Fallosafah | فَلُّ‌سَفَه
396 subscribers
55 photos
17 videos
29 files
77 links
عاقبت منزل ما وادی خاموشان است
حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز
Website: http://fallosafah.org/old
Website: http://fallosafah.org/
Website: http://fallosafah.malakut.org/

محمد سعید حنایی کاشانی
Download Telegram
🔺🔺🔺

🔷 جام می و خون دل: پس «عدالت» چی؟

🔶 ابوذر در شگفت بود که چرا «آن‌که در خانه نانی نمی‌یابد با شمشیر آخته بر مردم نمی‌شورد» و علی (ع) می‌گفت که «اگر خدا علما (به تعبیر امروز روشنفکران) را نفرموده بود تا ستمکار شکمباره را برنتابند و به یاری ستمدیدگان بشتابند» او از «حکومت» و «سیاست» کناره می‌گرفت و کاری به این کارها نمی‌داشت و به زندگی خصوصی خود می‌پرداخت و هیچ ادعایی برای «حکومت» نمی‌داشت. ظاهراً نه ابوذر و نه علی (ع) هیچ کدام به این شعر حافظ باور نداشتند که «جام می و خون دل هریک به کسی دادند» و این «قسمت» است و کاری دیگر نمی‌شود کرد و بیهوده نباید خون دل خورد! «رضا به داده بده و ز جبین گره بگشا». درویش حافظ نزاع بر سر دنیای دون نمی‌کند. اما ابوذر و علی (ع) می‌توانند بپرسند چرا مردم باید گرسنگی بکشند، وقتی «حکومت» اموال آنان را به باد می‌دهد و کسانی هستند که هزاران برابر بیش از دیگران اندوخته دارند از آنچه ثروت مشترک جامعه‌ای بوده است؟ درویش حافظ چه پاسخی برای «عدالت اجتماعی» دارد؟

پرسش «تقدیر» و «جبر و اختیار» یا «قضا و قدر» از نخستین مسائل کلامی (یا خداشناختی به تعبیر فیلسوفان) در جهان اسلام بود که حتی به «اعدام» قائلان به «اختیار» (قَدریه) و مخالفان «جبر»، معبد جُهَنی (متوفی ۸۰/۶۹۹) و غیلان دمشقی (متوفی قبل از ۱۲۵/۷۴۳)، نیز انجامید، چرا که امویان خوش می‌داشتند مردم بسیاری از تیره‌روزی‌های زندگی خویش، فقر و گرسنگی حاصل از بی‌کفایتی و غارت و چپاول اولیای امور و «آدم‌های نظام»، و تبهکاری‌ها و جنایت‌های «نظام» در کشتن مخالفان را به پای «قضا»ی الهی بنویسند و همه چیز را از «مقدّرات» الهی بدانند و ببینند که کسی مسئول آن نیست مگر «خدا»یی که در این جهان هیچ چیز به اذن او انجام نمی‌شود، حتی افتادن برگی از درخت! «نوگرایان» مشروطه‌خواه، از همه مشهورتر، احمد کسروی، در تصوف و به‌ویژه شعر حافظ، آن «ایدئولوژی منحط»ی را دیدند که جز به کاهلی و سستی و تن‌پروری و عیاشی و تسلیم و رضا در برابر «تقدیر» و «قسمت» دعوت نمی‌کند و «سختکوشی» و «جد و جهد» را «خوار» می‌شمارد و همه چیز را «حواله» به «تقدیر» می‌کند و «تدبیر» را فرو می‌گذارد. «روشنفکران» دهه‌های چهل و پنجاه در عرفان و تصوف جنبه‌های دیگری دیدند: برخی صوفیان چون حلاج و حروفیه و عین‌القضات «برونو»های ایرانی به شمار آمدند که قهرمانانه و دلیرانه در مقابل «شیخ و شحنه و واعظ و محتسب» ایستادند و پیام‌آور «آزاداندیشی» و «انسان‌گرایی» و «انسان‌دوستی» و «دگراندیشی» و «تحمّل»، و حتی «بی‌خدایی» به صورت «وحدت وجودی»، بودند و برخی دیگر نیز همچون حافظ «رندانه»، یکی به نعل و یکی به میخ، هم «حافظ قرآن» بود و هم «باده‌گسار» و هم «روشنفکر ناراضی از نظام» و هم «دهری» بی‌اعتنا به «دین عوام». برای گروهی دیگر، عرفان و تصوف، با کوشش و علاقۀ شرق‌شناسان و از چشم شرق‌شناسی، «گوهر»ی باستانی به نظر آمد که بر «حیثیت ملی» می‌افزود و یکی از دستاوردهای «ذهن ایرانی» در اندیشه و هنر و ادب بود که به‌ویژه می‌توانست «متجددان» قائل به جمع میان «سنت و تجدد» را خوش آید.

ادامه را در بالا بخوانید: 🔺🔺🔺


#علی (ع)
#عدالت
#ابوذر
#روان_درمانی
#حافظ

شنبه ۲۷ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 فلسفه هستی, طلب هستی, فلسفه وجودی, وجودگرایی (اگزیستانسیالیسم)

🔶 بسیارند کسانی که در کشور ما به اصطلاح استاد تمام دانشگاه یا به قول روزنامه نگاران همه چیز دان دستگاه های تبلیغاتی «فیلسوف» اند یا به قولی روشنفکران همه چیز دان اند, یا دیگر نویسندگان هیدگری یا هایدگری یا سارتری که معنای همین چند اصطلاح را نمی دانند, آن گاه درباره هایدگر درس می دهند, کتاب می نویسند یا به قول خودشان درسگفتار ایراد می کنند. می گویید نه! از آنها بپرسید یا سری به چرندیات ویکی پدی های فارسی ذیل اگزیستانسیالیسم بزنید یا به مهملات بابک احمدی و سروش دباغ و بیژن عبدالکریمی و دیگران و از جمله فردیدزده ها و مترجمان آثار هایدگر رجوع کنید, اگر چیزی یافتید مرا هم از نادانی در بیاورید.
برای کسانی که بخواهند در این کنفرانس شرکت کنند, پیوند مربوط این است:

https://waset.org/apply/2021/05/Paris/ICEPF?step=2


#هایدگر
#اگزیستانسیالیسم
چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 «وجودگرایی»، «فلسفۀ هستی»، «طلبِ هستی»، «فلسفۀ وجودی»؟

🔶 شگفت‌انگیز است کشوری که بیش از نیم قرن است که اصطلاح «اگزیستانسیالیسم» یا «وجودگرایی» را بر سر زبان‌ها انداخته است و آن را جهانی کرده است، اکنون می‌خواهد در پاریس ۲۰۲۱ همایشی برگزار کند با عنوان «فلسفۀ وجودی»! مگر «اگزیستانسیالیسم» که این همه کشته مرده در جهان دارد، شاید به قیاس با کشور خودمان و گرنه من از کجا می‌دانم مردم دیگر کشورها چه دوست دارند!، چه عیبی داشت؟

