «عرصه»، یعنی فضای باز و بیدرخت و میدان کارزار. از همین جاست که ما در فارسی تعبیر «عرصۀ هستی» را داریم. میگوییم پا به «عرصۀ هستی» گذاشتن. نور جایی آشکار میشود که حجابی نباشد. درختان جنگل مانع از ظهور «نور» میشوند. این حجابها را باید کنار زد.
بنابراین جنگل هرچه انبوهتر باشد تاریکتر و ترسناکتر است. ما از این جنگل تاریک وقتی میتوانیم بیرون برویم که راهی بگشاییم به سمت «نور» و این یعنی باید آنقدر دلیر باشیم که به راههای ناشناخته و پُرپیچ و خمی قدم بگذاریم که ما را همواره از عبور از آنها ترساندهاند و بازداشتهاند. با پیش داوری هایی مانند «به جایی نرسیدن» و «گم شدن» ما را از قدم گذاشتن در راه های ناشناخته ترسانده اند. اما فیلسوف نادانی است «عاشق» دانایی. او خطر میکند و قدم در راه «نامعلوم» میگذارد، اما نه ازوماً «نافرجام» یا «بیبازگشت». فیلسوف «راهگشا» و «راهساز» است، او در اندیشه از راههای «همگان» نمیرود، هرچند در باقی امور چون دیگر آدمیان میزید، اما اگر در کار خود کامیاب باشد، راهی را میگشاید که «همگان» از آن بگذرند. رسالت هر فیلسوف قدم گذاشتن در راهی است که پیش از او کسی از آن راه نگذشته است. تاریخ فلسفه از آن رو تداوم یافته است، که این رهروی بدون رهرو نمانده است و هنوز آنقدر «کورهراههای» نرفته هست که کسی مدعی دانایی نشود. باری، سخن آخر اینکه، اگر هایدگر در «جنگل» مانده بود و از جنگل بیرون نیامده بود و از آن عبور نکرده بود، اکنون «جنگلنشینی» گمنام بود و نه «فیلسوف». ما اکنون هزاران سال است که «جنگل» را ترک کرده ایم. داشتن کلبهای در جنگل برای سپری کردن تعطیلات خوب است، اما انسان تا از «جنگل» بیرون نیاید، «هستیشناس» نمیشود.
#هایدگر
#داوری
#کوره_راه
#جنگل
یکشنبه ۱ تیر ۹۹
م سعید ح. کاشانی
@fallosafah
#هایدگر
#داوری
#کوره_راه
#جنگل
یکشنبه ۱ تیر ۹۹
م سعید ح. کاشانی
@fallosafah
این هم اندر غیرت مسلمانان و راستگویی ایشان. از خلق می ترسند و از خدا نه.
Forwarded from فنّ ادبیّات
در «آثار خیر»
عبدالله بن مالک ابن سلیمان بهنزدیک عوام قبول تمام داشت و او مجلس میگفت (وعظ میکرد) و در دیهی از بلوک "گداره" میبود، و در "تبران" آتشکدهای بود در پهلوی مسجد. عبداللهِ مالک گفت: زهی مسلمان ضعیف زبون که مائیم! در جوار مسجد مسلمانان آتش میپرستند و مسلمانان را درد دین و حمیّت اسلام باعث نمیگردد که این کار شنیع را براندازند. این سخن به گوشها رسید و خلق با یکدیگر یار شده جمعیّت کردند، چنانچه از "دیزق" تا "مالین" زیاده از بیستهزار مردم بهجهت این کار هجوم کردند، و بعد از نماز دیگر (عصر) به "تبران" رسیدند، و آتشکده و مسجد، هردو، را ویران کرده با زمین برابر ساختند، و هم در این شب هر دو موضع را یک مسجد کردند و صفّه برآورده، دیوار در گِردَش کشیدند، و جمله را با گچ سفید کردند، و همه این کار در یک شب کردهبودند، و بامداد فارغ گشته؛ مجوس (زردشتیان) جمع آمده این حال به عبدالله طاهر عرض کردند. عبدالله برنجید و تنگدل شد، و برفور کس به قاضی هرات فرستاد که "مجوس خصمی میکنند که معبد ایشان را ویران کردهاند. باید که بهواجبی تفحّص این حال واجب داند". تمامی آن مردم را حاضر ساخته پرسش نمودند. هیچ کس بر صدق دعویِ مجوس گواهی نداد، و از مسلمانان چهارهزار کس بلکه زیاده «که ازین جمله دوهزار پیران که به لباس صالحان آراسته، "آثار خیر" از ناصیهٔ ایشان واضح بود» گواهی دادند بر آن مسجد و محدود که این موضع هم بر این هیئت تا ایشان دیدهاند مسجد بوده و آتشکده نبوده.
