Forwarded from 2015
خائنانهترین خیانتها آنهایی هستند که وقتی یک جلیقه نجات در کمدت آویزان است، به خودت دروغ میگویی که احتمالاً اندازهی کسی که دارد غرق میشود نیست. اینجوری است که نزول میکنیم و همینطور که به قعر میرویم، تقصیر همهی مشکلات دنیا را میاندازیم گردن استعمار و کاپیتالیسم و شرکتهای چند ملیتی و سفید پوست احمق و امریکا، ولی لازم نیست برای تقصیر اسم خاص درست کرد.
نفع شخصی: ریشهی سقوط ما همین است.
جز از کل
#استیو_تولتز
نفع شخصی: ریشهی سقوط ما همین است.
جز از کل
#استیو_تولتز
⚫️ درگذشت استاد آزاده, جوینده دانایی, فریبرز رئیس دانا، را به همه آزادگان و کوشندگان راه آزادی و عدالت تسلیت می گویم. یادش ماندگار و روانش شاد باد.
م. سعید ح. کاشانی
۲۶ اسفند ۹۸
@fallosafah
م. سعید ح. کاشانی
۲۶ اسفند ۹۸
@fallosafah
🔷 لذت های کوچک زندگی
🔶 در زندگی چیزهایی هست که در مواقع عادی هیچ به حساب نمی آید, همچون نشستن در کافه ای یا خوردن صبحانه و ناهار یا شامی در جای باصفایی, با کمی زیبایی در تزیین یا ظروف یا محیط. یا رفتن به سینمایی یا قدم زدن در جایی شلوغ و پر ازدحام از زیبارویان و زیباپوشان. اما وقتی همین چیزهای کوچک از آدم گرفته می شود آدم می فهمد تمام فیلم ها و کتاب ها و موسیقی های دنیا هم نمی تواند به آدم لذت دهد و حوصله آدم سر می رود مثل چی! زندگی را به عربی عیش گفته اند. و از جمله معانی آن است شادی و خوراک و لذت. دوست دارم صبح که پا شدم صبحانه ای مثل این بگذارند رو به رویم!
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی*
کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
* درس اخلاق یا توصیه بهداشتی: «مستی» را از آب انگور نخواهید. چیزهای مستی آور غیرالکلی و غیرمخدر و بهداشتی و حلال هم البته هست. به قول شاعری دیگر: ما را مستی دهد گل رخسارا, بهار آغوش تو!
@fallosafah
🔶 در زندگی چیزهایی هست که در مواقع عادی هیچ به حساب نمی آید, همچون نشستن در کافه ای یا خوردن صبحانه و ناهار یا شامی در جای باصفایی, با کمی زیبایی در تزیین یا ظروف یا محیط. یا رفتن به سینمایی یا قدم زدن در جایی شلوغ و پر ازدحام از زیبارویان و زیباپوشان. اما وقتی همین چیزهای کوچک از آدم گرفته می شود آدم می فهمد تمام فیلم ها و کتاب ها و موسیقی های دنیا هم نمی تواند به آدم لذت دهد و حوصله آدم سر می رود مثل چی! زندگی را به عربی عیش گفته اند. و از جمله معانی آن است شادی و خوراک و لذت. دوست دارم صبح که پا شدم صبحانه ای مثل این بگذارند رو به رویم!
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی*
کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
* درس اخلاق یا توصیه بهداشتی: «مستی» را از آب انگور نخواهید. چیزهای مستی آور غیرالکلی و غیرمخدر و بهداشتی و حلال هم البته هست. به قول شاعری دیگر: ما را مستی دهد گل رخسارا, بهار آغوش تو!
@fallosafah
نوروزتان پیروز
نیاکان ما آیین و راهی نیکو در بزرگداشت جهان هستی و نوشدن پیوسته آن آفریدند تا به ما یادآوری کنند که بنیاد جهان بر دگر شدن استوار است و هیچ چیز پایدار نمی ماند مگر خود همین بودن و شدن و بودن بدون شدن نیست و شدن بدون بودن. زمستان می رود و بهار می آید و بیداد می رود و داد در می رسد. بیداد اژی دهاک تازی هرقدر هم دراز باشد, روزی به پایان می رسد. به امید آن روز که این اژدهای تازی در زیر خاک مدفون شود و ما را درسی شود که دیگر به معرکه گیران مار فروش ایمان نیاوریم و تازیان را بر تخت ننشانیم. نو شدن سرنوشت ماست, نه هر سال که هر دم. روز و روزگارتان نو باد و به دور از هرچه کهنه و ژنده و فرتوت و سست است. پایدار و استوار باد هر چه نیک است.
سعید ح. کاشانی
جمعه ۱ فروردین ۹۹
@fallosafah
نیاکان ما آیین و راهی نیکو در بزرگداشت جهان هستی و نوشدن پیوسته آن آفریدند تا به ما یادآوری کنند که بنیاد جهان بر دگر شدن استوار است و هیچ چیز پایدار نمی ماند مگر خود همین بودن و شدن و بودن بدون شدن نیست و شدن بدون بودن. زمستان می رود و بهار می آید و بیداد می رود و داد در می رسد. بیداد اژی دهاک تازی هرقدر هم دراز باشد, روزی به پایان می رسد. به امید آن روز که این اژدهای تازی در زیر خاک مدفون شود و ما را درسی شود که دیگر به معرکه گیران مار فروش ایمان نیاوریم و تازیان را بر تخت ننشانیم. نو شدن سرنوشت ماست, نه هر سال که هر دم. روز و روزگارتان نو باد و به دور از هرچه کهنه و ژنده و فرتوت و سست است. پایدار و استوار باد هر چه نیک است.
سعید ح. کاشانی
جمعه ۱ فروردین ۹۹
@fallosafah
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نوروزتان پیروز
نیاکان ما آیین و راهی نیکو در بزرگداشت جهان هستی و نوشدن پیوسته آن آفریدند تا به ما یادآوری کنند که بنیاد جهان بر دگر شدن استوار است و هیچ چیز پایدار نمی ماند مگر خود همین بودن و شدن و بودن بدون شدن نیست و شدن بدون بودن. زمستان می رود و بهار می آید و بیداد می رود و داد در می رسد. بیداد اژی دهاک تازی هرقدر هم دراز باشد, روزی به پایان می رسد. به امید آن روز که این اژدهای تازی در زیر خاک مدفون شود و ما را درسی شود که دیگر به معرکه گیران مار فروش ایمان نیاوریم و تازیان را بر تخت ننشانیم. نو شدن سرنوشت ماست, نه هر سال که هر دم. روز و روزگارتان نو باد و به دور از هرچه کهنه و ژنده و فرتوت و سست است. پایدار و استوار باد هر چه نیک است.
سعید ح. کاشانی
جمعه ۱ فروردین ۹۹
@fallosafah
نیاکان ما آیین و راهی نیکو در بزرگداشت جهان هستی و نوشدن پیوسته آن آفریدند تا به ما یادآوری کنند که بنیاد جهان بر دگر شدن استوار است و هیچ چیز پایدار نمی ماند مگر خود همین بودن و شدن و بودن بدون شدن نیست و شدن بدون بودن. زمستان می رود و بهار می آید و بیداد می رود و داد در می رسد. بیداد اژی دهاک تازی هرقدر هم دراز باشد, روزی به پایان می رسد. به امید آن روز که این اژدهای تازی در زیر خاک مدفون شود و ما را درسی شود که دیگر به معرکه گیران مار فروش ایمان نیاوریم و تازیان را بر تخت ننشانیم. نو شدن سرنوشت ماست, نه هر سال که هر دم. روز و روزگارتان نو باد و به دور از هرچه کهنه و ژنده و فرتوت و سست است. پایدار و استوار باد هر چه نیک است.
