🔷 هابز: درباره پیدایش «دولت» و «جامعه شهروندی/مدنی»
بنابراین، برای فهم دولت، لازم است، مطابق با روش حلّی ـ تألیفی، نخست به ملاحظۀ اجزائی بپردازیم که دولت از آنها پدید میآید. می باید نگاهی بیفکنیم به آنچه مردم بیرون از، و مقدّم بر، جامعۀ شهروندی/مدنی بدان مانند خواهند بود. میباید «آدمیان را چنان ملاحظه کنیم که گویی هم اکنون از خاک بیرون جهیدهاند، و ناگهان، مانند قارچها، به پختگی و بلوغ کامل رسیدهاند، بدون هر نوع از تعهد و التزامی به یکدیگر». از نظر هابز اهمیتی ندارد که آیا انسانها در واقع هیچگاه در چنین «حالتی از طبیعت» بودند یا نه، اما او پیشنهاد میکند که سرخپوستان امریکایی در حالتی تا اندازهای شبیه به آناند.
این سخن به یک معنا حاکی از این است که ما خودمان «دولت پاسبان منافع عمومی را میسازیم». اما در واقع دو معنا هست، زیرا، به طوری که هابز میگوید، «ما مادّه و صنعتگر» دولت هستیم. دومین معنا هنگامی به ظهور میرسد که ما از تبیین او در این خصوص پیروی میکنیم که چگونه دولت شهروندی/مدنی، با بستن قراردادها، از حالتی از طبیعت پدید خواهد آمد.
به فرض نظر هابز دربارۀ طبیعت خودمحور انسان، که بنا بر آن افراد همواره چنان عمل میکنند که لذّت پدید آورند و از درد پرهیز کنند، آشکار است که آنان چگونه در حالتی از طبیعت که هیچ حکومتی بر آنان حاکم نیست چگونه رفتار خواهند کرد. آنان، در واقع، چون تنها به آنچه «حرکت حیاتی»شان را بالا میبرد امید بستهاند، و از آنچه آن را کُند کند یا مانع شود میهراسند، در حالتی از ترس دائمی و بدگمانی و رقابت به سر میبرند. در آنچه به توصیفی ماندگار از این جهان ناخوشایند و ناپایدار بدل شده است، جهانی که در آن برنامهریزی صلحآمیز و تلاش طولانی مدّت بیمعناست، هابز میگوید که:
در چنین وضعی، هیچ جایی برای صنعت نیست؛ چون به ثمرۀ آن اطمینانی نیست: و در نتیجه هیچ کشت زمینی؛ هیچ دریانوردیی، هیچ استفادهای از کالاهایی که بتوان از راه دریا وارد کرد، هیچ ابزارهایی برای حرکت دادن و جا به جا کردنِ چیزهایی که زور زیادی لازم دارند؛ هیچ شناختی از سطح زمین؛ هیچ حسابی از زمان؛ هیچ هنری؛ هیچ ادبیاتی، هیچ جامعهای؛ و آنچه از همه بدتر است، ترس دائمی، و خطر مرگ خشونت بار، و زندگی انسان، در تنهایی، فقر، پستی، درندگی، و کوتاهی.
در چنین حالتی، بدترین ترسی که بر آدمی زور میآورد، ترس از مرگ ناگهانی است، و به فرض اینکه همه تقریباً در قدرت مساوی باشند، به نظر خواهد آمد که به نفع انسانها باشد که به توافقی برسند، هریک تنها تا آنجا آزاد باشد که آماده است روا بداند دیگران نیز آزادی داشته باشند. اما آیا میتوان به چنین توافقی دست یافت، و آیا چنین توافقی پاس داشته خواهد شد؟ منفعت طلبی واقعی شخص در پایبند نبودن او به چنین توافقی خواهد بود، در حالی که دیگران بدان پایبند باشند. اما چرا دیگران، برانگیخته از منفعت طلبی شان، باید به این توافق پایبند باشند؟ اعتماد، به خودی خود، عنصری در طبیعت انسان مورد نظر هابز نیست. «خُلق و خوی انسانها طبعاً چنین است، مگر اینکه ترس از قدرتی قهریه آنان را باز دارد، هر انسانی به دیگری بی اعتماد خواهد بود و از یکدیگر در هراس». آنچه لازم است سازوکاری برای اجبار به توافق است، و لذا شکستن چنین توافقی به نفع هیچ کس نخواهد بود. «پیمانها، بدون شمشیر، جز حرف چیزی نیستند، و اصلاً نیرویی برای تأمین امنیت انسان ندارند». توافق لازم است، نه صرفاً برای دست شُستن از مقداری از آزادی، بلکه برای قرار دادن آن در دستان قدرتی بالادست. در واقع، انسانها نیاز دارند به یکدیگر بگویند، «من حق فرمانروایی بر خودم را به این فرد، یا به این مجمع از افراد، میسپارم و از آن دست میکشم، به این شرط که آنان از حق خودشان نسبت به او دست بکشند و همۀ اعمال او را به همین سان واسپارند». هابز، از آغازِ نامحتمل خودمحوری افراطی و بیوقفه، بدین سان تبیین کرده است چگونه ممکن است که جامعهای شهروندی/مدنی پدید آید.
ر. ا. وولهاوس، تجربهگرایان، ترجمۀ محمد سعید حنایی کاشانی، انتشارات روزنه، ۱۳۹۸، ص ۶۸-۶۶.
صفحاتی از ترجمۀ تازه انتشار یافتهام، که در پایان سال گذشته از چاپ بیرون آمد، اما هنوز منتشر نشده است. چنانچه مایل باشید, برای خرید اینترنتی میتوانید به وبگاه ناشر در اینجا رجوع کنید.
#تجربه_گرایان
#وولهاوس
#هابز
#جامعه_شهروندی
پنجشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
بنابراین، برای فهم دولت، لازم است، مطابق با روش حلّی ـ تألیفی، نخست به ملاحظۀ اجزائی بپردازیم که دولت از آنها پدید میآید. می باید نگاهی بیفکنیم به آنچه مردم بیرون از، و مقدّم بر، جامعۀ شهروندی/مدنی بدان مانند خواهند بود. میباید «آدمیان را چنان ملاحظه کنیم که گویی هم اکنون از خاک بیرون جهیدهاند، و ناگهان، مانند قارچها، به پختگی و بلوغ کامل رسیدهاند، بدون هر نوع از تعهد و التزامی به یکدیگر». از نظر هابز اهمیتی ندارد که آیا انسانها در واقع هیچگاه در چنین «حالتی از طبیعت» بودند یا نه، اما او پیشنهاد میکند که سرخپوستان امریکایی در حالتی تا اندازهای شبیه به آناند.
این سخن به یک معنا حاکی از این است که ما خودمان «دولت پاسبان منافع عمومی را میسازیم». اما در واقع دو معنا هست، زیرا، به طوری که هابز میگوید، «ما مادّه و صنعتگر» دولت هستیم. دومین معنا هنگامی به ظهور میرسد که ما از تبیین او در این خصوص پیروی میکنیم که چگونه دولت شهروندی/مدنی، با بستن قراردادها، از حالتی از طبیعت پدید خواهد آمد.
به فرض نظر هابز دربارۀ طبیعت خودمحور انسان، که بنا بر آن افراد همواره چنان عمل میکنند که لذّت پدید آورند و از درد پرهیز کنند، آشکار است که آنان چگونه در حالتی از طبیعت که هیچ حکومتی بر آنان حاکم نیست چگونه رفتار خواهند کرد. آنان، در واقع، چون تنها به آنچه «حرکت حیاتی»شان را بالا میبرد امید بستهاند، و از آنچه آن را کُند کند یا مانع شود میهراسند، در حالتی از ترس دائمی و بدگمانی و رقابت به سر میبرند. در آنچه به توصیفی ماندگار از این جهان ناخوشایند و ناپایدار بدل شده است، جهانی که در آن برنامهریزی صلحآمیز و تلاش طولانی مدّت بیمعناست، هابز میگوید که:
در چنین وضعی، هیچ جایی برای صنعت نیست؛ چون به ثمرۀ آن اطمینانی نیست: و در نتیجه هیچ کشت زمینی؛ هیچ دریانوردیی، هیچ استفادهای از کالاهایی که بتوان از راه دریا وارد کرد، هیچ ابزارهایی برای حرکت دادن و جا به جا کردنِ چیزهایی که زور زیادی لازم دارند؛ هیچ شناختی از سطح زمین؛ هیچ حسابی از زمان؛ هیچ هنری؛ هیچ ادبیاتی، هیچ جامعهای؛ و آنچه از همه بدتر است، ترس دائمی، و خطر مرگ خشونت بار، و زندگی انسان، در تنهایی، فقر، پستی، درندگی، و کوتاهی.
در چنین حالتی، بدترین ترسی که بر آدمی زور میآورد، ترس از مرگ ناگهانی است، و به فرض اینکه همه تقریباً در قدرت مساوی باشند، به نظر خواهد آمد که به نفع انسانها باشد که به توافقی برسند، هریک تنها تا آنجا آزاد باشد که آماده است روا بداند دیگران نیز آزادی داشته باشند. اما آیا میتوان به چنین توافقی دست یافت، و آیا چنین توافقی پاس داشته خواهد شد؟ منفعت طلبی واقعی شخص در پایبند نبودن او به چنین توافقی خواهد بود، در حالی که دیگران بدان پایبند باشند. اما چرا دیگران، برانگیخته از منفعت طلبی شان، باید به این توافق پایبند باشند؟ اعتماد، به خودی خود، عنصری در طبیعت انسان مورد نظر هابز نیست. «خُلق و خوی انسانها طبعاً چنین است، مگر اینکه ترس از قدرتی قهریه آنان را باز دارد، هر انسانی به دیگری بی اعتماد خواهد بود و از یکدیگر در هراس». آنچه لازم است سازوکاری برای اجبار به توافق است، و لذا شکستن چنین توافقی به نفع هیچ کس نخواهد بود. «پیمانها، بدون شمشیر، جز حرف چیزی نیستند، و اصلاً نیرویی برای تأمین امنیت انسان ندارند». توافق لازم است، نه صرفاً برای دست شُستن از مقداری از آزادی، بلکه برای قرار دادن آن در دستان قدرتی بالادست. در واقع، انسانها نیاز دارند به یکدیگر بگویند، «من حق فرمانروایی بر خودم را به این فرد، یا به این مجمع از افراد، میسپارم و از آن دست میکشم، به این شرط که آنان از حق خودشان نسبت به او دست بکشند و همۀ اعمال او را به همین سان واسپارند». هابز، از آغازِ نامحتمل خودمحوری افراطی و بیوقفه، بدین سان تبیین کرده است چگونه ممکن است که جامعهای شهروندی/مدنی پدید آید.
ر. ا. وولهاوس، تجربهگرایان، ترجمۀ محمد سعید حنایی کاشانی، انتشارات روزنه، ۱۳۹۸، ص ۶۸-۶۶.
صفحاتی از ترجمۀ تازه انتشار یافتهام، که در پایان سال گذشته از چاپ بیرون آمد، اما هنوز منتشر نشده است. چنانچه مایل باشید, برای خرید اینترنتی میتوانید به وبگاه ناشر در اینجا رجوع کنید.
#تجربه_گرایان
#وولهاوس
#هابز
#جامعه_شهروندی
پنجشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 ر. ا. وولهاوس، تجربهگرایان، ترجمۀ محمد سعید حنایی کاشانی، انتشارات روزنه، ۱۳۹۸، ص ۶۸-۶۶.
صفحاتی از ترجمۀ تازه انتشار یافتهام، که در پایان سال گذشته از چاپ بیرون آمد، اما هنوز منتشر نشده است. چنانچه مایل باشید, برای خرید اینترنتی, میتوانید به وبگاه ناشر در اینجا رجوع کنید.
