🔷 به زودی: اعترافات تلویزیونی مأمور مخفی «کووید ۱۹»، مشهور به «کرونا وایرس»
🔶 تصورش را بکنید، دهۀ ۱۹۶۰، اوج جنگ سرد، است و ویروسی «کشنده» در یکی از دو بلوک «شرق» یا «غرب» شیوع پیدا کرده است و زندگی و اقتصاد برخی «کشورها» را به هم ریخته است. مأموران اطلاعاتی و امنیتی به دنبال «دستهای مرموز» میگردند، و دولتها برای تبیین پیدایی این «ویروس» دیگر، نه همچون دورۀ قرون وسطی، به «خشم خدا»، نه همچون عصر روشنگری به «طبیعت»، بلکه همچون «عصر دولتها»، به «توطئه» و «دسیسۀ» دشمنان متوسل میشوند. آن گاه اگر کشورهای غربی آماج این حملۀ ویروسی باشند، کار کار «کمونیستها» گفته میشود، و «کمونیستکُشی» به شیوۀ غربی (بیکاری و بایکوت) به راه میافتد و اگر کشورهای شرق کمونیستی آماج این حمله باشند «لیبرالکُشی» و «روشنفکرکُشی» به شیوۀ روسی و چینی (زندان و گولاک و تبعید به تیمارستان یا سیبری و مرگ) به راه میافتد. باری، امروز بیش از نیم قرن از آن سالها گذشته است، با این همه هنوز هم «کمونیست»های سابق امنیتی و اطلاعاتیاند که در روسیه و چین حکومت میکنند و مافیاهای اقتصادی و تبهکاریهای زیرزمینی را میگردانند و طبعاً در طی این سالها از «جنگ روانی» و «تبلیغاتی» پدران و برادران بزرگترشان بسیار آموختهاند و در «عوامفریبی» زبردست شدهاند. اگر در آن زمان بودیم «چینیها» و «روسها» میگشتند و چندتا آدم بختبرگشته را از یک جایی میآوردند مینشاندند جلو دوربین و وادار به اعتراف میکردند که چگونه این ویروس را ساختهاند یا وارد کشور کردهاند! ــــ آن هم در کشورهایی که با جهان آن سوی مرزهایشان هیچ رفت و آمدی نداشتند. امریکاییها و اروپاییها هم طبق معمول فیلم میساختند و داستان مینوشتند و «توطئهها»ی دشمنان را به زبان «تعقیبناپذیر» (از نظر قضایی و راستیآزمایی) تخیل بازگو میکردند و تقریباً همان بهره را میبردند. اما اکنون در قرن بیست و یکم میتوان کمدیهای سیاهتری را تصور کرد، چطور؟
تصور کنید این بار نه یک «انسان» بلکه خود «ویروس» را بیاورند و جلو دوربین بنشانند و از او اعتراف بگیرند! بیشک، کمدی محشری خواهد بود. بهطور نمونه بازجویی، چینی یا روسی، احتمالاً این گونه آغاز خواهد شد:
خود را معرفی کنید:
نام: کرونا
نام خانوادگی: وایرس
نام سازمانی: کووید ۱۹
جنسیت: مؤنث
بازجو: شما چگونه به دست نیروهای امپریالیستی امریکا افتادید؟
وایرس: من به خاطرم نمیآید، اما از پدرانم شنیدهام که ما تاریخی ۹ هزارساله داریم. و میان چین و ویتنام زندگی میکردیم، در بدن خفاشها.
بازجو: نگفتید که چطور به دست امپریالیستهای امریکایی افتادید، اسیر شدید یا «سلطنتطلب» بودید و برای «بازگشت سلطنت» به چین با آنها متحد شدید؟
وایرس: تو جنگ ویتنام بود شاید. من آن موقع نبودم. ما البته همه تاجدار به دنیا میآییم و نیازی به «سلطان» نداریم. نه کسی تاج از سر ما برمی دارد و نه کسی تاج به سر ما میگذارد. ما همه شاهیم. شاه نمیخواهیم.
بازجو: پس چطور توانستند این همه سال نسل شما را نگه دارند؟
وایرس: خب حتماً تو آزمایشگاه یا بدن یک خفاش. ما جای خیلی بزرگی لازم نداریم.
باز جو: از کی تصمیم گرفتند شما را به چین برگردانند؟
وایرس: ...
گمان میکنم بهتر است این را بگذاریم تا بعد.... شاید «اعترافات کرونا وایرس» را هفتۀ آینده از تلویزیون دیدیم. این طوری داستان لو میرود، یا ممکن است بازجوها داستان ما را بدزدند و یا ما متهم به همکاری با بازجوها در نوشتن سناریو شویم!