بسیارند کسانی که در کشور ما به اصطلاح «استاد تمام فلسفه» در دانشگاه یا به قول روزنامه‌نگاران همه‌چیزدان دستگاه‌های تبلیغاتی و نیز نویسندگان ویکی‌پدیاهای فارسی «فیلسوف»اند، یا به قولی دیگر «روشنفکران همه‌چیزدان»اند، همچنین کسانی دیگر که هیدگری یا هایدگری یا سارتری‌اند، دربارۀ سارتر و هایدگر و حتی تمامی تاریخ فلسفه از یونان تا دریدا (!؟) درس می‌دهند، ترجمه می‌کنند، کتاب می‌نویسند یا به قول خودشان «درس‌گفتار» صوتی و تصویری ایراد می‌کنند، اما من با شما شرط می‌بندم که هیچ‌کدام شان فرق این «چهارتا» را نمی‌دانند و نمی‌توانند بگویند! می‌گویید: نه! امتحان کنید. از آنها بپرسید یا سری به چرندیات «ویکی پدیای»های فارسی ذیل «اگزیستانسیالیسم» بزنید یا به مهملات و ترهات بابک احمدی و بیژن عبدالکریمی و سروش دباغ (ایشان البته تازه به مجلس پیوسته‌اند) و پرویز ضیاء شهابی و دیگر مترجمان چپ و راست هایدگر از «فردیدزده»ها تا «چپ‌»ها رجوع کنید یا «اقتراح» بگذارید (قابل توجه روزنامه‌نگارانی که دنبال «موضوع» می‌گردند!) اگر چیزی گفته بودند یا گفته‌اند یا گفتند مرا هم خبر کنید و از نادانی در بیاورید.

کسانی که بخواهند در این همایش شرکت کنند می‌توانند به اینجا رجوع کنند.


#هایدگر
#اگزیستانسیالیسم


چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۹۹

م. سعید ح کاشانی
@fallosafah
🔷 بیردزلی یا بردسلی؟

🔶 خب این روزها گویا بازار «کتاب‌سازی» از ترجمه‌های دیگران به بهانۀ ترجمۀ «دوباره» گرم است و مترجمان یا نویسندگان از هر حقه‌ای سود می‌برند تا به خواننده بگویند که ترجمۀ خودشان هم «درست» است و هم «تازه». دیدم یک آقایی کتابی درآورده است به نام «دانشنامۀ زیبایی‌شناسی و فلسفۀ هنر» یکی دو مقاله از ترجمه‌های قدیمی مرا هم (متعلق به ۲۳ سال پیش از تاریخ نشر، در واقع ۲۶ سال) گویا در این مجموعه آورده است. هنوز ندیده‌ام ترجمه را تا از ترجمۀ ایشان مستفیض شوم، اما خود نگارش تلفظ نام نویسنده از جهتی گویاست و آموزنده و اگر به «فیض اقدس» نرسیم عجالتاً «فیض مقدس» هست: بردسلی؟ خب من «بیردزلی» نوشته‌ام و ظاهراً این درست است. تغییر نگارش نام نویسنده شگرد آشنایی در کار ترجمه و ترجمه‌های دوباره است، اما به شرط آنکه دست کم «درست» باشد! هرچند نگارش تلفظ نام اشخاص در هر زبانی باید تابع زبان مقصد باشد و نه مبدأ. تلفظ امری محلی است و از محلی به محلی دیگر (حتی برای گویندگان یک زبان: به‌طور نمونه، تلفظ بریتانیایی و امریکایی فرق می‌کند. همین طور تلفظ نواحی مختلف یک کشور و حتی یک شهر از یک محله به محله دیگر: نیویورک و هارلم) و از زبانی به زبانی دیگر (حتی از یک خانواده و با یک خط: مانند زبان‌های با خط لاتینی در سرتاسر اروپا) فرق می‌کند و باید با عادت‌های نوشتاری و توانایی‌های گویشی گویندگان محلی متناسب باشد. «تلفظ درست» وقتی لازم است که شما بخواهید به زبان کسانی سخن بگویید که آن نام یا آن کلمه را به کار می‌برند. با این حال برای راستی‌آزمایی اینکه کدام تلفظ و نگارش «بنا به قاعده» درست است می‌توانید اینجا و اینجا را ببینید و بشنوید.

Monroe Curtis Beardsley (/ˈbɪərdzli/; December 10, 1915 – September 18, 1985) was an American philosopher of art.


🔴 در خصوص اینکه «زیباشناسی» درست است یا «زیبایی‌شناسی»، یا کدام‌ یک درست‌تر است؟، در فرصتی دیگر بحث خواهم کرد.

#بیردزلی
#هنر
#ترجمه
#تلفظ
#بردسلی

جمعه ۲ خرداد ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 هایدگر و مفهوم «راه»: فلسفه، «دلیری» یا «حماقت»؟

🔶 دیروز تصویری از کتاب حقیقت و زیبایی: درس‌های فلسفۀ هنر از بابک احمدی را در جایی دیدم، یاد سخنی از او در «پیش‌گفتار» کتابش افتادم که از سال‌ها پیش یادداشت کرده بودم و در فکر نوشتن کتابی در پاسخ به آن و شرحی بر تعریف هایدگر از «فلسفه» و «راه» بودم که همین طور به تعویق افتاد. نمی‌دانم که آیا او بعد از این همه سال در این گفته بازنگری کرده است و سرانجام فهمیده است که مراد هایدگر از «کوره‌راه‌های جنگلی» چیست یا آن را هنوز همان گونه می‌فهمد که در چاپ اول نوشته بود؟ باری، اکنون اشاره‌ای می‌کنم به ضعف‌های این ترجمه و برداشت از مفهوم مورد نظر هایدگر، هرچند بابک احمدی در این برداشت از ترجمۀ نادرست مترجمان فرانسوی و انگلیسی در آغاز نیمۀ دوم قرن بیستم پیروی کرده است و البته اشتباه بودن این برداشت در دهۀ ۱۳۷۰ نیز که بابک احمدی این درس‌ها را می‌داد بر من آشکار بود. با این همه او این ترجمه و برداشت را پسندیده است و خود بر آن شرح و تفسیری افزوده است.

ادامه در زودبین ...