سعید ح. کاشانی
جمعه ۱ فروردین ۹۹
@fallosafah
Forwarded from Article reader|Статей читалка
Telegraph
بهار: زندگی در بازگشتی جاودانه – فَلُّ سَفَه
ای انسان، هشدار!نیمشب ژرف چه میگوید؟«خفته بودم، خفته بودم —«از خواب برخاستهام:«جهان ژرف است؛«و ژرفتر از آن که روز تصور کرده است«رنج آن ژرف است«لذت — ژرفتر از محنت«رنج میگوید: گم شو!«اما هرلذتی جاودانگی میخواهد —«جاودانگی ژرف ژرف را!نیچه در زمانی که «آب…
ای انسان، هشدار!
نيمشب ژرف چه میگويد؟
«خفته بودم، خفته بودم —
«از خواب برخاستهام:
«جهان ژرف است؛
«و ژرفتر از آن که روز تصور کرده است
«رنج آن ژرف است
«لذت — ژرفتر از محنت
«رنج میگويد: گم شو!
«اما هرلذتی جاودانگی میخواهد —
«جاودانگی ژرف ژرف را!
نيچه
🔷 بهار: زندگی در بازگشتی جاودانه
🔶 در زمانی که «آب بی فلسفه میخوردم»، «نوروز» چه زيبا بود، چه شيرين بود. اما هرچه از کودکی فاصله گرفتم و به جوانی نزديکتر شدم «نوروز»ها کمرنگتر و کمرنگتر شد، تا اينکه رفته رفته محو شد. شايد برای «کودک» است که همه چيز زيباست، شاد است و پرخاطره، جهانی است پر از بازيهای بیپايان. به هر حال، امروز برای من عادت شده است که هرچيز «زيبا» و «شاد» را در «آن سالها» بيابم. و بر هرچه در «اين سالها» چشم ببندم. بادا که باز «کودک» شويم، ما کودکانی که هيچگاه جوان نبوديم و ناگهان به پيری رسيديم. «ما» اکنون «پير»ترين ملت جهان هستيم. صد سال به سالهايی روشنتر و بهتر از «اين سالها»!
يکی از دستاوردهای جهان نو «مفهومی ساختن» چيزهايی بوده است که شايد هيچ گاه برای گذشتگان مفهومی نداشته است و تنها حقيقتی بوده است که زندگی بدون آن ممکن نمیبوده است. بسياری از جشنها و آيينهايی که از قديم مانده است از همين گونه است. اين جشنها در بادی نظر بهانههای سادهای هستند برای شادی، بهانههايی که شايد بتوان هميشه در زندگی جايی برای آنها پيدا کرد. اما واقعيت اين است که اين جشنها در پشت سر خود مابعدالطبيعهای نيز دارند و با وجود تمام تغيير و تحولاتی که در طول تاريخ، با فرو ريختن نظامهای اجتماعی و سياسی و تغيير ايدئولوژيها و آمدن اديان و پيدا شدن مذاهب رخ داده است، هنوز نيز کم و بيش اين مابعدالطبيعه را در پشت سر خود دارند، چه ما به آن توجه کنيم و چه توجهی نکنيم. يکی از دستاوردهای جهان نو همين برگرداندن توجه ما به سوی آنهاست.
جهان نو بهطور متناقضنمايی به بازشناسی سنتها و احيای آنها کمک کرده است و حال آنکه در وهلۀ نخست شعار خود را نابودی هرچه کهنه و نامعقول يا خرافی اعلام کرده بود. اما آيا اين عجيب است؟ جهان نو مسلماً ديگر نمیتواند «نامعقول» را بپذيرد، اما آيا هرچيز «نامعقولی» همواره نيز نامعقول خواهد ماند؟ رشد فلسفه و علوم انسانی در اين دو سدۀ اخير بهويژه نشان داده است که چگونه میتوان معقوليتها را بازيافت. اما قبل از پرداختن به «معقوليت» نوروز در اسطورهشناسی جديد بهتر است به يکی از کاشفان جديد «بازگشت جاودان» اشاره کنيم: نيچه.
نيچه در سال ۱۸۸۲ نخستين بار انديشۀ «مرگ خدا» را در دانش طربناک بيان کرد. اما نتايج اين انديشه برای او چنان گران بود که از آن میهراسيد. برای بيان چنين انديشهای بايد ديوانه میبود و بس. و او اين سخن را از زبان ديوانهای گفت. اما او، يک سال بعد، پيامبر خود زرتشت را از غار کوهستانیاش به شهرها فراخواند تا تعليم تازهای برای انسانها بياورد و هشداری را که ديوانهای داده بود به بشارتی تبديل کند و حکمت زندگانی جديد را بازگويد: زندگی بدون خدا چگونه ممکن است! نيچه در سال ۱۸۸۳ نگارش بخشهای اول و دوم چنين گفت زرتشت را آغاز میکند و نخستين آموزۀ زرتشت خود را در آن بيان میکند: «ابرانسان»، انديشهای معماوار که آن را «مغاکيترين انديشه»ی خود مینامد، و آگاه از اينکه روزی «ابرانسان» او را «شيطان» خواهند ناميد. نگارش بخشهای سوم و چهارم در سالهای ۱۸۸۴ و ۱۸۸۵ انجام میگيرد. نيچه در هنگام نگارش بخش سوم دومين انديشۀ مغاکی خود را نيز میيابد: «بازگشت جاودان همان». او برای نمايش اين دو انديشه از جانوران خود نيز ياری میگيرد: عقاب و مار. عقاب، مغرورترين جانور در زير آفتاب، و مار، زيرکترين جانور در زير آفتاب، دو استعاره برای «ابرانسان» و «بازگشت جاودان همان» نيز هستند. مار در حالتی که چنبره میزند و دم خود را به دهان میگيرد «زمانی» را به ما نشان میدهد که همچون استوانههای ساعت شنی يا عقربههای ساعت در ۱۲ شماره خود را کامل میکنند و بازمیگردند. نيچه از يافتن انديشۀ «بازگشتن جاودان همان» چنان به وجد آمد که به گريه افتاد. او خوب میدانست که بدون «جاودانگی» هر درکی از معنا برای زندگی انسان نابود خواهد شد، و وقتی که خدايی نباشد، معنايی از جاودانگی نيز وجود ندارد. «جاودانگی»، اگر همان چيزی باشد که به روايت اديان ابراهيمی مار بهشت عدن آدم و همسرش را به سودای آن از «جاودانگی» بیزمان بيرون کشيد و به «زمان» تاريخی گرفتار کرد، در روايت نيچه از «جاودانگی»، جز «بازگشت جاودانۀ همان» نيست و اين «زمانی» است که قبلاً بوده است. معمای زمان را نيچه با «دوری بودن» آن حل میکند و آن را حلقهای میبيند که دائماً خود را تکرار میکند. اما کيست که آرزومند «تکرار» باشد؟ حلقهای که خواستاران زناشويی به دست میکنند، «نمودگار» همين ميل به تکرار است. فرزندانی که
نيمشب ژرف چه میگويد؟
«خفته بودم، خفته بودم —
«از خواب برخاستهام:
«جهان ژرف است؛
«و ژرفتر از آن که روز تصور کرده است
«رنج آن ژرف است
«لذت — ژرفتر از محنت
«رنج میگويد: گم شو!
«اما هرلذتی جاودانگی میخواهد —
«جاودانگی ژرف ژرف را!
نيچه
🔷 بهار: زندگی در بازگشتی جاودانه
🔶 در زمانی که «آب بی فلسفه میخوردم»، «نوروز» چه زيبا بود، چه شيرين بود. اما هرچه از کودکی فاصله گرفتم و به جوانی نزديکتر شدم «نوروز»ها کمرنگتر و کمرنگتر شد، تا اينکه رفته رفته محو شد. شايد برای «کودک» است که همه چيز زيباست، شاد است و پرخاطره، جهانی است پر از بازيهای بیپايان. به هر حال، امروز برای من عادت شده است که هرچيز «زيبا» و «شاد» را در «آن سالها» بيابم. و بر هرچه در «اين سالها» چشم ببندم. بادا که باز «کودک» شويم، ما کودکانی که هيچگاه جوان نبوديم و ناگهان به پيری رسيديم. «ما» اکنون «پير»ترين ملت جهان هستيم. صد سال به سالهايی روشنتر و بهتر از «اين سالها»!
