🔹 پر سوم
🔶 فردوسی هم ظاهرا طرفدار باز بودن پایان داستان بوده است! اما اگر ما پر سوم را به آتش بکشیم, چه کسی تضمین می کند که آیندگان به این پر بیش از ما نیازمند نباشند؟ گمان می کنم که این پر باید مانند همان قمقمه آبی باشد که هیچ کس ننوشد تا به آخرین نفر برسد. چون همیشه کسی هست که بر من و ما ارجح باشد! اما اگر همه بمیریم, دیگر چه کسی خواهد آمد یا خواهد ماند که ارجح باشد؟
شاید فردوسی می دانست که با به آتش کشیدن پر سوم ما دیگر راهی به سیمرغ نخواهیم داشت. این اخرین پر تنها راه ارتباط ما با اوست. اگر این هم آتش زده شود دیگر راهی به او نخواهیم داشت! شاید عطار بهتر فهمید که به پر سوم نیاز نیست و سیمرغ خود ماییم: سیمرغ خود ماییم اگر با هم باشیم, اگر تا جایی که در توان داریم با هم برویم. وقتی به «خود» رسیدیم می فهمیم که همه چیز «خود»ماییم. هم اول و هم آخر. از اول هم سیمرغ خودمان بودیم. او را در بیرون خودمان می جستیم. برای به خود رسیدن باید از خود به در آمد و خود را طلب کرد. طلب: این است نخستین شهر عشق.
دوستان این فرسته زیر اشتباه است. اصل حکایت را در فرسته بعد بخوانید.
🔻🔻🔻🔻
🔶 فردوسی هم ظاهرا طرفدار باز بودن پایان داستان بوده است! اما اگر ما پر سوم را به آتش بکشیم, چه کسی تضمین می کند که آیندگان به این پر بیش از ما نیازمند نباشند؟ گمان می کنم که این پر باید مانند همان قمقمه آبی باشد که هیچ کس ننوشد تا به آخرین نفر برسد. چون همیشه کسی هست که بر من و ما ارجح باشد! اما اگر همه بمیریم, دیگر چه کسی خواهد آمد یا خواهد ماند که ارجح باشد؟
شاید فردوسی می دانست که با به آتش کشیدن پر سوم ما دیگر راهی به سیمرغ نخواهیم داشت. این اخرین پر تنها راه ارتباط ما با اوست. اگر این هم آتش زده شود دیگر راهی به او نخواهیم داشت! شاید عطار بهتر فهمید که به پر سوم نیاز نیست و سیمرغ خود ماییم: سیمرغ خود ماییم اگر با هم باشیم, اگر تا جایی که در توان داریم با هم برویم. وقتی به «خود» رسیدیم می فهمیم که همه چیز «خود»ماییم. هم اول و هم آخر. از اول هم سیمرغ خودمان بودیم. او را در بیرون خودمان می جستیم. برای به خود رسیدن باید از خود به در آمد و خود را طلب کرد. طلب: این است نخستین شهر عشق.
دوستان این فرسته زیر اشتباه است. اصل حکایت را در فرسته بعد بخوانید.
🔻🔻🔻🔻
Forwarded from روشنفکران (M..N**)
در شاهنامه فردوسی روایت عجیبی وجود دارد.
وقتی زال میخواست از سیمرغ خداحافظی کند ، سیمرغ سه پَر از پَرهای خود را به زال میدهد و میگوید : هر وقت در تنگنا قرار گرفتی پرها را به آتش بکش تا من به یاریات بشتابم.
سالها میگذرد..
رودابه، همسرِ زال، رستم را آبستن میشود و ناتوان از وضعحمل در بستر مرگ می افتد.
زال هراسان اولین پر سیمرغ را به آتش می کشد. سیمرغ به یاری همسر و فرزندش میآید و از مرگ میرهاندشان.
زال در اواخر عمر و قبل از مرگش دو پر دیگر را به رستم می دهد تا در تنگنا آنها را به آتش بکشد...
سالها می گذرد و رستم در جنگ با پهلوانی به نام اسفندیار دچار زخمهای فراوان میشود و مستاصل از شکست او...
رستم پر دوم را به آتش می کشد.
سیمرغ آشکار می گردد.
رستم را درمان می کند و راز شکست اسفندیار را برملا مینماید.
رستم پیروز می شود...
اما راز سر به مُهری که فردوسی قرنهاست آن را پنهان کرده، اینجاست.
فردوسی تکلیف پر سوم را مشخص نکرده .
در هیچ جای شاهنامه نشان و خبری از پر سوم نیست.
سرنوشت پر سوم در پرده معماست.
حتی هنگامی که رستم در هفتخوان، در نبرد دیو سیاه و سپید گرفتار می گردد،
و یا در رزم اول از سهراب شکست می خورد، پر سوم را به آتش نمیکشد.
یا هنگامی که در چاه شغاد نابرادر به تیرهای زهرگون گرفتار میآید، کشته میشود، ولی پر سوم را به آتش نمیکشد.
