Fallosafah | فَلُّ‌سَفَه
396 subscribers
55 photos
17 videos
29 files
77 links
عاقبت منزل ما وادی خاموشان است
حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز
Website: http://fallosafah.org/old
Website: http://fallosafah.org/
Website: http://fallosafah.malakut.org/

محمد سعید حنایی کاشانی
Download Telegram
🔷خوش فرح‌بخش هوایی است...

در این روزهای تنگدستی، که نه زلف شمشاد قدی به دست‌مان است و نه ساعد سیم‌اندامی، جز هوای فرح‌بخش این چند روز چیزی به دست نداریم که همین هم البته غنیمت است از این دمی که معلوم نیست لحظۀ بعدش چه باشد و چون باد از دست می‌رود، هرچند این هم تهی باشد از «نازنینی» که به رویش «می» گلگون نوشیم. ظهری مه آمده بود پایین و کوچه‌های دامنۀ کوه را پُر کرده بود. قدم زدن در کوچه‌هایی که حتی در روزهای معمول سال‌های گذشته هم کم‌تر کسی در آنها قدم می‌زد، شگفت‌انگیز نبود. شگفت‌انگیز این هوایی است که به یاد نمی‌آورم در ۲۰ فروردین هیچ سالی دست کم در این بیست سی سال این چنین در فصل بهار پُرباران و خنک بوده باشد. سال‌هایی نه چندان دور از نیمۀ اسفند تابستانی می‌پوشیدیم و اکنون یکی دو سالی است که تا خرداد هوا خنک است. گویی هوای‌مان برگشته است به چهل سال پیش. «دور» آغاز شده است. طبیعت فراز و فرود خود را می‌پیماید و ما نیز. امیدوارم در این «دور» شادی و شادکامی و بهروزی نیز نصیب مردمان شود که جهان خود به صد زبان به ما می‌گوید: چنان نماند، چنین نیز هم نخواهد ماند.

#بهار
#دور
#مه

سعید ح. کاشانی
🔷 گام معلق لک لک در میان "ماندن" و "رفتن"



تو خامشی که بخواند؟
تو می‌روی که بماند؟
که بر نهالک بی‌برگ ما ترانه بخواند؟
شفیعی کدکنی («دیباچه»، در کوچه‌باغ‌های نیشابور)‏

🔶 «چرا خارج نرفتی؟»، «چرا خارج نمی‌روی؟»، «چرا خارج رفتی؟»، «چرا خارج رفتی و ‏برگشتی؟»، «چرا خارج مانده‌ای؟» — هرکدام از ما شاید نه یک بار بلکه بارها سخنانی شبیه ‏به اینها را از دوستان و آشنایان و خویشاوندانش شنیده‌ است، و با توجه به اینکه هرکدام از ما چه ‏تجربه‌ای در "ماندن" یا "رفتن" یا "بازگشتن" داشته است، با یکی از این پرسش‌ها رو به رو ‏شده است، به‌ويژه اگر دانش‌آموخته و دانشگاهی بوده است، هرچند امروز مهاجرت دیگر تنها ‏منحصر به "دانشگاهیان" و "دانشجویان" و "کُنشگران سیاسی" و "اهل سرمایه" نیست و محرومان و نومیدان از آینده نیز در جست و جوی راحت و امنیت و داشتن زندگی و ‏شغلی بهتر به سرزمین‌های شمالی، یا هرجا که گمان رود بهتر از اینجاست، کوچ می‌کنند. ‏

من هم روزی از دوستی چنین پرسشی کردم، دوستی دانشگاهی که جامعه‌شناسی خوانده و ‏سال‌هاست با وجود کارهای علمی بسیار و شناخته بودن در محافل علمی در پایین‌ترین مرتبۀ ‏دانشگاهی مانده است، اما تن به مهاجرت نداده است، و بار ‏"عُسرَت" زندگی را با کار بیشتر و درآمد کمتر، با قناعت و محروم کردن خود از بسیار چیزها ‏بر دوش کشیده‌ است، و بهای "آزادگی" و "فردیت" مثال‌زدنی‌اش را پرداخته است و آدمی مثل ‏همۀ "آدم ها"یی که می‌شناسم نشده است. پاسخم را با نگاهی شگفت‌زده و با پرسشی داد که ‏انتظارش را داشتم: «خودت چرا نرفتی؟» خندیدم و گفتم: «خب. شاید من مسائلی داشتم که ‏نمی‌توانستم بروم و شاید چیزهایی ناگفتنی دارم که هرکس نمی‌داند؛ حتی تو! و شاید اینها ‏چیزهایی است که هرگز دوست نداشته‌ام به کسی توضیح دهم!» لبخندی زد و گفت: «حتی به ‏من؟» و بعد ادامه داد: «خب. شاید من هم مسائلی داشتم که نمی‌توانستم بروم و شاید چیزهایی ‏ناگفتنی دارم که هرکس نمی‌داند؛ حتی تو! و شاید اینها چیزهایی است که هرگز دوست نداشته‌ام ‏به کسی توضیح دهم!» پاسخی ندادم و فقط لبخندی زدم. او بعد از اندکی مکث، گویی پاسخش را ‏گرفته بود، اندیشه‌کنان گفت: «حالا چرا من باید به چنین سؤالی پاسخ بدهم؟ داری پرسشنامۀ ‏آماری پُر می‌کنی؟». گفتم: «نه. همین طوری پرسیدم. دوست نداری جواب نده!» بعد انگار که ‏خواسته باشد دل مرا به دست آورد، یا چیزی برای حرف زدن داشته باشیم تا سکوت آزاردهنده ‏نشود، شروع به پاسخ کرد: «شاید تقدیر چنین بوده است. شاید عُرضه‌اش را نداشته‌ام، شاید تردید ‏داشته‌ام، شاید واقعاً هرگز مجبور نبوده‌ام. من بالاخره کاری داشته‌ام و زندگی بخور و نمیری. و ‏کمی هم اسم و رسمی. چندان هم جاه‌طلب نبوده‌ام که بخواهم بیشتر داشته باشم. خرجم را هم زیاد ‏نکرده‌ام که یا این طرفی شوم و یا آن طرفی. در همین حاشیه هستم و البته به من هم مانند بسیاری ‏دیگر چندان خوش نمی‌گذرد، اما هنوز شاید "مجبور" به انتخاب راه دیگر نشده‌ام! هنوز اخراجم ‏نکرده‌اند و این شاید بدترین بلایی بوده باشد که در این سال‌ها برسرم آورده‌اند! شاید اگر اخراجم ‏کرده بودند یا زندانی شده بودم الان دیگر اینجا نبودم!»‏

متن کامل را در فرسته زیر می توانید بخوانید.

🔻🔻🔻

#مهاجرت
#آنجلوپولوس
#تردید
#ماندن_رفتن
پنجشنبه ۲۱ فروردین ۹۹
@fallosafah
Forwarded from روشنفکران (M..N**)
«ویروس دموکراسی‌دوست!»


