🔷 تفاوت morality و ethics
🔶 در چاپ ۱۳۹۷، «فلسفۀ فرانسوی و آلمانی»، ص ۹۰، و فصلهای مربوط به هگل و کییرکگور، یادداشتی دربارۀ تفاوت دو اصطلاح morality و ethics افزوده بودم و تغییراتی در متن این دو فصل داده بودم. سال گذشته دیدم که کسی با ادعای آلمانیدانی و هگلدانی خبرنگاری را فراخوانده و در باب ترجمۀ آینده و مشترک خود از کتابی از هگل در این باب داد سخن داده است. اشخاصی که ترجمه هایشان گویای آن است که تا پیش از این هیچ اطلاعی از این موضوع نداشته اند. «انتحال» («به خود بستن» و «به نام خود کردن») در قلمرو فرهنگ و هنر هم چیزی است از قبیل «دزدی» و «اختلاس» در «کارهای اداری» و در جامعۀ علمی ما هم فراوان. آنچه از «علم» مقصود است «زندگی بهتر» برای همگان است وگرنه مطلب در کتاب ها بسیار است و هرکس میتواند از هرجایی هر چیزی را بردارد و به نام خود بزند، اما سرانجام چه؟
💠💠💠
در زبان های اروپایی امروز دو اصطلاح برای اشاره به اخلاق هست: morality و ethics. آنچه در فرهنگ فلسفی ما از ترجمه های قدیم عربی شناخته است همین دومی است که به سیاق معمول دیگر اصطلاحات فلسفیِ یونانی به «علم اخلاق» ترجمه شده است. در زبان انگلیسی امروز morality و ethics و مشتقات آنها، moral و ethical ، معمولاً مترادف و به جای یکدیگر به کار برده می شوند، اما تفاوتی نیز دارند و این تفاوت نیز مهم است. واژۀ morality از moralis لاتینی می آید که به معنای «کردار، خصلت و رفتار شایسته» است و واژۀ ethics از ἦθος یونانی می آید که به معنای «خو و عادت و آداب و رسوم» است. معادل عربی اخلاق برای این اصطلاح یونانی نیز از «خُلق»، به معنای خوی و خصلت، می آید و صورت جمع آن است. در جایی که بحث از تمایز مفهومی این دو اصطلاح در میان باشد، اصطلاح اول به معنای «اخلاقیات» (morals) رایج و متداول و نیندیشیده است، و اصطلاح دوم به معنای «اخلاق فلسفی» یا «فلسفۀ اخلاق» (moral philosophy). اما هگل در جدال برضدّ «اخلاق» کانتی و «اخلاق فردی» در طرف ارسطو می ایستد و مدعی می شود که Moralität یا morality اخلاق فردی است و فرد با عقل و وجدان و احساسات خودش بدان دست می یابد. اما Sittlichkeit یا ethics اخلاق اجتماعی است، یعنی معیارهای اخلاقی مجسّم در آداب و رسوم و نهادهای جامعه ای است که فرد در آن زندگی می کند.
#اخلاق
#هگل
#کانت
سعید ح. کاشانی
دوشنبه ۱۸ فروردین ۹۹
@fallosafah
🔶 در چاپ ۱۳۹۷، «فلسفۀ فرانسوی و آلمانی»، ص ۹۰، و فصلهای مربوط به هگل و کییرکگور، یادداشتی دربارۀ تفاوت دو اصطلاح morality و ethics افزوده بودم و تغییراتی در متن این دو فصل داده بودم. سال گذشته دیدم که کسی با ادعای آلمانیدانی و هگلدانی خبرنگاری را فراخوانده و در باب ترجمۀ آینده و مشترک خود از کتابی از هگل در این باب داد سخن داده است. اشخاصی که ترجمه هایشان گویای آن است که تا پیش از این هیچ اطلاعی از این موضوع نداشته اند. «انتحال» («به خود بستن» و «به نام خود کردن») در قلمرو فرهنگ و هنر هم چیزی است از قبیل «دزدی» و «اختلاس» در «کارهای اداری» و در جامعۀ علمی ما هم فراوان. آنچه از «علم» مقصود است «زندگی بهتر» برای همگان است وگرنه مطلب در کتاب ها بسیار است و هرکس میتواند از هرجایی هر چیزی را بردارد و به نام خود بزند، اما سرانجام چه؟
💠💠💠
در زبان های اروپایی امروز دو اصطلاح برای اشاره به اخلاق هست: morality و ethics. آنچه در فرهنگ فلسفی ما از ترجمه های قدیم عربی شناخته است همین دومی است که به سیاق معمول دیگر اصطلاحات فلسفیِ یونانی به «علم اخلاق» ترجمه شده است. در زبان انگلیسی امروز morality و ethics و مشتقات آنها، moral و ethical ، معمولاً مترادف و به جای یکدیگر به کار برده می شوند، اما تفاوتی نیز دارند و این تفاوت نیز مهم است. واژۀ morality از moralis لاتینی می آید که به معنای «کردار، خصلت و رفتار شایسته» است و واژۀ ethics از ἦθος یونانی می آید که به معنای «خو و عادت و آداب و رسوم» است. معادل عربی اخلاق برای این اصطلاح یونانی نیز از «خُلق»، به معنای خوی و خصلت، می آید و صورت جمع آن است. در جایی که بحث از تمایز مفهومی این دو اصطلاح در میان باشد، اصطلاح اول به معنای «اخلاقیات» (morals) رایج و متداول و نیندیشیده است، و اصطلاح دوم به معنای «اخلاق فلسفی» یا «فلسفۀ اخلاق» (moral philosophy). اما هگل در جدال برضدّ «اخلاق» کانتی و «اخلاق فردی» در طرف ارسطو می ایستد و مدعی می شود که Moralität یا morality اخلاق فردی است و فرد با عقل و وجدان و احساسات خودش بدان دست می یابد. اما Sittlichkeit یا ethics اخلاق اجتماعی است، یعنی معیارهای اخلاقی مجسّم در آداب و رسوم و نهادهای جامعه ای است که فرد در آن زندگی می کند.