يکی از دستاوردهای جهان نو «مفهومی ساختن» چيزهايی بوده است که شايد هيچ گاه برای گذشتگان مفهومی نداشته است و تنها حقيقتی بوده است که زندگی بدون آن ممکن نمیبوده است. بسياری از جشنها و آيينهايی که از قديم مانده است از همين گونه است. اين جشنها در بادی نظر بهانههای سادهای هستند برای شادی، بهانههايی که شايد بتوان هميشه در زندگی جايی برای آنها پيدا کرد. اما واقعيت اين است که اين جشنها در پشت سر خود مابعدالطبيعهای نيز دارند و با وجود تمام تغيير و تحولاتی که در طول تاريخ، با فرو ريختن نظامهای اجتماعی و سياسی و تغيير ايدئولوژيها و آمدن اديان و پيدا شدن مذاهب رخ داده است، هنوز نيز کم و بيش اين مابعدالطبيعه را در پشت سر خود دارند، چه ما به آن توجه کنيم و چه توجهی نکنيم. يکی از دستاوردهای جهان نو همين برگرداندن توجه ما به سوی آنهاست.
جهان نو بهطور متناقضنمايی به بازشناسی سنتها و احيای آنها کمک کرده است و حال آنکه در وهلۀ نخست شعار خود را نابودی هرچه کهنه و نامعقول يا خرافی اعلام کرده بود. اما آيا اين عجيب است؟ جهان نو مسلماً ديگر نمیتواند «نامعقول» را بپذيرد، اما آيا هرچيز «نامعقولی» همواره نيز نامعقول خواهد ماند؟ رشد فلسفه و علوم انسانی در اين دو سدۀ اخير بهويژه نشان داده است که چگونه میتوان معقوليتها را بازيافت. اما قبل از پرداختن به «معقوليت» نوروز در اسطورهشناسی جديد بهتر است به يکی از کاشفان جديد «بازگشت جاودان» اشاره کنيم: نيچه.
نيچه در سال ۱۸۸۲ نخستين بار انديشۀ «مرگ خدا» را در دانش طربناک بيان کرد. اما نتايج اين انديشه برای او چنان گران بود که از آن میهراسيد. برای بيان چنين انديشهای بايد ديوانه میبود و بس. و او اين سخن را از زبان ديوانهای گفت. اما او، يک سال بعد، پيامبر خود زرتشت را از غار کوهستانیاش به شهرها فراخواند تا تعليم تازهای برای انسانها بياورد و هشداری را که ديوانهای داده بود به بشارتی تبديل کند و حکمت زندگانی جديد را بازگويد: زندگی بدون خدا چگونه ممکن است! نيچه در سال ۱۸۸۳ نگارش بخشهای اول و دوم چنين گفت زرتشت را آغاز میکند و نخستين آموزۀ زرتشت خود را در آن بيان میکند: «ابرانسان»، انديشهای معماوار که آن را «مغاکيترين انديشه»ی خود مینامد، و آگاه از اينکه روزی «ابرانسان» او را «شيطان» خواهند ناميد. نگارش بخشهای سوم و چهارم در سالهای ۱۸۸۴ و ۱۸۸۵ انجام میگيرد. نيچه در هنگام نگارش بخش سوم دومين انديشۀ مغاکی خود را نيز میيابد: «بازگشت جاودان همان». او برای نمايش اين دو انديشه از جانوران خود نيز ياری میگيرد: عقاب و مار. عقاب، مغرورترين جانور در زير آفتاب، و مار، زيرکترين جانور در زير آفتاب، دو استعاره برای «ابرانسان» و «بازگشت جاودان همان» نيز هستند. مار در حالتی که چنبره میزند و دم خود را به دهان میگيرد «زمانی» را به ما نشان میدهد که همچون استوانههای ساعت شنی يا عقربههای ساعت در ۱۲ شماره خود را کامل میکنند و بازمیگردند. نيچه از يافتن انديشۀ «بازگشتن جاودان همان» چنان به وجد آمد که به گريه افتاد. او خوب میدانست که بدون «جاودانگی» هر درکی از معنا برای زندگی انسان نابود خواهد شد، و وقتی که خدايی نباشد، معنايی از جاودانگی نيز وجود ندارد. «جاودانگی»، اگر همان چيزی باشد که به روايت اديان ابراهيمی مار بهشت عدن آدم و همسرش را به سودای آن از «جاودانگی» بیزمان بيرون کشيد و به «زمان» تاريخی گرفتار کرد، در روايت نيچه از «جاودانگی»، جز «بازگشت جاودانۀ همان» نيست و اين «زمانی» است که قبلاً بوده است. معمای زمان را نيچه با «دوری بودن» آن حل میکند و آن را حلقهای میبيند که دائماً خود را تکرار میکند. اما کيست که آرزومند «تکرار» باشد؟ حلقهای که خواستاران زناشويی به دست میکنند، «نمودگار» همين ميل به تکرار است. فرزندانی که
به دنيا میآيند همان رنجها و لذتهايی را در زندگی میبرند که والدينشان داشتهاند و بدين سان زندگی همواره به تکرار میرسد. اما اگر اکثر انسانها از حکمت اين حلقهها و زادنها بیخبرند و فقط به حکم غريزه به تکرار زندگی گردن مینهند، اما در دل رؤيای جاودانگی در سرای ديگر را میپرورند، «ابرانسان» نيچه کسی است که اين تکرار را به رسميت میشناسد و جز اين «تکرار» چيزی نمیبيند و چيزی نمیخواهد. «تکرار» او گردن گذاشتن به همين انديشه است که زندگی جز اين نيست: لذت و رنجی که هربار بازمیگردد. بدين سان است که شادی و رنج به هم زنجير میشوند و با هر «بازگشت» همه چيز بازمیگردد.
تأويل و تفسير انديشههای مغاکی نيچه تا امروز همچنان معماوار مانده است. الگوهای متفاوتی برای دست يافتن به معنای «بازگشت جاودان همان» سرمشق قرار گرفته است، برخی جديد و برخی قديم. از انديشۀ هراکليتوس و رواقيان گرفته تا «اصل بقای انرژی» در نظريۀ «ترمو ديناميک» و استعاره و معمايی شاعرانه انگاشتن آنها. من در اينجا درصدد نيستم که کاری در اين خصوص انجام دهم. اما فقط در عجبم که چرا نيچه از «حلقۀ نامزدی» و ازدواج و فرزند ياد میکند، اما يادی از «بهار» و «نوروز» نمیکند! شايد برای اينکه اين انديشهها اسطورهایتر از آن هستند که برای او معنايی داشته باشند. او معنايی تازه میخواهد.
اگر نيچه آموزههای خود را طوری بيان میکند که جانشينی برای مابعدالطبيعۀ رو به مرگ افلاطونی، مسيحيت، باشد، در عوض اسطورهشناسی قرن بيستمی در اسطورهها کاوش میکند تا «معقوليت» نهفته در آنها را آشکار کند. «معقوليتی» که از انديشۀ انسان بدوی و نگرش او دربارۀ زمان و تاريخ و زندگی و حقيقت پرده برمیگيرد. اين اسطورهشناس ميرچا الياده است.