راست می‌گویند که کرونا ویروسی هوشمند است. هوشمند چیست! اصلاً دانشمند است. فارغ‌التحصیل کالج سیاسی است! همین کرونای سرسوزنی و ذره‌بینی! کرونا حتی ساختار سیاسی کشورها را می‌شناسد. تا این‌جا نشان داده است که ریۀ مردم کشورهای دموکراتیک را بیش‌تر از ریۀ سایر مردم جهان دوست دارد. گوشت مردم کشورهای دموکراتیک غربی زیر دندان کرونا بیش‌تر مزه می‌کند، گویا! هر جا رسانه‌های آزاد، نظام دموکراتیک و احزاب فراگیر وجود دارد و اپوزیسیونی زبان‌دراز و فضول سر در هر سوراخی می‌کند، کرونا هم مثل لشگر مغول و تاتار می‌تازد. هر جا هم که نظام سیاسی حاکم چشم دیدن رسانه‌های آزاد و فعالیت آزادانۀ اپوزیسیون را ندارد، کرونا چرخی می‌زند و خیلی زود و خیلی ناکام فروکش می‌کند! عجیباً غریبا!

نتیجه می‌گیرم اصلاً آزادی و دموکراسی و نظام حزبی فراگیر چیز بدی است! نمونه‌اش همین کرونای ملعون! شنیده‌اید می‌گویند «زمان و مکان تولد هیچ‌کس به اراده‌اش نیست»؟ همین هم شد که کرونای بدبخت مادرمرده در بدترین جای ممکن، در چین، به دنیا آمد. نه انتخابات آزادی، نه رسانۀ مستقلی، نه اپوزیسیونی. حتی پزشک بدبختی که در یک اپلیکیشن و در یک گروه کوچک به اطرافیانش هشدار داد مراقب ویروس جدید باشند، زود توبیخ شد. کرونا مغموم و نومید، خیلی زود فهمید این جور نظام‌های سیاسی با طبع بلند و آزادی‌خواهش سازگار نیست. بی‌درنگ، مثل همۀ جوان‌ها که رؤیای غرب دارند، خودش را به آب و آتش زد تا مام میهن را ترک کند و عطای هموطنان چشم‌بادامی را به لقایشان ببخشد. سر راه رفتن به غرب آمد و مهمان ما شد. اما تا از فرودگاه بیرون آمد، هیچ‌چیز غربی به نظر نمی‌رسید! زنان محجبه و مردان معمم. از چند نفر پرسید اینجا کجاست؟ گفتند «قم». کرونای ناشی هواپیما را اشتباه سوار شده بود. حتی کسی وجودش را باور نمی‌کرد! هر چه دم تکان داد و آفتاب‌مهتاب زد، کسی نگاهش نکرد...

اما همین کرونای مغموم و بی‌عرضه وقتی به اروپا رسید، دمار از روزگار اروپایی‌ها درآورد. انگار بال درآورده بود! هر روز به هزاران نفر سرایت می‌کرد و هزاران نفر را می‌کشت! آدم گرگ بیابان باشد و شهروند بی‌پناه کشوری دموکراتیک نباشد! همان کرونا که در چین کلاً، از اول تا آخر، کمی بیش از سه هزار نفر را کشت، وقتی به اسپانیای آزاد رسید، روزی هزار نفر کشت! در ایتالیا هم همین‌طور! عجیب این‌که در اروپا حتی قرنطینه هم نمی‌توانست جلوی شیوع کرونا را بگیرد، ولی در چین قرنطینه جواب داد!

کرونای آزادی‌دوست در این اثنا متوجه شد که اصل دنیای آزاد آن سوی آتلانتیک است. خودش را لعن می‌کرد که چرا انتخاب اولش این‌قدر بد بود. نمی‌شد در چین نفس کشید! وقتی پای مجسمۀ آزادی ایستاد، انگار به سرزمین رؤیاهایش رسیده بود! من به نیابت از همۀ شما یک دکترای افتخاری علوم سیاسی به کرونا اهدا می‌کنم. این میزان دموکراسی‌دوستی اصلاً درخور ستایش است!

به آمار میزان متبلایان تا به امروز (24 فروردین) توجه بفرمایید:
آمریکا: 550 هزار
اسپانیا: 166 هزار
ایتالیا: 156 هزار
فرانسه: 132 هزار
آلمان: 126 هزار
بریتانیا: 84 هزار
چین: 82 هزار

نتیجۀ اخلاقی‌ای که از این داستان می‌توانیم بگیریم، این است که هر چه کشوری رسانه‌های آزاد بیشتر و نظام دموکراتیک‌تری داشته باشد، در برابر کرونا هم آسیب‌پذیرتر است. به هر حال اعداد که دروغ نمی‌گویند، مگر اینکه «گویندۀ اعداد» دروغ بگوید، که آن داستان دیگری است!

#مهدی_تدینی
@Roshanfkrane
🔺🔺🔺

🔷 سلندر: پیروزی بر خشونت، بدون خشونت

دربارۀ «سلندر» (۱۳۵۹)، ساختۀ واروژ کریم‌مسیحی، بر اساس فیلمنامه‌ای از بهرام بیضایی



تازیانه فرود آمد
و باز شکوه نکرد
کجای اطلس تاریخ را تو می‌خواهی
با آب حرف بشویی
و قصر قیصر را
و تاج خاقان را؟

شفیعی کدکنی


🔶 بازپرسی در مقام گفت و گو
بازپرسی یا بازجویی نوعی گفت و گوست و از این رو به‌معنای کامل کلمه خصلتی دراماتیک ‏دارد، یعنی، هم نمایشی است و هم هیجان‌انگیز و نفس‌گیر. بازپرس یا بازجو نیز همچون فیلسوف ‏در پی «حقیقت» است، آنجا که کارش به‌درستی طرح پرسش‌هایی هوشمندانه باشد، برای به ‏اعتراف واداشتن متهم از روی وجدان و عقل، از طریق شواهد و مدارک و افشا کردن سخنان ‏متناقضی که متهم خود می‌گوید و بعد به‌ناگزیر در حاشا کردن آنها درمی‌ماند، و نه استفاده از ‏شکنجه و ارعاب برای گرفتن اعتراف دروغین یا حتی اعتراف راستین. بازپرسی یا بازجویی ‏وقتی می‌تواند صورت گفت و گویی فلسفی به خود بگیرد که کسی به‌ظاهر داناتر، یا آشنا به فن ‏دیالکتیک (فن هدایت گفت و گو)، آن را هدایت می‌کند و با کشف تناقض‌ها حریف را به اذعان ‏به آن تناقض‌ها و در نتیجه «تسلیم به وجدان و عقل» وا می‌دارد. در اینجا، بازپرسی برای انجام ‏دادن مأموریتی کارآگاهانه یا کشف جرم و جنایتی یا، بدتر، وا داشتن کسی به اعترافی دروغین ‏نیست. رسالت فیلسوف دیالکتیکی (آشنا به فن هدایت گفت و گو) کشف حقیقت از درون، به میل ‏خود شخص، و با تکیه بر تواناییهای فهم و عقل برای کشف تناقضهاست.‏