#جنگ_سرد
#کرونا
#اعترافات_تلویزیونی
#چین_روسیه
چهارشنبه ۶ فروردین ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔶 تصورش را بکنید، دهۀ ۱۹۶۰، اوج جنگ سرد، است و ویروسی «کشنده» در یکی از دو بلوک «شرق» یا «غرب» شیوع پیدا کرده است و زندگی و اقتصاد برخی «کشورها» را به هم ریخته است. مأموران اطلاعاتی و امنیتی به دنبال «دستهای مرموز» میگردند، و دولتها برای تبیین پیدایی این «ویروس» دیگر، نه همچون دورۀ قرون وسطی، به «خشم خدا»، نه همچون عصر روشنگری به «طبیعت»، بلکه همچون «عصر دولتها»، به «توطئه» و «دسیسۀ» دشمنان متوسل میشوند. آن گاه اگر کشورهای غربی آماج این حملۀ ویروسی باشند، کار کار «کمونیستها» گفته میشود، و «کمونیستکُشی» به شیوۀ غربی (بیکاری و بایکوت) به راه میافتد و اگر کشورهای شرق کمونیستی آماج این حمله باشند «لیبرالکُشی» و «روشنفکرکُشی» به شیوۀ روسی و چینی (زندان و گولاک و تبعید به تیمارستان یا سیبری و مرگ) به راه میافتد. باری، امروز بیش از نیم قرن از آن سالها گذشته است، با این همه هنوز هم «کمونیست»های سابق امنیتی و اطلاعاتیاند که در روسیه و چین حکومت میکنند و مافیاهای اقتصادی و تبهکاریهای زیرزمینی را میگردانند و طبعاً در طی این سالها از «جنگ روانی» و «تبلیغاتی» پدران و برادران بزرگترشان بسیار آموختهاند و در «عوامفریبی» زبردست شدهاند. اگر در آن زمان بودیم «چینیها» و «روسها» میگشتند و چندتا آدم بختبرگشته را از یک جایی میآوردند مینشاندند جلو دوربین و وادار به اعتراف میکردند که چگونه این ویروس را ساختهاند یا وارد کشور کردهاند! ــــ آن هم در کشورهایی که با جهان آن سوی مرزهایشان هیچ رفت و آمدی نداشتند. امریکاییها و اروپاییها هم طبق معمول فیلم میساختند و داستان مینوشتند و «توطئهها»ی دشمنان را به زبان «تعقیبناپذیر» (از نظر قضایی و راستیآزمایی) تخیل بازگو میکردند و تقریباً همان بهره را میبردند. اما اکنون در قرن بیست و یکم میتوان کمدیهای سیاهتری را تصور کرد، چطور؟
تصور کنید این بار نه یک «انسان» بلکه خود «ویروس» را بیاورند و جلو دوربین بنشانند و از او اعتراف بگیرند! بیشک، کمدی محشری خواهد بود. بهطور نمونه بازجویی، چینی یا روسی، احتمالاً این گونه آغاز خواهد شد:
خود را معرفی کنید:
نام: کرونا
نام خانوادگی: وایرس
نام سازمانی: کووید ۱۹
جنسیت: مؤنث
بازجو: شما چگونه به دست نیروهای امپریالیستی امریکا افتادید؟
وایرس: من به خاطرم نمیآید، اما از پدرانم شنیدهام که ما تاریخی ۹ هزارساله داریم. و میان چین و ویتنام زندگی میکردیم، در بدن خفاشها.
بازجو: نگفتید که چطور به دست امپریالیستهای امریکایی افتادید، اسیر شدید یا «سلطنتطلب» بودید و برای «بازگشت سلطنت» به چین با آنها متحد شدید؟
وایرس: تو جنگ ویتنام بود شاید. من آن موقع نبودم. ما البته همه تاجدار به دنیا میآییم و نیازی به «سلطان» نداریم. نه کسی تاج از سر ما برمی دارد و نه کسی تاج به سر ما میگذارد. ما همه شاهیم. شاه نمیخواهیم.
بازجو: پس چطور توانستند این همه سال نسل شما را نگه دارند؟
وایرس: خب حتماً تو آزمایشگاه یا بدن یک خفاش. ما جای خیلی بزرگی لازم نداریم.
باز جو: از کی تصمیم گرفتند شما را به چین برگردانند؟
وایرس: ...
گمان میکنم بهتر است این را بگذاریم تا بعد.... شاید «اعترافات کرونا وایرس» را هفتۀ آینده از تلویزیون دیدیم. این طوری داستان لو میرود، یا ممکن است بازجوها داستان ما را بدزدند و یا ما متهم به همکاری با بازجوها در نوشتن سناریو شویم!
#جنگ_سرد
#کرونا
#اعترافات_تلویزیونی
#چین_روسیه
چهارشنبه ۶ فروردین ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 مثل همیشه. ما تا آخر ایستاده ایم! وقتی می نشینیم که مجبور باشیم.
خدایا تا کی؟ خسته شدیم دیگه 🔻
در ادامه این سرمقاله میخوانیم: اما سوال اصلی این است که چرا سیاستگذار این راهحل مورد توافق بینالمللی و تقریبا دقیق را انتخاب نمیکند و تا لحظه آخری که مجبور نشود سیاست پیشگفته خود را تغییر نمیدهد؟ پاسخ ساده است: سیاستگذاران در ایران همواره مصلحت را به قاعده ترجیح میدهند. این سیاستگذاران، هنوز متوجه نشدهاند که زیان توسل به مصلحت بیش از اتکا به قاعده است (دو اقتصاددان برای همین موضوع جایزه نوبل گرفتهاند). سیاستگذار هنوز درک درستی از قاعدهمندی ندارد و احتمالا چون اطلاعات خود را بیش از همه میداند و خود را خیرخواه تصور میکند، این تصور سادهانگارانه را دارد که مصلحتاندیشی بهتر است. مدارس را تعطیل میکند؛ ولی ادارهها را دایر و بانکها را تا ظهر باز نگه میدارد؛ ولی بازار و مغازه را کاری ندارد، ورود مسافران خارجی را محدود میکند؛ ولی با شهرها و درون شهر کاری ندارد. این رفتارهای مصلحتگرایانه در بسیاری موارد در تناقض با هم هستند و نتیجه آن میشود که میبینیم و در انتها چارهای جز قرنطینه کلی ولی با هزینه بسیار بالاتر نخواهد بود. [اشکالی ندارد. چیزی که ما زیاد داریم پول است. غصه نخورید پول هست!]
