🔷 خدا برای بعضی ها ساخته است!
🔶 مردم بر دو دسته اند. آنها که کار می کنند تا نانی به کف آورند و روزگار بگذرانند و آنها که کار نمی کنند, اما ثمره کار دیگرانی را می دزدند که کار می کنند. نتیجه این است که بزرگترین خانه ها و بیشترین لذت ها به کسانی تعلق می گیرد که واقعا نه کاری می کنند نه تولیدی دارند و تازه می گویند که همه اینها را خدا به آنها داده است! و آن وقت از حافظ هم شاهد می آورند که جام می و خون دل ... یا بشنو این نکته که خود را ز غم ... اندیشه انقلاب از قرن هجدهم به بعد برای این آغاز شد که بگوید دولت یا حکومت یا نظام, یا هر چه دوست دارید بگویید, تنها جایی است که می تواند میلیون ها نفر را بکشد, بدبخت و تهیدست کند, یا مردم را از بلایا دور نگه دارد و زندگی اجتماعی را سامان دهد, نه آن طور که خود می خواهد بلکه آن طور که مردم می خواهند, یعنی همه مردم یک جامعه. نظام جدیدی که علم و فن و هنرها را پیشرفت داد از این اندیشه برآمد که خدا جهان را آفرید, آری, اما جامعه و حکومت و روابط اجتماعی و قوانین اجتماعی و سیاست و علم و هنر و فلسفه همه انسانی است و خوب یا بدش هم از انسان است. دیگر هیچ گریزگاهی برای انسان نیست, نه تقدیر, نه خدا, و نه هیچ چیز دیگر. با این همه همواره هستند انسان هایی که دوست دارند خود را در این عالم هیچ کاره بدانند و همچون گدایانی بر در خانه ارباب بی مروت دنیا منتظر نشسته باشند تا ببینند کی این نواله را حواله است! انقلاب ها را کسانی می کنند که نمی نشینند.
#انقلاب
#تقدیر
#استثمار
#دولت#حکومت#نظام
چهارشنبه ۲۴ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔶 مردم بر دو دسته اند. آنها که کار می کنند تا نانی به کف آورند و روزگار بگذرانند و آنها که کار نمی کنند, اما ثمره کار دیگرانی را می دزدند که کار می کنند. نتیجه این است که بزرگترین خانه ها و بیشترین لذت ها به کسانی تعلق می گیرد که واقعا نه کاری می کنند نه تولیدی دارند و تازه می گویند که همه اینها را خدا به آنها داده است! و آن وقت از حافظ هم شاهد می آورند که جام می و خون دل ... یا بشنو این نکته که خود را ز غم ... اندیشه انقلاب از قرن هجدهم به بعد برای این آغاز شد که بگوید دولت یا حکومت یا نظام, یا هر چه دوست دارید بگویید, تنها جایی است که می تواند میلیون ها نفر را بکشد, بدبخت و تهیدست کند, یا مردم را از بلایا دور نگه دارد و زندگی اجتماعی را سامان دهد, نه آن طور که خود می خواهد بلکه آن طور که مردم می خواهند, یعنی همه مردم یک جامعه. نظام جدیدی که علم و فن و هنرها را پیشرفت داد از این اندیشه برآمد که خدا جهان را آفرید, آری, اما جامعه و حکومت و روابط اجتماعی و قوانین اجتماعی و سیاست و علم و هنر و فلسفه همه انسانی است و خوب یا بدش هم از انسان است. دیگر هیچ گریزگاهی برای انسان نیست, نه تقدیر, نه خدا, و نه هیچ چیز دیگر. با این همه همواره هستند انسان هایی که دوست دارند خود را در این عالم هیچ کاره بدانند و همچون گدایانی بر در خانه ارباب بی مروت دنیا منتظر نشسته باشند تا ببینند کی این نواله را حواله است! انقلاب ها را کسانی می کنند که نمی نشینند.
#انقلاب
#تقدیر
#استثمار
#دولت#حکومت#نظام
چهارشنبه ۲۴ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
Forwarded from Article reader|Статей читалка
Telegraph
سه چیزی که حکومت را بر علی (ع) واجب ساخت – فَلُّ سَفَه
بیعت مردمان، پایمردی یاران، و فرمان خدا به «عالمان» برای برقراری عدالت جانم ملول شد ز فرعون و ظلم اوشیر خدا و رستم دستانم آرزوست 🔶 دیگر در زندگی آنقدر پوست انداختهام که «دین» و «ایمان» برایم چیزی موروثی و ناشی از «جبر» محیط یا میل به همرنگی با جماعت یا…
🔷 سه چیزی که حکومت را بر علی (ع) واجب ساخت
بیعت مردمان، پایمردی یاران، و فرمان خدا به «عالمان» برای برقراری عدالت
جانم ملول شد ز فرعون و ظلم او
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
🔶 دیگر در زندگی آنقدر پوست انداختهام که «دین» و «ایمان» برایم چیزی موروثی و ناشی از «جبر» محیط یا میل به همرنگی با جماعت یا چیزی حاصل از ترس از «نظام» برای «دنبالهروی» و «اطاعت» از برای «لقمه»ای نان یا اندکی طول «حیات»، یا حتی به قول امروزیهای چیزی زادۀ فرار از «بیمعنایی» یا مرهم و تسکینی برای «دردها و دلشورههای وجودی» نباشد: «دینی» که برای کسب «معنا» و «ارزش» و «آرامش» باشد همان قدر ارزش دارد که دین ناشی از «ترس» بندگان و دین «اهل بازار» به سودای «سود» در دنیا و آخرت. علی (ع) برای من با «عقیده» یا «دین» یا «مذهب» تعریف نمیشود، با «انسان» بودن و «علم» و «حکمت» و «اخلاق» و «سیاست» و «دلیری» و «راستگویی» و «عدالت» و «بخشندگی» و «اخلاص» و «صفای دل و باطن» داشتن تعریف میشود، تا بدان اندازه که به گواهی تاریخ در «پندار» و «کردار» و «گفتار» او، هرسه، جلوهگر بوده است. علی (ع) انسانی تمام یا به تمامی انسان بود که هیچ گاه برای خود نه چیزی بیش از دیگران خواست و نه هیچ گاه از دیگران چیزی خواست و به آنان فرمان داد که خود نخست کنندۀ آن نباشد. «شیعیان» و «فقیهان» و ایدئولوگها یا متکلمان مذهب جعفری هرچه میخواهند دربارۀ او بگویند، اما او نه «حکومت» را «حقی الهی» میدانست که به «میراث» برسد و «سفارشی» و «توصیهپذیر» باشد و نه وظیفهای که «خدا» بر دوش شخصی خاص گذاشته باشد که «اطاعت» از او را بر مردمان واجب کرده باشد. چنانکه در خطبۀ سوم، خطبۀ معروف به «شقشقیه» میگوید، سه چیز او را بر آن داشت تا زمام امور را به دست بگیرد: ۱) بیعت مردمان («حضورالحاضر»)، ۲) آمادگی یاران به یاری («قیام الحجة بوجود الناصر»)، ۳) پیمان گرفتن خدا از عالمان برای یاری گرسنگان و ستمدیدگان («و ما اخذالله علی العلماء ...»). به بیان فصیح او:
به خدایی که دانه را کفید و جان را آفرید، اگر این بیعت کنندگان نبودند، و یاران، حجت بر من تمام نمینمودند، و خدا علما را نفرموده بود تا ستمکار شکمباره را برنتابند و به یاری گرسنگان ستمدیده بشتابند، رشتۀ این کار را از دست میگذاشتم و پایانش را چون آغازش میانگاشتم و چون گذشته، خود را به کناری میداشتم، و میدیدید که دنیای شما را به چیزی نمیشمارم و حکومت را پشیزی ارزش نمیگذارم.
علی، اگر چند سالی زمام امور مسلمانان را به دست نمیگرفت، هرچه هم مسلمانان در دلیری و فداکاری او برای پیروزی «دین محمد (ص)» میگفتند، بی شک چیزی کم داشت: جنگجویان و قهرمانان افسانهای در تاریخ بسیار بودهاند، اما فرمانروایان دادگر و فسادناپذیر اندک، بس اندک. تقریباً هیچ. در آنچه از رفتار علی با خویشاوندان و دوستان و مخالفانش و، از همه مهم تر، خوارج، و نیز قاتلش، در «تاریخ» روایت شده است آدمی مبهوت میماند که چنین «وجدان» و «عدالت» و «انسانیت» و «خرد»ی چگونه در حدود یک و نیم هزاره قبل ممکن بوده است؟ آیا اینها هم «افسانه» است؟ بسیار بعید مینماید، چرا که مردی با چنین دشمنانی قدرتمند «اصولی» را سرمشق رفتار با مخالفانش قرار داده است که هر حکومت و هر مدعی فرمانروایی می تواند با آن سنجیده شود. اینها را یک یک برمیشمارم: ۱) فرماندهی که همواره شورشیان را به دست کشیدن از «شورش» فرا میخواند، بیآنکه سپس هیچ تنبیهی برای آنان در نظر بگیرد، ۲) فرماندهی که فراریان را تعقیب نمیکند، ۳) فرماندهی که دشنامدهندگان به خود را «رها» میکند، ۳) فرماندهی که قسمخوردگان به کشتناش را بازداشت نمیکند، ۴) زمامداری که کسی را با «پول» نمیخرد، و ۵) کسی را با «ارعاب» به سکوت وا نمیدارد. آیا هرگز چنین فرمانروایی در تاریخ بوده است؟
یکی دو صفحه از ترجمۀ مجموعه مقالات «آزادی بیان در اسلام» را که به تحلیل رفتار علی (ع) با خوارج اختصاص دارد به پیوست آوردهام. سرمشقی است برای آنان که «اصول اخلاقی» را فدای «نظام» نمیکنند و برایشان حفظ «ایمان» و حفظ «راستی» و حفظ «عدالت» و حفظ «انسانیت» بالاتر از هر «نظام» و «حکومت» و سیاستی است. «دین» بدون حکومت میماند، اگر «انسانی» و «معقول» و «عادلانه» و «اخلاقی» باشد، و «دین» با «حکومت» میرود، چنان که بسیاری از «ادیان» یا سقوط حکومتها از میان رفتند، حتی اگر بزرگترین شاهنشاهیها و سپاهیان را در پشت سر خود داشته باشد. دین بدون عقل, بدون خرد، بدون عدالت، بدون انسانیت، بدون کرامت، بدون شفقت, بدون آزادی، دین ابلیس است.