چه چیز با ارزش تر از جانش که مرگ را میپذیرد، ولی پر سوم را نگاه می دارد؟
چرا؟
رستم پر سوم را به چه کسی سپردهاست؟
پر سوم باید به دست چه کسی برسد؟
و در چه زمانی به آتش کشیدهشود؟
ادبیات اساطیری ایران شعلهگاهِ کنایهها و نشانههای ژرف و رازآلود است.
اشاراتی که خاستگاهش، همان تجسمِ آمال و آرزوهای ساکنان فلات ایران میباشد.
فردوسی با هوشِ تاریخی و جامعهشناسش، پیشبینی روزهای تیرگون میهنش را نمودهبود.
او نیک میدانست گردش گردون بر ایرانیان روزهای همدیسِ حاکمیتِ ضحاک را بازمیآورد؛
چو ضحاک شد بر جهان شهریار
بر او سالیان انجمن شد هزار
نهان گشت آیین فرزانگان
پراگنده شد نام دیوانگان
هنر خوار شد، جادویی ارجمند
نهان راستی، آشکارا گزند
ندانست جز کژی آموختن
جز از کشتن و غارت و سوختن
فردوسی در تعبیری عاشقانه و رازآلود، صبح امیدِ رهاییبخش از تیرهبختی ایرانیان در هر دورهای از این تاریخ را، درصدفی مکتوم قرار داده است.
باور این که هنوز راهی بر سعادتمندی ایرانیان وجود دارد.
تاریخ گواه این مدعاست.
ایران خانهی سیمرغ است و ما نوادگان رستم و زالیم...
سومین پر سیمرغ را به آتش خواهیمکشید، تا سیمرغ خِرد و شادی و سعادتمندی، از پس این ظلام وحشت و تیرهروزی بر فلات ایران لبخند بزند.
ما وارثان پر سوم سیمرغیم.
#هوشنگ_ابتهاج
@Roshanfkrane
وقتی زال میخواست از سیمرغ خداحافظی کند ، سیمرغ سه پَر از پَرهای خود را به زال میدهد و میگوید : هر وقت در تنگنا قرار گرفتی پرها را به آتش بکش تا من به یاریات بشتابم.
سالها میگذرد..
رودابه، همسرِ زال، رستم را آبستن میشود و ناتوان از وضعحمل در بستر مرگ می افتد.
زال هراسان اولین پر سیمرغ را به آتش می کشد. سیمرغ به یاری همسر و فرزندش میآید و از مرگ میرهاندشان.
زال در اواخر عمر و قبل از مرگش دو پر دیگر را به رستم می دهد تا در تنگنا آنها را به آتش بکشد...
سالها می گذرد و رستم در جنگ با پهلوانی به نام اسفندیار دچار زخمهای فراوان میشود و مستاصل از شکست او...
رستم پر دوم را به آتش می کشد.
سیمرغ آشکار می گردد.
رستم را درمان می کند و راز شکست اسفندیار را برملا مینماید.
رستم پیروز می شود...
اما راز سر به مُهری که فردوسی قرنهاست آن را پنهان کرده، اینجاست.
فردوسی تکلیف پر سوم را مشخص نکرده .
در هیچ جای شاهنامه نشان و خبری از پر سوم نیست.
سرنوشت پر سوم در پرده معماست.
حتی هنگامی که رستم در هفتخوان، در نبرد دیو سیاه و سپید گرفتار می گردد،
و یا در رزم اول از سهراب شکست می خورد، پر سوم را به آتش نمیکشد.
یا هنگامی که در چاه شغاد نابرادر به تیرهای زهرگون گرفتار میآید، کشته میشود، ولی پر سوم را به آتش نمیکشد.
چه چیز با ارزش تر از جانش که مرگ را میپذیرد، ولی پر سوم را نگاه می دارد؟
چرا؟
رستم پر سوم را به چه کسی سپردهاست؟
پر سوم باید به دست چه کسی برسد؟
و در چه زمانی به آتش کشیدهشود؟
ادبیات اساطیری ایران شعلهگاهِ کنایهها و نشانههای ژرف و رازآلود است.
اشاراتی که خاستگاهش، همان تجسمِ آمال و آرزوهای ساکنان فلات ایران میباشد.
فردوسی با هوشِ تاریخی و جامعهشناسش، پیشبینی روزهای تیرگون میهنش را نمودهبود.
او نیک میدانست گردش گردون بر ایرانیان روزهای همدیسِ حاکمیتِ ضحاک را بازمیآورد؛
چو ضحاک شد بر جهان شهریار
بر او سالیان انجمن شد هزار
نهان گشت آیین فرزانگان
پراگنده شد نام دیوانگان
هنر خوار شد، جادویی ارجمند
نهان راستی، آشکارا گزند
ندانست جز کژی آموختن
جز از کشتن و غارت و سوختن
فردوسی در تعبیری عاشقانه و رازآلود، صبح امیدِ رهاییبخش از تیرهبختی ایرانیان در هر دورهای از این تاریخ را، درصدفی مکتوم قرار داده است.
باور این که هنوز راهی بر سعادتمندی ایرانیان وجود دارد.
تاریخ گواه این مدعاست.
