از «سپهرهای وجود» تا «ساحت های وجودی»
از جمله ویژگیهای زبان فرهنگی و فلسفی فارسی جدید که عمدتاً از راه ترجمه شکل گرفته است یکی هم کاربرد جدید کلماتی است که اگر «نوواژه» و «نوساخته» هم نباشند، باز، به معنایی به کار میروند که هرگز تا پیش از این نه در فارسی، و نه نیز عربی، اگر به وام گرفته از عربی باشند، سابقه نداشته است. نتیجۀ این کار، البته، همواره سازنده نیست و نه تنها معنایی «نو» یا «جدید» افاده نمیشود، بلکه کاربردهای خودسرانه و ناموجّه کلمات به جای یکدیگر و آشفتگی حاصل از آن، پس از چندی اصلاً معنای معینی برای آن کلمه باقی نمیگذارد. از آنجا که این کاربردها، نخست، در «ترجمه» آغاز شده است، میتوان پیبرد که ناآگاهی و نادانی مترجمان و ویراستاران از جای دقیق این «معادل»ها یا «برابرنهاده »ها، اگر فایدهای داشته باشند، و استفادۀ نابجای انبوه «مقلّدان»، از دانشجویان تا واعظان و خطیبان و روزنامهنگاران و روشنفکران همه چیز دان و عاشقان سینه چاک هر چیز «نو» و «جدید»، ولو قلّابی و بی پایه و اساس و بی معنا، و کسانی که از «نو» و «جدید» تنها به برچسب ها علاقه دارند، و کارشان بیش تر لفاظی و انشانویسی و دزدی و رونویسی از روی نوشته های دیگران است تا اندیشه ورزی و تحقیق، تا چه اندازه میتواند برای «فهم» و «تفاهم» ویرانگر باشد. اشتباه کردن «ساحتهای وجودی» (؟)، اصطلاحی برساخته از مفاهیمی در فلسفه های وجودی در «روان درمانی وجودی» (“existential psychotherapy”) قرن بیستم و بیست و یکم، و آمیختن و اشتباه کردن آن با «سپهرهای وجود»، اصطلاحی رسمی در اندیشۀ کییرکگور قرن نوزدهمی، یکی از این واژهها و عبارات تازه متداول در زبان فارسی است که اکنون دیگر رفته رفته دارد هر معنای معین و مشخصی را از دست میدهد. در اینجا سعی میکنم، نخست، روشن کنم معنای «سپهر» (“sphere”) چیست و بعد مراد از «ساحت» (“dimension”) یا «بُعد» در «وجود» و در «ساحت های وجودی» یا «ابعاد وجودی» در «روان درمانی وجودی» چیست و چه تفاوتی با «سپهرهای وجود» در اندیشۀ کییرکگور دارد. اما، نخست، این پرسش از کجا و چرا و چگونه آغاز شد؟
محمد مهدی اردبیلی در ترجمۀ دوم خود از کتاب رابرت چارلز سولومون/سالومون، فلسفۀ اروپایی/فلسفۀ فرانسوی و آلمانی، به ترجمۀ من (۱۳۷۹، ۱۳۸۱، ۱۳۹۶، ۱۳۹۸)، و به ترجمۀ او، رابرت سالمن، فلسفۀ قارهای، انتشارات سمت، [ویراستار علمی] سیمین عارفی، ۱۳۹۸، تقسیم بندی مشهور کییرکگور از «سپهرهای وجود» (“spheres of existence”) را به «ساحتهای وجودی» (؟) (“existential dimensions”) ترجمه کرده است (ص ۱۰۱)، بیآنکه برخلاف مواردی از این دست معادل انگلیسی آن را به خواننده یادآور شود، در داخل متن یا در زیر متن، تا خواننده دست کم بداند مترجم این عبارت را در ترجمۀ چه چیزی آورده است. ترجمۀ مترجم از این عبارت، تا جایی که من میدانم نو و بی سابقه، اما نادرست، است. او در ترجمۀ همین عبارت کوتاه نشان میدهد که نه تنها فرق و تمایز دو واژۀ «سپهر» و «ساحت» یا «بُعد» را از جنبۀ لغوی نمیداند، چون در ترجمۀ خود از معادل «ساحت» دست کم برای دو کلمۀ انگلیسی “realm” (ص ۱۱ و مواضع متعدد دیگر) و “sphere” (ص ۱۰۱) استفاده میکند، بلکه آن را با عبارت اصطلاحی دیگری اشتباه می کند که معنا و مفهومی متمایز با «سپهرهای وجود» دارد، یعنی: «ساحت های وجودی» (“existential dimensions”) یا «ابعاد وجودی»، چنان که امروز در برخی نوشته های فارسی متداول است، و البته برخی گویندگان و نویسندگان این اصطلاح نیز چنان که از سخن شان بر می آید یا از معنای دقیق آن در میان نویسندگان روان درمانی وجودی بی خبرند، و یا ظاهراً در مفهومی ترجمه شده از زبان انگلیسی و منسوب به فلسفه های وجودی چیزی را گذاشته اند که در آن نیست، و یا «وجودی» را با «هستی شناختی» اشتباه کرده اند، از جمله آقای مصطفی ملکیان (رجوع شود به: فروتر، ص ۹). بدین سان، ترجمۀ محمد مهدی اردبیلی از عبارتی بسیار آسان و سه کلمه ای در انگلیسی، «سپهرهای وجود» (“spheres of existence”) به «ساحت های وجودی» (“existential dimensions”)، به دلیل نادانی در خصوص معنای درست کلمات و نیز «فلسفۀ کی یرککور» و مفاهیم اساسی «فلسفه های وجودی» بعدی، به طور کلّی، چهارگونه غلط دارد: ۱) لغوی، ۲) دستوری، ۳) مفهومی، ۴) جا به جایی یا اشتباه کردن و آمیختن آن با مفهومی دیگر که اصلاً معنا و مفهومی کاملاً متفاوت و متمایز با «سپهرهای وجود» در اندیشۀ کی یرکگور دارد.
ادامۀ این مقاله را در فایل پی دی اف زیر میتوانید بخوانید.
#اردبیلی_محمد_مهدی
#ساحت_وجودی
#سپهر_وجود
#ملکیان
#ترجمه
سه شنبه ۱۵ بهمن ۹۸
@fallosafah
از جمله ویژگیهای زبان فرهنگی و فلسفی فارسی جدید که عمدتاً از راه ترجمه شکل گرفته است یکی هم کاربرد جدید کلماتی است که اگر «نوواژه» و «نوساخته» هم نباشند، باز، به معنایی به کار میروند که هرگز تا پیش از این نه در فارسی، و نه نیز عربی، اگر به وام گرفته از عربی باشند، سابقه نداشته است. نتیجۀ این کار، البته، همواره سازنده نیست و نه تنها معنایی «نو» یا «جدید» افاده نمیشود، بلکه کاربردهای خودسرانه و ناموجّه کلمات به جای یکدیگر و آشفتگی حاصل از آن، پس از چندی اصلاً معنای معینی برای آن کلمه باقی نمیگذارد. از آنجا که این کاربردها، نخست، در «ترجمه» آغاز شده است، میتوان پیبرد که ناآگاهی و نادانی مترجمان و ویراستاران از جای دقیق این «معادل»ها یا «برابرنهاده »ها، اگر فایدهای داشته باشند، و استفادۀ نابجای انبوه «مقلّدان»، از دانشجویان تا واعظان و خطیبان و روزنامهنگاران و روشنفکران همه چیز دان و عاشقان سینه چاک هر چیز «نو» و «جدید»، ولو قلّابی و بی پایه و اساس و بی معنا، و کسانی که از «نو» و «جدید» تنها به برچسب ها علاقه دارند، و کارشان بیش تر لفاظی و انشانویسی و دزدی و رونویسی از روی نوشته های دیگران است تا اندیشه ورزی و تحقیق، تا چه اندازه میتواند برای «فهم» و «تفاهم» ویرانگر باشد. اشتباه کردن «ساحتهای وجودی» (؟)، اصطلاحی برساخته از مفاهیمی در فلسفه های وجودی در «روان درمانی وجودی» (“existential psychotherapy”) قرن بیستم و بیست و یکم، و آمیختن و اشتباه کردن آن با «سپهرهای وجود»، اصطلاحی رسمی در اندیشۀ کییرکگور قرن نوزدهمی، یکی از این واژهها و عبارات تازه متداول در زبان فارسی است که اکنون دیگر رفته رفته دارد هر معنای معین و مشخصی را از دست میدهد. در اینجا سعی میکنم، نخست، روشن کنم معنای «سپهر» (“sphere”) چیست و بعد مراد از «ساحت» (“dimension”) یا «بُعد» در «وجود» و در «ساحت های وجودی» یا «ابعاد وجودی» در «روان درمانی وجودی» چیست و چه تفاوتی با «سپهرهای وجود» در اندیشۀ کییرکگور دارد. اما، نخست، این پرسش از کجا و چرا و چگونه آغاز شد؟
محمد مهدی اردبیلی در ترجمۀ دوم خود از کتاب رابرت چارلز سولومون/سالومون، فلسفۀ اروپایی/فلسفۀ فرانسوی و آلمانی، به ترجمۀ من (۱۳۷۹، ۱۳۸۱، ۱۳۹۶، ۱۳۹۸)، و به ترجمۀ او، رابرت سالمن، فلسفۀ قارهای، انتشارات سمت، [ویراستار علمی] سیمین عارفی، ۱۳۹۸، تقسیم بندی مشهور کییرکگور از «سپهرهای وجود» (“spheres of existence”) را به «ساحتهای وجودی» (؟) (“existential dimensions”) ترجمه کرده است (ص ۱۰۱)، بیآنکه برخلاف مواردی از این دست معادل انگلیسی آن را به خواننده یادآور شود، در داخل متن یا در زیر متن، تا خواننده دست کم بداند مترجم این عبارت را در ترجمۀ چه چیزی آورده است. ترجمۀ مترجم از این عبارت، تا جایی که من میدانم نو و بی سابقه، اما نادرست، است. او در ترجمۀ همین عبارت کوتاه نشان میدهد که نه تنها فرق و تمایز دو واژۀ «سپهر» و «ساحت» یا «بُعد» را از جنبۀ لغوی نمیداند، چون در ترجمۀ خود از معادل «ساحت» دست کم برای دو کلمۀ انگلیسی “realm” (ص ۱۱ و مواضع متعدد دیگر) و “sphere” (ص ۱۰۱) استفاده میکند، بلکه آن را با عبارت اصطلاحی دیگری اشتباه می کند که معنا و مفهومی متمایز با «سپهرهای وجود» دارد، یعنی: «ساحت های وجودی» (“existential dimensions”) یا «ابعاد وجودی»، چنان که امروز در برخی نوشته های فارسی متداول است، و البته برخی گویندگان و نویسندگان این اصطلاح نیز چنان که از سخن شان بر می آید یا از معنای دقیق آن در میان نویسندگان روان درمانی وجودی بی خبرند، و یا ظاهراً در مفهومی ترجمه شده از زبان انگلیسی و منسوب به فلسفه های وجودی چیزی را گذاشته اند که در آن نیست، و یا «وجودی» را با «هستی شناختی» اشتباه کرده اند، از جمله آقای مصطفی ملکیان (رجوع شود به: فروتر، ص ۹). بدین سان، ترجمۀ محمد مهدی اردبیلی از عبارتی بسیار آسان و سه کلمه ای در انگلیسی، «سپهرهای وجود» (“spheres of existence”) به «ساحت های وجودی» (“existential dimensions”)، به دلیل نادانی در خصوص معنای درست کلمات و نیز «فلسفۀ کی یرککور» و مفاهیم اساسی «فلسفه های وجودی» بعدی، به طور کلّی، چهارگونه غلط دارد: ۱) لغوی، ۲) دستوری، ۳) مفهومی، ۴) جا به جایی یا اشتباه کردن و آمیختن آن با مفهومی دیگر که اصلاً معنا و مفهومی کاملاً متفاوت و متمایز با «سپهرهای وجود» در اندیشۀ کی یرکگور دارد.
ادامۀ این مقاله را در فایل پی دی اف زیر میتوانید بخوانید.
