🔷 تفاوت morality و ethics
🔶 در چاپ ۱۳۹۷، «فلسفۀ فرانسوی و آلمانی»، ص ۹۰، و فصلهای مربوط به هگل و کییرکگور، یادداشتی دربارۀ تفاوت دو اصطلاح morality و ethics افزوده بودم و تغییراتی در متن این دو فصل داده بودم. سال گذشته دیدم که کسی با ادعای آلمانیدانی و هگلدانی خبرنگاری را فراخوانده و در باب ترجمۀ آینده و مشترک خود از کتابی از هگل در این باب داد سخن داده است. اشخاصی که ترجمه هایشان گویای آن است که تا پیش از این هیچ اطلاعی از این موضوع نداشته اند. «انتحال» («به خود بستن» و «به نام خود کردن») در قلمرو فرهنگ و هنر هم چیزی است از قبیل «دزدی» و «اختلاس» در «کارهای اداری» و در جامعۀ علمی ما هم فراوان. آنچه از «علم» مقصود است «زندگی بهتر» برای همگان است وگرنه مطلب در کتاب ها بسیار است و هرکس میتواند از هرجایی هر چیزی را بردارد و به نام خود بزند، اما سرانجام چه؟
💠💠💠
در زبان های اروپایی امروز دو اصطلاح برای اشاره به اخلاق هست: morality و ethics. آنچه در فرهنگ فلسفی ما از ترجمه های قدیم عربی شناخته است همین دومی است که به سیاق معمول دیگر اصطلاحات فلسفیِ یونانی به «علم اخلاق» ترجمه شده است. در زبان انگلیسی امروز morality و ethics و مشتقات آنها، moral و ethical ، معمولاً مترادف و به جای یکدیگر به کار برده می شوند، اما تفاوتی نیز دارند و این تفاوت نیز مهم است. واژۀ morality از moralis لاتینی می آید که به معنای «کردار، خصلت و رفتار شایسته» است و واژۀ ethics از ἦθος یونانی می آید که به معنای «خو و عادت و آداب و رسوم» است. معادل عربی اخلاق برای این اصطلاح یونانی نیز از «خُلق»، به معنای خوی و خصلت، می آید و صورت جمع آن است. در جایی که بحث از تمایز مفهومی این دو اصطلاح در میان باشد، اصطلاح اول به معنای «اخلاقیات» (morals) رایج و متداول و نیندیشیده است، و اصطلاح دوم به معنای «اخلاق فلسفی» یا «فلسفۀ اخلاق» (moral philosophy). اما هگل در جدال برضدّ «اخلاق» کانتی و «اخلاق فردی» در طرف ارسطو می ایستد و مدعی می شود که Moralität یا morality اخلاق فردی است و فرد با عقل و وجدان و احساسات خودش بدان دست می یابد. اما Sittlichkeit یا ethics اخلاق اجتماعی است، یعنی معیارهای اخلاقی مجسّم در آداب و رسوم و نهادهای جامعه ای است که فرد در آن زندگی می کند.
#اخلاق
#هگل
#کانت
سعید ح. کاشانی
دوشنبه ۱۸ فروردین ۹۹
@fallosafah
🔶 در چاپ ۱۳۹۷، «فلسفۀ فرانسوی و آلمانی»، ص ۹۰، و فصلهای مربوط به هگل و کییرکگور، یادداشتی دربارۀ تفاوت دو اصطلاح morality و ethics افزوده بودم و تغییراتی در متن این دو فصل داده بودم. سال گذشته دیدم که کسی با ادعای آلمانیدانی و هگلدانی خبرنگاری را فراخوانده و در باب ترجمۀ آینده و مشترک خود از کتابی از هگل در این باب داد سخن داده است. اشخاصی که ترجمه هایشان گویای آن است که تا پیش از این هیچ اطلاعی از این موضوع نداشته اند. «انتحال» («به خود بستن» و «به نام خود کردن») در قلمرو فرهنگ و هنر هم چیزی است از قبیل «دزدی» و «اختلاس» در «کارهای اداری» و در جامعۀ علمی ما هم فراوان. آنچه از «علم» مقصود است «زندگی بهتر» برای همگان است وگرنه مطلب در کتاب ها بسیار است و هرکس میتواند از هرجایی هر چیزی را بردارد و به نام خود بزند، اما سرانجام چه؟
💠💠💠
در زبان های اروپایی امروز دو اصطلاح برای اشاره به اخلاق هست: morality و ethics. آنچه در فرهنگ فلسفی ما از ترجمه های قدیم عربی شناخته است همین دومی است که به سیاق معمول دیگر اصطلاحات فلسفیِ یونانی به «علم اخلاق» ترجمه شده است. در زبان انگلیسی امروز morality و ethics و مشتقات آنها، moral و ethical ، معمولاً مترادف و به جای یکدیگر به کار برده می شوند، اما تفاوتی نیز دارند و این تفاوت نیز مهم است. واژۀ morality از moralis لاتینی می آید که به معنای «کردار، خصلت و رفتار شایسته» است و واژۀ ethics از ἦθος یونانی می آید که به معنای «خو و عادت و آداب و رسوم» است. معادل عربی اخلاق برای این اصطلاح یونانی نیز از «خُلق»، به معنای خوی و خصلت، می آید و صورت جمع آن است. در جایی که بحث از تمایز مفهومی این دو اصطلاح در میان باشد، اصطلاح اول به معنای «اخلاقیات» (morals) رایج و متداول و نیندیشیده است، و اصطلاح دوم به معنای «اخلاق فلسفی» یا «فلسفۀ اخلاق» (moral philosophy). اما هگل در جدال برضدّ «اخلاق» کانتی و «اخلاق فردی» در طرف ارسطو می ایستد و مدعی می شود که Moralität یا morality اخلاق فردی است و فرد با عقل و وجدان و احساسات خودش بدان دست می یابد. اما Sittlichkeit یا ethics اخلاق اجتماعی است، یعنی معیارهای اخلاقی مجسّم در آداب و رسوم و نهادهای جامعه ای است که فرد در آن زندگی می کند.
#اخلاق
#هگل
#کانت
سعید ح. کاشانی
دوشنبه ۱۸ فروردین ۹۹
@fallosafah
🔷خوش فرحبخش هوایی است...
در این روزهای تنگدستی، که نه زلف شمشاد قدی به دستمان است و نه ساعد سیماندامی، جز هوای فرحبخش این چند روز چیزی به دست نداریم که همین هم البته غنیمت است از این دمی که معلوم نیست لحظۀ بعدش چه باشد و چون باد از دست میرود، هرچند این هم تهی باشد از «نازنینی» که به رویش «می» گلگون نوشیم. ظهری مه آمده بود پایین و کوچههای دامنۀ کوه را پُر کرده بود. قدم زدن در کوچههایی که حتی در روزهای معمول سالهای گذشته هم کمتر کسی در آنها قدم میزد، شگفتانگیز نبود. شگفتانگیز این هوایی است که به یاد نمیآورم در ۲۰ فروردین هیچ سالی دست کم در این بیست سی سال این چنین در فصل بهار پُرباران و خنک بوده باشد. سالهایی نه چندان دور از نیمۀ اسفند تابستانی میپوشیدیم و اکنون یکی دو سالی است که تا خرداد هوا خنک است. گویی هوایمان برگشته است به چهل سال پیش. «دور» آغاز شده است. طبیعت فراز و فرود خود را میپیماید و ما نیز. امیدوارم در این «دور» شادی و شادکامی و بهروزی نیز نصیب مردمان شود که جهان خود به صد زبان به ما میگوید: چنان نماند، چنین نیز هم نخواهد ماند.
#بهار
#دور
#مه
سعید ح. کاشانی
در این روزهای تنگدستی، که نه زلف شمشاد قدی به دستمان است و نه ساعد سیماندامی، جز هوای فرحبخش این چند روز چیزی به دست نداریم که همین هم البته غنیمت است از این دمی که معلوم نیست لحظۀ بعدش چه باشد و چون باد از دست میرود، هرچند این هم تهی باشد از «نازنینی» که به رویش «می» گلگون نوشیم. ظهری مه آمده بود پایین و کوچههای دامنۀ کوه را پُر کرده بود. قدم زدن در کوچههایی که حتی در روزهای معمول سالهای گذشته هم کمتر کسی در آنها قدم میزد، شگفتانگیز نبود. شگفتانگیز این هوایی است که به یاد نمیآورم در ۲۰ فروردین هیچ سالی دست کم در این بیست سی سال این چنین در فصل بهار پُرباران و خنک بوده باشد. سالهایی نه چندان دور از نیمۀ اسفند تابستانی میپوشیدیم و اکنون یکی دو سالی است که تا خرداد هوا خنک است. گویی هوایمان برگشته است به چهل سال پیش. «دور» آغاز شده است. طبیعت فراز و فرود خود را میپیماید و ما نیز. امیدوارم در این «دور» شادی و شادکامی و بهروزی نیز نصیب مردمان شود که جهان خود به صد زبان به ما میگوید: چنان نماند، چنین نیز هم نخواهد ماند.