ایران خانهی سیمرغ است و ما نوادگان رستم و زالیم...
سومین پر سیمرغ را به آتش خواهیمکشید، تا سیمرغ خِرد و شادی و سعادتمندی، از پس این ظلام وحشت و تیرهروزی بر فلات ایران لبخند بزند.
ما وارثان پر سوم سیمرغیم.
#هوشنگ_ابتهاج
@Roshanfkrane
🔷 در دو روز اخیر سه نفر از دوستان متن زیر را برای من فرستادهاند. (مطلب از آقای احمد صدری است. ممنون از داریوش محمدپور عزیز برای خبررسانی).
🔶 «سیمرغ هنگام خداحافظی از زال، سه پَر از پَرهای خود را به زال میدهد و به او می گوید. «هر وقت در تنگنا قرار گرفتی پرها را به آتش بکش تا به یاریات بشتابم». زال اولین پر سیمرغ را در ماجرای تولد رستم از رودابه به آتش میکشد و سیمرغ ظاهر میشود و با یاری او رستم زاده میشود و دو پر دیگر را زال در اواخر عمر به رستم میدهد تا هنگام گرفتاریها به آتش بکشد. رستم پر دوم را هنگامی که در نبرد با اسفندیار زخمهای بسیاری برمیدارد، در آتش میافکند و سیمرغ راز کشتن اسفندیار را به رستم نشان میدهد. اما راز سر به مُهر فردوسی پر سوم است که در هیچ جای شاهنامه خبری از آن نیست، نه در هفتخوان و نبرد رستم با با دیو سیاه و سفید و نه در رزم او با سهراب و نه حتی در هنگام مرگش در چاه نابرادریاش شغاد». نویسنده در پایان مینویسد: فردوسی که با هوش تاریخیاش روزهای تیرهگون میهنش را میدیده، پر سوم را برای ایرانیان به میراث گذاشته است. «ایران خانۀ سیمرغ است وما نوادگان رستم و زالیم. سومین پر سیمرغ را به آتش خواهیم کشید تا سیمرغ خرد و شادی ... بر فلات ایران لبخند بزند. آری ما وارثان پر سیمرغایم (سعید نفری).»
«با تشکر از ارسال این متن آنچه در بضاعت ناچیز اینجانب هست عرض میکنم. هرچند به احساس نویسنده احترام میگذارم اشکالاتی چند در این نوشته میبینم. مهمتر از همه اینکه سیمرغ پر (یک پر نه سه تا*) خود را به زال داده بود نه رستم. زال هم «اواخر عمر»ی نداشته چون او در شاهنامه نمیمیرد و به هر حال هرگز سخنی از دادن پرها به رستم در کلام حکیم طوس نیست. ولی اگر اینطور هم بود قضیه دیو سفید و سهراب در اوایل زندگی رستم بود نه اواخر آن. داستان اهدا کردن پر به دستان (زال) هم این بود که در لحظه جدائی زال دلتنگی میکرد و نمیخواست از سیمرغ جدا شود و به جهان انسانهائی برود که او را طرد کرده بودند و بعید نبود که او را باز هم بیازارند. اینجا سیمرغ به فرزند خود میگوید برو ولی هروقت خواستی پر مرا آتش بزن و من تورا به آشیانه خود باز خواهم گرداند. ظاهراً سخنی از اثر جادوئی این پر در اینجا نیست.
ابا خویشتن بر یکی پر من -- همیشه همی باش در فرّ من
که در زیر پرّت بپروردهام -- ابا بچگانت برآوردهام
گرت هیچ سختی بروی آورند -- گر از نیک و بد گفتگو آورند
برآتش برافکن یکی پرّ من -- ببینی هم اندر زمان فرّ من.
زال در دو نوبت (زادن رستم و شکست رستم از اسفندیار در روز اول نبرد) همان پر را آتش میزند. داستان بیش از این نیست.
خلاصه رستم پر سیمرغی همراه نداشته که از آن استفاده کند. و اگر داشت در خان دیو سفید نیازی به آن نداشت چون با اعتماد به نفس فراوان و قدرت جوانی براحتی او را از میان بر میدارد. در داستان سهراب هم اگر رستم پر سیمرغ داشت دیگر نوشدارو از کیکاووس نمیخواست -- بماند که در هیچ جای دیگر شاهنامه هم از نوشدارو هنری نمیبینیم. از همه مهمتر... پر سیمرغ هرچند اثر جادوئی در بهبود زخمها (رودبه، رخش و رستم) داشته، معجزه نمیکرده. داستان داستانِ از تو حرکت و از سیمرغ برکت بوده. در قضیه زادن رستم و کمک به اسفندیار آن موبد و خود رستم بودند که کارهای مهم را انجام دادند. موبد بود که جراحی کرد. رستم بود که همراه سیمرغ رفت تیر گز را برید و آماده کرد و بسوی دشمن پرتاب کرد.