#اخلاق
#هگل
#کانت
سعید ح. کاشانی
دوشنبه ۱۸ فروردین ۹۹
@fallosafah
🔷خوش فرحبخش هوایی است...
در این روزهای تنگدستی، که نه زلف شمشاد قدی به دستمان است و نه ساعد سیماندامی، جز هوای فرحبخش این چند روز چیزی به دست نداریم که همین هم البته غنیمت است از این دمی که معلوم نیست لحظۀ بعدش چه باشد و چون باد از دست میرود، هرچند این هم تهی باشد از «نازنینی» که به رویش «می» گلگون نوشیم. ظهری مه آمده بود پایین و کوچههای دامنۀ کوه را پُر کرده بود. قدم زدن در کوچههایی که حتی در روزهای معمول سالهای گذشته هم کمتر کسی در آنها قدم میزد، شگفتانگیز نبود. شگفتانگیز این هوایی است که به یاد نمیآورم در ۲۰ فروردین هیچ سالی دست کم در این بیست سی سال این چنین در فصل بهار پُرباران و خنک بوده باشد. سالهایی نه چندان دور از نیمۀ اسفند تابستانی میپوشیدیم و اکنون یکی دو سالی است که تا خرداد هوا خنک است. گویی هوایمان برگشته است به چهل سال پیش. «دور» آغاز شده است. طبیعت فراز و فرود خود را میپیماید و ما نیز. امیدوارم در این «دور» شادی و شادکامی و بهروزی نیز نصیب مردمان شود که جهان خود به صد زبان به ما میگوید: چنان نماند، چنین نیز هم نخواهد ماند.
#بهار
#دور
#مه
سعید ح. کاشانی
در این روزهای تنگدستی، که نه زلف شمشاد قدی به دستمان است و نه ساعد سیماندامی، جز هوای فرحبخش این چند روز چیزی به دست نداریم که همین هم البته غنیمت است از این دمی که معلوم نیست لحظۀ بعدش چه باشد و چون باد از دست میرود، هرچند این هم تهی باشد از «نازنینی» که به رویش «می» گلگون نوشیم. ظهری مه آمده بود پایین و کوچههای دامنۀ کوه را پُر کرده بود. قدم زدن در کوچههایی که حتی در روزهای معمول سالهای گذشته هم کمتر کسی در آنها قدم میزد، شگفتانگیز نبود. شگفتانگیز این هوایی است که به یاد نمیآورم در ۲۰ فروردین هیچ سالی دست کم در این بیست سی سال این چنین در فصل بهار پُرباران و خنک بوده باشد. سالهایی نه چندان دور از نیمۀ اسفند تابستانی میپوشیدیم و اکنون یکی دو سالی است که تا خرداد هوا خنک است. گویی هوایمان برگشته است به چهل سال پیش. «دور» آغاز شده است. طبیعت فراز و فرود خود را میپیماید و ما نیز. امیدوارم در این «دور» شادی و شادکامی و بهروزی نیز نصیب مردمان شود که جهان خود به صد زبان به ما میگوید: چنان نماند، چنین نیز هم نخواهد ماند.
#بهار
#دور
#مه
سعید ح. کاشانی
🔷 گام معلق لک لک در میان "ماندن" و "رفتن"
تو خامشی که بخواند؟
تو میروی که بماند؟
که بر نهالک بیبرگ ما ترانه بخواند؟
شفیعی کدکنی («دیباچه»، در کوچهباغهای نیشابور)
🔶 «چرا خارج نرفتی؟»، «چرا خارج نمیروی؟»، «چرا خارج رفتی؟»، «چرا خارج رفتی و برگشتی؟»، «چرا خارج ماندهای؟» — هرکدام از ما شاید نه یک بار بلکه بارها سخنانی شبیه به اینها را از دوستان و آشنایان و خویشاوندانش شنیده است، و با توجه به اینکه هرکدام از ما چه تجربهای در "ماندن" یا "رفتن" یا "بازگشتن" داشته است، با یکی از این پرسشها رو به رو شده است، بهويژه اگر دانشآموخته و دانشگاهی بوده است، هرچند امروز مهاجرت دیگر تنها منحصر به "دانشگاهیان" و "دانشجویان" و "کُنشگران سیاسی" و "اهل سرمایه" نیست و محرومان و نومیدان از آینده نیز در جست و جوی راحت و امنیت و داشتن زندگی و شغلی بهتر به سرزمینهای شمالی، یا هرجا که گمان رود بهتر از اینجاست، کوچ میکنند.
من هم روزی از دوستی چنین پرسشی کردم، دوستی دانشگاهی که جامعهشناسی خوانده و سالهاست با وجود کارهای علمی بسیار و شناخته بودن در محافل علمی در پایینترین مرتبۀ دانشگاهی مانده است، اما تن به مهاجرت نداده است، و بار "عُسرَت" زندگی را با کار بیشتر و درآمد کمتر، با قناعت و محروم کردن خود از بسیار چیزها بر دوش کشیده است، و بهای "آزادگی" و "فردیت" مثالزدنیاش را پرداخته است و آدمی مثل همۀ "آدم ها"یی که میشناسم نشده است. پاسخم را با نگاهی شگفتزده و با پرسشی داد که انتظارش را داشتم: «خودت چرا نرفتی؟» خندیدم و گفتم: «خب. شاید من مسائلی داشتم که نمیتوانستم بروم و شاید چیزهایی ناگفتنی دارم که هرکس نمیداند؛ حتی تو! و شاید اینها چیزهایی است که هرگز دوست نداشتهام به کسی توضیح دهم!» لبخندی زد و گفت: «حتی به من؟» و بعد ادامه داد: «خب. شاید من هم مسائلی داشتم که نمیتوانستم بروم و شاید چیزهایی ناگفتنی دارم که هرکس نمیداند؛ حتی تو! و شاید اینها چیزهایی است که هرگز دوست نداشتهام به کسی توضیح دهم!» پاسخی ندادم و فقط لبخندی زدم. او بعد از اندکی مکث، گویی پاسخش را گرفته بود، اندیشهکنان گفت: «حالا چرا من باید به چنین سؤالی پاسخ بدهم؟ داری پرسشنامۀ آماری پُر میکنی؟». گفتم: «نه. همین طوری پرسیدم. دوست نداری جواب نده!» بعد انگار که خواسته باشد دل مرا به دست آورد، یا چیزی برای حرف زدن داشته باشیم تا سکوت آزاردهنده نشود، شروع به پاسخ کرد: «شاید تقدیر چنین بوده است. شاید عُرضهاش را نداشتهام، شاید تردید داشتهام، شاید واقعاً هرگز مجبور نبودهام. من بالاخره کاری داشتهام و زندگی بخور و نمیری. و کمی هم اسم و رسمی. چندان هم جاهطلب نبودهام که بخواهم بیشتر داشته باشم. خرجم را هم زیاد نکردهام که یا این طرفی شوم و یا آن طرفی. در همین حاشیه هستم و البته به من هم مانند بسیاری دیگر چندان خوش نمیگذرد، اما هنوز شاید "مجبور" به انتخاب راه دیگر نشدهام! هنوز اخراجم نکردهاند و این شاید بدترین بلایی بوده باشد که در این سالها برسرم آوردهاند! شاید اگر اخراجم کرده بودند یا زندانی شده بودم الان دیگر اینجا نبودم!»