#علی (ع)
#عدالت
#خوارج
جمعه ۲۶ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
بیعت مردمان، پایمردی یاران، و فرمان خدا به «عالمان» برای برقراری عدالت
جانم ملول شد ز فرعون و ظلم او
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
🔶 دیگر در زندگی آنقدر پوست انداختهام که «دین» و «ایمان» برایم چیزی موروثی و ناشی از «جبر» محیط یا میل به همرنگی با جماعت یا چیزی حاصل از ترس از «نظام» برای «دنبالهروی» و «اطاعت» از برای «لقمه»ای نان یا اندکی طول «حیات»، یا حتی به قول امروزیهای چیزی زادۀ فرار از «بیمعنایی» یا مرهم و تسکینی برای «دردها و دلشورههای وجودی» نباشد: «دینی» که برای کسب «معنا» و «ارزش» و «آرامش» باشد همان قدر ارزش دارد که دین ناشی از «ترس» بندگان و دین «اهل بازار» به سودای «سود» در دنیا و آخرت. علی (ع) برای من با «عقیده» یا «دین» یا «مذهب» تعریف نمیشود، با «انسان» بودن و «علم» و «حکمت» و «اخلاق» و «سیاست» و «دلیری» و «راستگویی» و «عدالت» و «بخشندگی» و «اخلاص» و «صفای دل و باطن» داشتن تعریف میشود، تا بدان اندازه که به گواهی تاریخ در «پندار» و «کردار» و «گفتار» او، هرسه، جلوهگر بوده است. علی (ع) انسانی تمام یا به تمامی انسان بود که هیچ گاه برای خود نه چیزی بیش از دیگران خواست و نه هیچ گاه از دیگران چیزی خواست و به آنان فرمان داد که خود نخست کنندۀ آن نباشد. «شیعیان» و «فقیهان» و ایدئولوگها یا متکلمان مذهب جعفری هرچه میخواهند دربارۀ او بگویند، اما او نه «حکومت» را «حقی الهی» میدانست که به «میراث» برسد و «سفارشی» و «توصیهپذیر» باشد و نه وظیفهای که «خدا» بر دوش شخصی خاص گذاشته باشد که «اطاعت» از او را بر مردمان واجب کرده باشد. چنانکه در خطبۀ سوم، خطبۀ معروف به «شقشقیه» میگوید، سه چیز او را بر آن داشت تا زمام امور را به دست بگیرد: ۱) بیعت مردمان («حضورالحاضر»)، ۲) آمادگی یاران به یاری («قیام الحجة بوجود الناصر»)، ۳) پیمان گرفتن خدا از عالمان برای یاری گرسنگان و ستمدیدگان («و ما اخذالله علی العلماء ...»). به بیان فصیح او:
به خدایی که دانه را کفید و جان را آفرید، اگر این بیعت کنندگان نبودند، و یاران، حجت بر من تمام نمینمودند، و خدا علما را نفرموده بود تا ستمکار شکمباره را برنتابند و به یاری گرسنگان ستمدیده بشتابند، رشتۀ این کار را از دست میگذاشتم و پایانش را چون آغازش میانگاشتم و چون گذشته، خود را به کناری میداشتم، و میدیدید که دنیای شما را به چیزی نمیشمارم و حکومت را پشیزی ارزش نمیگذارم.
علی، اگر چند سالی زمام امور مسلمانان را به دست نمیگرفت، هرچه هم مسلمانان در دلیری و فداکاری او برای پیروزی «دین محمد (ص)» میگفتند، بی شک چیزی کم داشت: جنگجویان و قهرمانان افسانهای در تاریخ بسیار بودهاند، اما فرمانروایان دادگر و فسادناپذیر اندک، بس اندک. تقریباً هیچ. در آنچه از رفتار علی با خویشاوندان و دوستان و مخالفانش و، از همه مهم تر، خوارج، و نیز قاتلش، در «تاریخ» روایت شده است آدمی مبهوت میماند که چنین «وجدان» و «عدالت» و «انسانیت» و «خرد»ی چگونه در حدود یک و نیم هزاره قبل ممکن بوده است؟ آیا اینها هم «افسانه» است؟ بسیار بعید مینماید، چرا که مردی با چنین دشمنانی قدرتمند «اصولی» را سرمشق رفتار با مخالفانش قرار داده است که هر حکومت و هر مدعی فرمانروایی می تواند با آن سنجیده شود. اینها را یک یک برمیشمارم: ۱) فرماندهی که همواره شورشیان را به دست کشیدن از «شورش» فرا میخواند، بیآنکه سپس هیچ تنبیهی برای آنان در نظر بگیرد، ۲) فرماندهی که فراریان را تعقیب نمیکند، ۳) فرماندهی که دشنامدهندگان به خود را «رها» میکند، ۳) فرماندهی که قسمخوردگان به کشتناش را بازداشت نمیکند، ۴) زمامداری که کسی را با «پول» نمیخرد، و ۵) کسی را با «ارعاب» به سکوت وا نمیدارد. آیا هرگز چنین فرمانروایی در تاریخ بوده است؟
یکی دو صفحه از ترجمۀ مجموعه مقالات «آزادی بیان در اسلام» را که به تحلیل رفتار علی (ع) با خوارج اختصاص دارد به پیوست آوردهام. سرمشقی است برای آنان که «اصول اخلاقی» را فدای «نظام» نمیکنند و برایشان حفظ «ایمان» و حفظ «راستی» و حفظ «عدالت» و حفظ «انسانیت» بالاتر از هر «نظام» و «حکومت» و سیاستی است. «دین» بدون حکومت میماند، اگر «انسانی» و «معقول» و «عادلانه» و «اخلاقی» باشد، و «دین» با «حکومت» میرود، چنان که بسیاری از «ادیان» یا سقوط حکومتها از میان رفتند، حتی اگر بزرگترین شاهنشاهیها و سپاهیان را در پشت سر خود داشته باشد. دین بدون عقل, بدون خرد، بدون عدالت، بدون انسانیت، بدون کرامت، بدون شفقت, بدون آزادی، دین ابلیس است.
#علی (ع)
#عدالت
#خوارج
جمعه ۲۶ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
1.Ali.Freedom.990226.pdf
982.4 KB
🔷 یکی دو صفحه از ترجمۀ مجموعه مقالات «آزادی بیان در اسلام» را که به تحلیل رفتار علی (ع) با خوارج اختصاص دارد به پیوست آوردهام. سرمشقی است برای آنان که «اصول اخلاقی» را فدای «نظام» نمیکنند و برایشان حفظ «ایمان» و حفظ «راستی» و حفظ «عدالت» و حفظ «انسانیت» بالاتر از هر «نظام» و «حکومت» و سیاستی است. «دین» بدون حکومت میماند، اگر «انسانی» و «معقول» و «عادلانه» و «اخلاقی» باشد، و «دین» با «حکومت» میرود، چنان که بسیاری از «ادیان» یا سقوط حکومتها از میان رفتند، حتی اگر بزرگترین شاهنشاهیها و سپاهیان را در پشت سر خود داشته باشد. دین بدون عقل, بدون خرد، بدون عدالت، بدون انسانیت، بدون کرامت، بدون شفقت, بدون آزادی، دین ابلیس است.
#علی (ع)
#عدالت
#خوارج
جمعه ۲۶ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
#علی (ع)
#عدالت
#خوارج
جمعه ۲۶ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
Forwarded from Article reader|Статей читалка
Telegraph
جام می و خون دل: پس «عدالت» چی؟ – فَلُّ سَفَه
🔶 ابوذر در شگفت بود که چرا «آنکه در خانه نانی نمییابد با شمشیر آخته بر مردم نمیشورد» و علی (ع) میگفت که «اگر خدا علما (به تعبیر امروز روشنفکران) را نفرموده بود تا ستمکار شکمباره را برنتابند و به یاری ستمدیدگان بشتابند» او از «حکومت» و «سیاست» کناره میگرفت…
🔺🔺🔺
🔷 جام می و خون دل: پس «عدالت» چی؟
🔶 ابوذر در شگفت بود که چرا «آنکه در خانه نانی نمییابد با شمشیر آخته بر مردم نمیشورد» و علی (ع) میگفت که «اگر خدا علما (به تعبیر امروز روشنفکران) را نفرموده بود تا ستمکار شکمباره را برنتابند و به یاری ستمدیدگان بشتابند» او از «حکومت» و «سیاست» کناره میگرفت و کاری به این کارها نمیداشت و به زندگی خصوصی خود میپرداخت و هیچ ادعایی برای «حکومت» نمیداشت. ظاهراً نه ابوذر و نه علی (ع) هیچ کدام به این شعر حافظ باور نداشتند که «جام می و خون دل هریک به کسی دادند» و این «قسمت» است و کاری دیگر نمیشود کرد و بیهوده نباید خون دل خورد! «رضا به داده بده و ز جبین گره بگشا». درویش حافظ نزاع بر سر دنیای دون نمیکند. اما ابوذر و علی (ع) میتوانند بپرسند چرا مردم باید گرسنگی بکشند، وقتی «حکومت» اموال آنان را به باد میدهد و کسانی هستند که هزاران برابر بیش از دیگران اندوخته دارند از آنچه ثروت مشترک جامعهای بوده است؟ درویش حافظ چه پاسخی برای «عدالت اجتماعی» دارد؟
پرسش «تقدیر» و «جبر و اختیار» یا «قضا و قدر» از نخستین مسائل کلامی (یا خداشناختی به تعبیر فیلسوفان) در جهان اسلام بود که حتی به «اعدام» قائلان به «اختیار» (قَدریه) و مخالفان «جبر»، معبد جُهَنی (متوفی ۸۰/۶۹۹) و غیلان دمشقی (متوفی قبل از ۱۲۵/۷۴۳)، نیز انجامید، چرا که امویان خوش میداشتند مردم بسیاری از تیرهروزیهای زندگی خویش، فقر و گرسنگی حاصل از بیکفایتی و غارت و چپاول اولیای امور و «آدمهای نظام»، و تبهکاریها و جنایتهای «نظام» در کشتن مخالفان را به پای «قضا»ی الهی بنویسند و همه چیز را از «مقدّرات» الهی بدانند و ببینند که کسی مسئول آن نیست مگر «خدا»یی که در این جهان هیچ چیز به اذن او انجام نمیشود، حتی افتادن برگی از درخت! «نوگرایان» مشروطهخواه، از همه مشهورتر، احمد کسروی، در تصوف و بهویژه شعر حافظ، آن «ایدئولوژی منحط»ی را دیدند که جز به کاهلی و سستی و تنپروری و عیاشی و تسلیم و رضا در برابر «تقدیر» و «قسمت» دعوت نمیکند و «سختکوشی» و «جد و جهد» را «خوار» میشمارد و همه چیز را «حواله» به «تقدیر» میکند و «تدبیر» را فرو میگذارد. «روشنفکران» دهههای چهل و پنجاه در عرفان و تصوف جنبههای دیگری دیدند: برخی صوفیان چون حلاج و حروفیه و عینالقضات «برونو»های ایرانی به شمار آمدند که قهرمانانه و دلیرانه در مقابل «شیخ و شحنه و واعظ و محتسب» ایستادند و پیامآور «آزاداندیشی» و «انسانگرایی» و «انساندوستی» و «دگراندیشی» و «تحمّل»، و حتی «بیخدایی» به صورت «وحدت وجودی»، بودند و برخی دیگر نیز همچون حافظ «رندانه»، یکی به نعل و یکی به میخ، هم «حافظ قرآن» بود و هم «بادهگسار» و هم «روشنفکر ناراضی از نظام» و هم «دهری» بیاعتنا به «دین عوام». برای گروهی دیگر، عرفان و تصوف، با کوشش و علاقۀ شرقشناسان و از چشم شرقشناسی، «گوهر»ی باستانی به نظر آمد که بر «حیثیت ملی» میافزود و یکی از دستاوردهای «ذهن ایرانی» در اندیشه و هنر و ادب بود که بهویژه میتوانست «متجددان» قائل به جمع میان «سنت و تجدد» را خوش آید.