در بازجویی‌های غیرفلسفی و غیرمدنی و غیرفنّی، بازجویی‌هایی که کارآگاهان یا مأموران ‏زورگو انجام می‌دهند، در جایی که شاهد و مدرک یا پرسشگری هوشمندانه‌ای در کار نیست، ‏بازجو یا بازپرس زورگویی است که پرسشگری او با زور و خشونت همراه است. او نمی‌خواهد ‏حقیقت را «کشف» کند، او می‌خواهد حقیقت را «بسازد»، یعنی آنچه را خود دوست دارد، یا به ‏او گفته‌اند «حقیقت» باید همین باشد، از زبان متهم بشنود و از او اعترافی بگیرد، حتی دروغین، ‏و این برای «نابود کردن» شخص و شخصیت او و پیروز جلوه دادن «زور» و «حکومت» ‏است. از همین رو، بازپرس می‌کوشد بر مقاومت متهم در انکار مدعیاتش با خشونت بر او چیره ‏شود. در این صورت، «مقاومت» متهم در برابر «دروغی» که بازپرس می‌خواهد به عنوان ‌‏«حقیقت» بشنود، یا در صورت دیگر «حقیقتی» که بازپرس به زور می‌خواهد از او «بیرون» ‏بکشد، می‌تواند به رويارویی خشونت‌باری بینجامد که یکی از دو طرف گفت و گو یا هردو را به ‏نحوی نابود ‌کند، یکی را به صورت ظالم و دیگری را به صورت مظلوم.‏

ادامه متن را در بالا می توانید بخوانید

#مغولان
#خشونت
#بازجویی
#واروژ_کریم_مسیحی
#بیضایی

چهارشنبه ۲۷ دی ۹۹
م. سعید ح. کاشانی

@fallosafah
🔷 هابز: درباره پیدایش «دولت» و «جامعه شهروندی/مدنی»



بنابراین، برای فهم دولت، لازم است، مطابق با روش حلّی ـ تألیفی، نخست به ملاحظۀ اجزائی بپردازیم که دولت از آنها پدید می‌آید. می باید نگاهی بیفکنیم به آنچه مردم بیرون از، و مقدّم بر، جامعۀ شهروندی/مدنی بدان مانند خواهند بود. می‌باید «آدمیان را چنان ملاحظه کنیم که گویی هم اکنون از خاک بیرون جهیده‌اند، و ناگهان، مانند قارچ‌ها، به پختگی و بلوغ کامل رسیده‌اند، بدون هر نوع از تعهد و التزامی به یکدیگر». از نظر هابز اهمیتی ندارد که آیا انسان‌ها در واقع هیچ‌گاه در چنین «حالتی از طبیعت» بودند یا نه، اما او پیشنهاد می‌کند که سرخپوستان امریکایی در حالتی تا اندازه‌ای شبیه به آن‌اند.

این سخن به یک معنا حاکی از این است که ما خودمان «دولت پاسبان منافع عمومی را می‌سازیم». اما در واقع دو معنا هست، زیرا، به طوری که هابز می‌گوید، «ما مادّه و صنعتگر» دولت هستیم. دومین معنا هنگامی به ظهور می‌رسد که ما از تبیین او در این خصوص پیروی می‌کنیم که چگونه دولت شهروندی/مدنی، با بستن قراردادها، از حالتی از طبیعت پدید خواهد آمد.

به فرض نظر هابز دربارۀ طبیعت خودمحور انسان، که بنا بر آن افراد همواره چنان عمل می‌کنند که لذّت پدید آورند و از درد پرهیز کنند، آشکار است که آنان چگونه در حالتی از طبیعت که هیچ حکومتی بر آنان حاکم نیست چگونه رفتار خواهند کرد. آنان، در واقع، چون تنها به آنچه «حرکت حیاتی»شان را بالا می‌برد امید بسته‌اند، و از آنچه آن را کُند کند یا مانع شود می‌هراسند، در حالتی از ترس دائمی و بدگمانی و رقابت به سر می‌برند. در آنچه به توصیفی ماندگار از این جهان ناخوشایند و ناپایدار بدل شده است، جهانی که در آن برنامه‌ریزی صلح‌آمیز و تلاش طولانی مدّت بی‌معناست، هابز می‌گوید که:

در چنین وضعی، هیچ جایی برای صنعت نیست؛ چون به ثمرۀ آن اطمینانی نیست: و در نتیجه هیچ کشت زمینی؛ هیچ دریانوردیی، هیچ استفاده‌ای از کالاهایی که بتوان از راه دریا وارد کرد، هیچ ابزارهایی برای حرکت دادن و جا به جا کردنِ چیزهایی که زور زیادی لازم دارند؛ هیچ شناختی از سطح زمین؛ هیچ حسابی از زمان؛ هیچ هنری؛ هیچ ادبیاتی، هیچ جامعه‌ای؛ و آنچه از همه بدتر است، ترس دائمی، و خطر مرگ خشونت بار، و زندگی انسان، در تنهایی، فقر، پستی، درندگی، و کوتاهی.

در چنین حالتی، بدترین ترسی که بر آدمی زور می‌آورد، ترس از مرگ ناگهانی است، و به فرض اینکه همه تقریباً در قدرت مساوی باشند، به نظر خواهد آمد که به نفع انسان‌ها باشد که به توافقی برسند، هریک تنها تا آنجا آزاد باشد که آماده است روا بداند دیگران نیز آزادی داشته باشند. اما آیا می‌توان به چنین توافقی دست یافت، و آیا چنین توافقی پاس داشته خواهد شد؟ منفعت طلبی واقعی شخص در پایبند نبودن او به چنین توافقی خواهد بود، در حالی که دیگران بدان پایبند باشند. اما چرا دیگران، برانگیخته از منفعت طلبی شان، باید به این توافق پایبند باشند؟ اعتماد، به خودی خود، عنصری در طبیعت انسان مورد نظر هابز نیست. «خُلق و خوی انسان‌ها طبعاً چنین است، مگر اینکه ترس از قدرتی قهریه آنان را باز دارد، هر انسانی به دیگری بی اعتماد خواهد بود و از یکدیگر در هراس». آنچه لازم است سازوکاری برای اجبار به توافق است، و لذا شکستن چنین توافقی به نفع هیچ کس نخواهد بود. «پیمان‌ها، بدون شمشیر، جز حرف چیزی نیستند، و اصلاً نیرویی برای تأمین امنیت انسان ندارند». توافق لازم است، نه صرفاً برای دست شُستن از مقداری از آزادی، بلکه برای قرار دادن آن در دستان قدرتی بالادست. در واقع، انسان‌ها نیاز دارند به یکدیگر بگویند، «من حق فرمانروایی بر خودم را به این فرد، یا به این مجمع از افراد، می‌سپارم و از آن دست می‌کشم، به این شرط که آنان از حق خودشان نسبت به او دست بکشند و همۀ اعمال‌ او را به همین ‌سان واسپارند». هابز، از آغازِ نامحتمل خودمحوری افراطی و بی‌وقفه، بدین سان تبیین کرده است چگونه ممکن است که جامعه‌ای شهروندی/مدنی پدید آید.