#تجربه_گرایان
#وولهاوس
پنجشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
صفحاتی از ترجمۀ تازه انتشار یافتهام، که در پایان سال گذشته از چاپ بیرون آمد، اما هنوز منتشر نشده است. چنانچه مایل باشید, برای خرید اینترنتی, میتوانید به وبگاه ناشر در اینجا رجوع کنید.
#تجربه_گرایان
#وولهاوس
پنجشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
متن بالا و متن زیر را می توانید با هم مقایسه کنید, همین طور با یادداشتی که من قبلا منتشر کرده بودم. «درباره جامعه شهروندی». طباطبایی «دولت» و «جامعه شهروندی» را نزد هابز یکی می بیند و می داند و حال آنکه به نظر وولهاوس چنین نیست. «جامعه شهروندی» است که «دولت» را با توافق یا پیمانی نانوشته به وجود می آورد. هم هابز و هم لاک هر حکومتی را برخاسته از «اراده و توافق شهروندان» می دانند, گرچه به طور خاموش و بدون ابراز رای یا انجام انتخابات. و به همین دلیل هردو هم معتقدند که شهروندان در صورت لزوم حق دارند هر حکومتی را در صورت ناتوانی در انجام وظایف خود یا بر هم زدن امنیت و آسایش و رفاه شهروندان براندازند.
#هابز
#طباطبایی
#جامعه_شهروندی
#هابز
#طباطبایی
#جامعه_شهروندی
Forwarded from انتشارات مینوی خرد minooyekheradpub
جدال قدیم و جدید در الهیات و سیاسات
جواد طباطبایی
انتشارات مینوی خرد
صص. ۷۵-۷۷
توضیح دربارهٔ کتاب هابز را از این حیث آوردم که آن را مقدمهای برای فهم صفت civil در عنوان دومین رسالهٔ جان لاک دربارهٔ حکومت قرار دهم. هابز در همان صفحهٔ عنوان آیهای از کتاب مقدس را در وصف «لویاتان» نقل کرده است که میگوید «بر روی زمین هیچ موجودی بر او برتری نمیتواند جست». برعکس، وجههٔ نظر لاک این بود که «لویاتان» را مرخص کند. در همان نخستین نگاه به عنوان رسالهٔ دوم لاک civil نظر را جلب میکند. اگر استدلال من دربارهٔ اینکه هابز این صفت را در تضاد آن با «شرعی» آورده، موجه باشد، با تکیه بر آن، میتوان پرتوی بر معنای صفت civil که «مدنی» ترجمه کردهاند، انداخت، زیرا «حکومت مدنی» لاک به همان اندازه بیمعناست که «دولت مدنی» و «قدرت مدنی» تامس هابز. جان لاک دو رساله دربارهٔ سیاست نوشته که عنوان کلی آنها «دو رساله دربارهٔ حکومت» یا Two treatises of government است. رسالهٔ نخست ردیهای بر دیدگاههای فیلمر در رسالهٔ پدرسالار است و صفت civil نیز در عنوان آن نیامده است. دومین آنها رسالهای درباره خاستگاه راستین، گستره و هدف حکومت عرفی است. در هر دو ترجمهٔ موجود فارسی، مترجمان عنوان دومین رساله را رساله دربارهٔ حکومت مدنی ترجمه کرده اند. برای اینکه بتوان معنای تأکید لاک بر صفت civil را فهمید، باید این نکته در تاریخ اندیشهٔ سیاسی را به خاطر داشت که در همان زمانی که هابز از حکومت عرفی در انگلستان دفاع میکرد، نویسندهٔ دیگری از نظریهٔ سلطنت الهی و مستقل دفاع کرده و گفته بود که برابر نص کتاب مقدس مبنای مشروعیت سلطنت مستقل همان ولایت قهری پدر بر فرزندان است که از پدر به پادشاه انتقال پیدا کرده است. فیلمر با تکیه بر قرائتی از عهد عتیق کتاب مقدس کوشش میکرد توجیهی برای نظریهٔ خود پیدا کند. از این رو ضرورتی نداشت که لاک، در عنوان نخستین رساله، صفت civil را بیاورد و، در واقع، آن نخستین رساله ردیهای بر «حکومت شرعی» بود، اما به دلایلی به این نکته تصریح نکرده و مهمترین آن دلیلها این است که لاک نظریهٔ خود را غیرشرعی نمیدانست، بلکه بر آن بود که نظام آزادی او، به تعبیری که در رسالهای در تفسیر دیانت مسیحی آورده، عین «دیانت عقلائی» عیسی مسیح بوده است.
جالب توجه است که استاد محمود صناعی، که نخستین بار بخشهایی از رسالهٔ دوم لاک را به فارسی ترجمه کرده بود، صفت civil را از قلم انداخته و آن عنوان را به «رسالهٔ دوم دربارهٔ حکومت» ترجمه کرده که به اعتباری درست است و ایرادی ندارد. از این حیث ایرادی ندارد که «حکومت مدنی» معنایی ندارد و استاد صناعی، به خلاف مترجمان اخیر که معنای بسیاری از عبارتها را نمیدانند و صوری ترجمه میکنند، آشنایی دقیق با مضمون مفاهیم داشت. بنابراین اگر نخواهیم civil government را «حکومت عرفی» ترجمه کنیم، ناچار باید با حذف civil آن رابه «حکومت» برگردانیم که با تداول کنونی سازگار است. توضیح موجه بودن ترجمهٔ civil government به «حکومت» نیازمند مجالی فراغ و آوردن بحثی پیچیده در تحول مفاهیم است…
خواندن ادامهٔ مطلب در متن کتاب
@minooyekherad
جواد طباطبایی
انتشارات مینوی خرد
صص. ۷۵-۷۷
توضیح دربارهٔ کتاب هابز را از این حیث آوردم که آن را مقدمهای برای فهم صفت civil در عنوان دومین رسالهٔ جان لاک دربارهٔ حکومت قرار دهم. هابز در همان صفحهٔ عنوان آیهای از کتاب مقدس را در وصف «لویاتان» نقل کرده است که میگوید «بر روی زمین هیچ موجودی بر او برتری نمیتواند جست». برعکس، وجههٔ نظر لاک این بود که «لویاتان» را مرخص کند. در همان نخستین نگاه به عنوان رسالهٔ دوم لاک civil نظر را جلب میکند. اگر استدلال من دربارهٔ اینکه هابز این صفت را در تضاد آن با «شرعی» آورده، موجه باشد، با تکیه بر آن، میتوان پرتوی بر معنای صفت civil که «مدنی» ترجمه کردهاند، انداخت، زیرا «حکومت مدنی» لاک به همان اندازه بیمعناست که «دولت مدنی» و «قدرت مدنی» تامس هابز. جان لاک دو رساله دربارهٔ سیاست نوشته که عنوان کلی آنها «دو رساله دربارهٔ حکومت» یا Two treatises of government است. رسالهٔ نخست ردیهای بر دیدگاههای فیلمر در رسالهٔ پدرسالار است و صفت civil نیز در عنوان آن نیامده است. دومین آنها رسالهای درباره خاستگاه راستین، گستره و هدف حکومت عرفی است. در هر دو ترجمهٔ موجود فارسی، مترجمان عنوان دومین رساله را رساله دربارهٔ حکومت مدنی ترجمه کرده اند. برای اینکه بتوان معنای تأکید لاک بر صفت civil را فهمید، باید این نکته در تاریخ اندیشهٔ سیاسی را به خاطر داشت که در همان زمانی که هابز از حکومت عرفی در انگلستان دفاع میکرد، نویسندهٔ دیگری از نظریهٔ سلطنت الهی و مستقل دفاع کرده و گفته بود که برابر نص کتاب مقدس مبنای مشروعیت سلطنت مستقل همان ولایت قهری پدر بر فرزندان است که از پدر به پادشاه انتقال پیدا کرده است. فیلمر با تکیه بر قرائتی از عهد عتیق کتاب مقدس کوشش میکرد توجیهی برای نظریهٔ خود پیدا کند. از این رو ضرورتی نداشت که لاک، در عنوان نخستین رساله، صفت civil را بیاورد و، در واقع، آن نخستین رساله ردیهای بر «حکومت شرعی» بود، اما به دلایلی به این نکته تصریح نکرده و مهمترین آن دلیلها این است که لاک نظریهٔ خود را غیرشرعی نمیدانست، بلکه بر آن بود که نظام آزادی او، به تعبیری که در رسالهای در تفسیر دیانت مسیحی آورده، عین «دیانت عقلائی» عیسی مسیح بوده است.
جالب توجه است که استاد محمود صناعی، که نخستین بار بخشهایی از رسالهٔ دوم لاک را به فارسی ترجمه کرده بود، صفت civil را از قلم انداخته و آن عنوان را به «رسالهٔ دوم دربارهٔ حکومت» ترجمه کرده که به اعتباری درست است و ایرادی ندارد. از این حیث ایرادی ندارد که «حکومت مدنی» معنایی ندارد و استاد صناعی، به خلاف مترجمان اخیر که معنای بسیاری از عبارتها را نمیدانند و صوری ترجمه میکنند، آشنایی دقیق با مضمون مفاهیم داشت. بنابراین اگر نخواهیم civil government را «حکومت عرفی» ترجمه کنیم، ناچار باید با حذف civil آن رابه «حکومت» برگردانیم که با تداول کنونی سازگار است. توضیح موجه بودن ترجمهٔ civil government به «حکومت» نیازمند مجالی فراغ و آوردن بحثی پیچیده در تحول مفاهیم است…
خواندن ادامهٔ مطلب در متن کتاب
@minooyekherad
🔷 شنیدن کی بود مانند خواندن؟
🔶 عصر جدید الکترونیک هیچ چیز را به اندازۀ دیدن و شنیدن، و البته خواندن، آسان نکرده است. اما میتوان پرسید که آیا این آسانی هم مانند بسیاری از آسانیهای ماشینی دیگر عصر جدید به کاهلی و ناتوانی و کم تحرّکی انسان نخواهد انجامید: در این خصوص کمتحرکی ذهن؟ آیا چیزهایی که شنیدهایم اعتباری دارند؟ چطور آنها را بررسی میکنیم؟ غیر از آموزش زبان یا سخنرانیهای جذاب و تحریکآمیز سخنوران یا شعرخوانی یا وقتگذرانی و تفنن، یا بیشتر اطلاع از «دانش گوینده» تا «یادگیری مطلب»، من فایدهای در این به اصطلاح نوارهای صوتی بهویژه در فلسفه و تاریخ فلسفه نمیبینم، جز اینکه ما را به توهم دانستن چیزهایی بیندازند که از راه درستی به آنها نرسیدهایم. نویسندۀ زیر معتقد است که کتابهای صوتی، تا چه رسد به سخنرانیهای «شومنهای فلسفی» درجه سه و چهار، برای یادگیری درسی مفید نیستند اما برای «تفنن» فلسفی و اطلاع از عقاید فیلسوفان مفیدند! به نظر من حال کسی که بخواهد با این به اصطلاح «درس گفتارهای فلسفی» فلسفه بیاموزد مانند کسی است که خیال کند با شرکت در مجالس روضهخوانی میتواند «تاریخ اسلام» یا «معارف اسلامی» بیاموزد. «درسگفتارهای صوتی فلسفی» عوامانه کردن و ابتذال فلسفه و فروختن توهم دانایی است. یک علی شریعتی داشتیم برای تمام تاریخمان بس است، اگر اهل عبرت هستیم. بهتر است اینگونه «شو»ها را برای همان «کافی»ها بگذاریم نه اینکه با آنها از این راه «رقابت» کنیم. آنچه آهسته آهسته برسد پایدارتر و مفیدتر است تا آنچه زود اما سیلآسا در رسد. «انبوه جماعت» هیچ متفکری را «رستگار» نخواهد کرد، فقط او را هم «عامی» و «عوامزده» و به «توهّم» دچار خواهد کرد که من اینقدر فلان و فلان دارم!