ادامه را در بالا بخوانید: 🔺🔺🔺
#علی (ع)
#عدالت
#ابوذر
#روان_درمانی
#حافظ
شنبه ۲۷ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 جام می و خون دل: پس «عدالت» چی؟
🔶 ابوذر در شگفت بود که چرا «آنکه در خانه نانی نمییابد با شمشیر آخته بر مردم نمیشورد» و علی (ع) میگفت که «اگر خدا علما (به تعبیر امروز روشنفکران) را نفرموده بود تا ستمکار شکمباره را برنتابند و به یاری ستمدیدگان بشتابند» او از «حکومت» و «سیاست» کناره میگرفت و کاری به این کارها نمیداشت و به زندگی خصوصی خود میپرداخت و هیچ ادعایی برای «حکومت» نمیداشت. ظاهراً نه ابوذر و نه علی (ع) هیچ کدام به این شعر حافظ باور نداشتند که «جام می و خون دل هریک به کسی دادند» و این «قسمت» است و کاری دیگر نمیشود کرد و بیهوده نباید خون دل خورد! «رضا به داده بده و ز جبین گره بگشا». درویش حافظ نزاع بر سر دنیای دون نمیکند. اما ابوذر و علی (ع) میتوانند بپرسند چرا مردم باید گرسنگی بکشند، وقتی «حکومت» اموال آنان را به باد میدهد و کسانی هستند که هزاران برابر بیش از دیگران اندوخته دارند از آنچه ثروت مشترک جامعهای بوده است؟ درویش حافظ چه پاسخی برای «عدالت اجتماعی» دارد؟
پرسش «تقدیر» و «جبر و اختیار» یا «قضا و قدر» از نخستین مسائل کلامی (یا خداشناختی به تعبیر فیلسوفان) در جهان اسلام بود که حتی به «اعدام» قائلان به «اختیار» (قَدریه) و مخالفان «جبر»، معبد جُهَنی (متوفی ۸۰/۶۹۹) و غیلان دمشقی (متوفی قبل از ۱۲۵/۷۴۳)، نیز انجامید، چرا که امویان خوش میداشتند مردم بسیاری از تیرهروزیهای زندگی خویش، فقر و گرسنگی حاصل از بیکفایتی و غارت و چپاول اولیای امور و «آدمهای نظام»، و تبهکاریها و جنایتهای «نظام» در کشتن مخالفان را به پای «قضا»ی الهی بنویسند و همه چیز را از «مقدّرات» الهی بدانند و ببینند که کسی مسئول آن نیست مگر «خدا»یی که در این جهان هیچ چیز به اذن او انجام نمیشود، حتی افتادن برگی از درخت! «نوگرایان» مشروطهخواه، از همه مشهورتر، احمد کسروی، در تصوف و بهویژه شعر حافظ، آن «ایدئولوژی منحط»ی را دیدند که جز به کاهلی و سستی و تنپروری و عیاشی و تسلیم و رضا در برابر «تقدیر» و «قسمت» دعوت نمیکند و «سختکوشی» و «جد و جهد» را «خوار» میشمارد و همه چیز را «حواله» به «تقدیر» میکند و «تدبیر» را فرو میگذارد. «روشنفکران» دهههای چهل و پنجاه در عرفان و تصوف جنبههای دیگری دیدند: برخی صوفیان چون حلاج و حروفیه و عینالقضات «برونو»های ایرانی به شمار آمدند که قهرمانانه و دلیرانه در مقابل «شیخ و شحنه و واعظ و محتسب» ایستادند و پیامآور «آزاداندیشی» و «انسانگرایی» و «انساندوستی» و «دگراندیشی» و «تحمّل»، و حتی «بیخدایی» به صورت «وحدت وجودی»، بودند و برخی دیگر نیز همچون حافظ «رندانه»، یکی به نعل و یکی به میخ، هم «حافظ قرآن» بود و هم «بادهگسار» و هم «روشنفکر ناراضی از نظام» و هم «دهری» بیاعتنا به «دین عوام». برای گروهی دیگر، عرفان و تصوف، با کوشش و علاقۀ شرقشناسان و از چشم شرقشناسی، «گوهر»ی باستانی به نظر آمد که بر «حیثیت ملی» میافزود و یکی از دستاوردهای «ذهن ایرانی» در اندیشه و هنر و ادب بود که بهویژه میتوانست «متجددان» قائل به جمع میان «سنت و تجدد» را خوش آید.
ادامه را در بالا بخوانید: 🔺🔺🔺
#علی (ع)
#عدالت
#ابوذر
#روان_درمانی
#حافظ
شنبه ۲۷ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 فلسفه هستی, طلب هستی, فلسفه وجودی, وجودگرایی (اگزیستانسیالیسم)
🔶 بسیارند کسانی که در کشور ما به اصطلاح استاد تمام دانشگاه یا به قول روزنامه نگاران همه چیز دان دستگاه های تبلیغاتی «فیلسوف» اند یا به قولی روشنفکران همه چیز دان اند, یا دیگر نویسندگان هیدگری یا هایدگری یا سارتری که معنای همین چند اصطلاح را نمی دانند, آن گاه درباره هایدگر درس می دهند, کتاب می نویسند یا به قول خودشان درسگفتار ایراد می کنند. می گویید نه! از آنها بپرسید یا سری به چرندیات ویکی پدی های فارسی ذیل اگزیستانسیالیسم بزنید یا به مهملات بابک احمدی و سروش دباغ و بیژن عبدالکریمی و دیگران و از جمله فردیدزده ها و مترجمان آثار هایدگر رجوع کنید, اگر چیزی یافتید مرا هم از نادانی در بیاورید.
برای کسانی که بخواهند در این کنفرانس شرکت کنند, پیوند مربوط این است:
https://waset.org/apply/2021/05/Paris/ICEPF?step=2
#هایدگر
#اگزیستانسیالیسم
چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔶 بسیارند کسانی که در کشور ما به اصطلاح استاد تمام دانشگاه یا به قول روزنامه نگاران همه چیز دان دستگاه های تبلیغاتی «فیلسوف» اند یا به قولی روشنفکران همه چیز دان اند, یا دیگر نویسندگان هیدگری یا هایدگری یا سارتری که معنای همین چند اصطلاح را نمی دانند, آن گاه درباره هایدگر درس می دهند, کتاب می نویسند یا به قول خودشان درسگفتار ایراد می کنند. می گویید نه! از آنها بپرسید یا سری به چرندیات ویکی پدی های فارسی ذیل اگزیستانسیالیسم بزنید یا به مهملات بابک احمدی و سروش دباغ و بیژن عبدالکریمی و دیگران و از جمله فردیدزده ها و مترجمان آثار هایدگر رجوع کنید, اگر چیزی یافتید مرا هم از نادانی در بیاورید.
برای کسانی که بخواهند در این کنفرانس شرکت کنند, پیوند مربوط این است:
https://waset.org/apply/2021/05/Paris/ICEPF?step=2
#هایدگر
#اگزیستانسیالیسم
چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 «وجودگرایی»، «فلسفۀ هستی»، «طلبِ هستی»، «فلسفۀ وجودی»؟
🔶 شگفتانگیز است کشوری که بیش از نیم قرن است که اصطلاح «اگزیستانسیالیسم» یا «وجودگرایی» را بر سر زبانها انداخته است و آن را جهانی کرده است، اکنون میخواهد در پاریس ۲۰۲۱ همایشی برگزار کند با عنوان «فلسفۀ وجودی»! مگر «اگزیستانسیالیسم» که این همه کشته مرده در جهان دارد، شاید به قیاس با کشور خودمان و گرنه من از کجا میدانم مردم دیگر کشورها چه دوست دارند!، چه عیبی داشت؟
بسیارند کسانی که در کشور ما به اصطلاح «استاد تمام فلسفه» در دانشگاه یا به قول روزنامهنگاران همهچیزدان دستگاههای تبلیغاتی و نیز نویسندگان ویکیپدیاهای فارسی «فیلسوف»اند، یا به قولی دیگر «روشنفکران همهچیزدان»اند، همچنین کسانی دیگر که هیدگری یا هایدگری یا سارتریاند، دربارۀ سارتر و هایدگر و حتی تمامی تاریخ فلسفه از یونان تا دریدا (!؟) درس میدهند، ترجمه میکنند، کتاب مینویسند یا به قول خودشان «درسگفتار» صوتی و تصویری ایراد میکنند، اما من با شما شرط میبندم که هیچکدام شان فرق این «چهارتا» را نمیدانند و نمیتوانند بگویند! میگویید: نه! امتحان کنید. از آنها بپرسید یا سری به چرندیات «ویکی پدیای»های فارسی ذیل «اگزیستانسیالیسم» بزنید یا به مهملات و ترهات بابک احمدی و بیژن عبدالکریمی و سروش دباغ (ایشان البته تازه به مجلس پیوستهاند) و پرویز ضیاء شهابی و دیگر مترجمان چپ و راست هایدگر از «فردیدزده»ها تا «چپ»ها رجوع کنید یا «اقتراح» بگذارید (قابل توجه روزنامهنگارانی که دنبال «موضوع» میگردند!) اگر چیزی گفته بودند یا گفتهاند یا گفتند مرا هم خبر کنید و از نادانی در بیاورید.
کسانی که بخواهند در این همایش شرکت کنند میتوانند به اینجا رجوع کنند.
