Forwarded from Article reader|Статей читалка
Telegraph
آنچه «کرونا» به ما آموخت: با هر «دشمنی» نباید گلاویز شد! – فَلُّ سَفَه
🔶 «کرونا»، «ویروسی» برخاسته از جهان حیات وحش، اما در واقع «ذرّه ای ناچیز»، امروز کاری با زندگی انسان قرن بیست و یکم کرده است که هیچ «اژدها»، «نهنگ»، «دیو» یا «غول»ی، در روزگاران افسانه ای، نیز نتوانسته بود با زندگی آدمیان بکند، و حتی هیچ جنگ جهانی و بمب هسته ای…
🔷 آنچه «کرونا» به ما آموخت: با هر «دشمنی» نباید گلاویز شد!
🔶 «کرونا»، «ویروسی» برخاسته از جهان حیات وحش، اما در واقع «ذرّه ای ناچیز»، امروز کاری با زندگی انسان قرن بیست و یکم کرده است که هیچ «اژدها»، «نهنگ»، «دیو» یا «غول»ی، در روزگاران افسانه ای، نیز نتوانسته بود با زندگی آدمیان بکند، و حتی هیچ جنگ جهانی و بمب هسته ای و شیمیایی در مقیاس قرن بیست و یکم: آسیبی اقتصادی به این گستردگی که شاید فقر و فلاکتش برای زندگان بدتر از مردگان باشد. انسان، این دلیرترین و درنده ترین حیوانی که زمین به خود دیده است، بر هر درنده ای در روی زمین پیروز شده است و به گزارش افسانه ها و اسطوره ها چه جانوران عظیم و ترسناک و بس بزرگ تر و نیرومندتر از خود را که از پا در نیاورده است یا به اسارت نگرفته است. اما انسان این بار به جنگی وارد شده است که نه «دلیر»ی قهرمانان و «رویین تنان» و جادوی «جادوگران» قدیم بر آن کارگر است و نه سلاح های مرگبار ماشینی و هسته ای و میکروبی و شیمیایی جدید. حداکثر کاری که انسان اکنون می تواند با این «دشمن» انجام دهد این است که خود را از او دور نگه دارد و با او گلاویز و دست به گریبان نشود: دوری و دوستی.
اما چه نتیجه از این: ۱) هیچ «دشمنی» را «کوچک» نشمار، حتی اگر «ذرّه»ای ناچیز باشد. ۲) پیروزی بر «دشمن» لزوماً به معنای نابود کردن «دشمن» نیست، «نابود نشدن» به دست «دشمن» کافی است. ۳) بنابراین، انسان «عاقل» با هر چیز و هرکس درنمیافتد، و دست به گریبان نمیشود، همین که «آزار» چیزی یا کسی به او نرسد برایش کافی است و البته باید «آزار»ش هم به کسی نرسد تا برای خودش «دشمن» درست نکند و «تلافی» نبیند. دوری گزیدن از «شرّ» همواره بهترین راه برای در «امان» ماندن است، به قول سیمین بهبهانی: «دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد/سعادت آن کسی دارد که از تنها بپرهیزد!» «ویروسی» داشت در جهان خودش خوب و خوش زندگی میکرد و به «خِرخِرۀ» ما کاری نداشت. ما به سراغ او رفتیم، «خِر»ش را گرفتیم، «بیخانمان»اش کردیم و افتاد به «جان» ما و «خِر» ما را گرفت تا «خرخرۀ» ما را نه همچون خونآشامها و دراکولاهای فیلمهای ترسناک از «بیرون» بلکه از «درون» بجود، بدون خون و خونریزی. حالا باید کاری کنیم تا دوباره برگردد سر جای خودش، همان جا که بود. ما نمیتوانیم هر چیزی را از صفحۀ «هستی» پاک کنیم. بگذار هر چیز و هرکس زندگیاش را بکند، تا تو هم بتوانی زندگیات را بکنی. آن را که گوشی هست بشنود. آن را که چشمی هست ببیند.
#کرونا
#«دشمن»
#تنهایی
سه شنبه ۹ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔶 «کرونا»، «ویروسی» برخاسته از جهان حیات وحش، اما در واقع «ذرّه ای ناچیز»، امروز کاری با زندگی انسان قرن بیست و یکم کرده است که هیچ «اژدها»، «نهنگ»، «دیو» یا «غول»ی، در روزگاران افسانه ای، نیز نتوانسته بود با زندگی آدمیان بکند، و حتی هیچ جنگ جهانی و بمب هسته ای و شیمیایی در مقیاس قرن بیست و یکم: آسیبی اقتصادی به این گستردگی که شاید فقر و فلاکتش برای زندگان بدتر از مردگان باشد. انسان، این دلیرترین و درنده ترین حیوانی که زمین به خود دیده است، بر هر درنده ای در روی زمین پیروز شده است و به گزارش افسانه ها و اسطوره ها چه جانوران عظیم و ترسناک و بس بزرگ تر و نیرومندتر از خود را که از پا در نیاورده است یا به اسارت نگرفته است. اما انسان این بار به جنگی وارد شده است که نه «دلیر»ی قهرمانان و «رویین تنان» و جادوی «جادوگران» قدیم بر آن کارگر است و نه سلاح های مرگبار ماشینی و هسته ای و میکروبی و شیمیایی جدید. حداکثر کاری که انسان اکنون می تواند با این «دشمن» انجام دهد این است که خود را از او دور نگه دارد و با او گلاویز و دست به گریبان نشود: دوری و دوستی.
اما چه نتیجه از این: ۱) هیچ «دشمنی» را «کوچک» نشمار، حتی اگر «ذرّه»ای ناچیز باشد. ۲) پیروزی بر «دشمن» لزوماً به معنای نابود کردن «دشمن» نیست، «نابود نشدن» به دست «دشمن» کافی است. ۳) بنابراین، انسان «عاقل» با هر چیز و هرکس درنمیافتد، و دست به گریبان نمیشود، همین که «آزار» چیزی یا کسی به او نرسد برایش کافی است و البته باید «آزار»ش هم به کسی نرسد تا برای خودش «دشمن» درست نکند و «تلافی» نبیند. دوری گزیدن از «شرّ» همواره بهترین راه برای در «امان» ماندن است، به قول سیمین بهبهانی: «دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد/سعادت آن کسی دارد که از تنها بپرهیزد!» «ویروسی» داشت در جهان خودش خوب و خوش زندگی میکرد و به «خِرخِرۀ» ما کاری نداشت. ما به سراغ او رفتیم، «خِر»ش را گرفتیم، «بیخانمان»اش کردیم و افتاد به «جان» ما و «خِر» ما را گرفت تا «خرخرۀ» ما را نه همچون خونآشامها و دراکولاهای فیلمهای ترسناک از «بیرون» بلکه از «درون» بجود، بدون خون و خونریزی. حالا باید کاری کنیم تا دوباره برگردد سر جای خودش، همان جا که بود. ما نمیتوانیم هر چیزی را از صفحۀ «هستی» پاک کنیم. بگذار هر چیز و هرکس زندگیاش را بکند، تا تو هم بتوانی زندگیات را بکنی. آن را که گوشی هست بشنود. آن را که چشمی هست ببیند.
#کرونا
#«دشمن»
#تنهایی
سه شنبه ۹ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
Forwarded from Dr. Reza Eslami
جدیدترین تعریف سواد از نظر یونسکو💢
*تعریف سواد از نظر "یونسکو" و راهکارهای بهبود زندگی*
به تازگی سازمان آموزشی، علمی و فرهنگی ملل متحد، تعریف جدیدی از باسوادی ارائه داده است.
شاید برایتان جالب باشد که بدانید مفهوم سواد در قرن گذشته، تغییرات بسیاری کرده است و این چهارمین تعریف سواد است که توسط یونسکو به صورت رسمی اعلام میشود. به طور خلاصه و طبق این تعریف، باسواد کسی است که بتواند از خواندهها و دانستههای خود تغییری در زندگی خود ایجاد کند.
*با تعریف جدیدی که یونسکو ارایه داده باسوادی، توانایی «تغییر» (Change) است و باسواد کسی است که بتواند با آموختههایش، تغییری در زندگی خود ایجاد کند.*
در ادامه و بعد از مروری کوتاه بر تعاریف سواد از ابتدا تا امروز، نکاتی درباره ایجاد تغییر در زندگی بر اساس دانستهها و راهکارهای دستیابی به این مهم، مطرح خواهیم کرد.
*اولین تعریف*
*توانایی خواندن و نوشتن،* اولین تعریفی که از سواد در اوایل قرن بیستم ارائه شد، صرفا به توانایی خواندن و نوشتن زبان مادری معطوف بود. طبق این تعریف، فردی با سواد محسوب میشد که توانایی خواندن و نوشتن زبان مادری خود را داشته باشد.
*دومین تعریف*
*اضافه شدن یاد گرفتن رایانه و یک زبان خارجی،*
در اواخر قرن بیستم، سازمان ملل تعریف دومی از سواد را ارائه کرد. در این تعریف جدید، علاوه بر توانایی خواندن و نوشتن زبان مادری، توانایی استفاده از رایانه و دانستن یک زبان خارجی هم اضافه شد. بدین ترتیب به افرادی که توان خواندن و نوشتن، استفاده از رایانه و صحبت و درک مطلب به یک زبان خارجی را داشتند، باسواد گفته شد. قاعدتا طبق این تعریف بسیاری از دانشجویان و دانشآموختگان دانشگاهی کشور ما بیسواد محسوب میشوند چون دانش زبان خارجی بیشتر افراد کم است.