---
*مساله دادن سه پر به زال در هیچ نسخه شاهنامه چه انتقادی (مسکو و خالقی مطلق) چه چاپ سنگی (امیرکبیر ۱۳۵۰) نیست. اما در افواه بوده. مرحوم انجوی که نقلهای رایج شاهنامه را در «فردوسی نامه: مردم و فردوسی» جمع آوری کرده اند این روایت را آورده اند: «خلاصه سیمرغ زال را وادار کرد که با پدرش سام به شهر برود و چند پر خود را هم کند و به او داد و گفت این پرها را بگیر و برو هروقت که مشکلی سیت پیش اومد یکیش را تش بزن تا من بیام و هر مشکلی داری حلش کنم.» (ص.۶۸) ایضاً در (ص.۷۰)
احمد صدری
🔶 «سیمرغ هنگام خداحافظی از زال، سه پَر از پَرهای خود را به زال میدهد و به او می گوید. «هر وقت در تنگنا قرار گرفتی پرها را به آتش بکش تا به یاریات بشتابم». زال اولین پر سیمرغ را در ماجرای تولد رستم از رودابه به آتش میکشد و سیمرغ ظاهر میشود و با یاری او رستم زاده میشود و دو پر دیگر را زال در اواخر عمر به رستم میدهد تا هنگام گرفتاریها به آتش بکشد. رستم پر دوم را هنگامی که در نبرد با اسفندیار زخمهای بسیاری برمیدارد، در آتش میافکند و سیمرغ راز کشتن اسفندیار را به رستم نشان میدهد. اما راز سر به مُهر فردوسی پر سوم است که در هیچ جای شاهنامه خبری از آن نیست، نه در هفتخوان و نبرد رستم با با دیو سیاه و سفید و نه در رزم او با سهراب و نه حتی در هنگام مرگش در چاه نابرادریاش شغاد». نویسنده در پایان مینویسد: فردوسی که با هوش تاریخیاش روزهای تیرهگون میهنش را میدیده، پر سوم را برای ایرانیان به میراث گذاشته است. «ایران خانۀ سیمرغ است وما نوادگان رستم و زالیم. سومین پر سیمرغ را به آتش خواهیم کشید تا سیمرغ خرد و شادی ... بر فلات ایران لبخند بزند. آری ما وارثان پر سیمرغایم (سعید نفری).»
«با تشکر از ارسال این متن آنچه در بضاعت ناچیز اینجانب هست عرض میکنم. هرچند به احساس نویسنده احترام میگذارم اشکالاتی چند در این نوشته میبینم. مهمتر از همه اینکه سیمرغ پر (یک پر نه سه تا*) خود را به زال داده بود نه رستم. زال هم «اواخر عمر»ی نداشته چون او در شاهنامه نمیمیرد و به هر حال هرگز سخنی از دادن پرها به رستم در کلام حکیم طوس نیست. ولی اگر اینطور هم بود قضیه دیو سفید و سهراب در اوایل زندگی رستم بود نه اواخر آن. داستان اهدا کردن پر به دستان (زال) هم این بود که در لحظه جدائی زال دلتنگی میکرد و نمیخواست از سیمرغ جدا شود و به جهان انسانهائی برود که او را طرد کرده بودند و بعید نبود که او را باز هم بیازارند. اینجا سیمرغ به فرزند خود میگوید برو ولی هروقت خواستی پر مرا آتش بزن و من تورا به آشیانه خود باز خواهم گرداند. ظاهراً سخنی از اثر جادوئی این پر در اینجا نیست.
ابا خویشتن بر یکی پر من -- همیشه همی باش در فرّ من
که در زیر پرّت بپروردهام -- ابا بچگانت برآوردهام
گرت هیچ سختی بروی آورند -- گر از نیک و بد گفتگو آورند
برآتش برافکن یکی پرّ من -- ببینی هم اندر زمان فرّ من.
زال در دو نوبت (زادن رستم و شکست رستم از اسفندیار در روز اول نبرد) همان پر را آتش میزند. داستان بیش از این نیست.
خلاصه رستم پر سیمرغی همراه نداشته که از آن استفاده کند. و اگر داشت در خان دیو سفید نیازی به آن نداشت چون با اعتماد به نفس فراوان و قدرت جوانی براحتی او را از میان بر میدارد. در داستان سهراب هم اگر رستم پر سیمرغ داشت دیگر نوشدارو از کیکاووس نمیخواست -- بماند که در هیچ جای دیگر شاهنامه هم از نوشدارو هنری نمیبینیم. از همه مهمتر... پر سیمرغ هرچند اثر جادوئی در بهبود زخمها (رودبه، رخش و رستم) داشته، معجزه نمیکرده. داستان داستانِ از تو حرکت و از سیمرغ برکت بوده. در قضیه زادن رستم و کمک به اسفندیار آن موبد و خود رستم بودند که کارهای مهم را انجام دادند. موبد بود که جراحی کرد. رستم بود که همراه سیمرغ رفت تیر گز را برید و آماده کرد و بسوی دشمن پرتاب کرد.