#اردبیلی_محمد_مهدی
#ساحت_وجودی
#سپهر_وجود
#ملکیان
#ترجمه
سه شنبه ۱۵ بهمن ۹۸
@fallosafah
13.Sphere.Dimension.981115.pdf
160.6 KB
از «سپهرهای وجود» تا «ساحت های وجودی»
از جمله ویژگیهای زبان فرهنگی و فلسفی فارسی جدید که عمدتاً از راه ترجمه شکل گرفته است یکی هم کاربرد جدید کلماتی است که اگر «نوواژه» و «نوساخته» هم نباشند، باز، به معنایی به کار میروند که هرگز تا پیش از این نه در فارسی، و نه نیز عربی، اگر به وام گرفته از عربی باشند، سابقه نداشته است. نتیجۀ این کار، البته، همواره سازنده نیست و نه تنها معنایی «نو» یا «جدید» افاده نمیشود، بلکه کاربردهای خودسرانه و ناموجّه کلمات به جای یکدیگر و آشفتگی حاصل از آن، پس از چندی اصلاً معنای معینی برای آن کلمه باقی نمیگذارد. از آنجا که این کاربردها، نخست، در «ترجمه» آغاز شده است، میتوان پیبرد که ناآگاهی و نادانی مترجمان و ویراستاران از جای دقیق این «معادل»ها یا «برابرنهاده »ها، اگر فایدهای داشته باشند، و استفادۀ نابجای انبوه «مقلّدان»، از دانشجویان تا واعظان و خطیبان و روزنامهنگاران و روشنفکران همه چیز دان و عاشقان سینه چاک هر چیز «نو» و «جدید»، ولو قلّابی ...
#اردبیلی_محمد_مهدی
#ساحت_وجودی
#سپهر_وجود
#ملکیان
@fallosafah
از جمله ویژگیهای زبان فرهنگی و فلسفی فارسی جدید که عمدتاً از راه ترجمه شکل گرفته است یکی هم کاربرد جدید کلماتی است که اگر «نوواژه» و «نوساخته» هم نباشند، باز، به معنایی به کار میروند که هرگز تا پیش از این نه در فارسی، و نه نیز عربی، اگر به وام گرفته از عربی باشند، سابقه نداشته است. نتیجۀ این کار، البته، همواره سازنده نیست و نه تنها معنایی «نو» یا «جدید» افاده نمیشود، بلکه کاربردهای خودسرانه و ناموجّه کلمات به جای یکدیگر و آشفتگی حاصل از آن، پس از چندی اصلاً معنای معینی برای آن کلمه باقی نمیگذارد. از آنجا که این کاربردها، نخست، در «ترجمه» آغاز شده است، میتوان پیبرد که ناآگاهی و نادانی مترجمان و ویراستاران از جای دقیق این «معادل»ها یا «برابرنهاده »ها، اگر فایدهای داشته باشند، و استفادۀ نابجای انبوه «مقلّدان»، از دانشجویان تا واعظان و خطیبان و روزنامهنگاران و روشنفکران همه چیز دان و عاشقان سینه چاک هر چیز «نو» و «جدید»، ولو قلّابی ...
#اردبیلی_محمد_مهدی
#ساحت_وجودی
#سپهر_وجود
#ملکیان
@fallosafah
Forwarded from Article reader|Статей читалка
Telegraph
از «سپهرهای وجود» تا «ساحت های وجودی – فَلُّ سَفَه
از جمله ویژگیهای زبان فرهنگی و فلسفی فارسی جدید که عمدتاً از راه ترجمه شکل گرفته است یکی هم کاربرد جدید کلماتی است که اگر «نوواژه» و «نوساخته» هم نباشند، باز، به معنایی به کار میروند که هرگز تا پیش از این نه در فارسی، و نه نیز عربی، اگر به وام گرفته از…
گفتم که خدا داد مرادت به وصالش
گفتا که مرادم ز وصالش نه همین بود
حافظ (؟)
«انقلاب»: آنچه همه خواستهاند و هیچکس نخواسته است!
نظری بدبینانه دربارۀ زندگی میگوید که همۀ کوششهای ما بیهوده و بیحاصل یا عبث است، چون ما هیچ وقت دقیقاً به آنچه میخواهیم نمیرسیم. همیشه فاصلهای هست، اگر نه گاهی ژرف، میان «تصورات»، «تخیلات»، «آرزوها» و «نقشهها»ی «ما» و آنچه در واقعیت رخ مینماید. همیشه میتوانیم بگوییم، و ببینیم، که «این آن چیزی نبود که میخواستیم یا میپنداشتیم» («ما ز یاران چشم یاری داشتیم//خود غلط بود آنچه میپنداشتیم»). گاه حتی کاملاً برعکس و متضاد است. نتیجه آنقدر غیرمنتظره و برعکس است که احساس «ریشخند شدن» میکنیم، گویی خدا یا جهان یا تاریخ یا فلک، یا هر مفهوم و نامی که برای چیزی ورای خودمان و محیط بر خودمان «تصور» میکنیم، ما را دست انداخته است و به ریشمان خندیده است. همان که در حکایت مشهور «چی میخواستیم/خیال میکردیم، چی شد!» ورد زبانهاست. «آزادی سیاسی» میخواستیم «آزادی خوردن و پوشیدن» و «آزادی عقیده» و «دین و مذهب» را هم از دست دادیم: «استبداد محدود سنّتی» را با «تمامخواهی فاشیستی - کمونیستی» جدید تاخت زدیم! این احساس «فریب» ما را «سرخورده» و «نومید» و ناتوان میکند و گاهی ما را وامیدارد از هر تلاش و کوششی در زندگی اجتماعی دست برداریم و همه چیز را به «بخت» و «تصادف» یا «خواست کردگار» یا «چرخ فلک» یا «باژگونگی روزگار» نسبت دهیم و «تسلیم و رضا» پیشه کنیم و «سر» خویش گیریم و فقط به «کار و بار زندگی خصوصی» خود بپردازیم و به هرچه مربوط به «دیگران» یا «کل جامعه» است بیاعتنا شویم. «به ما چه، ولش!»، هرکس به فکر گلیم خویش است، پس ما چرا نباشیم؟
واقعیت این است که «ما» در زندگی همیشه با «ناکامی» رو به رو نمیشویم، چرا که اگر این طور بود زندگی ناممکن بود. ما میدانیم «چطور» غذای دلخواه یا لباس یا خانه یا هر کالا و شیئی را آن طوری که دوست داریم فراهم کنیم، اما پس چرا نمیتوانیم «جامعه» و «کشور»مان را هم آنطور که میخواهیم، مثل «خانۀ» خودمان بسازیم؟ ما میتوانیم در بسیاری کارها با دیگران همکاری کنیم و به نتیجۀ دلخواه نیز برسیم همچون ساخت خانه یا کالا یا بازیهای گروهی. اما همانطور که در ازدواج و دوستی و معاشرت با دیگران نیز گاهی پیش میآید همه چیز آنطور که دلخواه ماست پیش نمیرود، جایی هست که در آنجا نمیتوان همه چیز را آنطور که میتوان در ساخت «خانه» یا دیگر اشیاء در «کارخانه» یا «کارگاه» مطابق با تصورات ساخت انجام داد. روابط انسانی، روابط انسانها با یکدیگر همچون روابط انسان با اشیاء و مادۀ بیجان یا حیوانات غیرعاقل نیست که بتوان «دیگری» را به «تسلیم» محض واداشت و همه چیز را به دلخواه پیش برد. «انقلاب» و «جامعه» شیئی همچون دیگر اشیاء نیست. «انقلاب» و «جامعه» یعنی انبوهی از «اراده»ها و «نقشهها» و «تصورات» متضاد انسانهای زنده و عاقل و دارای اراده و منافع متضاد و شهوات و امیال سرکش و ویرانگر که ممکن است فقط از جهانی با هم اشتراک داشته باشند. این وجوه «اشتراک» زمانی همگان را فریب میدهند، اما همین که غبارها فرو نشست و «زور» غالب شد و «اراده ها»ی دیگر حذف شدند، آن وقت آنچه میماند چیزی است که همه آن را در عالم خیال خواستهاند اما هیچ کس آن را در عالم واقع نخواسته است. «انقلاب»ها و نتایجشان بهندرت با خواستهای «مردمان» و حتی «پیشگامان»شان مطابق در میآید. با این همه میتوان پرسید که در «بن بست»ها چه کار دیگری جز «انقلاب» میتوان کرد؟ ــــ انقلاب در بن بستها صورت میگیرد. کوچۀ قدیمیمان را بن بست نکنیم.
#انقلاب
#ریشخند
#بن_بست
دوشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۸
@fallosafah
گفتا که مرادم ز وصالش نه همین بود
حافظ (؟)
«انقلاب»: آنچه همه خواستهاند و هیچکس نخواسته است!
نظری بدبینانه دربارۀ زندگی میگوید که همۀ کوششهای ما بیهوده و بیحاصل یا عبث است، چون ما هیچ وقت دقیقاً به آنچه میخواهیم نمیرسیم. همیشه فاصلهای هست، اگر نه گاهی ژرف، میان «تصورات»، «تخیلات»، «آرزوها» و «نقشهها»ی «ما» و آنچه در واقعیت رخ مینماید. همیشه میتوانیم بگوییم، و ببینیم، که «این آن چیزی نبود که میخواستیم یا میپنداشتیم» («ما ز یاران چشم یاری داشتیم//خود غلط بود آنچه میپنداشتیم»). گاه حتی کاملاً برعکس و متضاد است. نتیجه آنقدر غیرمنتظره و برعکس است که احساس «ریشخند شدن» میکنیم، گویی خدا یا جهان یا تاریخ یا فلک، یا هر مفهوم و نامی که برای چیزی ورای خودمان و محیط بر خودمان «تصور» میکنیم، ما را دست انداخته است و به ریشمان خندیده است. همان که در حکایت مشهور «چی میخواستیم/خیال میکردیم، چی شد!» ورد زبانهاست. «آزادی سیاسی» میخواستیم «آزادی خوردن و پوشیدن» و «آزادی عقیده» و «دین و مذهب» را هم از دست دادیم: «استبداد محدود سنّتی» را با «تمامخواهی فاشیستی - کمونیستی» جدید تاخت زدیم! این احساس «فریب» ما را «سرخورده» و «نومید» و ناتوان میکند و گاهی ما را وامیدارد از هر تلاش و کوششی در زندگی اجتماعی دست برداریم و همه چیز را به «بخت» و «تصادف» یا «خواست کردگار» یا «چرخ فلک» یا «باژگونگی روزگار» نسبت دهیم و «تسلیم و رضا» پیشه کنیم و «سر» خویش گیریم و فقط به «کار و بار زندگی خصوصی» خود بپردازیم و به هرچه مربوط به «دیگران» یا «کل جامعه» است بیاعتنا شویم. «به ما چه، ولش!»، هرکس به فکر گلیم خویش است، پس ما چرا نباشیم؟
واقعیت این است که «ما» در زندگی همیشه با «ناکامی» رو به رو نمیشویم، چرا که اگر این طور بود زندگی ناممکن بود. ما میدانیم «چطور» غذای دلخواه یا لباس یا خانه یا هر کالا و شیئی را آن طوری که دوست داریم فراهم کنیم، اما پس چرا نمیتوانیم «جامعه» و «کشور»مان را هم آنطور که میخواهیم، مثل «خانۀ» خودمان بسازیم؟ ما میتوانیم در بسیاری کارها با دیگران همکاری کنیم و به نتیجۀ دلخواه نیز برسیم همچون ساخت خانه یا کالا یا بازیهای گروهی. اما همانطور که در ازدواج و دوستی و معاشرت با دیگران نیز گاهی پیش میآید همه چیز آنطور که دلخواه ماست پیش نمیرود، جایی هست که در آنجا نمیتوان همه چیز را آنطور که میتوان در ساخت «خانه» یا دیگر اشیاء در «کارخانه» یا «کارگاه» مطابق با تصورات ساخت انجام داد. روابط انسانی، روابط انسانها با یکدیگر همچون روابط انسان با اشیاء و مادۀ بیجان یا حیوانات غیرعاقل نیست که بتوان «دیگری» را به «تسلیم» محض واداشت و همه چیز را به دلخواه پیش برد. «انقلاب» و «جامعه» شیئی همچون دیگر اشیاء نیست. «انقلاب» و «جامعه» یعنی انبوهی از «اراده»ها و «نقشهها» و «تصورات» متضاد انسانهای زنده و عاقل و دارای اراده و منافع متضاد و شهوات و امیال سرکش و ویرانگر که ممکن است فقط از جهانی با هم اشتراک داشته باشند. این وجوه «اشتراک» زمانی همگان را فریب میدهند، اما همین که غبارها فرو نشست و «زور» غالب شد و «اراده ها»ی دیگر حذف شدند، آن وقت آنچه میماند چیزی است که همه آن را در عالم خیال خواستهاند اما هیچ کس آن را در عالم واقع نخواسته است. «انقلاب»ها و نتایجشان بهندرت با خواستهای «مردمان» و حتی «پیشگامان»شان مطابق در میآید. با این همه میتوان پرسید که در «بن بست»ها چه کار دیگری جز «انقلاب» میتوان کرد؟ ــــ انقلاب در بن بستها صورت میگیرد. کوچۀ قدیمیمان را بن بست نکنیم.