الياده کتاب مشهور خود اسطورۀ بازگشت جاودانه: مقدمهای بر فلسفهای از تاريخ (انتشارات نيما، تبريز، چ ۱، ۱۳۶۵) را در پايان نيمۀ اول قرن بيستم به زبان فرانسه منتشر میکند. با اين کتاب تحولی در اسطورهشناسی آغاز میشود و «معقوليت» اسطورهها، چيزی که از ارسطو تا جنبش روشنگری همواره مغفول مانده و حتی انکار شده بود، به زبانی تازه آشکار میشود. «زمان» مهمترين دلمشغولی فلسفۀ جديد، از نيوتن و برگسون تا نيچه و هايدگر و آينشتاين، بوده است. و اسطورهها در طی تاريخ بشر همواره مقاومتی در برابر زمان بودهاند. به گفتۀ مترجم فارسی کتاب او، دکتر بهمن سرکاراتی، «الياده در جستجوی چارههايی است برای برانداختن زمان، زيرا معتقد است که انسان در گذشته میتوانست زمان را براندازد و يا حداقل به حالت تعليق درآورد.... [از نظر الياده] انسان مذهبی در جوامع باستانی به دونوع زمان معتقد بوده است: يکی زمان عادی، ملموس و تاريخی که چون روزگار گذران بر حيات ناسوتی بشر در جهان سپنجی ساری است و به صورت استمراری برگشتناپذير، همراه خود تلاشی و زوال میآورد و همه چيز را به نابودی میکشد و به قول هايدگر "زمان مرگ" است؛ و ديگری زمان مقدس، زمان اساطيری که پايا و کاستیناپذير است، آن لحظۀ شگفتانگيز "بدايت"ها که نمونههای ازلی، کردارهای بغانه و بالاتر از همه، فعل الهی خلقت ضمن آن به وقوع پيوسته است. زمان مقدس، برخلاف زمان ناسوتی، برگشتناپذير نيست، بلکه حرکت دوری دارد و تا بینهايت در حال نو شدن و تکرار است، نه تغيير پيدا میکند، نه پايان میپذيرد .... لحظهای است جاودانه که در زندگی انسان باستانی مصادف بوده با ايام خجستۀ جشنها و هنگام برگزاری آيينها. زمان عادی و ناسوتی با گذشت خود همۀ مظاهر حيات را فرتوت و فرسوده میکند و سرانجام به سوی مرگ میبرد، همۀ رويدادهای ناگوار — مصايب و نوايب روزگار که در جريان آن اتفاق میافتد — خاطرۀ آنها يکجا در ذهن جمعی مردم تاريخ را تشکيل میدهد، تاريخی که به نوبۀ خود جان بشر را از هراس و تشويش میآکند؛ لذا مرد باستانی از زمان تاريخی روگردان است، تا میتواند در برابرش میايستد و با تقليد از نمونههای ازلی در زندگی روزانهاش و نيز با برگزاری آيينهای خاص در لحظههای معين سال، به طور ادواری به واژگونی زمان ناسوتی و امحای تاريخ پرداخته، زمان مقدس را احيا میکند و دوباره به زمان حال و اکنون فرامیکشد. و اين چنين با بازآفرينی زمان، زندگی خود و گيتی را نيز نوآيين میکند» (مقدمۀ مترجم).
الياده فصل دوم کتاب خود را به «بازآفرينی زمان» اختصاص داده و در آنجا دربارۀ «سال، نوروز، بندهشن (تکوين جهان)، دورانمندی آفرينش، بازآفرينی مداوم زمان» (ص ۱۳۱–۸۱) سخن میگويد. برخی از گفتههای او که بهويژه به نوروز مربوط میشود از اين قرار است:
در بيشتر جوامع بدوی «سال نو» معادل است با برداشتن تحريم از محصول جديد که بدين ترتيب برای همۀ جماعت خوردنی و بیگزند اعلام میشود. بنابراين در جاهايی که چندين نوع از غلات يا ميوهها کشت میشود، و فصل برداشت هريک متفاوت است، با چندين جشن «نوروز» رو به رو
تأويل و تفسير انديشههای مغاکی نيچه تا امروز همچنان معماوار مانده است. الگوهای متفاوتی برای دست يافتن به معنای «بازگشت جاودان همان» سرمشق قرار گرفته است، برخی جديد و برخی قديم. از انديشۀ هراکليتوس و رواقيان گرفته تا «اصل بقای انرژی» در نظريۀ «ترمو ديناميک» و استعاره و معمايی شاعرانه انگاشتن آنها. من در اينجا درصدد نيستم که کاری در اين خصوص انجام دهم. اما فقط در عجبم که چرا نيچه از «حلقۀ نامزدی» و ازدواج و فرزند ياد میکند، اما يادی از «بهار» و «نوروز» نمیکند! شايد برای اينکه اين انديشهها اسطورهایتر از آن هستند که برای او معنايی داشته باشند. او معنايی تازه میخواهد.
اگر نيچه آموزههای خود را طوری بيان میکند که جانشينی برای مابعدالطبيعۀ رو به مرگ افلاطونی، مسيحيت، باشد، در عوض اسطورهشناسی قرن بيستمی در اسطورهها کاوش میکند تا «معقوليت» نهفته در آنها را آشکار کند. «معقوليتی» که از انديشۀ انسان بدوی و نگرش او دربارۀ زمان و تاريخ و زندگی و حقيقت پرده برمیگيرد. اين اسطورهشناس ميرچا الياده است.
الياده کتاب مشهور خود اسطورۀ بازگشت جاودانه: مقدمهای بر فلسفهای از تاريخ (انتشارات نيما، تبريز، چ ۱، ۱۳۶۵) را در پايان نيمۀ اول قرن بيستم به زبان فرانسه منتشر میکند. با اين کتاب تحولی در اسطورهشناسی آغاز میشود و «معقوليت» اسطورهها، چيزی که از ارسطو تا جنبش روشنگری همواره مغفول مانده و حتی انکار شده بود، به زبانی تازه آشکار میشود. «زمان» مهمترين دلمشغولی فلسفۀ جديد، از نيوتن و برگسون تا نيچه و هايدگر و آينشتاين، بوده است. و اسطورهها در طی تاريخ بشر همواره مقاومتی در برابر زمان بودهاند. به گفتۀ مترجم فارسی کتاب او، دکتر بهمن سرکاراتی، «الياده در جستجوی چارههايی است برای برانداختن زمان، زيرا معتقد است که انسان در گذشته میتوانست زمان را براندازد و يا حداقل به حالت تعليق درآورد.... [از نظر الياده] انسان مذهبی در جوامع باستانی به دونوع زمان معتقد بوده است: يکی زمان عادی، ملموس و تاريخی که چون روزگار گذران بر حيات ناسوتی بشر در جهان سپنجی ساری است و به صورت استمراری برگشتناپذير، همراه خود تلاشی و زوال میآورد و همه چيز را به نابودی میکشد و به قول هايدگر "زمان مرگ" است؛ و ديگری زمان مقدس، زمان اساطيری که پايا و کاستیناپذير است، آن لحظۀ شگفتانگيز "بدايت"ها که نمونههای ازلی، کردارهای بغانه و بالاتر از همه، فعل الهی خلقت ضمن آن به وقوع پيوسته است. زمان مقدس، برخلاف زمان ناسوتی، برگشتناپذير نيست، بلکه حرکت دوری دارد و تا بینهايت در حال نو شدن و تکرار است، نه تغيير پيدا میکند، نه پايان میپذيرد .... لحظهای است جاودانه که در زندگی انسان باستانی مصادف بوده با ايام خجستۀ جشنها و هنگام برگزاری آيينها. زمان عادی و ناسوتی با گذشت خود همۀ مظاهر حيات را فرتوت و فرسوده میکند و سرانجام به سوی مرگ میبرد، همۀ رويدادهای ناگوار — مصايب و نوايب روزگار که در جريان آن اتفاق میافتد — خاطرۀ آنها يکجا در ذهن جمعی مردم تاريخ را تشکيل میدهد، تاريخی که به نوبۀ خود جان بشر را از هراس و تشويش میآکند؛ لذا مرد باستانی از زمان تاريخی روگردان است، تا میتواند در برابرش میايستد و با تقليد از نمونههای ازلی در زندگی روزانهاش و نيز با برگزاری آيينهای خاص در لحظههای معين سال، به طور ادواری به واژگونی زمان ناسوتی و امحای تاريخ پرداخته، زمان مقدس را احيا میکند و دوباره به زمان حال و اکنون فرامیکشد. و اين چنين با بازآفرينی زمان، زندگی خود و گيتی را نيز نوآيين میکند» (مقدمۀ مترجم).