🔷🔷🔷
کتاب خواندن بهتر است یا گوش دادن به فایلهای صوتی
برترین ها - ترجمه از یگانه سهرابی:
باور عامهی مردم این است که وقتی یک درس یا یک مهارت را سریع یاد میگیریم، پس این یعنی باهوش هستیم. اما اگر روند یادگیری ما در یک عرصهی خاص کُند باشد، پس آنچنان هم باهوش نیستیم و نظرات جالبی را راجع به خودمان نخواهیم شنید.
اما داشنمندان ثابت کردهاند که ساختار و بستر یادگیری میتواند نقش بسیار زیادی در سرعت و عمق یادگیری داشته باشد. مثلا نوع کتاب شما اعم از فیزیکی یا الکترونیکی و یا حتی کتاب صوتی میتواند تاثیرگذار باشد.
مشکل از هوش شما نیست
استفاده از انواع کتاب صوتی فواید بسیار زیادی دارند. شما میتوانید در هر جا و مکانی به آنها گوش دهید، حتی در ماشین، یا روی تردمیل. بهعلاوه، درخت کمتری هم برای تولیدشان قطع میشود. همچنین اکثر علاقهمندان میتوانند از روان بودن زبان فارسی در کتاب صوتی لذت ببرند. اما با توجه به تحقیقاتی که اخیراً توسط دانشمنان انجامشده، کتاب صوتی فقط به دردِ پر کردن اوقات میخورد! اگر قرار است یک مهارت مهم را فرا بگیرید، قطعاً باید از یک کتاب فیزیکی استفاده کنید.
در یکی از تحقیقاتی که در سال ۲۰۱۰ انجام شد، ۴۸ دانشجو به دو گروه تقسیم شدند. گروه اول به یک فایل صوتی راجع به یک مقالهی روانشناسی کودک گوش فرا دادند. گروه دوم، آن را به صورت فیزیکی در اختیار داشتند. هردوی آنها زمان و حواس پرتیهای مشابهی را در هنگام یادگیری تجربه کردند. اما نمرهی آنها در امتحانی که از مقاله گرفته شد، متفاوت بود! گروه کتاب فیزیکی ۸۱ درصد درست، گروه کتاب صوتی ۵۹ درصد درست.
آیا میدانید فرق میان ۸۱ و ۵۹ درصد چقدر است؟ این تفاوت به اندازهی تفاوت میان نمره ۱۸ و ۱۰ است، پس آن را دست کم نگیرید. حال به این سوال بپردازیم که چرا خواندن یا گوش دادن به یک مطلب، بر روی میزان یادگیری آن تاثیر دارد؟
دانشگاه ویلینگهام توضیح میدهد که دو عامل مهم در این ماجرا دخیل هستند. اولین مورد این است که خوانش ما کندتر از گوش دادن ماست. نکتهی مثبت این کار اینجاست که کند بودن میتواند به دریافت عمیقتر اطلاعات جدید کمک کند. حدود ۱۰ تا ۱۵ درصد از حرکات چشم ما در خواندن یک کتاب، پس رونده است. این یعنی پس از اتمام یک جمله باز میگردد و دوباره آن را بررسی میکند. این کار آنقدر سریع اتفاق میافتد که ما حتی متوجه آن نمیشویم.
دومین عامل، سرنخهایی است که کتاب فیزیکی به ما ارائه میدهد و کتاب صوتی ما را از آن محروم میکند. ما در کتاب فیزیکی با فهرست بندی، عنوان و موارد خارج از بحث و پرانتزها مواجه هستیم. تمامی این موارد میتوانند به شکل گیری بهترِ ساختار مطلب کمک کنند؛ در صورتی که در کتاب صوتی از این موارد محروم هستیم.
پس تکلیف کتابهای الکترونیکی چه میشود؟
کتابهای الکترونیکی پدیدههای جالبی هستند، شما قصد دارید دوباره به روش سنتی کتاب خواندن دامن بزنید، اما همچنان نمیخواهید از تکنولوژی عقب بمانید، در نتیجه از کتابهای الکترونیکی استفاده میکنید. یکی از تحقیقاتی که اخیراً توسط دانشمندانِ دانشگاه نروژ انجام شد، ثابت کرد کسانی که کتابهای فیزیکی و چاپی میخوانند، میتوانند جزئیات بیشتری را نسبت به کسانی که از کتاب الکترونیکی استفاده میکنند به یاد بیاورند.
اگرچه استفاده کنندگان از کتابهای الکترونیکی سرعت خواندن بیشتری دارند، اما نمیتوانند به خوبی گروه کتابهای چاپی ترتیب وقایع را به خاطر بیاورند. کاربران کتابهای الکترونیکی ادعای بیشتری در آگاهی نسبت به اطلاعات کلی و جزئی کتاب دارند، اما اصولاً در آزمونها افتضاح به بار میآورند.
اگرچه با وجود تمام این ضررها و فواید، نمیتوان کتابهای الکترونیکی، چاپی و صوتی را دسته بندی کرد، هر کدام از آنها جایگاه خاص خودشان را دارند. اگر شما قصد دارید که در میان تحرک بدنی اندکی از اطلاعات فلان فیلسوف را فرا بگیرید، پس کتاب صوتی بهترین روش برای این کار است. اما اگر میخواهید یک مطلب کاملاً جدید و البته غامض و سخت را یاد بگیرید، بهتر است در زمان سفر کنید و به قبل از انقلاب برگردید و از کتابهای چاپی استفاده کنید. مطمئنم که از میزان عمق یادگیری خودتان غافلگیر خواهید شد!
منبع: curiosity
یگانه سهرابی
#کتاب_صوتی
#کتاب_چاپی
#کتاب_الکترونیکی
یکشنبه ۳۱ فروردین ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
کتابهای الکترونیکی پدیدههای جالبی هستند، شما قصد دارید دوباره به روش سنتی کتاب خواندن دامن بزنید، اما همچنان نمیخواهید از تکنولوژی عقب بمانید، در نتیجه از کتابهای الکترونیکی استفاده میکنید. یکی از تحقیقاتی که اخیراً توسط دانشمندانِ دانشگاه نروژ انجام شد، ثابت کرد کسانی که کتابهای فیزیکی و چاپی میخوانند، میتوانند جزئیات بیشتری را نسبت به کسانی که از کتاب الکترونیکی استفاده میکنند به یاد بیاورند.
اگرچه استفاده کنندگان از کتابهای الکترونیکی سرعت خواندن بیشتری دارند، اما نمیتوانند به خوبی گروه کتابهای چاپی ترتیب وقایع را به خاطر بیاورند. کاربران کتابهای الکترونیکی ادعای بیشتری در آگاهی نسبت به اطلاعات کلی و جزئی کتاب دارند، اما اصولاً در آزمونها افتضاح به بار میآورند.
اگرچه با وجود تمام این ضررها و فواید، نمیتوان کتابهای الکترونیکی، چاپی و صوتی را دسته بندی کرد، هر کدام از آنها جایگاه خاص خودشان را دارند. اگر شما قصد دارید که در میان تحرک بدنی اندکی از اطلاعات فلان فیلسوف را فرا بگیرید، پس کتاب صوتی بهترین روش برای این کار است. اما اگر میخواهید یک مطلب کاملاً جدید و البته غامض و سخت را یاد بگیرید، بهتر است در زمان سفر کنید و به قبل از انقلاب برگردید و از کتابهای چاپی استفاده کنید. مطمئنم که از میزان عمق یادگیری خودتان غافلگیر خواهید شد!
منبع: curiosity
یگانه سهرابی
#کتاب_صوتی
#کتاب_چاپی
#کتاب_الکترونیکی
یکشنبه ۳۱ فروردین ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 برداشت فرانسیس بیکن از «علم»
🔶 ... بیکن میان شناخت نقشههای خدا، «الهامشده از راه وحی یا مکاشفۀ الهی»، و شناختِ بر پایۀ مشاهده و «برخاسته از حواس» تمایز میگذارد. اما با اینکه اینها هیچ ربط متقابلی ندارند، و نباید به هم آمیخته شوند، جهان طبیعی هنوز آفریدۀ خداست، و مطالعۀ آن کاری بیدینانه یا تا اندازهای ناشایست گمان رفته است؛ با این همه، میل به شناخت بود که به هبوط آدم ابوالبشر انجامید. اما، به طوری که بیکن خاطر نشان میکند، «میل جاهطلبانه و غرورآمیز شناخت اخلاقی به قضاوت کردن دربارۀ خیر و شرّ، بدین قصد که انسان میتواند از فرمان خدا سربپیچد و خود قانونگذار خویش شود، این آن چیزی بود که ظاهر و طرز عمل وسوسه بود». مثال آدم ابوالبشر به ما هیچ دلیلی نمیدهد که فلسفۀ طبیعی را دنبال نکنیم. با این همه، این تصور که مطالعۀ طبیعت بیدینانه است تصوّری است که بسیاری در قرن هفدهم با آن رو به رو شده بودند. یک پاسخ به آن بر این فرض مبتنی بود که چنین مطالعهای صورتی از عبادت یا پرستش است. پاسخ بیکن بر نیاز به مطالعۀ طبیعت بر دلایل درست اصرار میورزد.
به گفتۀ او، دنبال کردن شناخت یا دانش نباید «برای به دست آوردن لذّت ذهن، یا برای مجادله یا برای برتری بر دیگران، یا برای منفعت، یا شهرت، یا قدرت، یا هر یک از این چیزهای پست باشد؛ بلکه باید برای بهره و استفادۀ زندگی باشد». این اشارات به انگیزههای ناشایست و مختلف صرفاً اتفاقی نیست، بلکه پایۀ تاریخی دارند. بنا به نظری اساساً ارسطویی، علم چیزی بود که کاملاً جدا از امور عملی زندگی قرار میگرفت. علم اساساً حوزۀ کار و علاقۀ آن کسانی بود که فراغتی برای پرورش عقل با علایق صرفاً نظری داشتند. بنابراین، بنا به سنّتی فیثاغوری، سنّتی که کیمیا را رواج داد، دانش چیزی اسرارآمیز بود که میباید در میان برادران اهل طریقت محدود میماند، و این راز از خلایق پوشیده میبود. البته کیمیاگران شیّادی نیز بودند که از دانششان برای به دست آوردن قدرت، یا شهرت، یا انگشت نمایی، استفاده کرده بودند و نتایجی چشمگیر و گیجکننده و سرگرمکننده به وجود آورده بودند، از آن قبیل که اکنون میتوانیم در نمایشهای «جادو» یا «شعبده»، یا در سخنرانیهای کریسمس «مؤسسۀ سلطنتی»، شاهد باشیم. سنّتی از علاقه به هیولاهای نامعمول و کنجکاویهای بسیار عجیب نسبت به چیزهایی که بتوان در طبیعت یافت وجود داشت. بیکن هیچ یک از اینها را نداشته است. او اصرار می ورزد که مقام ذهن با بحث از امور واقع هرروزی که حواس مان بر ما آشکار میکنند پایین نمیآید. او همچنین اصرار میورزد که آنها را باید به طور نظاممند گرد آورد، و به قصد پژوهش بیشتر. او اصرار می ورزد که این کار را نباید افراد یا گروههای کوچکِ گزینششده انجام دهند، بلکه باید کاری بهراستی جمعی باشد، یعنی نهادینه و سازماندهیشده به شیوهای بهدرستی علنی. علاوه بر این، او اصرار میورزد که علم هنگامی آغاز نمیشود که نیازهای مادّی برآورده شده باشند، بلکه علم را باید برای برآوردن نیازهای همگان دنبال کرد و از آن استفاده کرد.