#انقلاب
#ریشخند
#بن_بست
دوشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۸
@fallosafah
کوچۀ بنبست
اگر از یک چیز در این زندگی راضی باشم، آن هم این است که ۱۹ سال از عمرم را پیش از ۵۷ گذراندم و «ایران»ی را دیدم که دیگر هرگز ندیدم. برای کسانی که امروز میپرسند «چرا انقلاب کردید؟» یا کسانی که خیال میکنند این «انقلاب» را «آل احمد» و «شریعتی» یا «فلان و فلان» کردند باید بگویم که این «انقلاب» نه «انقلاب پابرهنهها» بود نه «انقلاب اسلامی» نه هیچ گروه و طایفۀ دیگری به تنهایی. این انقلاب را ادبیات و شعر و خاطراتی شفاهی ساخته بود که هیچگاه جرئت ابراز آشکار نیافته بود و با زبان رمزی اشاره و کنایه هرچه میخواست می گفت و هرچیزی را ویران میکرد. بزرگترین «تیشه»ای که «نظام پیشین» به ریشۀ خودش زد «سانسور» و «کتابکشی» و «روشنفکرستیزی» بود. انگار نشنیده بود این مصرع حافظ را که «با دُردکشان هرکه درافتاد برافتاد». باری، آنچه در این ۴۰ سال و اندی آموختیم، با این همه، آن بود که «شاه فقید» ایران، با همۀ عیبها و ندانمکاریها و تکبّرها و حماقتهایش، در مقایسه با آنچه در عراق و سوریه و لیبی (دیکتاتورهای روسی که برای خیلی از روشنفکران آن روز «انقلابی» بودند!؟) و دیگر دیکتاتوریهای منطقه و امریکای لاتین تا امروز دیدیم «بافرهنگترین» و «ملّیترین» و «وطنپرستترین» و «باشرفترین» و «باوجدانترین» دیکتاتور جهان بود: شاید برای اینکه «ایرانی» بود! همینکه نگذاشت ایران «سوریه» شود یا به «اسپانیای فرانکو» تبدیل شود، برای آمرزش و سربلندی او کافی است.
باری، این آهنگ داریوش در دهۀ ۵۰ خیلی دلپسند جوانان انقلابی آن روزگار بود. گواه بر اینکه در هیچ جامعهای انقلاب نمیشود مگر اینکه از تمامی تار و پودش «صدای انقلاب» بلند شود، حتی ترانههای خوانندگان به اصطلاح «عامهپسند»ش (البته داریوش «روشنفکر پسند» هم بود اما نه به اندازۀ فرهاد. و فرهاد هم «عامه پسندی» داریوش را نداشت. فریدون فروغی همچون داریوش و فرهاد نبود و جایگاهی میانه داشت). باری، «کوچۀ بن بست» ما نسبت به ۴۰ سال پیش خیلی بنبستتر است. بادا که «رود» بزرگمان «روسیه» نباشد!
#داریوش
#انقلاب
#فرهاد
#فروغی
سه شنبه، ۲۲ بهمن ۱۳۹۸
@fallosafah
اگر از یک چیز در این زندگی راضی باشم، آن هم این است که ۱۹ سال از عمرم را پیش از ۵۷ گذراندم و «ایران»ی را دیدم که دیگر هرگز ندیدم. برای کسانی که امروز میپرسند «چرا انقلاب کردید؟» یا کسانی که خیال میکنند این «انقلاب» را «آل احمد» و «شریعتی» یا «فلان و فلان» کردند باید بگویم که این «انقلاب» نه «انقلاب پابرهنهها» بود نه «انقلاب اسلامی» نه هیچ گروه و طایفۀ دیگری به تنهایی. این انقلاب را ادبیات و شعر و خاطراتی شفاهی ساخته بود که هیچگاه جرئت ابراز آشکار نیافته بود و با زبان رمزی اشاره و کنایه هرچه میخواست می گفت و هرچیزی را ویران میکرد. بزرگترین «تیشه»ای که «نظام پیشین» به ریشۀ خودش زد «سانسور» و «کتابکشی» و «روشنفکرستیزی» بود. انگار نشنیده بود این مصرع حافظ را که «با دُردکشان هرکه درافتاد برافتاد». باری، آنچه در این ۴۰ سال و اندی آموختیم، با این همه، آن بود که «شاه فقید» ایران، با همۀ عیبها و ندانمکاریها و تکبّرها و حماقتهایش، در مقایسه با آنچه در عراق و سوریه و لیبی (دیکتاتورهای روسی که برای خیلی از روشنفکران آن روز «انقلابی» بودند!؟) و دیگر دیکتاتوریهای منطقه و امریکای لاتین تا امروز دیدیم «بافرهنگترین» و «ملّیترین» و «وطنپرستترین» و «باشرفترین» و «باوجدانترین» دیکتاتور جهان بود: شاید برای اینکه «ایرانی» بود! همینکه نگذاشت ایران «سوریه» شود یا به «اسپانیای فرانکو» تبدیل شود، برای آمرزش و سربلندی او کافی است.
باری، این آهنگ داریوش در دهۀ ۵۰ خیلی دلپسند جوانان انقلابی آن روزگار بود. گواه بر اینکه در هیچ جامعهای انقلاب نمیشود مگر اینکه از تمامی تار و پودش «صدای انقلاب» بلند شود، حتی ترانههای خوانندگان به اصطلاح «عامهپسند»ش (البته داریوش «روشنفکر پسند» هم بود اما نه به اندازۀ فرهاد. و فرهاد هم «عامه پسندی» داریوش را نداشت. فریدون فروغی همچون داریوش و فرهاد نبود و جایگاهی میانه داشت). باری، «کوچۀ بن بست» ما نسبت به ۴۰ سال پیش خیلی بنبستتر است. بادا که «رود» بزرگمان «روسیه» نباشد!
#داریوش
#انقلاب
#فرهاد
#فروغی
سه شنبه، ۲۲ بهمن ۱۳۹۸
@fallosafah
Bon Bast ~ MusicDam.Ir
Dariush ~ MusicDam.Ir
...........
باری، این آهنگ داریوش در دهۀ ۵۰ خیلی دلپسند جوانان انقلابی آن روزگار بود. گواه بر اینکه در هیچ جامعهای انقلاب نمیشود مگر اینکه از تمامی تار و پودش «صدای انقلاب» بلند شود، حتی ترانههای خوانندگان به اصطلاح «عامهپسند»ش (البته داریوش «روشنفکر پسند» هم بود اما نه به اندازۀ فرهاد. و فرهاد هم «عامه پسندی» داریوش را نداشت. فریدون فروغی همچون داریوش و فرهاد نبود و جایگاهی میانه داشت). باری، «کوچۀ بن بست» ما نسبت به ۴۰ سال پیش خیلی بنبستتر است. بادا که «رود» بزرگمان «روسیه» نباشد!
#داریوش
#انقلاب
#فرهاد
#فروغی
سه شنبه، ۲۲ بهمن ۱۳۹۸
@fallosafah
باری، این آهنگ داریوش در دهۀ ۵۰ خیلی دلپسند جوانان انقلابی آن روزگار بود. گواه بر اینکه در هیچ جامعهای انقلاب نمیشود مگر اینکه از تمامی تار و پودش «صدای انقلاب» بلند شود، حتی ترانههای خوانندگان به اصطلاح «عامهپسند»ش (البته داریوش «روشنفکر پسند» هم بود اما نه به اندازۀ فرهاد. و فرهاد هم «عامه پسندی» داریوش را نداشت. فریدون فروغی همچون داریوش و فرهاد نبود و جایگاهی میانه داشت). باری، «کوچۀ بن بست» ما نسبت به ۴۰ سال پیش خیلی بنبستتر است. بادا که «رود» بزرگمان «روسیه» نباشد!
#داریوش
#انقلاب
#فرهاد
#فروغی
سه شنبه، ۲۲ بهمن ۱۳۹۸
@fallosafah
🔷 ايمان بد: دربارۀ ترجمۀ يک اصطلاح در فلسفۀ سارتر
در سه شنبه ۲۶ آذر ماه ۱۳۹۸ در جلسهای دربارۀ ترجمۀ کتاب «فرهنگ اگزیستانسیالیسم» یکی از سخنرانان، خانم حمیدۀ بحرینی، دربارۀ ترجمۀ اصطلاحی از سارتر اشارهای کرده بود و تعریضی زده بود به معادل «ایمان بد» برای ا,صطلاحی از سارتر: «اولین باری که مفهوم “bad faith” را از سارتر دیدم به "ایمان بد" ترجمه شده بود که برایم مطلقاً معنادار نبود بعد متوجه شدم که "فریبکاری" یا "ریاکاری" به این عنوان مطرح شده است». خانم بحرینی و خوانندۀ سخنان او اگر کمی میاندیشید میباید از خود میپرسید که چرا سارتر اصطلاحات سرراستی مانند «فریبکاری» (”deception“) و ریاکاری (”duplicity“) را گذاشته است و رفته است سراغ کلمهای که در نگاه اول این معنا را ندارد و نه تنها خوانندۀ معمولی بلکه شارحان و مترجمان را نیز گیج و گمراه میکند؟ از آنجا که مترجم این اصطلاح در فارسی بدین صورت من بودهام و تازه از اظهار فضل ایشان خبردار شدهام، برای اطلاع ایشان، که معلوم است یا از توضیح من دربارۀ این ترجمه بیخبر بودهاند، یا همچنان قانع نشدهاند، مقالهای را بازنشر میکنم که در سال ۱۳۷۸، اندکی پس از انتشار کتاب فلسفۀ وجودی (۱۳۷۷) برای توضیح معادل پیشنهادی خودم در جهان کتاب منتشر کردم. در هفتۀ آینده نیز در نقد معادل پیشنهادی بابک احمدی، «باور نادرست»، در سارتر که مینوشت، ص ۲۴۳، و دیگر مقلّدان او مطلبی منتشر خواهم کرد.
🔸 مقاله را در اعلان بعد می توانید بخوانید.
#ایمان_بد
#بحرینی_حمیده
#سارتر
#فلسفه_وجودی
پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
@fallosafah
در سه شنبه ۲۶ آذر ماه ۱۳۹۸ در جلسهای دربارۀ ترجمۀ کتاب «فرهنگ اگزیستانسیالیسم» یکی از سخنرانان، خانم حمیدۀ بحرینی، دربارۀ ترجمۀ اصطلاحی از سارتر اشارهای کرده بود و تعریضی زده بود به معادل «ایمان بد» برای ا,صطلاحی از سارتر: «اولین باری که مفهوم “bad faith” را از سارتر دیدم به "ایمان بد" ترجمه شده بود که برایم مطلقاً معنادار نبود بعد متوجه شدم که "فریبکاری" یا "ریاکاری" به این عنوان مطرح شده است». خانم بحرینی و خوانندۀ سخنان او اگر کمی میاندیشید میباید از خود میپرسید که چرا سارتر اصطلاحات سرراستی مانند «فریبکاری» (”deception“) و ریاکاری (”duplicity“) را گذاشته است و رفته است سراغ کلمهای که در نگاه اول این معنا را ندارد و نه تنها خوانندۀ معمولی بلکه شارحان و مترجمان را نیز گیج و گمراه میکند؟ از آنجا که مترجم این اصطلاح در فارسی بدین صورت من بودهام و تازه از اظهار فضل ایشان خبردار شدهام، برای اطلاع ایشان، که معلوم است یا از توضیح من دربارۀ این ترجمه بیخبر بودهاند، یا همچنان قانع نشدهاند، مقالهای را بازنشر میکنم که در سال ۱۳۷۸، اندکی پس از انتشار کتاب فلسفۀ وجودی (۱۳۷۷) برای توضیح معادل پیشنهادی خودم در جهان کتاب منتشر کردم. در هفتۀ آینده نیز در نقد معادل پیشنهادی بابک احمدی، «باور نادرست»، در سارتر که مینوشت، ص ۲۴۳، و دیگر مقلّدان او مطلبی منتشر خواهم کرد.
🔸 مقاله را در اعلان بعد می توانید بخوانید.