🔻🔻🔻
خدایا تا کی؟ خسته شدیم دیگه 🔻
در ادامه این سرمقاله میخوانیم: اما سوال اصلی این است که چرا سیاستگذار این راهحل مورد توافق بینالمللی و تقریبا دقیق را انتخاب نمیکند و تا لحظه آخری که مجبور نشود سیاست پیشگفته خود را تغییر نمیدهد؟ پاسخ ساده است: سیاستگذاران در ایران همواره مصلحت را به قاعده ترجیح میدهند. این سیاستگذاران، هنوز متوجه نشدهاند که زیان توسل به مصلحت بیش از اتکا به قاعده است (دو اقتصاددان برای همین موضوع جایزه نوبل گرفتهاند). سیاستگذار هنوز درک درستی از قاعدهمندی ندارد و احتمالا چون اطلاعات خود را بیش از همه میداند و خود را خیرخواه تصور میکند، این تصور سادهانگارانه را دارد که مصلحتاندیشی بهتر است. مدارس را تعطیل میکند؛ ولی ادارهها را دایر و بانکها را تا ظهر باز نگه میدارد؛ ولی بازار و مغازه را کاری ندارد، ورود مسافران خارجی را محدود میکند؛ ولی با شهرها و درون شهر کاری ندارد. این رفتارهای مصلحتگرایانه در بسیاری موارد در تناقض با هم هستند و نتیجه آن میشود که میبینیم و در انتها چارهای جز قرنطینه کلی ولی با هزینه بسیار بالاتر نخواهد بود. [اشکالی ندارد. چیزی که ما زیاد داریم پول است. غصه نخورید پول هست!]
🔻🔻🔻
Forwarded from اقتصادنیوز
🔴 راهکار ۱۲ اسفند دنیای اقتصاد
با سه هفته تأخیر اجرا شد!
▫️روزنامه «دنیای اقتصاد» در سرمقاله ۱۲ اسفند خود راهحل اصلی برای مقابله با کرونا را تشریح کرده اما پیشبینی کرده بود که سیاستگذار این راهحل را تا زمانی که مجبور نشود انجام نخواهد داد و این تأخیر هزینههای قابل ملاحظهای بر کشور تحمیل خواهد کرد.
📌برای مطالعه ادامه مطلب لطفا INSTANT VIEW⚡️ را در پایین این صفحه لمس کنید.
@EghtesadNews_com
با سه هفته تأخیر اجرا شد!
▫️روزنامه «دنیای اقتصاد» در سرمقاله ۱۲ اسفند خود راهحل اصلی برای مقابله با کرونا را تشریح کرده اما پیشبینی کرده بود که سیاستگذار این راهحل را تا زمانی که مجبور نشود انجام نخواهد داد و این تأخیر هزینههای قابل ملاحظهای بر کشور تحمیل خواهد کرد.
📌برای مطالعه ادامه مطلب لطفا INSTANT VIEW⚡️ را در پایین این صفحه لمس کنید.
@EghtesadNews_com
Telegraph
سیاست گذار و تجربه جهانی کرونا
✅روزنامه «دنیای اقتصاد» در سرمقاله ۱۲ اسفند خود راهحل اصلی برای مقابله با کرونا را تشریح کرده اما پیشبینی کرده بود که سیاستگذار این راهحل را تا زمانی که مجبور نشود انجام نخواهد داد و این تأخیر هزینههای قابل ملاحظهای بر کشور تحمیل خواهد کرد. 🔴در این سرمقاله…
Forwarded from Article reader|Статей читалка
Telegraph
«هیدگر» یا «هایدگر»: چگونه «فرقه» یا «مکتب» بسازیم؟ – فَلُّ سَفَه
«هیدگر» درست است یا «هایدگر»؟ چطور بنویسیم و چطور تلفظ کنیم؟ این پرسشی است که بسیاری از دانشجویان از خود یا از استادانشان میکنند. مرجع ما کیست و که باید باشد؟ برخی استادان قدیمی دانشگاه تهران یا فردیدیهایی که از احمد فردید آموختهاند چطور بنویسند و چطور…
Forwarded from روشنفکران (M..N**)
🔷 وقتی مساله و پرسش پیدا شود, پاسخ هم پیدا می شود. تاریخ هم بازخوانی می شود و هزارچیز فراموش شده دیگر هم از زیر غبار بیرون می آید. آنچه انسان را از دیگر حیوانات متمایز می کند همین داشتن حافظه فراخ و بازاندیشی و عشق به بقاست. انسان نمی تواند تصور کند که هرگز نباشد. این است درد جاودانگی آدمی. آه. جاودانگی. جاودانگی. بیهوده نبود که کامو می گفت بزرگترین مساله فلسفی خودکشی است و نیچه بزرگ ترین مصیبت و معمای بشر را پس از مرگ خدا همین جاودانگی می دانست که کوشید برایش راه حل قدیمی بازگشت جاودان به علاوه همان را بیابد. اما چقدر فاصله است میان خواستن و بودن؟
Forwarded from روشنفکران (M..N**)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
توصیه های بسیار مهم #ابن_سینا برای این مبارزه با وبا
فیلم Avitsenna تولید ۱۹۵۷ و یا ۱۳۳۶ شمسی یعنی ۶۳ سال قبل، تولید اتحاد جماهیر شوروی است.
توصیههای ابنسینا درباره بیماری وبا، شبیه توصیههای است که امروز برای کرونا میشود.
از جمله تعطیلی نماز جماعت و ... و جالب ابنکه در آن دوران هم این توصیهها با مقاومت متعصبین مواجه شده بود.
#کرونا
#فیلم
@Roshanfkrane
فیلم Avitsenna تولید ۱۹۵۷ و یا ۱۳۳۶ شمسی یعنی ۶۳ سال قبل، تولید اتحاد جماهیر شوروی است.
توصیههای ابنسینا درباره بیماری وبا، شبیه توصیههای است که امروز برای کرونا میشود.
از جمله تعطیلی نماز جماعت و ... و جالب ابنکه در آن دوران هم این توصیهها با مقاومت متعصبین مواجه شده بود.