#هایدگر
#اگزیستانسیالیسم
چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح کاشانی
@fallosafah
🔶 شگفتانگیز است کشوری که بیش از نیم قرن است که اصطلاح «اگزیستانسیالیسم» یا «وجودگرایی» را بر سر زبانها انداخته است و آن را جهانی کرده است، اکنون میخواهد در پاریس ۲۰۲۱ همایشی برگزار کند با عنوان «فلسفۀ وجودی»! مگر «اگزیستانسیالیسم» که این همه کشته مرده در جهان دارد، شاید به قیاس با کشور خودمان و گرنه من از کجا میدانم مردم دیگر کشورها چه دوست دارند!، چه عیبی داشت؟
بسیارند کسانی که در کشور ما به اصطلاح «استاد تمام فلسفه» در دانشگاه یا به قول روزنامهنگاران همهچیزدان دستگاههای تبلیغاتی و نیز نویسندگان ویکیپدیاهای فارسی «فیلسوف»اند، یا به قولی دیگر «روشنفکران همهچیزدان»اند، همچنین کسانی دیگر که هیدگری یا هایدگری یا سارتریاند، دربارۀ سارتر و هایدگر و حتی تمامی تاریخ فلسفه از یونان تا دریدا (!؟) درس میدهند، ترجمه میکنند، کتاب مینویسند یا به قول خودشان «درسگفتار» صوتی و تصویری ایراد میکنند، اما من با شما شرط میبندم که هیچکدام شان فرق این «چهارتا» را نمیدانند و نمیتوانند بگویند! میگویید: نه! امتحان کنید. از آنها بپرسید یا سری به چرندیات «ویکی پدیای»های فارسی ذیل «اگزیستانسیالیسم» بزنید یا به مهملات و ترهات بابک احمدی و بیژن عبدالکریمی و سروش دباغ (ایشان البته تازه به مجلس پیوستهاند) و پرویز ضیاء شهابی و دیگر مترجمان چپ و راست هایدگر از «فردیدزده»ها تا «چپ»ها رجوع کنید یا «اقتراح» بگذارید (قابل توجه روزنامهنگارانی که دنبال «موضوع» میگردند!) اگر چیزی گفته بودند یا گفتهاند یا گفتند مرا هم خبر کنید و از نادانی در بیاورید.
کسانی که بخواهند در این همایش شرکت کنند میتوانند به اینجا رجوع کنند.
#هایدگر
#اگزیستانسیالیسم
چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح کاشانی
@fallosafah
🔷 بیردزلی یا بردسلی؟
🔶 خب این روزها گویا بازار «کتابسازی» از ترجمههای دیگران به بهانۀ ترجمۀ «دوباره» گرم است و مترجمان یا نویسندگان از هر حقهای سود میبرند تا به خواننده بگویند که ترجمۀ خودشان هم «درست» است و هم «تازه». دیدم یک آقایی کتابی درآورده است به نام «دانشنامۀ زیباییشناسی و فلسفۀ هنر» یکی دو مقاله از ترجمههای قدیمی مرا هم (متعلق به ۲۳ سال پیش از تاریخ نشر، در واقع ۲۶ سال) گویا در این مجموعه آورده است. هنوز ندیدهام ترجمه را تا از ترجمۀ ایشان مستفیض شوم، اما خود نگارش تلفظ نام نویسنده از جهتی گویاست و آموزنده و اگر به «فیض اقدس» نرسیم عجالتاً «فیض مقدس» هست: بردسلی؟ خب من «بیردزلی» نوشتهام و ظاهراً این درست است. تغییر نگارش نام نویسنده شگرد آشنایی در کار ترجمه و ترجمههای دوباره است، اما به شرط آنکه دست کم «درست» باشد! هرچند نگارش تلفظ نام اشخاص در هر زبانی باید تابع زبان مقصد باشد و نه مبدأ. تلفظ امری محلی است و از محلی به محلی دیگر (حتی برای گویندگان یک زبان: بهطور نمونه، تلفظ بریتانیایی و امریکایی فرق میکند. همین طور تلفظ نواحی مختلف یک کشور و حتی یک شهر از یک محله به محله دیگر: نیویورک و هارلم) و از زبانی به زبانی دیگر (حتی از یک خانواده و با یک خط: مانند زبانهای با خط لاتینی در سرتاسر اروپا) فرق میکند و باید با عادتهای نوشتاری و تواناییهای گویشی گویندگان محلی متناسب باشد. «تلفظ درست» وقتی لازم است که شما بخواهید به زبان کسانی سخن بگویید که آن نام یا آن کلمه را به کار میبرند. با این حال برای راستیآزمایی اینکه کدام تلفظ و نگارش «بنا به قاعده» درست است میتوانید اینجا و اینجا را ببینید و بشنوید.
Monroe Curtis Beardsley (/ˈbɪərdzli/; December 10, 1915 – September 18, 1985) was an American philosopher of art.
🔴 در خصوص اینکه «زیباشناسی» درست است یا «زیباییشناسی»، یا کدام یک درستتر است؟، در فرصتی دیگر بحث خواهم کرد.
#بیردزلی
#هنر
#ترجمه
#تلفظ
#بردسلی
جمعه ۲ خرداد ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔶 خب این روزها گویا بازار «کتابسازی» از ترجمههای دیگران به بهانۀ ترجمۀ «دوباره» گرم است و مترجمان یا نویسندگان از هر حقهای سود میبرند تا به خواننده بگویند که ترجمۀ خودشان هم «درست» است و هم «تازه». دیدم یک آقایی کتابی درآورده است به نام «دانشنامۀ زیباییشناسی و فلسفۀ هنر» یکی دو مقاله از ترجمههای قدیمی مرا هم (متعلق به ۲۳ سال پیش از تاریخ نشر، در واقع ۲۶ سال) گویا در این مجموعه آورده است. هنوز ندیدهام ترجمه را تا از ترجمۀ ایشان مستفیض شوم، اما خود نگارش تلفظ نام نویسنده از جهتی گویاست و آموزنده و اگر به «فیض اقدس» نرسیم عجالتاً «فیض مقدس» هست: بردسلی؟ خب من «بیردزلی» نوشتهام و ظاهراً این درست است. تغییر نگارش نام نویسنده شگرد آشنایی در کار ترجمه و ترجمههای دوباره است، اما به شرط آنکه دست کم «درست» باشد! هرچند نگارش تلفظ نام اشخاص در هر زبانی باید تابع زبان مقصد باشد و نه مبدأ. تلفظ امری محلی است و از محلی به محلی دیگر (حتی برای گویندگان یک زبان: بهطور نمونه، تلفظ بریتانیایی و امریکایی فرق میکند. همین طور تلفظ نواحی مختلف یک کشور و حتی یک شهر از یک محله به محله دیگر: نیویورک و هارلم) و از زبانی به زبانی دیگر (حتی از یک خانواده و با یک خط: مانند زبانهای با خط لاتینی در سرتاسر اروپا) فرق میکند و باید با عادتهای نوشتاری و تواناییهای گویشی گویندگان محلی متناسب باشد. «تلفظ درست» وقتی لازم است که شما بخواهید به زبان کسانی سخن بگویید که آن نام یا آن کلمه را به کار میبرند. با این حال برای راستیآزمایی اینکه کدام تلفظ و نگارش «بنا به قاعده» درست است میتوانید اینجا و اینجا را ببینید و بشنوید.
Monroe Curtis Beardsley (/ˈbɪərdzli/; December 10, 1915 – September 18, 1985) was an American philosopher of art.
🔴 در خصوص اینکه «زیباشناسی» درست است یا «زیباییشناسی»، یا کدام یک درستتر است؟، در فرصتی دیگر بحث خواهم کرد.
#بیردزلی
#هنر
#ترجمه
#تلفظ
#بردسلی
جمعه ۲ خرداد ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 هایدگر و مفهوم «راه»: فلسفه، «دلیری» یا «حماقت»؟
🔶 دیروز تصویری از کتاب حقیقت و زیبایی: درسهای فلسفۀ هنر از بابک احمدی را در جایی دیدم، یاد سخنی از او در «پیشگفتار» کتابش افتادم که از سالها پیش یادداشت کرده بودم و در فکر نوشتن کتابی در پاسخ به آن و شرحی بر تعریف هایدگر از «فلسفه» و «راه» بودم که همین طور به تعویق افتاد. نمیدانم که آیا او بعد از این همه سال در این گفته بازنگری کرده است و سرانجام فهمیده است که مراد هایدگر از «کورهراههای جنگلی» چیست یا آن را هنوز همان گونه میفهمد که در چاپ اول نوشته بود؟ باری، اکنون اشارهای میکنم به ضعفهای این ترجمه و برداشت از مفهوم مورد نظر هایدگر، هرچند بابک احمدی در این برداشت از ترجمۀ نادرست مترجمان فرانسوی و انگلیسی در آغاز نیمۀ دوم قرن بیستم پیروی کرده است و البته اشتباه بودن این برداشت در دهۀ ۱۳۷۰ نیز که بابک احمدی این درسها را میداد بر من آشکار بود. با این همه او این ترجمه و برداشت را پسندیده است و خود بر آن شرح و تفسیری افزوده است.
ادامه در زودبین ...
#هایدگر
#راه
#بابک_احمدی
#کوره_راه
#جنگل
یکشنبه ۴ خرداد ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
– Telegraph
https://telegra.ph/%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%82%D8%AA-05-24
🔶 دیروز تصویری از کتاب حقیقت و زیبایی: درسهای فلسفۀ هنر از بابک احمدی را در جایی دیدم، یاد سخنی از او در «پیشگفتار» کتابش افتادم که از سالها پیش یادداشت کرده بودم و در فکر نوشتن کتابی در پاسخ به آن و شرحی بر تعریف هایدگر از «فلسفه» و «راه» بودم که همین طور به تعویق افتاد. نمیدانم که آیا او بعد از این همه سال در این گفته بازنگری کرده است و سرانجام فهمیده است که مراد هایدگر از «کورهراههای جنگلی» چیست یا آن را هنوز همان گونه میفهمد که در چاپ اول نوشته بود؟ باری، اکنون اشارهای میکنم به ضعفهای این ترجمه و برداشت از مفهوم مورد نظر هایدگر، هرچند بابک احمدی در این برداشت از ترجمۀ نادرست مترجمان فرانسوی و انگلیسی در آغاز نیمۀ دوم قرن بیستم پیروی کرده است و البته اشتباه بودن این برداشت در دهۀ ۱۳۷۰ نیز که بابک احمدی این درسها را میداد بر من آشکار بود. با این همه او این ترجمه و برداشت را پسندیده است و خود بر آن شرح و تفسیری افزوده است.
ادامه در زودبین ...
#هایدگر
#راه
#بابک_احمدی
#کوره_راه
#جنگل
یکشنبه ۴ خرداد ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
– Telegraph
https://telegra.ph/%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%82%D8%AA-05-24
Telegraph
هایدگر و مفهوم «راه»: فلسفه، «دلیری» یا «حماقت»؟
دیروز تصویری از کتاب حقیقت و زیبایی: درسهای فلسفۀ هنر از بابک احمدی را در جایی دیدم، یاد سخنی از او در «پیشگفتار» کتابش افتادم که از سالها پیش یادداشت کرده بودم و در فکر نوشتن کتابی در پاسخ به آن و شرحی بر تعریف هایدگر از «فلسفه» و «راه» بودم که همین طور…
🔷 چگونه هایدگر بخوانیم؟
۱۲ پرسش بنیادی برای آغاز فهم اندیشههای هایدگر در زبان فارسی
🔶 برای راه انداختن هر ماشینی یا کار با هر وسیلهای باید بتوانیم آن را روشن کنیم و کار با دکمهها یا اهرمهای مختلف آن را بیاموزیم. در خصوص آشنایی با اندیشههای فلسفی نیز همین کار لازم است. درست مانند یادگیری «الفبا» برای یادگیری خواندن و نوشتن، نخست لازم است که «الفبا»ی فکری هر دستگاه فلسفی یا علمی را بیاموزیم. اما متأسفانه این چیزی است که همۀ ما درست نیاموختهایم. نتیجه اینکه گاهی متوجه میشویم نویسنده یا مترجمی یا آموزگاری خیلی چیزهای سخت سخت بلد است و به کار میبرد و همه را مرعوب میکند اما گاهی در فهم نکتهای ساده و مقدماتی و پاسخ به پرسشهایی ابتدایی در میماند. من برای کسانی که بخواهند با اندیشۀ هایدگر آشنا شوند، از هر راهی، چه کتاب و چه آموزگار، یافتن پاسخ پرسشهای زیر را توصیه میکنم. با یافتن پاسخ این پرسشها میتوانید «وزن» و «اعتبار» هر کتاب و ترجمه و «آموزگار»ی را بسنجید و پرت و پلا گوییها و یاوهگوییها را تمیز دهید.