متن کامل را در فرسته زیر می توانید بخوانید.
🔻🔻🔻
#مهاجرت
#آنجلوپولوس
#تردید
#ماندن_رفتن
پنجشنبه ۲۱ فروردین ۹۹
@fallosafah
تو خامشی که بخواند؟
تو میروی که بماند؟
که بر نهالک بیبرگ ما ترانه بخواند؟
شفیعی کدکنی («دیباچه»، در کوچهباغهای نیشابور)
🔶 «چرا خارج نرفتی؟»، «چرا خارج نمیروی؟»، «چرا خارج رفتی؟»، «چرا خارج رفتی و برگشتی؟»، «چرا خارج ماندهای؟» — هرکدام از ما شاید نه یک بار بلکه بارها سخنانی شبیه به اینها را از دوستان و آشنایان و خویشاوندانش شنیده است، و با توجه به اینکه هرکدام از ما چه تجربهای در "ماندن" یا "رفتن" یا "بازگشتن" داشته است، با یکی از این پرسشها رو به رو شده است، بهويژه اگر دانشآموخته و دانشگاهی بوده است، هرچند امروز مهاجرت دیگر تنها منحصر به "دانشگاهیان" و "دانشجویان" و "کُنشگران سیاسی" و "اهل سرمایه" نیست و محرومان و نومیدان از آینده نیز در جست و جوی راحت و امنیت و داشتن زندگی و شغلی بهتر به سرزمینهای شمالی، یا هرجا که گمان رود بهتر از اینجاست، کوچ میکنند.
من هم روزی از دوستی چنین پرسشی کردم، دوستی دانشگاهی که جامعهشناسی خوانده و سالهاست با وجود کارهای علمی بسیار و شناخته بودن در محافل علمی در پایینترین مرتبۀ دانشگاهی مانده است، اما تن به مهاجرت نداده است، و بار "عُسرَت" زندگی را با کار بیشتر و درآمد کمتر، با قناعت و محروم کردن خود از بسیار چیزها بر دوش کشیده است، و بهای "آزادگی" و "فردیت" مثالزدنیاش را پرداخته است و آدمی مثل همۀ "آدم ها"یی که میشناسم نشده است. پاسخم را با نگاهی شگفتزده و با پرسشی داد که انتظارش را داشتم: «خودت چرا نرفتی؟» خندیدم و گفتم: «خب. شاید من مسائلی داشتم که نمیتوانستم بروم و شاید چیزهایی ناگفتنی دارم که هرکس نمیداند؛ حتی تو! و شاید اینها چیزهایی است که هرگز دوست نداشتهام به کسی توضیح دهم!» لبخندی زد و گفت: «حتی به من؟» و بعد ادامه داد: «خب. شاید من هم مسائلی داشتم که نمیتوانستم بروم و شاید چیزهایی ناگفتنی دارم که هرکس نمیداند؛ حتی تو! و شاید اینها چیزهایی است که هرگز دوست نداشتهام به کسی توضیح دهم!» پاسخی ندادم و فقط لبخندی زدم. او بعد از اندکی مکث، گویی پاسخش را گرفته بود، اندیشهکنان گفت: «حالا چرا من باید به چنین سؤالی پاسخ بدهم؟ داری پرسشنامۀ آماری پُر میکنی؟». گفتم: «نه. همین طوری پرسیدم. دوست نداری جواب نده!» بعد انگار که خواسته باشد دل مرا به دست آورد، یا چیزی برای حرف زدن داشته باشیم تا سکوت آزاردهنده نشود، شروع به پاسخ کرد: «شاید تقدیر چنین بوده است. شاید عُرضهاش را نداشتهام، شاید تردید داشتهام، شاید واقعاً هرگز مجبور نبودهام. من بالاخره کاری داشتهام و زندگی بخور و نمیری. و کمی هم اسم و رسمی. چندان هم جاهطلب نبودهام که بخواهم بیشتر داشته باشم. خرجم را هم زیاد نکردهام که یا این طرفی شوم و یا آن طرفی. در همین حاشیه هستم و البته به من هم مانند بسیاری دیگر چندان خوش نمیگذرد، اما هنوز شاید "مجبور" به انتخاب راه دیگر نشدهام! هنوز اخراجم نکردهاند و این شاید بدترین بلایی بوده باشد که در این سالها برسرم آوردهاند! شاید اگر اخراجم کرده بودند یا زندانی شده بودم الان دیگر اینجا نبودم!»
متن کامل را در فرسته زیر می توانید بخوانید.