#بهار
#دور
#مه
سعید ح. کاشانی
🔷 گام معلق لک لک در میان "ماندن" و "رفتن"
تو خامشی که بخواند؟
تو میروی که بماند؟
که بر نهالک بیبرگ ما ترانه بخواند؟
شفیعی کدکنی («دیباچه»، در کوچهباغهای نیشابور)
🔶 «چرا خارج نرفتی؟»، «چرا خارج نمیروی؟»، «چرا خارج رفتی؟»، «چرا خارج رفتی و برگشتی؟»، «چرا خارج ماندهای؟» — هرکدام از ما شاید نه یک بار بلکه بارها سخنانی شبیه به اینها را از دوستان و آشنایان و خویشاوندانش شنیده است، و با توجه به اینکه هرکدام از ما چه تجربهای در "ماندن" یا "رفتن" یا "بازگشتن" داشته است، با یکی از این پرسشها رو به رو شده است، بهويژه اگر دانشآموخته و دانشگاهی بوده است، هرچند امروز مهاجرت دیگر تنها منحصر به "دانشگاهیان" و "دانشجویان" و "کُنشگران سیاسی" و "اهل سرمایه" نیست و محرومان و نومیدان از آینده نیز در جست و جوی راحت و امنیت و داشتن زندگی و شغلی بهتر به سرزمینهای شمالی، یا هرجا که گمان رود بهتر از اینجاست، کوچ میکنند.
من هم روزی از دوستی چنین پرسشی کردم، دوستی دانشگاهی که جامعهشناسی خوانده و سالهاست با وجود کارهای علمی بسیار و شناخته بودن در محافل علمی در پایینترین مرتبۀ دانشگاهی مانده است، اما تن به مهاجرت نداده است، و بار "عُسرَت" زندگی را با کار بیشتر و درآمد کمتر، با قناعت و محروم کردن خود از بسیار چیزها بر دوش کشیده است، و بهای "آزادگی" و "فردیت" مثالزدنیاش را پرداخته است و آدمی مثل همۀ "آدم ها"یی که میشناسم نشده است. پاسخم را با نگاهی شگفتزده و با پرسشی داد که انتظارش را داشتم: «خودت چرا نرفتی؟» خندیدم و گفتم: «خب. شاید من مسائلی داشتم که نمیتوانستم بروم و شاید چیزهایی ناگفتنی دارم که هرکس نمیداند؛ حتی تو! و شاید اینها چیزهایی است که هرگز دوست نداشتهام به کسی توضیح دهم!» لبخندی زد و گفت: «حتی به من؟» و بعد ادامه داد: «خب. شاید من هم مسائلی داشتم که نمیتوانستم بروم و شاید چیزهایی ناگفتنی دارم که هرکس نمیداند؛ حتی تو! و شاید اینها چیزهایی است که هرگز دوست نداشتهام به کسی توضیح دهم!» پاسخی ندادم و فقط لبخندی زدم. او بعد از اندکی مکث، گویی پاسخش را گرفته بود، اندیشهکنان گفت: «حالا چرا من باید به چنین سؤالی پاسخ بدهم؟ داری پرسشنامۀ آماری پُر میکنی؟». گفتم: «نه. همین طوری پرسیدم. دوست نداری جواب نده!» بعد انگار که خواسته باشد دل مرا به دست آورد، یا چیزی برای حرف زدن داشته باشیم تا سکوت آزاردهنده نشود، شروع به پاسخ کرد: «شاید تقدیر چنین بوده است. شاید عُرضهاش را نداشتهام، شاید تردید داشتهام، شاید واقعاً هرگز مجبور نبودهام. من بالاخره کاری داشتهام و زندگی بخور و نمیری. و کمی هم اسم و رسمی. چندان هم جاهطلب نبودهام که بخواهم بیشتر داشته باشم. خرجم را هم زیاد نکردهام که یا این طرفی شوم و یا آن طرفی. در همین حاشیه هستم و البته به من هم مانند بسیاری دیگر چندان خوش نمیگذرد، اما هنوز شاید "مجبور" به انتخاب راه دیگر نشدهام! هنوز اخراجم نکردهاند و این شاید بدترین بلایی بوده باشد که در این سالها برسرم آوردهاند! شاید اگر اخراجم کرده بودند یا زندانی شده بودم الان دیگر اینجا نبودم!»
متن کامل را در فرسته زیر می توانید بخوانید.
🔻🔻🔻
#مهاجرت
#آنجلوپولوس
#تردید
#ماندن_رفتن
پنجشنبه ۲۱ فروردین ۹۹
@fallosafah
تو خامشی که بخواند؟
تو میروی که بماند؟
که بر نهالک بیبرگ ما ترانه بخواند؟
شفیعی کدکنی («دیباچه»، در کوچهباغهای نیشابور)
🔶 «چرا خارج نرفتی؟»، «چرا خارج نمیروی؟»، «چرا خارج رفتی؟»، «چرا خارج رفتی و برگشتی؟»، «چرا خارج ماندهای؟» — هرکدام از ما شاید نه یک بار بلکه بارها سخنانی شبیه به اینها را از دوستان و آشنایان و خویشاوندانش شنیده است، و با توجه به اینکه هرکدام از ما چه تجربهای در "ماندن" یا "رفتن" یا "بازگشتن" داشته است، با یکی از این پرسشها رو به رو شده است، بهويژه اگر دانشآموخته و دانشگاهی بوده است، هرچند امروز مهاجرت دیگر تنها منحصر به "دانشگاهیان" و "دانشجویان" و "کُنشگران سیاسی" و "اهل سرمایه" نیست و محرومان و نومیدان از آینده نیز در جست و جوی راحت و امنیت و داشتن زندگی و شغلی بهتر به سرزمینهای شمالی، یا هرجا که گمان رود بهتر از اینجاست، کوچ میکنند.
من هم روزی از دوستی چنین پرسشی کردم، دوستی دانشگاهی که جامعهشناسی خوانده و سالهاست با وجود کارهای علمی بسیار و شناخته بودن در محافل علمی در پایینترین مرتبۀ دانشگاهی مانده است، اما تن به مهاجرت نداده است، و بار "عُسرَت" زندگی را با کار بیشتر و درآمد کمتر، با قناعت و محروم کردن خود از بسیار چیزها بر دوش کشیده است، و بهای "آزادگی" و "فردیت" مثالزدنیاش را پرداخته است و آدمی مثل همۀ "آدم ها"یی که میشناسم نشده است. پاسخم را با نگاهی شگفتزده و با پرسشی داد که انتظارش را داشتم: «خودت چرا نرفتی؟» خندیدم و گفتم: «خب. شاید من مسائلی داشتم که نمیتوانستم بروم و شاید چیزهایی ناگفتنی دارم که هرکس نمیداند؛ حتی تو! و شاید اینها چیزهایی است که هرگز دوست نداشتهام به کسی توضیح دهم!» لبخندی زد و گفت: «حتی به من؟» و بعد ادامه داد: «خب. شاید من هم مسائلی داشتم که نمیتوانستم بروم و شاید چیزهایی ناگفتنی دارم که هرکس نمیداند؛ حتی تو! و شاید اینها چیزهایی است که هرگز دوست نداشتهام به کسی توضیح دهم!» پاسخی ندادم و فقط لبخندی زدم. او بعد از اندکی مکث، گویی پاسخش را گرفته بود، اندیشهکنان گفت: «حالا چرا من باید به چنین سؤالی پاسخ بدهم؟ داری پرسشنامۀ آماری پُر میکنی؟». گفتم: «نه. همین طوری پرسیدم. دوست نداری جواب نده!» بعد انگار که خواسته باشد دل مرا به دست آورد، یا چیزی برای حرف زدن داشته باشیم تا سکوت آزاردهنده نشود، شروع به پاسخ کرد: «شاید تقدیر چنین بوده است. شاید عُرضهاش را نداشتهام، شاید تردید داشتهام، شاید واقعاً هرگز مجبور نبودهام. من بالاخره کاری داشتهام و زندگی بخور و نمیری. و کمی هم اسم و رسمی. چندان هم جاهطلب نبودهام که بخواهم بیشتر داشته باشم. خرجم را هم زیاد نکردهام که یا این طرفی شوم و یا آن طرفی. در همین حاشیه هستم و البته به من هم مانند بسیاری دیگر چندان خوش نمیگذرد، اما هنوز شاید "مجبور" به انتخاب راه دیگر نشدهام! هنوز اخراجم نکردهاند و این شاید بدترین بلایی بوده باشد که در این سالها برسرم آوردهاند! شاید اگر اخراجم کرده بودند یا زندانی شده بودم الان دیگر اینجا نبودم!»
متن کامل را در فرسته زیر می توانید بخوانید.
🔻🔻🔻
#مهاجرت
#آنجلوپولوس
#تردید
#ماندن_رفتن
پنجشنبه ۲۱ فروردین ۹۹
@fallosafah
Forwarded from Article reader|Статей читалка
Telegraph
گام معلق لک لک در میان “ماندن” و “رفتن” – فَلُّ سَفَه
تو خامشی که بخواند؟تو میروی که بماند؟که بر نهالک بیبرگ ما ترانه بخواند؟شفیعی کدکنی («دیباچه»، در کوچهباغهای نیشابور) «چرا خارج نرفتی؟»، «چرا خارج نمیروی؟»، «چرا خارج رفتی؟»، «چرا خارج رفتی و برگشتی؟»، «چرا خارج ماندهای؟» — هرکدام از ما شاید نه یک…
Forwarded from Article reader|Статей читалка
Telegraph
آسیبشناسی صنعت نشر در گفت و گو با هدایت علوی تبار - سایت فرهنگی نیلوفر
ایبنا: سال پرچالشی را در حوزۀ نشر آثار علوم انسانی از سر گذراندیم و صنعت نشر کشور زیر بار تحریمها و مشکلات اقتصادی به سختی قامتش راست باقی ماند، به عنوان استاد دانشگاه و پژوهشگر آیا فکر میکنید باز هم در گیر و دار ترجمۀ آثار بودیم؟ هدایت علوی تبار: به طور…
Forwarded from روشنفکران (M..N**)
«ویروس دموکراسیدوست!»