#کرونا
#فیلم
@Roshanfkrane
🔷 راه «هستی» بر «اندیشه» بسته است یا راه «اندیشه» بر «هستی» بسته است؟
🔶 حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی در آغاز «شاهنامه» پس از یاد خداوند جان و خرد سخن خود را با این بیت به پایان میبرد:
از این پرده برتر سخنگاه نیست
ز هستی مر اندیشه را راه نیست
جدا از اینکه این مصرع آخر را چطور معنا کنیم, بحث از اینکه آیا «خدا» و «هستی» یکی است یا خدا آفرینندۀ «هستی» است یا «هستی» حتی از خدا نیز عامتر و فراگیرتر است، از آن پرسشهای اندیشهسوز در تاریخ فلسفه است که تاکنون جز «سکوت» پاسخ درخوری نیافته است. هایدگر مدعی بود که خدا خود «هست» است و بنابراین او را نمیتوان با «هستی» یکی دانست، او هم یکی از اصناف «هستها»ست، همچون بقیۀ اصناف «هستها»، گرچه در بالاترین مرتبۀ «هستها». با این همه، او «در طلب هستی» هرچه کوشید نتوانست راه به جایی ببرد و دست آخر به این رضایت داد که بگوید همین در «راه بودن» خود کافی است و «بن بست» ما نه از بستگی «هستی» بلکه از بستگی «زبان» و از «انسان بودن» ماست. نتیجه اینکه هایدگر نتوانست جلد دوم «هستی وزمان » را که وعده کرده بود به پایان ببرد و در قرن بیستم به همان چیزی رسید که افلاطون در نامۀ شمارۀ ۷ خود و پلوتینوس یا افلوطین در «نُهگانهها»ی خود و شوپنهاور و ویتگنشتاین در فلسفۀ خود به آن رسیده بودند: پایان فلسفه سکوت است. آن که رسیده باشد میداند که زبان گویای «اسرار» نیست، فقط «راهنما»ست و میتوان به دیگران گفت که از این سو یا آنسو بروید، اگر یافتید میفهمید، اگر نیافتید همچنان «سخن» میگویید: میجویید و میپرسید. هیچ چیز با لذّت و آرامش فهم در سکوتی بدون پرسش برابری نمیکند. دریاهای ژرف خاموشاند و رودهای باریک پُرخُروش.
#فردوسی
#هایدگر
#شوپنهاور
#ویتگنشتاین
#هستی
#فلسفه
سهشنبه ۱۲ فروردین ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔶 حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی در آغاز «شاهنامه» پس از یاد خداوند جان و خرد سخن خود را با این بیت به پایان میبرد:
از این پرده برتر سخنگاه نیست
ز هستی مر اندیشه را راه نیست
جدا از اینکه این مصرع آخر را چطور معنا کنیم, بحث از اینکه آیا «خدا» و «هستی» یکی است یا خدا آفرینندۀ «هستی» است یا «هستی» حتی از خدا نیز عامتر و فراگیرتر است، از آن پرسشهای اندیشهسوز در تاریخ فلسفه است که تاکنون جز «سکوت» پاسخ درخوری نیافته است. هایدگر مدعی بود که خدا خود «هست» است و بنابراین او را نمیتوان با «هستی» یکی دانست، او هم یکی از اصناف «هستها»ست، همچون بقیۀ اصناف «هستها»، گرچه در بالاترین مرتبۀ «هستها». با این همه، او «در طلب هستی» هرچه کوشید نتوانست راه به جایی ببرد و دست آخر به این رضایت داد که بگوید همین در «راه بودن» خود کافی است و «بن بست» ما نه از بستگی «هستی» بلکه از بستگی «زبان» و از «انسان بودن» ماست. نتیجه اینکه هایدگر نتوانست جلد دوم «هستی وزمان » را که وعده کرده بود به پایان ببرد و در قرن بیستم به همان چیزی رسید که افلاطون در نامۀ شمارۀ ۷ خود و پلوتینوس یا افلوطین در «نُهگانهها»ی خود و شوپنهاور و ویتگنشتاین در فلسفۀ خود به آن رسیده بودند: پایان فلسفه سکوت است. آن که رسیده باشد میداند که زبان گویای «اسرار» نیست، فقط «راهنما»ست و میتوان به دیگران گفت که از این سو یا آنسو بروید، اگر یافتید میفهمید، اگر نیافتید همچنان «سخن» میگویید: میجویید و میپرسید. هیچ چیز با لذّت و آرامش فهم در سکوتی بدون پرسش برابری نمیکند. دریاهای ژرف خاموشاند و رودهای باریک پُرخُروش.
#فردوسی
#هایدگر
#شوپنهاور
#ویتگنشتاین
#هستی
#فلسفه
سهشنبه ۱۲ فروردین ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 جاده
🔶 پای پیاده به جادههایی زدن که یک سویشان کوه باشد، یک سویشان دریا، و در هر دو سو بیشهای از درختان و بوتههای خودرو لذتی است که آن را با هیچ چیز در این جهان عوض نمیکنم. چه بسیار به راههایی رفتهام که نه کسی در پشت سرم میآمده است، نه کسی از مقابلم میگذشته است. گهگاه ماشینی میگذشته است و نگاه خیره و کنجکاو سرنشینی که شاید از خود میپرسیده است این رهگذر در این جادۀ کم عبور به کجا میرود؟ ولگردی است یا جهانگردی بیخیال؟ ساکن خوشبخت یکی از این ویلاهاست یا کارگری تهیدست؟ اما من تا شهری یا روستایی را پیاده نگردم لذتی از آن نمیبرم. این روزها که پاهایم عاطل و باطلاند با چشمهایم لذتی را مرور میکنم که زمانی از جادهها بردهام. عمری بود باز جز به دریا و کوه و جنگل نمینگرم. نبود، از آنچه بردهام خشنودم و سپاسگزار.