وولهاوس، تجربهگرایان، ص ۳۷–۳۶
#تجربه_گرایان
#بیکن
#علم
چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۹۹
م . سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔶 ... بیکن میان شناخت نقشههای خدا، «الهامشده از راه وحی یا مکاشفۀ الهی»، و شناختِ بر پایۀ مشاهده و «برخاسته از حواس» تمایز میگذارد. اما با اینکه اینها هیچ ربط متقابلی ندارند، و نباید به هم آمیخته شوند، جهان طبیعی هنوز آفریدۀ خداست، و مطالعۀ آن کاری بیدینانه یا تا اندازهای ناشایست گمان رفته است؛ با این همه، میل به شناخت بود که به هبوط آدم ابوالبشر انجامید. اما، به طوری که بیکن خاطر نشان میکند، «میل جاهطلبانه و غرورآمیز شناخت اخلاقی به قضاوت کردن دربارۀ خیر و شرّ، بدین قصد که انسان میتواند از فرمان خدا سربپیچد و خود قانونگذار خویش شود، این آن چیزی بود که ظاهر و طرز عمل وسوسه بود». مثال آدم ابوالبشر به ما هیچ دلیلی نمیدهد که فلسفۀ طبیعی را دنبال نکنیم. با این همه، این تصور که مطالعۀ طبیعت بیدینانه است تصوّری است که بسیاری در قرن هفدهم با آن رو به رو شده بودند. یک پاسخ به آن بر این فرض مبتنی بود که چنین مطالعهای صورتی از عبادت یا پرستش است. پاسخ بیکن بر نیاز به مطالعۀ طبیعت بر دلایل درست اصرار میورزد.
به گفتۀ او، دنبال کردن شناخت یا دانش نباید «برای به دست آوردن لذّت ذهن، یا برای مجادله یا برای برتری بر دیگران، یا برای منفعت، یا شهرت، یا قدرت، یا هر یک از این چیزهای پست باشد؛ بلکه باید برای بهره و استفادۀ زندگی باشد». این اشارات به انگیزههای ناشایست و مختلف صرفاً اتفاقی نیست، بلکه پایۀ تاریخی دارند. بنا به نظری اساساً ارسطویی، علم چیزی بود که کاملاً جدا از امور عملی زندگی قرار میگرفت. علم اساساً حوزۀ کار و علاقۀ آن کسانی بود که فراغتی برای پرورش عقل با علایق صرفاً نظری داشتند. بنابراین، بنا به سنّتی فیثاغوری، سنّتی که کیمیا را رواج داد، دانش چیزی اسرارآمیز بود که میباید در میان برادران اهل طریقت محدود میماند، و این راز از خلایق پوشیده میبود. البته کیمیاگران شیّادی نیز بودند که از دانششان برای به دست آوردن قدرت، یا شهرت، یا انگشت نمایی، استفاده کرده بودند و نتایجی چشمگیر و گیجکننده و سرگرمکننده به وجود آورده بودند، از آن قبیل که اکنون میتوانیم در نمایشهای «جادو» یا «شعبده»، یا در سخنرانیهای کریسمس «مؤسسۀ سلطنتی»، شاهد باشیم. سنّتی از علاقه به هیولاهای نامعمول و کنجکاویهای بسیار عجیب نسبت به چیزهایی که بتوان در طبیعت یافت وجود داشت. بیکن هیچ یک از اینها را نداشته است. او اصرار می ورزد که مقام ذهن با بحث از امور واقع هرروزی که حواس مان بر ما آشکار میکنند پایین نمیآید. او همچنین اصرار میورزد که آنها را باید به طور نظاممند گرد آورد، و به قصد پژوهش بیشتر. او اصرار می ورزد که این کار را نباید افراد یا گروههای کوچکِ گزینششده انجام دهند، بلکه باید کاری بهراستی جمعی باشد، یعنی نهادینه و سازماندهیشده به شیوهای بهدرستی علنی. علاوه بر این، او اصرار میورزد که علم هنگامی آغاز نمیشود که نیازهای مادّی برآورده شده باشند، بلکه علم را باید برای برآوردن نیازهای همگان دنبال کرد و از آن استفاده کرد.
وولهاوس، تجربهگرایان، ص ۳۷–۳۶
#تجربه_گرایان
#بیکن
#علم
چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۹۹
م . سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 زبان «وجود» و «هست» در غزلی از سعدی
🔶 «زبان» برای انسان فقط ابزاری برای ارتباط با «دیگری» نیست. بدون دیگری هم باز ناگزیریم گفت و گو کنیم: با «خود»مان. ما بدون گفت وگو با «خود» اصلاً چه خبر از «هستی» یا «نیستی» داریم؟ آنچه ما «بودن» و «هستن» و «وجود داشتن» مینامیم از همین «گفت و گویی» است که با «خود» داریم، آن «خود»ی که افلاطون از آن به «تفکر» و «اندیشیدن» تعبیر کرد و آن را «گفت و گوی خاموش با نفس» نامید. از نظر افلاطون، از همین جاست که ما میتوانیم پی ببریم هریک از ما «دو چیز» است: روح و بدن. آن که به او با نام «خود»م و «روح»ام و «نفس»ام اشاره میکنم، همین چیزی است که با او در گفت و گویم. بدون این گفت و گو چه خبر از نیستی یا هستی هست؟
دکارت وقتی نتیجه گرفت: «میاندیشم، پس هستم»، این اندیشیدن را از گفت و گویی که با «خود» داشت نتیجه گرفت، گفت و گویی که به او گفت: «تو هرچه هم باشی، نمیتوانی نباشی، تا هنگامی که داری میاندیشی (یعنی، داری با خودت سخن میگویی)!» برای هریک از ما آنچه «زندگی» خود مینامیم در همین آگاهی از گفت وگویمان با خویش است که «هست». اما زندگی اجتماعی به ما آموخته است که این گفت و گو را با صدایی خاموش انجام دهیم تا کسی ما را «دیوانه» نخواند! تورات و انجیل و قرآن وقتی «روح» را کلمه میخوانند، از همین «دوگانگی» است که پرده بر میدارند و وقتی انجیل متی از قول عیسی به شیطان میگوید که: «انسان تنها به نان زنده نیست بلکه به هر کلمۀ خداوند زنده است» باز بر همین دوگانگی است که تأکید میشود. تاریکی مرگ برای ما، چه پیش از تولد، و چه پس از زندگی، همین بیخبری از گفت و گویی است که با خود داریم یا نداریم. ما تا هنگامی زندهایم که دست کم «خود»مان را در گفت و گو با «خویش» نگه داریم یا گفت و گویی داشته باشیم. پس از آن هر زندگی هم که داشته باشیم برای ما «هیچ» است. برای ما «گفت و گو» و «اندیشیدن» و «بودن» یکی است. و زبان میانجی آنها. بدون «زبان» هیچ میانجی برای گفت و گو و اندیشیدن و بودن نیست، همان طور که بدون سیم وسیلهای برای انتقال «برق» نیست. خاموشی تاریکی است. مرگ همین است.
هنر، و بهویژه شعر، و باز ویژهتر غزل، برترین صورت «گفت و گو» با خویش است. حاضری با غایبی به میانجی گفت و گویی با «خود» سخن میگوید و حضور «غایب» را آشکار میکند. همین نیاز به «حضور» است که «غزل» را ممکن میکند. در غزل زیر سعدی به زیبایی با «وجود» («خود») و «هست» (حضور «او») بازی میکند تا «حضور» معشوق را برای خویش ممکن سازد. هریک از ما نیز با خواندن این غزل همین کار را برای «خود» میکند.
مرا خود با تو چیزی در میان هست
و گر نه روی زیبا در جهان هست
وجودی دارم از مهرت گدازان
وجودم رفت و مهرت همچنان هست
مبر ظن کز سرم سودای عشقت
رود تا بر زمینم استخوان هست
اگر پیشم نشینی دل نشانی
و گر غایب شوی در دل نشان هست
به گفتن راست ناید شرح حُسنت
ولیکن گفت خواهم تا زبان هست
ندانم قامتست آن یا قیامت
که میگوید چنین سرو روان هست
توان گفتن به مه مانی ولی ماه
نپندارم چنین شیریندهان هست
بجز پیشت نخواهم سر نهادن
اگر بالین نباشد آستان هست
برو سعدی که کوی وصل جانان
نه بازاریست کان جا قدر جان هست
#سعدی
#وجود
#حضور
م. سعید ح. کاشانی
پنجشنبه ۴ اردیبهشت ۹۹
@fallosafah
🔶 «زبان» برای انسان فقط ابزاری برای ارتباط با «دیگری» نیست. بدون دیگری هم باز ناگزیریم گفت و گو کنیم: با «خود»مان. ما بدون گفت وگو با «خود» اصلاً چه خبر از «هستی» یا «نیستی» داریم؟ آنچه ما «بودن» و «هستن» و «وجود داشتن» مینامیم از همین «گفت و گویی» است که با «خود» داریم، آن «خود»ی که افلاطون از آن به «تفکر» و «اندیشیدن» تعبیر کرد و آن را «گفت و گوی خاموش با نفس» نامید. از نظر افلاطون، از همین جاست که ما میتوانیم پی ببریم هریک از ما «دو چیز» است: روح و بدن. آن که به او با نام «خود»م و «روح»ام و «نفس»ام اشاره میکنم، همین چیزی است که با او در گفت و گویم. بدون این گفت و گو چه خبر از نیستی یا هستی هست؟
دکارت وقتی نتیجه گرفت: «میاندیشم، پس هستم»، این اندیشیدن را از گفت و گویی که با «خود» داشت نتیجه گرفت، گفت و گویی که به او گفت: «تو هرچه هم باشی، نمیتوانی نباشی، تا هنگامی که داری میاندیشی (یعنی، داری با خودت سخن میگویی)!» برای هریک از ما آنچه «زندگی» خود مینامیم در همین آگاهی از گفت وگویمان با خویش است که «هست». اما زندگی اجتماعی به ما آموخته است که این گفت و گو را با صدایی خاموش انجام دهیم تا کسی ما را «دیوانه» نخواند! تورات و انجیل و قرآن وقتی «روح» را کلمه میخوانند، از همین «دوگانگی» است که پرده بر میدارند و وقتی انجیل متی از قول عیسی به شیطان میگوید که: «انسان تنها به نان زنده نیست بلکه به هر کلمۀ خداوند زنده است» باز بر همین دوگانگی است که تأکید میشود. تاریکی مرگ برای ما، چه پیش از تولد، و چه پس از زندگی، همین بیخبری از گفت و گویی است که با خود داریم یا نداریم. ما تا هنگامی زندهایم که دست کم «خود»مان را در گفت و گو با «خویش» نگه داریم یا گفت و گویی داشته باشیم. پس از آن هر زندگی هم که داشته باشیم برای ما «هیچ» است. برای ما «گفت و گو» و «اندیشیدن» و «بودن» یکی است. و زبان میانجی آنها. بدون «زبان» هیچ میانجی برای گفت و گو و اندیشیدن و بودن نیست، همان طور که بدون سیم وسیلهای برای انتقال «برق» نیست. خاموشی تاریکی است. مرگ همین است.