راست میگویند که کرونا ویروسی هوشمند است. هوشمند چیست! اصلاً دانشمند است. فارغالتحصیل کالج سیاسی است! همین کرونای سرسوزنی و ذرهبینی! کرونا حتی ساختار سیاسی کشورها را میشناسد. تا اینجا نشان داده است که ریۀ مردم کشورهای دموکراتیک را بیشتر از ریۀ سایر مردم جهان دوست دارد. گوشت مردم کشورهای دموکراتیک غربی زیر دندان کرونا بیشتر مزه میکند، گویا! هر جا رسانههای آزاد، نظام دموکراتیک و احزاب فراگیر وجود دارد و اپوزیسیونی زباندراز و فضول سر در هر سوراخی میکند، کرونا هم مثل لشگر مغول و تاتار میتازد. هر جا هم که نظام سیاسی حاکم چشم دیدن رسانههای آزاد و فعالیت آزادانۀ اپوزیسیون را ندارد، کرونا چرخی میزند و خیلی زود و خیلی ناکام فروکش میکند! عجیباً غریبا!
نتیجه میگیرم اصلاً آزادی و دموکراسی و نظام حزبی فراگیر چیز بدی است! نمونهاش همین کرونای ملعون! شنیدهاید میگویند «زمان و مکان تولد هیچکس به ارادهاش نیست»؟ همین هم شد که کرونای بدبخت مادرمرده در بدترین جای ممکن، در چین، به دنیا آمد. نه انتخابات آزادی، نه رسانۀ مستقلی، نه اپوزیسیونی. حتی پزشک بدبختی که در یک اپلیکیشن و در یک گروه کوچک به اطرافیانش هشدار داد مراقب ویروس جدید باشند، زود توبیخ شد. کرونا مغموم و نومید، خیلی زود فهمید این جور نظامهای سیاسی با طبع بلند و آزادیخواهش سازگار نیست. بیدرنگ، مثل همۀ جوانها که رؤیای غرب دارند، خودش را به آب و آتش زد تا مام میهن را ترک کند و عطای هموطنان چشمبادامی را به لقایشان ببخشد. سر راه رفتن به غرب آمد و مهمان ما شد. اما تا از فرودگاه بیرون آمد، هیچچیز غربی به نظر نمیرسید! زنان محجبه و مردان معمم. از چند نفر پرسید اینجا کجاست؟ گفتند «قم». کرونای ناشی هواپیما را اشتباه سوار شده بود. حتی کسی وجودش را باور نمیکرد! هر چه دم تکان داد و آفتابمهتاب زد، کسی نگاهش نکرد...
اما همین کرونای مغموم و بیعرضه وقتی به اروپا رسید، دمار از روزگار اروپاییها درآورد. انگار بال درآورده بود! هر روز به هزاران نفر سرایت میکرد و هزاران نفر را میکشت! آدم گرگ بیابان باشد و شهروند بیپناه کشوری دموکراتیک نباشد! همان کرونا که در چین کلاً، از اول تا آخر، کمی بیش از سه هزار نفر را کشت، وقتی به اسپانیای آزاد رسید، روزی هزار نفر کشت! در ایتالیا هم همینطور! عجیب اینکه در اروپا حتی قرنطینه هم نمیتوانست جلوی شیوع کرونا را بگیرد، ولی در چین قرنطینه جواب داد!
کرونای آزادیدوست در این اثنا متوجه شد که اصل دنیای آزاد آن سوی آتلانتیک است. خودش را لعن میکرد که چرا انتخاب اولش اینقدر بد بود. نمیشد در چین نفس کشید! وقتی پای مجسمۀ آزادی ایستاد، انگار به سرزمین رؤیاهایش رسیده بود! من به نیابت از همۀ شما یک دکترای افتخاری علوم سیاسی به کرونا اهدا میکنم. این میزان دموکراسیدوستی اصلاً درخور ستایش است!
به آمار میزان متبلایان تا به امروز (24 فروردین) توجه بفرمایید:
آمریکا: 550 هزار
اسپانیا: 166 هزار
ایتالیا: 156 هزار
فرانسه: 132 هزار
آلمان: 126 هزار
بریتانیا: 84 هزار
چین: 82 هزار
نتیجۀ اخلاقیای که از این داستان میتوانیم بگیریم، این است که هر چه کشوری رسانههای آزاد بیشتر و نظام دموکراتیکتری داشته باشد، در برابر کرونا هم آسیبپذیرتر است. به هر حال اعداد که دروغ نمیگویند، مگر اینکه «گویندۀ اعداد» دروغ بگوید، که آن داستان دیگری است!
#مهدی_تدینی
@Roshanfkrane
راست میگویند که کرونا ویروسی هوشمند است. هوشمند چیست! اصلاً دانشمند است. فارغالتحصیل کالج سیاسی است! همین کرونای سرسوزنی و ذرهبینی! کرونا حتی ساختار سیاسی کشورها را میشناسد. تا اینجا نشان داده است که ریۀ مردم کشورهای دموکراتیک را بیشتر از ریۀ سایر مردم جهان دوست دارد. گوشت مردم کشورهای دموکراتیک غربی زیر دندان کرونا بیشتر مزه میکند، گویا! هر جا رسانههای آزاد، نظام دموکراتیک و احزاب فراگیر وجود دارد و اپوزیسیونی زباندراز و فضول سر در هر سوراخی میکند، کرونا هم مثل لشگر مغول و تاتار میتازد. هر جا هم که نظام سیاسی حاکم چشم دیدن رسانههای آزاد و فعالیت آزادانۀ اپوزیسیون را ندارد، کرونا چرخی میزند و خیلی زود و خیلی ناکام فروکش میکند! عجیباً غریبا!
نتیجه میگیرم اصلاً آزادی و دموکراسی و نظام حزبی فراگیر چیز بدی است! نمونهاش همین کرونای ملعون! شنیدهاید میگویند «زمان و مکان تولد هیچکس به ارادهاش نیست»؟ همین هم شد که کرونای بدبخت مادرمرده در بدترین جای ممکن، در چین، به دنیا آمد. نه انتخابات آزادی، نه رسانۀ مستقلی، نه اپوزیسیونی. حتی پزشک بدبختی که در یک اپلیکیشن و در یک گروه کوچک به اطرافیانش هشدار داد مراقب ویروس جدید باشند، زود توبیخ شد. کرونا مغموم و نومید، خیلی زود فهمید این جور نظامهای سیاسی با طبع بلند و آزادیخواهش سازگار نیست. بیدرنگ، مثل همۀ جوانها که رؤیای غرب دارند، خودش را به آب و آتش زد تا مام میهن را ترک کند و عطای هموطنان چشمبادامی را به لقایشان ببخشد. سر راه رفتن به غرب آمد و مهمان ما شد. اما تا از فرودگاه بیرون آمد، هیچچیز غربی به نظر نمیرسید! زنان محجبه و مردان معمم. از چند نفر پرسید اینجا کجاست؟ گفتند «قم». کرونای ناشی هواپیما را اشتباه سوار شده بود. حتی کسی وجودش را باور نمیکرد! هر چه دم تکان داد و آفتابمهتاب زد، کسی نگاهش نکرد...
اما همین کرونای مغموم و بیعرضه وقتی به اروپا رسید، دمار از روزگار اروپاییها درآورد. انگار بال درآورده بود! هر روز به هزاران نفر سرایت میکرد و هزاران نفر را میکشت! آدم گرگ بیابان باشد و شهروند بیپناه کشوری دموکراتیک نباشد! همان کرونا که در چین کلاً، از اول تا آخر، کمی بیش از سه هزار نفر را کشت، وقتی به اسپانیای آزاد رسید، روزی هزار نفر کشت! در ایتالیا هم همینطور! عجیب اینکه در اروپا حتی قرنطینه هم نمیتوانست جلوی شیوع کرونا را بگیرد، ولی در چین قرنطینه جواب داد!
کرونای آزادیدوست در این اثنا متوجه شد که اصل دنیای آزاد آن سوی آتلانتیک است. خودش را لعن میکرد که چرا انتخاب اولش اینقدر بد بود. نمیشد در چین نفس کشید! وقتی پای مجسمۀ آزادی ایستاد، انگار به سرزمین رؤیاهایش رسیده بود! من به نیابت از همۀ شما یک دکترای افتخاری علوم سیاسی به کرونا اهدا میکنم. این میزان دموکراسیدوستی اصلاً درخور ستایش است!
به آمار میزان متبلایان تا به امروز (24 فروردین) توجه بفرمایید:
آمریکا: 550 هزار
اسپانیا: 166 هزار
ایتالیا: 156 هزار
فرانسه: 132 هزار
آلمان: 126 هزار
بریتانیا: 84 هزار
چین: 82 هزار
نتیجۀ اخلاقیای که از این داستان میتوانیم بگیریم، این است که هر چه کشوری رسانههای آزاد بیشتر و نظام دموکراتیکتری داشته باشد، در برابر کرونا هم آسیبپذیرتر است. به هر حال اعداد که دروغ نمیگویند، مگر اینکه «گویندۀ اعداد» دروغ بگوید، که آن داستان دیگری است!
#مهدی_تدینی
@Roshanfkrane
Forwarded from Article reader|Статей читалка
Telegraph
سلندر: پیروزی بر خشونت، بدون خشونت – فَلُّ سَفَه
دربارۀ «سلندر» (۱۳۵۹)، ساختۀ واروژ کریممسیحی، بر اساس فیلمنامهای از بهرام بیضایی محمد سعید حنایی کاشانی تازیانه فرود آمدو باز شکوه نکردکجای اطلس تاریخ را تو میخواهیبا آب حرف بشوییو قصر قیصر راو تاج خاقان را؟ شفیعی کدکنی بازپرسی در مقام گفت و گو بازپرسی…
🔺🔺🔺
🔷 سلندر: پیروزی بر خشونت، بدون خشونت
دربارۀ «سلندر» (۱۳۵۹)، ساختۀ واروژ کریممسیحی، بر اساس فیلمنامهای از بهرام بیضایی
تازیانه فرود آمد
و باز شکوه نکرد
کجای اطلس تاریخ را تو میخواهی
با آب حرف بشویی
و قصر قیصر را
و تاج خاقان را؟
شفیعی کدکنی
🔶 بازپرسی در مقام گفت و گو
بازپرسی یا بازجویی نوعی گفت و گوست و از این رو بهمعنای کامل کلمه خصلتی دراماتیک دارد، یعنی، هم نمایشی است و هم هیجانانگیز و نفسگیر. بازپرس یا بازجو نیز همچون فیلسوف در پی «حقیقت» است، آنجا که کارش بهدرستی طرح پرسشهایی هوشمندانه باشد، برای به اعتراف واداشتن متهم از روی وجدان و عقل، از طریق شواهد و مدارک و افشا کردن سخنان متناقضی که متهم خود میگوید و بعد بهناگزیر در حاشا کردن آنها درمیماند، و نه استفاده از شکنجه و ارعاب برای گرفتن اعتراف دروغین یا حتی اعتراف راستین. بازپرسی یا بازجویی وقتی میتواند صورت گفت و گویی فلسفی به خود بگیرد که کسی بهظاهر داناتر، یا آشنا به فن دیالکتیک (فن هدایت گفت و گو)، آن را هدایت میکند و با کشف تناقضها حریف را به اذعان به آن تناقضها و در نتیجه «تسلیم به وجدان و عقل» وا میدارد. در اینجا، بازپرسی برای انجام دادن مأموریتی کارآگاهانه یا کشف جرم و جنایتی یا، بدتر، وا داشتن کسی به اعترافی دروغین نیست. رسالت فیلسوف دیالکتیکی (آشنا به فن هدایت گفت و گو) کشف حقیقت از درون، به میل خود شخص، و با تکیه بر تواناییهای فهم و عقل برای کشف تناقضهاست.
در بازجوییهای غیرفلسفی و غیرمدنی و غیرفنّی، بازجوییهایی که کارآگاهان یا مأموران زورگو انجام میدهند، در جایی که شاهد و مدرک یا پرسشگری هوشمندانهای در کار نیست، بازجو یا بازپرس زورگویی است که پرسشگری او با زور و خشونت همراه است. او نمیخواهد حقیقت را «کشف» کند، او میخواهد حقیقت را «بسازد»، یعنی آنچه را خود دوست دارد، یا به او گفتهاند «حقیقت» باید همین باشد، از زبان متهم بشنود و از او اعترافی بگیرد، حتی دروغین، و این برای «نابود کردن» شخص و شخصیت او و پیروز جلوه دادن «زور» و «حکومت» است. از همین رو، بازپرس میکوشد بر مقاومت متهم در انکار مدعیاتش با خشونت بر او چیره شود. در این صورت، «مقاومت» متهم در برابر «دروغی» که بازپرس میخواهد به عنوان «حقیقت» بشنود، یا در صورت دیگر «حقیقتی» که بازپرس به زور میخواهد از او «بیرون» بکشد، میتواند به رويارویی خشونتباری بینجامد که یکی از دو طرف گفت و گو یا هردو را به نحوی نابود کند، یکی را به صورت ظالم و دیگری را به صورت مظلوم.
ادامه متن را در بالا می توانید بخوانید
#مغولان
#خشونت
#بازجویی
#واروژ_کریم_مسیحی
#بیضایی
چهارشنبه ۲۷ دی ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 سلندر: پیروزی بر خشونت، بدون خشونت
دربارۀ «سلندر» (۱۳۵۹)، ساختۀ واروژ کریممسیحی، بر اساس فیلمنامهای از بهرام بیضایی
تازیانه فرود آمد
و باز شکوه نکرد
کجای اطلس تاریخ را تو میخواهی
با آب حرف بشویی
و قصر قیصر را
و تاج خاقان را؟
شفیعی کدکنی
🔶 بازپرسی در مقام گفت و گو
بازپرسی یا بازجویی نوعی گفت و گوست و از این رو بهمعنای کامل کلمه خصلتی دراماتیک دارد، یعنی، هم نمایشی است و هم هیجانانگیز و نفسگیر. بازپرس یا بازجو نیز همچون فیلسوف در پی «حقیقت» است، آنجا که کارش بهدرستی طرح پرسشهایی هوشمندانه باشد، برای به اعتراف واداشتن متهم از روی وجدان و عقل، از طریق شواهد و مدارک و افشا کردن سخنان متناقضی که متهم خود میگوید و بعد بهناگزیر در حاشا کردن آنها درمیماند، و نه استفاده از شکنجه و ارعاب برای گرفتن اعتراف دروغین یا حتی اعتراف راستین. بازپرسی یا بازجویی وقتی میتواند صورت گفت و گویی فلسفی به خود بگیرد که کسی بهظاهر داناتر، یا آشنا به فن دیالکتیک (فن هدایت گفت و گو)، آن را هدایت میکند و با کشف تناقضها حریف را به اذعان به آن تناقضها و در نتیجه «تسلیم به وجدان و عقل» وا میدارد. در اینجا، بازپرسی برای انجام دادن مأموریتی کارآگاهانه یا کشف جرم و جنایتی یا، بدتر، وا داشتن کسی به اعترافی دروغین نیست. رسالت فیلسوف دیالکتیکی (آشنا به فن هدایت گفت و گو) کشف حقیقت از درون، به میل خود شخص، و با تکیه بر تواناییهای فهم و عقل برای کشف تناقضهاست.
در بازجوییهای غیرفلسفی و غیرمدنی و غیرفنّی، بازجوییهایی که کارآگاهان یا مأموران زورگو انجام میدهند، در جایی که شاهد و مدرک یا پرسشگری هوشمندانهای در کار نیست، بازجو یا بازپرس زورگویی است که پرسشگری او با زور و خشونت همراه است. او نمیخواهد حقیقت را «کشف» کند، او میخواهد حقیقت را «بسازد»، یعنی آنچه را خود دوست دارد، یا به او گفتهاند «حقیقت» باید همین باشد، از زبان متهم بشنود و از او اعترافی بگیرد، حتی دروغین، و این برای «نابود کردن» شخص و شخصیت او و پیروز جلوه دادن «زور» و «حکومت» است. از همین رو، بازپرس میکوشد بر مقاومت متهم در انکار مدعیاتش با خشونت بر او چیره شود. در این صورت، «مقاومت» متهم در برابر «دروغی» که بازپرس میخواهد به عنوان «حقیقت» بشنود، یا در صورت دیگر «حقیقتی» که بازپرس به زور میخواهد از او «بیرون» بکشد، میتواند به رويارویی خشونتباری بینجامد که یکی از دو طرف گفت و گو یا هردو را به نحوی نابود کند، یکی را به صورت ظالم و دیگری را به صورت مظلوم.
ادامه متن را در بالا می توانید بخوانید
#مغولان
#خشونت
#بازجویی
#واروژ_کریم_مسیحی
#بیضایی
چهارشنبه ۲۷ دی ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 هابز: درباره پیدایش «دولت» و «جامعه شهروندی/مدنی»
بنابراین، برای فهم دولت، لازم است، مطابق با روش حلّی ـ تألیفی، نخست به ملاحظۀ اجزائی بپردازیم که دولت از آنها پدید میآید. می باید نگاهی بیفکنیم به آنچه مردم بیرون از، و مقدّم بر، جامعۀ شهروندی/مدنی بدان مانند خواهند بود. میباید «آدمیان را چنان ملاحظه کنیم که گویی هم اکنون از خاک بیرون جهیدهاند، و ناگهان، مانند قارچها، به پختگی و بلوغ کامل رسیدهاند، بدون هر نوع از تعهد و التزامی به یکدیگر». از نظر هابز اهمیتی ندارد که آیا انسانها در واقع هیچگاه در چنین «حالتی از طبیعت» بودند یا نه، اما او پیشنهاد میکند که سرخپوستان امریکایی در حالتی تا اندازهای شبیه به آناند.
این سخن به یک معنا حاکی از این است که ما خودمان «دولت پاسبان منافع عمومی را میسازیم». اما در واقع دو معنا هست، زیرا، به طوری که هابز میگوید، «ما مادّه و صنعتگر» دولت هستیم. دومین معنا هنگامی به ظهور میرسد که ما از تبیین او در این خصوص پیروی میکنیم که چگونه دولت شهروندی/مدنی، با بستن قراردادها، از حالتی از طبیعت پدید خواهد آمد.
به فرض نظر هابز دربارۀ طبیعت خودمحور انسان، که بنا بر آن افراد همواره چنان عمل میکنند که لذّت پدید آورند و از درد پرهیز کنند، آشکار است که آنان چگونه در حالتی از طبیعت که هیچ حکومتی بر آنان حاکم نیست چگونه رفتار خواهند کرد. آنان، در واقع، چون تنها به آنچه «حرکت حیاتی»شان را بالا میبرد امید بستهاند، و از آنچه آن را کُند کند یا مانع شود میهراسند، در حالتی از ترس دائمی و بدگمانی و رقابت به سر میبرند. در آنچه به توصیفی ماندگار از این جهان ناخوشایند و ناپایدار بدل شده است، جهانی که در آن برنامهریزی صلحآمیز و تلاش طولانی مدّت بیمعناست، هابز میگوید که:
در چنین وضعی، هیچ جایی برای صنعت نیست؛ چون به ثمرۀ آن اطمینانی نیست: و در نتیجه هیچ کشت زمینی؛ هیچ دریانوردیی، هیچ استفادهای از کالاهایی که بتوان از راه دریا وارد کرد، هیچ ابزارهایی برای حرکت دادن و جا به جا کردنِ چیزهایی که زور زیادی لازم دارند؛ هیچ شناختی از سطح زمین؛ هیچ حسابی از زمان؛ هیچ هنری؛ هیچ ادبیاتی، هیچ جامعهای؛ و آنچه از همه بدتر است، ترس دائمی، و خطر مرگ خشونت بار، و زندگی انسان، در تنهایی، فقر، پستی، درندگی، و کوتاهی.
در چنین حالتی، بدترین ترسی که بر آدمی زور میآورد، ترس از مرگ ناگهانی است، و به فرض اینکه همه تقریباً در قدرت مساوی باشند، به نظر خواهد آمد که به نفع انسانها باشد که به توافقی برسند، هریک تنها تا آنجا آزاد باشد که آماده است روا بداند دیگران نیز آزادی داشته باشند. اما آیا میتوان به چنین توافقی دست یافت، و آیا چنین توافقی پاس داشته خواهد شد؟ منفعت طلبی واقعی شخص در پایبند نبودن او به چنین توافقی خواهد بود، در حالی که دیگران بدان پایبند باشند. اما چرا دیگران، برانگیخته از منفعت طلبی شان، باید به این توافق پایبند باشند؟ اعتماد، به خودی خود، عنصری در طبیعت انسان مورد نظر هابز نیست. «خُلق و خوی انسانها طبعاً چنین است، مگر اینکه ترس از قدرتی قهریه آنان را باز دارد، هر انسانی به دیگری بی اعتماد خواهد بود و از یکدیگر در هراس». آنچه لازم است سازوکاری برای اجبار به توافق است، و لذا شکستن چنین توافقی به نفع هیچ کس نخواهد بود. «پیمانها، بدون شمشیر، جز حرف چیزی نیستند، و اصلاً نیرویی برای تأمین امنیت انسان ندارند». توافق لازم است، نه صرفاً برای دست شُستن از مقداری از آزادی، بلکه برای قرار دادن آن در دستان قدرتی بالادست. در واقع، انسانها نیاز دارند به یکدیگر بگویند، «من حق فرمانروایی بر خودم را به این فرد، یا به این مجمع از افراد، میسپارم و از آن دست میکشم، به این شرط که آنان از حق خودشان نسبت به او دست بکشند و همۀ اعمال او را به همین سان واسپارند». هابز، از آغازِ نامحتمل خودمحوری افراطی و بیوقفه، بدین سان تبیین کرده است چگونه ممکن است که جامعهای شهروندی/مدنی پدید آید.
ر. ا. وولهاوس، تجربهگرایان، ترجمۀ محمد سعید حنایی کاشانی، انتشارات روزنه، ۱۳۹۸، ص ۶۸-۶۶.
صفحاتی از ترجمۀ تازه انتشار یافتهام، که در پایان سال گذشته از چاپ بیرون آمد، اما هنوز منتشر نشده است. چنانچه مایل باشید, برای خرید اینترنتی میتوانید به وبگاه ناشر در اینجا رجوع کنید.
#تجربه_گرایان
#وولهاوس
#هابز
#جامعه_شهروندی
پنجشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
بنابراین، برای فهم دولت، لازم است، مطابق با روش حلّی ـ تألیفی، نخست به ملاحظۀ اجزائی بپردازیم که دولت از آنها پدید میآید. می باید نگاهی بیفکنیم به آنچه مردم بیرون از، و مقدّم بر، جامعۀ شهروندی/مدنی بدان مانند خواهند بود. میباید «آدمیان را چنان ملاحظه کنیم که گویی هم اکنون از خاک بیرون جهیدهاند، و ناگهان، مانند قارچها، به پختگی و بلوغ کامل رسیدهاند، بدون هر نوع از تعهد و التزامی به یکدیگر». از نظر هابز اهمیتی ندارد که آیا انسانها در واقع هیچگاه در چنین «حالتی از طبیعت» بودند یا نه، اما او پیشنهاد میکند که سرخپوستان امریکایی در حالتی تا اندازهای شبیه به آناند.
این سخن به یک معنا حاکی از این است که ما خودمان «دولت پاسبان منافع عمومی را میسازیم». اما در واقع دو معنا هست، زیرا، به طوری که هابز میگوید، «ما مادّه و صنعتگر» دولت هستیم. دومین معنا هنگامی به ظهور میرسد که ما از تبیین او در این خصوص پیروی میکنیم که چگونه دولت شهروندی/مدنی، با بستن قراردادها، از حالتی از طبیعت پدید خواهد آمد.
به فرض نظر هابز دربارۀ طبیعت خودمحور انسان، که بنا بر آن افراد همواره چنان عمل میکنند که لذّت پدید آورند و از درد پرهیز کنند، آشکار است که آنان چگونه در حالتی از طبیعت که هیچ حکومتی بر آنان حاکم نیست چگونه رفتار خواهند کرد. آنان، در واقع، چون تنها به آنچه «حرکت حیاتی»شان را بالا میبرد امید بستهاند، و از آنچه آن را کُند کند یا مانع شود میهراسند، در حالتی از ترس دائمی و بدگمانی و رقابت به سر میبرند. در آنچه به توصیفی ماندگار از این جهان ناخوشایند و ناپایدار بدل شده است، جهانی که در آن برنامهریزی صلحآمیز و تلاش طولانی مدّت بیمعناست، هابز میگوید که:
در چنین وضعی، هیچ جایی برای صنعت نیست؛ چون به ثمرۀ آن اطمینانی نیست: و در نتیجه هیچ کشت زمینی؛ هیچ دریانوردیی، هیچ استفادهای از کالاهایی که بتوان از راه دریا وارد کرد، هیچ ابزارهایی برای حرکت دادن و جا به جا کردنِ چیزهایی که زور زیادی لازم دارند؛ هیچ شناختی از سطح زمین؛ هیچ حسابی از زمان؛ هیچ هنری؛ هیچ ادبیاتی، هیچ جامعهای؛ و آنچه از همه بدتر است، ترس دائمی، و خطر مرگ خشونت بار، و زندگی انسان، در تنهایی، فقر، پستی، درندگی، و کوتاهی.
در چنین حالتی، بدترین ترسی که بر آدمی زور میآورد، ترس از مرگ ناگهانی است، و به فرض اینکه همه تقریباً در قدرت مساوی باشند، به نظر خواهد آمد که به نفع انسانها باشد که به توافقی برسند، هریک تنها تا آنجا آزاد باشد که آماده است روا بداند دیگران نیز آزادی داشته باشند. اما آیا میتوان به چنین توافقی دست یافت، و آیا چنین توافقی پاس داشته خواهد شد؟ منفعت طلبی واقعی شخص در پایبند نبودن او به چنین توافقی خواهد بود، در حالی که دیگران بدان پایبند باشند. اما چرا دیگران، برانگیخته از منفعت طلبی شان، باید به این توافق پایبند باشند؟ اعتماد، به خودی خود، عنصری در طبیعت انسان مورد نظر هابز نیست. «خُلق و خوی انسانها طبعاً چنین است، مگر اینکه ترس از قدرتی قهریه آنان را باز دارد، هر انسانی به دیگری بی اعتماد خواهد بود و از یکدیگر در هراس». آنچه لازم است سازوکاری برای اجبار به توافق است، و لذا شکستن چنین توافقی به نفع هیچ کس نخواهد بود. «پیمانها، بدون شمشیر، جز حرف چیزی نیستند، و اصلاً نیرویی برای تأمین امنیت انسان ندارند». توافق لازم است، نه صرفاً برای دست شُستن از مقداری از آزادی، بلکه برای قرار دادن آن در دستان قدرتی بالادست. در واقع، انسانها نیاز دارند به یکدیگر بگویند، «من حق فرمانروایی بر خودم را به این فرد، یا به این مجمع از افراد، میسپارم و از آن دست میکشم، به این شرط که آنان از حق خودشان نسبت به او دست بکشند و همۀ اعمال او را به همین سان واسپارند». هابز، از آغازِ نامحتمل خودمحوری افراطی و بیوقفه، بدین سان تبیین کرده است چگونه ممکن است که جامعهای شهروندی/مدنی پدید آید.
ر. ا. وولهاوس، تجربهگرایان، ترجمۀ محمد سعید حنایی کاشانی، انتشارات روزنه، ۱۳۹۸، ص ۶۸-۶۶.
صفحاتی از ترجمۀ تازه انتشار یافتهام، که در پایان سال گذشته از چاپ بیرون آمد، اما هنوز منتشر نشده است. چنانچه مایل باشید, برای خرید اینترنتی میتوانید به وبگاه ناشر در اینجا رجوع کنید.
#تجربه_گرایان
#وولهاوس
#هابز
#جامعه_شهروندی
پنجشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 ر. ا. وولهاوس، تجربهگرایان، ترجمۀ محمد سعید حنایی کاشانی، انتشارات روزنه، ۱۳۹۸، ص ۶۸-۶۶.
صفحاتی از ترجمۀ تازه انتشار یافتهام، که در پایان سال گذشته از چاپ بیرون آمد، اما هنوز منتشر نشده است. چنانچه مایل باشید, برای خرید اینترنتی, میتوانید به وبگاه ناشر در اینجا رجوع کنید.
#تجربه_گرایان
#وولهاوس
پنجشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
صفحاتی از ترجمۀ تازه انتشار یافتهام، که در پایان سال گذشته از چاپ بیرون آمد، اما هنوز منتشر نشده است. چنانچه مایل باشید, برای خرید اینترنتی, میتوانید به وبگاه ناشر در اینجا رجوع کنید.
#تجربه_گرایان
#وولهاوس
پنجشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
متن بالا و متن زیر را می توانید با هم مقایسه کنید, همین طور با یادداشتی که من قبلا منتشر کرده بودم. «درباره جامعه شهروندی». طباطبایی «دولت» و «جامعه شهروندی» را نزد هابز یکی می بیند و می داند و حال آنکه به نظر وولهاوس چنین نیست. «جامعه شهروندی» است که «دولت» را با توافق یا پیمانی نانوشته به وجود می آورد. هم هابز و هم لاک هر حکومتی را برخاسته از «اراده و توافق شهروندان» می دانند, گرچه به طور خاموش و بدون ابراز رای یا انجام انتخابات. و به همین دلیل هردو هم معتقدند که شهروندان در صورت لزوم حق دارند هر حکومتی را در صورت ناتوانی در انجام وظایف خود یا بر هم زدن امنیت و آسایش و رفاه شهروندان براندازند.
#هابز
#طباطبایی
#جامعه_شهروندی
#هابز
#طباطبایی
#جامعه_شهروندی
Forwarded from انتشارات مینوی خرد minooyekheradpub
جدال قدیم و جدید در الهیات و سیاسات
جواد طباطبایی
انتشارات مینوی خرد
صص. ۷۵-۷۷
توضیح دربارهٔ کتاب هابز را از این حیث آوردم که آن را مقدمهای برای فهم صفت civil در عنوان دومین رسالهٔ جان لاک دربارهٔ حکومت قرار دهم. هابز در همان صفحهٔ عنوان آیهای از کتاب مقدس را در وصف «لویاتان» نقل کرده است که میگوید «بر روی زمین هیچ موجودی بر او برتری نمیتواند جست». برعکس، وجههٔ نظر لاک این بود که «لویاتان» را مرخص کند. در همان نخستین نگاه به عنوان رسالهٔ دوم لاک civil نظر را جلب میکند. اگر استدلال من دربارهٔ اینکه هابز این صفت را در تضاد آن با «شرعی» آورده، موجه باشد، با تکیه بر آن، میتوان پرتوی بر معنای صفت civil که «مدنی» ترجمه کردهاند، انداخت، زیرا «حکومت مدنی» لاک به همان اندازه بیمعناست که «دولت مدنی» و «قدرت مدنی» تامس هابز. جان لاک دو رساله دربارهٔ سیاست نوشته که عنوان کلی آنها «دو رساله دربارهٔ حکومت» یا Two treatises of government است. رسالهٔ نخست ردیهای بر دیدگاههای فیلمر در رسالهٔ پدرسالار است و صفت civil نیز در عنوان آن نیامده است. دومین آنها رسالهای درباره خاستگاه راستین، گستره و هدف حکومت عرفی است. در هر دو ترجمهٔ موجود فارسی، مترجمان عنوان دومین رساله را رساله دربارهٔ حکومت مدنی ترجمه کرده اند. برای اینکه بتوان معنای تأکید لاک بر صفت civil را فهمید، باید این نکته در تاریخ اندیشهٔ سیاسی را به خاطر داشت که در همان زمانی که هابز از حکومت عرفی در انگلستان دفاع میکرد، نویسندهٔ دیگری از نظریهٔ سلطنت الهی و مستقل دفاع کرده و گفته بود که برابر نص کتاب مقدس مبنای مشروعیت سلطنت مستقل همان ولایت قهری پدر بر فرزندان است که از پدر به پادشاه انتقال پیدا کرده است. فیلمر با تکیه بر قرائتی از عهد عتیق کتاب مقدس کوشش میکرد توجیهی برای نظریهٔ خود پیدا کند. از این رو ضرورتی نداشت که لاک، در عنوان نخستین رساله، صفت civil را بیاورد و، در واقع، آن نخستین رساله ردیهای بر «حکومت شرعی» بود، اما به دلایلی به این نکته تصریح نکرده و مهمترین آن دلیلها این است که لاک نظریهٔ خود را غیرشرعی نمیدانست، بلکه بر آن بود که نظام آزادی او، به تعبیری که در رسالهای در تفسیر دیانت مسیحی آورده، عین «دیانت عقلائی» عیسی مسیح بوده است.
جالب توجه است که استاد محمود صناعی، که نخستین بار بخشهایی از رسالهٔ دوم لاک را به فارسی ترجمه کرده بود، صفت civil را از قلم انداخته و آن عنوان را به «رسالهٔ دوم دربارهٔ حکومت» ترجمه کرده که به اعتباری درست است و ایرادی ندارد. از این حیث ایرادی ندارد که «حکومت مدنی» معنایی ندارد و استاد صناعی، به خلاف مترجمان اخیر که معنای بسیاری از عبارتها را نمیدانند و صوری ترجمه میکنند، آشنایی دقیق با مضمون مفاهیم داشت. بنابراین اگر نخواهیم civil government را «حکومت عرفی» ترجمه کنیم، ناچار باید با حذف civil آن رابه «حکومت» برگردانیم که با تداول کنونی سازگار است. توضیح موجه بودن ترجمهٔ civil government به «حکومت» نیازمند مجالی فراغ و آوردن بحثی پیچیده در تحول مفاهیم است…
خواندن ادامهٔ مطلب در متن کتاب
@minooyekherad
جواد طباطبایی
انتشارات مینوی خرد
صص. ۷۵-۷۷
توضیح دربارهٔ کتاب هابز را از این حیث آوردم که آن را مقدمهای برای فهم صفت civil در عنوان دومین رسالهٔ جان لاک دربارهٔ حکومت قرار دهم. هابز در همان صفحهٔ عنوان آیهای از کتاب مقدس را در وصف «لویاتان» نقل کرده است که میگوید «بر روی زمین هیچ موجودی بر او برتری نمیتواند جست». برعکس، وجههٔ نظر لاک این بود که «لویاتان» را مرخص کند. در همان نخستین نگاه به عنوان رسالهٔ دوم لاک civil نظر را جلب میکند. اگر استدلال من دربارهٔ اینکه هابز این صفت را در تضاد آن با «شرعی» آورده، موجه باشد، با تکیه بر آن، میتوان پرتوی بر معنای صفت civil که «مدنی» ترجمه کردهاند، انداخت، زیرا «حکومت مدنی» لاک به همان اندازه بیمعناست که «دولت مدنی» و «قدرت مدنی» تامس هابز. جان لاک دو رساله دربارهٔ سیاست نوشته که عنوان کلی آنها «دو رساله دربارهٔ حکومت» یا Two treatises of government است. رسالهٔ نخست ردیهای بر دیدگاههای فیلمر در رسالهٔ پدرسالار است و صفت civil نیز در عنوان آن نیامده است. دومین آنها رسالهای درباره خاستگاه راستین، گستره و هدف حکومت عرفی است. در هر دو ترجمهٔ موجود فارسی، مترجمان عنوان دومین رساله را رساله دربارهٔ حکومت مدنی ترجمه کرده اند. برای اینکه بتوان معنای تأکید لاک بر صفت civil را فهمید، باید این نکته در تاریخ اندیشهٔ سیاسی را به خاطر داشت که در همان زمانی که هابز از حکومت عرفی در انگلستان دفاع میکرد، نویسندهٔ دیگری از نظریهٔ سلطنت الهی و مستقل دفاع کرده و گفته بود که برابر نص کتاب مقدس مبنای مشروعیت سلطنت مستقل همان ولایت قهری پدر بر فرزندان است که از پدر به پادشاه انتقال پیدا کرده است. فیلمر با تکیه بر قرائتی از عهد عتیق کتاب مقدس کوشش میکرد توجیهی برای نظریهٔ خود پیدا کند. از این رو ضرورتی نداشت که لاک، در عنوان نخستین رساله، صفت civil را بیاورد و، در واقع، آن نخستین رساله ردیهای بر «حکومت شرعی» بود، اما به دلایلی به این نکته تصریح نکرده و مهمترین آن دلیلها این است که لاک نظریهٔ خود را غیرشرعی نمیدانست، بلکه بر آن بود که نظام آزادی او، به تعبیری که در رسالهای در تفسیر دیانت مسیحی آورده، عین «دیانت عقلائی» عیسی مسیح بوده است.