---
*مساله دادن سه پر به زال در هیچ نسخه شاهنامه چه انتقادی (مسکو و خالقی مطلق) چه چاپ سنگی (امیرکبیر ۱۳۵۰) نیست. اما در افواه بوده. مرحوم انجوی که نقلهای رایج شاهنامه را در «فردوسی نامه: مردم و فردوسی» جمع آوری کرده اند این روایت را آورده اند: «خلاصه سیمرغ زال را وادار کرد که با پدرش سام به شهر برود و چند پر خود را هم کند و به او داد و گفت این پرها را بگیر و برو هروقت که مشکلی سیت پیش اومد یکیش را تش بزن تا من بیام و هر مشکلی داری حلش کنم.» (ص.۶۸) ایضاً در (ص.۷۰)
احمد صدری
🔷 روزهای بهشت
🔶 آیا هیچ کسی تصورش را می کرد که روزی فرا برسد که حتی به نزدیک ترین شهر همسایه اش نتواند برود, تا چه رسد به کشوری آن سوی مرز؟ جهان هرگز این قدر کوچک و بسته نبوده است که امروز بوده است. امروز تنها یک راه بر همگان گشوده است: آسمان. امروز جز ملکوت اعلی یا اسفل السافلین راهی برای رفتن نیست که هردو هم ظاهرا آن بالاست. اما عجیب است که هیچ کس حتی داوطلب رفتن به ملکوت اعلی نیز نیست! آسمان تنها جایی است که برای ما مانده است. زمین را فراموش کن!
#آسمان
#زمین
#کرونا
شنبه ۱۶ فروردین ۹۹
سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔶 آیا هیچ کسی تصورش را می کرد که روزی فرا برسد که حتی به نزدیک ترین شهر همسایه اش نتواند برود, تا چه رسد به کشوری آن سوی مرز؟ جهان هرگز این قدر کوچک و بسته نبوده است که امروز بوده است. امروز تنها یک راه بر همگان گشوده است: آسمان. امروز جز ملکوت اعلی یا اسفل السافلین راهی برای رفتن نیست که هردو هم ظاهرا آن بالاست. اما عجیب است که هیچ کس حتی داوطلب رفتن به ملکوت اعلی نیز نیست! آسمان تنها جایی است که برای ما مانده است. زمین را فراموش کن!
#آسمان
#زمین
#کرونا
شنبه ۱۶ فروردین ۹۹
سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 تفاوت morality و ethics
🔶 در چاپ ۱۳۹۷، «فلسفۀ فرانسوی و آلمانی»، ص ۹۰، و فصلهای مربوط به هگل و کییرکگور، یادداشتی دربارۀ تفاوت دو اصطلاح morality و ethics افزوده بودم و تغییراتی در متن این دو فصل داده بودم. سال گذشته دیدم که کسی با ادعای آلمانیدانی و هگلدانی خبرنگاری را فراخوانده و در باب ترجمۀ آینده و مشترک خود از کتابی از هگل در این باب داد سخن داده است. اشخاصی که ترجمه هایشان گویای آن است که تا پیش از این هیچ اطلاعی از این موضوع نداشته اند. «انتحال» («به خود بستن» و «به نام خود کردن») در قلمرو فرهنگ و هنر هم چیزی است از قبیل «دزدی» و «اختلاس» در «کارهای اداری» و در جامعۀ علمی ما هم فراوان. آنچه از «علم» مقصود است «زندگی بهتر» برای همگان است وگرنه مطلب در کتاب ها بسیار است و هرکس میتواند از هرجایی هر چیزی را بردارد و به نام خود بزند، اما سرانجام چه؟
💠💠💠
در زبان های اروپایی امروز دو اصطلاح برای اشاره به اخلاق هست: morality و ethics. آنچه در فرهنگ فلسفی ما از ترجمه های قدیم عربی شناخته است همین دومی است که به سیاق معمول دیگر اصطلاحات فلسفیِ یونانی به «علم اخلاق» ترجمه شده است. در زبان انگلیسی امروز morality و ethics و مشتقات آنها، moral و ethical ، معمولاً مترادف و به جای یکدیگر به کار برده می شوند، اما تفاوتی نیز دارند و این تفاوت نیز مهم است. واژۀ morality از moralis لاتینی می آید که به معنای «کردار، خصلت و رفتار شایسته» است و واژۀ ethics از ἦθος یونانی می آید که به معنای «خو و عادت و آداب و رسوم» است. معادل عربی اخلاق برای این اصطلاح یونانی نیز از «خُلق»، به معنای خوی و خصلت، می آید و صورت جمع آن است. در جایی که بحث از تمایز مفهومی این دو اصطلاح در میان باشد، اصطلاح اول به معنای «اخلاقیات» (morals) رایج و متداول و نیندیشیده است، و اصطلاح دوم به معنای «اخلاق فلسفی» یا «فلسفۀ اخلاق» (moral philosophy). اما هگل در جدال برضدّ «اخلاق» کانتی و «اخلاق فردی» در طرف ارسطو می ایستد و مدعی می شود که Moralität یا morality اخلاق فردی است و فرد با عقل و وجدان و احساسات خودش بدان دست می یابد. اما Sittlichkeit یا ethics اخلاق اجتماعی است، یعنی معیارهای اخلاقی مجسّم در آداب و رسوم و نهادهای جامعه ای است که فرد در آن زندگی می کند.