هنر، و بهویژه شعر، و باز ویژهتر غزل، برترین صورت «گفت و گو» با خویش است. حاضری با غایبی به میانجی گفت و گویی با «خود» سخن میگوید و حضور «غایب» را آشکار میکند. همین نیاز به «حضور» است که «غزل» را ممکن میکند. در غزل زیر سعدی به زیبایی با «وجود» («خود») و «هست» (حضور «او») بازی میکند تا «حضور» معشوق را برای خویش ممکن سازد. هریک از ما نیز با خواندن این غزل همین کار را برای «خود» میکند.
مرا خود با تو چیزی در میان هست
و گر نه روی زیبا در جهان هست
وجودی دارم از مهرت گدازان
وجودم رفت و مهرت همچنان هست
مبر ظن کز سرم سودای عشقت
رود تا بر زمینم استخوان هست
اگر پیشم نشینی دل نشانی
و گر غایب شوی در دل نشان هست
به گفتن راست ناید شرح حُسنت
ولیکن گفت خواهم تا زبان هست
ندانم قامتست آن یا قیامت
که میگوید چنین سرو روان هست
توان گفتن به مه مانی ولی ماه
نپندارم چنین شیریندهان هست
بجز پیشت نخواهم سر نهادن
اگر بالین نباشد آستان هست
برو سعدی که کوی وصل جانان
نه بازاریست کان جا قدر جان هست
#سعدی
#وجود
#حضور
م. سعید ح. کاشانی
پنجشنبه ۴ اردیبهشت ۹۹
@fallosafah
Forwarded from Article reader|Статей читалка
Telegraph
آنچه «کرونا» به ما آموخت: با هر «دشمنی» نباید گلاویز شد! – فَلُّ سَفَه
🔶 «کرونا»، «ویروسی» برخاسته از جهان حیات وحش، اما در واقع «ذرّه ای ناچیز»، امروز کاری با زندگی انسان قرن بیست و یکم کرده است که هیچ «اژدها»، «نهنگ»، «دیو» یا «غول»ی، در روزگاران افسانه ای، نیز نتوانسته بود با زندگی آدمیان بکند، و حتی هیچ جنگ جهانی و بمب هسته ای…
🔷 آنچه «کرونا» به ما آموخت: با هر «دشمنی» نباید گلاویز شد!
🔶 «کرونا»، «ویروسی» برخاسته از جهان حیات وحش، اما در واقع «ذرّه ای ناچیز»، امروز کاری با زندگی انسان قرن بیست و یکم کرده است که هیچ «اژدها»، «نهنگ»، «دیو» یا «غول»ی، در روزگاران افسانه ای، نیز نتوانسته بود با زندگی آدمیان بکند، و حتی هیچ جنگ جهانی و بمب هسته ای و شیمیایی در مقیاس قرن بیست و یکم: آسیبی اقتصادی به این گستردگی که شاید فقر و فلاکتش برای زندگان بدتر از مردگان باشد. انسان، این دلیرترین و درنده ترین حیوانی که زمین به خود دیده است، بر هر درنده ای در روی زمین پیروز شده است و به گزارش افسانه ها و اسطوره ها چه جانوران عظیم و ترسناک و بس بزرگ تر و نیرومندتر از خود را که از پا در نیاورده است یا به اسارت نگرفته است. اما انسان این بار به جنگی وارد شده است که نه «دلیر»ی قهرمانان و «رویین تنان» و جادوی «جادوگران» قدیم بر آن کارگر است و نه سلاح های مرگبار ماشینی و هسته ای و میکروبی و شیمیایی جدید. حداکثر کاری که انسان اکنون می تواند با این «دشمن» انجام دهد این است که خود را از او دور نگه دارد و با او گلاویز و دست به گریبان نشود: دوری و دوستی.
اما چه نتیجه از این: ۱) هیچ «دشمنی» را «کوچک» نشمار، حتی اگر «ذرّه»ای ناچیز باشد. ۲) پیروزی بر «دشمن» لزوماً به معنای نابود کردن «دشمن» نیست، «نابود نشدن» به دست «دشمن» کافی است. ۳) بنابراین، انسان «عاقل» با هر چیز و هرکس درنمیافتد، و دست به گریبان نمیشود، همین که «آزار» چیزی یا کسی به او نرسد برایش کافی است و البته باید «آزار»ش هم به کسی نرسد تا برای خودش «دشمن» درست نکند و «تلافی» نبیند. دوری گزیدن از «شرّ» همواره بهترین راه برای در «امان» ماندن است، به قول سیمین بهبهانی: «دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد/سعادت آن کسی دارد که از تنها بپرهیزد!» «ویروسی» داشت در جهان خودش خوب و خوش زندگی میکرد و به «خِرخِرۀ» ما کاری نداشت. ما به سراغ او رفتیم، «خِر»ش را گرفتیم، «بیخانمان»اش کردیم و افتاد به «جان» ما و «خِر» ما را گرفت تا «خرخرۀ» ما را نه همچون خونآشامها و دراکولاهای فیلمهای ترسناک از «بیرون» بلکه از «درون» بجود، بدون خون و خونریزی. حالا باید کاری کنیم تا دوباره برگردد سر جای خودش، همان جا که بود. ما نمیتوانیم هر چیزی را از صفحۀ «هستی» پاک کنیم. بگذار هر چیز و هرکس زندگیاش را بکند، تا تو هم بتوانی زندگیات را بکنی. آن را که گوشی هست بشنود. آن را که چشمی هست ببیند.
#کرونا
#«دشمن»
#تنهایی
سه شنبه ۹ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔶 «کرونا»، «ویروسی» برخاسته از جهان حیات وحش، اما در واقع «ذرّه ای ناچیز»، امروز کاری با زندگی انسان قرن بیست و یکم کرده است که هیچ «اژدها»، «نهنگ»، «دیو» یا «غول»ی، در روزگاران افسانه ای، نیز نتوانسته بود با زندگی آدمیان بکند، و حتی هیچ جنگ جهانی و بمب هسته ای و شیمیایی در مقیاس قرن بیست و یکم: آسیبی اقتصادی به این گستردگی که شاید فقر و فلاکتش برای زندگان بدتر از مردگان باشد. انسان، این دلیرترین و درنده ترین حیوانی که زمین به خود دیده است، بر هر درنده ای در روی زمین پیروز شده است و به گزارش افسانه ها و اسطوره ها چه جانوران عظیم و ترسناک و بس بزرگ تر و نیرومندتر از خود را که از پا در نیاورده است یا به اسارت نگرفته است. اما انسان این بار به جنگی وارد شده است که نه «دلیر»ی قهرمانان و «رویین تنان» و جادوی «جادوگران» قدیم بر آن کارگر است و نه سلاح های مرگبار ماشینی و هسته ای و میکروبی و شیمیایی جدید. حداکثر کاری که انسان اکنون می تواند با این «دشمن» انجام دهد این است که خود را از او دور نگه دارد و با او گلاویز و دست به گریبان نشود: دوری و دوستی.
اما چه نتیجه از این: ۱) هیچ «دشمنی» را «کوچک» نشمار، حتی اگر «ذرّه»ای ناچیز باشد. ۲) پیروزی بر «دشمن» لزوماً به معنای نابود کردن «دشمن» نیست، «نابود نشدن» به دست «دشمن» کافی است. ۳) بنابراین، انسان «عاقل» با هر چیز و هرکس درنمیافتد، و دست به گریبان نمیشود، همین که «آزار» چیزی یا کسی به او نرسد برایش کافی است و البته باید «آزار»ش هم به کسی نرسد تا برای خودش «دشمن» درست نکند و «تلافی» نبیند. دوری گزیدن از «شرّ» همواره بهترین راه برای در «امان» ماندن است، به قول سیمین بهبهانی: «دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد/سعادت آن کسی دارد که از تنها بپرهیزد!» «ویروسی» داشت در جهان خودش خوب و خوش زندگی میکرد و به «خِرخِرۀ» ما کاری نداشت. ما به سراغ او رفتیم، «خِر»ش را گرفتیم، «بیخانمان»اش کردیم و افتاد به «جان» ما و «خِر» ما را گرفت تا «خرخرۀ» ما را نه همچون خونآشامها و دراکولاهای فیلمهای ترسناک از «بیرون» بلکه از «درون» بجود، بدون خون و خونریزی. حالا باید کاری کنیم تا دوباره برگردد سر جای خودش، همان جا که بود. ما نمیتوانیم هر چیزی را از صفحۀ «هستی» پاک کنیم. بگذار هر چیز و هرکس زندگیاش را بکند، تا تو هم بتوانی زندگیات را بکنی. آن را که گوشی هست بشنود. آن را که چشمی هست ببیند.
#کرونا
#«دشمن»
#تنهایی
سه شنبه ۹ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
Forwarded from Dr. Reza Eslami
جدیدترین تعریف سواد از نظر یونسکو💢
*تعریف سواد از نظر "یونسکو" و راهکارهای بهبود زندگی*
به تازگی سازمان آموزشی، علمی و فرهنگی ملل متحد، تعریف جدیدی از باسوادی ارائه داده است.
شاید برایتان جالب باشد که بدانید مفهوم سواد در قرن گذشته، تغییرات بسیاری کرده است و این چهارمین تعریف سواد است که توسط یونسکو به صورت رسمی اعلام میشود. به طور خلاصه و طبق این تعریف، باسواد کسی است که بتواند از خواندهها و دانستههای خود تغییری در زندگی خود ایجاد کند.
*با تعریف جدیدی که یونسکو ارایه داده باسوادی، توانایی «تغییر» (Change) است و باسواد کسی است که بتواند با آموختههایش، تغییری در زندگی خود ایجاد کند.*
در ادامه و بعد از مروری کوتاه بر تعاریف سواد از ابتدا تا امروز، نکاتی درباره ایجاد تغییر در زندگی بر اساس دانستهها و راهکارهای دستیابی به این مهم، مطرح خواهیم کرد.
*اولین تعریف*
*توانایی خواندن و نوشتن،* اولین تعریفی که از سواد در اوایل قرن بیستم ارائه شد، صرفا به توانایی خواندن و نوشتن زبان مادری معطوف بود. طبق این تعریف، فردی با سواد محسوب میشد که توانایی خواندن و نوشتن زبان مادری خود را داشته باشد.
*دومین تعریف*
*اضافه شدن یاد گرفتن رایانه و یک زبان خارجی،*
در اواخر قرن بیستم، سازمان ملل تعریف دومی از سواد را ارائه کرد. در این تعریف جدید، علاوه بر توانایی خواندن و نوشتن زبان مادری، توانایی استفاده از رایانه و دانستن یک زبان خارجی هم اضافه شد. بدین ترتیب به افرادی که توان خواندن و نوشتن، استفاده از رایانه و صحبت و درک مطلب به یک زبان خارجی را داشتند، باسواد گفته شد. قاعدتا طبق این تعریف بسیاری از دانشجویان و دانشآموختگان دانشگاهی کشور ما بیسواد محسوب میشوند چون دانش زبان خارجی بیشتر افراد کم است.
*سومین تعریف*
*اضافه شدن ۱۲ نوع سواد:*
سازمان ملل در دهه دوم قرن ۲۱، باز هم در مفهوم سواد تغییر ایجاد کرد. در این تعریف سوم کلا ماهیت سواد تغییر یافت. مهارتهایی اعلام شد که داشتن این تواناییها و مهارتها مصداق باسواد بودن قرار گرفت. بدین ترتیب شخصی که در یک رشته دانشگاهی موفق به دریافت مدرک دکترا می شود، حدود ۵ درصد با سواد است. این مهارتها عبارت اند از:
۱- سواد عاطفی: توانایی برقراری روابط عاطفی با خانواده و دوستان
۲- سواد ارتباطی: توانایی برقراری ارتباط مناسب با دیگران و دانستن آداب اجتماعی
۳- سواد مالی: توانایی مدیریت مالی خانواده، دانستن روشهای پسانداز و توازن دخل و خرج
۴- سواد رسانهای: این که فرد بداند کدام رسانه معتبر و کدام نامعتبر است
۵- سواد تربیتی: توانایی تربیت فرزندان به نحو شایسته
۶- سواد رایانهای: دانستن مهارتهای راهبری رایانه
۷- سواد سلامتی: دانستن اطلاعات مهم درباره تغذیه سالم و کنترل بیماریها.
۸- سواد نژادی و قومی: شناخت نژادها و قومیتها بر اساس احترام و تبعیض نگذاشتن.
۹- سواد بوم شناختی: دانستن راههای حفاظت از محیط زیست.
۱۱- سواد تحلیلی: توانایی شناخت، ارزیابی و تحلیل نظریههای مختلف و ایجاد استدلالهای منطقی بدون تعصب و پیش فرض.
۱۱- سواد انرژی: توانایی مدیریت مصرف انرژی.
۱۲- سواد علمی: علاوه بر سواد دانشگاهی، توانایی بحث یا حل و فصل مسائل با راهکارهای علمی و عقلانی مناسب.
از آن جا که با سواد بودن به یادگیری این مهارتها وابسته شد، قاعدتا سیستم آموزشی کشورها هم باید متناسب با این مهارتها تغییر رویه میداد که متاسفانه فعلا سیستم آموزشی کشور ما، هنوز هیچ تغییری در زمینه آموزش مهارتهای فوق نکرده است.
*چهارمین و جدیدترین تعریف*
*علم با عمل معنا میشود.*
با این حال و به تازگی «یونسکو» یک بار دیگر در تعریف سواد تغییر ایجاد کرد. در این تعریف جدید، توانایی ایجاد تغییر، ملاک با سوادی قرار گرفته است، یعنی *شخصی با سواد تلقی میشود که بتواند با استفاده از خواندهها و آموختههای خود، تغییری در زندگی خود ایجاد کند.* در واقع این تعریف مکمل تعریف قبلی است زیرا صرفا دانستن یک موضوع به معنای عمل به آن نیست. در صورتی که مهارتها و دانش آموخته شده باعث ایجاد تغییر معنادار در زندگی شود، آن گاه میتوان گفت این فرد، انسانی با سواد است.
*چرا سوادمان باعث تغییر در زندگیمان نمیشود؟*
****
"آموزش حقوق بشر" با تاکید بر توانمند سازی مبتنی بر آگاهی و ارتقاء مطالبه گری شهروندان میتواند در راستای ایجاد تغییر در جوامع بشری و تحقق "همه حقوق همه" موثر باشد.
@dr_rezaeslami
*تعریف سواد از نظر "یونسکو" و راهکارهای بهبود زندگی*
به تازگی سازمان آموزشی، علمی و فرهنگی ملل متحد، تعریف جدیدی از باسوادی ارائه داده است.
شاید برایتان جالب باشد که بدانید مفهوم سواد در قرن گذشته، تغییرات بسیاری کرده است و این چهارمین تعریف سواد است که توسط یونسکو به صورت رسمی اعلام میشود. به طور خلاصه و طبق این تعریف، باسواد کسی است که بتواند از خواندهها و دانستههای خود تغییری در زندگی خود ایجاد کند.
*با تعریف جدیدی که یونسکو ارایه داده باسوادی، توانایی «تغییر» (Change) است و باسواد کسی است که بتواند با آموختههایش، تغییری در زندگی خود ایجاد کند.*
در ادامه و بعد از مروری کوتاه بر تعاریف سواد از ابتدا تا امروز، نکاتی درباره ایجاد تغییر در زندگی بر اساس دانستهها و راهکارهای دستیابی به این مهم، مطرح خواهیم کرد.
*اولین تعریف*
*توانایی خواندن و نوشتن،* اولین تعریفی که از سواد در اوایل قرن بیستم ارائه شد، صرفا به توانایی خواندن و نوشتن زبان مادری معطوف بود. طبق این تعریف، فردی با سواد محسوب میشد که توانایی خواندن و نوشتن زبان مادری خود را داشته باشد.
*دومین تعریف*
*اضافه شدن یاد گرفتن رایانه و یک زبان خارجی،*
در اواخر قرن بیستم، سازمان ملل تعریف دومی از سواد را ارائه کرد. در این تعریف جدید، علاوه بر توانایی خواندن و نوشتن زبان مادری، توانایی استفاده از رایانه و دانستن یک زبان خارجی هم اضافه شد. بدین ترتیب به افرادی که توان خواندن و نوشتن، استفاده از رایانه و صحبت و درک مطلب به یک زبان خارجی را داشتند، باسواد گفته شد. قاعدتا طبق این تعریف بسیاری از دانشجویان و دانشآموختگان دانشگاهی کشور ما بیسواد محسوب میشوند چون دانش زبان خارجی بیشتر افراد کم است.
*سومین تعریف*
*اضافه شدن ۱۲ نوع سواد:*
سازمان ملل در دهه دوم قرن ۲۱، باز هم در مفهوم سواد تغییر ایجاد کرد. در این تعریف سوم کلا ماهیت سواد تغییر یافت. مهارتهایی اعلام شد که داشتن این تواناییها و مهارتها مصداق باسواد بودن قرار گرفت. بدین ترتیب شخصی که در یک رشته دانشگاهی موفق به دریافت مدرک دکترا می شود، حدود ۵ درصد با سواد است. این مهارتها عبارت اند از:
۱- سواد عاطفی: توانایی برقراری روابط عاطفی با خانواده و دوستان
۲- سواد ارتباطی: توانایی برقراری ارتباط مناسب با دیگران و دانستن آداب اجتماعی
۳- سواد مالی: توانایی مدیریت مالی خانواده، دانستن روشهای پسانداز و توازن دخل و خرج
۴- سواد رسانهای: این که فرد بداند کدام رسانه معتبر و کدام نامعتبر است
۵- سواد تربیتی: توانایی تربیت فرزندان به نحو شایسته
۶- سواد رایانهای: دانستن مهارتهای راهبری رایانه
۷- سواد سلامتی: دانستن اطلاعات مهم درباره تغذیه سالم و کنترل بیماریها.
۸- سواد نژادی و قومی: شناخت نژادها و قومیتها بر اساس احترام و تبعیض نگذاشتن.
۹- سواد بوم شناختی: دانستن راههای حفاظت از محیط زیست.
۱۱- سواد تحلیلی: توانایی شناخت، ارزیابی و تحلیل نظریههای مختلف و ایجاد استدلالهای منطقی بدون تعصب و پیش فرض.
۱۱- سواد انرژی: توانایی مدیریت مصرف انرژی.
۱۲- سواد علمی: علاوه بر سواد دانشگاهی، توانایی بحث یا حل و فصل مسائل با راهکارهای علمی و عقلانی مناسب.
از آن جا که با سواد بودن به یادگیری این مهارتها وابسته شد، قاعدتا سیستم آموزشی کشورها هم باید متناسب با این مهارتها تغییر رویه میداد که متاسفانه فعلا سیستم آموزشی کشور ما، هنوز هیچ تغییری در زمینه آموزش مهارتهای فوق نکرده است.
*چهارمین و جدیدترین تعریف*
*علم با عمل معنا میشود.*
با این حال و به تازگی «یونسکو» یک بار دیگر در تعریف سواد تغییر ایجاد کرد. در این تعریف جدید، توانایی ایجاد تغییر، ملاک با سوادی قرار گرفته است، یعنی *شخصی با سواد تلقی میشود که بتواند با استفاده از خواندهها و آموختههای خود، تغییری در زندگی خود ایجاد کند.* در واقع این تعریف مکمل تعریف قبلی است زیرا صرفا دانستن یک موضوع به معنای عمل به آن نیست. در صورتی که مهارتها و دانش آموخته شده باعث ایجاد تغییر معنادار در زندگی شود، آن گاه میتوان گفت این فرد، انسانی با سواد است.
*چرا سوادمان باعث تغییر در زندگیمان نمیشود؟*
****
"آموزش حقوق بشر" با تاکید بر توانمند سازی مبتنی بر آگاهی و ارتقاء مطالبه گری شهروندان میتواند در راستای ایجاد تغییر در جوامع بشری و تحقق "همه حقوق همه" موثر باشد.
@dr_rezaeslami
🔷 «عالمگیر» یا «همه گیر»؟
🔶 «کرونا» از جمله «آشوب»هایی که به پا کرده است، یکی هم آشوب زبانی است. روزنامهنگاران یا برخی کارشناسان که با عجله چیزی را ترجمه میکنند یا هرچه به ذهنشان رسید میگویند، از جمله «صفاتی» که این روزها برای «واگیری» این بیماری در جهان گفتهاند و میگویند یکی هم «عالمگیر» است. صفاتی مانند «عالمگیر» و «جهانگیر» در زبان فارسی، برحسب سنّت «شاهنشاهی»، برای فاتحان و کشورگشایان به کار میرود و لقب دو تن از شاهان مغول هند هم بوده است. اگر بخواهیم آن را به انگلیسی برگردانیم میشود: .“world conqueror” اما آنچه در زبان انگلیسی به آن “pandemic” میگویند معادلش در فارسی «همهگیری» است. این کلمه در زبان انگلیسی از دو جزء یونانی «پان» («همه») و «دموس» («مردم») ساخته شده است، یعنی، آن بیماری که همۀ مردم میگیرند. «کرونا» هرکار هم کرده باشد نه «جایی» را گرفته است و نه جنگی به راه انداخته است، نقشه و برنامهای هم نداشته است. چیزی هم عایدش نمیشود و نشده است.
پی نوشت: فرق «اپیدمیک» و «پاندمیک» این است که اولی به «واگیری بیماری» در منطقه ای خاص و دوره زمانی خاص و در میان گروهی خاص از مردم یا یک جامعه گفته می شود و دومی به «واگیری» بیماری در میان همه مردم جهان,
#کرونا
#عالم_گیر
#همه_گیر
چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔶 «کرونا» از جمله «آشوب»هایی که به پا کرده است، یکی هم آشوب زبانی است. روزنامهنگاران یا برخی کارشناسان که با عجله چیزی را ترجمه میکنند یا هرچه به ذهنشان رسید میگویند، از جمله «صفاتی» که این روزها برای «واگیری» این بیماری در جهان گفتهاند و میگویند یکی هم «عالمگیر» است. صفاتی مانند «عالمگیر» و «جهانگیر» در زبان فارسی، برحسب سنّت «شاهنشاهی»، برای فاتحان و کشورگشایان به کار میرود و لقب دو تن از شاهان مغول هند هم بوده است. اگر بخواهیم آن را به انگلیسی برگردانیم میشود: .“world conqueror” اما آنچه در زبان انگلیسی به آن “pandemic” میگویند معادلش در فارسی «همهگیری» است. این کلمه در زبان انگلیسی از دو جزء یونانی «پان» («همه») و «دموس» («مردم») ساخته شده است، یعنی، آن بیماری که همۀ مردم میگیرند. «کرونا» هرکار هم کرده باشد نه «جایی» را گرفته است و نه جنگی به راه انداخته است، نقشه و برنامهای هم نداشته است. چیزی هم عایدش نمیشود و نشده است.