جالب توجه است که استاد محمود صناعی، که نخستین بار بخشهایی از رسالهٔ دوم لاک را به فارسی ترجمه کرده بود، صفت civil را از قلم انداخته و آن عنوان را به «رسالهٔ دوم دربارهٔ حکومت» ترجمه کرده که به اعتباری درست است و ایرادی ندارد. از این حیث ایرادی ندارد که «حکومت مدنی» معنایی ندارد و استاد صناعی، به خلاف مترجمان اخیر که معنای بسیاری از عبارتها را نمیدانند و صوری ترجمه میکنند، آشنایی دقیق با مضمون مفاهیم داشت. بنابراین اگر نخواهیم civil government را «حکومت عرفی» ترجمه کنیم، ناچار باید با حذف civil آن رابه «حکومت» برگردانیم که با تداول کنونی سازگار است. توضیح موجه بودن ترجمهٔ civil government به «حکومت» نیازمند مجالی فراغ و آوردن بحثی پیچیده در تحول مفاهیم است…
خواندن ادامهٔ مطلب در متن کتاب
@minooyekherad
🔷 شنیدن کی بود مانند خواندن؟
🔶 عصر جدید الکترونیک هیچ چیز را به اندازۀ دیدن و شنیدن، و البته خواندن، آسان نکرده است. اما میتوان پرسید که آیا این آسانی هم مانند بسیاری از آسانیهای ماشینی دیگر عصر جدید به کاهلی و ناتوانی و کم تحرّکی انسان نخواهد انجامید: در این خصوص کمتحرکی ذهن؟ آیا چیزهایی که شنیدهایم اعتباری دارند؟ چطور آنها را بررسی میکنیم؟ غیر از آموزش زبان یا سخنرانیهای جذاب و تحریکآمیز سخنوران یا شعرخوانی یا وقتگذرانی و تفنن، یا بیشتر اطلاع از «دانش گوینده» تا «یادگیری مطلب»، من فایدهای در این به اصطلاح نوارهای صوتی بهویژه در فلسفه و تاریخ فلسفه نمیبینم، جز اینکه ما را به توهم دانستن چیزهایی بیندازند که از راه درستی به آنها نرسیدهایم. نویسندۀ زیر معتقد است که کتابهای صوتی، تا چه رسد به سخنرانیهای «شومنهای فلسفی» درجه سه و چهار، برای یادگیری درسی مفید نیستند اما برای «تفنن» فلسفی و اطلاع از عقاید فیلسوفان مفیدند! به نظر من حال کسی که بخواهد با این به اصطلاح «درس گفتارهای فلسفی» فلسفه بیاموزد مانند کسی است که خیال کند با شرکت در مجالس روضهخوانی میتواند «تاریخ اسلام» یا «معارف اسلامی» بیاموزد. «درسگفتارهای صوتی فلسفی» عوامانه کردن و ابتذال فلسفه و فروختن توهم دانایی است. یک علی شریعتی داشتیم برای تمام تاریخمان بس است، اگر اهل عبرت هستیم. بهتر است اینگونه «شو»ها را برای همان «کافی»ها بگذاریم نه اینکه با آنها از این راه «رقابت» کنیم. آنچه آهسته آهسته برسد پایدارتر و مفیدتر است تا آنچه زود اما سیلآسا در رسد. «انبوه جماعت» هیچ متفکری را «رستگار» نخواهد کرد، فقط او را هم «عامی» و «عوامزده» و به «توهّم» دچار خواهد کرد که من اینقدر فلان و فلان دارم!
🔷🔷🔷
کتاب خواندن بهتر است یا گوش دادن به فایلهای صوتی
برترین ها - ترجمه از یگانه سهرابی:
باور عامهی مردم این است که وقتی یک درس یا یک مهارت را سریع یاد میگیریم، پس این یعنی باهوش هستیم. اما اگر روند یادگیری ما در یک عرصهی خاص کُند باشد، پس آنچنان هم باهوش نیستیم و نظرات جالبی را راجع به خودمان نخواهیم شنید.
اما داشنمندان ثابت کردهاند که ساختار و بستر یادگیری میتواند نقش بسیار زیادی در سرعت و عمق یادگیری داشته باشد. مثلا نوع کتاب شما اعم از فیزیکی یا الکترونیکی و یا حتی کتاب صوتی میتواند تاثیرگذار باشد.
مشکل از هوش شما نیست
استفاده از انواع کتاب صوتی فواید بسیار زیادی دارند. شما میتوانید در هر جا و مکانی به آنها گوش دهید، حتی در ماشین، یا روی تردمیل. بهعلاوه، درخت کمتری هم برای تولیدشان قطع میشود. همچنین اکثر علاقهمندان میتوانند از روان بودن زبان فارسی در کتاب صوتی لذت ببرند. اما با توجه به تحقیقاتی که اخیراً توسط دانشمنان انجامشده، کتاب صوتی فقط به دردِ پر کردن اوقات میخورد! اگر قرار است یک مهارت مهم را فرا بگیرید، قطعاً باید از یک کتاب فیزیکی استفاده کنید.
در یکی از تحقیقاتی که در سال ۲۰۱۰ انجام شد، ۴۸ دانشجو به دو گروه تقسیم شدند. گروه اول به یک فایل صوتی راجع به یک مقالهی روانشناسی کودک گوش فرا دادند. گروه دوم، آن را به صورت فیزیکی در اختیار داشتند. هردوی آنها زمان و حواس پرتیهای مشابهی را در هنگام یادگیری تجربه کردند. اما نمرهی آنها در امتحانی که از مقاله گرفته شد، متفاوت بود! گروه کتاب فیزیکی ۸۱ درصد درست، گروه کتاب صوتی ۵۹ درصد درست.
آیا میدانید فرق میان ۸۱ و ۵۹ درصد چقدر است؟ این تفاوت به اندازهی تفاوت میان نمره ۱۸ و ۱۰ است، پس آن را دست کم نگیرید. حال به این سوال بپردازیم که چرا خواندن یا گوش دادن به یک مطلب، بر روی میزان یادگیری آن تاثیر دارد؟
دانشگاه ویلینگهام توضیح میدهد که دو عامل مهم در این ماجرا دخیل هستند. اولین مورد این است که خوانش ما کندتر از گوش دادن ماست. نکتهی مثبت این کار اینجاست که کند بودن میتواند به دریافت عمیقتر اطلاعات جدید کمک کند. حدود ۱۰ تا ۱۵ درصد از حرکات چشم ما در خواندن یک کتاب، پس رونده است. این یعنی پس از اتمام یک جمله باز میگردد و دوباره آن را بررسی میکند. این کار آنقدر سریع اتفاق میافتد که ما حتی متوجه آن نمیشویم.
دومین عامل، سرنخهایی است که کتاب فیزیکی به ما ارائه میدهد و کتاب صوتی ما را از آن محروم میکند. ما در کتاب فیزیکی با فهرست بندی، عنوان و موارد خارج از بحث و پرانتزها مواجه هستیم. تمامی این موارد میتوانند به شکل گیری بهترِ ساختار مطلب کمک کنند؛ در صورتی که در کتاب صوتی از این موارد محروم هستیم.
پس تکلیف کتابهای الکترونیکی چه میشود؟
کتابهای الکترونیکی پدیدههای جالبی هستند، شما قصد دارید دوباره به روش سنتی کتاب خواندن دامن بزنید، اما همچنان نمیخواهید از تکنولوژی عقب بمانید، در نتیجه از کتابهای الکترونیکی استفاده میکنید. یکی از تحقیقاتی که اخیراً توسط دانشمندانِ دانشگاه نروژ انجام شد، ثابت کرد کسانی که کتابهای فیزیکی و چاپی میخوانند، میتوانند جزئیات بیشتری را نسبت به کسانی که از کتاب الکترونیکی استفاده میکنند به یاد بیاورند.
اگرچه استفاده کنندگان از کتابهای الکترونیکی سرعت خواندن بیشتری دارند، اما نمیتوانند به خوبی گروه کتابهای چاپی ترتیب وقایع را به خاطر بیاورند. کاربران کتابهای الکترونیکی ادعای بیشتری در آگاهی نسبت به اطلاعات کلی و جزئی کتاب دارند، اما اصولاً در آزمونها افتضاح به بار میآورند.
اگرچه با وجود تمام این ضررها و فواید، نمیتوان کتابهای الکترونیکی، چاپی و صوتی را دسته بندی کرد، هر کدام از آنها جایگاه خاص خودشان را دارند. اگر شما قصد دارید که در میان تحرک بدنی اندکی از اطلاعات فلان فیلسوف را فرا بگیرید، پس کتاب صوتی بهترین روش برای این کار است. اما اگر میخواهید یک مطلب کاملاً جدید و البته غامض و سخت را یاد بگیرید، بهتر است در زمان سفر کنید و به قبل از انقلاب برگردید و از کتابهای چاپی استفاده کنید. مطمئنم که از میزان عمق یادگیری خودتان غافلگیر خواهید شد!
منبع: curiosity
یگانه سهرابی
#کتاب_صوتی
#کتاب_چاپی
#کتاب_الکترونیکی
یکشنبه ۳۱ فروردین ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
کتابهای الکترونیکی پدیدههای جالبی هستند، شما قصد دارید دوباره به روش سنتی کتاب خواندن دامن بزنید، اما همچنان نمیخواهید از تکنولوژی عقب بمانید، در نتیجه از کتابهای الکترونیکی استفاده میکنید. یکی از تحقیقاتی که اخیراً توسط دانشمندانِ دانشگاه نروژ انجام شد، ثابت کرد کسانی که کتابهای فیزیکی و چاپی میخوانند، میتوانند جزئیات بیشتری را نسبت به کسانی که از کتاب الکترونیکی استفاده میکنند به یاد بیاورند.