#ایمان_بد
#بحرینی_حمیده
#سارتر
#فلسفه_وجودی
پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
@fallosafah
Forwarded from Article reader|Статей читалка
Telegraph
ايمان بد: دربارۀ ترجمۀ يک اصطلاح در فلسفۀ سارتر – فَلُّ سَفَه
در سه شنبه ۲۶ آذر ماه ۱۳۹۸ در جلسهای دربارۀ ترجمۀ کتاب «فرهنگ اگزیستانسیالیسم» یکی از سخنرانان، خانم حمیدۀ بحرینی، دربارۀ ترجمۀ اصطلاحی از سارتر اشارهای کرده بود و تعریضی زده بود به معادل «ایمان بد» برای اصطلاحی از سارتر: «اولین باری که مفهوم “bad faith”…
🔷 اگر مردی بیا اینجا و زن باش!
🔸 برای بهاره هدایت و دیگر شیرزنان دربند این سرزمین
گمان نمی کنم در هیچ زمانی و در هیچ دوره ای در تاریخ ایران یا هیچ کشوری در تاریخ معاصر جهان زنان فرهیخته و درس خوانده و از طبقات متوسط و بالاتر که طبعا نباید انگیزه ای برای مبارزه داشته باشند و باید فقط به فکر رفاه و خوشگذرانی باشند, این قدر کتک خورده باشند و زندان رفته باشند که در نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران. فقط می خواهم بدانم در کدام کشور کافر و نامسلمانی زنان مسلمان به خاطر داشتن حجاب کتک خورده اند و به زندان رفته اند؟ در کجای دنیا زنی را به جرم دفاع از حقوق بشر یا پیگیری حقوق زندانیان یا حتی فعالیت سیاسی زندانی می کنند و کتک می زنند؟ ما امروز گرفتار کفر و جاهلیت اسلامی هستیم. به قول شفیعی کدکنی هر که مرد است بیاید ایران و زن باشد!
اگر مردی
بیا ای دوست اینجا در وطن باش
شریک رنج و شادی های من باش
زنان اینجا چو شیر شرزه کوشند
اگر مردی در اینجا باش و زن باش!
#زن
#ایران_امروز
#شفیعی_کدکنی
#مرد_بودن
#زن_بودن
#ستم_بر_زن
#حجاب
#حقوق_بشر
دوشنبه ۲۸ بهمن ۹۸
@fallosafah
🔸 برای بهاره هدایت و دیگر شیرزنان دربند این سرزمین
گمان نمی کنم در هیچ زمانی و در هیچ دوره ای در تاریخ ایران یا هیچ کشوری در تاریخ معاصر جهان زنان فرهیخته و درس خوانده و از طبقات متوسط و بالاتر که طبعا نباید انگیزه ای برای مبارزه داشته باشند و باید فقط به فکر رفاه و خوشگذرانی باشند, این قدر کتک خورده باشند و زندان رفته باشند که در نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران. فقط می خواهم بدانم در کدام کشور کافر و نامسلمانی زنان مسلمان به خاطر داشتن حجاب کتک خورده اند و به زندان رفته اند؟ در کجای دنیا زنی را به جرم دفاع از حقوق بشر یا پیگیری حقوق زندانیان یا حتی فعالیت سیاسی زندانی می کنند و کتک می زنند؟ ما امروز گرفتار کفر و جاهلیت اسلامی هستیم. به قول شفیعی کدکنی هر که مرد است بیاید ایران و زن باشد!
اگر مردی
بیا ای دوست اینجا در وطن باش
شریک رنج و شادی های من باش
زنان اینجا چو شیر شرزه کوشند
اگر مردی در اینجا باش و زن باش!
#زن
#ایران_امروز
#شفیعی_کدکنی
#مرد_بودن
#زن_بودن
#ستم_بر_زن
#حجاب
#حقوق_بشر
دوشنبه ۲۸ بهمن ۹۸
@fallosafah
🔷 چه کسی از زدن «سیلی» و زدن تیر به «قلب» لذت میبرد؟
🔸 آیا هرگز حاضرید به بچهتان بگویید اگر کار خوبی کرد و از او راضی بودید اجازه دارد برود و یک «سیلی» به گوش خواهرش یا برادرش بزند!؟ یا بچههای همسایه؟ یا اصلاً برای او هفتتیری واقعی میخرید تا به قلب هرکس خواست شلیک کند؟ آیا اصلا احساس میکنید نیاز دارید کسی را بزنید یا بکشید تا «راحت» شوید و احساس «شادی» و «شادابی» و «تازگی» کنید؟ آیا باید به بچههایمان یاد بدهیم از «زدن» و «کشتن» لذت ببرند؟ آیا اصلا چنین چیزهایی را میتوان در جامعهای در دایرۀ لذتهای «مباح» و «مشروع» جای داد و ترویج و تبلیغ کرد؟ میتوان کسی را برای «سیلی خوردن» یا «مشت خوردن» یا «کشتن» اجاره یا کرایه کرد؟ دربارۀ کسانی که اینطور فکر میکنند و حرف میزنند چه میاندیشید؟ آدمهایی که تمام لذتشان این است که به کسی «سیلی» بزنند یا مشت به دهان کسی بزنند یا دهان کسی را خُرد کنند، یا دست و پای کسی را بشکنند یا قطع کنند یا قلب کسی را هدف بگیرند یا گردن کسی و زبان کسی را قطع کنند؟
از سخنان حکمتآمیز (کلمات قصار، ۱۴۸) منسوب به امام علی (ع) این است که: «الْمَرْءُ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسَانِهِ» («مرد نهفته در زیر زبان خویش است»). بیشک کسانی که هر کار نیکویی را به زدن «سیلی» و زدن تیر به «قلب» تشبیه میکنند و از آن لذت میبرند و دیگران را با این اوصاف تشویق به انجام دادن کاری میکنند و چنین کارهایی را تحسین میکنند، از نظر هر فرد متمدن و دارای شعور عادی تا چه رسد به روانشناسان امروز، افراد بیمار و دیگرآزار یا سادیستیاند که از آزار دادن و رنج کشیدن دیگران لذت میبرند. وای بر آن جامعهای که چنین کسانی در آن در قدرت باشند! در چنین جامعهای مردم یا باید بزنند و بکشند یا کتک بخورند و بمیرند. راهی دیگر نیست.
خب حالا فردا چندتا «سیلی» می خواهید بزنید؟ چندتا تیر به «قلب» یا «سر» و «گردن» و «پا»ی کسی دوست دارید بزنید؟ دوست دارید بروید خانه و به بچه ها و دیگر اعضای خانواده تان بگویید امروز چندتا سیلی به روی کسی زدید یا چندتا مشت به دهان کسی زدید یا چندتا تیر به قلب و سر و گردن و پای کسی زدید!
#سیلی
#تیر_قلب
#زبان_خشونت
پنجشنبه ۱ اسفند ۹۸
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔸 آیا هرگز حاضرید به بچهتان بگویید اگر کار خوبی کرد و از او راضی بودید اجازه دارد برود و یک «سیلی» به گوش خواهرش یا برادرش بزند!؟ یا بچههای همسایه؟ یا اصلاً برای او هفتتیری واقعی میخرید تا به قلب هرکس خواست شلیک کند؟ آیا اصلا احساس میکنید نیاز دارید کسی را بزنید یا بکشید تا «راحت» شوید و احساس «شادی» و «شادابی» و «تازگی» کنید؟ آیا باید به بچههایمان یاد بدهیم از «زدن» و «کشتن» لذت ببرند؟ آیا اصلا چنین چیزهایی را میتوان در جامعهای در دایرۀ لذتهای «مباح» و «مشروع» جای داد و ترویج و تبلیغ کرد؟ میتوان کسی را برای «سیلی خوردن» یا «مشت خوردن» یا «کشتن» اجاره یا کرایه کرد؟ دربارۀ کسانی که اینطور فکر میکنند و حرف میزنند چه میاندیشید؟ آدمهایی که تمام لذتشان این است که به کسی «سیلی» بزنند یا مشت به دهان کسی بزنند یا دهان کسی را خُرد کنند، یا دست و پای کسی را بشکنند یا قطع کنند یا قلب کسی را هدف بگیرند یا گردن کسی و زبان کسی را قطع کنند؟
از سخنان حکمتآمیز (کلمات قصار، ۱۴۸) منسوب به امام علی (ع) این است که: «الْمَرْءُ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسَانِهِ» («مرد نهفته در زیر زبان خویش است»). بیشک کسانی که هر کار نیکویی را به زدن «سیلی» و زدن تیر به «قلب» تشبیه میکنند و از آن لذت میبرند و دیگران را با این اوصاف تشویق به انجام دادن کاری میکنند و چنین کارهایی را تحسین میکنند، از نظر هر فرد متمدن و دارای شعور عادی تا چه رسد به روانشناسان امروز، افراد بیمار و دیگرآزار یا سادیستیاند که از آزار دادن و رنج کشیدن دیگران لذت میبرند. وای بر آن جامعهای که چنین کسانی در آن در قدرت باشند! در چنین جامعهای مردم یا باید بزنند و بکشند یا کتک بخورند و بمیرند. راهی دیگر نیست.
خب حالا فردا چندتا «سیلی» می خواهید بزنید؟ چندتا تیر به «قلب» یا «سر» و «گردن» و «پا»ی کسی دوست دارید بزنید؟ دوست دارید بروید خانه و به بچه ها و دیگر اعضای خانواده تان بگویید امروز چندتا سیلی به روی کسی زدید یا چندتا مشت به دهان کسی زدید یا چندتا تیر به قلب و سر و گردن و پای کسی زدید!
#سیلی
#تیر_قلب
#زبان_خشونت
پنجشنبه ۱ اسفند ۹۸
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 چه سنگها که نباید به سرمان بخورد!
🔸 فروغ فرخزاد میگفت: «من از آن آدمهایی نیستم که وقتی میبینم سر یک نفر به سنگ میخورد و میشکند، دیگر نتیجه بگیرم که نباید به طرف سنگ رفت. من تا خودم سرم نشکند معنی سنگ را نمیفهمم!» این سخن فروغ از نظر اهل «دانش» و «خرد» چرند و مزخرف و نشانۀ روشن بلاهت و حماقت است، چون اگر چنین بود و آدمیان بهراستی خود میباید هرچیزی را تجربه میکردند تا بدانند، «ما» هنوز در غارهای تاریک، بدون روشنایی، مانده بودیم و حتی «آتشدزدی» پرومته هم نمیتوانست ما را به «انسان شهرنشین» تبدیل کند! در نتیجه، نه شعر داشتیم، نه فلسفه، نه دین، نه خدا، نه پیامبر و نه هیچ چیز دیگر. باری، اگر جهان انسانی و تاریخی ما امروز به اینجا رسیده است همه حاصل انباشت تجربههایی است که در کل نام «دانش» و «حکمت» و «فلسفه» گرفتهاند و ما را بینیاز از «تکرار» میکنند، «تکرار»ی که مؤمنان و مقلدان و پیروان و مریدان و شاعران سخت دلبستۀ آناند. با این همه، سخن فروغ حقیقتی را در خود دارد، حقیقتی که تاریخ هزاران بار به «بشر» آموخته است و آن اینکه «رشد عقل» خود نیازمند همان «سر به سنگ خوردن» است، هر چند برای «عاقل شدگان» و به «عقل آمدگان» یک بار کافی است، اما کو «عاقل»؟ «عاقلان و خردمندان» در تاریخ تقریباً هیچ کارهاند و اندک شمار و در حالی که «عقل» و «خرد» ذرّه ذرّه و سینهخیز و کورمال کورمال به پیش میآیند، «شهوت» و «احساس» و «خامی وتعصب» و «شور و شیدایی» دوندگانی تیزپا و پرشمارند. باری، نزاع فلسفه و شعر، عقل و احساس، نیز از همین جاست، هرچند در این نزاع نباید یکی به نفع دیگری نابود شود یا کنار رود. اما آیا تاریخ ما واقعاً تاریخ نزاع «فلسفه» و «شعر» است؟
#فروغ_فرخزاد
#فلسفه
#شعر
#تاریخ_عقل
دوشنبه ۵ اسفند ۹۸
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔸 فروغ فرخزاد میگفت: «من از آن آدمهایی نیستم که وقتی میبینم سر یک نفر به سنگ میخورد و میشکند، دیگر نتیجه بگیرم که نباید به طرف سنگ رفت. من تا خودم سرم نشکند معنی سنگ را نمیفهمم!» این سخن فروغ از نظر اهل «دانش» و «خرد» چرند و مزخرف و نشانۀ روشن بلاهت و حماقت است، چون اگر چنین بود و آدمیان بهراستی خود میباید هرچیزی را تجربه میکردند تا بدانند، «ما» هنوز در غارهای تاریک، بدون روشنایی، مانده بودیم و حتی «آتشدزدی» پرومته هم نمیتوانست ما را به «انسان شهرنشین» تبدیل کند! در نتیجه، نه شعر داشتیم، نه فلسفه، نه دین، نه خدا، نه پیامبر و نه هیچ چیز دیگر. باری، اگر جهان انسانی و تاریخی ما امروز به اینجا رسیده است همه حاصل انباشت تجربههایی است که در کل نام «دانش» و «حکمت» و «فلسفه» گرفتهاند و ما را بینیاز از «تکرار» میکنند، «تکرار»ی که مؤمنان و مقلدان و پیروان و مریدان و شاعران سخت دلبستۀ آناند. با این همه، سخن فروغ حقیقتی را در خود دارد، حقیقتی که تاریخ هزاران بار به «بشر» آموخته است و آن اینکه «رشد عقل» خود نیازمند همان «سر به سنگ خوردن» است، هر چند برای «عاقل شدگان» و به «عقل آمدگان» یک بار کافی است، اما کو «عاقل»؟ «عاقلان و خردمندان» در تاریخ تقریباً هیچ کارهاند و اندک شمار و در حالی که «عقل» و «خرد» ذرّه ذرّه و سینهخیز و کورمال کورمال به پیش میآیند، «شهوت» و «احساس» و «خامی وتعصب» و «شور و شیدایی» دوندگانی تیزپا و پرشمارند. باری، نزاع فلسفه و شعر، عقل و احساس، نیز از همین جاست، هرچند در این نزاع نباید یکی به نفع دیگری نابود شود یا کنار رود. اما آیا تاریخ ما واقعاً تاریخ نزاع «فلسفه» و «شعر» است؟
#فروغ_فرخزاد
#فلسفه
#شعر
#تاریخ_عقل
دوشنبه ۵ اسفند ۹۸
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
Forwarded from گشتها | هومن پناهنده
🔸🔸افسانه ی هدایت
✍ محمود عنایت
با تنی چند از رفقای صادق هدایت نشسته بودیم و راجع به حالات و خصوصیات آن مرحوم صحبت می کردیم.