*سومین تعریف*
*اضافه شدن ۱۲ نوع سواد:*
سازمان ملل در دهه دوم قرن ۲۱، باز هم در مفهوم سواد تغییر ایجاد کرد. در این تعریف سوم کلا ماهیت سواد تغییر یافت. مهارتهایی اعلام شد که داشتن این تواناییها و مهارتها مصداق باسواد بودن قرار گرفت. بدین ترتیب شخصی که در یک رشته دانشگاهی موفق به دریافت مدرک دکترا می شود، حدود ۵ درصد با سواد است. این مهارتها عبارت اند از:
۱- سواد عاطفی: توانایی برقراری روابط عاطفی با خانواده و دوستان
۲- سواد ارتباطی: توانایی برقراری ارتباط مناسب با دیگران و دانستن آداب اجتماعی
۳- سواد مالی: توانایی مدیریت مالی خانواده، دانستن روشهای پسانداز و توازن دخل و خرج
۴- سواد رسانهای: این که فرد بداند کدام رسانه معتبر و کدام نامعتبر است
۵- سواد تربیتی: توانایی تربیت فرزندان به نحو شایسته
۶- سواد رایانهای: دانستن مهارتهای راهبری رایانه
۷- سواد سلامتی: دانستن اطلاعات مهم درباره تغذیه سالم و کنترل بیماریها.
۸- سواد نژادی و قومی: شناخت نژادها و قومیتها بر اساس احترام و تبعیض نگذاشتن.
۹- سواد بوم شناختی: دانستن راههای حفاظت از محیط زیست.
۱۱- سواد تحلیلی: توانایی شناخت، ارزیابی و تحلیل نظریههای مختلف و ایجاد استدلالهای منطقی بدون تعصب و پیش فرض.
۱۱- سواد انرژی: توانایی مدیریت مصرف انرژی.
۱۲- سواد علمی: علاوه بر سواد دانشگاهی، توانایی بحث یا حل و فصل مسائل با راهکارهای علمی و عقلانی مناسب.
از آن جا که با سواد بودن به یادگیری این مهارتها وابسته شد، قاعدتا سیستم آموزشی کشورها هم باید متناسب با این مهارتها تغییر رویه میداد که متاسفانه فعلا سیستم آموزشی کشور ما، هنوز هیچ تغییری در زمینه آموزش مهارتهای فوق نکرده است.
*چهارمین و جدیدترین تعریف*
*علم با عمل معنا میشود.*
با این حال و به تازگی «یونسکو» یک بار دیگر در تعریف سواد تغییر ایجاد کرد. در این تعریف جدید، توانایی ایجاد تغییر، ملاک با سوادی قرار گرفته است، یعنی *شخصی با سواد تلقی میشود که بتواند با استفاده از خواندهها و آموختههای خود، تغییری در زندگی خود ایجاد کند.* در واقع این تعریف مکمل تعریف قبلی است زیرا صرفا دانستن یک موضوع به معنای عمل به آن نیست. در صورتی که مهارتها و دانش آموخته شده باعث ایجاد تغییر معنادار در زندگی شود، آن گاه میتوان گفت این فرد، انسانی با سواد است.
*چرا سوادمان باعث تغییر در زندگیمان نمیشود؟*
****
"آموزش حقوق بشر" با تاکید بر توانمند سازی مبتنی بر آگاهی و ارتقاء مطالبه گری شهروندان میتواند در راستای ایجاد تغییر در جوامع بشری و تحقق "همه حقوق همه" موثر باشد.
@dr_rezaeslami
*تعریف سواد از نظر "یونسکو" و راهکارهای بهبود زندگی*
به تازگی سازمان آموزشی، علمی و فرهنگی ملل متحد، تعریف جدیدی از باسوادی ارائه داده است.
شاید برایتان جالب باشد که بدانید مفهوم سواد در قرن گذشته، تغییرات بسیاری کرده است و این چهارمین تعریف سواد است که توسط یونسکو به صورت رسمی اعلام میشود. به طور خلاصه و طبق این تعریف، باسواد کسی است که بتواند از خواندهها و دانستههای خود تغییری در زندگی خود ایجاد کند.
*با تعریف جدیدی که یونسکو ارایه داده باسوادی، توانایی «تغییر» (Change) است و باسواد کسی است که بتواند با آموختههایش، تغییری در زندگی خود ایجاد کند.*
در ادامه و بعد از مروری کوتاه بر تعاریف سواد از ابتدا تا امروز، نکاتی درباره ایجاد تغییر در زندگی بر اساس دانستهها و راهکارهای دستیابی به این مهم، مطرح خواهیم کرد.
*اولین تعریف*
*توانایی خواندن و نوشتن،* اولین تعریفی که از سواد در اوایل قرن بیستم ارائه شد، صرفا به توانایی خواندن و نوشتن زبان مادری معطوف بود. طبق این تعریف، فردی با سواد محسوب میشد که توانایی خواندن و نوشتن زبان مادری خود را داشته باشد.
*دومین تعریف*
*اضافه شدن یاد گرفتن رایانه و یک زبان خارجی،*
در اواخر قرن بیستم، سازمان ملل تعریف دومی از سواد را ارائه کرد. در این تعریف جدید، علاوه بر توانایی خواندن و نوشتن زبان مادری، توانایی استفاده از رایانه و دانستن یک زبان خارجی هم اضافه شد. بدین ترتیب به افرادی که توان خواندن و نوشتن، استفاده از رایانه و صحبت و درک مطلب به یک زبان خارجی را داشتند، باسواد گفته شد. قاعدتا طبق این تعریف بسیاری از دانشجویان و دانشآموختگان دانشگاهی کشور ما بیسواد محسوب میشوند چون دانش زبان خارجی بیشتر افراد کم است.
*سومین تعریف*
*اضافه شدن ۱۲ نوع سواد:*
سازمان ملل در دهه دوم قرن ۲۱، باز هم در مفهوم سواد تغییر ایجاد کرد. در این تعریف سوم کلا ماهیت سواد تغییر یافت. مهارتهایی اعلام شد که داشتن این تواناییها و مهارتها مصداق باسواد بودن قرار گرفت. بدین ترتیب شخصی که در یک رشته دانشگاهی موفق به دریافت مدرک دکترا می شود، حدود ۵ درصد با سواد است. این مهارتها عبارت اند از:
۱- سواد عاطفی: توانایی برقراری روابط عاطفی با خانواده و دوستان
۲- سواد ارتباطی: توانایی برقراری ارتباط مناسب با دیگران و دانستن آداب اجتماعی
۳- سواد مالی: توانایی مدیریت مالی خانواده، دانستن روشهای پسانداز و توازن دخل و خرج
۴- سواد رسانهای: این که فرد بداند کدام رسانه معتبر و کدام نامعتبر است
۵- سواد تربیتی: توانایی تربیت فرزندان به نحو شایسته
۶- سواد رایانهای: دانستن مهارتهای راهبری رایانه
۷- سواد سلامتی: دانستن اطلاعات مهم درباره تغذیه سالم و کنترل بیماریها.
۸- سواد نژادی و قومی: شناخت نژادها و قومیتها بر اساس احترام و تبعیض نگذاشتن.
۹- سواد بوم شناختی: دانستن راههای حفاظت از محیط زیست.
۱۱- سواد تحلیلی: توانایی شناخت، ارزیابی و تحلیل نظریههای مختلف و ایجاد استدلالهای منطقی بدون تعصب و پیش فرض.
۱۱- سواد انرژی: توانایی مدیریت مصرف انرژی.
۱۲- سواد علمی: علاوه بر سواد دانشگاهی، توانایی بحث یا حل و فصل مسائل با راهکارهای علمی و عقلانی مناسب.
از آن جا که با سواد بودن به یادگیری این مهارتها وابسته شد، قاعدتا سیستم آموزشی کشورها هم باید متناسب با این مهارتها تغییر رویه میداد که متاسفانه فعلا سیستم آموزشی کشور ما، هنوز هیچ تغییری در زمینه آموزش مهارتهای فوق نکرده است.
*چهارمین و جدیدترین تعریف*
*علم با عمل معنا میشود.*
با این حال و به تازگی «یونسکو» یک بار دیگر در تعریف سواد تغییر ایجاد کرد. در این تعریف جدید، توانایی ایجاد تغییر، ملاک با سوادی قرار گرفته است، یعنی *شخصی با سواد تلقی میشود که بتواند با استفاده از خواندهها و آموختههای خود، تغییری در زندگی خود ایجاد کند.* در واقع این تعریف مکمل تعریف قبلی است زیرا صرفا دانستن یک موضوع به معنای عمل به آن نیست. در صورتی که مهارتها و دانش آموخته شده باعث ایجاد تغییر معنادار در زندگی شود، آن گاه میتوان گفت این فرد، انسانی با سواد است.
*چرا سوادمان باعث تغییر در زندگیمان نمیشود؟*
****
"آموزش حقوق بشر" با تاکید بر توانمند سازی مبتنی بر آگاهی و ارتقاء مطالبه گری شهروندان میتواند در راستای ایجاد تغییر در جوامع بشری و تحقق "همه حقوق همه" موثر باشد.