ر. ا. وولهاوس، تجربه‌گرایان، ترجمۀ محمد سعید حنایی کاشانی، انتشارات روزنه، ۱۳۹۸، ص ۶۸-۶۶.

صفحاتی از ترجمۀ تازه انتشار یافته‌ام، که در پایان سال گذشته از چاپ بیرون آمد، اما هنوز منتشر نشده است. چنانچه مایل باشید, برای خرید اینترنتی می‌توانید به وبگاه ناشر در اینجا رجوع کنید.

#تجربه_گرایان
#وولهاوس
#هابز
#جامعه_شهروندی
پنجشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 ر. ا. وولهاوس، تجربه‌گرایان، ترجمۀ محمد سعید حنایی کاشانی، انتشارات روزنه، ۱۳۹۸، ص ۶۸-۶۶.

صفحاتی از ترجمۀ تازه انتشار یافته‌ام، که در پایان سال گذشته از چاپ بیرون آمد، اما هنوز منتشر نشده است. چنانچه مایل باشید, برای خرید اینترنتی, می‌توانید به وبگاه ناشر در اینجا رجوع کنید.

#تجربه_گرایان
#وولهاوس
پنجشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
متن بالا و متن زیر را می توانید با هم مقایسه کنید, همین طور با یادداشتی که من قبلا منتشر کرده بودم. «درباره جامعه شهروندی». طباطبایی «دولت» و «جامعه شهروندی» را نزد هابز یکی می بیند و می داند و حال آنکه به نظر وولهاوس چنین نیست. «جامعه شهروندی» است که «دولت» را با توافق یا پیمانی نانوشته به وجود می آورد. هم هابز و هم لاک هر حکومتی را برخاسته از «اراده و توافق شهروندان» می دانند, گرچه به طور خاموش و بدون ابراز رای یا انجام انتخابات. و به همین دلیل هردو هم معتقدند که شهروندان در صورت لزوم حق دارند هر حکومتی را در صورت ناتوانی در انجام وظایف خود یا بر هم زدن امنیت و آسایش و رفاه شهروندان براندازند.

#هابز
#طباطبایی
#جامعه_شهروندی
جدال قدیم و جدید در الهیات و سیاسات
جواد طباطبایی
انتشارات مینوی خرد
صص. ۷۵-۷۷

توضیح دربارهٔ کتاب هابز را از این حیث آوردم که آن را مقدمه‌‌ای برای فهم صفت civil در عنوان دومین رسالهٔ جان لاک دربارهٔ حکومت قرار دهم. هابز در همان صفحهٔ عنوان آیه‌‌ای از کتاب مقدس را در وصف «لویاتان» نقل کرده است که می‌گوید «بر روی زمین هیچ موجودی بر او برتری نمی‌تواند جست». برعکس، وجههٔ نظر لاک این بود که «لویاتان» را مرخص کند. در همان نخستین نگاه به عنوان رسالهٔ دوم لاک civil نظر را جلب می‌کند. اگر استدلال من دربارهٔ اینکه هابز این صفت را در تضاد آن با «شرعی» آورده، موجه باشد، با تکیه بر آن، می‌توان پرتوی بر معنای صفت civil که «مدنی» ترجمه کرده‌‌اند، انداخت، زیرا «حکومت مدنی» لاک به همان اندازه بی‌معناست که «دولت مدنی» و «قدرت مدنی» تامس هابز. جان لاک دو رساله دربارهٔ سیاست نوشته که عنوان کلی آنها «دو رساله دربارهٔ حکومت» یا Two treatises of government است. رسالهٔ نخست ردیه‌‌ای بر دیدگاه‌های فیلمر در رسالهٔ پدرسالار است و صفت civil نیز در عنوان آن نیامده است. دومین آنها رساله‌‌ای درباره خاستگاه راستین، گستره و هدف حکومت عرفی است. در هر دو ترجمهٔ موجود فارسی، مترجمان عنوان دومین رساله را رساله دربارهٔ حکومت مدنی ترجمه کرده اند. برای اینکه بتوان معنای تأکید لاک بر صفت civil را فهمید، باید این نکته در تاریخ اندیشهٔ سیاسی را به خاطر داشت که در همان زمانی که هابز از حکومت عرفی در انگلستان دفاع می‌کرد، نویسندهٔ دیگری از نظریهٔ سلطنت الهی و مستقل دفاع کرده و گفته بود که برابر نص کتاب مقدس مبنای مشروعیت سلطنت مستقل همان ولایت قهری پدر بر فرزندان است که از پدر به پادشاه انتقال پیدا کرده است. فیلمر با تکیه بر قرائتی از عهد عتیق کتاب مقدس کوشش می‌کرد توجیهی برای نظریهٔ خود پیدا کند. از این رو ضرورتی نداشت که لاک، در عنوان نخستین رساله، صفت civil را بیاورد و، در واقع، آن نخستین رساله ردیه‌‌ای بر «حکومت شرعی» بود، اما به دلایلی به این نکته تصریح نکرده و مهمترین آن دلیل‌ها این است که لاک نظریهٔ خود را غیرشرعی نمی‌دانست، بلکه بر آن بود که نظام آزادی او، به تعبیری که در رساله‌‌ای در تفسیر دیانت مسیحی آورده، عین «دیانت عقلائی» عیسی مسیح بوده است. 
جالب توجه است که استاد محمود صناعی، که نخستین بار بخش‌هایی از رسالهٔ دوم لاک را به فارسی ترجمه کرده بود، صفت civil را از قلم انداخته و آن عنوان را به «رسالهٔ دوم دربارهٔ حکومت» ترجمه کرده که به اعتباری درست است و ایرادی ندارد. از این حیث ایرادی ندارد که «حکومت مدنی» معنایی ندارد و استاد صناعی، به خلاف مترجمان اخیر که معنای بسیاری از عبارت‌ها را نمی‌دانند و صوری ترجمه می‌کنند، آشنایی دقیق با مضمون مفاهیم داشت. بنابراین اگر نخواهیم civil government را «حکومت عرفی» ترجمه کنیم، ناچار باید با حذف civil آن رابه «حکومت» برگردانیم که با تداول کنونی سازگار است. توضیح موجه بودن ترجمهٔ civil government به «حکومت» نیازمند مجالی فراغ و آوردن بحثی پیچیده در تحول مفاهیم است… 
خواندن ادامهٔ مطلب در متن کتاب