تاریخ عکس ۱۷ اوت ۲۰۱۸
#سیزده_به_در
#جاده
#لذت_زندگی
سعید ح. کاشانی
چهارشنبه ۱۳ فروردین ۹۹
@fallosafah
🔶 پای پیاده به جادههایی زدن که یک سویشان کوه باشد، یک سویشان دریا، و در هر دو سو بیشهای از درختان و بوتههای خودرو لذتی است که آن را با هیچ چیز در این جهان عوض نمیکنم. چه بسیار به راههایی رفتهام که نه کسی در پشت سرم میآمده است، نه کسی از مقابلم میگذشته است. گهگاه ماشینی میگذشته است و نگاه خیره و کنجکاو سرنشینی که شاید از خود میپرسیده است این رهگذر در این جادۀ کم عبور به کجا میرود؟ ولگردی است یا جهانگردی بیخیال؟ ساکن خوشبخت یکی از این ویلاهاست یا کارگری تهیدست؟ اما من تا شهری یا روستایی را پیاده نگردم لذتی از آن نمیبرم. این روزها که پاهایم عاطل و باطلاند با چشمهایم لذتی را مرور میکنم که زمانی از جادهها بردهام. عمری بود باز جز به دریا و کوه و جنگل نمینگرم. نبود، از آنچه بردهام خشنودم و سپاسگزار.
تاریخ عکس ۱۷ اوت ۲۰۱۸
#سیزده_به_در
#جاده
#لذت_زندگی
سعید ح. کاشانی
چهارشنبه ۱۳ فروردین ۹۹
@fallosafah
🔹 پر سوم
🔶 فردوسی هم ظاهرا طرفدار باز بودن پایان داستان بوده است! اما اگر ما پر سوم را به آتش بکشیم, چه کسی تضمین می کند که آیندگان به این پر بیش از ما نیازمند نباشند؟ گمان می کنم که این پر باید مانند همان قمقمه آبی باشد که هیچ کس ننوشد تا به آخرین نفر برسد. چون همیشه کسی هست که بر من و ما ارجح باشد! اما اگر همه بمیریم, دیگر چه کسی خواهد آمد یا خواهد ماند که ارجح باشد؟
شاید فردوسی می دانست که با به آتش کشیدن پر سوم ما دیگر راهی به سیمرغ نخواهیم داشت. این اخرین پر تنها راه ارتباط ما با اوست. اگر این هم آتش زده شود دیگر راهی به او نخواهیم داشت! شاید عطار بهتر فهمید که به پر سوم نیاز نیست و سیمرغ خود ماییم: سیمرغ خود ماییم اگر با هم باشیم, اگر تا جایی که در توان داریم با هم برویم. وقتی به «خود» رسیدیم می فهمیم که همه چیز «خود»ماییم. هم اول و هم آخر. از اول هم سیمرغ خودمان بودیم. او را در بیرون خودمان می جستیم. برای به خود رسیدن باید از خود به در آمد و خود را طلب کرد. طلب: این است نخستین شهر عشق.
دوستان این فرسته زیر اشتباه است. اصل حکایت را در فرسته بعد بخوانید.
🔻🔻🔻🔻
🔶 فردوسی هم ظاهرا طرفدار باز بودن پایان داستان بوده است! اما اگر ما پر سوم را به آتش بکشیم, چه کسی تضمین می کند که آیندگان به این پر بیش از ما نیازمند نباشند؟ گمان می کنم که این پر باید مانند همان قمقمه آبی باشد که هیچ کس ننوشد تا به آخرین نفر برسد. چون همیشه کسی هست که بر من و ما ارجح باشد! اما اگر همه بمیریم, دیگر چه کسی خواهد آمد یا خواهد ماند که ارجح باشد؟
شاید فردوسی می دانست که با به آتش کشیدن پر سوم ما دیگر راهی به سیمرغ نخواهیم داشت. این اخرین پر تنها راه ارتباط ما با اوست. اگر این هم آتش زده شود دیگر راهی به او نخواهیم داشت! شاید عطار بهتر فهمید که به پر سوم نیاز نیست و سیمرغ خود ماییم: سیمرغ خود ماییم اگر با هم باشیم, اگر تا جایی که در توان داریم با هم برویم. وقتی به «خود» رسیدیم می فهمیم که همه چیز «خود»ماییم. هم اول و هم آخر. از اول هم سیمرغ خودمان بودیم. او را در بیرون خودمان می جستیم. برای به خود رسیدن باید از خود به در آمد و خود را طلب کرد. طلب: این است نخستین شهر عشق.
دوستان این فرسته زیر اشتباه است. اصل حکایت را در فرسته بعد بخوانید.
🔻🔻🔻🔻
Forwarded from روشنفکران (M..N**)
در شاهنامه فردوسی روایت عجیبی وجود دارد.
وقتی زال میخواست از سیمرغ خداحافظی کند ، سیمرغ سه پَر از پَرهای خود را به زال میدهد و میگوید : هر وقت در تنگنا قرار گرفتی پرها را به آتش بکش تا من به یاریات بشتابم.
سالها میگذرد..
رودابه، همسرِ زال، رستم را آبستن میشود و ناتوان از وضعحمل در بستر مرگ می افتد.
زال هراسان اولین پر سیمرغ را به آتش می کشد. سیمرغ به یاری همسر و فرزندش میآید و از مرگ میرهاندشان.
زال در اواخر عمر و قبل از مرگش دو پر دیگر را به رستم می دهد تا در تنگنا آنها را به آتش بکشد...
سالها می گذرد و رستم در جنگ با پهلوانی به نام اسفندیار دچار زخمهای فراوان میشود و مستاصل از شکست او...
رستم پر دوم را به آتش می کشد.
سیمرغ آشکار می گردد.
رستم را درمان می کند و راز شکست اسفندیار را برملا مینماید.
رستم پیروز می شود...
اما راز سر به مُهری که فردوسی قرنهاست آن را پنهان کرده، اینجاست.
فردوسی تکلیف پر سوم را مشخص نکرده .
در هیچ جای شاهنامه نشان و خبری از پر سوم نیست.
سرنوشت پر سوم در پرده معماست.
حتی هنگامی که رستم در هفتخوان، در نبرد دیو سیاه و سپید گرفتار می گردد،
و یا در رزم اول از سهراب شکست می خورد، پر سوم را به آتش نمیکشد.