#اخلاق
#هگل
#کانت
سعید ح. کاشانی
دوشنبه ۱۸ فروردین ۹۹
@fallosafah
🔶 در چاپ ۱۳۹۷، «فلسفۀ فرانسوی و آلمانی»، ص ۹۰، و فصلهای مربوط به هگل و کییرکگور، یادداشتی دربارۀ تفاوت دو اصطلاح morality و ethics افزوده بودم و تغییراتی در متن این دو فصل داده بودم. سال گذشته دیدم که کسی با ادعای آلمانیدانی و هگلدانی خبرنگاری را فراخوانده و در باب ترجمۀ آینده و مشترک خود از کتابی از هگل در این باب داد سخن داده است. اشخاصی که ترجمه هایشان گویای آن است که تا پیش از این هیچ اطلاعی از این موضوع نداشته اند. «انتحال» («به خود بستن» و «به نام خود کردن») در قلمرو فرهنگ و هنر هم چیزی است از قبیل «دزدی» و «اختلاس» در «کارهای اداری» و در جامعۀ علمی ما هم فراوان. آنچه از «علم» مقصود است «زندگی بهتر» برای همگان است وگرنه مطلب در کتاب ها بسیار است و هرکس میتواند از هرجایی هر چیزی را بردارد و به نام خود بزند، اما سرانجام چه؟
💠💠💠
در زبان های اروپایی امروز دو اصطلاح برای اشاره به اخلاق هست: morality و ethics. آنچه در فرهنگ فلسفی ما از ترجمه های قدیم عربی شناخته است همین دومی است که به سیاق معمول دیگر اصطلاحات فلسفیِ یونانی به «علم اخلاق» ترجمه شده است. در زبان انگلیسی امروز morality و ethics و مشتقات آنها، moral و ethical ، معمولاً مترادف و به جای یکدیگر به کار برده می شوند، اما تفاوتی نیز دارند و این تفاوت نیز مهم است. واژۀ morality از moralis لاتینی می آید که به معنای «کردار، خصلت و رفتار شایسته» است و واژۀ ethics از ἦθος یونانی می آید که به معنای «خو و عادت و آداب و رسوم» است. معادل عربی اخلاق برای این اصطلاح یونانی نیز از «خُلق»، به معنای خوی و خصلت، می آید و صورت جمع آن است. در جایی که بحث از تمایز مفهومی این دو اصطلاح در میان باشد، اصطلاح اول به معنای «اخلاقیات» (morals) رایج و متداول و نیندیشیده است، و اصطلاح دوم به معنای «اخلاق فلسفی» یا «فلسفۀ اخلاق» (moral philosophy). اما هگل در جدال برضدّ «اخلاق» کانتی و «اخلاق فردی» در طرف ارسطو می ایستد و مدعی می شود که Moralität یا morality اخلاق فردی است و فرد با عقل و وجدان و احساسات خودش بدان دست می یابد. اما Sittlichkeit یا ethics اخلاق اجتماعی است، یعنی معیارهای اخلاقی مجسّم در آداب و رسوم و نهادهای جامعه ای است که فرد در آن زندگی می کند.
#اخلاق
#هگل
#کانت
سعید ح. کاشانی
دوشنبه ۱۸ فروردین ۹۹
@fallosafah
🔷خوش فرحبخش هوایی است...
در این روزهای تنگدستی، که نه زلف شمشاد قدی به دستمان است و نه ساعد سیماندامی، جز هوای فرحبخش این چند روز چیزی به دست نداریم که همین هم البته غنیمت است از این دمی که معلوم نیست لحظۀ بعدش چه باشد و چون باد از دست میرود، هرچند این هم تهی باشد از «نازنینی» که به رویش «می» گلگون نوشیم. ظهری مه آمده بود پایین و کوچههای دامنۀ کوه را پُر کرده بود. قدم زدن در کوچههایی که حتی در روزهای معمول سالهای گذشته هم کمتر کسی در آنها قدم میزد، شگفتانگیز نبود. شگفتانگیز این هوایی است که به یاد نمیآورم در ۲۰ فروردین هیچ سالی دست کم در این بیست سی سال این چنین در فصل بهار پُرباران و خنک بوده باشد. سالهایی نه چندان دور از نیمۀ اسفند تابستانی میپوشیدیم و اکنون یکی دو سالی است که تا خرداد هوا خنک است. گویی هوایمان برگشته است به چهل سال پیش. «دور» آغاز شده است. طبیعت فراز و فرود خود را میپیماید و ما نیز. امیدوارم در این «دور» شادی و شادکامی و بهروزی نیز نصیب مردمان شود که جهان خود به صد زبان به ما میگوید: چنان نماند، چنین نیز هم نخواهد ماند.