صحبت از این بود که چه شد صادق هدایت خودکشی کرد. این پرسش ِ جوانی بود که هدایت را در سال های اخیر از روی آثارش شناخته است. پاسخ سوال او سخنی بود که تا به حال بارها شنیده ایم و خوانده ایم. هدایت از زندگی خسته شده بود ، درد پنهانی داشت که مانند خوره روح او را می خورد و در انزوا می تراشیدش، و این ماجرا مدت ها قبل از آن که دست به خودکشی بزند، از همان زمان که در وطنش کم کم همه چیز را می دید و می فهمید و این دیدن و فهمیدن در وجودش به رنجی طاقت سوز استحاله می یافت آغاز شده بود.
درد او از کجا بر می خاست؟ از مشاهده ی زندگی مردمی که در فقر و نکبت و بدبختی غوطه ورند و به تمنای لقمه ای نان، رنج بی گنج می برند و هنگامی که با تلاش ِ نافرجام ِ خود به آستانه ی صفر می رسند، به سختی می میرند. آری، هدایت شاهد تلاش های جانکاه و غم انگیزی بود که از همه طرف به صفر ختم می شد. و او می دید که در این سیر به سوی صفر همان جوشش و کوشش و تقلا و تکاپویی به کار می رود که در جوامع دیگر در سیر به به سوی ارقام نجومی هست.
تبعیضات و تمایزات به این تابلو رنگ تندتری می زد و تماشاگر با حیرت به این واقعیت نظاره می کرد که اصل حاکم در زندگی افراد "بقای انسب" ، "بقای افسد" است نه "بقای اصلح". هر کس که اصل و نسب عالی تر و ممتازتر دارد و از پشت اغنیا و دولتمندان پیوند می گیرد کامیاب تر و موفق تر است، و اگر کسانی هم در این میانه بدون اصل و نسب به جایی می رسند و کیسه ای می دوزند پشتوانه ی کارشان دروغ و دغل و زدوبند و باج گیری و دلالی و تزویر است که:
در برابر چو گوسفند سلیم
در قفا همچو گرگ مردم خوار
اما قلندر ِ زبان بسته و فقیرزاده ی بی دست و پا که دستی به عرب و عجم ندارد محکوم ازلی است،مگسی است که در عرصه ی تنازع بقا به بادی ناپیداست.
قضیه آن است که جمعی می زنند و می برند ، و جمعی می بازند و درمی مانند. این معرکه ای بود که هدایت ناظر رنجور آن به شمار می رفت و او به هر طرف که می نگریست چهره هایی زرد و نحیف می دید، و بدن هایی نحیف تر که فقط پوستی بر استخوانی است، و دست هایی که تا ابدیت به خواهش ِگرده ای نان دراز شده، و شهری با فضای بغض کرده و سوک آور، و خانه های زار زده، و دیوارهای کور و بی پنجره، و سگ ِ کتک خورده و زخم و زیلی، و پیرمرد خنزرپنزری، و هکذا جاده ی خاک آلود ، گنجشک تریاکی ، بچه های کچل و چشم دردی ، مرغ کز کرده ، الاغ مردنی ، گدای چلاق ، بوف کور، و آدم هایی که سرتاسر وجودشان عبارت است از یک دهان که به یک مشت روده و مخلّفات ختم می شود... . این ها بود چشم انداز ِ مردی به نام صادق هدایت.
"یک روز با او و چند نفر از رفقا به شمیران رفته بودیم. به هزار زحمت جای دنجی گیر آوردیم و یله دادیم ، نه خیال کنید که توی خانه ی مردم رفته بودیم، لب جوی آب و وسط بیابان ِ خدا زیر سایه ی درختی می خواستیم کپه ی مرگمان را بگذاریم.
هنوز جا به جا نشده بودیم که یک دهاتی سر و کله اش از دور پیدا شد و به طرف ما آمد. هدایت گفت : عمو، خدا قوت. دهاتی قدری من و من کرد، خیال کردیم می خواهد جواب تعارف هدایت را بدهد، بعد با صدایی که از ته چاه می آمد گفت : آقایون از اینجا بلند شوید، ارباب خوابیده است! گفتیم : ارباب؟ ارباب کجاست؟ گفت : اینجا ها تمام ملک ارباب است، خودش نیم فرسخ آن طرف تر منزل دارد. گفتم : عمو جان، اینجا که ما نشسته ایم بیابان خداست. ما کجا، ارباب کجا. کسی به نیم فرسخ آن طرف تر کاری ندارد. دهاتی گفت : من نمی دانم، ارباب سپرده است که وقتی من خوابم،هیچکس به این دور و بر ها نزدیک نشود. اگر بیدار شدم و کسی را دیدم، پدرت را در می آورم.
ما خواستیم توپ و تشر برویم و پاشنه ی دهان را بکشیم و فحشی نثار ارباب کنیم. اما هدایت نگذاشت. گفت اصلاً از خیر شمیران گذشتیم، برگردیم شهر، توی خراب شده ی خودمان. گفتیم : آقا، بگیر و بنشین، غلط می کند کسی به ما کار داشته باشد. گفت : می بینید که کار دارند.حالا این برود، یک قلتشن دیگر می آید، حرف این است که آدم در این دیار زیر سایه ی یک درخت هم نمی تواند لشش را دراز کند. هر جا پا می گذاری ، دُم یک بزرگ زاده و آدم درشت را لگد کرده ای..."
این نقل ِ یکی از دوستان نزدیک هدایت بود، و او می گفت وقتی هدایت به پاریس رفت، زود به زود هتل هایش را عوض می کرد، و هربار در جواب پرسش ما فقط می گفت "بله ، هتلم را عوض کردم ، جای راحتی نبود."
اما حقیقت چیز دیگری بود.
او عقب "گاز" می گشت ! عقب جایی می گشت که بتواند کارش را بی دردسر و دور از صدای دوست وآشنا انجام دهد.
#هومن_پناهنده
@gashthaa
✍ محمود عنایت
با تنی چند از رفقای صادق هدایت نشسته بودیم و راجع به حالات و خصوصیات آن مرحوم صحبت می کردیم.
صحبت از این بود که چه شد صادق هدایت خودکشی کرد. این پرسش ِ جوانی بود که هدایت را در سال های اخیر از روی آثارش شناخته است. پاسخ سوال او سخنی بود که تا به حال بارها شنیده ایم و خوانده ایم. هدایت از زندگی خسته شده بود ، درد پنهانی داشت که مانند خوره روح او را می خورد و در انزوا می تراشیدش، و این ماجرا مدت ها قبل از آن که دست به خودکشی بزند، از همان زمان که در وطنش کم کم همه چیز را می دید و می فهمید و این دیدن و فهمیدن در وجودش به رنجی طاقت سوز استحاله می یافت آغاز شده بود.
درد او از کجا بر می خاست؟ از مشاهده ی زندگی مردمی که در فقر و نکبت و بدبختی غوطه ورند و به تمنای لقمه ای نان، رنج بی گنج می برند و هنگامی که با تلاش ِ نافرجام ِ خود به آستانه ی صفر می رسند، به سختی می میرند. آری، هدایت شاهد تلاش های جانکاه و غم انگیزی بود که از همه طرف به صفر ختم می شد. و او می دید که در این سیر به سوی صفر همان جوشش و کوشش و تقلا و تکاپویی به کار می رود که در جوامع دیگر در سیر به به سوی ارقام نجومی هست.
تبعیضات و تمایزات به این تابلو رنگ تندتری می زد و تماشاگر با حیرت به این واقعیت نظاره می کرد که اصل حاکم در زندگی افراد "بقای انسب" ، "بقای افسد" است نه "بقای اصلح". هر کس که اصل و نسب عالی تر و ممتازتر دارد و از پشت اغنیا و دولتمندان پیوند می گیرد کامیاب تر و موفق تر است، و اگر کسانی هم در این میانه بدون اصل و نسب به جایی می رسند و کیسه ای می دوزند پشتوانه ی کارشان دروغ و دغل و زدوبند و باج گیری و دلالی و تزویر است که:
در برابر چو گوسفند سلیم
در قفا همچو گرگ مردم خوار
اما قلندر ِ زبان بسته و فقیرزاده ی بی دست و پا که دستی به عرب و عجم ندارد محکوم ازلی است،مگسی است که در عرصه ی تنازع بقا به بادی ناپیداست.
قضیه آن است که جمعی می زنند و می برند ، و جمعی می بازند و درمی مانند. این معرکه ای بود که هدایت ناظر رنجور آن به شمار می رفت و او به هر طرف که می نگریست چهره هایی زرد و نحیف می دید، و بدن هایی نحیف تر که فقط پوستی بر استخوانی است، و دست هایی که تا ابدیت به خواهش ِگرده ای نان دراز شده، و شهری با فضای بغض کرده و سوک آور، و خانه های زار زده، و دیوارهای کور و بی پنجره، و سگ ِ کتک خورده و زخم و زیلی، و پیرمرد خنزرپنزری، و هکذا جاده ی خاک آلود ، گنجشک تریاکی ، بچه های کچل و چشم دردی ، مرغ کز کرده ، الاغ مردنی ، گدای چلاق ، بوف کور، و آدم هایی که سرتاسر وجودشان عبارت است از یک دهان که به یک مشت روده و مخلّفات ختم می شود... . این ها بود چشم انداز ِ مردی به نام صادق هدایت.
"یک روز با او و چند نفر از رفقا به شمیران رفته بودیم. به هزار زحمت جای دنجی گیر آوردیم و یله دادیم ، نه خیال کنید که توی خانه ی مردم رفته بودیم، لب جوی آب و وسط بیابان ِ خدا زیر سایه ی درختی می خواستیم کپه ی مرگمان را بگذاریم.
هنوز جا به جا نشده بودیم که یک دهاتی سر و کله اش از دور پیدا شد و به طرف ما آمد. هدایت گفت : عمو، خدا قوت. دهاتی قدری من و من کرد، خیال کردیم می خواهد جواب تعارف هدایت را بدهد، بعد با صدایی که از ته چاه می آمد گفت : آقایون از اینجا بلند شوید، ارباب خوابیده است! گفتیم : ارباب؟ ارباب کجاست؟ گفت : اینجا ها تمام ملک ارباب است، خودش نیم فرسخ آن طرف تر منزل دارد. گفتم : عمو جان، اینجا که ما نشسته ایم بیابان خداست. ما کجا، ارباب کجا. کسی به نیم فرسخ آن طرف تر کاری ندارد. دهاتی گفت : من نمی دانم، ارباب سپرده است که وقتی من خوابم،هیچکس به این دور و بر ها نزدیک نشود. اگر بیدار شدم و کسی را دیدم، پدرت را در می آورم.
ما خواستیم توپ و تشر برویم و پاشنه ی دهان را بکشیم و فحشی نثار ارباب کنیم. اما هدایت نگذاشت. گفت اصلاً از خیر شمیران گذشتیم، برگردیم شهر، توی خراب شده ی خودمان. گفتیم : آقا، بگیر و بنشین، غلط می کند کسی به ما کار داشته باشد. گفت : می بینید که کار دارند.حالا این برود، یک قلتشن دیگر می آید، حرف این است که آدم در این دیار زیر سایه ی یک درخت هم نمی تواند لشش را دراز کند. هر جا پا می گذاری ، دُم یک بزرگ زاده و آدم درشت را لگد کرده ای..."
این نقل ِ یکی از دوستان نزدیک هدایت بود، و او می گفت وقتی هدایت به پاریس رفت، زود به زود هتل هایش را عوض می کرد، و هربار در جواب پرسش ما فقط می گفت "بله ، هتلم را عوض کردم ، جای راحتی نبود."
اما حقیقت چیز دیگری بود.
او عقب "گاز" می گشت ! عقب جایی می گشت که بتواند کارش را بی دردسر و دور از صدای دوست وآشنا انجام دهد.
#هومن_پناهنده
@gashthaa
🔷 آن روزها رفتند!
🔸 سالهاست که «آن روزها» رفتهاند، حتی آن زمانی که فروغ این شعر را مینوشت، گرچه «آن روزها» هرگز مانند این چهل سال نرفته بودند، اما معلوم بود که دارند میروند. حتی وقتی که بیضایی «کلاغ» را ساخت تا در «تصویر سینمایی» بگوید چه روزهایی بود، چه روزهایی رفتند. چه «غم غربتی» داشتیم در آن سالهای آغاز ۵۰. اما کو تا این سالها. تا سال ۵۷ هنوز هم در آن کوچۀ دراز خانۀ «آقاجان»، پدربزرگ مادریام، که سال ۵۴ ناگهان در پنجاه و چند سالگی سرطان معده گرفت و عمرش را داد به شما، میشد عصرها کوچ دستۀ کلاغها را دید. کوچه پر بُود از خانههای بزرگ و پُردرخت و حتی یکی دو باغ بزرگ. گرفتن گنجشک، با سبدهای حصیری و کشیدن نخ از کمین، بازی بعد از ظهرهای داغ تابستانیمان بود و تماشای سارها و کلاغها لذت غروبهای دلانگیزی که دیگر ندیدیم. نیچه میگفت اگر «دیوانگی» نبود، «عقل» ما را میکشت، ایرانیها میتوانند بگویند، اگر «شعر» نبود ما در «قفس» جبّاران مرده بودیم. هنوز مانده است تا به قول ماکس وبر «عقل» برای ما «قفس» شود. دوگانۀ «عقل» و «عشق» مولانا هم هرچند گلی به جمال او زد، اما گلی به روی «تاریخ» ما نزد.
آن روزها
آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
آن آسمانهای پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانههای تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها، به یکدیگر
آن بامهای بادبادکهای بازیگوش
آن کوچههای گیج از عطر اقاقیها
آن روزها رفتند
آن روزهائی کز شکاف پلکهای من
آوازهایم، چون حبابی از هوا لبریز، میجوشید
چشمم به روی هر چه میلغزید
آنرا چو شیر تازه مینوشید
گویی میان مردمکهایم
خرگوش ناآرام شادی بود
هر صبحدم با آفتاب پیر
به دشتهای ناشناس جستجو میرفت
شبها به جنگلهای تاریکی فرو میرفت
آن روزها رفتند
آن روزهای برفی خاموش
کز پشت شیشه، در اتاق گرم،
هر دم به بیرون خیره میگشتم
پاکیزه برف من، چو کُرکی نرم،
آرام میبارید
بر نردبام کهنهٔ چوبی
بر رشتهٔ سست طناب رخت
بر گیسوان کاجهای پیر
و فکر میکردم به فردا، آه
فردا –
حجم سفید لیز.
با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز میشد
و با ظهور سایۀ مغشوش او، در چارچوب در
ـــ که ناگهان خود را رها میکرد در احساس سرد نور ـــ
و طرح سرگردان پرواز کبوترها
در جامهای رنگی شیشه.
فردا…
گرمای کرسی خوابآور بود
من تند و بیپروا
دور از نگاه مادرم خطهای باطل را
از مشقهای کهنهٔ خود پاک میکردم
چون برف میخوابید
در باغچه میگشتم افسرده
در پای گلدانهای خشک یاس
گنجشکهای مردهام را خاک میکردم
* * *
آن روزها رفتند
آن روزهای جذبه و حیرت
آن روزهای خواب و بیداری.
آن روزها هر سایه رازی داشت
هر جعبهٔ سر بسته گنجی را نهان میکرد
هر گوشهٔ صندوقخانه، در سکوت ظهر
گویی جهانی بود
هر کس ز تاریکی نمیترسید
در چشمهایم قهرمانی بود
آن روزها رفتند
آن روزهای عید
آن انتظار آفتاب و گل
آن رعشههای عطر
در اجتماع ساکت و محجوب نرگسهای صحرایی
که شهر را در آخرین صبح زمستانی
دیدار میکردند
آوازهای دورهگردان در خیابان دراز لکههای سبز
بازار در بوهای سرگردان شناور بود
در بوی تند قهوه و ماهی
بازار در زیر قدمها پهن میشد، کش میآمد، با تمام لحظههای راه میآمیخت
و چرخ میزد، در ته چشم عروسکها.
بازار، مادر بود که میرفت، با سرعت به سوی حجمهای رنگی سیال
و باز میآمد
با بستههای هدیه، با زنبیلهای پر.
بازار، باران بود، که میریخت، که میریخت، که میریخت
* * *
آن روزها رفتند
آن روزهای خیرگی در رازهای جسم
آن روزهای آشناییهای محتاطانه، با زیبایی رگهای آبیرنگ
دستی که با یک گل
از پشت دیواری صدا میزد
یک دست دیگر را
و لکههای کوچک جوهر، بر این دست مشوّش، مضطرب، ترسان
و عشق،
که در سلامی شرمآگین خویشتن را بازگو میکرد در ظهرهای گرم دودآلود
ما عشقمان را در غبار کوچه میخواندیم
ما با زبان سادهٔ گلهای قاصد آشنا بودیم
ما قلبهامان را به باغ مهربانیهای معصومانه میبردیم
و به درختان قرض میدادیم
و توپ، با پیغامهای بوسه در دستان ما میگشت
و عشق بود، آن حس مغشوشی که در تاریکی هشتی
ناگاه محصورمان میکرد
و جذبمان میکرد، در انبوه سوزان نفسها و تپشها و تبسمهای دزدانه
* * *
آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید میپوسند از تابش خورشید، پوسیدند
و گم شدند آن کوچههای گیج از عطر اقاقیها
در ازدحام پرهیاهوی خیابانهای بیبرگشت.
و دختری که گونههایش را
با برگهای شمعدانی رنگ میزد، آه
اکنون زنی تنهاست
اکنون زنی تنهاست
فروغ فرخزاد، تولدی دیگر،
#فروغ_فرخزاد
#شعر
#آن_سالها
پنجشنبه ۸ اسفند ۹۸
@fallosafah
🔸 سالهاست که «آن روزها» رفتهاند، حتی آن زمانی که فروغ این شعر را مینوشت، گرچه «آن روزها» هرگز مانند این چهل سال نرفته بودند، اما معلوم بود که دارند میروند. حتی وقتی که بیضایی «کلاغ» را ساخت تا در «تصویر سینمایی» بگوید چه روزهایی بود، چه روزهایی رفتند. چه «غم غربتی» داشتیم در آن سالهای آغاز ۵۰. اما کو تا این سالها. تا سال ۵۷ هنوز هم در آن کوچۀ دراز خانۀ «آقاجان»، پدربزرگ مادریام، که سال ۵۴ ناگهان در پنجاه و چند سالگی سرطان معده گرفت و عمرش را داد به شما، میشد عصرها کوچ دستۀ کلاغها را دید. کوچه پر بُود از خانههای بزرگ و پُردرخت و حتی یکی دو باغ بزرگ. گرفتن گنجشک، با سبدهای حصیری و کشیدن نخ از کمین، بازی بعد از ظهرهای داغ تابستانیمان بود و تماشای سارها و کلاغها لذت غروبهای دلانگیزی که دیگر ندیدیم. نیچه میگفت اگر «دیوانگی» نبود، «عقل» ما را میکشت، ایرانیها میتوانند بگویند، اگر «شعر» نبود ما در «قفس» جبّاران مرده بودیم. هنوز مانده است تا به قول ماکس وبر «عقل» برای ما «قفس» شود. دوگانۀ «عقل» و «عشق» مولانا هم هرچند گلی به جمال او زد، اما گلی به روی «تاریخ» ما نزد.
آن روزها
آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
آن آسمانهای پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانههای تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها، به یکدیگر
آن بامهای بادبادکهای بازیگوش
آن کوچههای گیج از عطر اقاقیها
آن روزها رفتند
آن روزهائی کز شکاف پلکهای من
آوازهایم، چون حبابی از هوا لبریز، میجوشید
چشمم به روی هر چه میلغزید
آنرا چو شیر تازه مینوشید
گویی میان مردمکهایم
خرگوش ناآرام شادی بود
هر صبحدم با آفتاب پیر
به دشتهای ناشناس جستجو میرفت
شبها به جنگلهای تاریکی فرو میرفت
آن روزها رفتند
آن روزهای برفی خاموش
کز پشت شیشه، در اتاق گرم،
هر دم به بیرون خیره میگشتم
پاکیزه برف من، چو کُرکی نرم،
آرام میبارید
بر نردبام کهنهٔ چوبی
بر رشتهٔ سست طناب رخت
بر گیسوان کاجهای پیر
و فکر میکردم به فردا، آه
فردا –
حجم سفید لیز.
با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز میشد
و با ظهور سایۀ مغشوش او، در چارچوب در
ـــ که ناگهان خود را رها میکرد در احساس سرد نور ـــ
و طرح سرگردان پرواز کبوترها
در جامهای رنگی شیشه.
فردا…
گرمای کرسی خوابآور بود
من تند و بیپروا
دور از نگاه مادرم خطهای باطل را
از مشقهای کهنهٔ خود پاک میکردم
چون برف میخوابید
در باغچه میگشتم افسرده
در پای گلدانهای خشک یاس
گنجشکهای مردهام را خاک میکردم
* * *
آن روزها رفتند
آن روزهای جذبه و حیرت
آن روزهای خواب و بیداری.
آن روزها هر سایه رازی داشت
هر جعبهٔ سر بسته گنجی را نهان میکرد
هر گوشهٔ صندوقخانه، در سکوت ظهر
گویی جهانی بود
هر کس ز تاریکی نمیترسید
در چشمهایم قهرمانی بود
آن روزها رفتند
آن روزهای عید
آن انتظار آفتاب و گل
آن رعشههای عطر
در اجتماع ساکت و محجوب نرگسهای صحرایی
که شهر را در آخرین صبح زمستانی
دیدار میکردند
آوازهای دورهگردان در خیابان دراز لکههای سبز
بازار در بوهای سرگردان شناور بود
در بوی تند قهوه و ماهی
بازار در زیر قدمها پهن میشد، کش میآمد، با تمام لحظههای راه میآمیخت
و چرخ میزد، در ته چشم عروسکها.
بازار، مادر بود که میرفت، با سرعت به سوی حجمهای رنگی سیال
و باز میآمد
با بستههای هدیه، با زنبیلهای پر.