@minooyekherad


🔷 شنیدن کی بود مانند خواندن؟

🔶 عصر جدید الکترونیک هیچ چیز را به اندازۀ دیدن و شنیدن، و البته خواندن، آسان نکرده است. اما می‌توان پرسید که آیا این آسانی هم مانند بسیاری از آسانی‌های ماشینی دیگر عصر جدید به کاهلی و ناتوانی و کم تحرّکی انسان نخواهد انجامید: در این خصوص کم‌تحرکی ذهن؟ آیا چیزهایی که شنیده‌ایم اعتباری دارند؟ چطور آنها را بررسی می‌کنیم؟ غیر از آموزش زبان یا سخنرانی‌های جذاب و تحریک‌آمیز سخنوران یا شعرخوانی یا وقت‌گذرانی و تفنن، یا بیشتر اطلاع از «دانش گوینده» تا «یادگیری مطلب»، من فایده‌ای در این به اصطلاح نوارهای صوتی به‌ویژه در فلسفه و تاریخ فلسفه نمی‌بینم، جز اینکه ما را به توهم دانستن چیزهایی بیندازند که از راه درستی به آنها نرسیده‌ایم. نویسندۀ زیر معتقد است که کتاب‌های صوتی، تا چه رسد به سخنرانی‌های «شومن‌های فلسفی» درجه سه و چهار، برای یادگیری درسی مفید نیستند اما برای «تفنن» فلسفی و اطلاع از عقاید فیلسوفان مفیدند! به نظر من حال کسی که بخواهد با این به اصطلاح «درس گفتارهای فلسفی» فلسفه بیاموزد مانند کسی است که خیال کند با شرکت در مجالس روضه‌خوانی می‌‌تواند «تاریخ اسلام» یا «معارف اسلامی» بیاموزد. «درس‌گفتارهای صوتی فلسفی» عوامانه کردن و ابتذال فلسفه و فروختن توهم دانایی است. یک علی شریعتی داشتیم برای تمام تاریخ‌مان بس است، اگر اهل عبرت هستیم. بهتر است این‌گونه «شو»ها را برای همان «کافی»ها بگذاریم نه اینکه با آنها از این راه «رقابت» کنیم. آنچه آهسته آهسته برسد پایدارتر و مفیدتر است تا آنچه زود اما سیل‌آسا در رسد. «انبوه جماعت» هیچ متفکری را «رستگار» نخواهد کرد، فقط او را هم «عامی» و «عوام‌زده» و به «توهّم» دچار خواهد کرد که من این‌قدر فلان و فلان دارم!

🔷🔷🔷


کتاب خواندن بهتر است یا گوش دادن به فایل‌های صوتی


برترین ها - ترجمه از یگانه سهرابی:

باور عامه‌ی مردم این است که وقتی یک درس یا یک مهارت را سریع یاد می‌گیریم، پس این یعنی باهوش هستیم. اما اگر روند یادگیری ما در یک عرصه‌ی خاص کُند باشد، پس آنچنان هم باهوش نیستیم و نظرات جالبی را راجع به خودمان نخواهیم شنید.

اما داشنمندان ثابت کرده‌اند که ساختار و بستر یادگیری می‌تواند نقش بسیار زیادی در سرعت و عمق یادگیری داشته باشد. مثلا نوع کتاب شما اعم از فیزیکی یا الکترونیکی و یا حتی کتاب صوتی می‌تواند تاثیرگذار باشد.

مشکل از هوش شما نیست

استفاده از انواع کتاب صوتی فواید بسیار زیادی دارند. شما می‌توانید در هر جا و مکانی به آن‌ها گوش دهید، حتی در ماشین، یا روی تردمیل. به‌علاوه، درخت کمتری هم برای تولیدشان قطع می‌شود. همچنین اکثر علاقه‌مندان می‌توانند از روان بودن زبان فارسی در کتاب صوتی لذت ببرند. اما با توجه به تحقیقاتی که اخیراً توسط دانشمنان انجام‌شده، کتاب صوتی فقط به دردِ پر کردن اوقات می‌خورد! اگر قرار است یک مهارت مهم را فرا بگیرید، قطعاً باید از یک کتاب فیزیکی استفاده کنید.

در یکی از تحقیقاتی که در سال ۲۰۱۰ انجام شد، ۴۸ دانشجو به دو گروه تقسیم شدند. گروه اول به یک فایل صوتی راجع به یک مقاله‌ی روانشناسی کودک گوش فرا دادند. گروه دوم، آن را به صورت فیزیکی در اختیار داشتند. هردوی آن‌ها زمان و حواس پرتی‌های مشابهی را در هنگام یادگیری تجربه کردند. اما نمره‌ی آن‌ها در امتحانی که از مقاله گرفته شد، متفاوت بود! گروه کتاب فیزیکی ۸۱ درصد درست، گروه کتاب صوتی ۵۹ درصد درست.

آیا می‌دانید فرق میان ۸۱ و ۵۹ درصد چقدر است؟ این تفاوت به اندازه‌ی تفاوت میان نمره ۱۸ و ۱۰ است، پس آن را دست کم نگیرید. حال به این سوال بپردازیم که چرا خواندن یا گوش دادن به یک مطلب، بر روی میزان یادگیری آن تاثیر دارد؟

دانشگاه ویلینگهام توضیح می‌دهد که دو عامل مهم در این ماجرا دخیل هستند. اولین مورد این است که خوانش ما کندتر از گوش دادن ماست. نکته‌ی مثبت این کار اینجاست که کند بودن می‌تواند به دریافت عمیق‌تر اطلاعات جدید کمک کند. حدود ۱۰ تا ۱۵ درصد از حرکات چشم ما در خواندن یک کتاب، پس رونده است. این یعنی پس از اتمام یک جمله باز می‌گردد و دوباره آن را بررسی می‌کند. این کار آنقدر سریع اتفاق می‌افتد که ما حتی متوجه آن نمی‌شویم.

دومین عامل، سرنخ‌هایی است که کتاب فیزیکی به ما ارائه می‌دهد و کتاب صوتی ما را از آن محروم می‌کند. ما در کتاب فیزیکی با فهرست بندی، عنوان و موارد خارج از بحث و پرانتز‌ها مواجه هستیم. تمامی این موارد می‌توانند به شکل گیری بهترِ ساختار مطلب کمک کنند؛ در صورتی که در کتاب صوتی از این موارد محروم هستیم.
پس تکلیف کتاب‌های الکترونیکی چه می‌شود؟

کتاب‌های الکترونیکی پدیده‌های جالبی هستند، شما قصد دارید دوباره به روش سنتی کتاب خواندن دامن بزنید، اما همچنان نمی‌خواهید از تکنولوژی عقب بمانید، در نتیجه از کتاب‌های الکترونیکی استفاده می‌کنید. یکی از تحقیقاتی که اخیراً توسط دانشمندانِ دانشگاه نروژ انجام شد، ثابت کرد کسانی که کتاب‌های فیزیکی و چاپی می‌خوانند، می‌توانند جزئیات بیشتری را نسبت به کسانی که از کتاب الکترونیکی استفاده می‌کنند به یاد بیاورند.

اگرچه استفاده کنندگان از کتاب‌های الکترونیکی سرعت خواندن بیشتری دارند، اما نمی‌توانند به خوبی گروه کتاب‌های چاپی ترتیب وقایع را به خاطر بیاورند. کاربران کتاب‌های الکترونیکی ادعای بیشتری در آگاهی نسبت به اطلاعات کلی و جزئی کتاب دارند، اما اصولاً در آزمون‌ها افتضاح به بار می‌آورند.