#بهار
#دور
#مه
سعید ح. کاشانی
در این روزهای تنگدستی، که نه زلف شمشاد قدی به دستمان است و نه ساعد سیماندامی، جز هوای فرحبخش این چند روز چیزی به دست نداریم که همین هم البته غنیمت است از این دمی که معلوم نیست لحظۀ بعدش چه باشد و چون باد از دست میرود، هرچند این هم تهی باشد از «نازنینی» که به رویش «می» گلگون نوشیم. ظهری مه آمده بود پایین و کوچههای دامنۀ کوه را پُر کرده بود. قدم زدن در کوچههایی که حتی در روزهای معمول سالهای گذشته هم کمتر کسی در آنها قدم میزد، شگفتانگیز نبود. شگفتانگیز این هوایی است که به یاد نمیآورم در ۲۰ فروردین هیچ سالی دست کم در این بیست سی سال این چنین در فصل بهار پُرباران و خنک بوده باشد. سالهایی نه چندان دور از نیمۀ اسفند تابستانی میپوشیدیم و اکنون یکی دو سالی است که تا خرداد هوا خنک است. گویی هوایمان برگشته است به چهل سال پیش. «دور» آغاز شده است. طبیعت فراز و فرود خود را میپیماید و ما نیز. امیدوارم در این «دور» شادی و شادکامی و بهروزی نیز نصیب مردمان شود که جهان خود به صد زبان به ما میگوید: چنان نماند، چنین نیز هم نخواهد ماند.
#بهار
#دور
#مه
سعید ح. کاشانی
🔷 گام معلق لک لک در میان "ماندن" و "رفتن"
تو خامشی که بخواند؟
تو میروی که بماند؟
که بر نهالک بیبرگ ما ترانه بخواند؟
شفیعی کدکنی («دیباچه»، در کوچهباغهای نیشابور)
🔶 «چرا خارج نرفتی؟»، «چرا خارج نمیروی؟»، «چرا خارج رفتی؟»، «چرا خارج رفتی و برگشتی؟»، «چرا خارج ماندهای؟» — هرکدام از ما شاید نه یک بار بلکه بارها سخنانی شبیه به اینها را از دوستان و آشنایان و خویشاوندانش شنیده است، و با توجه به اینکه هرکدام از ما چه تجربهای در "ماندن" یا "رفتن" یا "بازگشتن" داشته است، با یکی از این پرسشها رو به رو شده است، بهويژه اگر دانشآموخته و دانشگاهی بوده است، هرچند امروز مهاجرت دیگر تنها منحصر به "دانشگاهیان" و "دانشجویان" و "کُنشگران سیاسی" و "اهل سرمایه" نیست و محرومان و نومیدان از آینده نیز در جست و جوی راحت و امنیت و داشتن زندگی و شغلی بهتر به سرزمینهای شمالی، یا هرجا که گمان رود بهتر از اینجاست، کوچ میکنند.
من هم روزی از دوستی چنین پرسشی کردم، دوستی دانشگاهی که جامعهشناسی خوانده و سالهاست با وجود کارهای علمی بسیار و شناخته بودن در محافل علمی در پایینترین مرتبۀ دانشگاهی مانده است، اما تن به مهاجرت نداده است، و بار "عُسرَت" زندگی را با کار بیشتر و درآمد کمتر، با قناعت و محروم کردن خود از بسیار چیزها بر دوش کشیده است، و بهای "آزادگی" و "فردیت" مثالزدنیاش را پرداخته است و آدمی مثل همۀ "آدم ها"یی که میشناسم نشده است. پاسخم را با نگاهی شگفتزده و با پرسشی داد که انتظارش را داشتم: «خودت چرا نرفتی؟» خندیدم و گفتم: «خب. شاید من مسائلی داشتم که نمیتوانستم بروم و شاید چیزهایی ناگفتنی دارم که هرکس نمیداند؛ حتی تو! و شاید اینها چیزهایی است که هرگز دوست نداشتهام به کسی توضیح دهم!» لبخندی زد و گفت: «حتی به من؟» و بعد ادامه داد: «خب. شاید من هم مسائلی داشتم که نمیتوانستم بروم و شاید چیزهایی ناگفتنی دارم که هرکس نمیداند؛ حتی تو! و شاید اینها چیزهایی است که هرگز دوست نداشتهام به کسی توضیح دهم!» پاسخی ندادم و فقط لبخندی زدم. او بعد از اندکی مکث، گویی پاسخش را گرفته بود، اندیشهکنان گفت: «حالا چرا من باید به چنین سؤالی پاسخ بدهم؟ داری پرسشنامۀ آماری پُر میکنی؟». گفتم: «نه. همین طوری پرسیدم. دوست نداری جواب نده!» بعد انگار که خواسته باشد دل مرا به دست آورد، یا چیزی برای حرف زدن داشته باشیم تا سکوت آزاردهنده نشود، شروع به پاسخ کرد: «شاید تقدیر چنین بوده است. شاید عُرضهاش را نداشتهام، شاید تردید داشتهام، شاید واقعاً هرگز مجبور نبودهام. من بالاخره کاری داشتهام و زندگی بخور و نمیری. و کمی هم اسم و رسمی. چندان هم جاهطلب نبودهام که بخواهم بیشتر داشته باشم. خرجم را هم زیاد نکردهام که یا این طرفی شوم و یا آن طرفی. در همین حاشیه هستم و البته به من هم مانند بسیاری دیگر چندان خوش نمیگذرد، اما هنوز شاید "مجبور" به انتخاب راه دیگر نشدهام! هنوز اخراجم نکردهاند و این شاید بدترین بلایی بوده باشد که در این سالها برسرم آوردهاند! شاید اگر اخراجم کرده بودند یا زندانی شده بودم الان دیگر اینجا نبودم!»