#هایدگر
#راه
#بابک_احمدی
#کوره_راه
#جنگل

یکشنبه ۴ خرداد ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah

– Telegraph
https://telegra.ph/%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%82%D8%AA-05-24
🔷 چگونه هایدگر بخوانیم؟

۱۲ پرسش بنیادی برای آغاز فهم اندیشه‌های هایدگر در زبان فارسی

🔶 برای راه انداختن هر ماشینی یا کار با هر وسیله‌ای باید بتوانیم آن را روشن کنیم و کار با دکمه‌ها یا اهرم‌های مختلف آن را بیاموزیم. در خصوص آشنایی با اندیشه‌های فلسفی نیز همین کار لازم است. درست مانند یادگیری «الفبا» برای یادگیری خواندن و نوشتن، نخست لازم است که «الفبا»ی فکری هر دستگاه فلسفی یا علمی را بیاموزیم. اما متأسفانه این چیزی است که همۀ ما درست نیاموخته‌ایم. نتیجه اینکه گاهی متوجه می‌شویم نویسنده یا مترجمی یا آموزگاری خیلی چیزهای سخت سخت بلد است و به کار می‌برد و همه را مرعوب می‌کند اما گاهی در فهم نکته‌ای ساده و مقدماتی و پاسخ به پرسش‌هایی ابتدایی در می‌ماند. من برای کسانی که بخواهند با اندیشۀ هایدگر آشنا شوند، از هر راهی، چه کتاب و چه آموزگار، یافتن پاسخ پرسش‌های زیر را توصیه می‌کنم. با یافتن پاسخ این پرسش‌ها می‌توانید «وزن» و «اعتبار» هر کتاب و ترجمه و «آموزگار»ی را بسنجید و پرت و پلا گویی‌ها و یاوه‌گویی‌ها را تمیز دهید.

۱) تفاوت «وجودگرایی» (“existentialism”) با «فلسفۀ وجودی» (“existential philosophy”) و «فلسفۀ هستی» (“Philosophy of Being) و «طلب هستی» (“Quest for Being) چیست؟

۲) تفاوت «هستی» (“Sein/Being/Être”) با «وجود» (“Existenz/existence/existence”) چیست: لغوی، نحوی/دستوری، فلسفی؟

۳) تفاوت «وجود» («الوجود») در فلسفۀ عربی ـ اسلامی با «وجود» (“Existenz/existence/existence”) و «هستی» (“Sein/Being/Être”) در فلسفۀ اروپایی چیست؟

۴) معادل لغوی و دقیق عربی برای «هستی» در فارسی و زبان‌های اروپایی (“Sein/Being/Être”) چیست؟

۵) تفاوت «هست»/«بوده»/«باشنده» (“seiende/being/étant”) با «موجود» (“existent/existent/existant”) چیست؟

۶) معنا و مفهوم و معادل کلمۀ یونانی “on”(یونانی: ὄν) و «اونتولوژی» (“ontology”) و «اونتیک» (“ontic”) و «اونتولوژیکال» (“ontological”) و تفاوت آنها چیست؟

۷) چرا «اونتولوژی» (“ontology”) گفته‌اند و «بینولوژی» (“beinology”) و «اگزیستنتولوژی» (“existentology”) نگفته‌اند؟

۸) تفاوت «هستی‌شناسی بنیادین» (“fundamental ontology”) با «هستی‌شناسی» (“ontology”) چیست؟

۹) معنا و مفهوم «وجودی» (“exitential”) نزد فیلسوفان «وجودی‌» چیست؟

۱۰) چرا «وجودی» (“exitential”) داریم و «هستوی» (“beintial”) نداریم؟

۱۱) تفاوت «پرسش هستی» (“Question of Being”) با «پرسش از هستی» (“Question of Being”) چیست؟

۱۲) تقسیمات هایدگر از «هستی» (“Sein/Being/Être”) و «وجود» (“Existenz/existence/existence”) چیست؟

#هایدگر
#پرسش
#هستی
#وجود

دوشنبه ۵ خرداد ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 چگونه هایدگر بخوانیم؟

🔶 راه انداختن هر ماشینی یا کار با هر وسیله‌ای باید بتوانیم آن را روشن کنیم و کار با دکمه‌ها یا اهرم‌های مختلف آن را بیاموزیم. در خصوص آشنایی با اندیشه‌های فلسفی نیز همین کار لازم است. درست مانند یادگیری «الفبا» برای یادگیری خواندن و نوشتن، نخست لازم است که «الفبا»ی فکری هر دستگاه فلسفی یا علمی را بیاموزیم. اما متأسفانه این چیزی است که همۀ ما درست نیاموخته‌ایم. نتیجه اینکه گاهی متوجه می‌شویم نویسنده یا مترجمی یا آموزگاری خیلی چیزهای سخت سخت بلد است و به کار می‌برد و همه را مرعوب می‌کند اما گاهی در فهم نکته‌ای ساده و مقدماتی و پاسخ به پرسش‌هایی ابتدایی در می‌ماند. من برای کسانی که بخواهند با اندیشۀ هایدگر آشنا شوند، از هر راهی، چه کتاب و چه آموزگار، یافتن پاسخ پرسش‌های زیر را توصیه می‌کنم. با یافتن پاسخ این پرسش‌ها می‌توانید «وزن» و «اعتبار» هر کتاب و ترجمه و «آموزگار»ی را بسنجید و پرت و پلا گویی‌ها و یاوه‌گویی‌ها را تمیز دهید.

ادامه در زودبین

#هایدگر
#پرسش
#هستی
#وجود

دوشنبه ۵ خرداد ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah

– Telegraph
https://telegra.ph/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-05-25
🔷 «درس» چیست، «درس‌گفتار» چیست؟