@dr_rezaeslami
🔷 «عالمگیر» یا «همه گیر»؟
🔶 «کرونا» از جمله «آشوب»هایی که به پا کرده است، یکی هم آشوب زبانی است. روزنامهنگاران یا برخی کارشناسان که با عجله چیزی را ترجمه میکنند یا هرچه به ذهنشان رسید میگویند، از جمله «صفاتی» که این روزها برای «واگیری» این بیماری در جهان گفتهاند و میگویند یکی هم «عالمگیر» است. صفاتی مانند «عالمگیر» و «جهانگیر» در زبان فارسی، برحسب سنّت «شاهنشاهی»، برای فاتحان و کشورگشایان به کار میرود و لقب دو تن از شاهان مغول هند هم بوده است. اگر بخواهیم آن را به انگلیسی برگردانیم میشود: .“world conqueror” اما آنچه در زبان انگلیسی به آن “pandemic” میگویند معادلش در فارسی «همهگیری» است. این کلمه در زبان انگلیسی از دو جزء یونانی «پان» («همه») و «دموس» («مردم») ساخته شده است، یعنی، آن بیماری که همۀ مردم میگیرند. «کرونا» هرکار هم کرده باشد نه «جایی» را گرفته است و نه جنگی به راه انداخته است، نقشه و برنامهای هم نداشته است. چیزی هم عایدش نمیشود و نشده است.
پی نوشت: فرق «اپیدمیک» و «پاندمیک» این است که اولی به «واگیری بیماری» در منطقه ای خاص و دوره زمانی خاص و در میان گروهی خاص از مردم یا یک جامعه گفته می شود و دومی به «واگیری» بیماری در میان همه مردم جهان,
#کرونا
#عالم_گیر
#همه_گیر
چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔶 «کرونا» از جمله «آشوب»هایی که به پا کرده است، یکی هم آشوب زبانی است. روزنامهنگاران یا برخی کارشناسان که با عجله چیزی را ترجمه میکنند یا هرچه به ذهنشان رسید میگویند، از جمله «صفاتی» که این روزها برای «واگیری» این بیماری در جهان گفتهاند و میگویند یکی هم «عالمگیر» است. صفاتی مانند «عالمگیر» و «جهانگیر» در زبان فارسی، برحسب سنّت «شاهنشاهی»، برای فاتحان و کشورگشایان به کار میرود و لقب دو تن از شاهان مغول هند هم بوده است. اگر بخواهیم آن را به انگلیسی برگردانیم میشود: .“world conqueror” اما آنچه در زبان انگلیسی به آن “pandemic” میگویند معادلش در فارسی «همهگیری» است. این کلمه در زبان انگلیسی از دو جزء یونانی «پان» («همه») و «دموس» («مردم») ساخته شده است، یعنی، آن بیماری که همۀ مردم میگیرند. «کرونا» هرکار هم کرده باشد نه «جایی» را گرفته است و نه جنگی به راه انداخته است، نقشه و برنامهای هم نداشته است. چیزی هم عایدش نمیشود و نشده است.
پی نوشت: فرق «اپیدمیک» و «پاندمیک» این است که اولی به «واگیری بیماری» در منطقه ای خاص و دوره زمانی خاص و در میان گروهی خاص از مردم یا یک جامعه گفته می شود و دومی به «واگیری» بیماری در میان همه مردم جهان,
#کرونا
#عالم_گیر
#همه_گیر
چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
Forwarded from Article reader|Статей читалка
Telegraph
«حجاب» کرونا: از «فلسفۀ نقاب» تا «فلسفۀ حجاب» – فَلُّ سَفَه
تصویر ۱: «دکتر طاعون» یا به ایتالیایی: Medico della Peste (پزشکان ونیزی در دورۀ شیوع طاعون نقابی مخصوص داشتند. علاوه بر نقاب، «قبا» یا «ردا»ی سباه بلندی نیز میپوشیدند که از گردن تا پا را میپوشاند. ونیزیها از نقاب در برخی جشنهای خود برای خوشگذرانی نیز…
🔺🔺🔺
🔷 «حجاب» کرونا: از «فلسفۀ نقاب» تا «فلسفۀ حجاب»
«افسونزدایی» در «عصر کرونا»
🔶 امروز بسیاری از رخهای زیبا در زیر «نقابهای بهداشتی» پنهان شدهاند. زیبارویان همه «پردهنشین» شدهاند و در کوی و برزن هیچ زیبارویی قدم نمیزند، اگر هم بزند با «نقابی» که بر چهره دارد چیزی از رخ زیبای او «دیده» نمیشود، مگر چشمانی «مست» داشته باشد که آن هم آنقدر نزدیک نمیآید که چشمی به چشمی افتد و آتشی در کاه! در داخل ماشینها نیز وضع به همین گونه است. همین چند وقت پیش بود که برخی کشورهای اروپایی قانونی گذراندند تا پوشیدن «بُرقع» و «روبنده» اسلامی را به دلایل امنیتی «ممنوع» اعلام کنند. در گذشته، در فیلمهای وسترن، مردانی که دستمال گردن خود را به روی صورت خود میبستند، شاید جز زدن «بانک» یا «قطار» و «آدمکشی» قصد دیگری نداشتند. اما امروز هرکس میتواند راحت دستمالی به روی صورت خود ببندد و به هر جا برود. اکنون بسیاری از مردم با «صورتهای بسته» در همه جا در رفت و آمدند، از جمله بانکها و فرودگاهها. حال تصور کنید اگر «کارشناسان بهداشتی» و «مقامات دولتی» میگفتند «موها» نیز باید پوشیده باشد، یا تمامی بدن، سر تا پا، همچون پزشکان و پرستاران، دیگر «نور علی نور» میشد و تمامی جهان را «حجاب اسلامی» فرامیگرفت و «اسلام» عالمگیر میشد: همه سرتا پا پوشیده در «قبا» و «چادر» و «روبنده» یا «بُرقع» و یا «دستاری» بسته بر سر و صورت! تصور کنید در جهانی زندگی کنید که همه «مجبور» باشند مانند پزشکان و پرستاران سر تا پا پوشیده در لباسهای پلاستیکی «سفید» از خانه بیرون آیند! گویی شهر پر از «فضانورد» شده است یا شاید پُر از «کفنپوش». ترسناک است، اما ممکن است. این «تخیّل» نیست واقعیتی در زندگی بشر بوده و هست و خواهد بود. خواهم گفت چرا؟
ادامه را در بالا بخوانید 🔺🔺🔺
#حجاب_کرونا
#نقاب
#فلسفه
#افسون_زدایی
پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 «حجاب» کرونا: از «فلسفۀ نقاب» تا «فلسفۀ حجاب»
«افسونزدایی» در «عصر کرونا»
🔶 امروز بسیاری از رخهای زیبا در زیر «نقابهای بهداشتی» پنهان شدهاند. زیبارویان همه «پردهنشین» شدهاند و در کوی و برزن هیچ زیبارویی قدم نمیزند، اگر هم بزند با «نقابی» که بر چهره دارد چیزی از رخ زیبای او «دیده» نمیشود، مگر چشمانی «مست» داشته باشد که آن هم آنقدر نزدیک نمیآید که چشمی به چشمی افتد و آتشی در کاه! در داخل ماشینها نیز وضع به همین گونه است. همین چند وقت پیش بود که برخی کشورهای اروپایی قانونی گذراندند تا پوشیدن «بُرقع» و «روبنده» اسلامی را به دلایل امنیتی «ممنوع» اعلام کنند. در گذشته، در فیلمهای وسترن، مردانی که دستمال گردن خود را به روی صورت خود میبستند، شاید جز زدن «بانک» یا «قطار» و «آدمکشی» قصد دیگری نداشتند. اما امروز هرکس میتواند راحت دستمالی به روی صورت خود ببندد و به هر جا برود. اکنون بسیاری از مردم با «صورتهای بسته» در همه جا در رفت و آمدند، از جمله بانکها و فرودگاهها. حال تصور کنید اگر «کارشناسان بهداشتی» و «مقامات دولتی» میگفتند «موها» نیز باید پوشیده باشد، یا تمامی بدن، سر تا پا، همچون پزشکان و پرستاران، دیگر «نور علی نور» میشد و تمامی جهان را «حجاب اسلامی» فرامیگرفت و «اسلام» عالمگیر میشد: همه سرتا پا پوشیده در «قبا» و «چادر» و «روبنده» یا «بُرقع» و یا «دستاری» بسته بر سر و صورت! تصور کنید در جهانی زندگی کنید که همه «مجبور» باشند مانند پزشکان و پرستاران سر تا پا پوشیده در لباسهای پلاستیکی «سفید» از خانه بیرون آیند! گویی شهر پر از «فضانورد» شده است یا شاید پُر از «کفنپوش». ترسناک است، اما ممکن است. این «تخیّل» نیست واقعیتی در زندگی بشر بوده و هست و خواهد بود. خواهم گفت چرا؟
ادامه را در بالا بخوانید 🔺🔺🔺
#حجاب_کرونا
#نقاب
#فلسفه
#افسون_زدایی
پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
Forwarded from Article reader|Статей читалка
Telegraph
ریشهشناسی «تئوس»: از فردید تا هرودوتوس – فَلُّ سَفَه
یکی از افاضات و افاداتی که حضرت استاد سید احمد فردید کرده است و از او ضبط شده است و به صورتی متفاوت نیز نقل شده است این سخن است: «”دوه” به هندی به معنی خداست. اسمی که در زبان هندی مظهر خدا بوده “دوه” نامیده شده است. گفتهاند که اصل این کلمه به معنای “نور”…
🔺🔺🔺
🔷 ریشهشناسی «تئوس»: از فردید تا هرودوتوس
🔶 یکی از افاضات و افاداتی که حضرت استاد سید احمد فردید کرده است و از او ضبط شده است و به صورتی متفاوت نیز نقل شده است این سخن است:
«"دوه" به هندی به معنی خداست. اسمی که در زبان هندی مظهر خدا بوده "دوه" نامیده شده است. گفتهاند که اصل این کلمه به معنای "نور" است. همین "دوه" در اوستا تبدیل شده به "دیو". چرا؟ برای اینکه این اسم انقلاب پیدا کرد. اسم هندی میرود و اوستا با اسم دیگری خلق را دعوت میکند که آن اسم "اهورا" است. اهورا در هندی "اسورا" بوده اما "سین" به "ه" تبدیل میشود. و آن خدای ضد ّ "دوه" [یعنی، ضد «نور»؟] است. همین "دوه" است که همریشه است با "زئوس" به یونانی و "تئوس" به یونانی. "دیو" به فرانسه، "دئوس" به لاتینی ... "طاغوت" به عربی».