🔻🔻🔻
#مهاجرت
#آنجلوپولوس
#تردید
#ماندن_رفتن
پنجشنبه ۲۱ فروردین ۹۹
@fallosafah
Forwarded from Article reader|Статей читалка
Telegraph
گام معلق لک لک در میان “ماندن” و “رفتن” – فَلُّ سَفَه
تو خامشی که بخواند؟تو میروی که بماند؟که بر نهالک بیبرگ ما ترانه بخواند؟شفیعی کدکنی («دیباچه»، در کوچهباغهای نیشابور) «چرا خارج نرفتی؟»، «چرا خارج نمیروی؟»، «چرا خارج رفتی؟»، «چرا خارج رفتی و برگشتی؟»، «چرا خارج ماندهای؟» — هرکدام از ما شاید نه یک…
Forwarded from Article reader|Статей читалка
Telegraph
آسیبشناسی صنعت نشر در گفت و گو با هدایت علوی تبار - سایت فرهنگی نیلوفر
ایبنا: سال پرچالشی را در حوزۀ نشر آثار علوم انسانی از سر گذراندیم و صنعت نشر کشور زیر بار تحریمها و مشکلات اقتصادی به سختی قامتش راست باقی ماند، به عنوان استاد دانشگاه و پژوهشگر آیا فکر میکنید باز هم در گیر و دار ترجمۀ آثار بودیم؟ هدایت علوی تبار: به طور…
Forwarded from روشنفکران (M..N**)
«ویروس دموکراسیدوست!»
راست میگویند که کرونا ویروسی هوشمند است. هوشمند چیست! اصلاً دانشمند است. فارغالتحصیل کالج سیاسی است! همین کرونای سرسوزنی و ذرهبینی! کرونا حتی ساختار سیاسی کشورها را میشناسد. تا اینجا نشان داده است که ریۀ مردم کشورهای دموکراتیک را بیشتر از ریۀ سایر مردم جهان دوست دارد. گوشت مردم کشورهای دموکراتیک غربی زیر دندان کرونا بیشتر مزه میکند، گویا! هر جا رسانههای آزاد، نظام دموکراتیک و احزاب فراگیر وجود دارد و اپوزیسیونی زباندراز و فضول سر در هر سوراخی میکند، کرونا هم مثل لشگر مغول و تاتار میتازد. هر جا هم که نظام سیاسی حاکم چشم دیدن رسانههای آزاد و فعالیت آزادانۀ اپوزیسیون را ندارد، کرونا چرخی میزند و خیلی زود و خیلی ناکام فروکش میکند! عجیباً غریبا!
نتیجه میگیرم اصلاً آزادی و دموکراسی و نظام حزبی فراگیر چیز بدی است! نمونهاش همین کرونای ملعون! شنیدهاید میگویند «زمان و مکان تولد هیچکس به ارادهاش نیست»؟ همین هم شد که کرونای بدبخت مادرمرده در بدترین جای ممکن، در چین، به دنیا آمد. نه انتخابات آزادی، نه رسانۀ مستقلی، نه اپوزیسیونی. حتی پزشک بدبختی که در یک اپلیکیشن و در یک گروه کوچک به اطرافیانش هشدار داد مراقب ویروس جدید باشند، زود توبیخ شد. کرونا مغموم و نومید، خیلی زود فهمید این جور نظامهای سیاسی با طبع بلند و آزادیخواهش سازگار نیست. بیدرنگ، مثل همۀ جوانها که رؤیای غرب دارند، خودش را به آب و آتش زد تا مام میهن را ترک کند و عطای هموطنان چشمبادامی را به لقایشان ببخشد. سر راه رفتن به غرب آمد و مهمان ما شد. اما تا از فرودگاه بیرون آمد، هیچچیز غربی به نظر نمیرسید! زنان محجبه و مردان معمم. از چند نفر پرسید اینجا کجاست؟ گفتند «قم». کرونای ناشی هواپیما را اشتباه سوار شده بود. حتی کسی وجودش را باور نمیکرد! هر چه دم تکان داد و آفتابمهتاب زد، کسی نگاهش نکرد...
اما همین کرونای مغموم و بیعرضه وقتی به اروپا رسید، دمار از روزگار اروپاییها درآورد. انگار بال درآورده بود! هر روز به هزاران نفر سرایت میکرد و هزاران نفر را میکشت! آدم گرگ بیابان باشد و شهروند بیپناه کشوری دموکراتیک نباشد! همان کرونا که در چین کلاً، از اول تا آخر، کمی بیش از سه هزار نفر را کشت، وقتی به اسپانیای آزاد رسید، روزی هزار نفر کشت! در ایتالیا هم همینطور! عجیب اینکه در اروپا حتی قرنطینه هم نمیتوانست جلوی شیوع کرونا را بگیرد، ولی در چین قرنطینه جواب داد!
کرونای آزادیدوست در این اثنا متوجه شد که اصل دنیای آزاد آن سوی آتلانتیک است. خودش را لعن میکرد که چرا انتخاب اولش اینقدر بد بود. نمیشد در چین نفس کشید! وقتی پای مجسمۀ آزادی ایستاد، انگار به سرزمین رؤیاهایش رسیده بود! من به نیابت از همۀ شما یک دکترای افتخاری علوم سیاسی به کرونا اهدا میکنم. این میزان دموکراسیدوستی اصلاً درخور ستایش است!
به آمار میزان متبلایان تا به امروز (24 فروردین) توجه بفرمایید:
آمریکا: 550 هزار
اسپانیا: 166 هزار
ایتالیا: 156 هزار
فرانسه: 132 هزار
آلمان: 126 هزار
بریتانیا: 84 هزار
چین: 82 هزار
نتیجۀ اخلاقیای که از این داستان میتوانیم بگیریم، این است که هر چه کشوری رسانههای آزاد بیشتر و نظام دموکراتیکتری داشته باشد، در برابر کرونا هم آسیبپذیرتر است. به هر حال اعداد که دروغ نمیگویند، مگر اینکه «گویندۀ اعداد» دروغ بگوید، که آن داستان دیگری است!