الياده فصل دوم کتاب خود را به «بازآفرينی زمان» اختصاص داده و در آنجا دربارۀ «سال، نوروز، بندهشن (تکوين جهان)، دورانمندی آفرينش، بازآفرينی مداوم زمان» (ص ۱۳۱–۸۱) سخن میگويد. برخی از گفتههای او که بهويژه به نوروز مربوط میشود از اين قرار است:
در بيشتر جوامع بدوی «سال نو» معادل است با برداشتن تحريم از محصول جديد که بدين ترتيب برای همۀ جماعت خوردنی و بیگزند اعلام میشود. بنابراين در جاهايی که چندين نوع از غلات يا ميوهها کشت میشود، و فصل برداشت هريک متفاوت است، با چندين جشن «نوروز» رو به رو
می شویم. اختيار سال خورشيدی به عنوان واحدی از زمان منشأ مصری دارد. هر «نوروز»ی عبارت است از دوباره آغازيدن زمان از ابتدايش که به مثابۀ تکراری از بندهشن و تکوين عالم به شمار میآيد. رزمهای نمايشی و آيينی ميان دوگروه ازبازيگران، حضور فروهر نياکان، برپاداشتن جشنهای کامرانی و شادخواری و پرداختن به لهو و لعب و غيره همه عناصری هستند که نشان میدهند که در پايان سال و در آستانۀ تحويل «سال نو»، لحظۀ اساطيری آغاز آفرينش و گذار از «آشوب» به «سامان» تکرار میشود. آفرينش جهان همه ساله تجديد میشود. «به درستی که وی آغاز کند آفرينش را، سپس بازگرداند آن را» («انه يبدؤا الخلق ثم يُعيده»، يونس، آيۀ ۴). اين تکرار جاودانی فعل خلقت که هر «سال نو» را به آغاز عصر جديدی بدل میکند، بازگشت مردگان به زندگی را امکانپذير ساخته و اميد مؤمنان را به رستاخيز و تن پسين زنده نگه میدارد. از اين روست که هرجا به رستاخيز و معاد جسمانی باور دارند، بدين اصل نيز معتقدند که رستاخيز در نوروز، يعنی در آغاز دوری جديد از زمان، به وقوع خواهد پيوست.
نوروزتان پيروز.
* این نوشته نخستین بار دوشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۳، در وبگاه قدیم من منتشر شده است.
#نیچه
#بازگشت جاودان
#الیاده
#نوروز
سعید ح. کاشانی
یکشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۹
@fallosafah
نوروزتان پيروز.
* این نوشته نخستین بار دوشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۳، در وبگاه قدیم من منتشر شده است.
#نیچه
#بازگشت جاودان
#الیاده
#نوروز
سعید ح. کاشانی
یکشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۹
@fallosafah
گر رنج پیش آید و گر راحت ای حکیم
نسبت مکن به غیر که اینها خدا کند
حافظ
🔷 خدا کند
🔶 یکی از مسائلی که مؤمنان همۀ ادیان با آن رو به رو هستند فهم «اعمال و افعال» خداست: مقصود از اینکه خداست که کارهایی را میکند چیست و ما این کارها را چگونه باید بفهمیم؟ آیا من حق دارم در هنگام بروز مصیبتی برای خودم آن را مکافات «گناه» یا عمل زشتی بدانم که انجام دادهام؟ آیا من میتوانم بروز مصیبتی برای دیگران را نیز دلیلی بر «گناهکاری» آنان بدانم؟ آیا من میتوانم «ثروت» و «سلامتی» و «عزّت» خودم یا دیگران را «عطیه»ای از جانب خدا بدانم؟ و محرومان را افرادی «بینصیب» از این «عطیه»؟ آیا «لطف» و «رحمت» خدا واسع است و به همه میرسد یا «تنگ» و «محدود» است و فقط به برخی میرسد؟ اگر همه چیز از خداست و همه چیز از خدا به ما میرسد، سهم ما در این «عطا» یا «حرمان» چیست؟ روشنفکران و متفکران دینی، متکلمان و صوفیان (در جهان اسلام) و خداشناسان (در جهان یهودی ـ مسیحی) و فیلسوفان دین، هریک کوشیدهاند به گونهای به این چالش پاسخ دهند. یکی از خداشناسان متمایل به «فلسفۀ وجودی» (existential philosophy)، رودُلف بولتمان، کوشیده است به این مفهوم «خدا کند» با «تأویل وجودی» پاسخ دهد. من در کتاب کوچکی که بیش از ۲۰ سال پیش دربارۀ اندیشههای او ترجمه کردهام در مواردی یادداشتهایی (ص ۷۶، و ۸۵-۸۳) در مقایسۀ اندیشۀ او با مفاهیم معمول در جهان اسلام تدارک دیده بودم که علاقهمندان به «تأویل وجودی» یا «اسطورهزدایی» بولتمان میتوانند به این کتاب رجوع کنند: ایان هندرسن، رودُلف بولتمان، چاپ دوم، هرمس، ۱۳۹۳، ص ۷۵ به بعد.
#بولتمان
#خدا_کند
#تاویل_وجودی
سه شنبه ۵ فروردین ۹۹
سعید ح. کاشانی
@fallosafah
نسبت مکن به غیر که اینها خدا کند
حافظ
🔷 خدا کند
🔶 یکی از مسائلی که مؤمنان همۀ ادیان با آن رو به رو هستند فهم «اعمال و افعال» خداست: مقصود از اینکه خداست که کارهایی را میکند چیست و ما این کارها را چگونه باید بفهمیم؟ آیا من حق دارم در هنگام بروز مصیبتی برای خودم آن را مکافات «گناه» یا عمل زشتی بدانم که انجام دادهام؟ آیا من میتوانم بروز مصیبتی برای دیگران را نیز دلیلی بر «گناهکاری» آنان بدانم؟ آیا من میتوانم «ثروت» و «سلامتی» و «عزّت» خودم یا دیگران را «عطیه»ای از جانب خدا بدانم؟ و محرومان را افرادی «بینصیب» از این «عطیه»؟ آیا «لطف» و «رحمت» خدا واسع است و به همه میرسد یا «تنگ» و «محدود» است و فقط به برخی میرسد؟ اگر همه چیز از خداست و همه چیز از خدا به ما میرسد، سهم ما در این «عطا» یا «حرمان» چیست؟ روشنفکران و متفکران دینی، متکلمان و صوفیان (در جهان اسلام) و خداشناسان (در جهان یهودی ـ مسیحی) و فیلسوفان دین، هریک کوشیدهاند به گونهای به این چالش پاسخ دهند. یکی از خداشناسان متمایل به «فلسفۀ وجودی» (existential philosophy)، رودُلف بولتمان، کوشیده است به این مفهوم «خدا کند» با «تأویل وجودی» پاسخ دهد. من در کتاب کوچکی که بیش از ۲۰ سال پیش دربارۀ اندیشههای او ترجمه کردهام در مواردی یادداشتهایی (ص ۷۶، و ۸۵-۸۳) در مقایسۀ اندیشۀ او با مفاهیم معمول در جهان اسلام تدارک دیده بودم که علاقهمندان به «تأویل وجودی» یا «اسطورهزدایی» بولتمان میتوانند به این کتاب رجوع کنند: ایان هندرسن، رودُلف بولتمان، چاپ دوم، هرمس، ۱۳۹۳، ص ۷۵ به بعد.