یا هنگامی که در چاه شغاد نابرادر به تیرهای زهرگون گرفتار میآید، کشته میشود، ولی پر سوم را به آتش نمیکشد.
چه چیز با ارزش تر از جانش که مرگ را میپذیرد، ولی پر سوم را نگاه می دارد؟
چرا؟
رستم پر سوم را به چه کسی سپردهاست؟
پر سوم باید به دست چه کسی برسد؟
و در چه زمانی به آتش کشیدهشود؟
ادبیات اساطیری ایران شعلهگاهِ کنایهها و نشانههای ژرف و رازآلود است.
اشاراتی که خاستگاهش، همان تجسمِ آمال و آرزوهای ساکنان فلات ایران میباشد.
فردوسی با هوشِ تاریخی و جامعهشناسش، پیشبینی روزهای تیرگون میهنش را نمودهبود.
او نیک میدانست گردش گردون بر ایرانیان روزهای همدیسِ حاکمیتِ ضحاک را بازمیآورد؛
چو ضحاک شد بر جهان شهریار
بر او سالیان انجمن شد هزار
نهان گشت آیین فرزانگان
پراگنده شد نام دیوانگان
هنر خوار شد، جادویی ارجمند
نهان راستی، آشکارا گزند
ندانست جز کژی آموختن
جز از کشتن و غارت و سوختن
فردوسی در تعبیری عاشقانه و رازآلود، صبح امیدِ رهاییبخش از تیرهبختی ایرانیان در هر دورهای از این تاریخ را، درصدفی مکتوم قرار داده است.
باور این که هنوز راهی بر سعادتمندی ایرانیان وجود دارد.
تاریخ گواه این مدعاست.
ایران خانهی سیمرغ است و ما نوادگان رستم و زالیم...
سومین پر سیمرغ را به آتش خواهیمکشید، تا سیمرغ خِرد و شادی و سعادتمندی، از پس این ظلام وحشت و تیرهروزی بر فلات ایران لبخند بزند.
ما وارثان پر سوم سیمرغیم.
#هوشنگ_ابتهاج
@Roshanfkrane
وقتی زال میخواست از سیمرغ خداحافظی کند ، سیمرغ سه پَر از پَرهای خود را به زال میدهد و میگوید : هر وقت در تنگنا قرار گرفتی پرها را به آتش بکش تا من به یاریات بشتابم.
سالها میگذرد..
رودابه، همسرِ زال، رستم را آبستن میشود و ناتوان از وضعحمل در بستر مرگ می افتد.
زال هراسان اولین پر سیمرغ را به آتش می کشد. سیمرغ به یاری همسر و فرزندش میآید و از مرگ میرهاندشان.
زال در اواخر عمر و قبل از مرگش دو پر دیگر را به رستم می دهد تا در تنگنا آنها را به آتش بکشد...
سالها می گذرد و رستم در جنگ با پهلوانی به نام اسفندیار دچار زخمهای فراوان میشود و مستاصل از شکست او...
رستم پر دوم را به آتش می کشد.
سیمرغ آشکار می گردد.
رستم را درمان می کند و راز شکست اسفندیار را برملا مینماید.
رستم پیروز می شود...
اما راز سر به مُهری که فردوسی قرنهاست آن را پنهان کرده، اینجاست.
فردوسی تکلیف پر سوم را مشخص نکرده .
در هیچ جای شاهنامه نشان و خبری از پر سوم نیست.
سرنوشت پر سوم در پرده معماست.
حتی هنگامی که رستم در هفتخوان، در نبرد دیو سیاه و سپید گرفتار می گردد،
و یا در رزم اول از سهراب شکست می خورد، پر سوم را به آتش نمیکشد.
یا هنگامی که در چاه شغاد نابرادر به تیرهای زهرگون گرفتار میآید، کشته میشود، ولی پر سوم را به آتش نمیکشد.
چه چیز با ارزش تر از جانش که مرگ را میپذیرد، ولی پر سوم را نگاه می دارد؟
چرا؟
رستم پر سوم را به چه کسی سپردهاست؟
پر سوم باید به دست چه کسی برسد؟
و در چه زمانی به آتش کشیدهشود؟
ادبیات اساطیری ایران شعلهگاهِ کنایهها و نشانههای ژرف و رازآلود است.
اشاراتی که خاستگاهش، همان تجسمِ آمال و آرزوهای ساکنان فلات ایران میباشد.
فردوسی با هوشِ تاریخی و جامعهشناسش، پیشبینی روزهای تیرگون میهنش را نمودهبود.
او نیک میدانست گردش گردون بر ایرانیان روزهای همدیسِ حاکمیتِ ضحاک را بازمیآورد؛
چو ضحاک شد بر جهان شهریار
بر او سالیان انجمن شد هزار
نهان گشت آیین فرزانگان
پراگنده شد نام دیوانگان
هنر خوار شد، جادویی ارجمند
نهان راستی، آشکارا گزند
ندانست جز کژی آموختن
جز از کشتن و غارت و سوختن
فردوسی در تعبیری عاشقانه و رازآلود، صبح امیدِ رهاییبخش از تیرهبختی ایرانیان در هر دورهای از این تاریخ را، درصدفی مکتوم قرار داده است.
باور این که هنوز راهی بر سعادتمندی ایرانیان وجود دارد.
تاریخ گواه این مدعاست.
ایران خانهی سیمرغ است و ما نوادگان رستم و زالیم...
سومین پر سیمرغ را به آتش خواهیمکشید، تا سیمرغ خِرد و شادی و سعادتمندی، از پس این ظلام وحشت و تیرهروزی بر فلات ایران لبخند بزند.
ما وارثان پر سوم سیمرغیم.
#هوشنگ_ابتهاج
@Roshanfkrane
🔷 در دو روز اخیر سه نفر از دوستان متن زیر را برای من فرستادهاند. (مطلب از آقای احمد صدری است. ممنون از داریوش محمدپور عزیز برای خبررسانی).