🔶 امروز کلمات بسیاری در زبان ما از راه ترجمه آمده است، بی‌آنکه «معنا» و «مفهوم» و «مصداق» آنها به‌طور دقیق برای ما روشن باشد یا روشن شده باشد. نتیجه آن است که چون از آغاز معلوم نشده است یا معلوم نیست این کلمات «نوساخته» برای چه چیز و چه کاری یا اوضاع و احوالی «وضع» شده‌اند کاربردهایی در زبان امروز ما می‌یابند که آن کلمات را از هر شأن و اعتباری که در زبان اصلی داشته‌اند یا دارند تهی می‌کنند، البته اگر در اصل چنین چیزی داشته بودند، یا حالتی «جادویی» و «افسونگرانه» و «حیثیتی» به آنها می‌بخشند، که شاید در اصل ندارند و نداشته‌اند. به‌طور نمونه، هنگامی که می‌بینیم و می‌خوانیم عنوان کتابی «درس‌گفتارهای هگل دربارۀ زیباشناسی» یا «دین» یا «تاریخ فلسفه» یا «فلسفۀ تاریخ» است و اینها از یادداشت‌ها و جزوه‌هایی فراهم آمده است که دانشجویان او در هنگام تدریس استاد برای خود فراهم کرده‌اند، یا کتاب‌هایی از هایدگر یا کالینگوود و دیگران با همین عنوان، می‌توانیم از خود بپرسیم اصلاً چند تن در تاریخ فلسفه یا در دانشگاه‌ها بوده‌اند و هستند که «درس‌گفتارهایشان» (درس‌هایی بر اساس یادداشت‌ها و تحقیقات اصیل و ابتکاری که نخستین‌بار در جمع دانشجویان سر هم شده‌اند و به صورت گفتار ادا شده‌اند و استاد حتی گاهی عمر نکرده است آنها را بعد ببیند و ویرایش یا تصحیح کند!) ارزش خواندن یا چاپ شدن داشته است یا داشته باشد و آیا هرچه هر سخنران یا مدرّسی یا استادی در دانشگاه، با هر درجه‌ای، گفت نام آن را می‌توان «درس‌گفتار» گذاشت؟ برای فهم تفاوت واژۀ آشنای «درس» با واژۀ تازه‌وارد و نوساختۀ «درس‌گفتار»، لازم است که نخست ببینیم مراد از «درس» (“lesson”) و «درس‌گفتار» (lecture) در زبان انگلیسی چیست و بعد «سخنران» یا «مدرّس» (lecturer) کیست و چرا ما لازم دیده‌ایم واژه‌ای «نوساخته» داشته باشیم و به جای «معلم» یا «آموزگار» و «درس» از «درس‌گفتار» و «سخنران» یا «مدرس» استفاده کنیم، بی‌آنکه بدانیم یا آموخته باشیم که جای درست به کار بردن این کلمات کی و کجاست و این کلمات چه «بار معنایی و مفهومی» دیگری دارند و چه انتظاری باید از «درس» و چه انتظاری باید از «درس‌گفتار» داشته باشیم؟ یا اصلاً نیازی هست چنین واژه‌ای داشته باشیم، وقتی این کلمه و «ریشه»اش و اسم فاعلش می‌تواند معانی دیگری داشته باشد که با «درس‌گفتار» ساخته یا بیان نمی‌شود؟

ادامه در زیر....
#درس
#درس_گفتار
#آشوری
سه‌شنبه ۶ خرداد ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah


– Telegraph
https://telegra.ph/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%E2%80%8C%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-05-26
🔷 پدران و فرزندان: شرمساری، رنجی مشترک!

🔶 چه بسیار دیده‌ام فرزندانی را که «شرمسار» پدر خویش بوده‌اند. پدر یا بینوا مردی بوده است ناتوان از فراهم آوردن خواسته‌های فرزندان، یا مردی با شغلی نه چندان مایۀ افتخار، یا دولتمردی نابکار و بدنام، یا زراندوزی رسوا و منفور، یا مردی لاابالی و هرزه ... پدران، چه تنگدست و چه ثروتمند، چه قدرتمند، و چه زبون و ناتوان می‌توانند مایۀ رنج و ننگ فرزندان باشند، وقتی «نگاه دیگران» چنان بر «ما» سنگینی می‌کند که گویی باید تاوان همۀ «جنایت»ها یا «حماقت»هایی را بپردازیم که پدران‌مان انجام داده‌اند. چه بسیار فرزندان که به سرزمینی دیگر می‌گریزند تا از «بار» نام پدر خویش آسوده شوند. چه بسیار فرزندان که نام «پدری» خویش دیگر می‌کنند تا از «پیش‌داوری» دیگران آسوده شوند و «خود» دیده شوند و نه «پدر»شان. و چه بسیار کسان که هرچه دارند از «پدر» دارند و «خود» هیچ ندارند. اما خدای را سپاس می‌گذارند که به «جهانی» قدم گذاشتند که «سفره» از بهر ایشان گسترده بود. چون «پدر» از بهر انان «اندوخته» بود.

چه بسیار دیده‌ام پدرانی را که «شرمسار» فرزند خویش بوده‌اند و آرزو می‌کرده‌اند که کاش هرگز «ازدواج» نمی‌کردند یا هرگز فرزندی نمی‌داشتند تا چنین «شرمسار»ی نکشند. پدری که ناتوان از فراهم کردن خواسته‌های زن و فرزند است خود «شرمسار» است و دردمند. چه بسیار غم می‌خورد از «نداری». اما گاهی چه می‌تواند کرد! بر بخت و قسمت خویش نفرین می‌کند. پدران می‌توانند هر بدی فرزند را «تحمل» کنند جز یک چیز: «ننگ» و «بی‌آبرویی» و «رسوایی». هر فرزندی باید دست کم این یک چیز را از پدر و مادر خویش «دریغ» کند: پدر خویش را «سرشکسته» مکن، ای فرزند! پدرانی را دیده‌ام که آرزوی «مرگ» می‌کرده‌اند یا «دق» کرده‌اند از غم «ننگ» و «بی‌آبرویی» و «سرشکستگی» که فرزندشان برایشان به بار آورده است. و البته بسا که این «ننگ» و «بی‌آبرویی»ها جز «توهمات» مردم نادان چیزی نبوده است! با این همه غمی جانکاه شده است بر دوش مردی که نیمۀ بزرگی از راه زندگی خویش را پیموده است. مردی که دیگر تاب چنین بارهای گرانی را ندارد. مردی که دیوانه می‌شود، مردی که دق می‌کند، مردی که خودکشی می‌کند. مردی که قاتل می‌شود. چون دیگر «تاب» نگاه دیگران را ندارد. چون دیگر «تاب» سخن دیگران را ندارد. «ما» هستیم که مردی را دیوانه و قاتل می‌کنیم یا به خودکشی وا می‌داریم یا از اندوه می‌کشیم. ما با «ارزش»هایمان و با «داوری»هایمان و «وراجی»هایمان و «غیبت»هایمان این کار را می‌کنیم.

پدر بودن کار سختی است. بیچاره پدر!

#پدر
#شرم
#قتل

چهارشنبه ۷ خرداد ۹۹
م.. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 «حیوان بیمار»: سرچشمۀ «ناراحتی» در فرهنگ کجاست؟

🔶 پاره‌ای از سخنان فروید، از ترجمۀ فارسی کتابی از او با عنوان «تمدن و ملالت‌های آن»، گاهی در اینجا و آنجا نقل می‌شود:

انسان وضع دشواری دارد، زیرا تمدن دارد! تمدن چندان نیرومند است که می‌تواند جلو انگیزش جنسی را بگیرد و موجب پاکدامنی پیش از زناشویی شود، یا کسی را وا دارد که برای همۀ عمر سوگند پارسایی بخورد.

تمدن می‌تواند کسی را از گرسنگی بکشد، در حالی که غذا فراهم باشد، زیرا برخی خوراک‌ها نجس خوانده شده است یا چه بسا کسی را به پاره کردن شکم دیگری یا شلیک گلوله‌ای در مغز خود برانگیزد تا لکۀ ننگی پاک شود. تمدن از مرگ و زندگی قوی‌تر است.

نمی‌دانم اکثر خوانندگان از این سخنان چه برداشتی دارند. اما، یقیناً، آن گونه که مفسران و کارشناسان می‌گویند نباید این سخنان را بدین معنا فهمید که خب پس «مفهوم مخالف» آن این است که «فرهنگ» و «تمدن» سرچشمۀ «رذیلت» و «شرّ» است و باید هرچه زودتر از «شرّ» آن خلاص شویم و بازگردیم به آن حالت طبیعی که پیش از «فرهنگ» و «تمدن» داشتیم: «خود» نیالوده و راستین‌مان. بنابراین، در بهترین حالت زندگی، همه چیز روا/جایز/مباح است و اگر هر کار دل‌مان خواست کردیم و هرچه خواستیم خوردیم و هیچ قید و بندی نداشتیم «راحت»تر و بهتر زندگی می‌کنیم، چون «فرهنگ» و «تمدن» چیز بدی است و جز «سرکوب» امیال و غرایز چیزی نیست و انسان «طبیعی» یا «بدوی» بهترین انسان و حالت طبیعت بهترین حالت است!

کتابی که در فارسی به «تمدن و ملالت‌های آن» ترجمه شده است، در انگلیسی به "Civilization and its Discontents" («تمدن و ناخشنودی‌های آن») ترجمه شده است، اما عنوان آلمانی در اصل چنین بوده است: "Das Unbehagen in der Kultur" («ناراحتی در فرهنگ») و نخستین بار در سال ۱۹۳۰ منتشر شده است. «فرهنگ» در آلمانی کلمه‌ای پرمایه تر از تمدن است و البته «تمدن» نیز معنا می‌دهد. در فارسی نیز «فرهنگ» همین‌طور است. ما از «تمدن» معمولاً جنبۀ «سخت» آفریده‌های بشری را می‌فهمیم که زندگی اجتماعی را ممکن می‌سازند: شهرها و نهادهای اجتماعی. اما «فرهنگ» جنبۀ «نرم» یا «روحی و ذهنی» تمدن بشری است که علاوه بر تجسم بیرونی داشتن به صورت آثار هنری و دیگر مصنوعات زیبا یا رفتارهای بشری در درون روان و ذهن انسان‌ها به صورت «باورها» و «ارزش»ها نیز عمل می‌کند و این «باورها» و «ارزش‌ها» هستند که گاهی ما را می‌کشند یا ما خودمان را به خاطر آنها به کشتن می‌دهیم. بنابراین آن گاه که انسانی به دست انسانی دیگر کشته می‌شود، گاه نزاع نه بر سر لقمه نانی است و نه ربودن چیزی، بلکه پای «باور» یا «ارزش»ی در میان است که ذهن وروح کسی را چنان «تسخیر» کرده است که آن جنایت را انجام می‌دهد، بی‌آنکه خود را «جنایتکار» بنامد و از «جنایت» خویش شرمسار باشد. و البته چه بسا که انبوهی از مردمان نیز با او «همراه» و «همرأی» باشند. «دهشتناکی» این عمل از اینجاست.

باری، فروید را به همراه نیچه و مارکس یکی از سه «بُت‌شکن» بزرگ قرن نوزدهم و بیستم لقب داده‌اند که به «باورها» و «ارزش‌ها»یی هزاران ساله در تمدن و فرهنگ بشری با نیرومندی تمام تاخته‌اند و بسی چیزها را برانداخته‌اند. با این همه، در نتایج میمون این «براندازی» همچون بسیاری براندازی‌ها و انقلاب‌های دیگر شک است. اگر «فرهنگ» علت بسیاری از «بیماری ها»ی ماست. با «فرهنگ» چه باید کرد؟ نیچه که «ناقد فرهنگ» لقب گرفته است و فروید به اذعان خودش از او بسیار آموخته است انسان را «حیوان بیمار» نامیده است چون «حیوانی» است که «به زور فرهنگ و تمدن» انسان شده است و این «زور» نمی‌تواند عناصر متضاد و ناسازگار «وجود» انسانی را همواره سازگار نگه دارد. سرآغاز این بیماری در دوپارگی «وجود» انسانی میان «عقل» (به نمایندگی خدای اساطیری یونانی «آپولو»، خدای نظم و عقل و خرد) و «شهوت» (به نمایندگی خدای اساطیری یونانی دیونوسیوس، خدای مستی و باروری و آشفتگی) نهفته است. «زندگی خوب» رسیدن به تعادلی است که سازگاری این دو نیرو را در پی داشته باشد، هرگونه تلاش برای از میان برداشتن یکی به سود دیگری یا از انسان موجودی «اخته» خواهد ساخت (دین و رهبانیت مسیحی) یا «حیوانی تمام» (هرزگی و شهوترانی).

فروید با همین بصیرت نیچه‌ای بود که به جُست‌و‌جوی سرچشمۀ «ناخشنودی»های ما و درمان آنها برآمد. اما حتی اگر تشخیص «سرچشمه» درست باشد تا درمان «فرهنگ» و پدید آمدن فرهنگی جایگزین برای آنچه بیش از دو هزار سال بر روح بشر فرمان رانده است راه بسیاری باقی است که باید با بسیاری از آزمون و خطاها پی در پی اصلاح و پیموده شود.

#فروید
#نیچه
#فرهنگ
#تمدن

پنجشنبه ۸ خرداد ۹۹

م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 دردسر بسته بودن کتابخانه‌ها!

🔶 چیزی که این روزها مایۀ دردسر و ناراحتی من است بسته بودن کتابخانه‌هاست. آدم نمی‌داند برای دیدن صفحه‌ای از کتابی و ارجاع دادن به آن چه باید بکند؟ دست به دامن چه کسی شود؟ مگر آدم چند کتاب می‌تواند در ماه بخرد یا خانه‌اش چقدر جا برای کتاب دارد؟ یا مگر هر کتابی در بازار هست؟ کاش کتابخانه‌ها خدمتی تازه را در دستور کارهای خود می‌گنجاندند و اکنون که تعطیل‌اند دست کم به‌طور مستقیم یا «برخط» و از طریق پیام‌رسان‌ها یا نامه‌های الکترونیکی به متقاضیان خدمات کتابداری می‌دادند: به‌طور نمونه، دادن تصویر صفحاتی محدود از کتابی یا فراهم کردن امکان ورق زدن کتابی، مانند «گوگل بوک»، باز به‌طور محدود. از شگفتی‌های امروز ما این است که نوشتن کتاب با منابع انگلیسی و حتی نوشتن به انگلیسی بسیار راحت‌تر است تا استفاده ار منابع فارسی، اعم از ترجمه تا تألیف. این طوری است که ما بی‌خیال کتاب‌های یکدیگر می‌شویم و نه با یکدیگر از در گفت و گو و چالش و ستیز در می‌آییم و نه خطاهای یکدیگر را رفع می‌کنیم. نتیجه این است که بسیاری خطاها در ترجمه یا در فهم مطلبی گاه بیش از نیم قرن طول می‌کشد تا تصحیح شود، اگر به قرن‌ها نرسد! مشکل کتاب‌های تازه از چاپ درآمده نیز مشکل دیگری است که هنوز راه حلی برای دسترسی به آنها جز خرید نیست. شاید بهترین راه چاره آن باشد که دوستی در کتابخانه‌ای بیابیم و به او بگوییم هر از گاه چند صفحه‌ای برایمان بفرستد. البته این نوع دوستی‌های پُرزحمت را چندان دوام نیست، مگر همسر آدم «کتابدار» کتابخانه‌ای معتبر باشد! آن هم ... به هر حال این بود تقدیر ما، تا چه باشد بعد از این تدبیر ما.

#کتاب
#کتابخانه
#خدمات_کتابداری

یکشنبه ۱۸ خرداد ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
ممنون از ریاست محترم کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران. امیدوارم در همه زمینه ها کاردانان و کارشناسان مصدر کارها باشند به حول و قوت الهی.
به نظرم حق با نویسنده متن بالاست و کتابخانه ها باید این زمینه را فراهم کنند. کتابخانه مرکزی در تمام این مدت، اسکن کتابهای درخواستی را از هر طریق ممکن، ایمیل، تلگرام و واتس آپ برای خواستاران می فرستاد. اما به نظرم این کافی نبوده و ما باید خدمات بیشتری می دادیم. باید در این زمینه برنامه ریزی بهتری داشته باشیم که اگر کسی اسکن کامل یک کتاب را نمی خواهد، بتواند صفحاتی را که نیاز دارد، دریافت کند. برای این کار برنامه ریزی بهتری خواهیم کرد. البته، دوستان آگاهند که تقریبا بیش از هشتاد درصد از نسخ خطی کتابخانه مرکزی از روی وبسایت کتابخانه قابل دسترسی است. علاوه بر آن بیش از چهل هزار پایان نامه هم هست. اما در این مورد مشخص هم ان شاءالله اقدام خواهیم کرد. در این زمینه، کتابخانه تخصصی تاریخ اسلام و ایران قم هم در اختیار دوستان خواهد بود. در وبسایت sohalibrary بیش از 36 هزار کتاب پی دی اف هست اما در عین حال دوستان می توانند با شماره تلفن 02537731355 درخواست های اسکن بدهند.
با توجه به نیاز روزمره پژوهشگران، استادان، ودانشجویان ارشد و دکتری در به مراجعه به کتابها از یک طرف، و عدم بازگشایی کتابخانه ها از طرف دیگر، این کتابخانه، می تواند در حد مقدورـ و در ساعات اداری ـ در خدمت عزیزان باشد.به این ترتیب که:
اولا، اسکن هر کتابی را که نیاز دارند، می توانند از طریق لینک تلگرام @ut_library_iranshenasi و نیز جی میل printedbooks98 اطلاع دهند تا تهیه و در ازای هزینه مربوطه تقدیم بشود.
ثانیا عزیزانی که نیاز به داشتن مشخصات یک کتاب یا تصویر چند صفحه آن ـ حداکثر بیست صفحه ـ دارند، می توانند در ساعات اداری از طریق همان لینک ها و نیز شماره تلفن 02161112679 تماس بگیرند تا از طریق تلگرام تصاویر در اختیار آنها قرار گیرد.
امریکا همه چیزش مردمی و ملی و شهروندی است از جمله پلیسش. در امریکا پلیس مزدور و سرسپرده «دولت» و «نظام» یا «رژیم» نیست. پلیس برای نظام یا رهبر کار نمی کند. برای کسانی کار می کند که حقوقش را می دهند. پس اگر بد کار کند عیب از همان مردمی است که حقوقش را می دهند.
Forwarded from سخنرانی‌ها
✍️حامد قدوسی

🖊 ساختار پلیس در آمریکا

🔺هر چند من خیلی تمایل به نوشتن مطالب غیراقتصادی ندارم و با این‌که در این موضوع تخصص هم ندارم ولی شاید بد نباشد اطلاعات عمومی خودم از ساختار پلیس در آمریکا را به اشتراک بگذارم تا به فهم کلی روند اتفاقات این روزها کمک کند چون دیده‌ام که برخی تحلیل‌های اشتباه در این زمینه ارائه می‌شود. طبعا دقت این نوشته‌ها در حد نوشته یک متخصص موضوع نیست و ممکن است ایرادات حقوقی در آن باشد ولی تصور می‌کنم این حد از دقت برای درک کلیت موضوع کفایت کند.
@sokhanranihaa
🔺خلاصه قضیه این است: آمریکا چیزی به اسم نیروی انتظامی رایج ندارد! رییس پلیس هم ندارد! ترامپ هم قدرت دستور به پلیس را ندارد و برای همین این قدر عصبانی و به هم ریخته است!

🔺می‌پرسید یعنی چی که کشور نیروی انتظامی ندارد؟ آمریکا این همه پلیس دارد، گاهی هم چه پلیس‌های خشنی! بلی، آمریکا کلی پلیس دارد ولی نیروی پلیس در آمریکا جزو دولت فدرال نیست و یک نیروی محلی حساب می‌شود. مامور پلیس هم کارمند دولت هم نیست! می‌پرسید، یعنی چی کارمند دولت نیست؟ پس کارمند چه کسی است؟ کارمند کارفرمایش که می‌تواند یک شهر یا ایالت یا دانش‌گاه یا شرکت و امثال آن باشد. در واقع کارمندان شهروندان یا موسسات محلی!

🔺پلیس در آمریکا - به معنی رایجش - در واقع زیر نظر شهردار یا فرماندار است که هر دو با رای مستقیم مردم انتخاب می‌شوند و تحت فرمان دولت مرکزی نیستند. در خیلی شهرها حتی رییس پلیس (کلانتر) هم مستقیم با رای مردم انتخاب می‌شود! این شاید توضیح بدهد که چه طور مثلا رییس پلیس یک شهر بزرگ در مصاحبه تلویزیونی مستقیم به ترامپ حمله می‌کند یا پلیس‌های برخی شهرها با تظاهرکنندگان ابراز هم‌دردی می‌کنند و در برخی شهرهای دیگر به مردم حمله می‌کنند. در واقع هیچ کدام از این پلیس‌ها تحت امر دولت مرکزی و ترامپ نیستند و ساختار قدرت محلی خودشان را دارند.