ویدئو: برگرفته از سخنرانی ضبطشدۀ احمد فردید در سال ۱۳۶۲ یا ۱۳۶۳.
در اینکه در زبانهای هند و اروپایی (سانسکریت و پهلوی و فارسی جدید، یونانی و لاتینی و دیگر زبانهای برآمده از آنها در دورۀ جدید) و نیز خدایان این فرهنگها و تمدنها خویشاوندی و اشتراکاتی هست تردیدی نیست (هرچند در پیوند ریشهشناختی «تئوس» یونانی و «دئوس» لاتینی و به تبع آن «دیو» فرانسه، با وجود شباهت ظاهریشان، شک است و این دو ریشههای متفاوتی دارند!)، اما در اینکه چگونه به ادعای فردید «تئوس» یونانی، نام عام خدا، به «طاغوت» عربی (زبانی از خانوادۀ زبانهای سامی) تبدیل میشود، که البته نام خدا نیست، بلکه نامی عام است و به هر «طغیانگری» در برابر خدا، اعم از شیطان و انسان اطلاق میشود، پرسش بسیار هست. نخست اینکه، کلمۀ «طاغوت» عربی، اسم فاعل، از «طُغی»، به معنای کسی است که از «حد و مرز» (اخلاقی، شرعی/قانونی، کیهانی) تجاوز کرده است و همراه با «استکبار» («خود بزرگبینی»، «به خود نازیدن») معادلی است دقیق برای کلمۀ «هوبریس» (hubris/ὕβρις) در اساطیر و تراژدیهای یونانی (برای این بحث رجوع شود به کتاب من: شاهان و خدایان، در آینده). اما در اینکه فردید از این «ریشهشناسی» چه نتیجهای میخواهد بگیرد و چگونه چنین گامی بلند از «تئوس» به «طاغوت» برداشته و چه مبنایی داشته که پرشی اینقدر بلند و جسورانه کرده است و از آن چه مقصود داشته است، ندیدهام که کسی سخن گفته باشد، جز همان بازنویسی مرید و شاگردش که در همان بازنویسی آن را در واقع تفسیر کرده است: «... و اينها [همان «خدا»های زبانهای دیگر] همان طاغوت هستند».
برای ادامه متن رجوع شود به فرسته بالا.
#فردید
#تئوس
#هرودوتوس
یکشنبه ۱۴ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 ریشهشناسی «تئوس»: از فردید تا هرودوتوس
🔶 یکی از افاضات و افاداتی که حضرت استاد سید احمد فردید کرده است و از او ضبط شده است و به صورتی متفاوت نیز نقل شده است این سخن است:
«"دوه" به هندی به معنی خداست. اسمی که در زبان هندی مظهر خدا بوده "دوه" نامیده شده است. گفتهاند که اصل این کلمه به معنای "نور" است. همین "دوه" در اوستا تبدیل شده به "دیو". چرا؟ برای اینکه این اسم انقلاب پیدا کرد. اسم هندی میرود و اوستا با اسم دیگری خلق را دعوت میکند که آن اسم "اهورا" است. اهورا در هندی "اسورا" بوده اما "سین" به "ه" تبدیل میشود. و آن خدای ضد ّ "دوه" [یعنی، ضد «نور»؟] است. همین "دوه" است که همریشه است با "زئوس" به یونانی و "تئوس" به یونانی. "دیو" به فرانسه، "دئوس" به لاتینی ... "طاغوت" به عربی».
ویدئو: برگرفته از سخنرانی ضبطشدۀ احمد فردید در سال ۱۳۶۲ یا ۱۳۶۳.
در اینکه در زبانهای هند و اروپایی (سانسکریت و پهلوی و فارسی جدید، یونانی و لاتینی و دیگر زبانهای برآمده از آنها در دورۀ جدید) و نیز خدایان این فرهنگها و تمدنها خویشاوندی و اشتراکاتی هست تردیدی نیست (هرچند در پیوند ریشهشناختی «تئوس» یونانی و «دئوس» لاتینی و به تبع آن «دیو» فرانسه، با وجود شباهت ظاهریشان، شک است و این دو ریشههای متفاوتی دارند!)، اما در اینکه چگونه به ادعای فردید «تئوس» یونانی، نام عام خدا، به «طاغوت» عربی (زبانی از خانوادۀ زبانهای سامی) تبدیل میشود، که البته نام خدا نیست، بلکه نامی عام است و به هر «طغیانگری» در برابر خدا، اعم از شیطان و انسان اطلاق میشود، پرسش بسیار هست. نخست اینکه، کلمۀ «طاغوت» عربی، اسم فاعل، از «طُغی»، به معنای کسی است که از «حد و مرز» (اخلاقی، شرعی/قانونی، کیهانی) تجاوز کرده است و همراه با «استکبار» («خود بزرگبینی»، «به خود نازیدن») معادلی است دقیق برای کلمۀ «هوبریس» (hubris/ὕβρις) در اساطیر و تراژدیهای یونانی (برای این بحث رجوع شود به کتاب من: شاهان و خدایان، در آینده). اما در اینکه فردید از این «ریشهشناسی» چه نتیجهای میخواهد بگیرد و چگونه چنین گامی بلند از «تئوس» به «طاغوت» برداشته و چه مبنایی داشته که پرشی اینقدر بلند و جسورانه کرده است و از آن چه مقصود داشته است، ندیدهام که کسی سخن گفته باشد، جز همان بازنویسی مرید و شاگردش که در همان بازنویسی آن را در واقع تفسیر کرده است: «... و اينها [همان «خدا»های زبانهای دیگر] همان طاغوت هستند».
برای ادامه متن رجوع شود به فرسته بالا.
#فردید
#تئوس
#هرودوتوس
یکشنبه ۱۴ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 روشنفکران «فرانکلین»
🔶 دهههای چهل و پنجاه تا رسیدن به سال ۵۷ دهههایی طلایی برای روشنفکران ایران بود: زندان میرفتند، کشته میشدند (اگر اتهام کار مسلحانه داشتند)، اما مهاجرت نمیکردند، چون پس از آزادی از زندان میرفتند در شرکت نفت یا فرانکلین یا کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان یا رادیو و تلویزیون ملی ایران استخدام میشدند، با درآمدی حتی بهتر از استادان دانشگاه، که در آن زمان بهترین درآمد را در میان همۀ کارمندان دولتی بعد از وزیران داشتند. از همین رو بود که بسیاری از آنان هرگز دنبال تحصیلات و گرفتن مدرک دکتری نرفتند، چون کار بلد بودند و کاری داشتند پردرآمدتر و پر حیثیتتر از کار استادان دانشگاه. کشور در رفاه بود، زندگی خوش و شاد، کسی هم هر ساعت و هر روز از قیمت «دلار» خبر نمیگرفت! پس از انقلاب بود که «دلار» وارد خیابان و زندگی ما شد. اما همه از یک چیز ناراضی بودند، «نظام»: تفرعن اعلیحضرت، سنگاندازی دستگاه سانسورش، هراسافکنی پُر سر و صدای دستگاه امنیتیاش (که تبلیغاتش خیلی بیشتر از زور و اطلاعات واقعیاش بود و بیشتر «نظام» را فریب میداد و به آن اطلاعات دروغ میداد تا اطلاعات واقعی)، و البته از همه مهمتر، این اتهام یا واقعیت که امریکایی است. با این همه خیلی چیزها منتشر میشد و ساخته میشد (در سینما)، که گوشهای هم به «نظام» میزد: از شعر و رمان گرفته تا سینما و تئاتر (برشت نفر اول اجراهای تئاتری ایران در دوران شاهنشاهی بود!). شاه نظام عجیبی درست کرده بود: کارمندانی دانشآموخته و درسخوانده، آراسته و با فرهنگ، شهرهایی آباد، اما روستاهایی ویران و محروم، و سیلی از واردات که فقط بخشی از بازار را خشنود میکرد و دستگاهی اطلاعاتی که با روشهای نوین تبلیغات و جنگ روانی آشنا نبود. بازاریان همه ناخشنود از زندگی خود بودند که چرا درس نخوانده بودند تا مانند کارمندان دولت حقوق درست و حسابی بگیرند، خوش قیافه باشند، خوب لباس بپوشند و زنان زیبا داشته باشند!