🔶 «سیمرغ هنگام خداحافظی از زال، سه پَر از پَرهای خود را به زال میدهد و به او می گوید. «هر وقت در تنگنا قرار گرفتی پرها را به آتش بکش تا به یاریات بشتابم». زال اولین پر سیمرغ را در ماجرای تولد رستم از رودابه به آتش میکشد و سیمرغ ظاهر میشود و با یاری او رستم زاده میشود و دو پر دیگر را زال در اواخر عمر به رستم میدهد تا هنگام گرفتاریها به آتش بکشد. رستم پر دوم را هنگامی که در نبرد با اسفندیار زخمهای بسیاری برمیدارد، در آتش میافکند و سیمرغ راز کشتن اسفندیار را به رستم نشان میدهد. اما راز سر به مُهر فردوسی پر سوم است که در هیچ جای شاهنامه خبری از آن نیست، نه در هفتخوان و نبرد رستم با با دیو سیاه و سفید و نه در رزم او با سهراب و نه حتی در هنگام مرگش در چاه نابرادریاش شغاد». نویسنده در پایان مینویسد: فردوسی که با هوش تاریخیاش روزهای تیرهگون میهنش را میدیده، پر سوم را برای ایرانیان به میراث گذاشته است. «ایران خانۀ سیمرغ است وما نوادگان رستم و زالیم. سومین پر سیمرغ را به آتش خواهیم کشید تا سیمرغ خرد و شادی ... بر فلات ایران لبخند بزند. آری ما وارثان پر سیمرغایم (سعید نفری).»
«با تشکر از ارسال این متن آنچه در بضاعت ناچیز اینجانب هست عرض میکنم. هرچند به احساس نویسنده احترام میگذارم اشکالاتی چند در این نوشته میبینم. مهمتر از همه اینکه سیمرغ پر (یک پر نه سه تا*) خود را به زال داده بود نه رستم. زال هم «اواخر عمر»ی نداشته چون او در شاهنامه نمیمیرد و به هر حال هرگز سخنی از دادن پرها به رستم در کلام حکیم طوس نیست. ولی اگر اینطور هم بود قضیه دیو سفید و سهراب در اوایل زندگی رستم بود نه اواخر آن. داستان اهدا کردن پر به دستان (زال) هم این بود که در لحظه جدائی زال دلتنگی میکرد و نمیخواست از سیمرغ جدا شود و به جهان انسانهائی برود که او را طرد کرده بودند و بعید نبود که او را باز هم بیازارند. اینجا سیمرغ به فرزند خود میگوید برو ولی هروقت خواستی پر مرا آتش بزن و من تورا به آشیانه خود باز خواهم گرداند. ظاهراً سخنی از اثر جادوئی این پر در اینجا نیست.
ابا خویشتن بر یکی پر من -- همیشه همی باش در فرّ من
که در زیر پرّت بپروردهام -- ابا بچگانت برآوردهام
گرت هیچ سختی بروی آورند -- گر از نیک و بد گفتگو آورند
برآتش برافکن یکی پرّ من -- ببینی هم اندر زمان فرّ من.
زال در دو نوبت (زادن رستم و شکست رستم از اسفندیار در روز اول نبرد) همان پر را آتش میزند. داستان بیش از این نیست.
خلاصه رستم پر سیمرغی همراه نداشته که از آن استفاده کند. و اگر داشت در خان دیو سفید نیازی به آن نداشت چون با اعتماد به نفس فراوان و قدرت جوانی براحتی او را از میان بر میدارد. در داستان سهراب هم اگر رستم پر سیمرغ داشت دیگر نوشدارو از کیکاووس نمیخواست -- بماند که در هیچ جای دیگر شاهنامه هم از نوشدارو هنری نمیبینیم. از همه مهمتر... پر سیمرغ هرچند اثر جادوئی در بهبود زخمها (رودبه، رخش و رستم) داشته، معجزه نمیکرده. داستان داستانِ از تو حرکت و از سیمرغ برکت بوده. در قضیه زادن رستم و کمک به اسفندیار آن موبد و خود رستم بودند که کارهای مهم را انجام دادند. موبد بود که جراحی کرد. رستم بود که همراه سیمرغ رفت تیر گز را برید و آماده کرد و بسوی دشمن پرتاب کرد.
---
*مساله دادن سه پر به زال در هیچ نسخه شاهنامه چه انتقادی (مسکو و خالقی مطلق) چه چاپ سنگی (امیرکبیر ۱۳۵۰) نیست. اما در افواه بوده. مرحوم انجوی که نقلهای رایج شاهنامه را در «فردوسی نامه: مردم و فردوسی» جمع آوری کرده اند این روایت را آورده اند: «خلاصه سیمرغ زال را وادار کرد که با پدرش سام به شهر برود و چند پر خود را هم کند و به او داد و گفت این پرها را بگیر و برو هروقت که مشکلی سیت پیش اومد یکیش را تش بزن تا من بیام و هر مشکلی داری حلش کنم.» (ص.۶۸) ایضاً در (ص.۷۰)
احمد صدری
🔶 «سیمرغ هنگام خداحافظی از زال، سه پَر از پَرهای خود را به زال میدهد و به او می گوید. «هر وقت در تنگنا قرار گرفتی پرها را به آتش بکش تا به یاریات بشتابم». زال اولین پر سیمرغ را در ماجرای تولد رستم از رودابه به آتش میکشد و سیمرغ ظاهر میشود و با یاری او رستم زاده میشود و دو پر دیگر را زال در اواخر عمر به رستم میدهد تا هنگام گرفتاریها به آتش بکشد. رستم پر دوم را هنگامی که در نبرد با اسفندیار زخمهای بسیاری برمیدارد، در آتش میافکند و سیمرغ راز کشتن اسفندیار را به رستم نشان میدهد. اما راز سر به مُهر فردوسی پر سوم است که در هیچ جای شاهنامه خبری از آن نیست، نه در هفتخوان و نبرد رستم با با دیو سیاه و سفید و نه در رزم او با سهراب و نه حتی در هنگام مرگش در چاه نابرادریاش شغاد». نویسنده در پایان مینویسد: فردوسی که با هوش تاریخیاش روزهای تیرهگون میهنش را میدیده، پر سوم را برای ایرانیان به میراث گذاشته است. «ایران خانۀ سیمرغ است وما نوادگان رستم و زالیم. سومین پر سیمرغ را به آتش خواهیم کشید تا سیمرغ خرد و شادی ... بر فلات ایران لبخند بزند. آری ما وارثان پر سیمرغایم (سعید نفری).»