#بولتمان
#خدا_کند
#تاویل_وجودی
سه شنبه ۵ فروردین ۹۹
سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 به زودی: اعترافات تلویزیونی مأمور مخفی «کووید ۱۹»، مشهور به «کرونا وایرس»
🔶 تصورش را بکنید، دهۀ ۱۹۶۰، اوج جنگ سرد، است و ویروسی «کشنده» در یکی از دو بلوک «شرق» یا «غرب» شیوع پیدا کرده است و زندگی و اقتصاد برخی «کشورها» را به هم ریخته است. مأموران اطلاعاتی و امنیتی به دنبال «دستهای مرموز» میگردند، و دولتها برای تبیین پیدایی این «ویروس» دیگر، نه همچون دورۀ قرون وسطی، به «خشم خدا»، نه همچون عصر روشنگری به «طبیعت»، بلکه همچون «عصر دولتها»، به «توطئه» و «دسیسۀ» دشمنان متوسل میشوند. آن گاه اگر کشورهای غربی آماج این حملۀ ویروسی باشند، کار کار «کمونیستها» گفته میشود، و «کمونیستکُشی» به شیوۀ غربی (بیکاری و بایکوت) به راه میافتد و اگر کشورهای شرق کمونیستی آماج این حمله باشند «لیبرالکُشی» و «روشنفکرکُشی» به شیوۀ روسی و چینی (زندان و گولاک و تبعید به تیمارستان یا سیبری و مرگ) به راه میافتد. باری، امروز بیش از نیم قرن از آن سالها گذشته است، با این همه هنوز هم «کمونیست»های سابق امنیتی و اطلاعاتیاند که در روسیه و چین حکومت میکنند و مافیاهای اقتصادی و تبهکاریهای زیرزمینی را میگردانند و طبعاً در طی این سالها از «جنگ روانی» و «تبلیغاتی» پدران و برادران بزرگترشان بسیار آموختهاند و در «عوامفریبی» زبردست شدهاند. اگر در آن زمان بودیم «چینیها» و «روسها» میگشتند و چندتا آدم بختبرگشته را از یک جایی میآوردند مینشاندند جلو دوربین و وادار به اعتراف میکردند که چگونه این ویروس را ساختهاند یا وارد کشور کردهاند! ــــ آن هم در کشورهایی که با جهان آن سوی مرزهایشان هیچ رفت و آمدی نداشتند. امریکاییها و اروپاییها هم طبق معمول فیلم میساختند و داستان مینوشتند و «توطئهها»ی دشمنان را به زبان «تعقیبناپذیر» (از نظر قضایی و راستیآزمایی) تخیل بازگو میکردند و تقریباً همان بهره را میبردند. اما اکنون در قرن بیست و یکم میتوان کمدیهای سیاهتری را تصور کرد، چطور؟
تصور کنید این بار نه یک «انسان» بلکه خود «ویروس» را بیاورند و جلو دوربین بنشانند و از او اعتراف بگیرند! بیشک، کمدی محشری خواهد بود. بهطور نمونه بازجویی، چینی یا روسی، احتمالاً این گونه آغاز خواهد شد:
خود را معرفی کنید:
نام: کرونا
نام خانوادگی: وایرس
نام سازمانی: کووید ۱۹
جنسیت: مؤنث
بازجو: شما چگونه به دست نیروهای امپریالیستی امریکا افتادید؟
وایرس: من به خاطرم نمیآید، اما از پدرانم شنیدهام که ما تاریخی ۹ هزارساله داریم. و میان چین و ویتنام زندگی میکردیم، در بدن خفاشها.
بازجو: نگفتید که چطور به دست امپریالیستهای امریکایی افتادید، اسیر شدید یا «سلطنتطلب» بودید و برای «بازگشت سلطنت» به چین با آنها متحد شدید؟
وایرس: تو جنگ ویتنام بود شاید. من آن موقع نبودم. ما البته همه تاجدار به دنیا میآییم و نیازی به «سلطان» نداریم. نه کسی تاج از سر ما برمی دارد و نه کسی تاج به سر ما میگذارد. ما همه شاهیم. شاه نمیخواهیم.
بازجو: پس چطور توانستند این همه سال نسل شما را نگه دارند؟
وایرس: خب حتماً تو آزمایشگاه یا بدن یک خفاش. ما جای خیلی بزرگی لازم نداریم.
باز جو: از کی تصمیم گرفتند شما را به چین برگردانند؟
وایرس: ...
گمان میکنم بهتر است این را بگذاریم تا بعد.... شاید «اعترافات کرونا وایرس» را هفتۀ آینده از تلویزیون دیدیم. این طوری داستان لو میرود، یا ممکن است بازجوها داستان ما را بدزدند و یا ما متهم به همکاری با بازجوها در نوشتن سناریو شویم!
#جنگ_سرد
#کرونا
#اعترافات_تلویزیونی
#چین_روسیه
چهارشنبه ۶ فروردین ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔶 تصورش را بکنید، دهۀ ۱۹۶۰، اوج جنگ سرد، است و ویروسی «کشنده» در یکی از دو بلوک «شرق» یا «غرب» شیوع پیدا کرده است و زندگی و اقتصاد برخی «کشورها» را به هم ریخته است. مأموران اطلاعاتی و امنیتی به دنبال «دستهای مرموز» میگردند، و دولتها برای تبیین پیدایی این «ویروس» دیگر، نه همچون دورۀ قرون وسطی، به «خشم خدا»، نه همچون عصر روشنگری به «طبیعت»، بلکه همچون «عصر دولتها»، به «توطئه» و «دسیسۀ» دشمنان متوسل میشوند. آن گاه اگر کشورهای غربی آماج این حملۀ ویروسی باشند، کار کار «کمونیستها» گفته میشود، و «کمونیستکُشی» به شیوۀ غربی (بیکاری و بایکوت) به راه میافتد و اگر کشورهای شرق کمونیستی آماج این حمله باشند «لیبرالکُشی» و «روشنفکرکُشی» به شیوۀ روسی و چینی (زندان و گولاک و تبعید به تیمارستان یا سیبری و مرگ) به راه میافتد. باری، امروز بیش از نیم قرن از آن سالها گذشته است، با این همه هنوز هم «کمونیست»های سابق امنیتی و اطلاعاتیاند که در روسیه و چین حکومت میکنند و مافیاهای اقتصادی و تبهکاریهای زیرزمینی را میگردانند و طبعاً در طی این سالها از «جنگ روانی» و «تبلیغاتی» پدران و برادران بزرگترشان بسیار آموختهاند و در «عوامفریبی» زبردست شدهاند. اگر در آن زمان بودیم «چینیها» و «روسها» میگشتند و چندتا آدم بختبرگشته را از یک جایی میآوردند مینشاندند جلو دوربین و وادار به اعتراف میکردند که چگونه این ویروس را ساختهاند یا وارد کشور کردهاند! ــــ آن هم در کشورهایی که با جهان آن سوی مرزهایشان هیچ رفت و آمدی نداشتند. امریکاییها و اروپاییها هم طبق معمول فیلم میساختند و داستان مینوشتند و «توطئهها»ی دشمنان را به زبان «تعقیبناپذیر» (از نظر قضایی و راستیآزمایی) تخیل بازگو میکردند و تقریباً همان بهره را میبردند. اما اکنون در قرن بیست و یکم میتوان کمدیهای سیاهتری را تصور کرد، چطور؟
تصور کنید این بار نه یک «انسان» بلکه خود «ویروس» را بیاورند و جلو دوربین بنشانند و از او اعتراف بگیرند! بیشک، کمدی محشری خواهد بود. بهطور نمونه بازجویی، چینی یا روسی، احتمالاً این گونه آغاز خواهد شد:
خود را معرفی کنید:
نام: کرونا
نام خانوادگی: وایرس
نام سازمانی: کووید ۱۹
جنسیت: مؤنث
بازجو: شما چگونه به دست نیروهای امپریالیستی امریکا افتادید؟
وایرس: من به خاطرم نمیآید، اما از پدرانم شنیدهام که ما تاریخی ۹ هزارساله داریم. و میان چین و ویتنام زندگی میکردیم، در بدن خفاشها.
بازجو: نگفتید که چطور به دست امپریالیستهای امریکایی افتادید، اسیر شدید یا «سلطنتطلب» بودید و برای «بازگشت سلطنت» به چین با آنها متحد شدید؟
وایرس: تو جنگ ویتنام بود شاید. من آن موقع نبودم. ما البته همه تاجدار به دنیا میآییم و نیازی به «سلطان» نداریم. نه کسی تاج از سر ما برمی دارد و نه کسی تاج به سر ما میگذارد. ما همه شاهیم. شاه نمیخواهیم.
بازجو: پس چطور توانستند این همه سال نسل شما را نگه دارند؟
وایرس: خب حتماً تو آزمایشگاه یا بدن یک خفاش. ما جای خیلی بزرگی لازم نداریم.
باز جو: از کی تصمیم گرفتند شما را به چین برگردانند؟
وایرس: ...
گمان میکنم بهتر است این را بگذاریم تا بعد.... شاید «اعترافات کرونا وایرس» را هفتۀ آینده از تلویزیون دیدیم. این طوری داستان لو میرود، یا ممکن است بازجوها داستان ما را بدزدند و یا ما متهم به همکاری با بازجوها در نوشتن سناریو شویم!
#جنگ_سرد
#کرونا
#اعترافات_تلویزیونی
#چین_روسیه
چهارشنبه ۶ فروردین ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 مثل همیشه. ما تا آخر ایستاده ایم! وقتی می نشینیم که مجبور باشیم.
خدایا تا کی؟ خسته شدیم دیگه 🔻
در ادامه این سرمقاله میخوانیم: اما سوال اصلی این است که چرا سیاستگذار این راهحل مورد توافق بینالمللی و تقریبا دقیق را انتخاب نمیکند و تا لحظه آخری که مجبور نشود سیاست پیشگفته خود را تغییر نمیدهد؟ پاسخ ساده است: سیاستگذاران در ایران همواره مصلحت را به قاعده ترجیح میدهند. این سیاستگذاران، هنوز متوجه نشدهاند که زیان توسل به مصلحت بیش از اتکا به قاعده است (دو اقتصاددان برای همین موضوع جایزه نوبل گرفتهاند). سیاستگذار هنوز درک درستی از قاعدهمندی ندارد و احتمالا چون اطلاعات خود را بیش از همه میداند و خود را خیرخواه تصور میکند، این تصور سادهانگارانه را دارد که مصلحتاندیشی بهتر است. مدارس را تعطیل میکند؛ ولی ادارهها را دایر و بانکها را تا ظهر باز نگه میدارد؛ ولی بازار و مغازه را کاری ندارد، ورود مسافران خارجی را محدود میکند؛ ولی با شهرها و درون شهر کاری ندارد. این رفتارهای مصلحتگرایانه در بسیاری موارد در تناقض با هم هستند و نتیجه آن میشود که میبینیم و در انتها چارهای جز قرنطینه کلی ولی با هزینه بسیار بالاتر نخواهد بود. [اشکالی ندارد. چیزی که ما زیاد داریم پول است. غصه نخورید پول هست!]
🔻🔻🔻
خدایا تا کی؟ خسته شدیم دیگه 🔻
در ادامه این سرمقاله میخوانیم: اما سوال اصلی این است که چرا سیاستگذار این راهحل مورد توافق بینالمللی و تقریبا دقیق را انتخاب نمیکند و تا لحظه آخری که مجبور نشود سیاست پیشگفته خود را تغییر نمیدهد؟ پاسخ ساده است: سیاستگذاران در ایران همواره مصلحت را به قاعده ترجیح میدهند. این سیاستگذاران، هنوز متوجه نشدهاند که زیان توسل به مصلحت بیش از اتکا به قاعده است (دو اقتصاددان برای همین موضوع جایزه نوبل گرفتهاند). سیاستگذار هنوز درک درستی از قاعدهمندی ندارد و احتمالا چون اطلاعات خود را بیش از همه میداند و خود را خیرخواه تصور میکند، این تصور سادهانگارانه را دارد که مصلحتاندیشی بهتر است. مدارس را تعطیل میکند؛ ولی ادارهها را دایر و بانکها را تا ظهر باز نگه میدارد؛ ولی بازار و مغازه را کاری ندارد، ورود مسافران خارجی را محدود میکند؛ ولی با شهرها و درون شهر کاری ندارد. این رفتارهای مصلحتگرایانه در بسیاری موارد در تناقض با هم هستند و نتیجه آن میشود که میبینیم و در انتها چارهای جز قرنطینه کلی ولی با هزینه بسیار بالاتر نخواهد بود. [اشکالی ندارد. چیزی که ما زیاد داریم پول است. غصه نخورید پول هست!]
🔻🔻🔻
Forwarded from اقتصادنیوز
🔴 راهکار ۱۲ اسفند دنیای اقتصاد
با سه هفته تأخیر اجرا شد!
▫️روزنامه «دنیای اقتصاد» در سرمقاله ۱۲ اسفند خود راهحل اصلی برای مقابله با کرونا را تشریح کرده اما پیشبینی کرده بود که سیاستگذار این راهحل را تا زمانی که مجبور نشود انجام نخواهد داد و این تأخیر هزینههای قابل ملاحظهای بر کشور تحمیل خواهد کرد.
📌برای مطالعه ادامه مطلب لطفا INSTANT VIEW⚡️ را در پایین این صفحه لمس کنید.
@EghtesadNews_com
با سه هفته تأخیر اجرا شد!
▫️روزنامه «دنیای اقتصاد» در سرمقاله ۱۲ اسفند خود راهحل اصلی برای مقابله با کرونا را تشریح کرده اما پیشبینی کرده بود که سیاستگذار این راهحل را تا زمانی که مجبور نشود انجام نخواهد داد و این تأخیر هزینههای قابل ملاحظهای بر کشور تحمیل خواهد کرد.
📌برای مطالعه ادامه مطلب لطفا INSTANT VIEW⚡️ را در پایین این صفحه لمس کنید.
@EghtesadNews_com
Telegraph
سیاست گذار و تجربه جهانی کرونا
✅روزنامه «دنیای اقتصاد» در سرمقاله ۱۲ اسفند خود راهحل اصلی برای مقابله با کرونا را تشریح کرده اما پیشبینی کرده بود که سیاستگذار این راهحل را تا زمانی که مجبور نشود انجام نخواهد داد و این تأخیر هزینههای قابل ملاحظهای بر کشور تحمیل خواهد کرد. 🔴در این سرمقاله…
Forwarded from Article reader|Статей читалка
Telegraph
«هیدگر» یا «هایدگر»: چگونه «فرقه» یا «مکتب» بسازیم؟ – فَلُّ سَفَه
«هیدگر» درست است یا «هایدگر»؟ چطور بنویسیم و چطور تلفظ کنیم؟ این پرسشی است که بسیاری از دانشجویان از خود یا از استادانشان میکنند. مرجع ما کیست و که باید باشد؟ برخی استادان قدیمی دانشگاه تهران یا فردیدیهایی که از احمد فردید آموختهاند چطور بنویسند و چطور…
Forwarded from روشنفکران (M..N**)
🔷 وقتی مساله و پرسش پیدا شود, پاسخ هم پیدا می شود. تاریخ هم بازخوانی می شود و هزارچیز فراموش شده دیگر هم از زیر غبار بیرون می آید. آنچه انسان را از دیگر حیوانات متمایز می کند همین داشتن حافظه فراخ و بازاندیشی و عشق به بقاست. انسان نمی تواند تصور کند که هرگز نباشد. این است درد جاودانگی آدمی. آه. جاودانگی. جاودانگی. بیهوده نبود که کامو می گفت بزرگترین مساله فلسفی خودکشی است و نیچه بزرگ ترین مصیبت و معمای بشر را پس از مرگ خدا همین جاودانگی می دانست که کوشید برایش راه حل قدیمی بازگشت جاودان به علاوه همان را بیابد. اما چقدر فاصله است میان خواستن و بودن؟
Forwarded from روشنفکران (M..N**)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
توصیه های بسیار مهم #ابن_سینا برای این مبارزه با وبا
فیلم Avitsenna تولید ۱۹۵۷ و یا ۱۳۳۶ شمسی یعنی ۶۳ سال قبل، تولید اتحاد جماهیر شوروی است.
توصیههای ابنسینا درباره بیماری وبا، شبیه توصیههای است که امروز برای کرونا میشود.
از جمله تعطیلی نماز جماعت و ... و جالب ابنکه در آن دوران هم این توصیهها با مقاومت متعصبین مواجه شده بود.
#کرونا
#فیلم
@Roshanfkrane
فیلم Avitsenna تولید ۱۹۵۷ و یا ۱۳۳۶ شمسی یعنی ۶۳ سال قبل، تولید اتحاد جماهیر شوروی است.
توصیههای ابنسینا درباره بیماری وبا، شبیه توصیههای است که امروز برای کرونا میشود.
از جمله تعطیلی نماز جماعت و ... و جالب ابنکه در آن دوران هم این توصیهها با مقاومت متعصبین مواجه شده بود.
#کرونا
#فیلم
@Roshanfkrane
🔷 راه «هستی» بر «اندیشه» بسته است یا راه «اندیشه» بر «هستی» بسته است؟
🔶 حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی در آغاز «شاهنامه» پس از یاد خداوند جان و خرد سخن خود را با این بیت به پایان میبرد:
از این پرده برتر سخنگاه نیست
ز هستی مر اندیشه را راه نیست
جدا از اینکه این مصرع آخر را چطور معنا کنیم, بحث از اینکه آیا «خدا» و «هستی» یکی است یا خدا آفرینندۀ «هستی» است یا «هستی» حتی از خدا نیز عامتر و فراگیرتر است، از آن پرسشهای اندیشهسوز در تاریخ فلسفه است که تاکنون جز «سکوت» پاسخ درخوری نیافته است. هایدگر مدعی بود که خدا خود «هست» است و بنابراین او را نمیتوان با «هستی» یکی دانست، او هم یکی از اصناف «هستها»ست، همچون بقیۀ اصناف «هستها»، گرچه در بالاترین مرتبۀ «هستها». با این همه، او «در طلب هستی» هرچه کوشید نتوانست راه به جایی ببرد و دست آخر به این رضایت داد که بگوید همین در «راه بودن» خود کافی است و «بن بست» ما نه از بستگی «هستی» بلکه از بستگی «زبان» و از «انسان بودن» ماست. نتیجه اینکه هایدگر نتوانست جلد دوم «هستی وزمان » را که وعده کرده بود به پایان ببرد و در قرن بیستم به همان چیزی رسید که افلاطون در نامۀ شمارۀ ۷ خود و پلوتینوس یا افلوطین در «نُهگانهها»ی خود و شوپنهاور و ویتگنشتاین در فلسفۀ خود به آن رسیده بودند: پایان فلسفه سکوت است. آن که رسیده باشد میداند که زبان گویای «اسرار» نیست، فقط «راهنما»ست و میتوان به دیگران گفت که از این سو یا آنسو بروید، اگر یافتید میفهمید، اگر نیافتید همچنان «سخن» میگویید: میجویید و میپرسید. هیچ چیز با لذّت و آرامش فهم در سکوتی بدون پرسش برابری نمیکند. دریاهای ژرف خاموشاند و رودهای باریک پُرخُروش.
#فردوسی
#هایدگر
#شوپنهاور
#ویتگنشتاین
#هستی
#فلسفه
سهشنبه ۱۲ فروردین ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔶 حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی در آغاز «شاهنامه» پس از یاد خداوند جان و خرد سخن خود را با این بیت به پایان میبرد:
از این پرده برتر سخنگاه نیست
ز هستی مر اندیشه را راه نیست
جدا از اینکه این مصرع آخر را چطور معنا کنیم, بحث از اینکه آیا «خدا» و «هستی» یکی است یا خدا آفرینندۀ «هستی» است یا «هستی» حتی از خدا نیز عامتر و فراگیرتر است، از آن پرسشهای اندیشهسوز در تاریخ فلسفه است که تاکنون جز «سکوت» پاسخ درخوری نیافته است. هایدگر مدعی بود که خدا خود «هست» است و بنابراین او را نمیتوان با «هستی» یکی دانست، او هم یکی از اصناف «هستها»ست، همچون بقیۀ اصناف «هستها»، گرچه در بالاترین مرتبۀ «هستها». با این همه، او «در طلب هستی» هرچه کوشید نتوانست راه به جایی ببرد و دست آخر به این رضایت داد که بگوید همین در «راه بودن» خود کافی است و «بن بست» ما نه از بستگی «هستی» بلکه از بستگی «زبان» و از «انسان بودن» ماست. نتیجه اینکه هایدگر نتوانست جلد دوم «هستی وزمان » را که وعده کرده بود به پایان ببرد و در قرن بیستم به همان چیزی رسید که افلاطون در نامۀ شمارۀ ۷ خود و پلوتینوس یا افلوطین در «نُهگانهها»ی خود و شوپنهاور و ویتگنشتاین در فلسفۀ خود به آن رسیده بودند: پایان فلسفه سکوت است. آن که رسیده باشد میداند که زبان گویای «اسرار» نیست، فقط «راهنما»ست و میتوان به دیگران گفت که از این سو یا آنسو بروید، اگر یافتید میفهمید، اگر نیافتید همچنان «سخن» میگویید: میجویید و میپرسید. هیچ چیز با لذّت و آرامش فهم در سکوتی بدون پرسش برابری نمیکند. دریاهای ژرف خاموشاند و رودهای باریک پُرخُروش.
#فردوسی
#هایدگر
#شوپنهاور
#ویتگنشتاین
#هستی
#فلسفه
سهشنبه ۱۲ فروردین ۹۹
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 جاده
🔶 پای پیاده به جادههایی زدن که یک سویشان کوه باشد، یک سویشان دریا، و در هر دو سو بیشهای از درختان و بوتههای خودرو لذتی است که آن را با هیچ چیز در این جهان عوض نمیکنم. چه بسیار به راههایی رفتهام که نه کسی در پشت سرم میآمده است، نه کسی از مقابلم میگذشته است. گهگاه ماشینی میگذشته است و نگاه خیره و کنجکاو سرنشینی که شاید از خود میپرسیده است این رهگذر در این جادۀ کم عبور به کجا میرود؟ ولگردی است یا جهانگردی بیخیال؟ ساکن خوشبخت یکی از این ویلاهاست یا کارگری تهیدست؟ اما من تا شهری یا روستایی را پیاده نگردم لذتی از آن نمیبرم. این روزها که پاهایم عاطل و باطلاند با چشمهایم لذتی را مرور میکنم که زمانی از جادهها بردهام. عمری بود باز جز به دریا و کوه و جنگل نمینگرم. نبود، از آنچه بردهام خشنودم و سپاسگزار.
تاریخ عکس ۱۷ اوت ۲۰۱۸
#سیزده_به_در
#جاده
#لذت_زندگی
سعید ح. کاشانی
چهارشنبه ۱۳ فروردین ۹۹
@fallosafah
🔶 پای پیاده به جادههایی زدن که یک سویشان کوه باشد، یک سویشان دریا، و در هر دو سو بیشهای از درختان و بوتههای خودرو لذتی است که آن را با هیچ چیز در این جهان عوض نمیکنم. چه بسیار به راههایی رفتهام که نه کسی در پشت سرم میآمده است، نه کسی از مقابلم میگذشته است. گهگاه ماشینی میگذشته است و نگاه خیره و کنجکاو سرنشینی که شاید از خود میپرسیده است این رهگذر در این جادۀ کم عبور به کجا میرود؟ ولگردی است یا جهانگردی بیخیال؟ ساکن خوشبخت یکی از این ویلاهاست یا کارگری تهیدست؟ اما من تا شهری یا روستایی را پیاده نگردم لذتی از آن نمیبرم. این روزها که پاهایم عاطل و باطلاند با چشمهایم لذتی را مرور میکنم که زمانی از جادهها بردهام. عمری بود باز جز به دریا و کوه و جنگل نمینگرم. نبود، از آنچه بردهام خشنودم و سپاسگزار.
تاریخ عکس ۱۷ اوت ۲۰۱۸
#سیزده_به_در
#جاده
#لذت_زندگی
سعید ح. کاشانی
چهارشنبه ۱۳ فروردین ۹۹
@fallosafah