بازار، باران بود، که میریخت، که میریخت، که میریخت
* * *
آن روزها رفتند
آن روزهای خیرگی در رازهای جسم
آن روزهای آشناییهای محتاطانه، با زیبایی رگهای آبیرنگ
دستی که با یک گل
از پشت دیواری صدا میزد
یک دست دیگر را
و لکههای کوچک جوهر، بر این دست مشوّش، مضطرب، ترسان
و عشق،
که در سلامی شرمآگین خویشتن را بازگو میکرد در ظهرهای گرم دودآلود
ما عشقمان را در غبار کوچه میخواندیم
ما با زبان سادهٔ گلهای قاصد آشنا بودیم
ما قلبهامان را به باغ مهربانیهای معصومانه میبردیم
و به درختان قرض میدادیم
و توپ، با پیغامهای بوسه در دستان ما میگشت
و عشق بود، آن حس مغشوشی که در تاریکی هشتی
ناگاه محصورمان میکرد
و جذبمان میکرد، در انبوه سوزان نفسها و تپشها و تبسمهای دزدانه
* * *
آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید میپوسند از تابش خورشید، پوسیدند
و گم شدند آن کوچههای گیج از عطر اقاقیها
در ازدحام پرهیاهوی خیابانهای بیبرگشت.
و دختری که گونههایش را
با برگهای شمعدانی رنگ میزد، آه
اکنون زنی تنهاست
اکنون زنی تنهاست
فروغ فرخزاد، تولدی دیگر،
#فروغ_فرخزاد
#شعر
#آن_سالها
پنجشنبه ۸ اسفند ۹۸
@fallosafah
🔷 «دشمن» نامرئی
🔸 هیچ جنگی با زندگی انسانها نمیتوانست این کند که «کورونا» کرد. و البته هنوز مانده است تا ببینیم چه کارها میتواند بکند این «دشمن» نامرئی که کسی را از وی «امان» نیست. دشمنی که ظاهرا برنامه و نقشه و هدف ندارد. دین و ایمان ندارد. ایدئولوژی و فلسفه و اقتصاد و سیاست و علم نمیشناسد. عالم و جاهل، فقیر و غنی، مؤمن و کافر، مقدس و نامقدس همه در چشم او یکی است. برایش فرقی نمیکند در کجا بنشیند و با که زندگی کند، در بالای شهر یا پایین شهر، در بدن مردی فرتوت و کهنسال یا دختری جوان و زیبا یا خفاشی ترسناک. او همان کاری را میکند که هر ذرۀ دیگری در این جهان میکند و باید بکند: زندگی و بقا، تکثیر و تولید. مگر ما غیر از این میکنیم؟ بقای هریک از ما به نابودی چیزهایی یا کسانی دیگر است. از نفسی که میکشیم تا غذایی که فرو میبریم. دندانهای ما میشکافند و خرد میکنند. له میکنند و لذت میبرند. خون میوهها و گیاهان و طعم گوشتهای پخته به ما نیرو و شادی و حیات میبخشند و ما سرمست میشویم و زندگی میکنیم. ما آدمیان چه بسیار چیزها که نابود نکردهایم و در اندیشۀ نابود کردن چه بسیار چیزهای دیگر که نیستیم. پس چرا باید بر جهان «نفرین» بفرستیم که چنین بیرحم است؟. این جهان همین است که هست. بودن و شدن. آمدن و رفتن. زمانی بود که ما نبودیم و ذرّاتی ریز بود که به چشم هم نمیآمد. سپس همه چیز شکافته شد. زمین و آسمان و خورشیدی پیدا شد، و زمین از گیاهان و جانورانی عظیم پوشیده شد. بعد سر و کلۀ آدمی پیدا شد. جهانی دیگر شد. شاید حکمت کهن پیشنیان که از نابودی «فیل» به دست «پشه»ای میگفت باز باید در گوش ما طنینانداز شود: انسان بیچارهتر از آن است که «خداوندگار زمین» شود. بمب و موشک و کشتار و غارت زمین بس است. ذرّهای نهان اگر بجنبد و به آنجا رود که نباید برود چنان آدمیان را به تباهی و نابودی بکشاند که برای فرار از «مرگ» زودرس باز چه غارتها و چپاولها که نکنند وباز ندانند که عاقبت «مُردن» است: دیر یا زود. انسانی که انسان شده باشد همان گونه خواهد مُرد که میزیست، آرام و باشکوه و باوقار ـــ بی هیچ تأسفی یا شکوهای. با لبخندی بر لب که به اشارتی میگوید: «همین بود زندگی!»
#دشمن نامرئی
#کورونا
#حکمت
#جهان_هستی
چهارشنبه ۱۴ اسفند ۹۸
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔸 هیچ جنگی با زندگی انسانها نمیتوانست این کند که «کورونا» کرد. و البته هنوز مانده است تا ببینیم چه کارها میتواند بکند این «دشمن» نامرئی که کسی را از وی «امان» نیست. دشمنی که ظاهرا برنامه و نقشه و هدف ندارد. دین و ایمان ندارد. ایدئولوژی و فلسفه و اقتصاد و سیاست و علم نمیشناسد. عالم و جاهل، فقیر و غنی، مؤمن و کافر، مقدس و نامقدس همه در چشم او یکی است. برایش فرقی نمیکند در کجا بنشیند و با که زندگی کند، در بالای شهر یا پایین شهر، در بدن مردی فرتوت و کهنسال یا دختری جوان و زیبا یا خفاشی ترسناک. او همان کاری را میکند که هر ذرۀ دیگری در این جهان میکند و باید بکند: زندگی و بقا، تکثیر و تولید. مگر ما غیر از این میکنیم؟ بقای هریک از ما به نابودی چیزهایی یا کسانی دیگر است. از نفسی که میکشیم تا غذایی که فرو میبریم. دندانهای ما میشکافند و خرد میکنند. له میکنند و لذت میبرند. خون میوهها و گیاهان و طعم گوشتهای پخته به ما نیرو و شادی و حیات میبخشند و ما سرمست میشویم و زندگی میکنیم. ما آدمیان چه بسیار چیزها که نابود نکردهایم و در اندیشۀ نابود کردن چه بسیار چیزهای دیگر که نیستیم. پس چرا باید بر جهان «نفرین» بفرستیم که چنین بیرحم است؟. این جهان همین است که هست. بودن و شدن. آمدن و رفتن. زمانی بود که ما نبودیم و ذرّاتی ریز بود که به چشم هم نمیآمد. سپس همه چیز شکافته شد. زمین و آسمان و خورشیدی پیدا شد، و زمین از گیاهان و جانورانی عظیم پوشیده شد. بعد سر و کلۀ آدمی پیدا شد. جهانی دیگر شد. شاید حکمت کهن پیشنیان که از نابودی «فیل» به دست «پشه»ای میگفت باز باید در گوش ما طنینانداز شود: انسان بیچارهتر از آن است که «خداوندگار زمین» شود. بمب و موشک و کشتار و غارت زمین بس است. ذرّهای نهان اگر بجنبد و به آنجا رود که نباید برود چنان آدمیان را به تباهی و نابودی بکشاند که برای فرار از «مرگ» زودرس باز چه غارتها و چپاولها که نکنند وباز ندانند که عاقبت «مُردن» است: دیر یا زود. انسانی که انسان شده باشد همان گونه خواهد مُرد که میزیست، آرام و باشکوه و باوقار ـــ بی هیچ تأسفی یا شکوهای. با لبخندی بر لب که به اشارتی میگوید: «همین بود زندگی!»
#دشمن نامرئی
#کورونا
#حکمت
#جهان_هستی
چهارشنبه ۱۴ اسفند ۹۸
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
🔷 فیلم زیبایی است ولی امروز زنهایی هم که همه خانواده را زیر بال و پر خود دارند کم نیستند. به هر حال, ظاهرا هرجا که دوتن با هم باشند, گویی خواه ناخواه یکی بیشتر احساس مسئولیت می کند و همه را زیر بال و پر خود می گیرد. گاهی پدر است, گاهی مادر, گاهی خواهر است, گاهی برادر. هر کسی یک جوری است دیگر. از طبیعت است بیشتر, تا از پرورش, به نظرم.
Forwarded from دربهدر
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بهیادماندنیترین فیلمی که درباره مفهوم پدر دیدم، همچنان این انیمیشن صد ثانیهایست؛ «پدر» ساخته محمدرضا خردمندان و محمد لطفعلی. محصول سال ۹۲.
از صفحه توییتر علی مصلح
@gadaboutmitsl
از صفحه توییتر علی مصلح
@gadaboutmitsl
🔷 از چلههای اختیاری تا چلههای اجباری
🔸 دولت ایتالیا از دیروز در سرتاسر کشور «قرنطینۀ اجباری» اعلام کرد و نقل مکان عموم شهروندان به شهرهای دیگر را تقریباً ممنوع کرد، به استثنای عدهای محدود. ایتالیا نخستین کشوری است که تمامی «کشور» را قرنطینه میکند. دلیل هرچه باشد، شاید کنایهآمیز باشد، اما باید یادآور شد که ایتالیا اصلاً نخستین کشوری بود که کلمۀ «قرنطینه» را برای چنین مواردی ساخت و به تمامی «جهان» صادر کرد!
«قرنطینه» مُعرّب یا صورت عربیشدۀ کلمۀ «کوآرانتین» (“quarantine”) است که از «کوآرانتا» (“quaranta”) ی ایتالیایی، به معنای ۴۰، گرفته شده است و نخستین بار در قرن هفدهم (دهۀ ۱۶۶۰) برای اشاره به «حصر» چهل روزۀ (“quaranta giorni”) یک کشتی مظنون به داشتن بیماری واگیردار به کار برده شد. از آن پس به هرگونه «حصر برای پیشگیری از سرایت بیماری» میگویند «قرنطینه» (ایتالیایی: Quarantena)، هرچند چهل روز هم طول نکشد. باری، امروز، مسافران یا بیماران مشکوک به «کرونا» را ۱۴ روز «در حصر» نگه میدارند، ولی با این وضعی که این بیماری دارد پیش میرود اگر قرنطینه کردن شهرها «چهار ماه» هم طول بکشد گویا باید خدا را شکر کرد.
عدد «چهل» برای مردمان عهد قدیم، ظاهراً قداستی یا معنایی رمزی داشت یا بیانگر دورهای از «کمال» بود که سیر و سلوک زاهدان و عارفان چلهنشین را با جادوی فیثاغوری اعداد هماهنگ میکرد و تصور میرفت که پس از آن انسانی دیگر متولد خواهد شد، همچون موسی (ع) که خدا او را چهل روز تنها در کوه نگاه داشت، یا همچون قوم بنیاسرائیل که چون از جنگ با ساکنان سرزمین فلسطین و تصرف آنجا بهزور خودداری کردند خدا چهل سال آنان را آوارۀ کوه و بیابان کرد تا دائم از خدا چیزی نخواهند، و اگر میخواهند مرد باشند و خود بروند بجنگند و بگیرند, نه اینکه از خدا و فرشتگانش بخواهند آنجا را بگیرند و دو دستی تحویل آنها بدهند!
باری، چنان که پیشتر هم گفتم، آنچه اکنون این بیماری دارد با جهان میکند هیچ جنگ جهانی تاکنون نکرده است. اینکه آدم حتی نتواند به خیابان برود تا از دیدن آدمیان دست کم شاد شود، دیگر سفر پیشکش که حتی اگر هم به ضرب و زور بروی، ملال شهرهای متروک بیگانه و خالی از آدمیزاد جانت را بیشتر از وطن ملول خواهد کرد، چون دست کم در خانهات میتوانی راحتتر بنشینی تا در هتل. این روزها باید فکری کنیم تا مگر از این لیموی ترش لیمونادی بسازیم یا از این «چلۀ اجباری»، «چلهای اختیاری». تا چه باشد تدبیر ما.
#کرونا
#چله_نشینی
#ایتالیا
م. سعید ح. کاشانی
سهشنبه ۲۰ اسفند ۹۸
@fallosafah
🔸 دولت ایتالیا از دیروز در سرتاسر کشور «قرنطینۀ اجباری» اعلام کرد و نقل مکان عموم شهروندان به شهرهای دیگر را تقریباً ممنوع کرد، به استثنای عدهای محدود. ایتالیا نخستین کشوری است که تمامی «کشور» را قرنطینه میکند. دلیل هرچه باشد، شاید کنایهآمیز باشد، اما باید یادآور شد که ایتالیا اصلاً نخستین کشوری بود که کلمۀ «قرنطینه» را برای چنین مواردی ساخت و به تمامی «جهان» صادر کرد!