#مهدی_تدینی
@Roshanfkrane
راست میگویند که کرونا ویروسی هوشمند است. هوشمند چیست! اصلاً دانشمند است. فارغالتحصیل کالج سیاسی است! همین کرونای سرسوزنی و ذرهبینی! کرونا حتی ساختار سیاسی کشورها را میشناسد. تا اینجا نشان داده است که ریۀ مردم کشورهای دموکراتیک را بیشتر از ریۀ سایر مردم جهان دوست دارد. گوشت مردم کشورهای دموکراتیک غربی زیر دندان کرونا بیشتر مزه میکند، گویا! هر جا رسانههای آزاد، نظام دموکراتیک و احزاب فراگیر وجود دارد و اپوزیسیونی زباندراز و فضول سر در هر سوراخی میکند، کرونا هم مثل لشگر مغول و تاتار میتازد. هر جا هم که نظام سیاسی حاکم چشم دیدن رسانههای آزاد و فعالیت آزادانۀ اپوزیسیون را ندارد، کرونا چرخی میزند و خیلی زود و خیلی ناکام فروکش میکند! عجیباً غریبا!
نتیجه میگیرم اصلاً آزادی و دموکراسی و نظام حزبی فراگیر چیز بدی است! نمونهاش همین کرونای ملعون! شنیدهاید میگویند «زمان و مکان تولد هیچکس به ارادهاش نیست»؟ همین هم شد که کرونای بدبخت مادرمرده در بدترین جای ممکن، در چین، به دنیا آمد. نه انتخابات آزادی، نه رسانۀ مستقلی، نه اپوزیسیونی. حتی پزشک بدبختی که در یک اپلیکیشن و در یک گروه کوچک به اطرافیانش هشدار داد مراقب ویروس جدید باشند، زود توبیخ شد. کرونا مغموم و نومید، خیلی زود فهمید این جور نظامهای سیاسی با طبع بلند و آزادیخواهش سازگار نیست. بیدرنگ، مثل همۀ جوانها که رؤیای غرب دارند، خودش را به آب و آتش زد تا مام میهن را ترک کند و عطای هموطنان چشمبادامی را به لقایشان ببخشد. سر راه رفتن به غرب آمد و مهمان ما شد. اما تا از فرودگاه بیرون آمد، هیچچیز غربی به نظر نمیرسید! زنان محجبه و مردان معمم. از چند نفر پرسید اینجا کجاست؟ گفتند «قم». کرونای ناشی هواپیما را اشتباه سوار شده بود. حتی کسی وجودش را باور نمیکرد! هر چه دم تکان داد و آفتابمهتاب زد، کسی نگاهش نکرد...
اما همین کرونای مغموم و بیعرضه وقتی به اروپا رسید، دمار از روزگار اروپاییها درآورد. انگار بال درآورده بود! هر روز به هزاران نفر سرایت میکرد و هزاران نفر را میکشت! آدم گرگ بیابان باشد و شهروند بیپناه کشوری دموکراتیک نباشد! همان کرونا که در چین کلاً، از اول تا آخر، کمی بیش از سه هزار نفر را کشت، وقتی به اسپانیای آزاد رسید، روزی هزار نفر کشت! در ایتالیا هم همینطور! عجیب اینکه در اروپا حتی قرنطینه هم نمیتوانست جلوی شیوع کرونا را بگیرد، ولی در چین قرنطینه جواب داد!
کرونای آزادیدوست در این اثنا متوجه شد که اصل دنیای آزاد آن سوی آتلانتیک است. خودش را لعن میکرد که چرا انتخاب اولش اینقدر بد بود. نمیشد در چین نفس کشید! وقتی پای مجسمۀ آزادی ایستاد، انگار به سرزمین رؤیاهایش رسیده بود! من به نیابت از همۀ شما یک دکترای افتخاری علوم سیاسی به کرونا اهدا میکنم. این میزان دموکراسیدوستی اصلاً درخور ستایش است!
به آمار میزان متبلایان تا به امروز (24 فروردین) توجه بفرمایید:
آمریکا: 550 هزار
اسپانیا: 166 هزار
ایتالیا: 156 هزار
فرانسه: 132 هزار
آلمان: 126 هزار
بریتانیا: 84 هزار
چین: 82 هزار
نتیجۀ اخلاقیای که از این داستان میتوانیم بگیریم، این است که هر چه کشوری رسانههای آزاد بیشتر و نظام دموکراتیکتری داشته باشد، در برابر کرونا هم آسیبپذیرتر است. به هر حال اعداد که دروغ نمیگویند، مگر اینکه «گویندۀ اعداد» دروغ بگوید، که آن داستان دیگری است!
#مهدی_تدینی
@Roshanfkrane
Forwarded from Article reader|Статей читалка
Telegraph
سلندر: پیروزی بر خشونت، بدون خشونت – فَلُّ سَفَه
دربارۀ «سلندر» (۱۳۵۹)، ساختۀ واروژ کریممسیحی، بر اساس فیلمنامهای از بهرام بیضایی محمد سعید حنایی کاشانی تازیانه فرود آمدو باز شکوه نکردکجای اطلس تاریخ را تو میخواهیبا آب حرف بشوییو قصر قیصر راو تاج خاقان را؟ شفیعی کدکنی بازپرسی در مقام گفت و گو بازپرسی…
🔺🔺🔺
🔷 سلندر: پیروزی بر خشونت، بدون خشونت
دربارۀ «سلندر» (۱۳۵۹)، ساختۀ واروژ کریممسیحی، بر اساس فیلمنامهای از بهرام بیضایی
تازیانه فرود آمد
و باز شکوه نکرد
کجای اطلس تاریخ را تو میخواهی
با آب حرف بشویی
و قصر قیصر را
و تاج خاقان را؟
شفیعی کدکنی
🔶 بازپرسی در مقام گفت و گو
بازپرسی یا بازجویی نوعی گفت و گوست و از این رو بهمعنای کامل کلمه خصلتی دراماتیک دارد، یعنی، هم نمایشی است و هم هیجانانگیز و نفسگیر. بازپرس یا بازجو نیز همچون فیلسوف در پی «حقیقت» است، آنجا که کارش بهدرستی طرح پرسشهایی هوشمندانه باشد، برای به اعتراف واداشتن متهم از روی وجدان و عقل، از طریق شواهد و مدارک و افشا کردن سخنان متناقضی که متهم خود میگوید و بعد بهناگزیر در حاشا کردن آنها درمیماند، و نه استفاده از شکنجه و ارعاب برای گرفتن اعتراف دروغین یا حتی اعتراف راستین. بازپرسی یا بازجویی وقتی میتواند صورت گفت و گویی فلسفی به خود بگیرد که کسی بهظاهر داناتر، یا آشنا به فن دیالکتیک (فن هدایت گفت و گو)، آن را هدایت میکند و با کشف تناقضها حریف را به اذعان به آن تناقضها و در نتیجه «تسلیم به وجدان و عقل» وا میدارد. در اینجا، بازپرسی برای انجام دادن مأموریتی کارآگاهانه یا کشف جرم و جنایتی یا، بدتر، وا داشتن کسی به اعترافی دروغین نیست. رسالت فیلسوف دیالکتیکی (آشنا به فن هدایت گفت و گو) کشف حقیقت از درون، به میل خود شخص، و با تکیه بر تواناییهای فهم و عقل برای کشف تناقضهاست.