باری، از خدمات امریکاییها به ایران عصر پهلوی یکی هم انتشارات فرانکلین بود که هم سر و سامانی به وضع انتشارات مملکت ما داد. هم کار یاد روشنفکران ما داد و هم به اصطلاح انتقال علم و فناوری روز بود به ایرانیان. و هم روشنفکرانی را پرورد مرفه، خوش و شاد، تا طرح فردایی را بریزند که خود و فرزندانشان شاید در دهههای بعد از آن نصیبی نمیداشتند. باری، از دهن کجی روزگار یکی هم این بود که «فرانکلین» امریکایی پرورشگاه فکری و هنری و تغذیهکنندۀ مالی همۀ روشنفکران چپ و راستی بود که در مخالفت با یک چیز اشتراک داشتند: «نظام امریکایی». نجف دریابندری نیکبخت بود که بخش بزرگی از زندگیاش را در دورانی سپری کرد که از «زمانۀ عسرت» پس از ۵۷ به دور بود. روانش شاد و قرین آرامش باد.
#فرانکلین
#شاه
#روشنفکران
#انقلاب
سه شنبه ۱۶ اردیبهشت ۹۹
@fallosafah
🔶 دهههای چهل و پنجاه تا رسیدن به سال ۵۷ دهههایی طلایی برای روشنفکران ایران بود: زندان میرفتند، کشته میشدند (اگر اتهام کار مسلحانه داشتند)، اما مهاجرت نمیکردند، چون پس از آزادی از زندان میرفتند در شرکت نفت یا فرانکلین یا کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان یا رادیو و تلویزیون ملی ایران استخدام میشدند، با درآمدی حتی بهتر از استادان دانشگاه، که در آن زمان بهترین درآمد را در میان همۀ کارمندان دولتی بعد از وزیران داشتند. از همین رو بود که بسیاری از آنان هرگز دنبال تحصیلات و گرفتن مدرک دکتری نرفتند، چون کار بلد بودند و کاری داشتند پردرآمدتر و پر حیثیتتر از کار استادان دانشگاه. کشور در رفاه بود، زندگی خوش و شاد، کسی هم هر ساعت و هر روز از قیمت «دلار» خبر نمیگرفت! پس از انقلاب بود که «دلار» وارد خیابان و زندگی ما شد. اما همه از یک چیز ناراضی بودند، «نظام»: تفرعن اعلیحضرت، سنگاندازی دستگاه سانسورش، هراسافکنی پُر سر و صدای دستگاه امنیتیاش (که تبلیغاتش خیلی بیشتر از زور و اطلاعات واقعیاش بود و بیشتر «نظام» را فریب میداد و به آن اطلاعات دروغ میداد تا اطلاعات واقعی)، و البته از همه مهمتر، این اتهام یا واقعیت که امریکایی است. با این همه خیلی چیزها منتشر میشد و ساخته میشد (در سینما)، که گوشهای هم به «نظام» میزد: از شعر و رمان گرفته تا سینما و تئاتر (برشت نفر اول اجراهای تئاتری ایران در دوران شاهنشاهی بود!). شاه نظام عجیبی درست کرده بود: کارمندانی دانشآموخته و درسخوانده، آراسته و با فرهنگ، شهرهایی آباد، اما روستاهایی ویران و محروم، و سیلی از واردات که فقط بخشی از بازار را خشنود میکرد و دستگاهی اطلاعاتی که با روشهای نوین تبلیغات و جنگ روانی آشنا نبود. بازاریان همه ناخشنود از زندگی خود بودند که چرا درس نخوانده بودند تا مانند کارمندان دولت حقوق درست و حسابی بگیرند، خوش قیافه باشند، خوب لباس بپوشند و زنان زیبا داشته باشند!
باری، از خدمات امریکاییها به ایران عصر پهلوی یکی هم انتشارات فرانکلین بود که هم سر و سامانی به وضع انتشارات مملکت ما داد. هم کار یاد روشنفکران ما داد و هم به اصطلاح انتقال علم و فناوری روز بود به ایرانیان. و هم روشنفکرانی را پرورد مرفه، خوش و شاد، تا طرح فردایی را بریزند که خود و فرزندانشان شاید در دهههای بعد از آن نصیبی نمیداشتند. باری، از دهن کجی روزگار یکی هم این بود که «فرانکلین» امریکایی پرورشگاه فکری و هنری و تغذیهکنندۀ مالی همۀ روشنفکران چپ و راستی بود که در مخالفت با یک چیز اشتراک داشتند: «نظام امریکایی». نجف دریابندری نیکبخت بود که بخش بزرگی از زندگیاش را در دورانی سپری کرد که از «زمانۀ عسرت» پس از ۵۷ به دور بود. روانش شاد و قرین آرامش باد.
#فرانکلین
#شاه
#روشنفکران
#انقلاب
سه شنبه ۱۶ اردیبهشت ۹۹
@fallosafah
Forwarded from Article reader|Статей читалка
فردید و دشمنی با «مدرنیتۀ ملعون»: «شریعتگرایی» در لباس «فلسفه» – فَلُّ سَفَه
via fallosafah.malakut.org
via fallosafah.malakut.org
Telegraph
فردید و دشمنی با «مدرنیتۀ ملعون»: «شریعتگرایی» در لباس «فلسفه» – فَلُّ سَفَه
🔶 بخشی از یک سخنرانی تلویزیونی حضرت استاد سید احمد فردید را برگزیدهام که هم حال و هوای سال ۱۳۶۳ را منعکس میکند و هم حال و هوای حضرت استاد فردید، که «حوالت تاریخی» بدجوری گریبانش را گرفته بود، و متأسفانه سخنانی گفته است که در شأن کسی نیست که حتی اندکی فلسفه…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ویدئو: برگرفته از سخنرانی تلویزیونی حضرت استاد سید احمد فردید در خرداد ۱۳۶۳.
🔺🔺🔺
🔷 فردید و دشمنی با «مدرنیتۀ ملعون»: «شریعتگرایی» در لباس «فلسفه»
🔶 بخشی از یک سخنرانی تلویزیونی حضرت استاد سید احمد فردید را برگزیدهام که هم حال و هوای سال ۱۳۶۳ را منعکس میکند و هم حال و هوای حضرت استاد فردید، که «حوالت تاریخی» بدجوری گریبانش را گرفته بود، و متأسفانه سخنانی گفته است که در شأن کسی نیست که حتی اندکی فلسفه آموخته باشد، تا چه رسد به کسی که در دانشگاه آموزگار فلسفه باشد و سالها «نان» فلسفه را خورده باشد و از این راه برای خود «نام»ی هم به هم زده باشد. آدم بدجوری دلش به حال این پیرمرد میسوزد که چرا با این سن و سال باید چنین سخنانی بگوید اصلا و به قول ناصر خسرو این گونه «دُرّ دری» را به پای «خوکان» بریزد.
ادامه را در بالا بخوانید: 🔺🔺🔺
#فردید
#غربزدگی
#مدرنیته
چهارشنبه ۱۷ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔺🔺🔺
🔷 فردید و دشمنی با «مدرنیتۀ ملعون»: «شریعتگرایی» در لباس «فلسفه»
🔶 بخشی از یک سخنرانی تلویزیونی حضرت استاد سید احمد فردید را برگزیدهام که هم حال و هوای سال ۱۳۶۳ را منعکس میکند و هم حال و هوای حضرت استاد فردید، که «حوالت تاریخی» بدجوری گریبانش را گرفته بود، و متأسفانه سخنانی گفته است که در شأن کسی نیست که حتی اندکی فلسفه آموخته باشد، تا چه رسد به کسی که در دانشگاه آموزگار فلسفه باشد و سالها «نان» فلسفه را خورده باشد و از این راه برای خود «نام»ی هم به هم زده باشد. آدم بدجوری دلش به حال این پیرمرد میسوزد که چرا با این سن و سال باید چنین سخنانی بگوید اصلا و به قول ناصر خسرو این گونه «دُرّ دری» را به پای «خوکان» بریزد.
ادامه را در بالا بخوانید: 🔺🔺🔺
#فردید
#غربزدگی
#مدرنیته
چهارشنبه ۱۷ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 دموکراسی یونانی و معنای «دموس»
🔶 نظام دموكرات آتن، به طوری كه در قرن پنجم ظهور یافت، حكومت (kratos) مردم (dêmos) بود و “dêmos’’ در یونانی (مانند “the people’’ در انگلیسی) امكان داشت یا برای اشاره به كلّ شهروندان و یا برای اشاره به طبقۀ پایین به كار رود ـــ در حقیقت ارسطو اصرار میكند كه دموكراسی/مردم سالاری اساساً حكومت طبقۀ پایین است. نظام دموكرات قدرت واقعی و مسئولیت را برای تهیدستان (گرچه نه برای بردگان یا زنان) روا شمرد و قانون اساسی از منافع آنان حمایت كرد و آن را بالا برد. توانگر و نیکزاد در آتن تسلط انحصاری كم تری داشتند تا در شهرهای یونانیِ دارای قانون اساسی اقلیتسالار.
دموكراسی آتن، با تغییرات و گسستهایی، از زمان كلیستنس تا هنگامی كه رومیها آن را در قرن اول نابود كردند دوام داشت. طبقات بالا بیشك آن را تا اندازهای پذیرفتند، چون آنان موضع ممتازی داشتند؛ تهیدستان به نابرابریهای ثروت یا منزلت پایان ندادند و ثروتمندان مناصب عمومی دارای مسئولیت و منفعت را اشغال كردند. اما وفاداری آنان را نمیتوان با چنین انگیزهای به تنهایی توضیح داد؛ معقول است فرض كنیم كه بسیاری نسبت به دموكراسی در مقام نظامی عادل و منصف به نفع همۀ شهروندان مقداری وفاداری احساس كردند.