پی نوشت: فرق «اپیدمیک» و «پاندمیک» این است که اولی به «واگیری بیماری» در منطقه ای خاص و دوره زمانی خاص و در میان گروهی خاص از مردم یا یک جامعه گفته می شود و دومی به «واگیری» بیماری در میان همه مردم جهان,
#کرونا
#عالم_گیر
#همه_گیر
چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
Forwarded from Article reader|Статей читалка
Telegraph
«حجاب» کرونا: از «فلسفۀ نقاب» تا «فلسفۀ حجاب» – فَلُّ سَفَه
تصویر ۱: «دکتر طاعون» یا به ایتالیایی: Medico della Peste (پزشکان ونیزی در دورۀ شیوع طاعون نقابی مخصوص داشتند. علاوه بر نقاب، «قبا» یا «ردا»ی سباه بلندی نیز میپوشیدند که از گردن تا پا را میپوشاند. ونیزیها از نقاب در برخی جشنهای خود برای خوشگذرانی نیز…
🔺🔺🔺
🔷 «حجاب» کرونا: از «فلسفۀ نقاب» تا «فلسفۀ حجاب»
«افسونزدایی» در «عصر کرونا»
🔶 امروز بسیاری از رخهای زیبا در زیر «نقابهای بهداشتی» پنهان شدهاند. زیبارویان همه «پردهنشین» شدهاند و در کوی و برزن هیچ زیبارویی قدم نمیزند، اگر هم بزند با «نقابی» که بر چهره دارد چیزی از رخ زیبای او «دیده» نمیشود، مگر چشمانی «مست» داشته باشد که آن هم آنقدر نزدیک نمیآید که چشمی به چشمی افتد و آتشی در کاه! در داخل ماشینها نیز وضع به همین گونه است. همین چند وقت پیش بود که برخی کشورهای اروپایی قانونی گذراندند تا پوشیدن «بُرقع» و «روبنده» اسلامی را به دلایل امنیتی «ممنوع» اعلام کنند. در گذشته، در فیلمهای وسترن، مردانی که دستمال گردن خود را به روی صورت خود میبستند، شاید جز زدن «بانک» یا «قطار» و «آدمکشی» قصد دیگری نداشتند. اما امروز هرکس میتواند راحت دستمالی به روی صورت خود ببندد و به هر جا برود. اکنون بسیاری از مردم با «صورتهای بسته» در همه جا در رفت و آمدند، از جمله بانکها و فرودگاهها. حال تصور کنید اگر «کارشناسان بهداشتی» و «مقامات دولتی» میگفتند «موها» نیز باید پوشیده باشد، یا تمامی بدن، سر تا پا، همچون پزشکان و پرستاران، دیگر «نور علی نور» میشد و تمامی جهان را «حجاب اسلامی» فرامیگرفت و «اسلام» عالمگیر میشد: همه سرتا پا پوشیده در «قبا» و «چادر» و «روبنده» یا «بُرقع» و یا «دستاری» بسته بر سر و صورت! تصور کنید در جهانی زندگی کنید که همه «مجبور» باشند مانند پزشکان و پرستاران سر تا پا پوشیده در لباسهای پلاستیکی «سفید» از خانه بیرون آیند! گویی شهر پر از «فضانورد» شده است یا شاید پُر از «کفنپوش». ترسناک است، اما ممکن است. این «تخیّل» نیست واقعیتی در زندگی بشر بوده و هست و خواهد بود. خواهم گفت چرا؟
ادامه را در بالا بخوانید 🔺🔺🔺
#حجاب_کرونا
#نقاب
#فلسفه
#افسون_زدایی
پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 «حجاب» کرونا: از «فلسفۀ نقاب» تا «فلسفۀ حجاب»
«افسونزدایی» در «عصر کرونا»
🔶 امروز بسیاری از رخهای زیبا در زیر «نقابهای بهداشتی» پنهان شدهاند. زیبارویان همه «پردهنشین» شدهاند و در کوی و برزن هیچ زیبارویی قدم نمیزند، اگر هم بزند با «نقابی» که بر چهره دارد چیزی از رخ زیبای او «دیده» نمیشود، مگر چشمانی «مست» داشته باشد که آن هم آنقدر نزدیک نمیآید که چشمی به چشمی افتد و آتشی در کاه! در داخل ماشینها نیز وضع به همین گونه است. همین چند وقت پیش بود که برخی کشورهای اروپایی قانونی گذراندند تا پوشیدن «بُرقع» و «روبنده» اسلامی را به دلایل امنیتی «ممنوع» اعلام کنند. در گذشته، در فیلمهای وسترن، مردانی که دستمال گردن خود را به روی صورت خود میبستند، شاید جز زدن «بانک» یا «قطار» و «آدمکشی» قصد دیگری نداشتند. اما امروز هرکس میتواند راحت دستمالی به روی صورت خود ببندد و به هر جا برود. اکنون بسیاری از مردم با «صورتهای بسته» در همه جا در رفت و آمدند، از جمله بانکها و فرودگاهها. حال تصور کنید اگر «کارشناسان بهداشتی» و «مقامات دولتی» میگفتند «موها» نیز باید پوشیده باشد، یا تمامی بدن، سر تا پا، همچون پزشکان و پرستاران، دیگر «نور علی نور» میشد و تمامی جهان را «حجاب اسلامی» فرامیگرفت و «اسلام» عالمگیر میشد: همه سرتا پا پوشیده در «قبا» و «چادر» و «روبنده» یا «بُرقع» و یا «دستاری» بسته بر سر و صورت! تصور کنید در جهانی زندگی کنید که همه «مجبور» باشند مانند پزشکان و پرستاران سر تا پا پوشیده در لباسهای پلاستیکی «سفید» از خانه بیرون آیند! گویی شهر پر از «فضانورد» شده است یا شاید پُر از «کفنپوش». ترسناک است، اما ممکن است. این «تخیّل» نیست واقعیتی در زندگی بشر بوده و هست و خواهد بود. خواهم گفت چرا؟
ادامه را در بالا بخوانید 🔺🔺🔺
#حجاب_کرونا
#نقاب
#فلسفه
#افسون_زدایی
پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
Forwarded from Article reader|Статей читалка
Telegraph
ریشهشناسی «تئوس»: از فردید تا هرودوتوس – فَلُّ سَفَه
یکی از افاضات و افاداتی که حضرت استاد سید احمد فردید کرده است و از او ضبط شده است و به صورتی متفاوت نیز نقل شده است این سخن است: «”دوه” به هندی به معنی خداست. اسمی که در زبان هندی مظهر خدا بوده “دوه” نامیده شده است. گفتهاند که اصل این کلمه به معنای “نور”…
🔺🔺🔺
🔷 ریشهشناسی «تئوس»: از فردید تا هرودوتوس
🔶 یکی از افاضات و افاداتی که حضرت استاد سید احمد فردید کرده است و از او ضبط شده است و به صورتی متفاوت نیز نقل شده است این سخن است:
«"دوه" به هندی به معنی خداست. اسمی که در زبان هندی مظهر خدا بوده "دوه" نامیده شده است. گفتهاند که اصل این کلمه به معنای "نور" است. همین "دوه" در اوستا تبدیل شده به "دیو". چرا؟ برای اینکه این اسم انقلاب پیدا کرد. اسم هندی میرود و اوستا با اسم دیگری خلق را دعوت میکند که آن اسم "اهورا" است. اهورا در هندی "اسورا" بوده اما "سین" به "ه" تبدیل میشود. و آن خدای ضد ّ "دوه" [یعنی، ضد «نور»؟] است. همین "دوه" است که همریشه است با "زئوس" به یونانی و "تئوس" به یونانی. "دیو" به فرانسه، "دئوس" به لاتینی ... "طاغوت" به عربی».
ویدئو: برگرفته از سخنرانی ضبطشدۀ احمد فردید در سال ۱۳۶۲ یا ۱۳۶۳.
در اینکه در زبانهای هند و اروپایی (سانسکریت و پهلوی و فارسی جدید، یونانی و لاتینی و دیگر زبانهای برآمده از آنها در دورۀ جدید) و نیز خدایان این فرهنگها و تمدنها خویشاوندی و اشتراکاتی هست تردیدی نیست (هرچند در پیوند ریشهشناختی «تئوس» یونانی و «دئوس» لاتینی و به تبع آن «دیو» فرانسه، با وجود شباهت ظاهریشان، شک است و این دو ریشههای متفاوتی دارند!)، اما در اینکه چگونه به ادعای فردید «تئوس» یونانی، نام عام خدا، به «طاغوت» عربی (زبانی از خانوادۀ زبانهای سامی) تبدیل میشود، که البته نام خدا نیست، بلکه نامی عام است و به هر «طغیانگری» در برابر خدا، اعم از شیطان و انسان اطلاق میشود، پرسش بسیار هست. نخست اینکه، کلمۀ «طاغوت» عربی، اسم فاعل، از «طُغی»، به معنای کسی است که از «حد و مرز» (اخلاقی، شرعی/قانونی، کیهانی) تجاوز کرده است و همراه با «استکبار» («خود بزرگبینی»، «به خود نازیدن») معادلی است دقیق برای کلمۀ «هوبریس» (hubris/ὕβρις) در اساطیر و تراژدیهای یونانی (برای این بحث رجوع شود به کتاب من: شاهان و خدایان، در آینده). اما در اینکه فردید از این «ریشهشناسی» چه نتیجهای میخواهد بگیرد و چگونه چنین گامی بلند از «تئوس» به «طاغوت» برداشته و چه مبنایی داشته که پرشی اینقدر بلند و جسورانه کرده است و از آن چه مقصود داشته است، ندیدهام که کسی سخن گفته باشد، جز همان بازنویسی مرید و شاگردش که در همان بازنویسی آن را در واقع تفسیر کرده است: «... و اينها [همان «خدا»های زبانهای دیگر] همان طاغوت هستند».
برای ادامه متن رجوع شود به فرسته بالا.
#فردید
#تئوس
#هرودوتوس
یکشنبه ۱۴ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 ریشهشناسی «تئوس»: از فردید تا هرودوتوس
🔶 یکی از افاضات و افاداتی که حضرت استاد سید احمد فردید کرده است و از او ضبط شده است و به صورتی متفاوت نیز نقل شده است این سخن است:
«"دوه" به هندی به معنی خداست. اسمی که در زبان هندی مظهر خدا بوده "دوه" نامیده شده است. گفتهاند که اصل این کلمه به معنای "نور" است. همین "دوه" در اوستا تبدیل شده به "دیو". چرا؟ برای اینکه این اسم انقلاب پیدا کرد. اسم هندی میرود و اوستا با اسم دیگری خلق را دعوت میکند که آن اسم "اهورا" است. اهورا در هندی "اسورا" بوده اما "سین" به "ه" تبدیل میشود. و آن خدای ضد ّ "دوه" [یعنی، ضد «نور»؟] است. همین "دوه" است که همریشه است با "زئوس" به یونانی و "تئوس" به یونانی. "دیو" به فرانسه، "دئوس" به لاتینی ... "طاغوت" به عربی».
ویدئو: برگرفته از سخنرانی ضبطشدۀ احمد فردید در سال ۱۳۶۲ یا ۱۳۶۳.
در اینکه در زبانهای هند و اروپایی (سانسکریت و پهلوی و فارسی جدید، یونانی و لاتینی و دیگر زبانهای برآمده از آنها در دورۀ جدید) و نیز خدایان این فرهنگها و تمدنها خویشاوندی و اشتراکاتی هست تردیدی نیست (هرچند در پیوند ریشهشناختی «تئوس» یونانی و «دئوس» لاتینی و به تبع آن «دیو» فرانسه، با وجود شباهت ظاهریشان، شک است و این دو ریشههای متفاوتی دارند!)، اما در اینکه چگونه به ادعای فردید «تئوس» یونانی، نام عام خدا، به «طاغوت» عربی (زبانی از خانوادۀ زبانهای سامی) تبدیل میشود، که البته نام خدا نیست، بلکه نامی عام است و به هر «طغیانگری» در برابر خدا، اعم از شیطان و انسان اطلاق میشود، پرسش بسیار هست. نخست اینکه، کلمۀ «طاغوت» عربی، اسم فاعل، از «طُغی»، به معنای کسی است که از «حد و مرز» (اخلاقی، شرعی/قانونی، کیهانی) تجاوز کرده است و همراه با «استکبار» («خود بزرگبینی»، «به خود نازیدن») معادلی است دقیق برای کلمۀ «هوبریس» (hubris/ὕβρις) در اساطیر و تراژدیهای یونانی (برای این بحث رجوع شود به کتاب من: شاهان و خدایان، در آینده). اما در اینکه فردید از این «ریشهشناسی» چه نتیجهای میخواهد بگیرد و چگونه چنین گامی بلند از «تئوس» به «طاغوت» برداشته و چه مبنایی داشته که پرشی اینقدر بلند و جسورانه کرده است و از آن چه مقصود داشته است، ندیدهام که کسی سخن گفته باشد، جز همان بازنویسی مرید و شاگردش که در همان بازنویسی آن را در واقع تفسیر کرده است: «... و اينها [همان «خدا»های زبانهای دیگر] همان طاغوت هستند».