۱) تفاوت «وجودگرایی» (“existentialism”) با «فلسفۀ وجودی» (“existential philosophy”) و «فلسفۀ هستی» (“Philosophy of Being) و «طلب هستی» (“Quest for Being) چیست؟
۲) تفاوت «هستی» (“Sein/Being/Être”) با «وجود» (“Existenz/existence/existence”) چیست: لغوی، نحوی/دستوری، فلسفی؟
۳) تفاوت «وجود» («الوجود») در فلسفۀ عربی ـ اسلامی با «وجود» (“Existenz/existence/existence”) و «هستی» (“Sein/Being/Être”) در فلسفۀ اروپایی چیست؟
۴) معادل لغوی و دقیق عربی برای «هستی» در فارسی و زبانهای اروپایی (“Sein/Being/Être”) چیست؟
۵) تفاوت «هست»/«بوده»/«باشنده» (“seiende/being/étant”) با «موجود» (“existent/existent/existant”) چیست؟
۶) معنا و مفهوم و معادل کلمۀ یونانی “on”(یونانی: ὄν) و «اونتولوژی» (“ontology”) و «اونتیک» (“ontic”) و «اونتولوژیکال» (“ontological”) و تفاوت آنها چیست؟
۷) چرا «اونتولوژی» (“ontology”) گفتهاند و «بینولوژی» (“beinology”) و «اگزیستنتولوژی» (“existentology”) نگفتهاند؟
۸) تفاوت «هستیشناسی بنیادین» (“fundamental ontology”) با «هستیشناسی» (“ontology”) چیست؟
۹) معنا و مفهوم «وجودی» (“exitential”) نزد فیلسوفان «وجودی» چیست؟
۱۰) چرا «وجودی» (“exitential”) داریم و «هستوی» (“beintial”) نداریم؟
۱۱) تفاوت «پرسش هستی» (“Question of Being”) با «پرسش از هستی» (“Question of Being”) چیست؟
۱۲) تقسیمات هایدگر از «هستی» (“Sein/Being/Être”) و «وجود» (“Existenz/existence/existence”) چیست؟
#هایدگر
#پرسش
#هستی
#وجود
دوشنبه ۵ خرداد ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
۱۲ پرسش بنیادی برای آغاز فهم اندیشههای هایدگر در زبان فارسی
🔶 برای راه انداختن هر ماشینی یا کار با هر وسیلهای باید بتوانیم آن را روشن کنیم و کار با دکمهها یا اهرمهای مختلف آن را بیاموزیم. در خصوص آشنایی با اندیشههای فلسفی نیز همین کار لازم است. درست مانند یادگیری «الفبا» برای یادگیری خواندن و نوشتن، نخست لازم است که «الفبا»ی فکری هر دستگاه فلسفی یا علمی را بیاموزیم. اما متأسفانه این چیزی است که همۀ ما درست نیاموختهایم. نتیجه اینکه گاهی متوجه میشویم نویسنده یا مترجمی یا آموزگاری خیلی چیزهای سخت سخت بلد است و به کار میبرد و همه را مرعوب میکند اما گاهی در فهم نکتهای ساده و مقدماتی و پاسخ به پرسشهایی ابتدایی در میماند. من برای کسانی که بخواهند با اندیشۀ هایدگر آشنا شوند، از هر راهی، چه کتاب و چه آموزگار، یافتن پاسخ پرسشهای زیر را توصیه میکنم. با یافتن پاسخ این پرسشها میتوانید «وزن» و «اعتبار» هر کتاب و ترجمه و «آموزگار»ی را بسنجید و پرت و پلا گوییها و یاوهگوییها را تمیز دهید.
۱) تفاوت «وجودگرایی» (“existentialism”) با «فلسفۀ وجودی» (“existential philosophy”) و «فلسفۀ هستی» (“Philosophy of Being) و «طلب هستی» (“Quest for Being) چیست؟
۲) تفاوت «هستی» (“Sein/Being/Être”) با «وجود» (“Existenz/existence/existence”) چیست: لغوی، نحوی/دستوری، فلسفی؟
۳) تفاوت «وجود» («الوجود») در فلسفۀ عربی ـ اسلامی با «وجود» (“Existenz/existence/existence”) و «هستی» (“Sein/Being/Être”) در فلسفۀ اروپایی چیست؟
۴) معادل لغوی و دقیق عربی برای «هستی» در فارسی و زبانهای اروپایی (“Sein/Being/Être”) چیست؟
۵) تفاوت «هست»/«بوده»/«باشنده» (“seiende/being/étant”) با «موجود» (“existent/existent/existant”) چیست؟
۶) معنا و مفهوم و معادل کلمۀ یونانی “on”(یونانی: ὄν) و «اونتولوژی» (“ontology”) و «اونتیک» (“ontic”) و «اونتولوژیکال» (“ontological”) و تفاوت آنها چیست؟
۷) چرا «اونتولوژی» (“ontology”) گفتهاند و «بینولوژی» (“beinology”) و «اگزیستنتولوژی» (“existentology”) نگفتهاند؟
۸) تفاوت «هستیشناسی بنیادین» (“fundamental ontology”) با «هستیشناسی» (“ontology”) چیست؟
۹) معنا و مفهوم «وجودی» (“exitential”) نزد فیلسوفان «وجودی» چیست؟
۱۰) چرا «وجودی» (“exitential”) داریم و «هستوی» (“beintial”) نداریم؟
۱۱) تفاوت «پرسش هستی» (“Question of Being”) با «پرسش از هستی» (“Question of Being”) چیست؟
۱۲) تقسیمات هایدگر از «هستی» (“Sein/Being/Être”) و «وجود» (“Existenz/existence/existence”) چیست؟
#هایدگر
#پرسش
#هستی
#وجود
دوشنبه ۵ خرداد ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 چگونه هایدگر بخوانیم؟
🔶 راه انداختن هر ماشینی یا کار با هر وسیلهای باید بتوانیم آن را روشن کنیم و کار با دکمهها یا اهرمهای مختلف آن را بیاموزیم. در خصوص آشنایی با اندیشههای فلسفی نیز همین کار لازم است. درست مانند یادگیری «الفبا» برای یادگیری خواندن و نوشتن، نخست لازم است که «الفبا»ی فکری هر دستگاه فلسفی یا علمی را بیاموزیم. اما متأسفانه این چیزی است که همۀ ما درست نیاموختهایم. نتیجه اینکه گاهی متوجه میشویم نویسنده یا مترجمی یا آموزگاری خیلی چیزهای سخت سخت بلد است و به کار میبرد و همه را مرعوب میکند اما گاهی در فهم نکتهای ساده و مقدماتی و پاسخ به پرسشهایی ابتدایی در میماند. من برای کسانی که بخواهند با اندیشۀ هایدگر آشنا شوند، از هر راهی، چه کتاب و چه آموزگار، یافتن پاسخ پرسشهای زیر را توصیه میکنم. با یافتن پاسخ این پرسشها میتوانید «وزن» و «اعتبار» هر کتاب و ترجمه و «آموزگار»ی را بسنجید و پرت و پلا گوییها و یاوهگوییها را تمیز دهید.
ادامه در زودبین
#هایدگر
#پرسش
#هستی
#وجود
دوشنبه ۵ خرداد ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
– Telegraph
https://telegra.ph/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-05-25
🔶 راه انداختن هر ماشینی یا کار با هر وسیلهای باید بتوانیم آن را روشن کنیم و کار با دکمهها یا اهرمهای مختلف آن را بیاموزیم. در خصوص آشنایی با اندیشههای فلسفی نیز همین کار لازم است. درست مانند یادگیری «الفبا» برای یادگیری خواندن و نوشتن، نخست لازم است که «الفبا»ی فکری هر دستگاه فلسفی یا علمی را بیاموزیم. اما متأسفانه این چیزی است که همۀ ما درست نیاموختهایم. نتیجه اینکه گاهی متوجه میشویم نویسنده یا مترجمی یا آموزگاری خیلی چیزهای سخت سخت بلد است و به کار میبرد و همه را مرعوب میکند اما گاهی در فهم نکتهای ساده و مقدماتی و پاسخ به پرسشهایی ابتدایی در میماند. من برای کسانی که بخواهند با اندیشۀ هایدگر آشنا شوند، از هر راهی، چه کتاب و چه آموزگار، یافتن پاسخ پرسشهای زیر را توصیه میکنم. با یافتن پاسخ این پرسشها میتوانید «وزن» و «اعتبار» هر کتاب و ترجمه و «آموزگار»ی را بسنجید و پرت و پلا گوییها و یاوهگوییها را تمیز دهید.