🔺نیروی پلیس شهر حقوقش را مستقیم از بودجه مالیات مستغلات محله که توسط ساکنان پرداخت می‌شود دریافت می‌کند. به همین دلیل هم میزان بودجه و امکانات و حقوق و شکل لباس‌ها و فرهنگ کاری و ترکیب نژادی و درجه فساد و نوع ماشین‌ها و درجه خشونت و خیلی چیزهای دیگر پلیس‌‌ها شهر به شهر فرق می‌کند و شما آن پلیس متحدالباس که در کشورهای دیگر می‌بینید را در آمریکا نمی‌بینید. پلیس راهنمایی و رانندگی هم وجود ندارد و همان یک پلیس همه کار می‌کند.

🔺ضمن این‌که محدوده عمل جغرافیایی پلیس یا Jurisdiction او هم محدود و مشخص است و خارج از آن حق دخالت ندارد. یعنی پلیس یک شهر نمی‌تواند به سادگی در شهر یا ایالت دیگری کسی را دستگیر کند (مگر به دعوت و درخواست مقامات محلی). مثال عینی این قضیه پلیس دانش‌گاه‌های خصوصی است (دانش‌گاه‌ها پلیس خودشان را دارند) که یک شعاع عملیاتی مشخص دارد و بیرون از آن حق مداخله ندارد، حتی اگر خلافی آن طرف چهارراه جلوی چشمش باشد.

🔺این توضیح هم شاید بد نباشد: با یک تقریبی، این‌جا پلیس هم مثل بقیه دنبال افراد دنبال کار می‌گردد! یعنی مثل آرایش‌گر و تکنیسین IT و لوله‌کش، افراد اول می‌روند مدارس متعدد پلیس و درس پلیسی می‌خوانند و گواهی‌نامه مهارت و قسم پلیس را دریافت می‌کنند. بعد می‌گردند ببیند چه اداره یا شهری نیروی پلیس استخدام می‌کند و برایش درخواست می‌دهند. خلاصه این‌که داشتن مدرک پلیس تضمین استخدام نیست!

🔺به خاطر همین ساختار ناتمرکز پلیس، دولت مرکزی هم یک سری پلیس‌های تخصصی مثل پلیس مواد مخدر (یا همان DEA سریال برکینگ بد)، پلیس گمرک، پلیس اداره مالیات، پلیس اداره مهاجرت، پلیس قضایی، پلیس پارک‌های ملی و الخ دارد که هر کدام یک نیروی جداگانه است و فرمانده خودش را دارد.

🔺ممکن است بپرسید پس پلیس فدرال یا همان FBI چیست؟ FBI کمابیش چیزی شبیه ترکیب اداره آگاهی و وزارت اطلاعات ایران است. یعنی وظیفه‌اش مبارزه با جرایم سازمان‌ یافته و قاچاق‌های بزرگ و خرابکاری و قتل‌های سریالی و پول‌شویی و مواردی از این نوع - عموما با ماموران لباس شخصی - است و این طور نیست که مثلا مامورانی داشته باشد که در خیابان حضور پیدا کنند یا گشت بدهند.

🔺یک چیزی هم هست به اسم پلیس نظامی (MP) یا همان دژبان خودمان که خب از اسمش پیدا پلیس داخل نیروهای نظامی است و جزو ارتش حساب می‌شود و وظیفه‌اش رسیدگی به تخلفات نظامیان است. ترامپ این یکی دو روزه تعداد معدودی پلیس نظامی را در واشنگتن (در زمان پیاده‌روی به کلیسا) و یکی دو شهر اعزام کرده است چون جزو معدود نیروهای پلیسی است که نهایتا تحت امر او است./کانال نویسنده
.
🆔 @sokhanranihaa
🆑کانال سخنرانی ها
🌹
چاپ تازه ای از این کتاب من منتشر شده است. از نخستین ترجمه های من است متعلق به سال ۷۲ تا ۷۵ آن هنگام هرمس هنوز ناشر نشده بود, حتی نامی هم برای انتشارات خود نداشت, و تازه داشت سفارش می داد تا بعد منتشر کند. آن زمان کتاب چندانی درباره زیباشناسی نبود. من برای آشنایی مقدماتی دانشجویان با مفاهیم ابتدایی زیباشناسی این دو مقاله را ترجمه کردم.
Forwarded from نشر هرمس
کتاب «تاریخ و مسائل زیباشناسی»

نوشتهٔ: #مونروسی_بیردزلی و #جان_هاسپرس

ترجمهٔ: #محمدسعید_حنایی_کاشانی

چاپ ششم

۱۶۱ صفحه/ پالتویی شومیز

قیمت: ۲۸هزار تومان

📚📚📚📚📚

درباره این اثر:

تاریخ اندیشه فلسفي نظاموار در خصوص هنرها، در غرب، با افلاطون آغاز می‌شود. اما این را که به دستاورد بزرگ او در این خصوص چه اندیشه‌هایی تقدّم داشتند یا زمینهٔ آن را فراهم آوردند، ما فقط می‌توانیم حدس بزنیم.
بدین ترتیب، حکم زیباشناختی مشهور هومر در خصوص تصویر منقش برسیرآخیلس مبنی براینکه «اثر شگفت انگیزی بود» - اگر چنین بوده باشد- اشاره است به آغاز شگفتی در باب تقلید، یعنی نسبت موجود میان بازنمود و شیء یا نمود و واقعیت. افلاطون نتایج زیباشناختی تفکرات پارمنيدس و دموکریتوس را در باب این مسئله نشان می‌دهد.

#تازه_های_نشر_هرمس
این ترجمه هم متعلق به همان دوران است. گمان می کنم نخستین ترجمه در هرمنوتیک بود.
Forwarded from نشر هرمس
کتاب «علم هرمنوتیک»

نوشتهٔ: #ریچارد_ا.پالمر

ترجمهٔ: #محمدسعید_حنایی_کاشانی

چاپ یازدهم

۳۰۱صفحه/ رقعی شومیز

قیمت: ۵۵هزار تومان

📚📚📚📚📚

درباره این اثر:

علم هرمنوتیک وقتی به اصیل‌ترین ساحت‌هایش دست یافت که از انباشت فوت و فن‌های توضیح متن دور شد و کوشید مسئلهٔ هرمنوتیکی را درون‌افق برآورد کلّی از خودِ تأویل ببیند.

#تازه_های_نشر_هرمس
🔷 در تفسیر دکتر داوری از «کوره‌راه‌های جنگلی» هایدگر

🔶 سال‌ها قبل از آنکه بابک احمدی (۱۳۷۴) به پیروی از ترجمۀ فرانسوی عنوان کتاب هایدگر، «راهی که به جایی نمی‌رسد» (برگرفته از شعری از ریلکه برای عنوان «کوره‌راه‌های جنگلی» هایدگر)، از «راه کور» (بن بست) فلسفه و «گم شدن» در جنگل سخن بگوید، دکتر رضا داوری اردکانی در کتابی با عنوان «فلسفه چیست؟» (۱۳۵۹)، در بخشی که به شرح فلسفۀ هایدگر و تعریف او از فلسفه اختصاص داشت، از همین مضمون سخن گفته بود، چون او نیز از ترجمه‌های فرانسوی سود جُسته بود (ص ۲۶۳):

آنچه محقق است اینکه تتبع در کلمات و آثار هیدگر نمی‌توان کرد زیرا فهم معنی کلمات او قبل از حصول همسخنی و همزبانی با او ممکن نیست. می‌دانیم که هیدگر از مقصد و مقصود سخن نمی‌گوید. او که مقیم «جنگل سیاه» بود و در اقوال او اشاره به جنگل و کوره‌راه‌های جنگلی زیاد دیده می‌شود، قصد عبور از جنگل ندارد. او با جنگل انس پیدا کرده و می‌داند که این کوره‌راه‌های جنگلی به جایی نمی‌رسد. مهم این است که در جنگل وارد شویم و در این کوره‌راه‌ها سیر کنیم؛ شاید نوری از پشت سر، پیش روی ما بتابد.

دکتر داوری در ابتدای این سخن به‌درستی می‌گوید که بدون فهم معنای کلمات هایدگر نمی‌توان با او همراه شد. بسیار عالی. اما آیا نویسنده خود در این تعبیر هایدگر تتبع یا جُست‌و‌جویی کرده بود که کلمۀ آلمانی "Holzwege" چه معناهایی ممکن است در این زبان داشته باشد، چه «طعنه»ها یا «کنایه»هایی ممکن است در آن نهفته باشد، یا «استعاره» برای چه چیزی باشد؟ در ادامه دکتر داوری باز به‌درستی می‌گوید که هایدگر از «مقصد و مقصود سخن نمی‌گوید». آری، اما نه فقط هایدگر بلکه هیچ فیلسوفی حق ندارد که چنین سخن بگوید. چرا؟ چون فیلسوف «نادان» است و در جُست‌وجوی دانایی، اگر چیزی را از پیش می‌داند، پس چرا باید اصلاً در پی چیزی بگردد و اگر به جایی می‌خواهد برود که می‌داند کجاست، چرا خود را «نادان» معرفی می‌کند؟ او «جویندۀ» چیست؟ تناقض‌گویی دکتر داوری از همین‌جا آغاز می‌شود که پس از این دو مقدمۀ درست، هایدگر (فیلسوف) را «دانا» به «جنگل سیاه» و «کوره‌راه»های آن و قصد او برای «عبور نکردن» از جنگل و «انس» با جنگل و بعد «سیر» در کوره‌راه‌های «از پیش معلوم» (بن بست) آن بدون هیچ هدفی و بعد امید به تابیدن نوری از پشت سر می‌کند. اما این نور چه چیزی را می‌خواهد روشن کند که «از پیش» بر هایدگر (فیلسوف) روشن نبوده است؟

مشکل این تفسیر و تفسیرهای مشابه دقیقاً در همین جاست که ما «زبان» هایدگر (آلمانی) را نمی‌دانیم و فرهنگ و تاریخ آلمانی را به‌درستی نمی‌شناسیم و بعد حتی توجه نمی‌کنیم که «فلسفه» از آن‌گاه که افلاطون سقراط را مخترع «فلسفه» نامید و مدعی شد که تنها آن که «نادان» است در پی «دانایی» می‌رود و هرکس باید اول به «نادانی» خود پی ببرد تا این «نداری» او را به سوی «داشتن» براند، همواره آگاهی از «نادانی» و ادعای «نادانی» بوده است. چرا؟ چون آن که می‌داند چرا باید در پی «دانستن» باشد؟ وانگهی، ما حتی در نظر نمی‌گیریم که فیلسوف، آن‌گونه که پدیدارشناسی به ما می‌آموزد، باید بدون «پیش داوری» کار خود را آغاز کند. سخن از اینکه این راه چنین است و چنان از پیش مسلم گرفتن چیزهایی است که هنوز به‌درستی «معلوم» نشده‌اند.

هایدگر «راه» رفت و برگشت به «جنگل سیاه» را خوب می‌شناخت و مسلماً هر بار که می‌خواست به شهر برود از «کوره‌راه»ها نمی‌رفت، چون به قول دکتر داوری و بابک احمدی «می‌دانست» که این راه‌ها «به جایی نمی‌رسند»، او از «راه» می‌رفت، راهی که همگان می‌رفتند. هایدگر از کودکی از والدینش بسیار شنیده بود که از رفتن در «کوره‌راه»ها اجتناب کند چون ممکن است «گم» شود و دیگر راه «خانه» را نیابد. در زبان فارسی «کوره‌راه» به راه پر پیچ و خمی می‌گویند که امکان گم شدن در آن باشد. راه‌های جنگلی پوشیده از درخت‌ها و انبوه بوته‌هاست، این راه‌ها پا نخورده‌اند و ردی از پای آدمیان بر آنها نیست، شباهت این راه‌ها به یکدیگر آن‌قدر زیاد است که شما هرگز نمی‌توانید به‌درستی معلوم کنید که از کجا آمدید و اکنون کجا هستید. بنابراین، موقعیت خود در جنگل را فقط وقتی می‌توانید بشناسید که به منطقه‌ای بی‌درخت برسید. این فضای باز بی‌درخت است که «اسمان» را به شما نشان می‌دهد و «نور» بر آن می‌تابد و همین طور جنگلی را که از آن بیرون آمدید. به این فضای باز بی‌درخت در آلمانی "Lichtung" می‌گویند که ترجمۀ تحت‌اللفظی آن به معنای «روشن‌گاه» است و در انگلیسی به آن "clearing" می‌گویند و در عربی و فارسی «عرصه»، یعنی فضای باز و بی‌درخت و میدان کارزار. از همین جاست که ما در فارسی تعبیر «عرصۀ هستی» را داریم. می‌گوییم پا به «عرصۀ هستی» گذاشتن. نور جایی آشکار می‌شود که حجابی نباشد. درختان جنگل مانع از ظهور «نور» می‌شوند. این حجاب‌ها را باید کنار زد.