اگرچه با وجود تمام این ضرر‌ها و فواید، نمی‌توان کتاب‌های الکترونیکی، چاپی و صوتی را دسته بندی کرد، هر کدام از آن‌ها جایگاه خاص خودشان را دارند. اگر شما قصد دارید که در میان تحرک بدنی اندکی از اطلاعات فلان فیلسوف را فرا بگیرید، پس کتاب صوتی بهترین روش برای این کار است. اما اگر می‌خواهید یک مطلب کاملاً جدید و البته غامض و سخت را یاد بگیرید، بهتر است در زمان سفر کنید و به قبل از انقلاب برگردید و از کتاب‌های چاپی استفاده کنید. مطمئنم که از میزان عمق یادگیری خودتان غافلگیر خواهید شد!

منبع: curiosity
یگانه سهرابی

#کتاب_صوتی
#کتاب_چاپی
#کتاب_الکترونیکی

یکشنبه ۳۱ فروردین ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 برداشت فرانسیس بیکن از «علم»

🔶 ... بیکن میان شناخت نقشه‌های خدا، «الهام‌شده از راه وحی یا مکاشفۀ الهی»، و شناختِ بر پایۀ مشاهده و «برخاسته از حواس» تمایز می‌گذارد. اما با اینکه اینها هیچ ربط متقابلی ندارند، و نباید به هم آمیخته شوند، جهان طبیعی هنوز آفریدۀ خداست، و مطالعۀ آن کاری بی‌دینانه یا تا اندازه‌ای ناشایست گمان رفته است؛ با این همه، میل به شناخت بود که به هبوط آدم ابوالبشر انجامید. اما، به طوری که بیکن خاطر نشان می‌کند، «میل جاه‌طلبانه و غرورآمیز شناخت اخلاقی به قضاوت کردن دربارۀ خیر و شرّ، بدین قصد که انسان می‌تواند از فرمان خدا سربپیچد و خود قانونگذار خویش شود، این آن چیزی بود که ظاهر و طرز عمل وسوسه بود». مثال آدم ابوالبشر به ما هیچ دلیلی نمی‌دهد که فلسفۀ طبیعی را دنبال نکنیم. با این همه، این تصور که مطالعۀ طبیعت بی‌دینانه است تصوّری است که بسیاری در قرن هفدهم با آن رو به رو شده بودند. یک پاسخ به آن بر این فرض مبتنی بود که چنین مطالعه‌ای صورتی از عبادت یا پرستش است. پاسخ بیکن بر نیاز به مطالعۀ طبیعت بر دلایل درست اصرار می‌ورزد.

به گفتۀ او، دنبال کردن شناخت یا دانش نباید «برای به دست آوردن لذّت ذهن، یا برای مجادله یا برای برتری بر دیگران، یا برای منفعت، یا شهرت، یا قدرت، یا هر یک از این چیزهای پست باشد؛ بلکه باید برای بهره و استفادۀ زندگی باشد». این اشارات به انگیزه‌های ناشایست و مختلف صرفاً اتفاقی نیست، بلکه پایۀ تاریخی دارند. بنا به نظری اساساً ارسطویی، علم چیزی بود که کاملاً جدا از امور عملی زندگی قرار می‌گرفت. علم اساساً حوزۀ کار و علاقۀ آن کسانی بود که فراغتی برای پرورش عقل با علایق صرفاً نظری داشتند. بنابراین، بنا به سنّتی فیثاغوری، سنّتی که کیمیا را رواج داد، دانش چیزی اسرارآمیز بود که می‌باید در میان برادران اهل طریقت محدود می‌ماند، و این راز از خلایق پوشیده می‌بود. البته کیمیاگران شیّادی نیز بودند که از دانش‌شان برای به دست آوردن قدرت، یا شهرت، یا انگشت نمایی، استفاده کرده بودند و نتایجی چشمگیر و گیج‌کننده و سرگرم‌کننده به وجود آورده بودند، از آن قبیل که اکنون می‌توانیم در نمایش‌های «جادو» یا «شعبده»، یا در سخنرانی‌های کریسمس «مؤسسۀ سلطنتی»، شاهد باشیم. سنّتی از علاقه به هیولاهای نامعمول و کنجکاوی‌های بسیار عجیب نسبت به چیزهایی که بتوان در طبیعت یافت وجود داشت. بیکن هیچ یک از اینها را نداشته است. او اصرار می ورزد که مقام ذهن با بحث از امور واقع هرروزی که حواس مان بر ما آشکار می‌کنند پایین نمی‌آید. او همچنین اصرار می‌ورزد که آنها را باید به طور نظام‌مند گرد آورد، و به قصد پژوهش بیش‌تر. او اصرار می ورزد که این کار را نباید افراد یا گروه‌های کوچکِ گزینش‌شده انجام دهند، بلکه باید کاری به‌راستی جمعی باشد، یعنی نهادینه و سازماندهی‌شده به شیوه‌ای به‌درستی علنی. علاوه بر این، او اصرار می‌ورزد که علم هنگامی آغاز نمی‌شود که نیازهای مادّی برآورده شده باشند، بلکه علم را باید برای برآوردن نیازهای همگان دنبال کرد و از آن استفاده کرد.

وولهاوس، تجربه‌گرایان، ص ۳۷–۳۶

#تجربه_گرایان
#بیکن
#علم

چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۹۹
م . سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 زبان «وجود» و «هست» در غزلی از سعدی

🔶 «زبان» برای انسان فقط ابزاری برای ارتباط با «دیگری» نیست. بدون دیگری هم باز ناگزیریم گفت و گو کنیم: با «خود»مان. ما بدون گفت وگو با «خود» اصلاً چه خبر از «هستی» یا «نیستی» داریم؟ آنچه ما «بودن» و «هستن» و «وجود داشتن» می‌نامیم از همین «گفت و گویی» است که با «خود» داریم، آن «خود»ی که افلاطون از آن به «تفکر» و «اندیشیدن» تعبیر کرد و آن را «گفت و گوی خاموش با نفس» نامید. از نظر افلاطون، از همین جاست که ما می‌توانیم پی ببریم هریک از ما «دو چیز» است: روح و بدن. آن که به او با نام «خود»م و «روح»ام و «نفس»ام اشاره می‌کنم، همین چیزی است که با او در گفت و گویم. بدون این گفت و گو چه خبر از نیستی یا هستی هست؟