متن کامل را در فرسته زیر می توانید بخوانید.
🔻🔻🔻
#مهاجرت
#آنجلوپولوس
#تردید
#ماندن_رفتن
پنجشنبه ۲۱ فروردین ۹۹
@fallosafah
تو خامشی که بخواند؟
تو میروی که بماند؟
که بر نهالک بیبرگ ما ترانه بخواند؟
شفیعی کدکنی («دیباچه»، در کوچهباغهای نیشابور)
🔶 «چرا خارج نرفتی؟»، «چرا خارج نمیروی؟»، «چرا خارج رفتی؟»، «چرا خارج رفتی و برگشتی؟»، «چرا خارج ماندهای؟» — هرکدام از ما شاید نه یک بار بلکه بارها سخنانی شبیه به اینها را از دوستان و آشنایان و خویشاوندانش شنیده است، و با توجه به اینکه هرکدام از ما چه تجربهای در "ماندن" یا "رفتن" یا "بازگشتن" داشته است، با یکی از این پرسشها رو به رو شده است، بهويژه اگر دانشآموخته و دانشگاهی بوده است، هرچند امروز مهاجرت دیگر تنها منحصر به "دانشگاهیان" و "دانشجویان" و "کُنشگران سیاسی" و "اهل سرمایه" نیست و محرومان و نومیدان از آینده نیز در جست و جوی راحت و امنیت و داشتن زندگی و شغلی بهتر به سرزمینهای شمالی، یا هرجا که گمان رود بهتر از اینجاست، کوچ میکنند.
من هم روزی از دوستی چنین پرسشی کردم، دوستی دانشگاهی که جامعهشناسی خوانده و سالهاست با وجود کارهای علمی بسیار و شناخته بودن در محافل علمی در پایینترین مرتبۀ دانشگاهی مانده است، اما تن به مهاجرت نداده است، و بار "عُسرَت" زندگی را با کار بیشتر و درآمد کمتر، با قناعت و محروم کردن خود از بسیار چیزها بر دوش کشیده است، و بهای "آزادگی" و "فردیت" مثالزدنیاش را پرداخته است و آدمی مثل همۀ "آدم ها"یی که میشناسم نشده است. پاسخم را با نگاهی شگفتزده و با پرسشی داد که انتظارش را داشتم: «خودت چرا نرفتی؟» خندیدم و گفتم: «خب. شاید من مسائلی داشتم که نمیتوانستم بروم و شاید چیزهایی ناگفتنی دارم که هرکس نمیداند؛ حتی تو! و شاید اینها چیزهایی است که هرگز دوست نداشتهام به کسی توضیح دهم!» لبخندی زد و گفت: «حتی به من؟» و بعد ادامه داد: «خب. شاید من هم مسائلی داشتم که نمیتوانستم بروم و شاید چیزهایی ناگفتنی دارم که هرکس نمیداند؛ حتی تو! و شاید اینها چیزهایی است که هرگز دوست نداشتهام به کسی توضیح دهم!» پاسخی ندادم و فقط لبخندی زدم. او بعد از اندکی مکث، گویی پاسخش را گرفته بود، اندیشهکنان گفت: «حالا چرا من باید به چنین سؤالی پاسخ بدهم؟ داری پرسشنامۀ آماری پُر میکنی؟». گفتم: «نه. همین طوری پرسیدم. دوست نداری جواب نده!» بعد انگار که خواسته باشد دل مرا به دست آورد، یا چیزی برای حرف زدن داشته باشیم تا سکوت آزاردهنده نشود، شروع به پاسخ کرد: «شاید تقدیر چنین بوده است. شاید عُرضهاش را نداشتهام، شاید تردید داشتهام، شاید واقعاً هرگز مجبور نبودهام. من بالاخره کاری داشتهام و زندگی بخور و نمیری. و کمی هم اسم و رسمی. چندان هم جاهطلب نبودهام که بخواهم بیشتر داشته باشم. خرجم را هم زیاد نکردهام که یا این طرفی شوم و یا آن طرفی. در همین حاشیه هستم و البته به من هم مانند بسیاری دیگر چندان خوش نمیگذرد، اما هنوز شاید "مجبور" به انتخاب راه دیگر نشدهام! هنوز اخراجم نکردهاند و این شاید بدترین بلایی بوده باشد که در این سالها برسرم آوردهاند! شاید اگر اخراجم کرده بودند یا زندانی شده بودم الان دیگر اینجا نبودم!»
متن کامل را در فرسته زیر می توانید بخوانید.
🔻🔻🔻
#مهاجرت
#آنجلوپولوس
#تردید
#ماندن_رفتن
پنجشنبه ۲۱ فروردین ۹۹
@fallosafah