در بازجوییهای غیرفلسفی و غیرمدنی و غیرفنّی، بازجوییهایی که کارآگاهان یا مأموران زورگو انجام میدهند، در جایی که شاهد و مدرک یا پرسشگری هوشمندانهای در کار نیست، بازجو یا بازپرس زورگویی است که پرسشگری او با زور و خشونت همراه است. او نمیخواهد حقیقت را «کشف» کند، او میخواهد حقیقت را «بسازد»، یعنی آنچه را خود دوست دارد، یا به او گفتهاند «حقیقت» باید همین باشد، از زبان متهم بشنود و از او اعترافی بگیرد، حتی دروغین، و این برای «نابود کردن» شخص و شخصیت او و پیروز جلوه دادن «زور» و «حکومت» است. از همین رو، بازپرس میکوشد بر مقاومت متهم در انکار مدعیاتش با خشونت بر او چیره شود. در این صورت، «مقاومت» متهم در برابر «دروغی» که بازپرس میخواهد به عنوان «حقیقت» بشنود، یا در صورت دیگر «حقیقتی» که بازپرس به زور میخواهد از او «بیرون» بکشد، میتواند به رويارویی خشونتباری بینجامد که یکی از دو طرف گفت و گو یا هردو را به نحوی نابود کند، یکی را به صورت ظالم و دیگری را به صورت مظلوم.
ادامه متن را در بالا می توانید بخوانید
#مغولان
#خشونت
#بازجویی
#واروژ_کریم_مسیحی
#بیضایی
چهارشنبه ۲۷ دی ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 سلندر: پیروزی بر خشونت، بدون خشونت
دربارۀ «سلندر» (۱۳۵۹)، ساختۀ واروژ کریممسیحی، بر اساس فیلمنامهای از بهرام بیضایی
تازیانه فرود آمد
و باز شکوه نکرد
کجای اطلس تاریخ را تو میخواهی
با آب حرف بشویی
و قصر قیصر را
و تاج خاقان را؟
شفیعی کدکنی
🔶 بازپرسی در مقام گفت و گو
بازپرسی یا بازجویی نوعی گفت و گوست و از این رو بهمعنای کامل کلمه خصلتی دراماتیک دارد، یعنی، هم نمایشی است و هم هیجانانگیز و نفسگیر. بازپرس یا بازجو نیز همچون فیلسوف در پی «حقیقت» است، آنجا که کارش بهدرستی طرح پرسشهایی هوشمندانه باشد، برای به اعتراف واداشتن متهم از روی وجدان و عقل، از طریق شواهد و مدارک و افشا کردن سخنان متناقضی که متهم خود میگوید و بعد بهناگزیر در حاشا کردن آنها درمیماند، و نه استفاده از شکنجه و ارعاب برای گرفتن اعتراف دروغین یا حتی اعتراف راستین. بازپرسی یا بازجویی وقتی میتواند صورت گفت و گویی فلسفی به خود بگیرد که کسی بهظاهر داناتر، یا آشنا به فن دیالکتیک (فن هدایت گفت و گو)، آن را هدایت میکند و با کشف تناقضها حریف را به اذعان به آن تناقضها و در نتیجه «تسلیم به وجدان و عقل» وا میدارد. در اینجا، بازپرسی برای انجام دادن مأموریتی کارآگاهانه یا کشف جرم و جنایتی یا، بدتر، وا داشتن کسی به اعترافی دروغین نیست. رسالت فیلسوف دیالکتیکی (آشنا به فن هدایت گفت و گو) کشف حقیقت از درون، به میل خود شخص، و با تکیه بر تواناییهای فهم و عقل برای کشف تناقضهاست.
در بازجوییهای غیرفلسفی و غیرمدنی و غیرفنّی، بازجوییهایی که کارآگاهان یا مأموران زورگو انجام میدهند، در جایی که شاهد و مدرک یا پرسشگری هوشمندانهای در کار نیست، بازجو یا بازپرس زورگویی است که پرسشگری او با زور و خشونت همراه است. او نمیخواهد حقیقت را «کشف» کند، او میخواهد حقیقت را «بسازد»، یعنی آنچه را خود دوست دارد، یا به او گفتهاند «حقیقت» باید همین باشد، از زبان متهم بشنود و از او اعترافی بگیرد، حتی دروغین، و این برای «نابود کردن» شخص و شخصیت او و پیروز جلوه دادن «زور» و «حکومت» است. از همین رو، بازپرس میکوشد بر مقاومت متهم در انکار مدعیاتش با خشونت بر او چیره شود. در این صورت، «مقاومت» متهم در برابر «دروغی» که بازپرس میخواهد به عنوان «حقیقت» بشنود، یا در صورت دیگر «حقیقتی» که بازپرس به زور میخواهد از او «بیرون» بکشد، میتواند به رويارویی خشونتباری بینجامد که یکی از دو طرف گفت و گو یا هردو را به نحوی نابود کند، یکی را به صورت ظالم و دیگری را به صورت مظلوم.