«با تشکر از ارسال این متن آنچه در بضاعت ناچیز اینجانب هست عرض میکنم. هرچند به احساس نویسنده احترام میگذارم اشکالاتی چند در این نوشته میبینم. مهمتر از همه اینکه سیمرغ پر (یک پر نه سه تا*) خود را به زال داده بود نه رستم. زال هم «اواخر عمر»ی نداشته چون او در شاهنامه نمیمیرد و به هر حال هرگز سخنی از دادن پرها به رستم در کلام حکیم طوس نیست. ولی اگر اینطور هم بود قضیه دیو سفید و سهراب در اوایل زندگی رستم بود نه اواخر آن. داستان اهدا کردن پر به دستان (زال) هم این بود که در لحظه جدائی زال دلتنگی میکرد و نمیخواست از سیمرغ جدا شود و به جهان انسانهائی برود که او را طرد کرده بودند و بعید نبود که او را باز هم بیازارند. اینجا سیمرغ به فرزند خود میگوید برو ولی هروقت خواستی پر مرا آتش بزن و من تورا به آشیانه خود باز خواهم گرداند. ظاهراً سخنی از اثر جادوئی این پر در اینجا نیست.
ابا خویشتن بر یکی پر من -- همیشه همی باش در فرّ من
که در زیر پرّت بپروردهام -- ابا بچگانت برآوردهام
گرت هیچ سختی بروی آورند -- گر از نیک و بد گفتگو آورند
برآتش برافکن یکی پرّ من -- ببینی هم اندر زمان فرّ من.
زال در دو نوبت (زادن رستم و شکست رستم از اسفندیار در روز اول نبرد) همان پر را آتش میزند. داستان بیش از این نیست.
خلاصه رستم پر سیمرغی همراه نداشته که از آن استفاده کند. و اگر داشت در خان دیو سفید نیازی به آن نداشت چون با اعتماد به نفس فراوان و قدرت جوانی براحتی او را از میان بر میدارد. در داستان سهراب هم اگر رستم پر سیمرغ داشت دیگر نوشدارو از کیکاووس نمیخواست -- بماند که در هیچ جای دیگر شاهنامه هم از نوشدارو هنری نمیبینیم. از همه مهمتر... پر سیمرغ هرچند اثر جادوئی در بهبود زخمها (رودبه، رخش و رستم) داشته، معجزه نمیکرده. داستان داستانِ از تو حرکت و از سیمرغ برکت بوده. در قضیه زادن رستم و کمک به اسفندیار آن موبد و خود رستم بودند که کارهای مهم را انجام دادند. موبد بود که جراحی کرد. رستم بود که همراه سیمرغ رفت تیر گز را برید و آماده کرد و بسوی دشمن پرتاب کرد.
---
*مساله دادن سه پر به زال در هیچ نسخه شاهنامه چه انتقادی (مسکو و خالقی مطلق) چه چاپ سنگی (امیرکبیر ۱۳۵۰) نیست. اما در افواه بوده. مرحوم انجوی که نقلهای رایج شاهنامه را در «فردوسی نامه: مردم و فردوسی» جمع آوری کرده اند این روایت را آورده اند: «خلاصه سیمرغ زال را وادار کرد که با پدرش سام به شهر برود و چند پر خود را هم کند و به او داد و گفت این پرها را بگیر و برو هروقت که مشکلی سیت پیش اومد یکیش را تش بزن تا من بیام و هر مشکلی داری حلش کنم.» (ص.۶۸) ایضاً در (ص.۷۰)
احمد صدری
🔷 روزهای بهشت
🔶 آیا هیچ کسی تصورش را می کرد که روزی فرا برسد که حتی به نزدیک ترین شهر همسایه اش نتواند برود, تا چه رسد به کشوری آن سوی مرز؟ جهان هرگز این قدر کوچک و بسته نبوده است که امروز بوده است. امروز تنها یک راه بر همگان گشوده است: آسمان. امروز جز ملکوت اعلی یا اسفل السافلین راهی برای رفتن نیست که هردو هم ظاهرا آن بالاست. اما عجیب است که هیچ کس حتی داوطلب رفتن به ملکوت اعلی نیز نیست! آسمان تنها جایی است که برای ما مانده است. زمین را فراموش کن!
#آسمان
#زمین
#کرونا
شنبه ۱۶ فروردین ۹۹
سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔶 آیا هیچ کسی تصورش را می کرد که روزی فرا برسد که حتی به نزدیک ترین شهر همسایه اش نتواند برود, تا چه رسد به کشوری آن سوی مرز؟ جهان هرگز این قدر کوچک و بسته نبوده است که امروز بوده است. امروز تنها یک راه بر همگان گشوده است: آسمان. امروز جز ملکوت اعلی یا اسفل السافلین راهی برای رفتن نیست که هردو هم ظاهرا آن بالاست. اما عجیب است که هیچ کس حتی داوطلب رفتن به ملکوت اعلی نیز نیست! آسمان تنها جایی است که برای ما مانده است. زمین را فراموش کن!
#آسمان
#زمین
#کرونا
شنبه ۱۶ فروردین ۹۹
سعید ح. کاشانی
@fallosafah