ادامه در زودبین
#هایدگر
#پرسش
#هستی
#وجود
دوشنبه ۵ خرداد ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
– Telegraph
https://telegra.ph/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-05-25
Telegraph
چگونه هایدگر بخوانیم؟
۱۲ پرسش بنیادی برای آغاز فهم اندیشههای هایدگر در زبان فارسی 🔶 برای راه انداختن هر ماشینی یا کار با هر وسیلهای باید بتوانیم آن را روشن کنیم و کار با دکمهها یا اهرمهای مختلف آن را بیاموزیم. در خصوص آشنایی با اندیشههای فلسفی نیز همین کار لازم است. درست…
🔷 «درس» چیست، «درسگفتار» چیست؟
🔶 امروز کلمات بسیاری در زبان ما از راه ترجمه آمده است، بیآنکه «معنا» و «مفهوم» و «مصداق» آنها بهطور دقیق برای ما روشن باشد یا روشن شده باشد. نتیجه آن است که چون از آغاز معلوم نشده است یا معلوم نیست این کلمات «نوساخته» برای چه چیز و چه کاری یا اوضاع و احوالی «وضع» شدهاند کاربردهایی در زبان امروز ما مییابند که آن کلمات را از هر شأن و اعتباری که در زبان اصلی داشتهاند یا دارند تهی میکنند، البته اگر در اصل چنین چیزی داشته بودند، یا حالتی «جادویی» و «افسونگرانه» و «حیثیتی» به آنها میبخشند، که شاید در اصل ندارند و نداشتهاند. بهطور نمونه، هنگامی که میبینیم و میخوانیم عنوان کتابی «درسگفتارهای هگل دربارۀ زیباشناسی» یا «دین» یا «تاریخ فلسفه» یا «فلسفۀ تاریخ» است و اینها از یادداشتها و جزوههایی فراهم آمده است که دانشجویان او در هنگام تدریس استاد برای خود فراهم کردهاند، یا کتابهایی از هایدگر یا کالینگوود و دیگران با همین عنوان، میتوانیم از خود بپرسیم اصلاً چند تن در تاریخ فلسفه یا در دانشگاهها بودهاند و هستند که «درسگفتارهایشان» (درسهایی بر اساس یادداشتها و تحقیقات اصیل و ابتکاری که نخستینبار در جمع دانشجویان سر هم شدهاند و به صورت گفتار ادا شدهاند و استاد حتی گاهی عمر نکرده است آنها را بعد ببیند و ویرایش یا تصحیح کند!) ارزش خواندن یا چاپ شدن داشته است یا داشته باشد و آیا هرچه هر سخنران یا مدرّسی یا استادی در دانشگاه، با هر درجهای، گفت نام آن را میتوان «درسگفتار» گذاشت؟ برای فهم تفاوت واژۀ آشنای «درس» با واژۀ تازهوارد و نوساختۀ «درسگفتار»، لازم است که نخست ببینیم مراد از «درس» (“lesson”) و «درسگفتار» (lecture) در زبان انگلیسی چیست و بعد «سخنران» یا «مدرّس» (lecturer) کیست و چرا ما لازم دیدهایم واژهای «نوساخته» داشته باشیم و به جای «معلم» یا «آموزگار» و «درس» از «درسگفتار» و «سخنران» یا «مدرس» استفاده کنیم، بیآنکه بدانیم یا آموخته باشیم که جای درست به کار بردن این کلمات کی و کجاست و این کلمات چه «بار معنایی و مفهومی» دیگری دارند و چه انتظاری باید از «درس» و چه انتظاری باید از «درسگفتار» داشته باشیم؟ یا اصلاً نیازی هست چنین واژهای داشته باشیم، وقتی این کلمه و «ریشه»اش و اسم فاعلش میتواند معانی دیگری داشته باشد که با «درسگفتار» ساخته یا بیان نمیشود؟
ادامه در زیر....
#درس
#درس_گفتار
#آشوری
سهشنبه ۶ خرداد ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
– Telegraph
https://telegra.ph/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%E2%80%8C%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-05-26
🔶 امروز کلمات بسیاری در زبان ما از راه ترجمه آمده است، بیآنکه «معنا» و «مفهوم» و «مصداق» آنها بهطور دقیق برای ما روشن باشد یا روشن شده باشد. نتیجه آن است که چون از آغاز معلوم نشده است یا معلوم نیست این کلمات «نوساخته» برای چه چیز و چه کاری یا اوضاع و احوالی «وضع» شدهاند کاربردهایی در زبان امروز ما مییابند که آن کلمات را از هر شأن و اعتباری که در زبان اصلی داشتهاند یا دارند تهی میکنند، البته اگر در اصل چنین چیزی داشته بودند، یا حالتی «جادویی» و «افسونگرانه» و «حیثیتی» به آنها میبخشند، که شاید در اصل ندارند و نداشتهاند. بهطور نمونه، هنگامی که میبینیم و میخوانیم عنوان کتابی «درسگفتارهای هگل دربارۀ زیباشناسی» یا «دین» یا «تاریخ فلسفه» یا «فلسفۀ تاریخ» است و اینها از یادداشتها و جزوههایی فراهم آمده است که دانشجویان او در هنگام تدریس استاد برای خود فراهم کردهاند، یا کتابهایی از هایدگر یا کالینگوود و دیگران با همین عنوان، میتوانیم از خود بپرسیم اصلاً چند تن در تاریخ فلسفه یا در دانشگاهها بودهاند و هستند که «درسگفتارهایشان» (درسهایی بر اساس یادداشتها و تحقیقات اصیل و ابتکاری که نخستینبار در جمع دانشجویان سر هم شدهاند و به صورت گفتار ادا شدهاند و استاد حتی گاهی عمر نکرده است آنها را بعد ببیند و ویرایش یا تصحیح کند!) ارزش خواندن یا چاپ شدن داشته است یا داشته باشد و آیا هرچه هر سخنران یا مدرّسی یا استادی در دانشگاه، با هر درجهای، گفت نام آن را میتوان «درسگفتار» گذاشت؟ برای فهم تفاوت واژۀ آشنای «درس» با واژۀ تازهوارد و نوساختۀ «درسگفتار»، لازم است که نخست ببینیم مراد از «درس» (“lesson”) و «درسگفتار» (lecture) در زبان انگلیسی چیست و بعد «سخنران» یا «مدرّس» (lecturer) کیست و چرا ما لازم دیدهایم واژهای «نوساخته» داشته باشیم و به جای «معلم» یا «آموزگار» و «درس» از «درسگفتار» و «سخنران» یا «مدرس» استفاده کنیم، بیآنکه بدانیم یا آموخته باشیم که جای درست به کار بردن این کلمات کی و کجاست و این کلمات چه «بار معنایی و مفهومی» دیگری دارند و چه انتظاری باید از «درس» و چه انتظاری باید از «درسگفتار» داشته باشیم؟ یا اصلاً نیازی هست چنین واژهای داشته باشیم، وقتی این کلمه و «ریشه»اش و اسم فاعلش میتواند معانی دیگری داشته باشد که با «درسگفتار» ساخته یا بیان نمیشود؟
ادامه در زیر....
#درس
#درس_گفتار
#آشوری
سهشنبه ۶ خرداد ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
– Telegraph
https://telegra.ph/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%E2%80%8C%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-05-26
Telegraph
«درس» چیست، «درسگفتار» چیست؟
🔶 امروز کلمات بسیاری در زبان ما از راه ترجمه آمده است، بیآنکه «معنا» و «مفهوم» و «مصداق» آنها بهطور دقیق برای ما روشن باشد یا روشن شده باشد. نتیجه آن است که چون از آغاز معلوم نشده است یا معلوم نیست این کلمات «نوساخته» برای چه چیز و چه کاری یا اوضاع و احوالی…
🔷 پدران و فرزندان: شرمساری، رنجی مشترک!
🔶 چه بسیار دیدهام فرزندانی را که «شرمسار» پدر خویش بودهاند. پدر یا بینوا مردی بوده است ناتوان از فراهم آوردن خواستههای فرزندان، یا مردی با شغلی نه چندان مایۀ افتخار، یا دولتمردی نابکار و بدنام، یا زراندوزی رسوا و منفور، یا مردی لاابالی و هرزه ... پدران، چه تنگدست و چه ثروتمند، چه قدرتمند، و چه زبون و ناتوان میتوانند مایۀ رنج و ننگ فرزندان باشند، وقتی «نگاه دیگران» چنان بر «ما» سنگینی میکند که گویی باید تاوان همۀ «جنایت»ها یا «حماقت»هایی را بپردازیم که پدرانمان انجام دادهاند. چه بسیار فرزندان که به سرزمینی دیگر میگریزند تا از «بار» نام پدر خویش آسوده شوند. چه بسیار فرزندان که نام «پدری» خویش دیگر میکنند تا از «پیشداوری» دیگران آسوده شوند و «خود» دیده شوند و نه «پدر»شان. و چه بسیار کسان که هرچه دارند از «پدر» دارند و «خود» هیچ ندارند. اما خدای را سپاس میگذارند که به «جهانی» قدم گذاشتند که «سفره» از بهر ایشان گسترده بود. چون «پدر» از بهر انان «اندوخته» بود.
چه بسیار دیدهام پدرانی را که «شرمسار» فرزند خویش بودهاند و آرزو میکردهاند که کاش هرگز «ازدواج» نمیکردند یا هرگز فرزندی نمیداشتند تا چنین «شرمسار»ی نکشند. پدری که ناتوان از فراهم کردن خواستههای زن و فرزند است خود «شرمسار» است و دردمند. چه بسیار غم میخورد از «نداری». اما گاهی چه میتواند کرد! بر بخت و قسمت خویش نفرین میکند. پدران میتوانند هر بدی فرزند را «تحمل» کنند جز یک چیز: «ننگ» و «بیآبرویی» و «رسوایی». هر فرزندی باید دست کم این یک چیز را از پدر و مادر خویش «دریغ» کند: پدر خویش را «سرشکسته» مکن، ای فرزند! پدرانی را دیدهام که آرزوی «مرگ» میکردهاند یا «دق» کردهاند از غم «ننگ» و «بیآبرویی» و «سرشکستگی» که فرزندشان برایشان به بار آورده است. و البته بسا که این «ننگ» و «بیآبرویی»ها جز «توهمات» مردم نادان چیزی نبوده است! با این همه غمی جانکاه شده است بر دوش مردی که نیمۀ بزرگی از راه زندگی خویش را پیموده است. مردی که دیگر تاب چنین بارهای گرانی را ندارد. مردی که دیوانه میشود، مردی که دق میکند، مردی که خودکشی میکند. مردی که قاتل میشود. چون دیگر «تاب» نگاه دیگران را ندارد. چون دیگر «تاب» سخن دیگران را ندارد. «ما» هستیم که مردی را دیوانه و قاتل میکنیم یا به خودکشی وا میداریم یا از اندوه میکشیم. ما با «ارزش»هایمان و با «داوری»هایمان و «وراجی»هایمان و «غیبت»هایمان این کار را میکنیم.
پدر بودن کار سختی است. بیچاره پدر!
#پدر
#شرم
#قتل
چهارشنبه ۷ خرداد ۹۹
م.. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔶 چه بسیار دیدهام فرزندانی را که «شرمسار» پدر خویش بودهاند. پدر یا بینوا مردی بوده است ناتوان از فراهم آوردن خواستههای فرزندان، یا مردی با شغلی نه چندان مایۀ افتخار، یا دولتمردی نابکار و بدنام، یا زراندوزی رسوا و منفور، یا مردی لاابالی و هرزه ... پدران، چه تنگدست و چه ثروتمند، چه قدرتمند، و چه زبون و ناتوان میتوانند مایۀ رنج و ننگ فرزندان باشند، وقتی «نگاه دیگران» چنان بر «ما» سنگینی میکند که گویی باید تاوان همۀ «جنایت»ها یا «حماقت»هایی را بپردازیم که پدرانمان انجام دادهاند. چه بسیار فرزندان که به سرزمینی دیگر میگریزند تا از «بار» نام پدر خویش آسوده شوند. چه بسیار فرزندان که نام «پدری» خویش دیگر میکنند تا از «پیشداوری» دیگران آسوده شوند و «خود» دیده شوند و نه «پدر»شان. و چه بسیار کسان که هرچه دارند از «پدر» دارند و «خود» هیچ ندارند. اما خدای را سپاس میگذارند که به «جهانی» قدم گذاشتند که «سفره» از بهر ایشان گسترده بود. چون «پدر» از بهر انان «اندوخته» بود.