ادامه متن را در بالا می توانید بخوانید
#مغولان
#خشونت
#بازجویی
#واروژ_کریم_مسیحی
#بیضایی
چهارشنبه ۲۷ دی ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 هابز: درباره پیدایش «دولت» و «جامعه شهروندی/مدنی»
بنابراین، برای فهم دولت، لازم است، مطابق با روش حلّی ـ تألیفی، نخست به ملاحظۀ اجزائی بپردازیم که دولت از آنها پدید میآید. می باید نگاهی بیفکنیم به آنچه مردم بیرون از، و مقدّم بر، جامعۀ شهروندی/مدنی بدان مانند خواهند بود. میباید «آدمیان را چنان ملاحظه کنیم که گویی هم اکنون از خاک بیرون جهیدهاند، و ناگهان، مانند قارچها، به پختگی و بلوغ کامل رسیدهاند، بدون هر نوع از تعهد و التزامی به یکدیگر». از نظر هابز اهمیتی ندارد که آیا انسانها در واقع هیچگاه در چنین «حالتی از طبیعت» بودند یا نه، اما او پیشنهاد میکند که سرخپوستان امریکایی در حالتی تا اندازهای شبیه به آناند.
این سخن به یک معنا حاکی از این است که ما خودمان «دولت پاسبان منافع عمومی را میسازیم». اما در واقع دو معنا هست، زیرا، به طوری که هابز میگوید، «ما مادّه و صنعتگر» دولت هستیم. دومین معنا هنگامی به ظهور میرسد که ما از تبیین او در این خصوص پیروی میکنیم که چگونه دولت شهروندی/مدنی، با بستن قراردادها، از حالتی از طبیعت پدید خواهد آمد.
به فرض نظر هابز دربارۀ طبیعت خودمحور انسان، که بنا بر آن افراد همواره چنان عمل میکنند که لذّت پدید آورند و از درد پرهیز کنند، آشکار است که آنان چگونه در حالتی از طبیعت که هیچ حکومتی بر آنان حاکم نیست چگونه رفتار خواهند کرد. آنان، در واقع، چون تنها به آنچه «حرکت حیاتی»شان را بالا میبرد امید بستهاند، و از آنچه آن را کُند کند یا مانع شود میهراسند، در حالتی از ترس دائمی و بدگمانی و رقابت به سر میبرند. در آنچه به توصیفی ماندگار از این جهان ناخوشایند و ناپایدار بدل شده است، جهانی که در آن برنامهریزی صلحآمیز و تلاش طولانی مدّت بیمعناست، هابز میگوید که:
در چنین وضعی، هیچ جایی برای صنعت نیست؛ چون به ثمرۀ آن اطمینانی نیست: و در نتیجه هیچ کشت زمینی؛ هیچ دریانوردیی، هیچ استفادهای از کالاهایی که بتوان از راه دریا وارد کرد، هیچ ابزارهایی برای حرکت دادن و جا به جا کردنِ چیزهایی که زور زیادی لازم دارند؛ هیچ شناختی از سطح زمین؛ هیچ حسابی از زمان؛ هیچ هنری؛ هیچ ادبیاتی، هیچ جامعهای؛ و آنچه از همه بدتر است، ترس دائمی، و خطر مرگ خشونت بار، و زندگی انسان، در تنهایی، فقر، پستی، درندگی، و کوتاهی.
در چنین حالتی، بدترین ترسی که بر آدمی زور میآورد، ترس از مرگ ناگهانی است، و به فرض اینکه همه تقریباً در قدرت مساوی باشند، به نظر خواهد آمد که به نفع انسانها باشد که به توافقی برسند، هریک تنها تا آنجا آزاد باشد که آماده است روا بداند دیگران نیز آزادی داشته باشند. اما آیا میتوان به چنین توافقی دست یافت، و آیا چنین توافقی پاس داشته خواهد شد؟ منفعت طلبی واقعی شخص در پایبند نبودن او به چنین توافقی خواهد بود، در حالی که دیگران بدان پایبند باشند. اما چرا دیگران، برانگیخته از منفعت طلبی شان، باید به این توافق پایبند باشند؟ اعتماد، به خودی خود، عنصری در طبیعت انسان مورد نظر هابز نیست. «خُلق و خوی انسانها طبعاً چنین است، مگر اینکه ترس از قدرتی قهریه آنان را باز دارد، هر انسانی به دیگری بی اعتماد خواهد بود و از یکدیگر در هراس». آنچه لازم است سازوکاری برای اجبار به توافق است، و لذا شکستن چنین توافقی به نفع هیچ کس نخواهد بود. «پیمانها، بدون شمشیر، جز حرف چیزی نیستند، و اصلاً نیرویی برای تأمین امنیت انسان ندارند». توافق لازم است، نه صرفاً برای دست شُستن از مقداری از آزادی، بلکه برای قرار دادن آن در دستان قدرتی بالادست. در واقع، انسانها نیاز دارند به یکدیگر بگویند، «من حق فرمانروایی بر خودم را به این فرد، یا به این مجمع از افراد، میسپارم و از آن دست میکشم، به این شرط که آنان از حق خودشان نسبت به او دست بکشند و همۀ اعمال او را به همین سان واسپارند». هابز، از آغازِ نامحتمل خودمحوری افراطی و بیوقفه، بدین سان تبیین کرده است چگونه ممکن است که جامعهای شهروندی/مدنی پدید آید.
ر. ا. وولهاوس، تجربهگرایان، ترجمۀ محمد سعید حنایی کاشانی، انتشارات روزنه، ۱۳۹۸، ص ۶۸-۶۶.