برای ادامه متن رجوع شود به فرسته بالا.
#فردید
#تئوس
#هرودوتوس
یکشنبه ۱۴ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 روشنفکران «فرانکلین»
🔶 دهههای چهل و پنجاه تا رسیدن به سال ۵۷ دهههایی طلایی برای روشنفکران ایران بود: زندان میرفتند، کشته میشدند (اگر اتهام کار مسلحانه داشتند)، اما مهاجرت نمیکردند، چون پس از آزادی از زندان میرفتند در شرکت نفت یا فرانکلین یا کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان یا رادیو و تلویزیون ملی ایران استخدام میشدند، با درآمدی حتی بهتر از استادان دانشگاه، که در آن زمان بهترین درآمد را در میان همۀ کارمندان دولتی بعد از وزیران داشتند. از همین رو بود که بسیاری از آنان هرگز دنبال تحصیلات و گرفتن مدرک دکتری نرفتند، چون کار بلد بودند و کاری داشتند پردرآمدتر و پر حیثیتتر از کار استادان دانشگاه. کشور در رفاه بود، زندگی خوش و شاد، کسی هم هر ساعت و هر روز از قیمت «دلار» خبر نمیگرفت! پس از انقلاب بود که «دلار» وارد خیابان و زندگی ما شد. اما همه از یک چیز ناراضی بودند، «نظام»: تفرعن اعلیحضرت، سنگاندازی دستگاه سانسورش، هراسافکنی پُر سر و صدای دستگاه امنیتیاش (که تبلیغاتش خیلی بیشتر از زور و اطلاعات واقعیاش بود و بیشتر «نظام» را فریب میداد و به آن اطلاعات دروغ میداد تا اطلاعات واقعی)، و البته از همه مهمتر، این اتهام یا واقعیت که امریکایی است. با این همه خیلی چیزها منتشر میشد و ساخته میشد (در سینما)، که گوشهای هم به «نظام» میزد: از شعر و رمان گرفته تا سینما و تئاتر (برشت نفر اول اجراهای تئاتری ایران در دوران شاهنشاهی بود!). شاه نظام عجیبی درست کرده بود: کارمندانی دانشآموخته و درسخوانده، آراسته و با فرهنگ، شهرهایی آباد، اما روستاهایی ویران و محروم، و سیلی از واردات که فقط بخشی از بازار را خشنود میکرد و دستگاهی اطلاعاتی که با روشهای نوین تبلیغات و جنگ روانی آشنا نبود. بازاریان همه ناخشنود از زندگی خود بودند که چرا درس نخوانده بودند تا مانند کارمندان دولت حقوق درست و حسابی بگیرند، خوش قیافه باشند، خوب لباس بپوشند و زنان زیبا داشته باشند!
باری، از خدمات امریکاییها به ایران عصر پهلوی یکی هم انتشارات فرانکلین بود که هم سر و سامانی به وضع انتشارات مملکت ما داد. هم کار یاد روشنفکران ما داد و هم به اصطلاح انتقال علم و فناوری روز بود به ایرانیان. و هم روشنفکرانی را پرورد مرفه، خوش و شاد، تا طرح فردایی را بریزند که خود و فرزندانشان شاید در دهههای بعد از آن نصیبی نمیداشتند. باری، از دهن کجی روزگار یکی هم این بود که «فرانکلین» امریکایی پرورشگاه فکری و هنری و تغذیهکنندۀ مالی همۀ روشنفکران چپ و راستی بود که در مخالفت با یک چیز اشتراک داشتند: «نظام امریکایی». نجف دریابندری نیکبخت بود که بخش بزرگی از زندگیاش را در دورانی سپری کرد که از «زمانۀ عسرت» پس از ۵۷ به دور بود. روانش شاد و قرین آرامش باد.
#فرانکلین
#شاه
#روشنفکران
#انقلاب
سه شنبه ۱۶ اردیبهشت ۹۹
@fallosafah
🔶 دهههای چهل و پنجاه تا رسیدن به سال ۵۷ دهههایی طلایی برای روشنفکران ایران بود: زندان میرفتند، کشته میشدند (اگر اتهام کار مسلحانه داشتند)، اما مهاجرت نمیکردند، چون پس از آزادی از زندان میرفتند در شرکت نفت یا فرانکلین یا کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان یا رادیو و تلویزیون ملی ایران استخدام میشدند، با درآمدی حتی بهتر از استادان دانشگاه، که در آن زمان بهترین درآمد را در میان همۀ کارمندان دولتی بعد از وزیران داشتند. از همین رو بود که بسیاری از آنان هرگز دنبال تحصیلات و گرفتن مدرک دکتری نرفتند، چون کار بلد بودند و کاری داشتند پردرآمدتر و پر حیثیتتر از کار استادان دانشگاه. کشور در رفاه بود، زندگی خوش و شاد، کسی هم هر ساعت و هر روز از قیمت «دلار» خبر نمیگرفت! پس از انقلاب بود که «دلار» وارد خیابان و زندگی ما شد. اما همه از یک چیز ناراضی بودند، «نظام»: تفرعن اعلیحضرت، سنگاندازی دستگاه سانسورش، هراسافکنی پُر سر و صدای دستگاه امنیتیاش (که تبلیغاتش خیلی بیشتر از زور و اطلاعات واقعیاش بود و بیشتر «نظام» را فریب میداد و به آن اطلاعات دروغ میداد تا اطلاعات واقعی)، و البته از همه مهمتر، این اتهام یا واقعیت که امریکایی است. با این همه خیلی چیزها منتشر میشد و ساخته میشد (در سینما)، که گوشهای هم به «نظام» میزد: از شعر و رمان گرفته تا سینما و تئاتر (برشت نفر اول اجراهای تئاتری ایران در دوران شاهنشاهی بود!). شاه نظام عجیبی درست کرده بود: کارمندانی دانشآموخته و درسخوانده، آراسته و با فرهنگ، شهرهایی آباد، اما روستاهایی ویران و محروم، و سیلی از واردات که فقط بخشی از بازار را خشنود میکرد و دستگاهی اطلاعاتی که با روشهای نوین تبلیغات و جنگ روانی آشنا نبود. بازاریان همه ناخشنود از زندگی خود بودند که چرا درس نخوانده بودند تا مانند کارمندان دولت حقوق درست و حسابی بگیرند، خوش قیافه باشند، خوب لباس بپوشند و زنان زیبا داشته باشند!
باری، از خدمات امریکاییها به ایران عصر پهلوی یکی هم انتشارات فرانکلین بود که هم سر و سامانی به وضع انتشارات مملکت ما داد. هم کار یاد روشنفکران ما داد و هم به اصطلاح انتقال علم و فناوری روز بود به ایرانیان. و هم روشنفکرانی را پرورد مرفه، خوش و شاد، تا طرح فردایی را بریزند که خود و فرزندانشان شاید در دهههای بعد از آن نصیبی نمیداشتند. باری، از دهن کجی روزگار یکی هم این بود که «فرانکلین» امریکایی پرورشگاه فکری و هنری و تغذیهکنندۀ مالی همۀ روشنفکران چپ و راستی بود که در مخالفت با یک چیز اشتراک داشتند: «نظام امریکایی». نجف دریابندری نیکبخت بود که بخش بزرگی از زندگیاش را در دورانی سپری کرد که از «زمانۀ عسرت» پس از ۵۷ به دور بود. روانش شاد و قرین آرامش باد.
#فرانکلین
#شاه
#روشنفکران
#انقلاب
سه شنبه ۱۶ اردیبهشت ۹۹
@fallosafah
Forwarded from Article reader|Статей читалка
فردید و دشمنی با «مدرنیتۀ ملعون»: «شریعتگرایی» در لباس «فلسفه» – فَلُّ سَفَه
via fallosafah.malakut.org
via fallosafah.malakut.org
Telegraph
فردید و دشمنی با «مدرنیتۀ ملعون»: «شریعتگرایی» در لباس «فلسفه» – فَلُّ سَفَه
🔶 بخشی از یک سخنرانی تلویزیونی حضرت استاد سید احمد فردید را برگزیدهام که هم حال و هوای سال ۱۳۶۳ را منعکس میکند و هم حال و هوای حضرت استاد فردید، که «حوالت تاریخی» بدجوری گریبانش را گرفته بود، و متأسفانه سخنانی گفته است که در شأن کسی نیست که حتی اندکی فلسفه…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ویدئو: برگرفته از سخنرانی تلویزیونی حضرت استاد سید احمد فردید در خرداد ۱۳۶۳.
🔺🔺🔺
🔷 فردید و دشمنی با «مدرنیتۀ ملعون»: «شریعتگرایی» در لباس «فلسفه»
🔶 بخشی از یک سخنرانی تلویزیونی حضرت استاد سید احمد فردید را برگزیدهام که هم حال و هوای سال ۱۳۶۳ را منعکس میکند و هم حال و هوای حضرت استاد فردید، که «حوالت تاریخی» بدجوری گریبانش را گرفته بود، و متأسفانه سخنانی گفته است که در شأن کسی نیست که حتی اندکی فلسفه آموخته باشد، تا چه رسد به کسی که در دانشگاه آموزگار فلسفه باشد و سالها «نان» فلسفه را خورده باشد و از این راه برای خود «نام»ی هم به هم زده باشد. آدم بدجوری دلش به حال این پیرمرد میسوزد که چرا با این سن و سال باید چنین سخنانی بگوید اصلا و به قول ناصر خسرو این گونه «دُرّ دری» را به پای «خوکان» بریزد.
ادامه را در بالا بخوانید: 🔺🔺🔺
#فردید
#غربزدگی
#مدرنیته
چهارشنبه ۱۷ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔺🔺🔺
🔷 فردید و دشمنی با «مدرنیتۀ ملعون»: «شریعتگرایی» در لباس «فلسفه»
🔶 بخشی از یک سخنرانی تلویزیونی حضرت استاد سید احمد فردید را برگزیدهام که هم حال و هوای سال ۱۳۶۳ را منعکس میکند و هم حال و هوای حضرت استاد فردید، که «حوالت تاریخی» بدجوری گریبانش را گرفته بود، و متأسفانه سخنانی گفته است که در شأن کسی نیست که حتی اندکی فلسفه آموخته باشد، تا چه رسد به کسی که در دانشگاه آموزگار فلسفه باشد و سالها «نان» فلسفه را خورده باشد و از این راه برای خود «نام»ی هم به هم زده باشد. آدم بدجوری دلش به حال این پیرمرد میسوزد که چرا با این سن و سال باید چنین سخنانی بگوید اصلا و به قول ناصر خسرو این گونه «دُرّ دری» را به پای «خوکان» بریزد.
ادامه را در بالا بخوانید: 🔺🔺🔺
#فردید
#غربزدگی
#مدرنیته
چهارشنبه ۱۷ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