چه بسیار دیدهام پدرانی را که «شرمسار» فرزند خویش بودهاند و آرزو میکردهاند که کاش هرگز «ازدواج» نمیکردند یا هرگز فرزندی نمیداشتند تا چنین «شرمسار»ی نکشند. پدری که ناتوان از فراهم کردن خواستههای زن و فرزند است خود «شرمسار» است و دردمند. چه بسیار غم میخورد از «نداری». اما گاهی چه میتواند کرد! بر بخت و قسمت خویش نفرین میکند. پدران میتوانند هر بدی فرزند را «تحمل» کنند جز یک چیز: «ننگ» و «بیآبرویی» و «رسوایی». هر فرزندی باید دست کم این یک چیز را از پدر و مادر خویش «دریغ» کند: پدر خویش را «سرشکسته» مکن، ای فرزند! پدرانی را دیدهام که آرزوی «مرگ» میکردهاند یا «دق» کردهاند از غم «ننگ» و «بیآبرویی» و «سرشکستگی» که فرزندشان برایشان به بار آورده است. و البته بسا که این «ننگ» و «بیآبرویی»ها جز «توهمات» مردم نادان چیزی نبوده است! با این همه غمی جانکاه شده است بر دوش مردی که نیمۀ بزرگی از راه زندگی خویش را پیموده است. مردی که دیگر تاب چنین بارهای گرانی را ندارد. مردی که دیوانه میشود، مردی که دق میکند، مردی که خودکشی میکند. مردی که قاتل میشود. چون دیگر «تاب» نگاه دیگران را ندارد. چون دیگر «تاب» سخن دیگران را ندارد. «ما» هستیم که مردی را دیوانه و قاتل میکنیم یا به خودکشی وا میداریم یا از اندوه میکشیم. ما با «ارزش»هایمان و با «داوری»هایمان و «وراجی»هایمان و «غیبت»هایمان این کار را میکنیم.
پدر بودن کار سختی است. بیچاره پدر!
#پدر
#شرم
#قتل
چهارشنبه ۷ خرداد ۹۹
م.. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 «حیوان بیمار»: سرچشمۀ «ناراحتی» در فرهنگ کجاست؟
🔶 پارهای از سخنان فروید، از ترجمۀ فارسی کتابی از او با عنوان «تمدن و ملالتهای آن»، گاهی در اینجا و آنجا نقل میشود:
انسان وضع دشواری دارد، زیرا تمدن دارد! تمدن چندان نیرومند است که میتواند جلو انگیزش جنسی را بگیرد و موجب پاکدامنی پیش از زناشویی شود، یا کسی را وا دارد که برای همۀ عمر سوگند پارسایی بخورد.
تمدن میتواند کسی را از گرسنگی بکشد، در حالی که غذا فراهم باشد، زیرا برخی خوراکها نجس خوانده شده است یا چه بسا کسی را به پاره کردن شکم دیگری یا شلیک گلولهای در مغز خود برانگیزد تا لکۀ ننگی پاک شود. تمدن از مرگ و زندگی قویتر است.
نمیدانم اکثر خوانندگان از این سخنان چه برداشتی دارند. اما، یقیناً، آن گونه که مفسران و کارشناسان میگویند نباید این سخنان را بدین معنا فهمید که خب پس «مفهوم مخالف» آن این است که «فرهنگ» و «تمدن» سرچشمۀ «رذیلت» و «شرّ» است و باید هرچه زودتر از «شرّ» آن خلاص شویم و بازگردیم به آن حالت طبیعی که پیش از «فرهنگ» و «تمدن» داشتیم: «خود» نیالوده و راستینمان. بنابراین، در بهترین حالت زندگی، همه چیز روا/جایز/مباح است و اگر هر کار دلمان خواست کردیم و هرچه خواستیم خوردیم و هیچ قید و بندی نداشتیم «راحت»تر و بهتر زندگی میکنیم، چون «فرهنگ» و «تمدن» چیز بدی است و جز «سرکوب» امیال و غرایز چیزی نیست و انسان «طبیعی» یا «بدوی» بهترین انسان و حالت طبیعت بهترین حالت است!
کتابی که در فارسی به «تمدن و ملالتهای آن» ترجمه شده است، در انگلیسی به "Civilization and its Discontents" («تمدن و ناخشنودیهای آن») ترجمه شده است، اما عنوان آلمانی در اصل چنین بوده است: "Das Unbehagen in der Kultur" («ناراحتی در فرهنگ») و نخستین بار در سال ۱۹۳۰ منتشر شده است. «فرهنگ» در آلمانی کلمهای پرمایه تر از تمدن است و البته «تمدن» نیز معنا میدهد. در فارسی نیز «فرهنگ» همینطور است. ما از «تمدن» معمولاً جنبۀ «سخت» آفریدههای بشری را میفهمیم که زندگی اجتماعی را ممکن میسازند: شهرها و نهادهای اجتماعی. اما «فرهنگ» جنبۀ «نرم» یا «روحی و ذهنی» تمدن بشری است که علاوه بر تجسم بیرونی داشتن به صورت آثار هنری و دیگر مصنوعات زیبا یا رفتارهای بشری در درون روان و ذهن انسانها به صورت «باورها» و «ارزش»ها نیز عمل میکند و این «باورها» و «ارزشها» هستند که گاهی ما را میکشند یا ما خودمان را به خاطر آنها به کشتن میدهیم. بنابراین آن گاه که انسانی به دست انسانی دیگر کشته میشود، گاه نزاع نه بر سر لقمه نانی است و نه ربودن چیزی، بلکه پای «باور» یا «ارزش»ی در میان است که ذهن وروح کسی را چنان «تسخیر» کرده است که آن جنایت را انجام میدهد، بیآنکه خود را «جنایتکار» بنامد و از «جنایت» خویش شرمسار باشد. و البته چه بسا که انبوهی از مردمان نیز با او «همراه» و «همرأی» باشند. «دهشتناکی» این عمل از اینجاست.
باری، فروید را به همراه نیچه و مارکس یکی از سه «بُتشکن» بزرگ قرن نوزدهم و بیستم لقب دادهاند که به «باورها» و «ارزشها»یی هزاران ساله در تمدن و فرهنگ بشری با نیرومندی تمام تاختهاند و بسی چیزها را برانداختهاند. با این همه، در نتایج میمون این «براندازی» همچون بسیاری براندازیها و انقلابهای دیگر شک است. اگر «فرهنگ» علت بسیاری از «بیماری ها»ی ماست. با «فرهنگ» چه باید کرد؟ نیچه که «ناقد فرهنگ» لقب گرفته است و فروید به اذعان خودش از او بسیار آموخته است انسان را «حیوان بیمار» نامیده است چون «حیوانی» است که «به زور فرهنگ و تمدن» انسان شده است و این «زور» نمیتواند عناصر متضاد و ناسازگار «وجود» انسانی را همواره سازگار نگه دارد. سرآغاز این بیماری در دوپارگی «وجود» انسانی میان «عقل» (به نمایندگی خدای اساطیری یونانی «آپولو»، خدای نظم و عقل و خرد) و «شهوت» (به نمایندگی خدای اساطیری یونانی دیونوسیوس، خدای مستی و باروری و آشفتگی) نهفته است. «زندگی خوب» رسیدن به تعادلی است که سازگاری این دو نیرو را در پی داشته باشد، هرگونه تلاش برای از میان برداشتن یکی به سود دیگری یا از انسان موجودی «اخته» خواهد ساخت (دین و رهبانیت مسیحی) یا «حیوانی تمام» (هرزگی و شهوترانی).
فروید با همین بصیرت نیچهای بود که به جُستوجوی سرچشمۀ «ناخشنودی»های ما و درمان آنها برآمد. اما حتی اگر تشخیص «سرچشمه» درست باشد تا درمان «فرهنگ» و پدید آمدن فرهنگی جایگزین برای آنچه بیش از دو هزار سال بر روح بشر فرمان رانده است راه بسیاری باقی است که باید با بسیاری از آزمون و خطاها پی در پی اصلاح و پیموده شود.
#فروید
#نیچه
#فرهنگ
#تمدن
پنجشنبه ۸ خرداد ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔶 پارهای از سخنان فروید، از ترجمۀ فارسی کتابی از او با عنوان «تمدن و ملالتهای آن»، گاهی در اینجا و آنجا نقل میشود:
انسان وضع دشواری دارد، زیرا تمدن دارد! تمدن چندان نیرومند است که میتواند جلو انگیزش جنسی را بگیرد و موجب پاکدامنی پیش از زناشویی شود، یا کسی را وا دارد که برای همۀ عمر سوگند پارسایی بخورد.
تمدن میتواند کسی را از گرسنگی بکشد، در حالی که غذا فراهم باشد، زیرا برخی خوراکها نجس خوانده شده است یا چه بسا کسی را به پاره کردن شکم دیگری یا شلیک گلولهای در مغز خود برانگیزد تا لکۀ ننگی پاک شود. تمدن از مرگ و زندگی قویتر است.
نمیدانم اکثر خوانندگان از این سخنان چه برداشتی دارند. اما، یقیناً، آن گونه که مفسران و کارشناسان میگویند نباید این سخنان را بدین معنا فهمید که خب پس «مفهوم مخالف» آن این است که «فرهنگ» و «تمدن» سرچشمۀ «رذیلت» و «شرّ» است و باید هرچه زودتر از «شرّ» آن خلاص شویم و بازگردیم به آن حالت طبیعی که پیش از «فرهنگ» و «تمدن» داشتیم: «خود» نیالوده و راستینمان. بنابراین، در بهترین حالت زندگی، همه چیز روا/جایز/مباح است و اگر هر کار دلمان خواست کردیم و هرچه خواستیم خوردیم و هیچ قید و بندی نداشتیم «راحت»تر و بهتر زندگی میکنیم، چون «فرهنگ» و «تمدن» چیز بدی است و جز «سرکوب» امیال و غرایز چیزی نیست و انسان «طبیعی» یا «بدوی» بهترین انسان و حالت طبیعت بهترین حالت است!
کتابی که در فارسی به «تمدن و ملالتهای آن» ترجمه شده است، در انگلیسی به "Civilization and its Discontents" («تمدن و ناخشنودیهای آن») ترجمه شده است، اما عنوان آلمانی در اصل چنین بوده است: "Das Unbehagen in der Kultur" («ناراحتی در فرهنگ») و نخستین بار در سال ۱۹۳۰ منتشر شده است. «فرهنگ» در آلمانی کلمهای پرمایه تر از تمدن است و البته «تمدن» نیز معنا میدهد. در فارسی نیز «فرهنگ» همینطور است. ما از «تمدن» معمولاً جنبۀ «سخت» آفریدههای بشری را میفهمیم که زندگی اجتماعی را ممکن میسازند: شهرها و نهادهای اجتماعی. اما «فرهنگ» جنبۀ «نرم» یا «روحی و ذهنی» تمدن بشری است که علاوه بر تجسم بیرونی داشتن به صورت آثار هنری و دیگر مصنوعات زیبا یا رفتارهای بشری در درون روان و ذهن انسانها به صورت «باورها» و «ارزش»ها نیز عمل میکند و این «باورها» و «ارزشها» هستند که گاهی ما را میکشند یا ما خودمان را به خاطر آنها به کشتن میدهیم. بنابراین آن گاه که انسانی به دست انسانی دیگر کشته میشود، گاه نزاع نه بر سر لقمه نانی است و نه ربودن چیزی، بلکه پای «باور» یا «ارزش»ی در میان است که ذهن وروح کسی را چنان «تسخیر» کرده است که آن جنایت را انجام میدهد، بیآنکه خود را «جنایتکار» بنامد و از «جنایت» خویش شرمسار باشد. و البته چه بسا که انبوهی از مردمان نیز با او «همراه» و «همرأی» باشند. «دهشتناکی» این عمل از اینجاست.
باری، فروید را به همراه نیچه و مارکس یکی از سه «بُتشکن» بزرگ قرن نوزدهم و بیستم لقب دادهاند که به «باورها» و «ارزشها»یی هزاران ساله در تمدن و فرهنگ بشری با نیرومندی تمام تاختهاند و بسی چیزها را برانداختهاند. با این همه، در نتایج میمون این «براندازی» همچون بسیاری براندازیها و انقلابهای دیگر شک است. اگر «فرهنگ» علت بسیاری از «بیماری ها»ی ماست. با «فرهنگ» چه باید کرد؟ نیچه که «ناقد فرهنگ» لقب گرفته است و فروید به اذعان خودش از او بسیار آموخته است انسان را «حیوان بیمار» نامیده است چون «حیوانی» است که «به زور فرهنگ و تمدن» انسان شده است و این «زور» نمیتواند عناصر متضاد و ناسازگار «وجود» انسانی را همواره سازگار نگه دارد. سرآغاز این بیماری در دوپارگی «وجود» انسانی میان «عقل» (به نمایندگی خدای اساطیری یونانی «آپولو»، خدای نظم و عقل و خرد) و «شهوت» (به نمایندگی خدای اساطیری یونانی دیونوسیوس، خدای مستی و باروری و آشفتگی) نهفته است. «زندگی خوب» رسیدن به تعادلی است که سازگاری این دو نیرو را در پی داشته باشد، هرگونه تلاش برای از میان برداشتن یکی به سود دیگری یا از انسان موجودی «اخته» خواهد ساخت (دین و رهبانیت مسیحی) یا «حیوانی تمام» (هرزگی و شهوترانی).
فروید با همین بصیرت نیچهای بود که به جُستوجوی سرچشمۀ «ناخشنودی»های ما و درمان آنها برآمد. اما حتی اگر تشخیص «سرچشمه» درست باشد تا درمان «فرهنگ» و پدید آمدن فرهنگی جایگزین برای آنچه بیش از دو هزار سال بر روح بشر فرمان رانده است راه بسیاری باقی است که باید با بسیاری از آزمون و خطاها پی در پی اصلاح و پیموده شود.
#فروید
#نیچه
#فرهنگ
#تمدن
پنجشنبه ۸ خرداد ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 دردسر بسته بودن کتابخانهها!
🔶 چیزی که این روزها مایۀ دردسر و ناراحتی من است بسته بودن کتابخانههاست. آدم نمیداند برای دیدن صفحهای از کتابی و ارجاع دادن به آن چه باید بکند؟ دست به دامن چه کسی شود؟ مگر آدم چند کتاب میتواند در ماه بخرد یا خانهاش چقدر جا برای کتاب دارد؟ یا مگر هر کتابی در بازار هست؟ کاش کتابخانهها خدمتی تازه را در دستور کارهای خود میگنجاندند و اکنون که تعطیلاند دست کم بهطور مستقیم یا «برخط» و از طریق پیامرسانها یا نامههای الکترونیکی به متقاضیان خدمات کتابداری میدادند: بهطور نمونه، دادن تصویر صفحاتی محدود از کتابی یا فراهم کردن امکان ورق زدن کتابی، مانند «گوگل بوک»، باز بهطور محدود. از شگفتیهای امروز ما این است که نوشتن کتاب با منابع انگلیسی و حتی نوشتن به انگلیسی بسیار راحتتر است تا استفاده ار منابع فارسی، اعم از ترجمه تا تألیف. این طوری است که ما بیخیال کتابهای یکدیگر میشویم و نه با یکدیگر از در گفت و گو و چالش و ستیز در میآییم و نه خطاهای یکدیگر را رفع میکنیم. نتیجه این است که بسیاری خطاها در ترجمه یا در فهم مطلبی گاه بیش از نیم قرن طول میکشد تا تصحیح شود، اگر به قرنها نرسد! مشکل کتابهای تازه از چاپ درآمده نیز مشکل دیگری است که هنوز راه حلی برای دسترسی به آنها جز خرید نیست. شاید بهترین راه چاره آن باشد که دوستی در کتابخانهای بیابیم و به او بگوییم هر از گاه چند صفحهای برایمان بفرستد. البته این نوع دوستیهای پُرزحمت را چندان دوام نیست، مگر همسر آدم «کتابدار» کتابخانهای معتبر باشد! آن هم ... به هر حال این بود تقدیر ما، تا چه باشد بعد از این تدبیر ما.
#کتاب
#کتابخانه
#خدمات_کتابداری
یکشنبه ۱۸ خرداد ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔶 چیزی که این روزها مایۀ دردسر و ناراحتی من است بسته بودن کتابخانههاست. آدم نمیداند برای دیدن صفحهای از کتابی و ارجاع دادن به آن چه باید بکند؟ دست به دامن چه کسی شود؟ مگر آدم چند کتاب میتواند در ماه بخرد یا خانهاش چقدر جا برای کتاب دارد؟ یا مگر هر کتابی در بازار هست؟ کاش کتابخانهها خدمتی تازه را در دستور کارهای خود میگنجاندند و اکنون که تعطیلاند دست کم بهطور مستقیم یا «برخط» و از طریق پیامرسانها یا نامههای الکترونیکی به متقاضیان خدمات کتابداری میدادند: بهطور نمونه، دادن تصویر صفحاتی محدود از کتابی یا فراهم کردن امکان ورق زدن کتابی، مانند «گوگل بوک»، باز بهطور محدود. از شگفتیهای امروز ما این است که نوشتن کتاب با منابع انگلیسی و حتی نوشتن به انگلیسی بسیار راحتتر است تا استفاده ار منابع فارسی، اعم از ترجمه تا تألیف. این طوری است که ما بیخیال کتابهای یکدیگر میشویم و نه با یکدیگر از در گفت و گو و چالش و ستیز در میآییم و نه خطاهای یکدیگر را رفع میکنیم. نتیجه این است که بسیاری خطاها در ترجمه یا در فهم مطلبی گاه بیش از نیم قرن طول میکشد تا تصحیح شود، اگر به قرنها نرسد! مشکل کتابهای تازه از چاپ درآمده نیز مشکل دیگری است که هنوز راه حلی برای دسترسی به آنها جز خرید نیست. شاید بهترین راه چاره آن باشد که دوستی در کتابخانهای بیابیم و به او بگوییم هر از گاه چند صفحهای برایمان بفرستد. البته این نوع دوستیهای پُرزحمت را چندان دوام نیست، مگر همسر آدم «کتابدار» کتابخانهای معتبر باشد! آن هم ... به هر حال این بود تقدیر ما، تا چه باشد بعد از این تدبیر ما.
#کتاب
#کتابخانه
#خدمات_کتابداری
یکشنبه ۱۸ خرداد ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
ممنون از ریاست محترم کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران. امیدوارم در همه زمینه ها کاردانان و کارشناسان مصدر کارها باشند به حول و قوت الهی.
Forwarded from کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران (Ras)
به نظرم حق با نویسنده متن بالاست و کتابخانه ها باید این زمینه را فراهم کنند. کتابخانه مرکزی در تمام این مدت، اسکن کتابهای درخواستی را از هر طریق ممکن، ایمیل، تلگرام و واتس آپ برای خواستاران می فرستاد. اما به نظرم این کافی نبوده و ما باید خدمات بیشتری می دادیم. باید در این زمینه برنامه ریزی بهتری داشته باشیم که اگر کسی اسکن کامل یک کتاب را نمی خواهد، بتواند صفحاتی را که نیاز دارد، دریافت کند. برای این کار برنامه ریزی بهتری خواهیم کرد. البته، دوستان آگاهند که تقریبا بیش از هشتاد درصد از نسخ خطی کتابخانه مرکزی از روی وبسایت کتابخانه قابل دسترسی است. علاوه بر آن بیش از چهل هزار پایان نامه هم هست. اما در این مورد مشخص هم ان شاءالله اقدام خواهیم کرد. در این زمینه، کتابخانه تخصصی تاریخ اسلام و ایران قم هم در اختیار دوستان خواهد بود. در وبسایت sohalibrary بیش از 36 هزار کتاب پی دی اف هست اما در عین حال دوستان می توانند با شماره تلفن 02537731355 درخواست های اسکن بدهند.
Forwarded from کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران (Ras)
با توجه به نیاز روزمره پژوهشگران، استادان، ودانشجویان ارشد و دکتری در به مراجعه به کتابها از یک طرف، و عدم بازگشایی کتابخانه ها از طرف دیگر، این کتابخانه، می تواند در حد مقدورـ و در ساعات اداری ـ در خدمت عزیزان باشد.به این ترتیب که:
اولا، اسکن هر کتابی را که نیاز دارند، می توانند از طریق لینک تلگرام @ut_library_iranshenasi و نیز جی میل printedbooks98 اطلاع دهند تا تهیه و در ازای هزینه مربوطه تقدیم بشود.
ثانیا عزیزانی که نیاز به داشتن مشخصات یک کتاب یا تصویر چند صفحه آن ـ حداکثر بیست صفحه ـ دارند، می توانند در ساعات اداری از طریق همان لینک ها و نیز شماره تلفن 02161112679 تماس بگیرند تا از طریق تلگرام تصاویر در اختیار آنها قرار گیرد.
اولا، اسکن هر کتابی را که نیاز دارند، می توانند از طریق لینک تلگرام @ut_library_iranshenasi و نیز جی میل printedbooks98 اطلاع دهند تا تهیه و در ازای هزینه مربوطه تقدیم بشود.
ثانیا عزیزانی که نیاز به داشتن مشخصات یک کتاب یا تصویر چند صفحه آن ـ حداکثر بیست صفحه ـ دارند، می توانند در ساعات اداری از طریق همان لینک ها و نیز شماره تلفن 02161112679 تماس بگیرند تا از طریق تلگرام تصاویر در اختیار آنها قرار گیرد.
امریکا همه چیزش مردمی و ملی و شهروندی است از جمله پلیسش. در امریکا پلیس مزدور و سرسپرده «دولت» و «نظام» یا «رژیم» نیست. پلیس برای نظام یا رهبر کار نمی کند. برای کسانی کار می کند که حقوقش را می دهند. پس اگر بد کار کند عیب از همان مردمی است که حقوقش را می دهند.