اما چنین باورهای استواری متعارض با نگرش هُمری است. كسی كه در پی عزّت و منزلت خویش است گاهی ممكن است به داشتن مقامی افتخارآمیز در نظام دموكراسی خشنود باشد، اما در زمان دیگری شاید بیندیشد كه میتوانست در نظامی طرحشده برای منافع طبقات بالا برای خود و طبقۀ اجتماعیاش كار بهتری انجام دهد. او با داشتن چنین طبعی ممكن است با نظر (به گفتۀ توكودیدس) آلكیبیادس دربارۀ دموكراسی موافقت كند كه «دربارۀ چنین حماقت شناختهشدهای چندان چیزی برای گفتن وجود ندارد». كوششهای انقلابی ممكن است در زمان صلح در زیر حكومت دموكراسی قوی بیهوده باشند. اما جنگ، «آموزگار خشن»، فرصتهای بیش تری میدهد ـــ چنان که به مخالفان افیالتس در سال ۴۶۲ ق م و به مخالفان دموكراسیِ دیرهنگام در جنگهای پلوپونزی داد.
ترنس اروین، اندیشۀ فلسفی در عصر باستان، ص ۹۷-۹۶.
#دموکراسی
#مردم
#یونان
پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔶 نظام دموكرات آتن، به طوری كه در قرن پنجم ظهور یافت، حكومت (kratos) مردم (dêmos) بود و “dêmos’’ در یونانی (مانند “the people’’ در انگلیسی) امكان داشت یا برای اشاره به كلّ شهروندان و یا برای اشاره به طبقۀ پایین به كار رود ـــ در حقیقت ارسطو اصرار میكند كه دموكراسی/مردم سالاری اساساً حكومت طبقۀ پایین است. نظام دموكرات قدرت واقعی و مسئولیت را برای تهیدستان (گرچه نه برای بردگان یا زنان) روا شمرد و قانون اساسی از منافع آنان حمایت كرد و آن را بالا برد. توانگر و نیکزاد در آتن تسلط انحصاری كم تری داشتند تا در شهرهای یونانیِ دارای قانون اساسی اقلیتسالار.
دموكراسی آتن، با تغییرات و گسستهایی، از زمان كلیستنس تا هنگامی كه رومیها آن را در قرن اول نابود كردند دوام داشت. طبقات بالا بیشك آن را تا اندازهای پذیرفتند، چون آنان موضع ممتازی داشتند؛ تهیدستان به نابرابریهای ثروت یا منزلت پایان ندادند و ثروتمندان مناصب عمومی دارای مسئولیت و منفعت را اشغال كردند. اما وفاداری آنان را نمیتوان با چنین انگیزهای به تنهایی توضیح داد؛ معقول است فرض كنیم كه بسیاری نسبت به دموكراسی در مقام نظامی عادل و منصف به نفع همۀ شهروندان مقداری وفاداری احساس كردند.
اما چنین باورهای استواری متعارض با نگرش هُمری است. كسی كه در پی عزّت و منزلت خویش است گاهی ممكن است به داشتن مقامی افتخارآمیز در نظام دموكراسی خشنود باشد، اما در زمان دیگری شاید بیندیشد كه میتوانست در نظامی طرحشده برای منافع طبقات بالا برای خود و طبقۀ اجتماعیاش كار بهتری انجام دهد. او با داشتن چنین طبعی ممكن است با نظر (به گفتۀ توكودیدس) آلكیبیادس دربارۀ دموكراسی موافقت كند كه «دربارۀ چنین حماقت شناختهشدهای چندان چیزی برای گفتن وجود ندارد». كوششهای انقلابی ممكن است در زمان صلح در زیر حكومت دموكراسی قوی بیهوده باشند. اما جنگ، «آموزگار خشن»، فرصتهای بیش تری میدهد ـــ چنان که به مخالفان افیالتس در سال ۴۶۲ ق م و به مخالفان دموكراسیِ دیرهنگام در جنگهای پلوپونزی داد.
ترنس اروین، اندیشۀ فلسفی در عصر باستان، ص ۹۷-۹۶.
#دموکراسی
#مردم
#یونان
پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 چرا «فیلسوف» میخندد؟: با خنده بکُش!
🔶 از طعنههایی که گاهی برای فیلسوفان به کار میبرند، «پوزخند یا لبخند فیلسوفانه» است و از آن «نگاه عاقل اندر سفیه» کسی را مراد میکنند که مدعی یا حریف را «خوار» و «کوچک» میشمرد، چون به نظر او سخنش بیپایه یا پرت است یا نشانی از علم در آن نیست. این طعنه پُربیراه نیست، هرچند در برخورد و مواجهۀ واقعی با اشخاص کار زشت و نکوهیدهای است و بیشتر شگرد سوفسطاییان یا خطیبان و سیاستمداران و دیگر کسانی است که اهل مناظره و جدلاند و با تمسخر، و نه با استدلال برهانی، سعی در نابود کردن کسی دارند که میخواهند بر سخن یا پرسش او چیره شوند. با این همه، حقیقتی در این سخن هست که «فیلسوف» از برخی سخنان یا رفتارها بیاختیار به خنده میافتد، یا همواره بسیار چیزها در میان آدمیان برایش خندهدار است، اما چرا؟ اگر «فیلسوف» کسی باشد که بیش از دیگران از «عقل» خود استفاده میکند، پاسخ روشن است: «عقل». علت و دلیل خنده «عقل» است. انسان میخندد چون عقل دارد و این طبیعی است، یعنی از «ذات» خود عقل سرچشمه میگیرد و جز این دلیلی ندارد. به همین دلیل دو ویژگی انسان را از قدیم «عقل/نطق» و «خنده» گفتهاند و او را در تعریفهای لفظی منطقی، با توجه به فصل قریب و عرض خاصش، «حیوان عاقل/ناطق» و «حیوان ضاحک» تعریف کردهاند.
آنری برگسون، فیلسوف فرانسوی، با توجه به همین دو ویژگی بود که مدعی شد آنچه انسان را به خنده میاندازد کشف «تناقض»ها به وسیلۀ عقل است و ما میخندیم چون «عقل» داریم. پس، هرکس بخواهد دیگران را بخنداند باید به «تصویرگری» یا «توصیف» همین تناقضها دست بزند و تناقضهایی را آشکار کند که ما در گفتار و کردارمان داریم. زندگی ما با همۀ غمانگیزیاش گاهی خندهدار است، چون از هر چیز «معقولی» تُهی است. «کمدی»ها، «کاریکاتور»ها، اغراق نماییهای تصویری، «گروتسک»ها، در هنر، همه این کار را میکنند. اما گاهی «واقعیت» خود از هر چیز دیگری که خیال یا تصور شود، «خنده دارتر» است، به ویژه آنجا که پای «قدرت» و «سیاست» در کار باشد. هیچگاه انسان اینقدر «زبون» و «کوچک» و «خندهدار» نیست که بر «تخت» هست. شاید به همین دلیل است که «فیلسوف» راستین هیچ دلیلی برای غمگینی ندارد، چون هموراه چیزهای بسیاری در این جهان برای خندیدن دارد: «با خنده میکُشند، نه با خنجر، خیز تا جان سنگینی را بکُشیم» (نیچه). با خنده بکُش!
#خنده
#عقل
#فیلسوف
سهشنبه ۲۳ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔶 از طعنههایی که گاهی برای فیلسوفان به کار میبرند، «پوزخند یا لبخند فیلسوفانه» است و از آن «نگاه عاقل اندر سفیه» کسی را مراد میکنند که مدعی یا حریف را «خوار» و «کوچک» میشمرد، چون به نظر او سخنش بیپایه یا پرت است یا نشانی از علم در آن نیست. این طعنه پُربیراه نیست، هرچند در برخورد و مواجهۀ واقعی با اشخاص کار زشت و نکوهیدهای است و بیشتر شگرد سوفسطاییان یا خطیبان و سیاستمداران و دیگر کسانی است که اهل مناظره و جدلاند و با تمسخر، و نه با استدلال برهانی، سعی در نابود کردن کسی دارند که میخواهند بر سخن یا پرسش او چیره شوند. با این همه، حقیقتی در این سخن هست که «فیلسوف» از برخی سخنان یا رفتارها بیاختیار به خنده میافتد، یا همواره بسیار چیزها در میان آدمیان برایش خندهدار است، اما چرا؟ اگر «فیلسوف» کسی باشد که بیش از دیگران از «عقل» خود استفاده میکند، پاسخ روشن است: «عقل». علت و دلیل خنده «عقل» است. انسان میخندد چون عقل دارد و این طبیعی است، یعنی از «ذات» خود عقل سرچشمه میگیرد و جز این دلیلی ندارد. به همین دلیل دو ویژگی انسان را از قدیم «عقل/نطق» و «خنده» گفتهاند و او را در تعریفهای لفظی منطقی، با توجه به فصل قریب و عرض خاصش، «حیوان عاقل/ناطق» و «حیوان ضاحک» تعریف کردهاند.
آنری برگسون، فیلسوف فرانسوی، با توجه به همین دو ویژگی بود که مدعی شد آنچه انسان را به خنده میاندازد کشف «تناقض»ها به وسیلۀ عقل است و ما میخندیم چون «عقل» داریم. پس، هرکس بخواهد دیگران را بخنداند باید به «تصویرگری» یا «توصیف» همین تناقضها دست بزند و تناقضهایی را آشکار کند که ما در گفتار و کردارمان داریم. زندگی ما با همۀ غمانگیزیاش گاهی خندهدار است، چون از هر چیز «معقولی» تُهی است. «کمدی»ها، «کاریکاتور»ها، اغراق نماییهای تصویری، «گروتسک»ها، در هنر، همه این کار را میکنند. اما گاهی «واقعیت» خود از هر چیز دیگری که خیال یا تصور شود، «خنده دارتر» است، به ویژه آنجا که پای «قدرت» و «سیاست» در کار باشد. هیچگاه انسان اینقدر «زبون» و «کوچک» و «خندهدار» نیست که بر «تخت» هست. شاید به همین دلیل است که «فیلسوف» راستین هیچ دلیلی برای غمگینی ندارد، چون هموراه چیزهای بسیاری در این جهان برای خندیدن دارد: «با خنده میکُشند، نه با خنجر، خیز تا جان سنگینی را بکُشیم» (نیچه). با خنده بکُش!