دکارت وقتی نتیجه گرفت: «می‌اندیشم، پس هستم»، این اندیشیدن را از گفت و گویی که با «خود» داشت نتیجه گرفت، گفت و گویی که به او گفت: «تو هرچه هم باشی، نمی‌توانی نباشی، تا هنگامی که داری می‌اندیشی (یعنی، داری با خودت سخن می‌گویی)!» برای هریک از ما آنچه «زندگی» خود می‌نامیم در همین آگاهی از گفت وگوی‌مان با خویش است که «هست». اما زندگی اجتماعی به ما آموخته است که این گفت و گو را با صدایی خاموش انجام دهیم تا کسی ما را «دیوانه» نخواند! تورات و انجیل و قرآن وقتی «روح» را کلمه می‌خوانند، از همین «دوگانگی» است که پرده بر می‌دارند و وقتی انجیل متی از قول عیسی به شیطان می‌گوید که: «انسان تنها به نان زنده نیست بلکه به هر کلمۀ خداوند زنده است» باز بر همین دوگانگی است که تأکید می‌شود. تاریکی مرگ برای ما، چه پیش از تولد، و چه پس از زندگی، همین بی‌خبری از گفت و گویی است که با خود داریم یا نداریم. ما تا هنگامی زنده‌ایم که دست کم «خود»مان را در گفت و گو با «خویش» نگه داریم یا گفت و گویی داشته باشیم. پس از آن هر زندگی هم که داشته باشیم برای ما «هیچ» است. برای ما «گفت و گو» و «اندیشیدن» و «بودن» یکی است. و زبان میانجی آنها. بدون «زبان» هیچ میانجی برای گفت و گو و اندیشیدن و بودن نیست، همان طور که بدون سیم وسیله‌ای برای انتقال «برق» نیست. خاموشی تاریکی است. مرگ همین است.

هنر، و به‌ویژه شعر، و باز ویژه‌تر غزل، برترین صورت «گفت و گو» با خویش است. حاضری با غایبی به میانجی گفت و گویی با «خود» سخن می‌گوید و حضور «غایب» را آشکار می‌کند. همین نیاز به «حضور» است که «غزل» را ممکن می‌کند. در غزل زیر سعدی به زیبایی با «وجود» («خود») و «هست» (حضور «او») بازی می‌کند تا «حضور» معشوق را برای خویش ممکن سازد. هریک از ما نیز با خواندن این غزل همین کار را برای «خود» می‌کند.

مرا خود با تو چیزی در میان هست
و گر نه روی زیبا در جهان هست
وجودی دارم از مهرت گدازان
وجودم رفت و مهرت همچنان هست
مبر ظن کز سرم سودای عشقت
رود تا بر زمینم استخوان هست
اگر پیشم نشینی دل نشانی
و گر غایب شوی در دل نشان هست
به گفتن راست ناید شرح حُسنت
ولیکن گفت خواهم تا زبان هست
ندانم قامتست آن یا قیامت
که می‌گوید چنین سرو روان هست
توان گفتن به مه مانی ولی ماه
نپندارم چنین شیرین‌دهان هست
بجز پیشت نخواهم سر نهادن
اگر بالین نباشد آستان هست
برو سعدی که کوی وصل جانان
نه بازاریست کان جا قدر جان هست

#سعدی
#وجود
#حضور

م. سعید ح. کاشانی

پنجشنبه ۴ اردیبهشت ۹۹
@fallosafah
🔷 آنچه «کرونا» به ما آموخت: با هر «دشمنی» نباید گلاویز شد!

🔶 «کرونا»، «ویروسی» برخاسته از جهان حیات وحش، اما در واقع «ذرّه ای ناچیز»، امروز کاری با زندگی انسان قرن بیست و یکم کرده است که هیچ «اژدها»، «نهنگ»، «دیو» یا «غول»ی، در روزگاران افسانه ای، نیز نتوانسته بود با زندگی آدمیان بکند، و حتی هیچ جنگ جهانی و بمب هسته ای و شیمیایی در مقیاس قرن بیست و یکم: آسیبی اقتصادی به این گستردگی که شاید فقر و فلاکتش برای زندگان بدتر از مردگان باشد. انسان، این دلیرترین و درنده ترین حیوانی که زمین به خود دیده است، بر هر درنده ای در روی زمین پیروز شده است و به گزارش افسانه ها و اسطوره ها چه جانوران عظیم و ترسناک و بس بزرگ تر و نیرومندتر از خود را که از پا در نیاورده است یا به اسارت نگرفته است. اما انسان این بار به جنگی وارد شده است که نه «دلیر»ی قهرمانان و «رویین تنان» و جادوی «جادوگران» قدیم بر آن کارگر است و نه سلاح های مرگبار ماشینی و هسته ای و میکروبی و شیمیایی جدید. حداکثر کاری که انسان اکنون می تواند با این «دشمن» انجام دهد این است که خود را از او دور نگه دارد و با او گلاویز و دست به گریبان نشود: دوری و دوستی.

اما چه نتیجه از این: ۱) هیچ «دشمنی» را «کوچک» نشمار، حتی اگر «ذرّه»ای ناچیز باشد. ۲) پیروزی بر «دشمن» لزوماً به معنای نابود کردن «دشمن» نیست، «نابود نشدن» به دست «دشمن» کافی است. ۳) بنابراین، انسان «عاقل» با هر چیز و هرکس درنمی‌افتد، و دست به گریبان نمی‌شود، همین که «آزار» چیزی یا کسی به او نرسد برایش کافی است و البته باید «آزار»ش هم به کسی نرسد تا برای خودش «دشمن» درست نکند و «تلافی» نبیند. دوری گزیدن از «شرّ» همواره بهترین راه برای در «امان» ماندن است، به قول سیمین بهبهانی: «دلا خو کن به تنهایی که از تن‌ها بلا خیزد/سعادت آن کسی دارد که از تن‌ها بپرهیزد!» «ویروسی» داشت در جهان خودش خوب و خوش زندگی می‌کرد و به «خِرخِرۀ» ما کاری نداشت. ما به سراغ او رفتیم، «خِر»ش را گرفتیم، «بی‌خانمان»اش کردیم و افتاد به «جان» ما و «خِر» ما را گرفت تا «خرخرۀ» ما را نه همچون خون‌آشام‌ها و دراکولاهای فیلم‌های ترسناک از «بیرون» بلکه از «درون» بجود، بدون خون و خونریزی. حالا باید کاری کنیم تا دوباره برگردد سر جای خودش، همان جا که بود. ما نمی‌توانیم هر چیزی را از صفحۀ «هستی» پاک کنیم. بگذار هر چیز و هرکس زندگی‌اش را بکند، تا تو هم بتوانی زندگی‌ات را بکنی. آن را که گوشی هست بشنود. آن را که چشمی هست ببیند.

#کرونا
#«دشمن»
#تنهایی

سه شنبه ۹ اردیبهشت ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
Forwarded from Dr. Reza Eslami
جدیدترین تعریف سواد از نظر یونسکو💢

*تعریف سواد از نظر "یونسکو" و راهکارهای بهبود زندگی*

به تازگی سازمان آموزشی، علمی و فرهنگی ملل متحد، تعریف جدیدی از باسوادی ارائه داده است.

شاید برای‌تان جالب باشد که بدانید مفهوم سواد در قرن گذشته، تغییرات بسیاری کرده است و این چهارمین تعریف سواد است که توسط یونسکو به صورت رسمی اعلام می‌شود. به طور خلاصه و طبق این تعریف، باسواد کسی است که بتواند از خوانده‌ها و دانسته‌های خود تغییری در زندگی خود ایجاد کند.