«قرنطینه» مُعرّب یا صورت عربیشدۀ کلمۀ «کوآرانتین» (“quarantine”) است که از «کوآرانتا» (“quaranta”) ی ایتالیایی، به معنای ۴۰، گرفته شده است و نخستین بار در قرن هفدهم (دهۀ ۱۶۶۰) برای اشاره به «حصر» چهل روزۀ (“quaranta giorni”) یک کشتی مظنون به داشتن بیماری واگیردار به کار برده شد. از آن پس به هرگونه «حصر برای پیشگیری از سرایت بیماری» میگویند «قرنطینه» (ایتالیایی: Quarantena)، هرچند چهل روز هم طول نکشد. باری، امروز، مسافران یا بیماران مشکوک به «کرونا» را ۱۴ روز «در حصر» نگه میدارند، ولی با این وضعی که این بیماری دارد پیش میرود اگر قرنطینه کردن شهرها «چهار ماه» هم طول بکشد گویا باید خدا را شکر کرد.
عدد «چهل» برای مردمان عهد قدیم، ظاهراً قداستی یا معنایی رمزی داشت یا بیانگر دورهای از «کمال» بود که سیر و سلوک زاهدان و عارفان چلهنشین را با جادوی فیثاغوری اعداد هماهنگ میکرد و تصور میرفت که پس از آن انسانی دیگر متولد خواهد شد، همچون موسی (ع) که خدا او را چهل روز تنها در کوه نگاه داشت، یا همچون قوم بنیاسرائیل که چون از جنگ با ساکنان سرزمین فلسطین و تصرف آنجا بهزور خودداری کردند خدا چهل سال آنان را آوارۀ کوه و بیابان کرد تا دائم از خدا چیزی نخواهند، و اگر میخواهند مرد باشند و خود بروند بجنگند و بگیرند, نه اینکه از خدا و فرشتگانش بخواهند آنجا را بگیرند و دو دستی تحویل آنها بدهند!
باری، چنان که پیشتر هم گفتم، آنچه اکنون این بیماری دارد با جهان میکند هیچ جنگ جهانی تاکنون نکرده است. اینکه آدم حتی نتواند به خیابان برود تا از دیدن آدمیان دست کم شاد شود، دیگر سفر پیشکش که حتی اگر هم به ضرب و زور بروی، ملال شهرهای متروک بیگانه و خالی از آدمیزاد جانت را بیشتر از وطن ملول خواهد کرد، چون دست کم در خانهات میتوانی راحتتر بنشینی تا در هتل. این روزها باید فکری کنیم تا مگر از این لیموی ترش لیمونادی بسازیم یا از این «چلۀ اجباری»، «چلهای اختیاری». تا چه باشد تدبیر ما.
#کرونا
#چله_نشینی
#ایتالیا
م. سعید ح. کاشانی
سهشنبه ۲۰ اسفند ۹۸
@fallosafah
Forwarded from تریبون سرزمین من( اجتماعی، سیاسی، فرهنگی)
این روزها استعارههای خطرناکی چون «سربازان سپیدپوش» ، «جنگ علیه کرونا» ، «ما کرونا را شکست میدهیم» ، «سربازان سپیدپوش در جنگ با ویروس» و... خیلی به گوشمان میخورد.
این استعارهها : سلحشورانه، هیجانآور، گاه زیبا، اغلب موذی و همیشه خطرناک هستند. چرا؟
استعاره در ذات خود، قدرت عجیبی دارد. از عبدالقاهر جرجانی در قرن پنجم تا نیچه و لیکاف در این باره حرف زدهاند. سر جمع نظر همهٔ آنها این است :
استعاره توان بدیهیسازی دارد. استعاره در ذات خودش روایت و داستانی دارد که در برخورد اول چنان درست و بدیهی به نظر میرسد که به دشواری میشود به آن شک کرد. زبان ما پر از استعارههایی است که فهم ما از دنیا و در نتیجه سرنوشت ما را شکل دادهاند.
استعارهٔ «سربازان سپیدپوش»خطرناک است! چرا؟
چون روایتی جنگی از بحران بیماری ارائه میدهد. در این روایت، بیماری «دشمن» است. باید با آن جنگید. جنگ نیاز به سرباز دارد. سربازی که باختن سر (طبق نامش) سرنوشت از پیش تعیین شدهٔ اوست. وظیفهاش فداکاری است.
در جنگ در مقابل دشمن باید جان فدا کرد این بدیهی است.(کدام جنگ را بی شهید و قربانی دیدهاید؟) باز بدیهی است در جنگ آنکه فدا میشود سرباز است. این روایت نه تنها با استعارهها برای ما بدیهی سازی میشود بلکه فرهنگ ما که فداکاری و شهادت و رنج را به شکل سنتی ارج میگذارد هم با آن هماهنگ است و آن را تقویت میکند.
این روایت ، کرونا را دشمنی میبیند که سربازان باید به جنگش بروند و با از جان گذشتگی شکستش دهند و از مردمشان در برابر او دفاع کنند.
حالا اگر روایت را تغییر دهیم و کرونا را بحران بدانیم داستان از اساس عوض میشود:
بحران را باید مدیریت کرد. قرار نیست کسی در بحران از خود گذشتگی کند (زیرا موقعیت مدیریت شده نیازی به فداکاری، بیش از فداکاری حرفهای، ندارد. مدیریت یعنی رفتاری عاقلانه و بدون هزینههای گزاف و سلحشوری)
در این روایت، کرونا یک موقعیت خطر است و بار مسئولیت بر دوش مدیران است و نه سربازان.
در این روایت مردم پشت جبهه، منفعل و منتظر نجات از شر دشمن ننشستهاند. وظایفی دارند که باید طبق مقررات شرایط بحران به آن عمل کنند و اگر کسی به سبب بحران آسیب دید یا جانش را از دست داد نه کشتهای به دست دشمن (اتفاقی ناگزیر در جنگ) که قربانی مدیریت ناکارآمد است.
اشتباهی نابخشودنی که مدیران باید پاسخگویش باشند.
مراقب استعارهها باشیم. آنها ذهن، روایت و در نتیجه سرنوشت ما را تغییر میدهند.
دکتر علیرضا ناصری
این استعارهها : سلحشورانه، هیجانآور، گاه زیبا، اغلب موذی و همیشه خطرناک هستند. چرا؟
استعاره در ذات خود، قدرت عجیبی دارد. از عبدالقاهر جرجانی در قرن پنجم تا نیچه و لیکاف در این باره حرف زدهاند. سر جمع نظر همهٔ آنها این است :
استعاره توان بدیهیسازی دارد. استعاره در ذات خودش روایت و داستانی دارد که در برخورد اول چنان درست و بدیهی به نظر میرسد که به دشواری میشود به آن شک کرد. زبان ما پر از استعارههایی است که فهم ما از دنیا و در نتیجه سرنوشت ما را شکل دادهاند.
استعارهٔ «سربازان سپیدپوش»خطرناک است! چرا؟
چون روایتی جنگی از بحران بیماری ارائه میدهد. در این روایت، بیماری «دشمن» است. باید با آن جنگید. جنگ نیاز به سرباز دارد. سربازی که باختن سر (طبق نامش) سرنوشت از پیش تعیین شدهٔ اوست. وظیفهاش فداکاری است.
در جنگ در مقابل دشمن باید جان فدا کرد این بدیهی است.(کدام جنگ را بی شهید و قربانی دیدهاید؟) باز بدیهی است در جنگ آنکه فدا میشود سرباز است. این روایت نه تنها با استعارهها برای ما بدیهی سازی میشود بلکه فرهنگ ما که فداکاری و شهادت و رنج را به شکل سنتی ارج میگذارد هم با آن هماهنگ است و آن را تقویت میکند.
این روایت ، کرونا را دشمنی میبیند که سربازان باید به جنگش بروند و با از جان گذشتگی شکستش دهند و از مردمشان در برابر او دفاع کنند.
حالا اگر روایت را تغییر دهیم و کرونا را بحران بدانیم داستان از اساس عوض میشود:
بحران را باید مدیریت کرد. قرار نیست کسی در بحران از خود گذشتگی کند (زیرا موقعیت مدیریت شده نیازی به فداکاری، بیش از فداکاری حرفهای، ندارد. مدیریت یعنی رفتاری عاقلانه و بدون هزینههای گزاف و سلحشوری)
در این روایت، کرونا یک موقعیت خطر است و بار مسئولیت بر دوش مدیران است و نه سربازان.
در این روایت مردم پشت جبهه، منفعل و منتظر نجات از شر دشمن ننشستهاند. وظایفی دارند که باید طبق مقررات شرایط بحران به آن عمل کنند و اگر کسی به سبب بحران آسیب دید یا جانش را از دست داد نه کشتهای به دست دشمن (اتفاقی ناگزیر در جنگ) که قربانی مدیریت ناکارآمد است.
اشتباهی نابخشودنی که مدیران باید پاسخگویش باشند.
مراقب استعارهها باشیم. آنها ذهن، روایت و در نتیجه سرنوشت ما را تغییر میدهند.
دکتر علیرضا ناصری
بینازان بینیاز
این روزها چه کسی بیش از همه به درد مردم میخورد و میرسد؟ کدام بینیاز است که ناز نمیکند؟ چه کسی در برابر «مرگ سیاه» بی هیچ سپر و سلاح کارآمدی جانش را به خطر میاندازد تا مگر درد دردمندی یا جان نزاری را بهبود بخشد؟ بیشک پرستاران و پزشکان. آنان خطرناکترین شغل جهان را در ایران امروز دارند، جایی که پزشک و پرستارش، به اندازۀ یک نظامی معمولی هم، به سپر و سلاح مخصوص خود مجهز نیست. گمان نمیکنم در هیچ کجای جهان امروز، حتی در چین، این اندازه پرستار و پزشک از این بیماری مرده باشند که در ایران اسلامی. میتوان پرسید چرا؟ اما چرایش معلوم است! ما اینقدر که به فکر تجهیزات نظامی هستیم، به تجهیزات پزشکی اهمیت نمیدهیم، همچون هزار چیز دیگر. هر دسته و گروهی آن چیزی را مهم میشمارد که برای بقای خودش لازم است و البته مردمان را دست کوتاه است از اسباب بقا.
باری، این روزها هرکس هرچه از دستش برمیآید باید برای این کشور و بقای نسل آینده بکند، حتی اگر یار شاطری نیست، بار خاطری نباشد و غمی بر غمها نیفزاید. به احترام روح بلند پرستاران و پزشکان و دیگر هموطنان درگذشته با این «سارابند»/«زاراباندۀ» هندل به سوگشان مینشینم که صفابخش دل و جان داغداران و بالگشای ارواح دربند و نیروبخش اندیشوران است.
#پرستار_پزشک
#کرونا
#هندل
#زارابانده
#سارابند
جمعه ۲۳ اسفند ۹۸
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
این روزها چه کسی بیش از همه به درد مردم میخورد و میرسد؟ کدام بینیاز است که ناز نمیکند؟ چه کسی در برابر «مرگ سیاه» بی هیچ سپر و سلاح کارآمدی جانش را به خطر میاندازد تا مگر درد دردمندی یا جان نزاری را بهبود بخشد؟ بیشک پرستاران و پزشکان. آنان خطرناکترین شغل جهان را در ایران امروز دارند، جایی که پزشک و پرستارش، به اندازۀ یک نظامی معمولی هم، به سپر و سلاح مخصوص خود مجهز نیست. گمان نمیکنم در هیچ کجای جهان امروز، حتی در چین، این اندازه پرستار و پزشک از این بیماری مرده باشند که در ایران اسلامی. میتوان پرسید چرا؟ اما چرایش معلوم است! ما اینقدر که به فکر تجهیزات نظامی هستیم، به تجهیزات پزشکی اهمیت نمیدهیم، همچون هزار چیز دیگر. هر دسته و گروهی آن چیزی را مهم میشمارد که برای بقای خودش لازم است و البته مردمان را دست کوتاه است از اسباب بقا.
باری، این روزها هرکس هرچه از دستش برمیآید باید برای این کشور و بقای نسل آینده بکند، حتی اگر یار شاطری نیست، بار خاطری نباشد و غمی بر غمها نیفزاید. به احترام روح بلند پرستاران و پزشکان و دیگر هموطنان درگذشته با این «سارابند»/«زاراباندۀ» هندل به سوگشان مینشینم که صفابخش دل و جان داغداران و بالگشای ارواح دربند و نیروبخش اندیشوران است.
#پرستار_پزشک
#کرونا
#هندل
#زارابانده
#سارابند
جمعه ۲۳ اسفند ۹۸
م. سعید ح. کاشانی
@fallosafah
19 Sarabande End Title
<unknown>
سارابند/زارابانده, اثر جورج فردریک هندل (۱۷۵۹-۱۶۸۵) موسیقیدان آلمانی - بریتانیایی.