#خنده
#عقل
#فیلسوف
سهشنبه ۲۳ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 خدا برای بعضی ها ساخته است!
🔶 مردم بر دو دسته اند. آنها که کار می کنند تا نانی به کف آورند و روزگار بگذرانند و آنها که کار نمی کنند, اما ثمره کار دیگرانی را می دزدند که کار می کنند. نتیجه این است که بزرگترین خانه ها و بیشترین لذت ها به کسانی تعلق می گیرد که واقعا نه کاری می کنند نه تولیدی دارند و تازه می گویند که همه اینها را خدا به آنها داده است! و آن وقت از حافظ هم شاهد می آورند که جام می و خون دل ... یا بشنو این نکته که خود را ز غم ... اندیشه انقلاب از قرن هجدهم به بعد برای این آغاز شد که بگوید دولت یا حکومت یا نظام, یا هر چه دوست دارید بگویید, تنها جایی است که می تواند میلیون ها نفر را بکشد, بدبخت و تهیدست کند, یا مردم را از بلایا دور نگه دارد و زندگی اجتماعی را سامان دهد, نه آن طور که خود می خواهد بلکه آن طور که مردم می خواهند, یعنی همه مردم یک جامعه. نظام جدیدی که علم و فن و هنرها را پیشرفت داد از این اندیشه برآمد که خدا جهان را آفرید, آری, اما جامعه و حکومت و روابط اجتماعی و قوانین اجتماعی و سیاست و علم و هنر و فلسفه همه انسانی است و خوب یا بدش هم از انسان است. دیگر هیچ گریزگاهی برای انسان نیست, نه تقدیر, نه خدا, و نه هیچ چیز دیگر. با این همه همواره هستند انسان هایی که دوست دارند خود را در این عالم هیچ کاره بدانند و همچون گدایانی بر در خانه ارباب بی مروت دنیا منتظر نشسته باشند تا ببینند کی این نواله را حواله است! انقلاب ها را کسانی می کنند که نمی نشینند.
#انقلاب
#تقدیر
#استثمار
#دولت#حکومت#نظام
چهارشنبه ۲۴ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔶 مردم بر دو دسته اند. آنها که کار می کنند تا نانی به کف آورند و روزگار بگذرانند و آنها که کار نمی کنند, اما ثمره کار دیگرانی را می دزدند که کار می کنند. نتیجه این است که بزرگترین خانه ها و بیشترین لذت ها به کسانی تعلق می گیرد که واقعا نه کاری می کنند نه تولیدی دارند و تازه می گویند که همه اینها را خدا به آنها داده است! و آن وقت از حافظ هم شاهد می آورند که جام می و خون دل ... یا بشنو این نکته که خود را ز غم ... اندیشه انقلاب از قرن هجدهم به بعد برای این آغاز شد که بگوید دولت یا حکومت یا نظام, یا هر چه دوست دارید بگویید, تنها جایی است که می تواند میلیون ها نفر را بکشد, بدبخت و تهیدست کند, یا مردم را از بلایا دور نگه دارد و زندگی اجتماعی را سامان دهد, نه آن طور که خود می خواهد بلکه آن طور که مردم می خواهند, یعنی همه مردم یک جامعه. نظام جدیدی که علم و فن و هنرها را پیشرفت داد از این اندیشه برآمد که خدا جهان را آفرید, آری, اما جامعه و حکومت و روابط اجتماعی و قوانین اجتماعی و سیاست و علم و هنر و فلسفه همه انسانی است و خوب یا بدش هم از انسان است. دیگر هیچ گریزگاهی برای انسان نیست, نه تقدیر, نه خدا, و نه هیچ چیز دیگر. با این همه همواره هستند انسان هایی که دوست دارند خود را در این عالم هیچ کاره بدانند و همچون گدایانی بر در خانه ارباب بی مروت دنیا منتظر نشسته باشند تا ببینند کی این نواله را حواله است! انقلاب ها را کسانی می کنند که نمی نشینند.
#انقلاب
#تقدیر
#استثمار
#دولت#حکومت#نظام
چهارشنبه ۲۴ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
Forwarded from Article reader|Статей читалка
Telegraph
سه چیزی که حکومت را بر علی (ع) واجب ساخت – فَلُّ سَفَه
بیعت مردمان، پایمردی یاران، و فرمان خدا به «عالمان» برای برقراری عدالت جانم ملول شد ز فرعون و ظلم اوشیر خدا و رستم دستانم آرزوست 🔶 دیگر در زندگی آنقدر پوست انداختهام که «دین» و «ایمان» برایم چیزی موروثی و ناشی از «جبر» محیط یا میل به همرنگی با جماعت یا…
🔷 سه چیزی که حکومت را بر علی (ع) واجب ساخت
بیعت مردمان، پایمردی یاران، و فرمان خدا به «عالمان» برای برقراری عدالت
جانم ملول شد ز فرعون و ظلم او
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
🔶 دیگر در زندگی آنقدر پوست انداختهام که «دین» و «ایمان» برایم چیزی موروثی و ناشی از «جبر» محیط یا میل به همرنگی با جماعت یا چیزی حاصل از ترس از «نظام» برای «دنبالهروی» و «اطاعت» از برای «لقمه»ای نان یا اندکی طول «حیات»، یا حتی به قول امروزیهای چیزی زادۀ فرار از «بیمعنایی» یا مرهم و تسکینی برای «دردها و دلشورههای وجودی» نباشد: «دینی» که برای کسب «معنا» و «ارزش» و «آرامش» باشد همان قدر ارزش دارد که دین ناشی از «ترس» بندگان و دین «اهل بازار» به سودای «سود» در دنیا و آخرت. علی (ع) برای من با «عقیده» یا «دین» یا «مذهب» تعریف نمیشود، با «انسان» بودن و «علم» و «حکمت» و «اخلاق» و «سیاست» و «دلیری» و «راستگویی» و «عدالت» و «بخشندگی» و «اخلاص» و «صفای دل و باطن» داشتن تعریف میشود، تا بدان اندازه که به گواهی تاریخ در «پندار» و «کردار» و «گفتار» او، هرسه، جلوهگر بوده است. علی (ع) انسانی تمام یا به تمامی انسان بود که هیچ گاه برای خود نه چیزی بیش از دیگران خواست و نه هیچ گاه از دیگران چیزی خواست و به آنان فرمان داد که خود نخست کنندۀ آن نباشد. «شیعیان» و «فقیهان» و ایدئولوگها یا متکلمان مذهب جعفری هرچه میخواهند دربارۀ او بگویند، اما او نه «حکومت» را «حقی الهی» میدانست که به «میراث» برسد و «سفارشی» و «توصیهپذیر» باشد و نه وظیفهای که «خدا» بر دوش شخصی خاص گذاشته باشد که «اطاعت» از او را بر مردمان واجب کرده باشد. چنانکه در خطبۀ سوم، خطبۀ معروف به «شقشقیه» میگوید، سه چیز او را بر آن داشت تا زمام امور را به دست بگیرد: ۱) بیعت مردمان («حضورالحاضر»)، ۲) آمادگی یاران به یاری («قیام الحجة بوجود الناصر»)، ۳) پیمان گرفتن خدا از عالمان برای یاری گرسنگان و ستمدیدگان («و ما اخذالله علی العلماء ...»). به بیان فصیح او:
به خدایی که دانه را کفید و جان را آفرید، اگر این بیعت کنندگان نبودند، و یاران، حجت بر من تمام نمینمودند، و خدا علما را نفرموده بود تا ستمکار شکمباره را برنتابند و به یاری گرسنگان ستمدیده بشتابند، رشتۀ این کار را از دست میگذاشتم و پایانش را چون آغازش میانگاشتم و چون گذشته، خود را به کناری میداشتم، و میدیدید که دنیای شما را به چیزی نمیشمارم و حکومت را پشیزی ارزش نمیگذارم.
علی، اگر چند سالی زمام امور مسلمانان را به دست نمیگرفت، هرچه هم مسلمانان در دلیری و فداکاری او برای پیروزی «دین محمد (ص)» میگفتند، بی شک چیزی کم داشت: جنگجویان و قهرمانان افسانهای در تاریخ بسیار بودهاند، اما فرمانروایان دادگر و فسادناپذیر اندک، بس اندک. تقریباً هیچ. در آنچه از رفتار علی با خویشاوندان و دوستان و مخالفانش و، از همه مهم تر، خوارج، و نیز قاتلش، در «تاریخ» روایت شده است آدمی مبهوت میماند که چنین «وجدان» و «عدالت» و «انسانیت» و «خرد»ی چگونه در حدود یک و نیم هزاره قبل ممکن بوده است؟ آیا اینها هم «افسانه» است؟ بسیار بعید مینماید، چرا که مردی با چنین دشمنانی قدرتمند «اصولی» را سرمشق رفتار با مخالفانش قرار داده است که هر حکومت و هر مدعی فرمانروایی می تواند با آن سنجیده شود. اینها را یک یک برمیشمارم: ۱) فرماندهی که همواره شورشیان را به دست کشیدن از «شورش» فرا میخواند، بیآنکه سپس هیچ تنبیهی برای آنان در نظر بگیرد، ۲) فرماندهی که فراریان را تعقیب نمیکند، ۳) فرماندهی که دشنامدهندگان به خود را «رها» میکند، ۳) فرماندهی که قسمخوردگان به کشتناش را بازداشت نمیکند، ۴) زمامداری که کسی را با «پول» نمیخرد، و ۵) کسی را با «ارعاب» به سکوت وا نمیدارد. آیا هرگز چنین فرمانروایی در تاریخ بوده است؟
یکی دو صفحه از ترجمۀ مجموعه مقالات «آزادی بیان در اسلام» را که به تحلیل رفتار علی (ع) با خوارج اختصاص دارد به پیوست آوردهام. سرمشقی است برای آنان که «اصول اخلاقی» را فدای «نظام» نمیکنند و برایشان حفظ «ایمان» و حفظ «راستی» و حفظ «عدالت» و حفظ «انسانیت» بالاتر از هر «نظام» و «حکومت» و سیاستی است. «دین» بدون حکومت میماند، اگر «انسانی» و «معقول» و «عادلانه» و «اخلاقی» باشد، و «دین» با «حکومت» میرود، چنان که بسیاری از «ادیان» یا سقوط حکومتها از میان رفتند، حتی اگر بزرگترین شاهنشاهیها و سپاهیان را در پشت سر خود داشته باشد. دین بدون عقل, بدون خرد، بدون عدالت، بدون انسانیت، بدون کرامت، بدون شفقت, بدون آزادی، دین ابلیس است.
#علی (ع)
#عدالت
#خوارج
جمعه ۲۶ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
بیعت مردمان، پایمردی یاران، و فرمان خدا به «عالمان» برای برقراری عدالت
جانم ملول شد ز فرعون و ظلم او
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
🔶 دیگر در زندگی آنقدر پوست انداختهام که «دین» و «ایمان» برایم چیزی موروثی و ناشی از «جبر» محیط یا میل به همرنگی با جماعت یا چیزی حاصل از ترس از «نظام» برای «دنبالهروی» و «اطاعت» از برای «لقمه»ای نان یا اندکی طول «حیات»، یا حتی به قول امروزیهای چیزی زادۀ فرار از «بیمعنایی» یا مرهم و تسکینی برای «دردها و دلشورههای وجودی» نباشد: «دینی» که برای کسب «معنا» و «ارزش» و «آرامش» باشد همان قدر ارزش دارد که دین ناشی از «ترس» بندگان و دین «اهل بازار» به سودای «سود» در دنیا و آخرت. علی (ع) برای من با «عقیده» یا «دین» یا «مذهب» تعریف نمیشود، با «انسان» بودن و «علم» و «حکمت» و «اخلاق» و «سیاست» و «دلیری» و «راستگویی» و «عدالت» و «بخشندگی» و «اخلاص» و «صفای دل و باطن» داشتن تعریف میشود، تا بدان اندازه که به گواهی تاریخ در «پندار» و «کردار» و «گفتار» او، هرسه، جلوهگر بوده است. علی (ع) انسانی تمام یا به تمامی انسان بود که هیچ گاه برای خود نه چیزی بیش از دیگران خواست و نه هیچ گاه از دیگران چیزی خواست و به آنان فرمان داد که خود نخست کنندۀ آن نباشد. «شیعیان» و «فقیهان» و ایدئولوگها یا متکلمان مذهب جعفری هرچه میخواهند دربارۀ او بگویند، اما او نه «حکومت» را «حقی الهی» میدانست که به «میراث» برسد و «سفارشی» و «توصیهپذیر» باشد و نه وظیفهای که «خدا» بر دوش شخصی خاص گذاشته باشد که «اطاعت» از او را بر مردمان واجب کرده باشد. چنانکه در خطبۀ سوم، خطبۀ معروف به «شقشقیه» میگوید، سه چیز او را بر آن داشت تا زمام امور را به دست بگیرد: ۱) بیعت مردمان («حضورالحاضر»)، ۲) آمادگی یاران به یاری («قیام الحجة بوجود الناصر»)، ۳) پیمان گرفتن خدا از عالمان برای یاری گرسنگان و ستمدیدگان («و ما اخذالله علی العلماء ...»). به بیان فصیح او:
به خدایی که دانه را کفید و جان را آفرید، اگر این بیعت کنندگان نبودند، و یاران، حجت بر من تمام نمینمودند، و خدا علما را نفرموده بود تا ستمکار شکمباره را برنتابند و به یاری گرسنگان ستمدیده بشتابند، رشتۀ این کار را از دست میگذاشتم و پایانش را چون آغازش میانگاشتم و چون گذشته، خود را به کناری میداشتم، و میدیدید که دنیای شما را به چیزی نمیشمارم و حکومت را پشیزی ارزش نمیگذارم.
علی، اگر چند سالی زمام امور مسلمانان را به دست نمیگرفت، هرچه هم مسلمانان در دلیری و فداکاری او برای پیروزی «دین محمد (ص)» میگفتند، بی شک چیزی کم داشت: جنگجویان و قهرمانان افسانهای در تاریخ بسیار بودهاند، اما فرمانروایان دادگر و فسادناپذیر اندک، بس اندک. تقریباً هیچ. در آنچه از رفتار علی با خویشاوندان و دوستان و مخالفانش و، از همه مهم تر، خوارج، و نیز قاتلش، در «تاریخ» روایت شده است آدمی مبهوت میماند که چنین «وجدان» و «عدالت» و «انسانیت» و «خرد»ی چگونه در حدود یک و نیم هزاره قبل ممکن بوده است؟ آیا اینها هم «افسانه» است؟ بسیار بعید مینماید، چرا که مردی با چنین دشمنانی قدرتمند «اصولی» را سرمشق رفتار با مخالفانش قرار داده است که هر حکومت و هر مدعی فرمانروایی می تواند با آن سنجیده شود. اینها را یک یک برمیشمارم: ۱) فرماندهی که همواره شورشیان را به دست کشیدن از «شورش» فرا میخواند، بیآنکه سپس هیچ تنبیهی برای آنان در نظر بگیرد، ۲) فرماندهی که فراریان را تعقیب نمیکند، ۳) فرماندهی که دشنامدهندگان به خود را «رها» میکند، ۳) فرماندهی که قسمخوردگان به کشتناش را بازداشت نمیکند، ۴) زمامداری که کسی را با «پول» نمیخرد، و ۵) کسی را با «ارعاب» به سکوت وا نمیدارد. آیا هرگز چنین فرمانروایی در تاریخ بوده است؟
یکی دو صفحه از ترجمۀ مجموعه مقالات «آزادی بیان در اسلام» را که به تحلیل رفتار علی (ع) با خوارج اختصاص دارد به پیوست آوردهام. سرمشقی است برای آنان که «اصول اخلاقی» را فدای «نظام» نمیکنند و برایشان حفظ «ایمان» و حفظ «راستی» و حفظ «عدالت» و حفظ «انسانیت» بالاتر از هر «نظام» و «حکومت» و سیاستی است. «دین» بدون حکومت میماند، اگر «انسانی» و «معقول» و «عادلانه» و «اخلاقی» باشد، و «دین» با «حکومت» میرود، چنان که بسیاری از «ادیان» یا سقوط حکومتها از میان رفتند، حتی اگر بزرگترین شاهنشاهیها و سپاهیان را در پشت سر خود داشته باشد. دین بدون عقل, بدون خرد، بدون عدالت، بدون انسانیت، بدون کرامت، بدون شفقت, بدون آزادی، دین ابلیس است.
#علی (ع)
#عدالت
#خوارج
جمعه ۲۶ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
1.Ali.Freedom.990226.pdf
982.4 KB
🔷 یکی دو صفحه از ترجمۀ مجموعه مقالات «آزادی بیان در اسلام» را که به تحلیل رفتار علی (ع) با خوارج اختصاص دارد به پیوست آوردهام. سرمشقی است برای آنان که «اصول اخلاقی» را فدای «نظام» نمیکنند و برایشان حفظ «ایمان» و حفظ «راستی» و حفظ «عدالت» و حفظ «انسانیت» بالاتر از هر «نظام» و «حکومت» و سیاستی است. «دین» بدون حکومت میماند، اگر «انسانی» و «معقول» و «عادلانه» و «اخلاقی» باشد، و «دین» با «حکومت» میرود، چنان که بسیاری از «ادیان» یا سقوط حکومتها از میان رفتند، حتی اگر بزرگترین شاهنشاهیها و سپاهیان را در پشت سر خود داشته باشد. دین بدون عقل, بدون خرد، بدون عدالت، بدون انسانیت، بدون کرامت، بدون شفقت, بدون آزادی، دین ابلیس است.
#علی (ع)
#عدالت
#خوارج
جمعه ۲۶ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
#علی (ع)
#عدالت
#خوارج
جمعه ۲۶ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
Forwarded from Article reader|Статей читалка
Telegraph
جام می و خون دل: پس «عدالت» چی؟ – فَلُّ سَفَه
🔶 ابوذر در شگفت بود که چرا «آنکه در خانه نانی نمییابد با شمشیر آخته بر مردم نمیشورد» و علی (ع) میگفت که «اگر خدا علما (به تعبیر امروز روشنفکران) را نفرموده بود تا ستمکار شکمباره را برنتابند و به یاری ستمدیدگان بشتابند» او از «حکومت» و «سیاست» کناره میگرفت…