*با تعریف جدیدی که یونسکو ارایه داده باسوادی، توانایی «تغییر» (Change) است و باسواد کسی است که بتواند با آموخته‌هایش، تغییری در زندگی خود ایجاد کند.*
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
در ادامه و بعد از مروری کوتاه بر تعاریف سواد از ابتدا تا امروز، نکاتی درباره ایجاد تغییر در زندگی بر اساس دانسته‌ها و راهکارهای دست‌یابی به این مهم، مطرح خواهیم کرد.

*اولین تعریف*

*توانایی خواندن و نوشتن،* اولین تعریفی که از سواد در اوایل قرن بیستم ارائه شد، صرفا به توانایی خواندن و نوشتن زبان مادری معطوف بود. طبق این تعریف، فردی با سواد محسوب می‌شد که توانایی خواندن و نوشتن زبان مادری خود را داشته باشد.

*دومین تعریف*

*اضافه شدن یاد گرفتن رایانه و یک زبان خارجی،*

در اواخر قرن بیستم، سازمان ملل تعریف دومی از سواد را ارائه کرد. در این تعریف جدید، علاوه بر توانایی خواندن و نوشتن زبان مادری، توانایی استفاده از رایانه و دانستن یک زبان خارجی هم اضافه شد. بدین ترتیب به افرادی که توان خواندن و نوشتن، استفاده از رایانه و صحبت و درک مطلب به یک زبان خارجی را داشتند، باسواد گفته شد. قاعدتا طبق این تعریف بسیاری از دانشجویان و دانش‌آموختگان دانشگاهی کشور ما بی‌سواد محسوب می‌شوند چون دانش زبان خارجی بیشتر افراد کم است.

*سومین تعریف*

*اضافه شدن ۱۲ نوع سواد:*

سازمان ملل در دهه دوم قرن ۲۱، باز هم در مفهوم سواد تغییر ایجاد کرد. در این تعریف سوم کلا ماهیت سواد تغییر یافت. مهارت‌هایی اعلام شد که داشتن این توانایی‌ها و مهارت‌ها مصداق باسواد بودن قرار گرفت. بدین ترتیب شخصی که در یک رشته دانشگاهی موفق به دریافت مدرک دکترا می شود، حدود ۵ درصد با سواد است. این مهارت‌ها عبارت اند از:

۱- سواد عاطفی: توانایی برقراری روابط عاطفی با خانواده و دوستان

۲- سواد ارتباطی: توانایی برقراری ارتباط مناسب با دیگران و دانستن آداب اجتماعی

۳- سواد مالی: توانایی مدیریت مالی خانواده، دانستن روش‌های پس‌انداز و توازن دخل و خرج

۴- سواد رسانه‌ای: این که فرد بداند کدام رسانه معتبر و کدام نامعتبر است

۵- سواد تربیتی: توانایی تربیت فرزندان به نحو شایسته

۶- سواد رایانه‌ای: دانستن مهارت‌های راهبری رایانه

۷- سواد سلامتی: دانستن اطلاعات مهم درباره تغذیه سالم و کنترل بیماری‌ها.

۸- سواد نژادی و قومی: شناخت نژادها و قومیت‌ها بر اساس احترام و تبعیض نگذاشتن.

۹- سواد بوم شناختی: دانستن راه‌های حفاظت از محیط زیست.

۱۱- سواد تحلیلی: توانایی شناخت، ارزیابی و تحلیل نظریه‌های مختلف و ایجاد استدلال‌های منطقی بدون تعصب و پیش فرض.

۱۱- سواد انرژی: توانایی مدیریت مصرف انرژی.

۱۲- سواد علمی: علاوه بر سواد دانشگاهی، توانایی بحث یا حل و فصل مسائل با راهکارهای علمی و عقلانی مناسب.

از آن جا که با سواد بودن به یادگیری این مهارت‌ها وابسته شد، قاعدتا سیستم آموزشی کشورها هم باید متناسب با این مهارت‌ها تغییر رویه می‌داد که متاسفانه فعلا سیستم آموزشی کشور ما، هنوز هیچ تغییری در زمینه آموزش مهارت‌های فوق نکرده است.

*چهارمین ‌و جدیدترین تعریف*

*علم با عمل معنا می‌شود.*

با این حال و به تازگی «یونسکو» یک بار دیگر در تعریف سواد تغییر ایجاد کرد. در این تعریف جدید، توانایی ایجاد تغییر، ملاک با سوادی قرار گرفته است، یعنی *شخصی با سواد تلقی می‌شود که بتواند با استفاده از خوانده‌ها و آموخته‌های خود، تغییری در زندگی خود ایجاد کند.* در واقع این تعریف مکمل تعریف قبلی است زیرا صرفا دانستن یک موضوع به معنای عمل به آن نیست. در صورتی که مهارت‌ها و دانش آموخته شده باعث ایجاد تغییر معنادار در زندگی شود، آن گاه می‌توان گفت این فرد، انسانی با سواد است.

*چرا سوادمان باعث تغییر در زندگی‌مان نمی‌شود؟*
****
"آموزش حقوق بشر" با تاکید بر توانمند سازی مبتنی بر آگاهی و ارتقاء مطالبه گری شهروندان میتواند در راستای ایجاد تغییر در جوامع بشری و تحقق "همه حقوق همه" موثر باشد.
@dr_rezaeslami
🔷 «عالم‌گیر» یا «همه گیر»؟

🔶 «کرونا» از جمله «آشوب»هایی که به پا کرده است، یکی هم آشوب زبانی است. روزنامه‌نگاران یا برخی کارشناسان که با عجله چیزی را ترجمه می‌کنند یا هرچه به ذهن‌شان رسید می‌گویند، از جمله «صفاتی» که این روزها برای «واگیری» این بیماری در جهان گفته‌اند و می‌گویند یکی هم «عالم‌گیر» است. صفاتی مانند «عالم‌گیر» و «جهان‌گیر» در زبان فارسی، برحسب سنّت «شاهنشاهی»، برای فاتحان و کشورگشایان به کار می‌رود و لقب دو تن از شاهان مغول هند هم بوده است. اگر بخواهیم آن را به انگلیسی برگردانیم می‌شود: .“world conqueror” اما آنچه در زبان انگلیسی به آن “pandemic” می‌گویند معادلش در فارسی «همه‌گیری» است. این کلمه در زبان انگلیسی از دو جزء یونانی «پان» («همه») و «دموس» («مردم») ساخته شده است، یعنی، آن بیماری که همۀ مردم می‌گیرند. «کرونا» هرکار هم کرده باشد نه «جایی» را گرفته است و نه جنگی به راه انداخته است، نقشه و برنامه‌ای هم نداشته است. چیزی هم عایدش نمی‌شود و نشده است.

پی نوشت: فرق «اپیدمیک» و «پاندمیک» این است که اولی به «واگیری بیماری» در منطقه ای خاص و دوره زمانی خاص و در میان گروهی خاص از مردم یا یک جامعه گفته می شود و دومی به «واگیری» بیماری در میان همه مردم جهان,

#کرونا
#عالم_گیر
#همه_گیر

چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۹۹

م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah