🔷 آن روزها رفتند!
🔸 سالهاست که «آن روزها» رفتهاند، حتی آن زمانی که فروغ این شعر را مینوشت، گرچه «آن روزها» هرگز مانند این چهل سال نرفته بودند، اما معلوم بود که دارند میروند. حتی وقتی که بیضایی «کلاغ» را ساخت تا در «تصویر سینمایی» بگوید چه روزهایی بود، چه روزهایی رفتند. چه «غم غربتی» داشتیم در آن سالهای آغاز ۵۰. اما کو تا این سالها. تا سال ۵۷ هنوز هم در آن کوچۀ دراز خانۀ «آقاجان»، پدربزرگ مادریام، که سال ۵۴ ناگهان در پنجاه و چند سالگی سرطان معده گرفت و عمرش را داد به شما، میشد عصرها کوچ دستۀ کلاغها را دید. کوچه پر بُود از خانههای بزرگ و پُردرخت و حتی یکی دو باغ بزرگ. گرفتن گنجشک، با سبدهای حصیری و کشیدن نخ از کمین، بازی بعد از ظهرهای داغ تابستانیمان بود و تماشای سارها و کلاغها لذت غروبهای دلانگیزی که دیگر ندیدیم. نیچه میگفت اگر «دیوانگی» نبود، «عقل» ما را میکشت، ایرانیها میتوانند بگویند، اگر «شعر» نبود ما در «قفس» جبّاران مرده بودیم. هنوز مانده است تا به قول ماکس وبر «عقل» برای ما «قفس» شود. دوگانۀ «عقل» و «عشق» مولانا هم هرچند گلی به جمال او زد، اما گلی به روی «تاریخ» ما نزد.
آن روزها
آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
آن آسمانهای پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانههای تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها، به یکدیگر
آن بامهای بادبادکهای بازیگوش
آن کوچههای گیج از عطر اقاقیها
آن روزها رفتند
آن روزهائی کز شکاف پلکهای من
آوازهایم، چون حبابی از هوا لبریز، میجوشید
چشمم به روی هر چه میلغزید
آنرا چو شیر تازه مینوشید
گویی میان مردمکهایم
خرگوش ناآرام شادی بود
هر صبحدم با آفتاب پیر
به دشتهای ناشناس جستجو میرفت
شبها به جنگلهای تاریکی فرو میرفت
آن روزها رفتند
آن روزهای برفی خاموش
کز پشت شیشه، در اتاق گرم،
هر دم به بیرون خیره میگشتم
پاکیزه برف من، چو کُرکی نرم،
آرام میبارید
بر نردبام کهنهٔ چوبی
بر رشتهٔ سست طناب رخت
بر گیسوان کاجهای پیر
و فکر میکردم به فردا، آه
فردا –
حجم سفید لیز.
با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز میشد
و با ظهور سایۀ مغشوش او، در چارچوب در
ـــ که ناگهان خود را رها میکرد در احساس سرد نور ـــ
و طرح سرگردان پرواز کبوترها
در جامهای رنگی شیشه.
فردا…
گرمای کرسی خوابآور بود
من تند و بیپروا
دور از نگاه مادرم خطهای باطل را
از مشقهای کهنهٔ خود پاک میکردم
چون برف میخوابید
در باغچه میگشتم افسرده
در پای گلدانهای خشک یاس
گنجشکهای مردهام را خاک میکردم
* * *
آن روزها رفتند
آن روزهای جذبه و حیرت
آن روزهای خواب و بیداری.
آن روزها هر سایه رازی داشت
هر جعبهٔ سر بسته گنجی را نهان میکرد
هر گوشهٔ صندوقخانه، در سکوت ظهر
گویی جهانی بود
هر کس ز تاریکی نمیترسید
در چشمهایم قهرمانی بود
آن روزها رفتند
آن روزهای عید
آن انتظار آفتاب و گل
آن رعشههای عطر
در اجتماع ساکت و محجوب نرگسهای صحرایی
که شهر را در آخرین صبح زمستانی
دیدار میکردند
آوازهای دورهگردان در خیابان دراز لکههای سبز
بازار در بوهای سرگردان شناور بود
در بوی تند قهوه و ماهی
بازار در زیر قدمها پهن میشد، کش میآمد، با تمام لحظههای راه میآمیخت
و چرخ میزد، در ته چشم عروسکها.
بازار، مادر بود که میرفت، با سرعت به سوی حجمهای رنگی سیال
و باز میآمد
با بستههای هدیه، با زنبیلهای پر.
بازار، باران بود، که میریخت، که میریخت، که میریخت
* * *
آن روزها رفتند
آن روزهای خیرگی در رازهای جسم
آن روزهای آشناییهای محتاطانه، با زیبایی رگهای آبیرنگ
دستی که با یک گل
از پشت دیواری صدا میزد
یک دست دیگر را
و لکههای کوچک جوهر، بر این دست مشوّش، مضطرب، ترسان
و عشق،
که در سلامی شرمآگین خویشتن را بازگو میکرد در ظهرهای گرم دودآلود
ما عشقمان را در غبار کوچه میخواندیم
ما با زبان سادهٔ گلهای قاصد آشنا بودیم
ما قلبهامان را به باغ مهربانیهای معصومانه میبردیم
و به درختان قرض میدادیم
و توپ، با پیغامهای بوسه در دستان ما میگشت
و عشق بود، آن حس مغشوشی که در تاریکی هشتی
ناگاه محصورمان میکرد
و جذبمان میکرد، در انبوه سوزان نفسها و تپشها و تبسمهای دزدانه
* * *
آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید میپوسند از تابش خورشید، پوسیدند
و گم شدند آن کوچههای گیج از عطر اقاقیها
در ازدحام پرهیاهوی خیابانهای بیبرگشت.
و دختری که گونههایش را
با برگهای شمعدانی رنگ میزد، آه
اکنون زنی تنهاست
اکنون زنی تنهاست
فروغ فرخزاد، تولدی دیگر،
#فروغ_فرخزاد
#شعر
#آن_سالها
پنجشنبه ۸ اسفند ۹۸
@fallosafah
🔸 سالهاست که «آن روزها» رفتهاند، حتی آن زمانی که فروغ این شعر را مینوشت، گرچه «آن روزها» هرگز مانند این چهل سال نرفته بودند، اما معلوم بود که دارند میروند. حتی وقتی که بیضایی «کلاغ» را ساخت تا در «تصویر سینمایی» بگوید چه روزهایی بود، چه روزهایی رفتند. چه «غم غربتی» داشتیم در آن سالهای آغاز ۵۰. اما کو تا این سالها. تا سال ۵۷ هنوز هم در آن کوچۀ دراز خانۀ «آقاجان»، پدربزرگ مادریام، که سال ۵۴ ناگهان در پنجاه و چند سالگی سرطان معده گرفت و عمرش را داد به شما، میشد عصرها کوچ دستۀ کلاغها را دید. کوچه پر بُود از خانههای بزرگ و پُردرخت و حتی یکی دو باغ بزرگ. گرفتن گنجشک، با سبدهای حصیری و کشیدن نخ از کمین، بازی بعد از ظهرهای داغ تابستانیمان بود و تماشای سارها و کلاغها لذت غروبهای دلانگیزی که دیگر ندیدیم. نیچه میگفت اگر «دیوانگی» نبود، «عقل» ما را میکشت، ایرانیها میتوانند بگویند، اگر «شعر» نبود ما در «قفس» جبّاران مرده بودیم. هنوز مانده است تا به قول ماکس وبر «عقل» برای ما «قفس» شود. دوگانۀ «عقل» و «عشق» مولانا هم هرچند گلی به جمال او زد، اما گلی به روی «تاریخ» ما نزد.
آن روزها
آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
آن آسمانهای پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانههای تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها، به یکدیگر
آن بامهای بادبادکهای بازیگوش
آن کوچههای گیج از عطر اقاقیها
آن روزها رفتند
آن روزهائی کز شکاف پلکهای من
آوازهایم، چون حبابی از هوا لبریز، میجوشید
چشمم به روی هر چه میلغزید
آنرا چو شیر تازه مینوشید
گویی میان مردمکهایم
خرگوش ناآرام شادی بود
هر صبحدم با آفتاب پیر
به دشتهای ناشناس جستجو میرفت
شبها به جنگلهای تاریکی فرو میرفت
آن روزها رفتند
آن روزهای برفی خاموش
کز پشت شیشه، در اتاق گرم،
هر دم به بیرون خیره میگشتم
پاکیزه برف من، چو کُرکی نرم،
آرام میبارید
بر نردبام کهنهٔ چوبی
بر رشتهٔ سست طناب رخت
بر گیسوان کاجهای پیر
و فکر میکردم به فردا، آه
فردا –
حجم سفید لیز.
با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز میشد
و با ظهور سایۀ مغشوش او، در چارچوب در
ـــ که ناگهان خود را رها میکرد در احساس سرد نور ـــ
و طرح سرگردان پرواز کبوترها
در جامهای رنگی شیشه.
فردا…
گرمای کرسی خوابآور بود
من تند و بیپروا
دور از نگاه مادرم خطهای باطل را
از مشقهای کهنهٔ خود پاک میکردم
چون برف میخوابید
در باغچه میگشتم افسرده
در پای گلدانهای خشک یاس
گنجشکهای مردهام را خاک میکردم
* * *
آن روزها رفتند
آن روزهای جذبه و حیرت
آن روزهای خواب و بیداری.
آن روزها هر سایه رازی داشت
هر جعبهٔ سر بسته گنجی را نهان میکرد
هر گوشهٔ صندوقخانه، در سکوت ظهر
گویی جهانی بود
هر کس ز تاریکی نمیترسید
در چشمهایم قهرمانی بود
آن روزها رفتند
آن روزهای عید
آن انتظار آفتاب و گل
آن رعشههای عطر
در اجتماع ساکت و محجوب نرگسهای صحرایی
که شهر را در آخرین صبح زمستانی
دیدار میکردند
آوازهای دورهگردان در خیابان دراز لکههای سبز
بازار در بوهای سرگردان شناور بود
در بوی تند قهوه و ماهی
بازار در زیر قدمها پهن میشد، کش میآمد، با تمام لحظههای راه میآمیخت
و چرخ میزد، در ته چشم عروسکها.
بازار، مادر بود که میرفت، با سرعت به سوی حجمهای رنگی سیال
و باز میآمد
با بستههای هدیه، با زنبیلهای پر.
بازار، باران بود، که میریخت، که میریخت، که میریخت
* * *
آن روزها رفتند
آن روزهای خیرگی در رازهای جسم
آن روزهای آشناییهای محتاطانه، با زیبایی رگهای آبیرنگ
دستی که با یک گل
از پشت دیواری صدا میزد
یک دست دیگر را
و لکههای کوچک جوهر، بر این دست مشوّش، مضطرب، ترسان
و عشق،
که در سلامی شرمآگین خویشتن را بازگو میکرد در ظهرهای گرم دودآلود
ما عشقمان را در غبار کوچه میخواندیم
ما با زبان سادهٔ گلهای قاصد آشنا بودیم
ما قلبهامان را به باغ مهربانیهای معصومانه میبردیم
و به درختان قرض میدادیم
و توپ، با پیغامهای بوسه در دستان ما میگشت
و عشق بود، آن حس مغشوشی که در تاریکی هشتی
ناگاه محصورمان میکرد
و جذبمان میکرد، در انبوه سوزان نفسها و تپشها و تبسمهای دزدانه
* * *
آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید میپوسند از تابش خورشید، پوسیدند
و گم شدند آن کوچههای گیج از عطر اقاقیها
در ازدحام پرهیاهوی خیابانهای بیبرگشت.
و دختری که گونههایش را
با برگهای شمعدانی رنگ میزد، آه
اکنون زنی تنهاست
اکنون زنی تنهاست
فروغ فرخزاد، تولدی دیگر،
#فروغ_فرخزاد
#شعر
#آن_سالها
پنجشنبه ۸ اسفند ۹۸
@fallosafah
🔷 «دشمن» نامرئی
🔸 هیچ جنگی با زندگی انسانها نمیتوانست این کند که «کورونا» کرد. و البته هنوز مانده است تا ببینیم چه کارها میتواند بکند این «دشمن» نامرئی که کسی را از وی «امان» نیست. دشمنی که ظاهرا برنامه و نقشه و هدف ندارد. دین و ایمان ندارد. ایدئولوژی و فلسفه و اقتصاد و سیاست و علم نمیشناسد. عالم و جاهل، فقیر و غنی، مؤمن و کافر، مقدس و نامقدس همه در چشم او یکی است. برایش فرقی نمیکند در کجا بنشیند و با که زندگی کند، در بالای شهر یا پایین شهر، در بدن مردی فرتوت و کهنسال یا دختری جوان و زیبا یا خفاشی ترسناک. او همان کاری را میکند که هر ذرۀ دیگری در این جهان میکند و باید بکند: زندگی و بقا، تکثیر و تولید. مگر ما غیر از این میکنیم؟ بقای هریک از ما به نابودی چیزهایی یا کسانی دیگر است. از نفسی که میکشیم تا غذایی که فرو میبریم. دندانهای ما میشکافند و خرد میکنند. له میکنند و لذت میبرند. خون میوهها و گیاهان و طعم گوشتهای پخته به ما نیرو و شادی و حیات میبخشند و ما سرمست میشویم و زندگی میکنیم. ما آدمیان چه بسیار چیزها که نابود نکردهایم و در اندیشۀ نابود کردن چه بسیار چیزهای دیگر که نیستیم. پس چرا باید بر جهان «نفرین» بفرستیم که چنین بیرحم است؟. این جهان همین است که هست. بودن و شدن. آمدن و رفتن. زمانی بود که ما نبودیم و ذرّاتی ریز بود که به چشم هم نمیآمد. سپس همه چیز شکافته شد. زمین و آسمان و خورشیدی پیدا شد، و زمین از گیاهان و جانورانی عظیم پوشیده شد. بعد سر و کلۀ آدمی پیدا شد. جهانی دیگر شد. شاید حکمت کهن پیشنیان که از نابودی «فیل» به دست «پشه»ای میگفت باز باید در گوش ما طنینانداز شود: انسان بیچارهتر از آن است که «خداوندگار زمین» شود. بمب و موشک و کشتار و غارت زمین بس است. ذرّهای نهان اگر بجنبد و به آنجا رود که نباید برود چنان آدمیان را به تباهی و نابودی بکشاند که برای فرار از «مرگ» زودرس باز چه غارتها و چپاولها که نکنند وباز ندانند که عاقبت «مُردن» است: دیر یا زود. انسانی که انسان شده باشد همان گونه خواهد مُرد که میزیست، آرام و باشکوه و باوقار ـــ بی هیچ تأسفی یا شکوهای. با لبخندی بر لب که به اشارتی میگوید: «همین بود زندگی!»
#دشمن نامرئی
#کورونا
#حکمت
#جهان_هستی
چهارشنبه ۱۴ اسفند ۹۸
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔸 هیچ جنگی با زندگی انسانها نمیتوانست این کند که «کورونا» کرد. و البته هنوز مانده است تا ببینیم چه کارها میتواند بکند این «دشمن» نامرئی که کسی را از وی «امان» نیست. دشمنی که ظاهرا برنامه و نقشه و هدف ندارد. دین و ایمان ندارد. ایدئولوژی و فلسفه و اقتصاد و سیاست و علم نمیشناسد. عالم و جاهل، فقیر و غنی، مؤمن و کافر، مقدس و نامقدس همه در چشم او یکی است. برایش فرقی نمیکند در کجا بنشیند و با که زندگی کند، در بالای شهر یا پایین شهر، در بدن مردی فرتوت و کهنسال یا دختری جوان و زیبا یا خفاشی ترسناک. او همان کاری را میکند که هر ذرۀ دیگری در این جهان میکند و باید بکند: زندگی و بقا، تکثیر و تولید. مگر ما غیر از این میکنیم؟ بقای هریک از ما به نابودی چیزهایی یا کسانی دیگر است. از نفسی که میکشیم تا غذایی که فرو میبریم. دندانهای ما میشکافند و خرد میکنند. له میکنند و لذت میبرند. خون میوهها و گیاهان و طعم گوشتهای پخته به ما نیرو و شادی و حیات میبخشند و ما سرمست میشویم و زندگی میکنیم. ما آدمیان چه بسیار چیزها که نابود نکردهایم و در اندیشۀ نابود کردن چه بسیار چیزهای دیگر که نیستیم. پس چرا باید بر جهان «نفرین» بفرستیم که چنین بیرحم است؟. این جهان همین است که هست. بودن و شدن. آمدن و رفتن. زمانی بود که ما نبودیم و ذرّاتی ریز بود که به چشم هم نمیآمد. سپس همه چیز شکافته شد. زمین و آسمان و خورشیدی پیدا شد، و زمین از گیاهان و جانورانی عظیم پوشیده شد. بعد سر و کلۀ آدمی پیدا شد. جهانی دیگر شد. شاید حکمت کهن پیشنیان که از نابودی «فیل» به دست «پشه»ای میگفت باز باید در گوش ما طنینانداز شود: انسان بیچارهتر از آن است که «خداوندگار زمین» شود. بمب و موشک و کشتار و غارت زمین بس است. ذرّهای نهان اگر بجنبد و به آنجا رود که نباید برود چنان آدمیان را به تباهی و نابودی بکشاند که برای فرار از «مرگ» زودرس باز چه غارتها و چپاولها که نکنند وباز ندانند که عاقبت «مُردن» است: دیر یا زود. انسانی که انسان شده باشد همان گونه خواهد مُرد که میزیست، آرام و باشکوه و باوقار ـــ بی هیچ تأسفی یا شکوهای. با لبخندی بر لب که به اشارتی میگوید: «همین بود زندگی!»
#دشمن نامرئی
#کورونا
#حکمت
#جهان_هستی
چهارشنبه ۱۴ اسفند ۹۸
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 فیلم زیبایی است ولی امروز زنهایی هم که همه خانواده را زیر بال و پر خود دارند کم نیستند. به هر حال, ظاهرا هرجا که دوتن با هم باشند, گویی خواه ناخواه یکی بیشتر احساس مسئولیت می کند و همه را زیر بال و پر خود می گیرد. گاهی پدر است, گاهی مادر, گاهی خواهر است, گاهی برادر. هر کسی یک جوری است دیگر. از طبیعت است بیشتر, تا از پرورش, به نظرم.
Forwarded from دربهدر
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بهیادماندنیترین فیلمی که درباره مفهوم پدر دیدم، همچنان این انیمیشن صد ثانیهایست؛ «پدر» ساخته محمدرضا خردمندان و محمد لطفعلی. محصول سال ۹۲.
از صفحه توییتر علی مصلح
@gadaboutmitsl
از صفحه توییتر علی مصلح
@gadaboutmitsl
🔷 از چلههای اختیاری تا چلههای اجباری
🔸 دولت ایتالیا از دیروز در سرتاسر کشور «قرنطینۀ اجباری» اعلام کرد و نقل مکان عموم شهروندان به شهرهای دیگر را تقریباً ممنوع کرد، به استثنای عدهای محدود. ایتالیا نخستین کشوری است که تمامی «کشور» را قرنطینه میکند. دلیل هرچه باشد، شاید کنایهآمیز باشد، اما باید یادآور شد که ایتالیا اصلاً نخستین کشوری بود که کلمۀ «قرنطینه» را برای چنین مواردی ساخت و به تمامی «جهان» صادر کرد!
«قرنطینه» مُعرّب یا صورت عربیشدۀ کلمۀ «کوآرانتین» (“quarantine”) است که از «کوآرانتا» (“quaranta”) ی ایتالیایی، به معنای ۴۰، گرفته شده است و نخستین بار در قرن هفدهم (دهۀ ۱۶۶۰) برای اشاره به «حصر» چهل روزۀ (“quaranta giorni”) یک کشتی مظنون به داشتن بیماری واگیردار به کار برده شد. از آن پس به هرگونه «حصر برای پیشگیری از سرایت بیماری» میگویند «قرنطینه» (ایتالیایی: Quarantena)، هرچند چهل روز هم طول نکشد. باری، امروز، مسافران یا بیماران مشکوک به «کرونا» را ۱۴ روز «در حصر» نگه میدارند، ولی با این وضعی که این بیماری دارد پیش میرود اگر قرنطینه کردن شهرها «چهار ماه» هم طول بکشد گویا باید خدا را شکر کرد.
عدد «چهل» برای مردمان عهد قدیم، ظاهراً قداستی یا معنایی رمزی داشت یا بیانگر دورهای از «کمال» بود که سیر و سلوک زاهدان و عارفان چلهنشین را با جادوی فیثاغوری اعداد هماهنگ میکرد و تصور میرفت که پس از آن انسانی دیگر متولد خواهد شد، همچون موسی (ع) که خدا او را چهل روز تنها در کوه نگاه داشت، یا همچون قوم بنیاسرائیل که چون از جنگ با ساکنان سرزمین فلسطین و تصرف آنجا بهزور خودداری کردند خدا چهل سال آنان را آوارۀ کوه و بیابان کرد تا دائم از خدا چیزی نخواهند، و اگر میخواهند مرد باشند و خود بروند بجنگند و بگیرند, نه اینکه از خدا و فرشتگانش بخواهند آنجا را بگیرند و دو دستی تحویل آنها بدهند!
باری، چنان که پیشتر هم گفتم، آنچه اکنون این بیماری دارد با جهان میکند هیچ جنگ جهانی تاکنون نکرده است. اینکه آدم حتی نتواند به خیابان برود تا از دیدن آدمیان دست کم شاد شود، دیگر سفر پیشکش که حتی اگر هم به ضرب و زور بروی، ملال شهرهای متروک بیگانه و خالی از آدمیزاد جانت را بیشتر از وطن ملول خواهد کرد، چون دست کم در خانهات میتوانی راحتتر بنشینی تا در هتل. این روزها باید فکری کنیم تا مگر از این لیموی ترش لیمونادی بسازیم یا از این «چلۀ اجباری»، «چلهای اختیاری». تا چه باشد تدبیر ما.
#کرونا
#چله_نشینی
#ایتالیا
م. سعید ح. کاشانی
سهشنبه ۲۰ اسفند ۹۸
@fallosafah
🔸 دولت ایتالیا از دیروز در سرتاسر کشور «قرنطینۀ اجباری» اعلام کرد و نقل مکان عموم شهروندان به شهرهای دیگر را تقریباً ممنوع کرد، به استثنای عدهای محدود. ایتالیا نخستین کشوری است که تمامی «کشور» را قرنطینه میکند. دلیل هرچه باشد، شاید کنایهآمیز باشد، اما باید یادآور شد که ایتالیا اصلاً نخستین کشوری بود که کلمۀ «قرنطینه» را برای چنین مواردی ساخت و به تمامی «جهان» صادر کرد!
«قرنطینه» مُعرّب یا صورت عربیشدۀ کلمۀ «کوآرانتین» (“quarantine”) است که از «کوآرانتا» (“quaranta”) ی ایتالیایی، به معنای ۴۰، گرفته شده است و نخستین بار در قرن هفدهم (دهۀ ۱۶۶۰) برای اشاره به «حصر» چهل روزۀ (“quaranta giorni”) یک کشتی مظنون به داشتن بیماری واگیردار به کار برده شد. از آن پس به هرگونه «حصر برای پیشگیری از سرایت بیماری» میگویند «قرنطینه» (ایتالیایی: Quarantena)، هرچند چهل روز هم طول نکشد. باری، امروز، مسافران یا بیماران مشکوک به «کرونا» را ۱۴ روز «در حصر» نگه میدارند، ولی با این وضعی که این بیماری دارد پیش میرود اگر قرنطینه کردن شهرها «چهار ماه» هم طول بکشد گویا باید خدا را شکر کرد.
عدد «چهل» برای مردمان عهد قدیم، ظاهراً قداستی یا معنایی رمزی داشت یا بیانگر دورهای از «کمال» بود که سیر و سلوک زاهدان و عارفان چلهنشین را با جادوی فیثاغوری اعداد هماهنگ میکرد و تصور میرفت که پس از آن انسانی دیگر متولد خواهد شد، همچون موسی (ع) که خدا او را چهل روز تنها در کوه نگاه داشت، یا همچون قوم بنیاسرائیل که چون از جنگ با ساکنان سرزمین فلسطین و تصرف آنجا بهزور خودداری کردند خدا چهل سال آنان را آوارۀ کوه و بیابان کرد تا دائم از خدا چیزی نخواهند، و اگر میخواهند مرد باشند و خود بروند بجنگند و بگیرند, نه اینکه از خدا و فرشتگانش بخواهند آنجا را بگیرند و دو دستی تحویل آنها بدهند!
باری، چنان که پیشتر هم گفتم، آنچه اکنون این بیماری دارد با جهان میکند هیچ جنگ جهانی تاکنون نکرده است. اینکه آدم حتی نتواند به خیابان برود تا از دیدن آدمیان دست کم شاد شود، دیگر سفر پیشکش که حتی اگر هم به ضرب و زور بروی، ملال شهرهای متروک بیگانه و خالی از آدمیزاد جانت را بیشتر از وطن ملول خواهد کرد، چون دست کم در خانهات میتوانی راحتتر بنشینی تا در هتل. این روزها باید فکری کنیم تا مگر از این لیموی ترش لیمونادی بسازیم یا از این «چلۀ اجباری»، «چلهای اختیاری». تا چه باشد تدبیر ما.
#کرونا
#چله_نشینی
#ایتالیا
م. سعید ح. کاشانی
سهشنبه ۲۰ اسفند ۹۸
@fallosafah
Forwarded from تریبون سرزمین من( اجتماعی، سیاسی، فرهنگی)
این روزها استعارههای خطرناکی چون «سربازان سپیدپوش» ، «جنگ علیه کرونا» ، «ما کرونا را شکست میدهیم» ، «سربازان سپیدپوش در جنگ با ویروس» و... خیلی به گوشمان میخورد.
این استعارهها : سلحشورانه، هیجانآور، گاه زیبا، اغلب موذی و همیشه خطرناک هستند. چرا؟
استعاره در ذات خود، قدرت عجیبی دارد. از عبدالقاهر جرجانی در قرن پنجم تا نیچه و لیکاف در این باره حرف زدهاند. سر جمع نظر همهٔ آنها این است :
استعاره توان بدیهیسازی دارد. استعاره در ذات خودش روایت و داستانی دارد که در برخورد اول چنان درست و بدیهی به نظر میرسد که به دشواری میشود به آن شک کرد. زبان ما پر از استعارههایی است که فهم ما از دنیا و در نتیجه سرنوشت ما را شکل دادهاند.
استعارهٔ «سربازان سپیدپوش»خطرناک است! چرا؟
چون روایتی جنگی از بحران بیماری ارائه میدهد. در این روایت، بیماری «دشمن» است. باید با آن جنگید. جنگ نیاز به سرباز دارد. سربازی که باختن سر (طبق نامش) سرنوشت از پیش تعیین شدهٔ اوست. وظیفهاش فداکاری است.
در جنگ در مقابل دشمن باید جان فدا کرد این بدیهی است.(کدام جنگ را بی شهید و قربانی دیدهاید؟) باز بدیهی است در جنگ آنکه فدا میشود سرباز است. این روایت نه تنها با استعارهها برای ما بدیهی سازی میشود بلکه فرهنگ ما که فداکاری و شهادت و رنج را به شکل سنتی ارج میگذارد هم با آن هماهنگ است و آن را تقویت میکند.
این روایت ، کرونا را دشمنی میبیند که سربازان باید به جنگش بروند و با از جان گذشتگی شکستش دهند و از مردمشان در برابر او دفاع کنند.
حالا اگر روایت را تغییر دهیم و کرونا را بحران بدانیم داستان از اساس عوض میشود:
بحران را باید مدیریت کرد. قرار نیست کسی در بحران از خود گذشتگی کند (زیرا موقعیت مدیریت شده نیازی به فداکاری، بیش از فداکاری حرفهای، ندارد. مدیریت یعنی رفتاری عاقلانه و بدون هزینههای گزاف و سلحشوری)
در این روایت، کرونا یک موقعیت خطر است و بار مسئولیت بر دوش مدیران است و نه سربازان.
در این روایت مردم پشت جبهه، منفعل و منتظر نجات از شر دشمن ننشستهاند. وظایفی دارند که باید طبق مقررات شرایط بحران به آن عمل کنند و اگر کسی به سبب بحران آسیب دید یا جانش را از دست داد نه کشتهای به دست دشمن (اتفاقی ناگزیر در جنگ) که قربانی مدیریت ناکارآمد است.
اشتباهی نابخشودنی که مدیران باید پاسخگویش باشند.
مراقب استعارهها باشیم. آنها ذهن، روایت و در نتیجه سرنوشت ما را تغییر میدهند.
دکتر علیرضا ناصری
این استعارهها : سلحشورانه، هیجانآور، گاه زیبا، اغلب موذی و همیشه خطرناک هستند. چرا؟
استعاره در ذات خود، قدرت عجیبی دارد. از عبدالقاهر جرجانی در قرن پنجم تا نیچه و لیکاف در این باره حرف زدهاند. سر جمع نظر همهٔ آنها این است :
استعاره توان بدیهیسازی دارد. استعاره در ذات خودش روایت و داستانی دارد که در برخورد اول چنان درست و بدیهی به نظر میرسد که به دشواری میشود به آن شک کرد. زبان ما پر از استعارههایی است که فهم ما از دنیا و در نتیجه سرنوشت ما را شکل دادهاند.
استعارهٔ «سربازان سپیدپوش»خطرناک است! چرا؟
چون روایتی جنگی از بحران بیماری ارائه میدهد. در این روایت، بیماری «دشمن» است. باید با آن جنگید. جنگ نیاز به سرباز دارد. سربازی که باختن سر (طبق نامش) سرنوشت از پیش تعیین شدهٔ اوست. وظیفهاش فداکاری است.
در جنگ در مقابل دشمن باید جان فدا کرد این بدیهی است.(کدام جنگ را بی شهید و قربانی دیدهاید؟) باز بدیهی است در جنگ آنکه فدا میشود سرباز است. این روایت نه تنها با استعارهها برای ما بدیهی سازی میشود بلکه فرهنگ ما که فداکاری و شهادت و رنج را به شکل سنتی ارج میگذارد هم با آن هماهنگ است و آن را تقویت میکند.
این روایت ، کرونا را دشمنی میبیند که سربازان باید به جنگش بروند و با از جان گذشتگی شکستش دهند و از مردمشان در برابر او دفاع کنند.
حالا اگر روایت را تغییر دهیم و کرونا را بحران بدانیم داستان از اساس عوض میشود:
بحران را باید مدیریت کرد. قرار نیست کسی در بحران از خود گذشتگی کند (زیرا موقعیت مدیریت شده نیازی به فداکاری، بیش از فداکاری حرفهای، ندارد. مدیریت یعنی رفتاری عاقلانه و بدون هزینههای گزاف و سلحشوری)
در این روایت، کرونا یک موقعیت خطر است و بار مسئولیت بر دوش مدیران است و نه سربازان.
در این روایت مردم پشت جبهه، منفعل و منتظر نجات از شر دشمن ننشستهاند. وظایفی دارند که باید طبق مقررات شرایط بحران به آن عمل کنند و اگر کسی به سبب بحران آسیب دید یا جانش را از دست داد نه کشتهای به دست دشمن (اتفاقی ناگزیر در جنگ) که قربانی مدیریت ناکارآمد است.
اشتباهی نابخشودنی که مدیران باید پاسخگویش باشند.
مراقب استعارهها باشیم. آنها ذهن، روایت و در نتیجه سرنوشت ما را تغییر میدهند.
دکتر علیرضا ناصری
بینازان بینیاز
این روزها چه کسی بیش از همه به درد مردم میخورد و میرسد؟ کدام بینیاز است که ناز نمیکند؟ چه کسی در برابر «مرگ سیاه» بی هیچ سپر و سلاح کارآمدی جانش را به خطر میاندازد تا مگر درد دردمندی یا جان نزاری را بهبود بخشد؟ بیشک پرستاران و پزشکان. آنان خطرناکترین شغل جهان را در ایران امروز دارند، جایی که پزشک و پرستارش، به اندازۀ یک نظامی معمولی هم، به سپر و سلاح مخصوص خود مجهز نیست. گمان نمیکنم در هیچ کجای جهان امروز، حتی در چین، این اندازه پرستار و پزشک از این بیماری مرده باشند که در ایران اسلامی. میتوان پرسید چرا؟ اما چرایش معلوم است! ما اینقدر که به فکر تجهیزات نظامی هستیم، به تجهیزات پزشکی اهمیت نمیدهیم، همچون هزار چیز دیگر. هر دسته و گروهی آن چیزی را مهم میشمارد که برای بقای خودش لازم است و البته مردمان را دست کوتاه است از اسباب بقا.
باری، این روزها هرکس هرچه از دستش برمیآید باید برای این کشور و بقای نسل آینده بکند، حتی اگر یار شاطری نیست، بار خاطری نباشد و غمی بر غمها نیفزاید. به احترام روح بلند پرستاران و پزشکان و دیگر هموطنان درگذشته با این «سارابند»/«زاراباندۀ» هندل به سوگشان مینشینم که صفابخش دل و جان داغداران و بالگشای ارواح دربند و نیروبخش اندیشوران است.
#پرستار_پزشک
#کرونا
#هندل
#زارابانده
#سارابند
جمعه ۲۳ اسفند ۹۸
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
این روزها چه کسی بیش از همه به درد مردم میخورد و میرسد؟ کدام بینیاز است که ناز نمیکند؟ چه کسی در برابر «مرگ سیاه» بی هیچ سپر و سلاح کارآمدی جانش را به خطر میاندازد تا مگر درد دردمندی یا جان نزاری را بهبود بخشد؟ بیشک پرستاران و پزشکان. آنان خطرناکترین شغل جهان را در ایران امروز دارند، جایی که پزشک و پرستارش، به اندازۀ یک نظامی معمولی هم، به سپر و سلاح مخصوص خود مجهز نیست. گمان نمیکنم در هیچ کجای جهان امروز، حتی در چین، این اندازه پرستار و پزشک از این بیماری مرده باشند که در ایران اسلامی. میتوان پرسید چرا؟ اما چرایش معلوم است! ما اینقدر که به فکر تجهیزات نظامی هستیم، به تجهیزات پزشکی اهمیت نمیدهیم، همچون هزار چیز دیگر. هر دسته و گروهی آن چیزی را مهم میشمارد که برای بقای خودش لازم است و البته مردمان را دست کوتاه است از اسباب بقا.
باری، این روزها هرکس هرچه از دستش برمیآید باید برای این کشور و بقای نسل آینده بکند، حتی اگر یار شاطری نیست، بار خاطری نباشد و غمی بر غمها نیفزاید. به احترام روح بلند پرستاران و پزشکان و دیگر هموطنان درگذشته با این «سارابند»/«زاراباندۀ» هندل به سوگشان مینشینم که صفابخش دل و جان داغداران و بالگشای ارواح دربند و نیروبخش اندیشوران است.
#پرستار_پزشک
#کرونا
#هندل
#زارابانده
#سارابند
جمعه ۲۳ اسفند ۹۸
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
19 Sarabande End Title
<unknown>
سارابند/زارابانده, اثر جورج فردریک هندل (۱۷۵۹-۱۶۸۵) موسیقیدان آلمانی - بریتانیایی.
🔷 «باور نادرست» یا «ایمان بد»؟
مروری بر ترجمۀ بابک احمدی از اصطلاحی در فلسفۀ سارتر
🔶 هر دانشجوی فیزیکی میداند که در فرمول e=mc2 هرکدام از «حروف» این معادله «نماد» چه چیزی است و این نمادها چگونه باید در یکی از دو طرف معادله قرار بگیرند. اما آیا این امر در خصوص «فلسفه» نیز صادق است و «واژگان» فلسفه نیز همچون نمادهای فرمول های فیزیک و ریاضی آن قدر دلالت و معنایشان ثابت است که کسی نتواند بدون ترس از اتهام «نادانی» آنها را جا به جا کند یا اشتباهی به کار برد؟ به همین سان، آیا هر دانشجو و استاد و مترجم و ویراستار و نویسندۀ به اصطلاح فلسفهخواندهای، از مبتدی تا عالی، برحسب درجات دانشگاهی یا علمی، با زبان فلسفه و معانی دقیق اصطلاحات آن آشناست و می داند معنای «دقیق» هر کلمه چیست؟ به طور نمونه، آیا آنها هم میدانند که «باور» (“belief”) با «ایمان» (“faith”)، و یا «نادرست» (“incorrect”) و «درست» (“correct”) با «بد» (“bad”) و «خوب» (“good”) چه فرقی دارد؟ و «باور نادرست» (“incorrect belief”) و «باور درست» (“correct belief”) با «باور صادق» (“ true belief”) و «باور کاذب» (“false belief”)، و «باور بد» (“bad belief”) و «باور خوب» (“good belief”) با «ایمان بد»/«سوءِ نیّت» (“bad faith”) و «ایمان خوب»/«حُسن نیّت» (“good faith”) چه فرق هایی دارند؟ به نظر میآید که نه! شاهد میخواهید؟ نخست، به این نمونه توجه کنید.
بابک احمدی، ۶ سال پس از انتشار یادداشت من، دربارۀ «ایمان بد»، در جهان کتاب، ش ۸۲ – ۸۱ (تيرماه ۱۳۷۸)، ص ۱۷، در کتاب خود، سارتر که مینوشت، نشرمرکز، ۱۳۸۴، ص ۴۹-۲۴۲، بندی (بند ۴) را به شرح مفهومی در فلسفۀ سارتر، “mauvaise foi”، اختصاص می دهد که به ترجمۀ او «باور نادرست» نام دارد. اما این ترجمه، علاوه بر شرح او، سه اشکال دارد: ۱) لغوی: نخست. «باور» (“belief”/“croyance”) با «ایمان» (“faith”/“foi”) یکی نیست و ترجمۀ “foi” به «باور» نادرست است. چون در زبان هایی که این هردو اصطلاح را دارند، «باور» و «ایمان» گرچه معنایی تقریباً مشترک دارند و گاهی به طور عام مترادف به کار می روند اما تفاوتی نیز دارند که مهم است، از جمله اینکه اولی عام است، شامل همۀ باورها، و دومی خاص است از برای باورهای استوار یا قوی و نیز دینی (البته اینها نیز قوی هستند، اما محدود به امور مشخص دینی اند)؛ دوم. «نادرست» (“incorrect”/“incorrecte”) با «بد» (“bad”/“mauvaise”) یکی نیست و ترجمۀ “mauvaise” به «نادرست» نادرست است و ترجمۀ درست و دقیق آن همان «بد» است؛ ۲) مفهومی: اصطلاح “mauvaise foi” («سوءِ نیّت»)، برخلاف آنچه بابک احمدی در شرح خود میگوید، هم به معنای اصلی و متداول، «سوءِ نیّت»، مفهومی اخلاقی و نیز حقوقی است، و هم به معنای مورد نظر سارتر، «ایمان بد»، مفهومی اخلاقی است، چون «بد» است، و «باور نادرست» (“incorrect belief”/“croyance incorrecte”) و «باور درست» (“correct belief”/“croyance correcte”) و، یا به طور دقیق تر و معمول تر در زبان انگلیسی، «باور صادق» (“true belief”/“croyance vrai”) و «باور کاذب» (“false belief”/“croyance fusse”) نیز مفاهیمی است مربوط به «دانششناسی» (“epistemology”/“épistémologie”)؛ ۳) در نتیجۀ خَلط و اشتباه کردن این دو مفهوم متمایز با یکدیگر، از دو مورد نخست، ترجمۀ «ایمان بد» به «باور نادرست»، و «ایمان بد» (مربوط به «اخلاق وجودگرا») با مفاهیمی دیگر، «باور صادق» و «باور کاذب» (مربوط به نظریۀ «شناخت» یا «دانش») و نیز «باور بد» (“bad belief”)، خَلط و اشتباه مفاهیمی نتیجه میشود که معانی دیگری دارند و مربوط به مباحثی دیگر در فلسفهاند و اصلاً بیارتباط با بحث سارتر. اکنون ببینیم بابک احمدی دربارۀ این اصطلاح خاص در فلسفۀ سارتر چه چیزی برای گفتن به ما دارد:
برای متن کامل مقاله, رجوع شود به: فرسته زیر, فایل پی دی اف
#احمدی_بابک
#اردبیلی_محمد_مهدی
#سارتر
#ایمان_بد
م. سعید ح. کاشانی
شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸
@fallosafah
مروری بر ترجمۀ بابک احمدی از اصطلاحی در فلسفۀ سارتر
🔶 هر دانشجوی فیزیکی میداند که در فرمول e=mc2 هرکدام از «حروف» این معادله «نماد» چه چیزی است و این نمادها چگونه باید در یکی از دو طرف معادله قرار بگیرند. اما آیا این امر در خصوص «فلسفه» نیز صادق است و «واژگان» فلسفه نیز همچون نمادهای فرمول های فیزیک و ریاضی آن قدر دلالت و معنایشان ثابت است که کسی نتواند بدون ترس از اتهام «نادانی» آنها را جا به جا کند یا اشتباهی به کار برد؟ به همین سان، آیا هر دانشجو و استاد و مترجم و ویراستار و نویسندۀ به اصطلاح فلسفهخواندهای، از مبتدی تا عالی، برحسب درجات دانشگاهی یا علمی، با زبان فلسفه و معانی دقیق اصطلاحات آن آشناست و می داند معنای «دقیق» هر کلمه چیست؟ به طور نمونه، آیا آنها هم میدانند که «باور» (“belief”) با «ایمان» (“faith”)، و یا «نادرست» (“incorrect”) و «درست» (“correct”) با «بد» (“bad”) و «خوب» (“good”) چه فرقی دارد؟ و «باور نادرست» (“incorrect belief”) و «باور درست» (“correct belief”) با «باور صادق» (“ true belief”) و «باور کاذب» (“false belief”)، و «باور بد» (“bad belief”) و «باور خوب» (“good belief”) با «ایمان بد»/«سوءِ نیّت» (“bad faith”) و «ایمان خوب»/«حُسن نیّت» (“good faith”) چه فرق هایی دارند؟ به نظر میآید که نه! شاهد میخواهید؟ نخست، به این نمونه توجه کنید.
بابک احمدی، ۶ سال پس از انتشار یادداشت من، دربارۀ «ایمان بد»، در جهان کتاب، ش ۸۲ – ۸۱ (تيرماه ۱۳۷۸)، ص ۱۷، در کتاب خود، سارتر که مینوشت، نشرمرکز، ۱۳۸۴، ص ۴۹-۲۴۲، بندی (بند ۴) را به شرح مفهومی در فلسفۀ سارتر، “mauvaise foi”، اختصاص می دهد که به ترجمۀ او «باور نادرست» نام دارد. اما این ترجمه، علاوه بر شرح او، سه اشکال دارد: ۱) لغوی: نخست. «باور» (“belief”/“croyance”) با «ایمان» (“faith”/“foi”) یکی نیست و ترجمۀ “foi” به «باور» نادرست است. چون در زبان هایی که این هردو اصطلاح را دارند، «باور» و «ایمان» گرچه معنایی تقریباً مشترک دارند و گاهی به طور عام مترادف به کار می روند اما تفاوتی نیز دارند که مهم است، از جمله اینکه اولی عام است، شامل همۀ باورها، و دومی خاص است از برای باورهای استوار یا قوی و نیز دینی (البته اینها نیز قوی هستند، اما محدود به امور مشخص دینی اند)؛ دوم. «نادرست» (“incorrect”/“incorrecte”) با «بد» (“bad”/“mauvaise”) یکی نیست و ترجمۀ “mauvaise” به «نادرست» نادرست است و ترجمۀ درست و دقیق آن همان «بد» است؛ ۲) مفهومی: اصطلاح “mauvaise foi” («سوءِ نیّت»)، برخلاف آنچه بابک احمدی در شرح خود میگوید، هم به معنای اصلی و متداول، «سوءِ نیّت»، مفهومی اخلاقی و نیز حقوقی است، و هم به معنای مورد نظر سارتر، «ایمان بد»، مفهومی اخلاقی است، چون «بد» است، و «باور نادرست» (“incorrect belief”/“croyance incorrecte”) و «باور درست» (“correct belief”/“croyance correcte”) و، یا به طور دقیق تر و معمول تر در زبان انگلیسی، «باور صادق» (“true belief”/“croyance vrai”) و «باور کاذب» (“false belief”/“croyance fusse”) نیز مفاهیمی است مربوط به «دانششناسی» (“epistemology”/“épistémologie”)؛ ۳) در نتیجۀ خَلط و اشتباه کردن این دو مفهوم متمایز با یکدیگر، از دو مورد نخست، ترجمۀ «ایمان بد» به «باور نادرست»، و «ایمان بد» (مربوط به «اخلاق وجودگرا») با مفاهیمی دیگر، «باور صادق» و «باور کاذب» (مربوط به نظریۀ «شناخت» یا «دانش») و نیز «باور بد» (“bad belief”)، خَلط و اشتباه مفاهیمی نتیجه میشود که معانی دیگری دارند و مربوط به مباحثی دیگر در فلسفهاند و اصلاً بیارتباط با بحث سارتر. اکنون ببینیم بابک احمدی دربارۀ این اصطلاح خاص در فلسفۀ سارتر چه چیزی برای گفتن به ما دارد:
برای متن کامل مقاله, رجوع شود به: فرسته زیر, فایل پی دی اف
#احمدی_بابک
#اردبیلی_محمد_مهدی
#سارتر
#ایمان_بد
م. سعید ح. کاشانی
شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸
@fallosafah
14.BadFaith.Ahmadi.981224.pdf
443.3 KB
🔷 «باور نادرست» یا «ایمان بد»؟
مروری بر ترجمۀ بابک احمدی از اصطلاحی در فلسفۀ سارتر
🔶 هر دانشجوی فیزیکی میداند که در فرمول e=mc2 هرکدام از «حروف» این معادله «نماد» چه چیزی است و این نمادها چگونه باید در یکی از دو طرف معادله قرار بگیرند. اما آیا این امر در خصوص «فلسفه» نیز صادق است و «واژگان» فلسفه نیز همچون نمادهای فرمول های فیزیک و ریاضی آن قدر دلالت و معنایشان ثابت است که کسی نتواند بدون ترس از اتهام «نادانی» آنها را جا به جا کند یا اشتباهی به کار برد؟ به همین سان، آیا هر دانشجو و استاد و مترجم و ویراستار و نویسندۀ به اصطلاح فلسفهخواندهای، از مبتدی تا عالی، برحسب درجات دانشگاهی یا علمی، با زبان فلسفه و معانی دقیق اصطلاحات آن آشناست و می داند معنای «دقیق» هر کلمه چیست؟ به طور نمونه، آیا آنها هم میدانند که «باور» (“belief”) با «ایمان» (“faith”)، و یا «نادرست» (“incorrect”) و «درست» (“correct”) با «بد» (“bad”) و «خوب» (“good”) چه فرقی دارد؟ و «باور نادرست» (“incorrect belief”) و «باور درست» (“correct belief”) با «باور صادق» (“ true belief”) و «باور کاذب» (“false belief”)، و ......
مروری بر ترجمۀ بابک احمدی از اصطلاحی در فلسفۀ سارتر
🔶 هر دانشجوی فیزیکی میداند که در فرمول e=mc2 هرکدام از «حروف» این معادله «نماد» چه چیزی است و این نمادها چگونه باید در یکی از دو طرف معادله قرار بگیرند. اما آیا این امر در خصوص «فلسفه» نیز صادق است و «واژگان» فلسفه نیز همچون نمادهای فرمول های فیزیک و ریاضی آن قدر دلالت و معنایشان ثابت است که کسی نتواند بدون ترس از اتهام «نادانی» آنها را جا به جا کند یا اشتباهی به کار برد؟ به همین سان، آیا هر دانشجو و استاد و مترجم و ویراستار و نویسندۀ به اصطلاح فلسفهخواندهای، از مبتدی تا عالی، برحسب درجات دانشگاهی یا علمی، با زبان فلسفه و معانی دقیق اصطلاحات آن آشناست و می داند معنای «دقیق» هر کلمه چیست؟ به طور نمونه، آیا آنها هم میدانند که «باور» (“belief”) با «ایمان» (“faith”)، و یا «نادرست» (“incorrect”) و «درست» (“correct”) با «بد» (“bad”) و «خوب» (“good”) چه فرقی دارد؟ و «باور نادرست» (“incorrect belief”) و «باور درست» (“correct belief”) با «باور صادق» (“ true belief”) و «باور کاذب» (“false belief”)، و ......
🔷 باورم نمی شود که همین چند سال پیش بود که این بالا, درست در همین زاویه, ایستاده بودم و شیرجه زدن برخی را تماشا می کردم و عکس می گرفتم. بود آیا که باز بینیم دیدار آشنا را؟
* این عکس البته از من نیست و از عکاسان حرفه ای است که مرا به یاد اینجا انداختند. شاید در فرصتی چندتا از عکس هایی را که خودم گرفته ام بگذارم.
@fallosafah
* این عکس البته از من نیست و از عکاسان حرفه ای است که مرا به یاد اینجا انداختند. شاید در فرصتی چندتا از عکس هایی را که خودم گرفته ام بگذارم.
@fallosafah
Forwarded from 2015
خائنانهترین خیانتها آنهایی هستند که وقتی یک جلیقه نجات در کمدت آویزان است، به خودت دروغ میگویی که احتمالاً اندازهی کسی که دارد غرق میشود نیست. اینجوری است که نزول میکنیم و همینطور که به قعر میرویم، تقصیر همهی مشکلات دنیا را میاندازیم گردن استعمار و کاپیتالیسم و شرکتهای چند ملیتی و سفید پوست احمق و امریکا، ولی لازم نیست برای تقصیر اسم خاص درست کرد.
نفع شخصی: ریشهی سقوط ما همین است.
جز از کل
#استیو_تولتز
نفع شخصی: ریشهی سقوط ما همین است.
جز از کل
#استیو_تولتز
⚫️ درگذشت استاد آزاده, جوینده دانایی, فریبرز رئیس دانا، را به همه آزادگان و کوشندگان راه آزادی و عدالت تسلیت می گویم. یادش ماندگار و روانش شاد باد.
م. سعید ح. کاشانی
۲۶ اسفند ۹۸
@fallosafah
م. سعید ح. کاشانی
۲۶ اسفند ۹۸
@fallosafah
🔷 لذت های کوچک زندگی
🔶 در زندگی چیزهایی هست که در مواقع عادی هیچ به حساب نمی آید, همچون نشستن در کافه ای یا خوردن صبحانه و ناهار یا شامی در جای باصفایی, با کمی زیبایی در تزیین یا ظروف یا محیط. یا رفتن به سینمایی یا قدم زدن در جایی شلوغ و پر ازدحام از زیبارویان و زیباپوشان. اما وقتی همین چیزهای کوچک از آدم گرفته می شود آدم می فهمد تمام فیلم ها و کتاب ها و موسیقی های دنیا هم نمی تواند به آدم لذت دهد و حوصله آدم سر می رود مثل چی! زندگی را به عربی عیش گفته اند. و از جمله معانی آن است شادی و خوراک و لذت. دوست دارم صبح که پا شدم صبحانه ای مثل این بگذارند رو به رویم!
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی*
کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
* درس اخلاق یا توصیه بهداشتی: «مستی» را از آب انگور نخواهید. چیزهای مستی آور غیرالکلی و غیرمخدر و بهداشتی و حلال هم البته هست. به قول شاعری دیگر: ما را مستی دهد گل رخسارا, بهار آغوش تو!
@fallosafah
🔶 در زندگی چیزهایی هست که در مواقع عادی هیچ به حساب نمی آید, همچون نشستن در کافه ای یا خوردن صبحانه و ناهار یا شامی در جای باصفایی, با کمی زیبایی در تزیین یا ظروف یا محیط. یا رفتن به سینمایی یا قدم زدن در جایی شلوغ و پر ازدحام از زیبارویان و زیباپوشان. اما وقتی همین چیزهای کوچک از آدم گرفته می شود آدم می فهمد تمام فیلم ها و کتاب ها و موسیقی های دنیا هم نمی تواند به آدم لذت دهد و حوصله آدم سر می رود مثل چی! زندگی را به عربی عیش گفته اند. و از جمله معانی آن است شادی و خوراک و لذت. دوست دارم صبح که پا شدم صبحانه ای مثل این بگذارند رو به رویم!
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی*
کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
* درس اخلاق یا توصیه بهداشتی: «مستی» را از آب انگور نخواهید. چیزهای مستی آور غیرالکلی و غیرمخدر و بهداشتی و حلال هم البته هست. به قول شاعری دیگر: ما را مستی دهد گل رخسارا, بهار آغوش تو!
@fallosafah
نوروزتان پیروز
نیاکان ما آیین و راهی نیکو در بزرگداشت جهان هستی و نوشدن پیوسته آن آفریدند تا به ما یادآوری کنند که بنیاد جهان بر دگر شدن استوار است و هیچ چیز پایدار نمی ماند مگر خود همین بودن و شدن و بودن بدون شدن نیست و شدن بدون بودن. زمستان می رود و بهار می آید و بیداد می رود و داد در می رسد. بیداد اژی دهاک تازی هرقدر هم دراز باشد, روزی به پایان می رسد. به امید آن روز که این اژدهای تازی در زیر خاک مدفون شود و ما را درسی شود که دیگر به معرکه گیران مار فروش ایمان نیاوریم و تازیان را بر تخت ننشانیم. نو شدن سرنوشت ماست, نه هر سال که هر دم. روز و روزگارتان نو باد و به دور از هرچه کهنه و ژنده و فرتوت و سست است. پایدار و استوار باد هر چه نیک است.
سعید ح. کاشانی
جمعه ۱ فروردین ۹۹
@fallosafah
نیاکان ما آیین و راهی نیکو در بزرگداشت جهان هستی و نوشدن پیوسته آن آفریدند تا به ما یادآوری کنند که بنیاد جهان بر دگر شدن استوار است و هیچ چیز پایدار نمی ماند مگر خود همین بودن و شدن و بودن بدون شدن نیست و شدن بدون بودن. زمستان می رود و بهار می آید و بیداد می رود و داد در می رسد. بیداد اژی دهاک تازی هرقدر هم دراز باشد, روزی به پایان می رسد. به امید آن روز که این اژدهای تازی در زیر خاک مدفون شود و ما را درسی شود که دیگر به معرکه گیران مار فروش ایمان نیاوریم و تازیان را بر تخت ننشانیم. نو شدن سرنوشت ماست, نه هر سال که هر دم. روز و روزگارتان نو باد و به دور از هرچه کهنه و ژنده و فرتوت و سست است. پایدار و استوار باد هر چه نیک است.
سعید ح. کاشانی
جمعه ۱ فروردین ۹۹
@fallosafah
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نوروزتان پیروز
نیاکان ما آیین و راهی نیکو در بزرگداشت جهان هستی و نوشدن پیوسته آن آفریدند تا به ما یادآوری کنند که بنیاد جهان بر دگر شدن استوار است و هیچ چیز پایدار نمی ماند مگر خود همین بودن و شدن و بودن بدون شدن نیست و شدن بدون بودن. زمستان می رود و بهار می آید و بیداد می رود و داد در می رسد. بیداد اژی دهاک تازی هرقدر هم دراز باشد, روزی به پایان می رسد. به امید آن روز که این اژدهای تازی در زیر خاک مدفون شود و ما را درسی شود که دیگر به معرکه گیران مار فروش ایمان نیاوریم و تازیان را بر تخت ننشانیم. نو شدن سرنوشت ماست, نه هر سال که هر دم. روز و روزگارتان نو باد و به دور از هرچه کهنه و ژنده و فرتوت و سست است. پایدار و استوار باد هر چه نیک است.
سعید ح. کاشانی
جمعه ۱ فروردین ۹۹
@fallosafah
نیاکان ما آیین و راهی نیکو در بزرگداشت جهان هستی و نوشدن پیوسته آن آفریدند تا به ما یادآوری کنند که بنیاد جهان بر دگر شدن استوار است و هیچ چیز پایدار نمی ماند مگر خود همین بودن و شدن و بودن بدون شدن نیست و شدن بدون بودن. زمستان می رود و بهار می آید و بیداد می رود و داد در می رسد. بیداد اژی دهاک تازی هرقدر هم دراز باشد, روزی به پایان می رسد. به امید آن روز که این اژدهای تازی در زیر خاک مدفون شود و ما را درسی شود که دیگر به معرکه گیران مار فروش ایمان نیاوریم و تازیان را بر تخت ننشانیم. نو شدن سرنوشت ماست, نه هر سال که هر دم. روز و روزگارتان نو باد و به دور از هرچه کهنه و ژنده و فرتوت و سست است. پایدار و استوار باد هر چه نیک است.
سعید ح. کاشانی
جمعه ۱ فروردین ۹۹
@fallosafah
Forwarded from Article reader|Статей читалка
Telegraph
بهار: زندگی در بازگشتی جاودانه – فَلُّ سَفَه
ای انسان، هشدار!نیمشب ژرف چه میگوید؟«خفته بودم، خفته بودم —«از خواب برخاستهام:«جهان ژرف است؛«و ژرفتر از آن که روز تصور کرده است«رنج آن ژرف است«لذت — ژرفتر از محنت«رنج میگوید: گم شو!«اما هرلذتی جاودانگی میخواهد —«جاودانگی ژرف ژرف را!نیچه در زمانی که «آب…
ای انسان، هشدار!
نيمشب ژرف چه میگويد؟
«خفته بودم، خفته بودم —
«از خواب برخاستهام:
«جهان ژرف است؛
«و ژرفتر از آن که روز تصور کرده است
«رنج آن ژرف است
«لذت — ژرفتر از محنت
«رنج میگويد: گم شو!
«اما هرلذتی جاودانگی میخواهد —
«جاودانگی ژرف ژرف را!
نيچه
🔷 بهار: زندگی در بازگشتی جاودانه
🔶 در زمانی که «آب بی فلسفه میخوردم»، «نوروز» چه زيبا بود، چه شيرين بود. اما هرچه از کودکی فاصله گرفتم و به جوانی نزديکتر شدم «نوروز»ها کمرنگتر و کمرنگتر شد، تا اينکه رفته رفته محو شد. شايد برای «کودک» است که همه چيز زيباست، شاد است و پرخاطره، جهانی است پر از بازيهای بیپايان. به هر حال، امروز برای من عادت شده است که هرچيز «زيبا» و «شاد» را در «آن سالها» بيابم. و بر هرچه در «اين سالها» چشم ببندم. بادا که باز «کودک» شويم، ما کودکانی که هيچگاه جوان نبوديم و ناگهان به پيری رسيديم. «ما» اکنون «پير»ترين ملت جهان هستيم. صد سال به سالهايی روشنتر و بهتر از «اين سالها»!
يکی از دستاوردهای جهان نو «مفهومی ساختن» چيزهايی بوده است که شايد هيچ گاه برای گذشتگان مفهومی نداشته است و تنها حقيقتی بوده است که زندگی بدون آن ممکن نمیبوده است. بسياری از جشنها و آيينهايی که از قديم مانده است از همين گونه است. اين جشنها در بادی نظر بهانههای سادهای هستند برای شادی، بهانههايی که شايد بتوان هميشه در زندگی جايی برای آنها پيدا کرد. اما واقعيت اين است که اين جشنها در پشت سر خود مابعدالطبيعهای نيز دارند و با وجود تمام تغيير و تحولاتی که در طول تاريخ، با فرو ريختن نظامهای اجتماعی و سياسی و تغيير ايدئولوژيها و آمدن اديان و پيدا شدن مذاهب رخ داده است، هنوز نيز کم و بيش اين مابعدالطبيعه را در پشت سر خود دارند، چه ما به آن توجه کنيم و چه توجهی نکنيم. يکی از دستاوردهای جهان نو همين برگرداندن توجه ما به سوی آنهاست.
جهان نو بهطور متناقضنمايی به بازشناسی سنتها و احيای آنها کمک کرده است و حال آنکه در وهلۀ نخست شعار خود را نابودی هرچه کهنه و نامعقول يا خرافی اعلام کرده بود. اما آيا اين عجيب است؟ جهان نو مسلماً ديگر نمیتواند «نامعقول» را بپذيرد، اما آيا هرچيز «نامعقولی» همواره نيز نامعقول خواهد ماند؟ رشد فلسفه و علوم انسانی در اين دو سدۀ اخير بهويژه نشان داده است که چگونه میتوان معقوليتها را بازيافت. اما قبل از پرداختن به «معقوليت» نوروز در اسطورهشناسی جديد بهتر است به يکی از کاشفان جديد «بازگشت جاودان» اشاره کنيم: نيچه.
نيچه در سال ۱۸۸۲ نخستين بار انديشۀ «مرگ خدا» را در دانش طربناک بيان کرد. اما نتايج اين انديشه برای او چنان گران بود که از آن میهراسيد. برای بيان چنين انديشهای بايد ديوانه میبود و بس. و او اين سخن را از زبان ديوانهای گفت. اما او، يک سال بعد، پيامبر خود زرتشت را از غار کوهستانیاش به شهرها فراخواند تا تعليم تازهای برای انسانها بياورد و هشداری را که ديوانهای داده بود به بشارتی تبديل کند و حکمت زندگانی جديد را بازگويد: زندگی بدون خدا چگونه ممکن است! نيچه در سال ۱۸۸۳ نگارش بخشهای اول و دوم چنين گفت زرتشت را آغاز میکند و نخستين آموزۀ زرتشت خود را در آن بيان میکند: «ابرانسان»، انديشهای معماوار که آن را «مغاکيترين انديشه»ی خود مینامد، و آگاه از اينکه روزی «ابرانسان» او را «شيطان» خواهند ناميد. نگارش بخشهای سوم و چهارم در سالهای ۱۸۸۴ و ۱۸۸۵ انجام میگيرد. نيچه در هنگام نگارش بخش سوم دومين انديشۀ مغاکی خود را نيز میيابد: «بازگشت جاودان همان». او برای نمايش اين دو انديشه از جانوران خود نيز ياری میگيرد: عقاب و مار. عقاب، مغرورترين جانور در زير آفتاب، و مار، زيرکترين جانور در زير آفتاب، دو استعاره برای «ابرانسان» و «بازگشت جاودان همان» نيز هستند. مار در حالتی که چنبره میزند و دم خود را به دهان میگيرد «زمانی» را به ما نشان میدهد که همچون استوانههای ساعت شنی يا عقربههای ساعت در ۱۲ شماره خود را کامل میکنند و بازمیگردند. نيچه از يافتن انديشۀ «بازگشتن جاودان همان» چنان به وجد آمد که به گريه افتاد. او خوب میدانست که بدون «جاودانگی» هر درکی از معنا برای زندگی انسان نابود خواهد شد، و وقتی که خدايی نباشد، معنايی از جاودانگی نيز وجود ندارد. «جاودانگی»، اگر همان چيزی باشد که به روايت اديان ابراهيمی مار بهشت عدن آدم و همسرش را به سودای آن از «جاودانگی» بیزمان بيرون کشيد و به «زمان» تاريخی گرفتار کرد، در روايت نيچه از «جاودانگی»، جز «بازگشت جاودانۀ همان» نيست و اين «زمانی» است که قبلاً بوده است. معمای زمان را نيچه با «دوری بودن» آن حل میکند و آن را حلقهای میبيند که دائماً خود را تکرار میکند. اما کيست که آرزومند «تکرار» باشد؟ حلقهای که خواستاران زناشويی به دست میکنند، «نمودگار» همين ميل به تکرار است. فرزندانی که
نيمشب ژرف چه میگويد؟
«خفته بودم، خفته بودم —
«از خواب برخاستهام:
«جهان ژرف است؛
«و ژرفتر از آن که روز تصور کرده است
«رنج آن ژرف است
«لذت — ژرفتر از محنت
«رنج میگويد: گم شو!
«اما هرلذتی جاودانگی میخواهد —
«جاودانگی ژرف ژرف را!
نيچه
🔷 بهار: زندگی در بازگشتی جاودانه
🔶 در زمانی که «آب بی فلسفه میخوردم»، «نوروز» چه زيبا بود، چه شيرين بود. اما هرچه از کودکی فاصله گرفتم و به جوانی نزديکتر شدم «نوروز»ها کمرنگتر و کمرنگتر شد، تا اينکه رفته رفته محو شد. شايد برای «کودک» است که همه چيز زيباست، شاد است و پرخاطره، جهانی است پر از بازيهای بیپايان. به هر حال، امروز برای من عادت شده است که هرچيز «زيبا» و «شاد» را در «آن سالها» بيابم. و بر هرچه در «اين سالها» چشم ببندم. بادا که باز «کودک» شويم، ما کودکانی که هيچگاه جوان نبوديم و ناگهان به پيری رسيديم. «ما» اکنون «پير»ترين ملت جهان هستيم. صد سال به سالهايی روشنتر و بهتر از «اين سالها»!
يکی از دستاوردهای جهان نو «مفهومی ساختن» چيزهايی بوده است که شايد هيچ گاه برای گذشتگان مفهومی نداشته است و تنها حقيقتی بوده است که زندگی بدون آن ممکن نمیبوده است. بسياری از جشنها و آيينهايی که از قديم مانده است از همين گونه است. اين جشنها در بادی نظر بهانههای سادهای هستند برای شادی، بهانههايی که شايد بتوان هميشه در زندگی جايی برای آنها پيدا کرد. اما واقعيت اين است که اين جشنها در پشت سر خود مابعدالطبيعهای نيز دارند و با وجود تمام تغيير و تحولاتی که در طول تاريخ، با فرو ريختن نظامهای اجتماعی و سياسی و تغيير ايدئولوژيها و آمدن اديان و پيدا شدن مذاهب رخ داده است، هنوز نيز کم و بيش اين مابعدالطبيعه را در پشت سر خود دارند، چه ما به آن توجه کنيم و چه توجهی نکنيم. يکی از دستاوردهای جهان نو همين برگرداندن توجه ما به سوی آنهاست.
جهان نو بهطور متناقضنمايی به بازشناسی سنتها و احيای آنها کمک کرده است و حال آنکه در وهلۀ نخست شعار خود را نابودی هرچه کهنه و نامعقول يا خرافی اعلام کرده بود. اما آيا اين عجيب است؟ جهان نو مسلماً ديگر نمیتواند «نامعقول» را بپذيرد، اما آيا هرچيز «نامعقولی» همواره نيز نامعقول خواهد ماند؟ رشد فلسفه و علوم انسانی در اين دو سدۀ اخير بهويژه نشان داده است که چگونه میتوان معقوليتها را بازيافت. اما قبل از پرداختن به «معقوليت» نوروز در اسطورهشناسی جديد بهتر است به يکی از کاشفان جديد «بازگشت جاودان» اشاره کنيم: نيچه.
نيچه در سال ۱۸۸۲ نخستين بار انديشۀ «مرگ خدا» را در دانش طربناک بيان کرد. اما نتايج اين انديشه برای او چنان گران بود که از آن میهراسيد. برای بيان چنين انديشهای بايد ديوانه میبود و بس. و او اين سخن را از زبان ديوانهای گفت. اما او، يک سال بعد، پيامبر خود زرتشت را از غار کوهستانیاش به شهرها فراخواند تا تعليم تازهای برای انسانها بياورد و هشداری را که ديوانهای داده بود به بشارتی تبديل کند و حکمت زندگانی جديد را بازگويد: زندگی بدون خدا چگونه ممکن است! نيچه در سال ۱۸۸۳ نگارش بخشهای اول و دوم چنين گفت زرتشت را آغاز میکند و نخستين آموزۀ زرتشت خود را در آن بيان میکند: «ابرانسان»، انديشهای معماوار که آن را «مغاکيترين انديشه»ی خود مینامد، و آگاه از اينکه روزی «ابرانسان» او را «شيطان» خواهند ناميد. نگارش بخشهای سوم و چهارم در سالهای ۱۸۸۴ و ۱۸۸۵ انجام میگيرد. نيچه در هنگام نگارش بخش سوم دومين انديشۀ مغاکی خود را نيز میيابد: «بازگشت جاودان همان». او برای نمايش اين دو انديشه از جانوران خود نيز ياری میگيرد: عقاب و مار. عقاب، مغرورترين جانور در زير آفتاب، و مار، زيرکترين جانور در زير آفتاب، دو استعاره برای «ابرانسان» و «بازگشت جاودان همان» نيز هستند. مار در حالتی که چنبره میزند و دم خود را به دهان میگيرد «زمانی» را به ما نشان میدهد که همچون استوانههای ساعت شنی يا عقربههای ساعت در ۱۲ شماره خود را کامل میکنند و بازمیگردند. نيچه از يافتن انديشۀ «بازگشتن جاودان همان» چنان به وجد آمد که به گريه افتاد. او خوب میدانست که بدون «جاودانگی» هر درکی از معنا برای زندگی انسان نابود خواهد شد، و وقتی که خدايی نباشد، معنايی از جاودانگی نيز وجود ندارد. «جاودانگی»، اگر همان چيزی باشد که به روايت اديان ابراهيمی مار بهشت عدن آدم و همسرش را به سودای آن از «جاودانگی» بیزمان بيرون کشيد و به «زمان» تاريخی گرفتار کرد، در روايت نيچه از «جاودانگی»، جز «بازگشت جاودانۀ همان» نيست و اين «زمانی» است که قبلاً بوده است. معمای زمان را نيچه با «دوری بودن» آن حل میکند و آن را حلقهای میبيند که دائماً خود را تکرار میکند. اما کيست که آرزومند «تکرار» باشد؟ حلقهای که خواستاران زناشويی به دست میکنند، «نمودگار» همين ميل به تکرار است. فرزندانی که
به دنيا میآيند همان رنجها و لذتهايی را در زندگی میبرند که والدينشان داشتهاند و بدين سان زندگی همواره به تکرار میرسد. اما اگر اکثر انسانها از حکمت اين حلقهها و زادنها بیخبرند و فقط به حکم غريزه به تکرار زندگی گردن مینهند، اما در دل رؤيای جاودانگی در سرای ديگر را میپرورند، «ابرانسان» نيچه کسی است که اين تکرار را به رسميت میشناسد و جز اين «تکرار» چيزی نمیبيند و چيزی نمیخواهد. «تکرار» او گردن گذاشتن به همين انديشه است که زندگی جز اين نيست: لذت و رنجی که هربار بازمیگردد. بدين سان است که شادی و رنج به هم زنجير میشوند و با هر «بازگشت» همه چيز بازمیگردد.
تأويل و تفسير انديشههای مغاکی نيچه تا امروز همچنان معماوار مانده است. الگوهای متفاوتی برای دست يافتن به معنای «بازگشت جاودان همان» سرمشق قرار گرفته است، برخی جديد و برخی قديم. از انديشۀ هراکليتوس و رواقيان گرفته تا «اصل بقای انرژی» در نظريۀ «ترمو ديناميک» و استعاره و معمايی شاعرانه انگاشتن آنها. من در اينجا درصدد نيستم که کاری در اين خصوص انجام دهم. اما فقط در عجبم که چرا نيچه از «حلقۀ نامزدی» و ازدواج و فرزند ياد میکند، اما يادی از «بهار» و «نوروز» نمیکند! شايد برای اينکه اين انديشهها اسطورهایتر از آن هستند که برای او معنايی داشته باشند. او معنايی تازه میخواهد.
اگر نيچه آموزههای خود را طوری بيان میکند که جانشينی برای مابعدالطبيعۀ رو به مرگ افلاطونی، مسيحيت، باشد، در عوض اسطورهشناسی قرن بيستمی در اسطورهها کاوش میکند تا «معقوليت» نهفته در آنها را آشکار کند. «معقوليتی» که از انديشۀ انسان بدوی و نگرش او دربارۀ زمان و تاريخ و زندگی و حقيقت پرده برمیگيرد. اين اسطورهشناس ميرچا الياده است.
الياده کتاب مشهور خود اسطورۀ بازگشت جاودانه: مقدمهای بر فلسفهای از تاريخ (انتشارات نيما، تبريز، چ ۱، ۱۳۶۵) را در پايان نيمۀ اول قرن بيستم به زبان فرانسه منتشر میکند. با اين کتاب تحولی در اسطورهشناسی آغاز میشود و «معقوليت» اسطورهها، چيزی که از ارسطو تا جنبش روشنگری همواره مغفول مانده و حتی انکار شده بود، به زبانی تازه آشکار میشود. «زمان» مهمترين دلمشغولی فلسفۀ جديد، از نيوتن و برگسون تا نيچه و هايدگر و آينشتاين، بوده است. و اسطورهها در طی تاريخ بشر همواره مقاومتی در برابر زمان بودهاند. به گفتۀ مترجم فارسی کتاب او، دکتر بهمن سرکاراتی، «الياده در جستجوی چارههايی است برای برانداختن زمان، زيرا معتقد است که انسان در گذشته میتوانست زمان را براندازد و يا حداقل به حالت تعليق درآورد.... [از نظر الياده] انسان مذهبی در جوامع باستانی به دونوع زمان معتقد بوده است: يکی زمان عادی، ملموس و تاريخی که چون روزگار گذران بر حيات ناسوتی بشر در جهان سپنجی ساری است و به صورت استمراری برگشتناپذير، همراه خود تلاشی و زوال میآورد و همه چيز را به نابودی میکشد و به قول هايدگر "زمان مرگ" است؛ و ديگری زمان مقدس، زمان اساطيری که پايا و کاستیناپذير است، آن لحظۀ شگفتانگيز "بدايت"ها که نمونههای ازلی، کردارهای بغانه و بالاتر از همه، فعل الهی خلقت ضمن آن به وقوع پيوسته است. زمان مقدس، برخلاف زمان ناسوتی، برگشتناپذير نيست، بلکه حرکت دوری دارد و تا بینهايت در حال نو شدن و تکرار است، نه تغيير پيدا میکند، نه پايان میپذيرد .... لحظهای است جاودانه که در زندگی انسان باستانی مصادف بوده با ايام خجستۀ جشنها و هنگام برگزاری آيينها. زمان عادی و ناسوتی با گذشت خود همۀ مظاهر حيات را فرتوت و فرسوده میکند و سرانجام به سوی مرگ میبرد، همۀ رويدادهای ناگوار — مصايب و نوايب روزگار که در جريان آن اتفاق میافتد — خاطرۀ آنها يکجا در ذهن جمعی مردم تاريخ را تشکيل میدهد، تاريخی که به نوبۀ خود جان بشر را از هراس و تشويش میآکند؛ لذا مرد باستانی از زمان تاريخی روگردان است، تا میتواند در برابرش میايستد و با تقليد از نمونههای ازلی در زندگی روزانهاش و نيز با برگزاری آيينهای خاص در لحظههای معين سال، به طور ادواری به واژگونی زمان ناسوتی و امحای تاريخ پرداخته، زمان مقدس را احيا میکند و دوباره به زمان حال و اکنون فرامیکشد. و اين چنين با بازآفرينی زمان، زندگی خود و گيتی را نيز نوآيين میکند» (مقدمۀ مترجم).
الياده فصل دوم کتاب خود را به «بازآفرينی زمان» اختصاص داده و در آنجا دربارۀ «سال، نوروز، بندهشن (تکوين جهان)، دورانمندی آفرينش، بازآفرينی مداوم زمان» (ص ۱۳۱–۸۱) سخن میگويد. برخی از گفتههای او که بهويژه به نوروز مربوط میشود از اين قرار است:
در بيشتر جوامع بدوی «سال نو» معادل است با برداشتن تحريم از محصول جديد که بدين ترتيب برای همۀ جماعت خوردنی و بیگزند اعلام میشود. بنابراين در جاهايی که چندين نوع از غلات يا ميوهها کشت میشود، و فصل برداشت هريک متفاوت است، با چندين جشن «نوروز» رو به رو
تأويل و تفسير انديشههای مغاکی نيچه تا امروز همچنان معماوار مانده است. الگوهای متفاوتی برای دست يافتن به معنای «بازگشت جاودان همان» سرمشق قرار گرفته است، برخی جديد و برخی قديم. از انديشۀ هراکليتوس و رواقيان گرفته تا «اصل بقای انرژی» در نظريۀ «ترمو ديناميک» و استعاره و معمايی شاعرانه انگاشتن آنها. من در اينجا درصدد نيستم که کاری در اين خصوص انجام دهم. اما فقط در عجبم که چرا نيچه از «حلقۀ نامزدی» و ازدواج و فرزند ياد میکند، اما يادی از «بهار» و «نوروز» نمیکند! شايد برای اينکه اين انديشهها اسطورهایتر از آن هستند که برای او معنايی داشته باشند. او معنايی تازه میخواهد.
اگر نيچه آموزههای خود را طوری بيان میکند که جانشينی برای مابعدالطبيعۀ رو به مرگ افلاطونی، مسيحيت، باشد، در عوض اسطورهشناسی قرن بيستمی در اسطورهها کاوش میکند تا «معقوليت» نهفته در آنها را آشکار کند. «معقوليتی» که از انديشۀ انسان بدوی و نگرش او دربارۀ زمان و تاريخ و زندگی و حقيقت پرده برمیگيرد. اين اسطورهشناس ميرچا الياده است.
الياده کتاب مشهور خود اسطورۀ بازگشت جاودانه: مقدمهای بر فلسفهای از تاريخ (انتشارات نيما، تبريز، چ ۱، ۱۳۶۵) را در پايان نيمۀ اول قرن بيستم به زبان فرانسه منتشر میکند. با اين کتاب تحولی در اسطورهشناسی آغاز میشود و «معقوليت» اسطورهها، چيزی که از ارسطو تا جنبش روشنگری همواره مغفول مانده و حتی انکار شده بود، به زبانی تازه آشکار میشود. «زمان» مهمترين دلمشغولی فلسفۀ جديد، از نيوتن و برگسون تا نيچه و هايدگر و آينشتاين، بوده است. و اسطورهها در طی تاريخ بشر همواره مقاومتی در برابر زمان بودهاند. به گفتۀ مترجم فارسی کتاب او، دکتر بهمن سرکاراتی، «الياده در جستجوی چارههايی است برای برانداختن زمان، زيرا معتقد است که انسان در گذشته میتوانست زمان را براندازد و يا حداقل به حالت تعليق درآورد.... [از نظر الياده] انسان مذهبی در جوامع باستانی به دونوع زمان معتقد بوده است: يکی زمان عادی، ملموس و تاريخی که چون روزگار گذران بر حيات ناسوتی بشر در جهان سپنجی ساری است و به صورت استمراری برگشتناپذير، همراه خود تلاشی و زوال میآورد و همه چيز را به نابودی میکشد و به قول هايدگر "زمان مرگ" است؛ و ديگری زمان مقدس، زمان اساطيری که پايا و کاستیناپذير است، آن لحظۀ شگفتانگيز "بدايت"ها که نمونههای ازلی، کردارهای بغانه و بالاتر از همه، فعل الهی خلقت ضمن آن به وقوع پيوسته است. زمان مقدس، برخلاف زمان ناسوتی، برگشتناپذير نيست، بلکه حرکت دوری دارد و تا بینهايت در حال نو شدن و تکرار است، نه تغيير پيدا میکند، نه پايان میپذيرد .... لحظهای است جاودانه که در زندگی انسان باستانی مصادف بوده با ايام خجستۀ جشنها و هنگام برگزاری آيينها. زمان عادی و ناسوتی با گذشت خود همۀ مظاهر حيات را فرتوت و فرسوده میکند و سرانجام به سوی مرگ میبرد، همۀ رويدادهای ناگوار — مصايب و نوايب روزگار که در جريان آن اتفاق میافتد — خاطرۀ آنها يکجا در ذهن جمعی مردم تاريخ را تشکيل میدهد، تاريخی که به نوبۀ خود جان بشر را از هراس و تشويش میآکند؛ لذا مرد باستانی از زمان تاريخی روگردان است، تا میتواند در برابرش میايستد و با تقليد از نمونههای ازلی در زندگی روزانهاش و نيز با برگزاری آيينهای خاص در لحظههای معين سال، به طور ادواری به واژگونی زمان ناسوتی و امحای تاريخ پرداخته، زمان مقدس را احيا میکند و دوباره به زمان حال و اکنون فرامیکشد. و اين چنين با بازآفرينی زمان، زندگی خود و گيتی را نيز نوآيين میکند» (مقدمۀ مترجم).
الياده فصل دوم کتاب خود را به «بازآفرينی زمان» اختصاص داده و در آنجا دربارۀ «سال، نوروز، بندهشن (تکوين جهان)، دورانمندی آفرينش، بازآفرينی مداوم زمان» (ص ۱۳۱–۸۱) سخن میگويد. برخی از گفتههای او که بهويژه به نوروز مربوط میشود از اين قرار است:
در بيشتر جوامع بدوی «سال نو» معادل است با برداشتن تحريم از محصول جديد که بدين ترتيب برای همۀ جماعت خوردنی و بیگزند اعلام میشود. بنابراين در جاهايی که چندين نوع از غلات يا ميوهها کشت میشود، و فصل برداشت هريک متفاوت است، با چندين جشن «نوروز» رو به رو
می شویم. اختيار سال خورشيدی به عنوان واحدی از زمان منشأ مصری دارد. هر «نوروز»ی عبارت است از دوباره آغازيدن زمان از ابتدايش که به مثابۀ تکراری از بندهشن و تکوين عالم به شمار میآيد. رزمهای نمايشی و آيينی ميان دوگروه ازبازيگران، حضور فروهر نياکان، برپاداشتن جشنهای کامرانی و شادخواری و پرداختن به لهو و لعب و غيره همه عناصری هستند که نشان میدهند که در پايان سال و در آستانۀ تحويل «سال نو»، لحظۀ اساطيری آغاز آفرينش و گذار از «آشوب» به «سامان» تکرار میشود. آفرينش جهان همه ساله تجديد میشود. «به درستی که وی آغاز کند آفرينش را، سپس بازگرداند آن را» («انه يبدؤا الخلق ثم يُعيده»، يونس، آيۀ ۴). اين تکرار جاودانی فعل خلقت که هر «سال نو» را به آغاز عصر جديدی بدل میکند، بازگشت مردگان به زندگی را امکانپذير ساخته و اميد مؤمنان را به رستاخيز و تن پسين زنده نگه میدارد. از اين روست که هرجا به رستاخيز و معاد جسمانی باور دارند، بدين اصل نيز معتقدند که رستاخيز در نوروز، يعنی در آغاز دوری جديد از زمان، به وقوع خواهد پيوست.
نوروزتان پيروز.
* این نوشته نخستین بار دوشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۳، در وبگاه قدیم من منتشر شده است.
#نیچه
#بازگشت جاودان
#الیاده
#نوروز
سعید ح. کاشانی
یکشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۹
@fallosafah
نوروزتان پيروز.
* این نوشته نخستین بار دوشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۳، در وبگاه قدیم من منتشر شده است.
#نیچه
#بازگشت جاودان
#الیاده
#نوروز
سعید ح. کاشانی
یکشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۹
@fallosafah