اگرچه استفاده کنندگان از کتابهای الکترونیکی سرعت خواندن بیشتری دارند، اما نمیتوانند به خوبی گروه کتابهای چاپی ترتیب وقایع را به خاطر بیاورند. کاربران کتابهای الکترونیکی ادعای بیشتری در آگاهی نسبت به اطلاعات کلی و جزئی کتاب دارند، اما اصولاً در آزمونها افتضاح به بار میآورند.
اگرچه با وجود تمام این ضررها و فواید، نمیتوان کتابهای الکترونیکی، چاپی و صوتی را دسته بندی کرد، هر کدام از آنها جایگاه خاص خودشان را دارند. اگر شما قصد دارید که در میان تحرک بدنی اندکی از اطلاعات فلان فیلسوف را فرا بگیرید، پس کتاب صوتی بهترین روش برای این کار است. اما اگر میخواهید یک مطلب کاملاً جدید و البته غامض و سخت را یاد بگیرید، بهتر است در زمان سفر کنید و به قبل از انقلاب برگردید و از کتابهای چاپی استفاده کنید. مطمئنم که از میزان عمق یادگیری خودتان غافلگیر خواهید شد!
منبع: curiosity
یگانه سهرابی
#کتاب_صوتی
#کتاب_چاپی
#کتاب_الکترونیکی
یکشنبه ۳۱ فروردین ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 برداشت فرانسیس بیکن از «علم»
🔶 ... بیکن میان شناخت نقشههای خدا، «الهامشده از راه وحی یا مکاشفۀ الهی»، و شناختِ بر پایۀ مشاهده و «برخاسته از حواس» تمایز میگذارد. اما با اینکه اینها هیچ ربط متقابلی ندارند، و نباید به هم آمیخته شوند، جهان طبیعی هنوز آفریدۀ خداست، و مطالعۀ آن کاری بیدینانه یا تا اندازهای ناشایست گمان رفته است؛ با این همه، میل به شناخت بود که به هبوط آدم ابوالبشر انجامید. اما، به طوری که بیکن خاطر نشان میکند، «میل جاهطلبانه و غرورآمیز شناخت اخلاقی به قضاوت کردن دربارۀ خیر و شرّ، بدین قصد که انسان میتواند از فرمان خدا سربپیچد و خود قانونگذار خویش شود، این آن چیزی بود که ظاهر و طرز عمل وسوسه بود». مثال آدم ابوالبشر به ما هیچ دلیلی نمیدهد که فلسفۀ طبیعی را دنبال نکنیم. با این همه، این تصور که مطالعۀ طبیعت بیدینانه است تصوّری است که بسیاری در قرن هفدهم با آن رو به رو شده بودند. یک پاسخ به آن بر این فرض مبتنی بود که چنین مطالعهای صورتی از عبادت یا پرستش است. پاسخ بیکن بر نیاز به مطالعۀ طبیعت بر دلایل درست اصرار میورزد.
به گفتۀ او، دنبال کردن شناخت یا دانش نباید «برای به دست آوردن لذّت ذهن، یا برای مجادله یا برای برتری بر دیگران، یا برای منفعت، یا شهرت، یا قدرت، یا هر یک از این چیزهای پست باشد؛ بلکه باید برای بهره و استفادۀ زندگی باشد». این اشارات به انگیزههای ناشایست و مختلف صرفاً اتفاقی نیست، بلکه پایۀ تاریخی دارند. بنا به نظری اساساً ارسطویی، علم چیزی بود که کاملاً جدا از امور عملی زندگی قرار میگرفت. علم اساساً حوزۀ کار و علاقۀ آن کسانی بود که فراغتی برای پرورش عقل با علایق صرفاً نظری داشتند. بنابراین، بنا به سنّتی فیثاغوری، سنّتی که کیمیا را رواج داد، دانش چیزی اسرارآمیز بود که میباید در میان برادران اهل طریقت محدود میماند، و این راز از خلایق پوشیده میبود. البته کیمیاگران شیّادی نیز بودند که از دانششان برای به دست آوردن قدرت، یا شهرت، یا انگشت نمایی، استفاده کرده بودند و نتایجی چشمگیر و گیجکننده و سرگرمکننده به وجود آورده بودند، از آن قبیل که اکنون میتوانیم در نمایشهای «جادو» یا «شعبده»، یا در سخنرانیهای کریسمس «مؤسسۀ سلطنتی»، شاهد باشیم. سنّتی از علاقه به هیولاهای نامعمول و کنجکاویهای بسیار عجیب نسبت به چیزهایی که بتوان در طبیعت یافت وجود داشت. بیکن هیچ یک از اینها را نداشته است. او اصرار می ورزد که مقام ذهن با بحث از امور واقع هرروزی که حواس مان بر ما آشکار میکنند پایین نمیآید. او همچنین اصرار میورزد که آنها را باید به طور نظاممند گرد آورد، و به قصد پژوهش بیشتر. او اصرار می ورزد که این کار را نباید افراد یا گروههای کوچکِ گزینششده انجام دهند، بلکه باید کاری بهراستی جمعی باشد، یعنی نهادینه و سازماندهیشده به شیوهای بهدرستی علنی. علاوه بر این، او اصرار میورزد که علم هنگامی آغاز نمیشود که نیازهای مادّی برآورده شده باشند، بلکه علم را باید برای برآوردن نیازهای همگان دنبال کرد و از آن استفاده کرد.
وولهاوس، تجربهگرایان، ص ۳۷–۳۶
#تجربه_گرایان
#بیکن
#علم
چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۹۹
م . سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔶 ... بیکن میان شناخت نقشههای خدا، «الهامشده از راه وحی یا مکاشفۀ الهی»، و شناختِ بر پایۀ مشاهده و «برخاسته از حواس» تمایز میگذارد. اما با اینکه اینها هیچ ربط متقابلی ندارند، و نباید به هم آمیخته شوند، جهان طبیعی هنوز آفریدۀ خداست، و مطالعۀ آن کاری بیدینانه یا تا اندازهای ناشایست گمان رفته است؛ با این همه، میل به شناخت بود که به هبوط آدم ابوالبشر انجامید. اما، به طوری که بیکن خاطر نشان میکند، «میل جاهطلبانه و غرورآمیز شناخت اخلاقی به قضاوت کردن دربارۀ خیر و شرّ، بدین قصد که انسان میتواند از فرمان خدا سربپیچد و خود قانونگذار خویش شود، این آن چیزی بود که ظاهر و طرز عمل وسوسه بود». مثال آدم ابوالبشر به ما هیچ دلیلی نمیدهد که فلسفۀ طبیعی را دنبال نکنیم. با این همه، این تصور که مطالعۀ طبیعت بیدینانه است تصوّری است که بسیاری در قرن هفدهم با آن رو به رو شده بودند. یک پاسخ به آن بر این فرض مبتنی بود که چنین مطالعهای صورتی از عبادت یا پرستش است. پاسخ بیکن بر نیاز به مطالعۀ طبیعت بر دلایل درست اصرار میورزد.
به گفتۀ او، دنبال کردن شناخت یا دانش نباید «برای به دست آوردن لذّت ذهن، یا برای مجادله یا برای برتری بر دیگران، یا برای منفعت، یا شهرت، یا قدرت، یا هر یک از این چیزهای پست باشد؛ بلکه باید برای بهره و استفادۀ زندگی باشد». این اشارات به انگیزههای ناشایست و مختلف صرفاً اتفاقی نیست، بلکه پایۀ تاریخی دارند. بنا به نظری اساساً ارسطویی، علم چیزی بود که کاملاً جدا از امور عملی زندگی قرار میگرفت. علم اساساً حوزۀ کار و علاقۀ آن کسانی بود که فراغتی برای پرورش عقل با علایق صرفاً نظری داشتند. بنابراین، بنا به سنّتی فیثاغوری، سنّتی که کیمیا را رواج داد، دانش چیزی اسرارآمیز بود که میباید در میان برادران اهل طریقت محدود میماند، و این راز از خلایق پوشیده میبود. البته کیمیاگران شیّادی نیز بودند که از دانششان برای به دست آوردن قدرت، یا شهرت، یا انگشت نمایی، استفاده کرده بودند و نتایجی چشمگیر و گیجکننده و سرگرمکننده به وجود آورده بودند، از آن قبیل که اکنون میتوانیم در نمایشهای «جادو» یا «شعبده»، یا در سخنرانیهای کریسمس «مؤسسۀ سلطنتی»، شاهد باشیم. سنّتی از علاقه به هیولاهای نامعمول و کنجکاویهای بسیار عجیب نسبت به چیزهایی که بتوان در طبیعت یافت وجود داشت. بیکن هیچ یک از اینها را نداشته است. او اصرار می ورزد که مقام ذهن با بحث از امور واقع هرروزی که حواس مان بر ما آشکار میکنند پایین نمیآید. او همچنین اصرار میورزد که آنها را باید به طور نظاممند گرد آورد، و به قصد پژوهش بیشتر. او اصرار می ورزد که این کار را نباید افراد یا گروههای کوچکِ گزینششده انجام دهند، بلکه باید کاری بهراستی جمعی باشد، یعنی نهادینه و سازماندهیشده به شیوهای بهدرستی علنی. علاوه بر این، او اصرار میورزد که علم هنگامی آغاز نمیشود که نیازهای مادّی برآورده شده باشند، بلکه علم را باید برای برآوردن نیازهای همگان دنبال کرد و از آن استفاده کرد.
وولهاوس، تجربهگرایان، ص ۳۷–۳۶
#تجربه_گرایان
#بیکن
#علم
چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۹۹
م . سعید ح. کاشانی
@fallosafah