روضات الجنات فی اوصاف مدینة هرات، تصحیح سیّد محمّدکاظم امام، ج۲، صص ۵۳-۵۲ (با قدری تغییر رسمالخط و سجاوندی)
* و این افسانهای ست بسیار باعبرت
t.me//fanneadab
عبدالله بن مالک ابن سلیمان بهنزدیک عوام قبول تمام داشت و او مجلس میگفت (وعظ میکرد) و در دیهی از بلوک "گداره" میبود، و در "تبران" آتشکدهای بود در پهلوی مسجد. عبداللهِ مالک گفت: زهی مسلمان ضعیف زبون که مائیم! در جوار مسجد مسلمانان آتش میپرستند و مسلمانان را درد دین و حمیّت اسلام باعث نمیگردد که این کار شنیع را براندازند. این سخن به گوشها رسید و خلق با یکدیگر یار شده جمعیّت کردند، چنانچه از "دیزق" تا "مالین" زیاده از بیستهزار مردم بهجهت این کار هجوم کردند، و بعد از نماز دیگر (عصر) به "تبران" رسیدند، و آتشکده و مسجد، هردو، را ویران کرده با زمین برابر ساختند، و هم در این شب هر دو موضع را یک مسجد کردند و صفّه برآورده، دیوار در گِردَش کشیدند، و جمله را با گچ سفید کردند، و همه این کار در یک شب کردهبودند، و بامداد فارغ گشته؛ مجوس (زردشتیان) جمع آمده این حال به عبدالله طاهر عرض کردند. عبدالله برنجید و تنگدل شد، و برفور کس به قاضی هرات فرستاد که "مجوس خصمی میکنند که معبد ایشان را ویران کردهاند. باید که بهواجبی تفحّص این حال واجب داند". تمامی آن مردم را حاضر ساخته پرسش نمودند. هیچ کس بر صدق دعویِ مجوس گواهی نداد، و از مسلمانان چهارهزار کس بلکه زیاده «که ازین جمله دوهزار پیران که به لباس صالحان آراسته، "آثار خیر" از ناصیهٔ ایشان واضح بود» گواهی دادند بر آن مسجد و محدود که این موضع هم بر این هیئت تا ایشان دیدهاند مسجد بوده و آتشکده نبوده.
روضات الجنات فی اوصاف مدینة هرات، تصحیح سیّد محمّدکاظم امام، ج۲، صص ۵۳-۵۲ (با قدری تغییر رسمالخط و سجاوندی)
* و این افسانهای ست بسیار باعبرت
t.me//fanneadab
Telegram
فنّ ادبیّات
یادداشتهای علی شاپوران
Forwarded from خواهر شکسپیر
زنان بیوه، پنهان با دردی دو چندان 🔻
لیلا ۴۳ ساله بود که همسرش را در یک تصادف رانندگی مرگبار از دست داد و ناگهان با دختری ۶ ساله بیوه شد. همسرش بیمار نبود، جوان بود، سالم بود و مثل بیشتر آدمها هیچیک از آنها به مرگی چنین زودهنگام اصلاً فکر هم نکرده بودند و برای هزار و یک مسئلهی حقوقی و غیرحقوقی زندگی بعد از مرگ دیگری، برنامهای نریخته بودند. مرگ، بهنظر از آنها خیلی دور بود. هنوز چهلمین روز بعد از مرگ همسرش هم نرسیده بود که دردسرهای لیلا شروع شد. پدر همسرش که از ابتدا با ازدواج آنها مخالف بود، شروع به سنگاندازی کرد. لیلا هنوز در شوک مرگ همسر بود که فهمید سهم او از ارث و داراییهای همسر، تنها یک هشتم است و حضانت فرزندش که به سن قانونی نرسیده، با پدر همسرش. پدربزرگی که نه تنها چشم دیدن لیلا را ندارد و از هیچ فرصتی برای آزار او نمیگذرد، که باورها و عقایدش هم زمین تا آسمان با عقاید پسر و عروس متفاوت است و لیلا و همسر از دسترفتهاش هرگز تمایلی نداشتند که فرزند آنها با چنین نگاه واپسگرا، سنتی و جنسیتزدهای بزرگ شود و چنین فردی برای او تصمیمهای حیاتی بگیرد. در مراسم اولین سالگرد فوت همسر، پدربزرگ به سمت لیلا آمد و او را تهدید کرد که یک وقت دور برندارد که میتواند در سالهای بعد ازدواج کند، چون به محض اینکه چنین کاری کند، ولیّ قهری که او باشد، فرزند لیلا را از او میگیرد و «حسرت زندگی با فرزند» را به دل لیلا میگذارد. لیلا یکی از میلیونها زن در سراسر جهان است که با از دست دادن همسر و بیوه شدن، با لایههای دیگری از قوانین، سنت و عرف مردسالار و تبعیضآمیز مواجه میشوند که زندگی آنها را با دهها چالش و سختی تازه روبرو میکند.
دیروز، روز جهانی بیوهها بود. سازمان ملل میگوید در عمل تقریبا همیشه زنهایند که با بیوه شدن، فقیرتر و آسیب پذیرتر شده و خشونتهای پیچیدهی قانونی، عرفی و سنتی را تحمل میکنند. اکثر مردم چنان غافل از این خشونتها و تبعیضهای قانونی و عرفیاند که سازمان ملل متحد زنان بیوه را «زنان پنهان» مینامد. این درحالی است که از هر ۱۰ زن، ۱ زن بیوه است و این رقم در کشورهایی مثل افغانستان به ۱ زن از میان هر ۵ زن میرسد.
یکی از رایجترین تبعیضهایی که زنان بیوه در سراسر جهان تجربه میکنند، از دست دادن خانه و زمین و اموال غیرمنقول است. در بسیاری از کشورها قوانین ارث هنوز به شکلی است که زن بیوه حداقل ارث را از اموال غیرمنقول میبرد یا در مواردی هیچ حقی ندارد و به آسانی ممکن است بیخانمان شود. در بسیاری از کشورها زنان برای تأمین حداقل مایحتاج و گذران زندگی، وابسته به کمک مالی خانوادهی همسر از دسترفته میشوند و اغلب مردان خانوادهی همسر، بابت این چندرغاز کمک، به زن بیوه زور میگویند، برای او تعیینِ تکلیف میکنند و یا با او به خشونت رفتار میکنند.
برای نوشتن این مقاله و در جستوجو برای تحقیقات دربارهی زنان بیوه در ایران به یک نمونهی کپیکاری از رو دست هم بدون هیچ ارجاع و جستجو برای مدرک اصلی و سمبلکاری عجیب رسانهای رسیدم که حتا تا روزنامهی معروف «هشت صبح» افغانستان هم رسیده! مطلبم را با ذکر این کپیکاری و سمبلکاری رسانهای تمام کردم که هم نمادی است از کماهمیت بودن تحقیق و ارجاع درست در رسانههای فارسی و هم بیارزش بودن بحث زنان بیوه در ایران.
این مقاله را در لینک زیر میتوانید بخوانید:
زنان بیوه، پنهان با دردی دو چندان
@FarnazSeifi
لیلا ۴۳ ساله بود که همسرش را در یک تصادف رانندگی مرگبار از دست داد و ناگهان با دختری ۶ ساله بیوه شد. همسرش بیمار نبود، جوان بود، سالم بود و مثل بیشتر آدمها هیچیک از آنها به مرگی چنین زودهنگام اصلاً فکر هم نکرده بودند و برای هزار و یک مسئلهی حقوقی و غیرحقوقی زندگی بعد از مرگ دیگری، برنامهای نریخته بودند. مرگ، بهنظر از آنها خیلی دور بود. هنوز چهلمین روز بعد از مرگ همسرش هم نرسیده بود که دردسرهای لیلا شروع شد. پدر همسرش که از ابتدا با ازدواج آنها مخالف بود، شروع به سنگاندازی کرد. لیلا هنوز در شوک مرگ همسر بود که فهمید سهم او از ارث و داراییهای همسر، تنها یک هشتم است و حضانت فرزندش که به سن قانونی نرسیده، با پدر همسرش. پدربزرگی که نه تنها چشم دیدن لیلا را ندارد و از هیچ فرصتی برای آزار او نمیگذرد، که باورها و عقایدش هم زمین تا آسمان با عقاید پسر و عروس متفاوت است و لیلا و همسر از دسترفتهاش هرگز تمایلی نداشتند که فرزند آنها با چنین نگاه واپسگرا، سنتی و جنسیتزدهای بزرگ شود و چنین فردی برای او تصمیمهای حیاتی بگیرد. در مراسم اولین سالگرد فوت همسر، پدربزرگ به سمت لیلا آمد و او را تهدید کرد که یک وقت دور برندارد که میتواند در سالهای بعد ازدواج کند، چون به محض اینکه چنین کاری کند، ولیّ قهری که او باشد، فرزند لیلا را از او میگیرد و «حسرت زندگی با فرزند» را به دل لیلا میگذارد. لیلا یکی از میلیونها زن در سراسر جهان است که با از دست دادن همسر و بیوه شدن، با لایههای دیگری از قوانین، سنت و عرف مردسالار و تبعیضآمیز مواجه میشوند که زندگی آنها را با دهها چالش و سختی تازه روبرو میکند.
دیروز، روز جهانی بیوهها بود. سازمان ملل میگوید در عمل تقریبا همیشه زنهایند که با بیوه شدن، فقیرتر و آسیب پذیرتر شده و خشونتهای پیچیدهی قانونی، عرفی و سنتی را تحمل میکنند. اکثر مردم چنان غافل از این خشونتها و تبعیضهای قانونی و عرفیاند که سازمان ملل متحد زنان بیوه را «زنان پنهان» مینامد. این درحالی است که از هر ۱۰ زن، ۱ زن بیوه است و این رقم در کشورهایی مثل افغانستان به ۱ زن از میان هر ۵ زن میرسد.
یکی از رایجترین تبعیضهایی که زنان بیوه در سراسر جهان تجربه میکنند، از دست دادن خانه و زمین و اموال غیرمنقول است. در بسیاری از کشورها قوانین ارث هنوز به شکلی است که زن بیوه حداقل ارث را از اموال غیرمنقول میبرد یا در مواردی هیچ حقی ندارد و به آسانی ممکن است بیخانمان شود. در بسیاری از کشورها زنان برای تأمین حداقل مایحتاج و گذران زندگی، وابسته به کمک مالی خانوادهی همسر از دسترفته میشوند و اغلب مردان خانوادهی همسر، بابت این چندرغاز کمک، به زن بیوه زور میگویند، برای او تعیینِ تکلیف میکنند و یا با او به خشونت رفتار میکنند.
برای نوشتن این مقاله و در جستوجو برای تحقیقات دربارهی زنان بیوه در ایران به یک نمونهی کپیکاری از رو دست هم بدون هیچ ارجاع و جستجو برای مدرک اصلی و سمبلکاری عجیب رسانهای رسیدم که حتا تا روزنامهی معروف «هشت صبح» افغانستان هم رسیده! مطلبم را با ذکر این کپیکاری و سمبلکاری رسانهای تمام کردم که هم نمادی است از کماهمیت بودن تحقیق و ارجاع درست در رسانههای فارسی و هم بیارزش بودن بحث زنان بیوه در ایران.
این مقاله را در لینک زیر میتوانید بخوانید:
زنان بیوه، پنهان با دردی دو چندان
@FarnazSeifi
Telegraph
زنان بیوه، پنهان با دردی دو چندان
لیلا ۴۳ ساله بود که همسرش را در یک تصادف رانندگی مرگبار از دست داد و ناگهان با دختری ۶ ساله بیوه شد. همسرش بیمار نبود، جوان بود، سالم بود و مثل بیشتر آدمها هیچیک از آنها به مرگی چنین زودهنگام اصلاً فکر هم نکرده بودند و برای هزار و یک مسئلهی حقوقی و غیرحقوقی…
🔷 اندرز زمانه از زبان رودکی
زمانه ، پندی آزادوار داد مرا
زمانه، چون نگری، سربه سر همه پندست
به روز نیک کسان، گفت: تا تو غم نخوری
بسا کسا! که به روز تو آرزومندست
زمانه گفت مرا: خشم خویش دار نگاه
کرا زبان نه به بندست پای دربندست
رودکی
سه شنبه ۱۱ تیر ۹۹
@fallosafah
زمانه ، پندی آزادوار داد مرا
زمانه، چون نگری، سربه سر همه پندست
به روز نیک کسان، گفت: تا تو غم نخوری
بسا کسا! که به روز تو آرزومندست
زمانه گفت مرا: خشم خویش دار نگاه
کرا زبان نه به بندست پای دربندست
رودکی
سه شنبه ۱۱ تیر ۹۹
@fallosafah
Fallosafah | فَلُّسَفَه pinned «چرا حریم هوایی را نبستند و پروازها را ممنوع نکردند؟ دلیل روشن است, اما گفته نمی شود. فرماندهان سپاه می گویند در آماده باش و وضعیت جنگی بودیم. اما چرا اعلام نکردند؟ چون اگر اعلام می کردند ان گاه همه جهان می فهمیدند امشب در ایران خبری است و ایران احتمالا قصد…»
Forwarded from موسی غنینژاد
📃 اقتصاددانان نسخه عمومی ندهند
🔻 مسوولیت اجتماعی اقتصاددانان در شرایط متلاطم اقتصاد کلان
🎤 گفتگوی مجله #تجارت_فردا با موسی غنی نژاد
در این وضعیت که اقتصاد کلان در حال تلاطم است و مردم دچار سردرگمی هستند، سخنان اقتصاددانانی که در عرصه عمومی فعالیت میکنند، میتواند بسیار تاثیرگذار باشد. احتمالا بسیاری از مردم هم انتظار دارند از این کارشناسان راهنمایی عملی برای خود دریافت کنند، اما اقتصاددانان در عرصه عمومی باید سیاستگذار را مخاطب توصیهها و هشدارهای خود قرار دهند، نه عموم مردم عادی را. اگر اقتصاددانی میخواهد با مردم عادی ارتباط برقرار کند و به آنها توصیه ارائه کند بهتر است این کار را در قالب شرکتهای مشاورهای انجام بدهد نه در عرصه عمومی، به این علت که ارائه توصیه در عرصه عمومی ممکن است هم برای کارشناسان، هم برای افراد و هم برای جامعه تبعات خطرناکی داشته باشد.
کارشناسان حتی اگر میخواهند به مردم عادی، فامیل، دوستان و آشنایان توصیه یا پیشنهادی ارائه کنند، باید این کار را در قالب یک قرارداد مشاورهای انجام دهند که درباره آن پاسخگو هم باشند. حتی کسی که به دوست یا خویشاوندش توصیه میکند که سهمی را در بازار سرمایه خریداری کند، باید بعدا پاسخگو باشد.
در علوم اجتماعی مبحثی وجود دارد با عنوان «پیشبینیهای خودمحققکننده» (Self-fulfilling prophecy) یعنی پیشبینیهایی که خودشان خودشان را محقق میکنند؛ پیشبینیهایی که وقتی بین مردم منتشر و باور شود، تحقق پیدا میکنند. یکی از بارزترین مثالهای آن در اقتصاد، هراس مالی و هجوم به بانکهاست؛ یعنی اگر این شایعه منتشر شود که یک بانک در معرض ورشکستگی قرار دارد، ممکن است مردم هجوم ببرند و سپردههای خود را از آن بانک خارج کنند و به این ترتیب آن بانک واقعا ورشکست شود. یعنی خود پیشبینی میتواند باعث تحقق پیشبینی شود. بنابراین وقتی یک اقتصاددان در عرصه عمومی درباره آینده قیمتها و آینده اقتصاد پیشبینیهایی ارائه میکند، این خطر وجود دارد که تودهها پیشبینیاش را باور و بر اساس آن عمل کنند که در این صورت ممکن است اقتصاد دچار تلاطم بیشتر و حتی فروپاشی شود.
🆔@ghaninejad_mousa
#مسئولیت_اجتماعی
🖇 متن کامل این گفتگو را می توانید در فایل پیوست مطالعه نمائید 👇
Telegram
attach 📎
🔻 مسوولیت اجتماعی اقتصاددانان در شرایط متلاطم اقتصاد کلان
🎤 گفتگوی مجله #تجارت_فردا با موسی غنی نژاد
در این وضعیت که اقتصاد کلان در حال تلاطم است و مردم دچار سردرگمی هستند، سخنان اقتصاددانانی که در عرصه عمومی فعالیت میکنند، میتواند بسیار تاثیرگذار باشد. احتمالا بسیاری از مردم هم انتظار دارند از این کارشناسان راهنمایی عملی برای خود دریافت کنند، اما اقتصاددانان در عرصه عمومی باید سیاستگذار را مخاطب توصیهها و هشدارهای خود قرار دهند، نه عموم مردم عادی را. اگر اقتصاددانی میخواهد با مردم عادی ارتباط برقرار کند و به آنها توصیه ارائه کند بهتر است این کار را در قالب شرکتهای مشاورهای انجام بدهد نه در عرصه عمومی، به این علت که ارائه توصیه در عرصه عمومی ممکن است هم برای کارشناسان، هم برای افراد و هم برای جامعه تبعات خطرناکی داشته باشد.
کارشناسان حتی اگر میخواهند به مردم عادی، فامیل، دوستان و آشنایان توصیه یا پیشنهادی ارائه کنند، باید این کار را در قالب یک قرارداد مشاورهای انجام دهند که درباره آن پاسخگو هم باشند. حتی کسی که به دوست یا خویشاوندش توصیه میکند که سهمی را در بازار سرمایه خریداری کند، باید بعدا پاسخگو باشد.
در علوم اجتماعی مبحثی وجود دارد با عنوان «پیشبینیهای خودمحققکننده» (Self-fulfilling prophecy) یعنی پیشبینیهایی که خودشان خودشان را محقق میکنند؛ پیشبینیهایی که وقتی بین مردم منتشر و باور شود، تحقق پیدا میکنند. یکی از بارزترین مثالهای آن در اقتصاد، هراس مالی و هجوم به بانکهاست؛ یعنی اگر این شایعه منتشر شود که یک بانک در معرض ورشکستگی قرار دارد، ممکن است مردم هجوم ببرند و سپردههای خود را از آن بانک خارج کنند و به این ترتیب آن بانک واقعا ورشکست شود. یعنی خود پیشبینی میتواند باعث تحقق پیشبینی شود. بنابراین وقتی یک اقتصاددان در عرصه عمومی درباره آینده قیمتها و آینده اقتصاد پیشبینیهایی ارائه میکند، این خطر وجود دارد که تودهها پیشبینیاش را باور و بر اساس آن عمل کنند که در این صورت ممکن است اقتصاد دچار تلاطم بیشتر و حتی فروپاشی شود.
🆔@ghaninejad_mousa
#مسئولیت_اجتماعی
🖇 متن کامل این گفتگو را می توانید در فایل پیوست مطالعه نمائید 👇
Telegram
attach 📎
Telegram
attach 📎
Forwarded from راهک، راهنمای کتاب
آقای رسول جعفریان در مصاحبه ای اخیرا گفته است که در عصر صفوی هنوز مردم ایران و کتابداران ایشان با قفسه بندی آشنا نبودند و ظاهرا دو سه قرن بعد از اروپایی ها یاد گرفته اند! نظر ایشان اسباب تعجب بسیار است چون شواهد خلاف بر آن بسیار است. از جمله این شعر مسعود سعد سلمان:
بیاراید کنون دارالکتب را
به توفیق خدای فرد جبار
ز هر دارالکتب کاندر جهانست
چنان سازد که بیش آید به مقدار
به شادی برجهد هر بامدادی
بروبد خاک هر حجره به رخسار
به جان آن را عمارت پیش گیرد
که چون بنده نباشد هیچ معمار
دهد هر علم را نظمی که هر کس
بود از علم نوعی را خریدار
کند مشحون همه طاق و رف آن
به تفسیر و به اخبار و به اشعار
و این بخش از احسن التقاسیم که از شیوه تبویب کتب در کتابخانه بزرگ و سلطنتی فارس درقرن چهارم می گوید:
بیاراید کنون دارالکتب را
به توفیق خدای فرد جبار
ز هر دارالکتب کاندر جهانست
چنان سازد که بیش آید به مقدار
به شادی برجهد هر بامدادی
بروبد خاک هر حجره به رخسار
به جان آن را عمارت پیش گیرد
که چون بنده نباشد هیچ معمار
دهد هر علم را نظمی که هر کس
بود از علم نوعی را خریدار
کند مشحون همه طاق و رف آن
به تفسیر و به اخبار و به اشعار
و این بخش از احسن التقاسیم که از شیوه تبویب کتب در کتابخانه بزرگ و سلطنتی فارس درقرن چهارم می گوید:
Forwarded from راهک، راهنمای کتاب
برخی محققان تصور نادرستی دارند که هر چه از تمدن بوده نزد غربیان است و ایرانیان تا دوره مدرن هیچ نمی دانسته اند! این شیوه به انکار تاریخ خود می انجامد و چیزی نیست جز غربزدگی. کاش مورخان ایرانی با همدلی و انصاف و بصیرت تاریخی به تاریخ بنگرند. - مهدی جامی
Forwarded from راهک، راهنمای کتاب
این هم اصل سخن ایشان: «يك بار در كلاس به دانشجويانم گفتم حدود 300-200 سال طول كشيد تا ما بفهميم كه كتابهاي يك كتابخانه را بايد از جعبهها در بياوريم و در قفسه بگذاريم. ميدانيد كتابخانههاي سلطنتي در گذشته، كتابها را در صناديق و جعبهها نگهداري ميكردند. نميدانستند قفسه چيست. اين نكته را رافائل دومان در دوره صفويه ميگويد. او ميگويد به ايرانيان گفتم شما چطور كتابهايي را كه كسي ميخواهد در اين جعبهها پيدا ميكنيد؟ 300 سال بعد از آن ما قفسه ميسازيم.» - از کسی که ریاست کتابخانه مجلس را عهده دار بوده بسیار عجیب است که بگوید ایرانی ها چطور کتب خود را در کتابخانه پیدا می کرده اند - ساده است فهرست داشته اند!
🔷 علم بدون فهم: «بیسوادی» بهتر است یا «نفهمی»؟
🔶 «علم» با «فهم» یکی نیست و «سواد» فهم نمیآورد. بسا بیسوادی که از «عالمی» بهتر بفهمد. از مباحث مهم در حکمت و فلسفه و هرمنوتیک تفاوت میان «علم» و «فهم» است: «دانستن» چیزی حتی به معنای «فهمیدن» آن چیز نیست (به شیوۀ سقراطی چند پرسش از او بکنید، بس زود آشکار میشود) ، تا چه رسد به اینکه کسی که چیزهایی میداند در امور عملی و زندگی بشری و اخلاق و سیاست و انسانیت «فهم» نیز داشته باشد! صرف «دانستن» نه کسی را بهراستی «عالم» یا «دانشمند» میکند و نه عامل به «علم». در واقع، بسیار کسان «حامل علم»اند و نه «عامل به علم» و از این حیث گاه «عالمان بیعمل» یا «عالمان نفهم» به «خران کتاب بر پشت» تشبیه شدهاند: آیا این تشبیه درستی است؟ بسیار دیدهایم و شنیدهایم و گفتهایم و خواندهایم که کسی فلان و فلان مدرک را دارد و فلان و فلان کتابها را خوانده است یا نوشته است یا ترجمه کرده است، اما «در عمل»، از نظر اخلاقی یا سیاسی یا وجدانی، به اندازۀ «خر» نمیفهمد! «نفهم» و «بیشعور» است! دانستن «فلسفه» و تدریس آن کسی را «فیلسوف» نمیکند، همانطور که دانستن «عرفان» و «تدریس» آن کسی را «عارف» نمیکند. چگونه میشود کسی به اصطلاح دارای القابی همچون «عالم»، «دکتر»، «مهندس»، «فقیه»، «مجتهد»، «صوفی»، «عارف» و «حجةالاسلام» و «آیةالله» باشد، اما در عمل معلوم شود که به اندازۀ «خر» نیز نمیفهمیده است: آیۀ ۵، سورۀ جمعه، در توصیف علمای یهود برای مسلمانان مشهور است، اما آیا علمای اسلام و دیگر علمای ادیان یا روشنفکران و فیلسوفان و دانشمندان از این حکم مستثنایند؟ بگذارید مثالی بزنم از قرن بیستم: لنین و استالین و مائو هر سه ظاهراً «فلسفه» میدانستند، و کتابهایی در فلسفه نوشتند، که برخی از روشنفکران ما نیز که امروز چیزهایی دیگر ترجمه میکنند، برخی از این اراجیف را در سالهای پیش از انقلاب به نام «فلسفه» و «نظریۀ انقلابی» ترجمه میکردند، البته برای جامعهای که هنوز حتی یک تاریخ فلسفۀ درست و حسابی نداشت، تا چه رسد به ترجمههایی از آثار برجستهترین فیلسوفان تاریخ! اما بلایی که لنین و استالین و مائو بر سر مردم و کشور و فرهنگ خودشان آوردند، از فقر و گرسنگی و خفقان و کشتار و ارعاب، هیچ پادشاه به اصطلاح «بیسواد» و «بیفرهنگی» نیز در این «مقیاس» نکرده بود، با این همه آنان حتی بیش از بسیاری از پادشاهان سلطنت کردند و از روشنفکران مدح شنیدند و آدم کشتند، چرا؟ چون هیچ پادشاهی ساختارهای جامعه را به نام «انقلاب» در هم نکوبیده بود و همه چیز را «به هم نریخته» بود و از «نو» آغاز نکرده بود و ادعای «نو کردن» و «انقلاب کردن» هم نداشت. هیچ پادشاهی نتوانسته بود همۀ «روشنفکران» و «عالمان» را با خود همراه کند، یا همه را بکشد یا همه را بخرد یا همه را به سکوت وادارد، اما لنین و استالین و مائو همۀ فیلسوفان و روشنفکران و عالمان ناموافق را از دم تیغ گذراندند و جز «آدم نظام» کسی را باقی نگذاشتند. هیچ نظام پادشاهی در برقراری حکومت نظامی و پلیسی و آدمکشی آنقدر موفق نبوده است که حکومتهای به اصطلاح «انقلابی» فاشیستی و کمونیستی و ... این افراد به اصطلاح فلسفهخوانده یا فلسفهدان! اکنون پرسش این است که چرا افرادی مانند هلاکو خان مغول و دیگر خانان مغولان وزیرانی همچون نصیرالدین طوسی و رشیدالدین فضل الله همدانی داشتند، یا اینقدر هوش و فهم و درایت داشتند که کشتار را به دست جلادان بسپارند، اما «کشورداری» و «سیاست» و «اقتصاد» را به دست «نظامیان/جلادان» ندهند و کار را به «کاردان» بسپرند؟ مغولان به کنار، دیگر شاهان هم از گذشته تا امروز چنین نبودند. رضا شاه نظامی بود، اما مملکت را به دست «نظامیان» نداد و دست کم چند سالی نخستوزیری همچون محمد علی فروغی داشت و اگر به عاقبت خوشی هم نرسید یک دلیلش این بود که روز به روز خودکامهتر شد و کمتر به سخن «سیاستمداران» و «فرهیختگان» گوش داد، یا چنان همه را ترساند که دیگر «صدایی» جز صدای خودش نشنید و خیال کرد که همۀ گرهها را با «دندان» میتوان گشود! باری، او هرچه کرد باز خدایش بیامرزد که همچون صدام یا قذافی حکومت «انقلابی»، «سوسیالیستی»، «روسی»، «نظامی» درست نکرد! پسرش نیز به همین گونه بود! اما چگونه است که انقلابهای خلقی، سوسیالیستی، چینی و روسی سر از حکومتهای «نظامی» در میآورند و بعد نظامیان «کاسب» میشوند و «کارخانهدار» و «برجساز» و «ویلاساز» و «صادرکننده» و «واردکننده» و «فیلمساز» و «باشگاهدار» و ... آن وقت برای همه چیز از «فرهنگ» تا «هنر» و از «مدرسه» تا «دانشگاه» تصمیم میگیرند؟ بهراستی چه کسانی به مردمشان و فرهنگ و تمدن بشری بیشتر خدمت کردند، آن «شاهان بیسواد»ی که در دوران آنها رفاه و آبادانی و علم و فلسفه دست کم اندک زمانی رو به پیشرفت گذاشتند، تا زمانی که شاهان باز به همان خوی نظامیگری و
🔶 «علم» با «فهم» یکی نیست و «سواد» فهم نمیآورد. بسا بیسوادی که از «عالمی» بهتر بفهمد. از مباحث مهم در حکمت و فلسفه و هرمنوتیک تفاوت میان «علم» و «فهم» است: «دانستن» چیزی حتی به معنای «فهمیدن» آن چیز نیست (به شیوۀ سقراطی چند پرسش از او بکنید، بس زود آشکار میشود) ، تا چه رسد به اینکه کسی که چیزهایی میداند در امور عملی و زندگی بشری و اخلاق و سیاست و انسانیت «فهم» نیز داشته باشد! صرف «دانستن» نه کسی را بهراستی «عالم» یا «دانشمند» میکند و نه عامل به «علم». در واقع، بسیار کسان «حامل علم»اند و نه «عامل به علم» و از این حیث گاه «عالمان بیعمل» یا «عالمان نفهم» به «خران کتاب بر پشت» تشبیه شدهاند: آیا این تشبیه درستی است؟ بسیار دیدهایم و شنیدهایم و گفتهایم و خواندهایم که کسی فلان و فلان مدرک را دارد و فلان و فلان کتابها را خوانده است یا نوشته است یا ترجمه کرده است، اما «در عمل»، از نظر اخلاقی یا سیاسی یا وجدانی، به اندازۀ «خر» نمیفهمد! «نفهم» و «بیشعور» است! دانستن «فلسفه» و تدریس آن کسی را «فیلسوف» نمیکند، همانطور که دانستن «عرفان» و «تدریس» آن کسی را «عارف» نمیکند. چگونه میشود کسی به اصطلاح دارای القابی همچون «عالم»، «دکتر»، «مهندس»، «فقیه»، «مجتهد»، «صوفی»، «عارف» و «حجةالاسلام» و «آیةالله» باشد، اما در عمل معلوم شود که به اندازۀ «خر» نیز نمیفهمیده است: آیۀ ۵، سورۀ جمعه، در توصیف علمای یهود برای مسلمانان مشهور است، اما آیا علمای اسلام و دیگر علمای ادیان یا روشنفکران و فیلسوفان و دانشمندان از این حکم مستثنایند؟ بگذارید مثالی بزنم از قرن بیستم: لنین و استالین و مائو هر سه ظاهراً «فلسفه» میدانستند، و کتابهایی در فلسفه نوشتند، که برخی از روشنفکران ما نیز که امروز چیزهایی دیگر ترجمه میکنند، برخی از این اراجیف را در سالهای پیش از انقلاب به نام «فلسفه» و «نظریۀ انقلابی» ترجمه میکردند، البته برای جامعهای که هنوز حتی یک تاریخ فلسفۀ درست و حسابی نداشت، تا چه رسد به ترجمههایی از آثار برجستهترین فیلسوفان تاریخ! اما بلایی که لنین و استالین و مائو بر سر مردم و کشور و فرهنگ خودشان آوردند، از فقر و گرسنگی و خفقان و کشتار و ارعاب، هیچ پادشاه به اصطلاح «بیسواد» و «بیفرهنگی» نیز در این «مقیاس» نکرده بود، با این همه آنان حتی بیش از بسیاری از پادشاهان سلطنت کردند و از روشنفکران مدح شنیدند و آدم کشتند، چرا؟ چون هیچ پادشاهی ساختارهای جامعه را به نام «انقلاب» در هم نکوبیده بود و همه چیز را «به هم نریخته» بود و از «نو» آغاز نکرده بود و ادعای «نو کردن» و «انقلاب کردن» هم نداشت. هیچ پادشاهی نتوانسته بود همۀ «روشنفکران» و «عالمان» را با خود همراه کند، یا همه را بکشد یا همه را بخرد یا همه را به سکوت وادارد، اما لنین و استالین و مائو همۀ فیلسوفان و روشنفکران و عالمان ناموافق را از دم تیغ گذراندند و جز «آدم نظام» کسی را باقی نگذاشتند. هیچ نظام پادشاهی در برقراری حکومت نظامی و پلیسی و آدمکشی آنقدر موفق نبوده است که حکومتهای به اصطلاح «انقلابی» فاشیستی و کمونیستی و ... این افراد به اصطلاح فلسفهخوانده یا فلسفهدان! اکنون پرسش این است که چرا افرادی مانند هلاکو خان مغول و دیگر خانان مغولان وزیرانی همچون نصیرالدین طوسی و رشیدالدین فضل الله همدانی داشتند، یا اینقدر هوش و فهم و درایت داشتند که کشتار را به دست جلادان بسپارند، اما «کشورداری» و «سیاست» و «اقتصاد» را به دست «نظامیان/جلادان» ندهند و کار را به «کاردان» بسپرند؟ مغولان به کنار، دیگر شاهان هم از گذشته تا امروز چنین نبودند. رضا شاه نظامی بود، اما مملکت را به دست «نظامیان» نداد و دست کم چند سالی نخستوزیری همچون محمد علی فروغی داشت و اگر به عاقبت خوشی هم نرسید یک دلیلش این بود که روز به روز خودکامهتر شد و کمتر به سخن «سیاستمداران» و «فرهیختگان» گوش داد، یا چنان همه را ترساند که دیگر «صدایی» جز صدای خودش نشنید و خیال کرد که همۀ گرهها را با «دندان» میتوان گشود! باری، او هرچه کرد باز خدایش بیامرزد که همچون صدام یا قذافی حکومت «انقلابی»، «سوسیالیستی»، «روسی»، «نظامی» درست نکرد! پسرش نیز به همین گونه بود! اما چگونه است که انقلابهای خلقی، سوسیالیستی، چینی و روسی سر از حکومتهای «نظامی» در میآورند و بعد نظامیان «کاسب» میشوند و «کارخانهدار» و «برجساز» و «ویلاساز» و «صادرکننده» و «واردکننده» و «فیلمساز» و «باشگاهدار» و ... آن وقت برای همه چیز از «فرهنگ» تا «هنر» و از «مدرسه» تا «دانشگاه» تصمیم میگیرند؟ بهراستی چه کسانی به مردمشان و فرهنگ و تمدن بشری بیشتر خدمت کردند، آن «شاهان بیسواد»ی که در دوران آنها رفاه و آبادانی و علم و فلسفه دست کم اندک زمانی رو به پیشرفت گذاشتند، تا زمانی که شاهان باز به همان خوی نظامیگری و