صفحاتی از ترجمۀ تازه انتشار یافتهام، که در پایان سال گذشته از چاپ بیرون آمد، اما هنوز منتشر نشده است. چنانچه مایل باشید, برای خرید اینترنتی میتوانید به وبگاه ناشر در اینجا رجوع کنید.
#تجربه_گرایان
#وولهاوس
#هابز
#جامعه_شهروندی
پنجشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
بنابراین، برای فهم دولت، لازم است، مطابق با روش حلّی ـ تألیفی، نخست به ملاحظۀ اجزائی بپردازیم که دولت از آنها پدید میآید. می باید نگاهی بیفکنیم به آنچه مردم بیرون از، و مقدّم بر، جامعۀ شهروندی/مدنی بدان مانند خواهند بود. میباید «آدمیان را چنان ملاحظه کنیم که گویی هم اکنون از خاک بیرون جهیدهاند، و ناگهان، مانند قارچها، به پختگی و بلوغ کامل رسیدهاند، بدون هر نوع از تعهد و التزامی به یکدیگر». از نظر هابز اهمیتی ندارد که آیا انسانها در واقع هیچگاه در چنین «حالتی از طبیعت» بودند یا نه، اما او پیشنهاد میکند که سرخپوستان امریکایی در حالتی تا اندازهای شبیه به آناند.
این سخن به یک معنا حاکی از این است که ما خودمان «دولت پاسبان منافع عمومی را میسازیم». اما در واقع دو معنا هست، زیرا، به طوری که هابز میگوید، «ما مادّه و صنعتگر» دولت هستیم. دومین معنا هنگامی به ظهور میرسد که ما از تبیین او در این خصوص پیروی میکنیم که چگونه دولت شهروندی/مدنی، با بستن قراردادها، از حالتی از طبیعت پدید خواهد آمد.
به فرض نظر هابز دربارۀ طبیعت خودمحور انسان، که بنا بر آن افراد همواره چنان عمل میکنند که لذّت پدید آورند و از درد پرهیز کنند، آشکار است که آنان چگونه در حالتی از طبیعت که هیچ حکومتی بر آنان حاکم نیست چگونه رفتار خواهند کرد. آنان، در واقع، چون تنها به آنچه «حرکت حیاتی»شان را بالا میبرد امید بستهاند، و از آنچه آن را کُند کند یا مانع شود میهراسند، در حالتی از ترس دائمی و بدگمانی و رقابت به سر میبرند. در آنچه به توصیفی ماندگار از این جهان ناخوشایند و ناپایدار بدل شده است، جهانی که در آن برنامهریزی صلحآمیز و تلاش طولانی مدّت بیمعناست، هابز میگوید که:
در چنین وضعی، هیچ جایی برای صنعت نیست؛ چون به ثمرۀ آن اطمینانی نیست: و در نتیجه هیچ کشت زمینی؛ هیچ دریانوردیی، هیچ استفادهای از کالاهایی که بتوان از راه دریا وارد کرد، هیچ ابزارهایی برای حرکت دادن و جا به جا کردنِ چیزهایی که زور زیادی لازم دارند؛ هیچ شناختی از سطح زمین؛ هیچ حسابی از زمان؛ هیچ هنری؛ هیچ ادبیاتی، هیچ جامعهای؛ و آنچه از همه بدتر است، ترس دائمی، و خطر مرگ خشونت بار، و زندگی انسان، در تنهایی، فقر، پستی، درندگی، و کوتاهی.
در چنین حالتی، بدترین ترسی که بر آدمی زور میآورد، ترس از مرگ ناگهانی است، و به فرض اینکه همه تقریباً در قدرت مساوی باشند، به نظر خواهد آمد که به نفع انسانها باشد که به توافقی برسند، هریک تنها تا آنجا آزاد باشد که آماده است روا بداند دیگران نیز آزادی داشته باشند. اما آیا میتوان به چنین توافقی دست یافت، و آیا چنین توافقی پاس داشته خواهد شد؟ منفعت طلبی واقعی شخص در پایبند نبودن او به چنین توافقی خواهد بود، در حالی که دیگران بدان پایبند باشند. اما چرا دیگران، برانگیخته از منفعت طلبی شان، باید به این توافق پایبند باشند؟ اعتماد، به خودی خود، عنصری در طبیعت انسان مورد نظر هابز نیست. «خُلق و خوی انسانها طبعاً چنین است، مگر اینکه ترس از قدرتی قهریه آنان را باز دارد، هر انسانی به دیگری بی اعتماد خواهد بود و از یکدیگر در هراس». آنچه لازم است سازوکاری برای اجبار به توافق است، و لذا شکستن چنین توافقی به نفع هیچ کس نخواهد بود. «پیمانها، بدون شمشیر، جز حرف چیزی نیستند، و اصلاً نیرویی برای تأمین امنیت انسان ندارند». توافق لازم است، نه صرفاً برای دست شُستن از مقداری از آزادی، بلکه برای قرار دادن آن در دستان قدرتی بالادست. در واقع، انسانها نیاز دارند به یکدیگر بگویند، «من حق فرمانروایی بر خودم را به این فرد، یا به این مجمع از افراد، میسپارم و از آن دست میکشم، به این شرط که آنان از حق خودشان نسبت به او دست بکشند و همۀ اعمال او را به همین سان واسپارند». هابز، از آغازِ نامحتمل خودمحوری افراطی و بیوقفه، بدین سان تبیین کرده است چگونه ممکن است که جامعهای شهروندی/مدنی پدید آید.
ر. ا. وولهاوس، تجربهگرایان، ترجمۀ محمد سعید حنایی کاشانی، انتشارات روزنه، ۱۳۹۸، ص ۶۸-۶۶.
صفحاتی از ترجمۀ تازه انتشار یافتهام، که در پایان سال گذشته از چاپ بیرون آمد، اما هنوز منتشر نشده است. چنانچه مایل باشید, برای خرید اینترنتی میتوانید به وبگاه ناشر در اینجا رجوع کنید.
#تجربه_گرایان
#وولهاوس
#هابز
#جامعه_شهروندی
پنجشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah






