Forwarded from Dr. Reza Eslami
هنگامی که جامعهای به دروغ گوییِ سازمان یافته روی آورد و دروغ گفتن تبدیل به اصل کلّی شود و به دروغ گفتن در موارد استثنایی و جزیی اکتفا نکند. "صداقت" به خودی خود تبدیل به یک عمل سیاسی می شود و گوینده حقیقت، حتی اگر به دنبال کسب قدرت یا هیچ منفعتی دیگر هم نباشد یک کنشگر سیاسی محسوب می شود! در چنین شرایطی شما نمی توانید از سیاست کناره بگیرید و راه خود را بروید، شما ناچارید یکی از این دوراه را انتخاب کنید: یا به تشکیلات دروغ میپیوندید، یا یک مخالف سیاسی محسوب میشوید!
هانا آرنت/حقیقت و سیاست
@dr_rezaeslami
هانا آرنت/حقیقت و سیاست
@dr_rezaeslami
چرا حریم هوایی را نبستند و پروازها را ممنوع نکردند؟
دلیل روشن است, اما گفته نمی شود. فرماندهان سپاه می گویند در آماده باش و وضعیت جنگی بودیم. اما چرا اعلام نکردند؟ چون اگر اعلام می کردند ان گاه همه جهان می فهمیدند امشب در ایران خبری است و ایران احتمالا قصد حمله نظامی دارد. آن وقت حمله غافلگیرانه نمی بود, به زعم فرماندهان. ما می خواستیم شبیخون بزنیم خیر سرمان. و اعلام رسمی وضعیت جنگی به منزله اعلان جنگ رسمی نیز بود. بنابراین, طوری رفتار کردند که گویی همه چیز عادی است. اوایل صبح ۲۰ تایی موشک می زنیم و بعد هم همه چیز عادی است و جنگی هم در کار نیست. پس, با اینکه هیچ وضعیت فوق العاده ای در کشور اعلام نشد امریکایی ها چگونه ۶ ساعت قبل از حمله از حمله خبردار شدند و جا به جا شدند تا تلفات ندهند و مجبور به تلافی نشوند؟ خدا می داند! اما گویا ما خودمان نمی دانستیم که قرار نیست تلافی شود! این بود که تا صبح خواب مان نبرد و بعد شد آنچه شد. تیر را زدیم به پای خودمان. نه تنها ۸۰ تا امریکایی نکشتیم و ۲۰۰ تا هم زخمی نکردیم بلکه ۱۷۶ تا آدم بیگناه را هم کشتیم و خونشان هم افتاد پای خودمان و بیش از ۲۰ موشک هم خورد به جای خالی. حالا یک ۱۵۰ میلیون هم باید خسارت بدهیم. تازه ۲۰۰ میلیون یورو از صندوق ارزی برداشته بودیم برای سپاه. با پول موشک ها حساب کنید ببینید یک انتقام چقدر آب می خورد و تازه این اولش است... والله خیرالماکرین.
سه شنبه ۲۴ دی ۹۸
@fallosafah
دلیل روشن است, اما گفته نمی شود. فرماندهان سپاه می گویند در آماده باش و وضعیت جنگی بودیم. اما چرا اعلام نکردند؟ چون اگر اعلام می کردند ان گاه همه جهان می فهمیدند امشب در ایران خبری است و ایران احتمالا قصد حمله نظامی دارد. آن وقت حمله غافلگیرانه نمی بود, به زعم فرماندهان. ما می خواستیم شبیخون بزنیم خیر سرمان. و اعلام رسمی وضعیت جنگی به منزله اعلان جنگ رسمی نیز بود. بنابراین, طوری رفتار کردند که گویی همه چیز عادی است. اوایل صبح ۲۰ تایی موشک می زنیم و بعد هم همه چیز عادی است و جنگی هم در کار نیست. پس, با اینکه هیچ وضعیت فوق العاده ای در کشور اعلام نشد امریکایی ها چگونه ۶ ساعت قبل از حمله از حمله خبردار شدند و جا به جا شدند تا تلفات ندهند و مجبور به تلافی نشوند؟ خدا می داند! اما گویا ما خودمان نمی دانستیم که قرار نیست تلافی شود! این بود که تا صبح خواب مان نبرد و بعد شد آنچه شد. تیر را زدیم به پای خودمان. نه تنها ۸۰ تا امریکایی نکشتیم و ۲۰۰ تا هم زخمی نکردیم بلکه ۱۷۶ تا آدم بیگناه را هم کشتیم و خونشان هم افتاد پای خودمان و بیش از ۲۰ موشک هم خورد به جای خالی. حالا یک ۱۵۰ میلیون هم باید خسارت بدهیم. تازه ۲۰۰ میلیون یورو از صندوق ارزی برداشته بودیم برای سپاه. با پول موشک ها حساب کنید ببینید یک انتقام چقدر آب می خورد و تازه این اولش است... والله خیرالماکرین.
سه شنبه ۲۴ دی ۹۸
@fallosafah
Forwarded from Article reader|Статей читалка
«مغالطۀ اگر ….»، «مغالطۀ مقصّر…»: از «مقصر» خیالی تا «مقصر واقعی» – فَلُّ سَفَه
via fallosafah.malakut.org
via fallosafah.malakut.org
Telegraph
«مغالطۀ اگر ….»، «مغالطۀ مقصّر…»: از «مقصر» خیالی تا «مقصر واقعی» – فَلُّ سَفَه
جاستین ترودو نخستوزیر محترم، کاردان و انساندوست کانادا هنگامی که افزایش تنشها در خاورمیانه را «علت» (بعید یا آغازین) ساقط شدن هواپیمای اوکراینی نامید و بهطور ضمنی امریکا/ترامپ را «آغازگر» این تنشها معرفی کرد و نتیجه گرفت که اگر «تنشآفرینی امریکا» («ترور…
«مغالطۀ اگر ....»، «مغالطۀ مقصّر...»: از «مقصر خیالی» تا «مقصر واقعی»
جاستین ترودو نخستوزیر محترم، کاردان و انساندوست کانادا هنگامی که افزایش تنشها در خاورمیانه را «علت» (بعید یا آغازین) ساقط شدن هواپیمای اوکراینی نامید و بهطور ضمنی امریکا/ترامپ را «آغازگر» این تنشها معرفی کرد و نتیجه گرفت که اگر «تنشآفرینی امریکا» («ترور سلیمانی») نبود، «انتقام» و «تلافی» هم در کار نمیبود، و بنابراین اکنون سرنشینان هواپیمای اوکراینی نیز زنده بودند و چنین مصیبت جانکاهی نداشتیم، نادانسته و ناآگاهانه دست به مغالطهای زد که نه تنها عوام مردم در همۀ جهان و مقامات سیاسی و نظامی «رژیم» ایران بلکه بسیاری دیگر، از جمله همان روزنامهنگاران ایرانی خارج از کشور و شاغل در رسانههای خارجی را نیز پسند افتاد که مقامات ایرانی آنان را «عامل بیگانه» و «جنگ روانی» و «مزدور» میخواندند و میخوانند. تأثیر بیفکرانۀ این «مغالطه» را دیشب در گفت و گوی مجادلهآمیزی شاهد بودیم که میان «رعنا رحیمپور»، گوینده و مجری خبر «بی بی سی» با سخنگوی وزارت امور خارجۀ امریکا خانم «مورگان اورتگاس» درگرفت. طرح این پرسش شکآمیز ترودو در خصوص «تنش در خاورمیانه» و به گونهای «مقصّر» معرفی کردن و دانستن امریکا در حادثۀ ساقط کردن هواپیمای اوکراینی، به دلیل آغاز تنش در خاورمیانه (از زمان «ترور»)، از زبان خانم «رحیمپور»، خانم «اورتگاس» را چنان برآشفت که او نیز «بی بی سی» و «مجری» آن را هوادار «رژیم ایران» خواند و به دلایل ترور سلیمانی و آغازگری «شرارت»های تهران پرداخت و آنقدر عقب رفت که به «اشغال سفارت امریکا» و «گروگانگیری» رسید. چنانکه پیداست هر گویندهای میتواند «علت» یک چیز را تا جایی که «دلخواه» اوست عقب ببرد و آن را «علت راستین» رویدادی در «اینجا و اکنون» معرفی کند. آنچه اکنون بر عهدۀ ماست این است که روشن کنیم «مغالطۀ اگر ...» یا «مغالطۀ مقصّر ...» چگونه مغالطهای است و چرا فریبآمیز است و نه تنها عوام را فریب میدهد بلکه افراد درسخوانده و با حُسن نیّتی همچون جاستین ترودو را نیز فریب میدهد. دیگر بگذریم از روشنفکر و اندیشمند و فلسفهدان نامداری همچون عبدالکریم سروش، در مغالطهای که سال گذشته در پاسخ به پرسش «چرا انقلاب کردید؟» داشت، و به زودی به مناسبت سالگرد انقلاب به نقد و بررسی آن خواهم پرداخت. اما این «مغالطۀ اگر ...» یا «مغالطۀ مقصر ...» چیست؟
«شناخت» و «علم» برای انسان هنگامی حاصل میشود که ذهن یا عقل بتواند «ارتباطی علّی میان پدیدارها» برقرار کند. ما وقتی میفهمیم که «آتش» چگونه به وجود میآید که پی ببریم چه چیزی «علت» آتش است. از همین رو «کشف» آتش «رویدادی مهم» در تاریخ رندگی انسان و پیدایش تمدّن است. اما ما همچنین باید بدانیم و یاد بگیریم که چگونه از «آتش» استفاده کنیم تا خود را «نسوزانیم» و از میان نبریم. اکنون فرض کنید من صبح از خواب برخاستم و خوابآلود کتری را گذاشتم روی اجاق گاز و شعله را هم زیاد کردم و بعد یک هوله یا دستمال هم نزدیک شعله بود و من رفتم حمام یا دوباره خوابیدم و بعد یک باره دیدم خانه آتش گرفته است! اکنون آیا میتوانم بگویم که علت آتش گرفتن خانه میل من به خوردن چای بوده است و «اگر» من سر صبح نمیخواستم چای بنوشم خانه هم آتش نمیگرفت؟ در زندگی روزانه میتوان مثالهایی متعدد آورد از چیزهایی که آنها را «مقصّر» و «علت» میشماریم و حال آنکه اصلاً چنین نیست. تعدادی از این مثالها را میآورم:
۱) خانوادهای برای شرکت در عروسی نزدیکانشان از شمال به تهران میآیند، اما در راه تصادف میکنند و کشته میشوند، آیا میتوان گفت «اگر» آنها نمیخواستند به «عروسی» بروند کشته هم نمیشدند، «پس» چون قصدی برای سفر نداشتند، مقصّر «عروسی» است؟ (داستان فیلم «مسافران»، ساختۀ بهرام بیضایی، اما در واقعیت هم بسیار اتفاق میافتد.) آیا میتوان «عروس» یا «عروسی» را «علت» حادثه و فاجعه معرفی کرد و «عروس» و خانوادۀ عروس خود را ملامت کنند که چرا از آنان برای شرکت در عروسی دعوت کردند؟ آیا در هر اتفاقی که در سفر افتاد باید خودمان را ملامت کنیم که چرا «اصلا» آمدیم سفر؟
۲) در میان خانوادههای کشتهشدگان هواپیما شاید پدر و مادرهایی خود را ملامت کنند که «اگر» به خاطر دیدار آنان نبود، فرزندانشان هرگز به این سفر نمیآمدند، بنابراین کشته هم نمیشدند! آیا درست است که خانوادهها خودشان را ملامت کنند که چرا فرزندانشان به دیدار آنان آمدند و «اگر» نمیآمدند کشته هم نمیشدند!
ادامه در زیر
جاستین ترودو نخستوزیر محترم، کاردان و انساندوست کانادا هنگامی که افزایش تنشها در خاورمیانه را «علت» (بعید یا آغازین) ساقط شدن هواپیمای اوکراینی نامید و بهطور ضمنی امریکا/ترامپ را «آغازگر» این تنشها معرفی کرد و نتیجه گرفت که اگر «تنشآفرینی امریکا» («ترور سلیمانی») نبود، «انتقام» و «تلافی» هم در کار نمیبود، و بنابراین اکنون سرنشینان هواپیمای اوکراینی نیز زنده بودند و چنین مصیبت جانکاهی نداشتیم، نادانسته و ناآگاهانه دست به مغالطهای زد که نه تنها عوام مردم در همۀ جهان و مقامات سیاسی و نظامی «رژیم» ایران بلکه بسیاری دیگر، از جمله همان روزنامهنگاران ایرانی خارج از کشور و شاغل در رسانههای خارجی را نیز پسند افتاد که مقامات ایرانی آنان را «عامل بیگانه» و «جنگ روانی» و «مزدور» میخواندند و میخوانند. تأثیر بیفکرانۀ این «مغالطه» را دیشب در گفت و گوی مجادلهآمیزی شاهد بودیم که میان «رعنا رحیمپور»، گوینده و مجری خبر «بی بی سی» با سخنگوی وزارت امور خارجۀ امریکا خانم «مورگان اورتگاس» درگرفت. طرح این پرسش شکآمیز ترودو در خصوص «تنش در خاورمیانه» و به گونهای «مقصّر» معرفی کردن و دانستن امریکا در حادثۀ ساقط کردن هواپیمای اوکراینی، به دلیل آغاز تنش در خاورمیانه (از زمان «ترور»)، از زبان خانم «رحیمپور»، خانم «اورتگاس» را چنان برآشفت که او نیز «بی بی سی» و «مجری» آن را هوادار «رژیم ایران» خواند و به دلایل ترور سلیمانی و آغازگری «شرارت»های تهران پرداخت و آنقدر عقب رفت که به «اشغال سفارت امریکا» و «گروگانگیری» رسید. چنانکه پیداست هر گویندهای میتواند «علت» یک چیز را تا جایی که «دلخواه» اوست عقب ببرد و آن را «علت راستین» رویدادی در «اینجا و اکنون» معرفی کند. آنچه اکنون بر عهدۀ ماست این است که روشن کنیم «مغالطۀ اگر ...» یا «مغالطۀ مقصّر ...» چگونه مغالطهای است و چرا فریبآمیز است و نه تنها عوام را فریب میدهد بلکه افراد درسخوانده و با حُسن نیّتی همچون جاستین ترودو را نیز فریب میدهد. دیگر بگذریم از روشنفکر و اندیشمند و فلسفهدان نامداری همچون عبدالکریم سروش، در مغالطهای که سال گذشته در پاسخ به پرسش «چرا انقلاب کردید؟» داشت، و به زودی به مناسبت سالگرد انقلاب به نقد و بررسی آن خواهم پرداخت. اما این «مغالطۀ اگر ...» یا «مغالطۀ مقصر ...» چیست؟
«شناخت» و «علم» برای انسان هنگامی حاصل میشود که ذهن یا عقل بتواند «ارتباطی علّی میان پدیدارها» برقرار کند. ما وقتی میفهمیم که «آتش» چگونه به وجود میآید که پی ببریم چه چیزی «علت» آتش است. از همین رو «کشف» آتش «رویدادی مهم» در تاریخ رندگی انسان و پیدایش تمدّن است. اما ما همچنین باید بدانیم و یاد بگیریم که چگونه از «آتش» استفاده کنیم تا خود را «نسوزانیم» و از میان نبریم. اکنون فرض کنید من صبح از خواب برخاستم و خوابآلود کتری را گذاشتم روی اجاق گاز و شعله را هم زیاد کردم و بعد یک هوله یا دستمال هم نزدیک شعله بود و من رفتم حمام یا دوباره خوابیدم و بعد یک باره دیدم خانه آتش گرفته است! اکنون آیا میتوانم بگویم که علت آتش گرفتن خانه میل من به خوردن چای بوده است و «اگر» من سر صبح نمیخواستم چای بنوشم خانه هم آتش نمیگرفت؟ در زندگی روزانه میتوان مثالهایی متعدد آورد از چیزهایی که آنها را «مقصّر» و «علت» میشماریم و حال آنکه اصلاً چنین نیست. تعدادی از این مثالها را میآورم:
۱) خانوادهای برای شرکت در عروسی نزدیکانشان از شمال به تهران میآیند، اما در راه تصادف میکنند و کشته میشوند، آیا میتوان گفت «اگر» آنها نمیخواستند به «عروسی» بروند کشته هم نمیشدند، «پس» چون قصدی برای سفر نداشتند، مقصّر «عروسی» است؟ (داستان فیلم «مسافران»، ساختۀ بهرام بیضایی، اما در واقعیت هم بسیار اتفاق میافتد.) آیا میتوان «عروس» یا «عروسی» را «علت» حادثه و فاجعه معرفی کرد و «عروس» و خانوادۀ عروس خود را ملامت کنند که چرا از آنان برای شرکت در عروسی دعوت کردند؟ آیا در هر اتفاقی که در سفر افتاد باید خودمان را ملامت کنیم که چرا «اصلا» آمدیم سفر؟
۲) در میان خانوادههای کشتهشدگان هواپیما شاید پدر و مادرهایی خود را ملامت کنند که «اگر» به خاطر دیدار آنان نبود، فرزندانشان هرگز به این سفر نمیآمدند، بنابراین کشته هم نمیشدند! آیا درست است که خانوادهها خودشان را ملامت کنند که چرا فرزندانشان به دیدار آنان آمدند و «اگر» نمیآمدند کشته هم نمیشدند!
ادامه در زیر
۳) نظامیان و دولتمردانی که تظاهرکنندگان مخالف و ناراضی را با تیر میزنند، ادعا میکنند که آن افراد «اگر» در تظاهرات شرکت نمیکردند، کشته هم نمیشدند؟ از نظر آنان مقصّر کسی است که تظاهرات میکند، نه آن کسی که او را با تیر میزند!
۴) وقتی معلوم شود که برخی از کسانی که در تظاهرات کشته شدهاند اصلاً در تظاهرات شرکت نداشتهاند و رهگذر عادی بودهاند که از اتفاق در آن محل بودهاند، آن وقت ادعا میشود، «اگر» از خانه بیرون نیامده بودند، یا از آن خیابان رد نمیشدند کشته نمیشدند! به هر حال، مقصّر «مقتول» است یا «زمان و مکان نامناسب حضور»، یا «خواست خدا» یا «قسمت» و «تقدیر»، نه تیراندازی سرکوبگران. شما از اتفاق آمدید جلو تیر من. من به شما تیراندازی نکردم!
۵) زندانیان سیاسی خود مقصّرند: «اگر» در برابر «نظام» نمیایستادند، «اگر» به ستم و فساد حاکم اعتراض نمیکردند، بازداشت نمیشدند، «اگر» به هرچه از آنها میخواستند «اعتراف» میکردند «شکنجه» نمیشدند و «آزاد» میشدند. مقصّر «ظلم» و «ستم» و «فساد» و «توحش» و «سرکوبگری» «نظام» نیست. «مقصر» کسی است که «اعتراض» میکند. این همه از مردم دارند خوب و خوش زندگی میکنند. «نظام» هم به آنها کاری ندارد. چون آنها هم به «نظام» کاری ندارند. «اگر» کاری به کار دیگران نداشته باشید کسی هم به شما کاری ندارد! پس «کاری» نکنید که با شما «کار» داشته باشند!
«مغالطۀ اگر ... » یا «مغالطۀ مقصر...» اختراع یک داستان (اسطورهای یا دینی و فلسفی و علمی) و یا یافتن علتی بعید است برای سلب مسئولیت از خود و انداختن همۀ تقصیرها به گردن دیگران، یا حتی خدا و خلقت و طبیعت و زمان و مکان و تاریخ. «اگر» خدا ما را و جهان را نمیآفرید این همه بدبختی هم نمیبود. اگر «حوا» آدم را نمیفریفت (سرچشمۀ زنستیزی و زنبیزاری: زن منشأ شرّ!) از بهشت رانده نمیشدیم و این همه بدبختی نمی کشیدیم. «مقصّر» زن است. اگر «پاندورا» (زن «اپیمته» در اساطیر یونانی) فضول نبود و در جعبۀ «شرور» را باز نمیکرد بدبختی و شرّ جهان را نگرفته بود؛ «اگر» به دنیا نیامده بودیم، اصلا این همه بدبختی نمیدیدیم و نمیمِردیم. «مرگ بر زندگی»، «مرگ بر جهان!» نبودن به از بودن. اصلاً چرا به دنیا آمدیم که بمیریم!
«مقصّرتراشی» و «سلب مسئولیت از خود» نخستین کاری است که همۀ ما در مواجهه با شکستها و ناکامیها انجام میدهیم. بنابراین، نخستین قدم ما در بررسی هرشکست و ناکامی میباید روشن کردن و تشخیص میزان مسئولیت خودمان باشد. در خصوص رابطۀ میان ایران و امریکا ما سالهاست همین کار را داریم میکنیم و نتیجۀ آن تاکنون جز «زیان» برای ما چیزی نبوده است. همۀ تقصیرها به پای این یا آن است. برای رهایی از «مغالطۀ اگر ...» یا «مغالطۀ مقصر ...» باید ابتدا میزان اختیار و مسئولیت خودمان را روشن کنیم. آیا «کنش»های من «صرفاً» واکنشی است به «کنش»های دیگران و بنابراین معذورم یا من همواره میتوانم کاری دیگر بکنم؟
سنگ را اگر هل بدهیم میافتد و اعتراضی هم نمیکند. تلافی هم در کار نیست. اما اگر «شخص»ی را هل دهیم ممکن است بیفتد و بعد برخیزد، ممکن است بیفتد و دیگر هرگز برنخیزد (تصادفاً مرده باشد)، ممکن است برخیزد و به ما دشنام دهد، یا به ما سیلی بزند و هر امکان دیگر... تفاوت ما با «سنگ» در همین امکان داشتن واکنشهای متفاوت است، و انتخاب همین امکانهاست که ما را انسانی «عاقل»، «متمدن»، «باادب» و «خردمند» یا صورتهای متضاد آنها میسازد. انتخاب ما در اینکه چگونه واکنش نشان دهیم نشاندهندۀ «عقل» و «خرد» ما و توانایی ما در محاسبۀ پیامد اعمالمان است.
از نظر من در ماجرای ساقط شدن هواپیمای مسافربری سه علت «اصلی» (قریب) است و «مقصر» به ترتیب زیر است: ۱) متوقف نکردن پروازها و باز گذاشتن حریم هوایی؛ ۲) ساختن پایگاه نظامی و راهبردی در مسیر نشست و برخاست هواپیماها؛ ۳) قرار دادن پدافند هوایی مستقل و آتش به اختیار برای این پایگاه. مسئولیت هرسۀ اینها نیز به بالاترین تصمیمگیران کشور بر میگردد که باید به طور سلسله مراتبی پاسخگو باشند. اما البته «علتهای بعید» هم دارد که آنها نیز به جای خود مهم است. ما باید «سرچشمۀ» این «اختلافات» و «کینتوزی»ها میان «ایران» و «امریکا» را بیابیم. دربارۀ ماجرای ایران و امریکا هم بهطور مستقل سخن خواهم گفت. و مغالطۀ «اگر» و «مقصّر» را در نوبتهای بعد بیشتر خواهم شکافت.
#خطا
#دشمن
#مقصر_مغالطه
#ایران_امریکا
#جاستین_ترودو
چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۸
@fallosafah
۴) وقتی معلوم شود که برخی از کسانی که در تظاهرات کشته شدهاند اصلاً در تظاهرات شرکت نداشتهاند و رهگذر عادی بودهاند که از اتفاق در آن محل بودهاند، آن وقت ادعا میشود، «اگر» از خانه بیرون نیامده بودند، یا از آن خیابان رد نمیشدند کشته نمیشدند! به هر حال، مقصّر «مقتول» است یا «زمان و مکان نامناسب حضور»، یا «خواست خدا» یا «قسمت» و «تقدیر»، نه تیراندازی سرکوبگران. شما از اتفاق آمدید جلو تیر من. من به شما تیراندازی نکردم!
۵) زندانیان سیاسی خود مقصّرند: «اگر» در برابر «نظام» نمیایستادند، «اگر» به ستم و فساد حاکم اعتراض نمیکردند، بازداشت نمیشدند، «اگر» به هرچه از آنها میخواستند «اعتراف» میکردند «شکنجه» نمیشدند و «آزاد» میشدند. مقصّر «ظلم» و «ستم» و «فساد» و «توحش» و «سرکوبگری» «نظام» نیست. «مقصر» کسی است که «اعتراض» میکند. این همه از مردم دارند خوب و خوش زندگی میکنند. «نظام» هم به آنها کاری ندارد. چون آنها هم به «نظام» کاری ندارند. «اگر» کاری به کار دیگران نداشته باشید کسی هم به شما کاری ندارد! پس «کاری» نکنید که با شما «کار» داشته باشند!
«مغالطۀ اگر ... » یا «مغالطۀ مقصر...» اختراع یک داستان (اسطورهای یا دینی و فلسفی و علمی) و یا یافتن علتی بعید است برای سلب مسئولیت از خود و انداختن همۀ تقصیرها به گردن دیگران، یا حتی خدا و خلقت و طبیعت و زمان و مکان و تاریخ. «اگر» خدا ما را و جهان را نمیآفرید این همه بدبختی هم نمیبود. اگر «حوا» آدم را نمیفریفت (سرچشمۀ زنستیزی و زنبیزاری: زن منشأ شرّ!) از بهشت رانده نمیشدیم و این همه بدبختی نمی کشیدیم. «مقصّر» زن است. اگر «پاندورا» (زن «اپیمته» در اساطیر یونانی) فضول نبود و در جعبۀ «شرور» را باز نمیکرد بدبختی و شرّ جهان را نگرفته بود؛ «اگر» به دنیا نیامده بودیم، اصلا این همه بدبختی نمیدیدیم و نمیمِردیم. «مرگ بر زندگی»، «مرگ بر جهان!» نبودن به از بودن. اصلاً چرا به دنیا آمدیم که بمیریم!
«مقصّرتراشی» و «سلب مسئولیت از خود» نخستین کاری است که همۀ ما در مواجهه با شکستها و ناکامیها انجام میدهیم. بنابراین، نخستین قدم ما در بررسی هرشکست و ناکامی میباید روشن کردن و تشخیص میزان مسئولیت خودمان باشد. در خصوص رابطۀ میان ایران و امریکا ما سالهاست همین کار را داریم میکنیم و نتیجۀ آن تاکنون جز «زیان» برای ما چیزی نبوده است. همۀ تقصیرها به پای این یا آن است. برای رهایی از «مغالطۀ اگر ...» یا «مغالطۀ مقصر ...» باید ابتدا میزان اختیار و مسئولیت خودمان را روشن کنیم. آیا «کنش»های من «صرفاً» واکنشی است به «کنش»های دیگران و بنابراین معذورم یا من همواره میتوانم کاری دیگر بکنم؟
سنگ را اگر هل بدهیم میافتد و اعتراضی هم نمیکند. تلافی هم در کار نیست. اما اگر «شخص»ی را هل دهیم ممکن است بیفتد و بعد برخیزد، ممکن است بیفتد و دیگر هرگز برنخیزد (تصادفاً مرده باشد)، ممکن است برخیزد و به ما دشنام دهد، یا به ما سیلی بزند و هر امکان دیگر... تفاوت ما با «سنگ» در همین امکان داشتن واکنشهای متفاوت است، و انتخاب همین امکانهاست که ما را انسانی «عاقل»، «متمدن»، «باادب» و «خردمند» یا صورتهای متضاد آنها میسازد. انتخاب ما در اینکه چگونه واکنش نشان دهیم نشاندهندۀ «عقل» و «خرد» ما و توانایی ما در محاسبۀ پیامد اعمالمان است.
از نظر من در ماجرای ساقط شدن هواپیمای مسافربری سه علت «اصلی» (قریب) است و «مقصر» به ترتیب زیر است: ۱) متوقف نکردن پروازها و باز گذاشتن حریم هوایی؛ ۲) ساختن پایگاه نظامی و راهبردی در مسیر نشست و برخاست هواپیماها؛ ۳) قرار دادن پدافند هوایی مستقل و آتش به اختیار برای این پایگاه. مسئولیت هرسۀ اینها نیز به بالاترین تصمیمگیران کشور بر میگردد که باید به طور سلسله مراتبی پاسخگو باشند. اما البته «علتهای بعید» هم دارد که آنها نیز به جای خود مهم است. ما باید «سرچشمۀ» این «اختلافات» و «کینتوزی»ها میان «ایران» و «امریکا» را بیابیم. دربارۀ ماجرای ایران و امریکا هم بهطور مستقل سخن خواهم گفت. و مغالطۀ «اگر» و «مقصّر» را در نوبتهای بعد بیشتر خواهم شکافت.
#خطا
#دشمن
#مقصر_مغالطه
#ایران_امریکا
#جاستین_ترودو
چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۸
@fallosafah
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تأثیر بیفکرانۀ این «مغالطه» را دیشب در گفت و گوی مجادلهآمیزی شاهد بودیم که میان «رعنا رحیمپور»، گوینده و مجری خبر «بی بی سی» با سخنگوی وزارت امور خارجۀ امریکا خانم «مورگان اورتگاس» درگرفت. طرح این پرسش شکآمیز ترودو در خصوص «تنش در خاورمیانه» و به گونهای «مقصّر» معرفی کردن و دانستن امریکا در حادثۀ ساقط کردن هواپیمای اوکراینی، به دلیل آغاز تنش در خاورمیانه (از زمان «ترور»)، از زبان خانم «رحیمپور»، خانم «اورتگاس» را چنان برآشفت که او نیز «بی بی سی» و «مجری» آن را هوادار «رژیم ایران» خواند و به دلایل ترور سلیمانی و آغازگری «شرارت»های تهران پرداخت و آنقدر عقب رفت که به «اشغال سفارت امریکا» و «گروگانگیری» رسید.
Audio
#حق بر "حقیقت" و حادثه سقوط هواپیما
فایل صوتی کوتاه در باره مفهوم و ابعاد حق بر حقیقت در ارتباط با حادثه سقوط هواپیما و لزوم مقابله با دروغ، اصرار بر آن، اظهارات خلاف حقیقت و سعی در کتمان حقیقت و نیز ضرورت مطالبه آشکار شدن حقیقت.
۲۴ دی ماه ۹۸
کانال تلگرامی دکتر رضا اسلامی
@dr_rezaeslami
فایل صوتی کوتاه در باره مفهوم و ابعاد حق بر حقیقت در ارتباط با حادثه سقوط هواپیما و لزوم مقابله با دروغ، اصرار بر آن، اظهارات خلاف حقیقت و سعی در کتمان حقیقت و نیز ضرورت مطالبه آشکار شدن حقیقت.
۲۴ دی ماه ۹۸
کانال تلگرامی دکتر رضا اسلامی
@dr_rezaeslami
Forwarded from Article reader|Статей читалка
نامه محرمانه مهندس بازرگان به آیت الله خمینی در مورد جنگ – بنیاد فرهنگی مهندس مهدی بازرگان
via bonyadbazargan.com
via bonyadbazargan.com
Telegraph
نامه محرمانه مهندس بازرگان به آیت الله خمینی در مورد جنگ – بنیاد فرهنگی مهندس مهدی بازرگان
Want create site? Find Free WordPress Themes and plugins. محرمانه مستقیم ۱۳۶۲/۱۲/۳ بسم الله الرحمن الرحیم حضور محترم رهبر انقلاب و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران آیت الله العظمی امام خمینی مدظله العالی با حمد خدای یکتا و تقدیم سلام و دعا، از طرف نهضت آزادی…
بازرگان: «اسب تروای انقلاب»
تصور وقوع «انقلاب ناخواسته» بهمن ۵۷ بدون بازرگان و جمعیت حقوق بشرش و دیگر روشنفکران فکلی که می خواستند شاه را به التزام به قانون اساسی وادارند ناممکن است. بدون چنین پیشقراولانی هرگز شهرنشینان طبقه متوسط و حتی اعیان و اشراف و مدیران اداری و کارمندان دولتی در انقلابی شرکت نمی کردند که نمی دانستند آخر و عاقبتش چیست! اما بازرگان و دیگر مهندسان و پزشکان و متخصصان فکلی گویی به برخی این ضمانت را می دادند که پایان چیست. نتیجه ریشخندی تاریخی بود که هیچ کس گمانش را هم نداشت. بازرگان و دیگر روشنفکران فکلی بی آنکه خود بخواهند بدل به اسب تروای انقلاب شدند و شد آنچه شد. در بیست و پنجمین سالگرد درگذشتش یادش گرامی باد.
#بازرگان
#اسب_تروا
#انقلاب_۵۷
@fallosafah
تصور وقوع «انقلاب ناخواسته» بهمن ۵۷ بدون بازرگان و جمعیت حقوق بشرش و دیگر روشنفکران فکلی که می خواستند شاه را به التزام به قانون اساسی وادارند ناممکن است. بدون چنین پیشقراولانی هرگز شهرنشینان طبقه متوسط و حتی اعیان و اشراف و مدیران اداری و کارمندان دولتی در انقلابی شرکت نمی کردند که نمی دانستند آخر و عاقبتش چیست! اما بازرگان و دیگر مهندسان و پزشکان و متخصصان فکلی گویی به برخی این ضمانت را می دادند که پایان چیست. نتیجه ریشخندی تاریخی بود که هیچ کس گمانش را هم نداشت. بازرگان و دیگر روشنفکران فکلی بی آنکه خود بخواهند بدل به اسب تروای انقلاب شدند و شد آنچه شد. در بیست و پنجمین سالگرد درگذشتش یادش گرامی باد.
#بازرگان
#اسب_تروا
#انقلاب_۵۷
@fallosafah
شُبهههایی در «تقصیر» و «مسئولیت»
ما اگر شب «خوب نخوابیده» باشیم، یا «افسرده» باشیم، یا «مشکلات عاطفی و روحی» داشته باشیم، یا «مست» باشیم، یا «مواد مخدّر» استفاده کرده باشیم، یا «بیمار» شده باشیم، یا دچار کهولت سن شده باشیم، یا دچار «اضطراب» و «آشفتگی و سراسیمگی» شده باشیم، به سادگی ممکن است در هنگام کار به خودمان و دیگران صدمه بزنیم یا در کارمان اشتباه کنیم. بنابراین موجّه است که برای برخی «قصور»هایمان چنین عذری بیاوریم. اما این «عذر» گرچه میتواند تبیینی برای «ناکارآمدی» نامعمول ما باشد، اما ما را از مسئولیت تبرئه نمیکند. اکنون میتوان پرسید: کسی که چند روز نخوابیده است یا دچار دیگر مسائلی است که پیشتر گفتیم و بعد در کار یا زندگی معمول برای خودش و دیگران حادثه میآفریند، چه کسی مسئول است؟ مسلماً کسی که همیشه کارش را درست انجام میداده است، وقتی دچار حادثهای میشود میتواند این عذر را بیاورد که این حوادث ناشی از بیخوابی یا بیماری یا حواسپرتی و فلان و فلان بوده است. همۀ اینها البته درست است. میتوانیم بپذیریم که شخص در حالت عادی چنین اشتباهاتی را نمیکرد، اگر به این مشکلات دچار نمیبود. با این همه، گرچه همۀ این اشتباهات را نمیتوان به پای «ناکارآمدی» و «ناتوانی» آن شخص در کل گذاشت، میتوان او را مؤاخذه و مجازات کرد. به این دلیل که در وضعیتی «ناسالم» و «نامعمول» انجام دادن کاری را به عهده گرفته است که «توانایی» انجام دادن آن کار را در آن حال نداشته است. بنابراین، وقتی یکی از فرماندهان سپاه مدعی میشود که برخی فرماندهان سه روز بود که حتی یک ساعت هم نخوابیده بودند، یا یکی دیگر میگوید آنقدر نگران تهدیدهای متقابل امریکا برای تلافی بودند که هوش و حواسی برایشان نمانده بود، میتوان نتیجه گرفت که «بیخوابی» و «استرس» یا «نگرانی» و «اضطراب» از نظر آنها «مسئول» حادثه است. این امر البته از نظر تبیین افت در کارایی و کارآمدی «درست» است، اما از مسئولیت «حقوقی» و «اخلاقی» نمیکاهد. همان گونه که «مستی» یا «خوابآلودگی» راننده در صورت وقوع جرم چیزی از «تقصیر» او نمیکاهد بلکه بر آن حتی میافزاید. همین امر درخصوص «کهولت» یا «بیماری» رهبران سیاسی مادامالعمر نیز صادق است: کسانی که هیچگاه بازنشسته میشوند. میتوان پرسید اگر کشوری دارای «سیاستمدارانی» فرتوت و بیمار باشد، و نتواند آنان را برکنار کند، چگونه میتواند «سیاست» خود را بگرداند و از «مهلکهها»ی سخت بگذرد؟ چرا همه بازنشسته میشوند، جز چند نفر؟ آیا مغز و بدن «سیاستمداران» یا «قدرتمندان» از «دانشگاهیان» و «پزشکان» و «مهندسان» و دیگر آحاد مردم بهتر و بیشتر کار میکند؟
#تقصیر
#مسئولیت
#سیاستمداران_بازنشستگی
#ایران_امریکا
شنبه ۲۸ دی ۱۳۹۸
@fallosafah
ما اگر شب «خوب نخوابیده» باشیم، یا «افسرده» باشیم، یا «مشکلات عاطفی و روحی» داشته باشیم، یا «مست» باشیم، یا «مواد مخدّر» استفاده کرده باشیم، یا «بیمار» شده باشیم، یا دچار کهولت سن شده باشیم، یا دچار «اضطراب» و «آشفتگی و سراسیمگی» شده باشیم، به سادگی ممکن است در هنگام کار به خودمان و دیگران صدمه بزنیم یا در کارمان اشتباه کنیم. بنابراین موجّه است که برای برخی «قصور»هایمان چنین عذری بیاوریم. اما این «عذر» گرچه میتواند تبیینی برای «ناکارآمدی» نامعمول ما باشد، اما ما را از مسئولیت تبرئه نمیکند. اکنون میتوان پرسید: کسی که چند روز نخوابیده است یا دچار دیگر مسائلی است که پیشتر گفتیم و بعد در کار یا زندگی معمول برای خودش و دیگران حادثه میآفریند، چه کسی مسئول است؟ مسلماً کسی که همیشه کارش را درست انجام میداده است، وقتی دچار حادثهای میشود میتواند این عذر را بیاورد که این حوادث ناشی از بیخوابی یا بیماری یا حواسپرتی و فلان و فلان بوده است. همۀ اینها البته درست است. میتوانیم بپذیریم که شخص در حالت عادی چنین اشتباهاتی را نمیکرد، اگر به این مشکلات دچار نمیبود. با این همه، گرچه همۀ این اشتباهات را نمیتوان به پای «ناکارآمدی» و «ناتوانی» آن شخص در کل گذاشت، میتوان او را مؤاخذه و مجازات کرد. به این دلیل که در وضعیتی «ناسالم» و «نامعمول» انجام دادن کاری را به عهده گرفته است که «توانایی» انجام دادن آن کار را در آن حال نداشته است. بنابراین، وقتی یکی از فرماندهان سپاه مدعی میشود که برخی فرماندهان سه روز بود که حتی یک ساعت هم نخوابیده بودند، یا یکی دیگر میگوید آنقدر نگران تهدیدهای متقابل امریکا برای تلافی بودند که هوش و حواسی برایشان نمانده بود، میتوان نتیجه گرفت که «بیخوابی» و «استرس» یا «نگرانی» و «اضطراب» از نظر آنها «مسئول» حادثه است. این امر البته از نظر تبیین افت در کارایی و کارآمدی «درست» است، اما از مسئولیت «حقوقی» و «اخلاقی» نمیکاهد. همان گونه که «مستی» یا «خوابآلودگی» راننده در صورت وقوع جرم چیزی از «تقصیر» او نمیکاهد بلکه بر آن حتی میافزاید. همین امر درخصوص «کهولت» یا «بیماری» رهبران سیاسی مادامالعمر نیز صادق است: کسانی که هیچگاه بازنشسته میشوند. میتوان پرسید اگر کشوری دارای «سیاستمدارانی» فرتوت و بیمار باشد، و نتواند آنان را برکنار کند، چگونه میتواند «سیاست» خود را بگرداند و از «مهلکهها»ی سخت بگذرد؟ چرا همه بازنشسته میشوند، جز چند نفر؟ آیا مغز و بدن «سیاستمداران» یا «قدرتمندان» از «دانشگاهیان» و «پزشکان» و «مهندسان» و دیگر آحاد مردم بهتر و بیشتر کار میکند؟
#تقصیر
#مسئولیت
#سیاستمداران_بازنشستگی
#ایران_امریکا
شنبه ۲۸ دی ۱۳۹۸
@fallosafah
قرآن و «مغالطۀ اگر ....»، «مغالطۀ مقصّر...»
در قرآن نیز با «مغالطۀ اگر ...»، یا «مغالطۀ مقصّر...» رو به رو میشویم، در آل عمران، آیۀ ۱۶۸: «الَّذِينَ قَالُواْ لإِخْوَانِهِمْ وَقَعَدُواْ لَوْ أَطَاعُونَا مَا قُتِلُوا قُلْ فَادْرَؤُوا عَنْ أَنفُسِكُمُ الْمَوْتَ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ» («آن کسانی که [در خانه] نشستند و به برادرانشان گفتند: «اگر (لَوْ) از ما اطاعت میکردند [و به جنگ نمیرفتند در جنگ] کشته نمیشدند». به آنان بگو: «اگر (إِن) راست میگویید مرگ را از خودتان دور کنید»»).
«مغالطۀ اگر ...» یا «مغالطۀ مقصّر ...»، چنانکه در نوشتۀ پیشتر گفتیم، بر این مبنا شکل میگیرد که شخص آغاز «رویداد»ی در زنجیرۀ به هم پیوستهای از رویدادهای علت و معلولی را «علت اصلی» یا «نزدیک» و «بیواسطۀ» رویدادی میبیند که به ظاهر پایان ماجراست. در اینجا، از نظر برخی، «جنگ» آن علت مستقیم و بیواسطهای تصور میشود که «مرگ» شخص نتیجۀ آن است. بنابراین، «اگر» شخص به جنگ نمیرفت کشته هم نمیشد! اما این نتیجهگیری از بنیاد باطل است. جنگ مسلماً فلاکت و بدبختی و مرگ به همراه دارد. اما نه برای همه. «جنگ» برای برخی نیز مایۀ افتخار یا عزّت و شوکت و ثروت است، به ویژه فاتحان ــــ سرداران و رهبران و شاهان، و امروز، تاجران و سرمایهداران. علاوه بر این هرکس که به «جنگ» رود جنازهاش برنمیگردد، که اگر این طور میبود هیچ جنگی هرگز آغاز نمیشد! در واقع، بیشترین قربانیان جنگها از قدیم تا امروز، و امروز حتی بسیار بیشتر، غیرنظامیان هستند که قادر به دفاع از خود نیستند و حتی در جبهههای جنگ نیز نیستند. اما اکنون ببینیم قرآن چگونه پاسخ میدهد.
پاسخ قرآن به این «مغالطۀ اگر...» یا «مغالطۀ مقصّر ...»، بیدرنگ در آیات بعد به دو صورت داده میشود. نخست، نفی مرگ «کشتهشدگان در راه خدا» (در قرآن کلمۀ «شهید» گرچه آمده است، اما هرگز به معنایی که ما امروز، بهویژه، برای «کشتهشدگان دینی» به کار میبریم به کار نرفته است و همان معنای تحتاللفظی و عامش، یعنی، «گواه» را دارد): «وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» («كسانى را كه در راه خدا كشته شده اند مرده مپندار بلكه آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند»). دوم، نفی مرگ به واسطۀ انتخاب و عمل ما. ما نیستیم که به سوی مرگ میشتابیم یا آن را برمیگزینیم یا از آن میگریزیم. مرگ است که ما را برمیگزیند و به موقع خود به سوی ما میآید. ما هرچه بکنیم گریزی از مرگ نداریم. پس، چه بهتر همان کاری را بکنیم که میخواهیم بکنیم و میباید بکنیم: «وَمَا كَانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلاَّ بِإِذْنِ الله كِتَابًا مُّؤَجَّلاً وَمَن يُرِدْ ثَوَابَ الدُّنْيَا نُؤْتِهِ مِنْهَا وَمَن يُرِدْ ثَوَابَ الآخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنْهَا وَسَنَجْزِي الشَّاكِرِينَ» («و هيچ نفسى جز به فرمان خدا نميرد [خداوند مرگ را] به عنوان سرنوشتى معيّن [مقرّر كرده است] و هر كه پاداش اين دنيا را بخواهد به او از آن مى دهيم و هر كه پاداش آن سراى را بخواهد از آن به او مى دهيم و به زودى سپاسگزاران را پاداش خواهيم داد»). و همچنین باز در واقعه، ۶۰: «نَحْنُ قَدَّرْنَا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ وَمَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ» («ماييم كه ميان شما مرگ را مقدّر كرده ايم و بر ما سبقت نتوانيد جست»). سوم. نفی فرار از مرگ. استوارترین پناهگاهها نیز ما را در برابر مرگ محافظت نخواهد کرد، اگر هنگام مرگ ما فرا رسیده باشد. نساء، آیۀ ۷۸: «أَيْنَمَا تَكُونُواْ يُدْرِككُّمُ الْمَوْتُ وَلَوْ كُنتُمْ فِي بُرُوجٍ مُّشَيَّدَةٍ» («هر كجا باشيد مرگ شما را درمى يابد هر چند در برجهاى استوار باشيد»).
پاسخهای قرآن به غیر از اول و دوم که جنبهای مابعدطبیعی و خداشناختی دارد، در مورد سوم به «امری واقع» در تجربۀ زیستۀ آدمیان اشاره دارد، یعنی این واقعیت که به هرحال از مرگ «گریزی» نیست، حال چه از پیش مقدّر شده باشد که من کی و کجا و چگونه بمیرم، چه نشده باشد، به هر حال من میمیرم، هر کار که بکنم فرقی نمیکند، دیر یا زود دارد، اما سوخت و سوز ندارد. قرآن در پاسخ اول «مرگ» کشتهشدگان در راه خدا را نفی میکند و به آنان «بشارت» بقا میدهد تا مؤمنان از «مرگ» نترسند (درد جاودانگیشان را درمان میکند) و در پاسخ دوم، با «مقدّر» نامیدن «مرگ»، «ترس» شخص از انتخابش را نیز زایل میکند تا بدون هراس دست به انتخاب بزند و نگران فرجام آن نباشد. این پاسخ همان مفهومی را در «خداشناسی» رقم میزند که ما به نام «قضا و قدر» و «تقدیرگرایی» میشناسیم و البته سابقۀ اعتقاد به آن به پیش از قرآن و اسلام باز میگردد و در اساطیر یونانی و فلسفۀ یونانی و ادیان دیگر نیز آمده است و منحصر به قرآن و اسلام نیست.
#مغالطۀ_اگر
#قرآن
@fallosafah
در قرآن نیز با «مغالطۀ اگر ...»، یا «مغالطۀ مقصّر...» رو به رو میشویم، در آل عمران، آیۀ ۱۶۸: «الَّذِينَ قَالُواْ لإِخْوَانِهِمْ وَقَعَدُواْ لَوْ أَطَاعُونَا مَا قُتِلُوا قُلْ فَادْرَؤُوا عَنْ أَنفُسِكُمُ الْمَوْتَ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ» («آن کسانی که [در خانه] نشستند و به برادرانشان گفتند: «اگر (لَوْ) از ما اطاعت میکردند [و به جنگ نمیرفتند در جنگ] کشته نمیشدند». به آنان بگو: «اگر (إِن) راست میگویید مرگ را از خودتان دور کنید»»).
«مغالطۀ اگر ...» یا «مغالطۀ مقصّر ...»، چنانکه در نوشتۀ پیشتر گفتیم، بر این مبنا شکل میگیرد که شخص آغاز «رویداد»ی در زنجیرۀ به هم پیوستهای از رویدادهای علت و معلولی را «علت اصلی» یا «نزدیک» و «بیواسطۀ» رویدادی میبیند که به ظاهر پایان ماجراست. در اینجا، از نظر برخی، «جنگ» آن علت مستقیم و بیواسطهای تصور میشود که «مرگ» شخص نتیجۀ آن است. بنابراین، «اگر» شخص به جنگ نمیرفت کشته هم نمیشد! اما این نتیجهگیری از بنیاد باطل است. جنگ مسلماً فلاکت و بدبختی و مرگ به همراه دارد. اما نه برای همه. «جنگ» برای برخی نیز مایۀ افتخار یا عزّت و شوکت و ثروت است، به ویژه فاتحان ــــ سرداران و رهبران و شاهان، و امروز، تاجران و سرمایهداران. علاوه بر این هرکس که به «جنگ» رود جنازهاش برنمیگردد، که اگر این طور میبود هیچ جنگی هرگز آغاز نمیشد! در واقع، بیشترین قربانیان جنگها از قدیم تا امروز، و امروز حتی بسیار بیشتر، غیرنظامیان هستند که قادر به دفاع از خود نیستند و حتی در جبهههای جنگ نیز نیستند. اما اکنون ببینیم قرآن چگونه پاسخ میدهد.
پاسخ قرآن به این «مغالطۀ اگر...» یا «مغالطۀ مقصّر ...»، بیدرنگ در آیات بعد به دو صورت داده میشود. نخست، نفی مرگ «کشتهشدگان در راه خدا» (در قرآن کلمۀ «شهید» گرچه آمده است، اما هرگز به معنایی که ما امروز، بهویژه، برای «کشتهشدگان دینی» به کار میبریم به کار نرفته است و همان معنای تحتاللفظی و عامش، یعنی، «گواه» را دارد): «وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» («كسانى را كه در راه خدا كشته شده اند مرده مپندار بلكه آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند»). دوم، نفی مرگ به واسطۀ انتخاب و عمل ما. ما نیستیم که به سوی مرگ میشتابیم یا آن را برمیگزینیم یا از آن میگریزیم. مرگ است که ما را برمیگزیند و به موقع خود به سوی ما میآید. ما هرچه بکنیم گریزی از مرگ نداریم. پس، چه بهتر همان کاری را بکنیم که میخواهیم بکنیم و میباید بکنیم: «وَمَا كَانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلاَّ بِإِذْنِ الله كِتَابًا مُّؤَجَّلاً وَمَن يُرِدْ ثَوَابَ الدُّنْيَا نُؤْتِهِ مِنْهَا وَمَن يُرِدْ ثَوَابَ الآخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنْهَا وَسَنَجْزِي الشَّاكِرِينَ» («و هيچ نفسى جز به فرمان خدا نميرد [خداوند مرگ را] به عنوان سرنوشتى معيّن [مقرّر كرده است] و هر كه پاداش اين دنيا را بخواهد به او از آن مى دهيم و هر كه پاداش آن سراى را بخواهد از آن به او مى دهيم و به زودى سپاسگزاران را پاداش خواهيم داد»). و همچنین باز در واقعه، ۶۰: «نَحْنُ قَدَّرْنَا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ وَمَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ» («ماييم كه ميان شما مرگ را مقدّر كرده ايم و بر ما سبقت نتوانيد جست»). سوم. نفی فرار از مرگ. استوارترین پناهگاهها نیز ما را در برابر مرگ محافظت نخواهد کرد، اگر هنگام مرگ ما فرا رسیده باشد. نساء، آیۀ ۷۸: «أَيْنَمَا تَكُونُواْ يُدْرِككُّمُ الْمَوْتُ وَلَوْ كُنتُمْ فِي بُرُوجٍ مُّشَيَّدَةٍ» («هر كجا باشيد مرگ شما را درمى يابد هر چند در برجهاى استوار باشيد»).
پاسخهای قرآن به غیر از اول و دوم که جنبهای مابعدطبیعی و خداشناختی دارد، در مورد سوم به «امری واقع» در تجربۀ زیستۀ آدمیان اشاره دارد، یعنی این واقعیت که به هرحال از مرگ «گریزی» نیست، حال چه از پیش مقدّر شده باشد که من کی و کجا و چگونه بمیرم، چه نشده باشد، به هر حال من میمیرم، هر کار که بکنم فرقی نمیکند، دیر یا زود دارد، اما سوخت و سوز ندارد. قرآن در پاسخ اول «مرگ» کشتهشدگان در راه خدا را نفی میکند و به آنان «بشارت» بقا میدهد تا مؤمنان از «مرگ» نترسند (درد جاودانگیشان را درمان میکند) و در پاسخ دوم، با «مقدّر» نامیدن «مرگ»، «ترس» شخص از انتخابش را نیز زایل میکند تا بدون هراس دست به انتخاب بزند و نگران فرجام آن نباشد. این پاسخ همان مفهومی را در «خداشناسی» رقم میزند که ما به نام «قضا و قدر» و «تقدیرگرایی» میشناسیم و البته سابقۀ اعتقاد به آن به پیش از قرآن و اسلام باز میگردد و در اساطیر یونانی و فلسفۀ یونانی و ادیان دیگر نیز آمده است و منحصر به قرآن و اسلام نیست.
#مغالطۀ_اگر
#قرآن
@fallosafah
Forwarded from Article reader|Статей читалка
Telegraph
قرآن و «مغالطۀ اگر ….»، «مغالطۀ مقصّر…» – فَلُّ سَفَه
در قرآن نیز با «مغالطۀ اگر …»، یا «مغالطۀ مقصّر…» رو به رو میشویم، در آل عمران، آیۀ ۱۶۸: «الَّذِینَ قَالُواْ لإِخْوَانِهِمْ وَقَعَدُواْ لَوْ أَطَاعُونَا مَا قُتِلُوا قُلْ فَادْرَؤُوا عَنْ أَنفُسِکُمُ الْمَوْتَ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ» («آن کسانی که [در خانه…
از «سپهرهای وجود» تا «ساحت های وجودی»
از جمله ویژگیهای زبان فرهنگی و فلسفی فارسی جدید که عمدتاً از راه ترجمه شکل گرفته است یکی هم کاربرد جدید کلماتی است که اگر «نوواژه» و «نوساخته» هم نباشند، باز، به معنایی به کار میروند که هرگز تا پیش از این نه در فارسی، و نه نیز عربی، اگر به وام گرفته از عربی باشند، سابقه نداشته است. نتیجۀ این کار، البته، همواره سازنده نیست و نه تنها معنایی «نو» یا «جدید» افاده نمیشود، بلکه کاربردهای خودسرانه و ناموجّه کلمات به جای یکدیگر و آشفتگی حاصل از آن، پس از چندی اصلاً معنای معینی برای آن کلمه باقی نمیگذارد. از آنجا که این کاربردها، نخست، در «ترجمه» آغاز شده است، میتوان پیبرد که ناآگاهی و نادانی مترجمان و ویراستاران از جای دقیق این «معادل»ها یا «برابرنهاده »ها، اگر فایدهای داشته باشند، و استفادۀ نابجای انبوه «مقلّدان»، از دانشجویان تا واعظان و خطیبان و روزنامهنگاران و روشنفکران همه چیز دان و عاشقان سینه چاک هر چیز «نو» و «جدید»، ولو قلّابی و بی پایه و اساس و بی معنا، و کسانی که از «نو» و «جدید» تنها به برچسب ها علاقه دارند، و کارشان بیش تر لفاظی و انشانویسی و دزدی و رونویسی از روی نوشته های دیگران است تا اندیشه ورزی و تحقیق، تا چه اندازه میتواند برای «فهم» و «تفاهم» ویرانگر باشد. اشتباه کردن «ساحتهای وجودی» (؟)، اصطلاحی برساخته از مفاهیمی در فلسفه های وجودی در «روان درمانی وجودی» (“existential psychotherapy”) قرن بیستم و بیست و یکم، و آمیختن و اشتباه کردن آن با «سپهرهای وجود»، اصطلاحی رسمی در اندیشۀ کییرکگور قرن نوزدهمی، یکی از این واژهها و عبارات تازه متداول در زبان فارسی است که اکنون دیگر رفته رفته دارد هر معنای معین و مشخصی را از دست میدهد. در اینجا سعی میکنم، نخست، روشن کنم معنای «سپهر» (“sphere”) چیست و بعد مراد از «ساحت» (“dimension”) یا «بُعد» در «وجود» و در «ساحت های وجودی» یا «ابعاد وجودی» در «روان درمانی وجودی» چیست و چه تفاوتی با «سپهرهای وجود» در اندیشۀ کییرکگور دارد. اما، نخست، این پرسش از کجا و چرا و چگونه آغاز شد؟
محمد مهدی اردبیلی در ترجمۀ دوم خود از کتاب رابرت چارلز سولومون/سالومون، فلسفۀ اروپایی/فلسفۀ فرانسوی و آلمانی، به ترجمۀ من (۱۳۷۹، ۱۳۸۱، ۱۳۹۶، ۱۳۹۸)، و به ترجمۀ او، رابرت سالمن، فلسفۀ قارهای، انتشارات سمت، [ویراستار علمی] سیمین عارفی، ۱۳۹۸، تقسیم بندی مشهور کییرکگور از «سپهرهای وجود» (“spheres of existence”) را به «ساحتهای وجودی» (؟) (“existential dimensions”) ترجمه کرده است (ص ۱۰۱)، بیآنکه برخلاف مواردی از این دست معادل انگلیسی آن را به خواننده یادآور شود، در داخل متن یا در زیر متن، تا خواننده دست کم بداند مترجم این عبارت را در ترجمۀ چه چیزی آورده است. ترجمۀ مترجم از این عبارت، تا جایی که من میدانم نو و بی سابقه، اما نادرست، است. او در ترجمۀ همین عبارت کوتاه نشان میدهد که نه تنها فرق و تمایز دو واژۀ «سپهر» و «ساحت» یا «بُعد» را از جنبۀ لغوی نمیداند، چون در ترجمۀ خود از معادل «ساحت» دست کم برای دو کلمۀ انگلیسی “realm” (ص ۱۱ و مواضع متعدد دیگر) و “sphere” (ص ۱۰۱) استفاده میکند، بلکه آن را با عبارت اصطلاحی دیگری اشتباه می کند که معنا و مفهومی متمایز با «سپهرهای وجود» دارد، یعنی: «ساحت های وجودی» (“existential dimensions”) یا «ابعاد وجودی»، چنان که امروز در برخی نوشته های فارسی متداول است، و البته برخی گویندگان و نویسندگان این اصطلاح نیز چنان که از سخن شان بر می آید یا از معنای دقیق آن در میان نویسندگان روان درمانی وجودی بی خبرند، و یا ظاهراً در مفهومی ترجمه شده از زبان انگلیسی و منسوب به فلسفه های وجودی چیزی را گذاشته اند که در آن نیست، و یا «وجودی» را با «هستی شناختی» اشتباه کرده اند، از جمله آقای مصطفی ملکیان (رجوع شود به: فروتر، ص ۹). بدین سان، ترجمۀ محمد مهدی اردبیلی از عبارتی بسیار آسان و سه کلمه ای در انگلیسی، «سپهرهای وجود» (“spheres of existence”) به «ساحت های وجودی» (“existential dimensions”)، به دلیل نادانی در خصوص معنای درست کلمات و نیز «فلسفۀ کی یرککور» و مفاهیم اساسی «فلسفه های وجودی» بعدی، به طور کلّی، چهارگونه غلط دارد: ۱) لغوی، ۲) دستوری، ۳) مفهومی، ۴) جا به جایی یا اشتباه کردن و آمیختن آن با مفهومی دیگر که اصلاً معنا و مفهومی کاملاً متفاوت و متمایز با «سپهرهای وجود» در اندیشۀ کی یرکگور دارد.
ادامۀ این مقاله را در فایل پی دی اف زیر میتوانید بخوانید.
#اردبیلی_محمد_مهدی
#ساحت_وجودی
#سپهر_وجود
#ملکیان
#ترجمه
سه شنبه ۱۵ بهمن ۹۸
@fallosafah
از جمله ویژگیهای زبان فرهنگی و فلسفی فارسی جدید که عمدتاً از راه ترجمه شکل گرفته است یکی هم کاربرد جدید کلماتی است که اگر «نوواژه» و «نوساخته» هم نباشند، باز، به معنایی به کار میروند که هرگز تا پیش از این نه در فارسی، و نه نیز عربی، اگر به وام گرفته از عربی باشند، سابقه نداشته است. نتیجۀ این کار، البته، همواره سازنده نیست و نه تنها معنایی «نو» یا «جدید» افاده نمیشود، بلکه کاربردهای خودسرانه و ناموجّه کلمات به جای یکدیگر و آشفتگی حاصل از آن، پس از چندی اصلاً معنای معینی برای آن کلمه باقی نمیگذارد. از آنجا که این کاربردها، نخست، در «ترجمه» آغاز شده است، میتوان پیبرد که ناآگاهی و نادانی مترجمان و ویراستاران از جای دقیق این «معادل»ها یا «برابرنهاده »ها، اگر فایدهای داشته باشند، و استفادۀ نابجای انبوه «مقلّدان»، از دانشجویان تا واعظان و خطیبان و روزنامهنگاران و روشنفکران همه چیز دان و عاشقان سینه چاک هر چیز «نو» و «جدید»، ولو قلّابی و بی پایه و اساس و بی معنا، و کسانی که از «نو» و «جدید» تنها به برچسب ها علاقه دارند، و کارشان بیش تر لفاظی و انشانویسی و دزدی و رونویسی از روی نوشته های دیگران است تا اندیشه ورزی و تحقیق، تا چه اندازه میتواند برای «فهم» و «تفاهم» ویرانگر باشد. اشتباه کردن «ساحتهای وجودی» (؟)، اصطلاحی برساخته از مفاهیمی در فلسفه های وجودی در «روان درمانی وجودی» (“existential psychotherapy”) قرن بیستم و بیست و یکم، و آمیختن و اشتباه کردن آن با «سپهرهای وجود»، اصطلاحی رسمی در اندیشۀ کییرکگور قرن نوزدهمی، یکی از این واژهها و عبارات تازه متداول در زبان فارسی است که اکنون دیگر رفته رفته دارد هر معنای معین و مشخصی را از دست میدهد. در اینجا سعی میکنم، نخست، روشن کنم معنای «سپهر» (“sphere”) چیست و بعد مراد از «ساحت» (“dimension”) یا «بُعد» در «وجود» و در «ساحت های وجودی» یا «ابعاد وجودی» در «روان درمانی وجودی» چیست و چه تفاوتی با «سپهرهای وجود» در اندیشۀ کییرکگور دارد. اما، نخست، این پرسش از کجا و چرا و چگونه آغاز شد؟
محمد مهدی اردبیلی در ترجمۀ دوم خود از کتاب رابرت چارلز سولومون/سالومون، فلسفۀ اروپایی/فلسفۀ فرانسوی و آلمانی، به ترجمۀ من (۱۳۷۹، ۱۳۸۱، ۱۳۹۶، ۱۳۹۸)، و به ترجمۀ او، رابرت سالمن، فلسفۀ قارهای، انتشارات سمت، [ویراستار علمی] سیمین عارفی، ۱۳۹۸، تقسیم بندی مشهور کییرکگور از «سپهرهای وجود» (“spheres of existence”) را به «ساحتهای وجودی» (؟) (“existential dimensions”) ترجمه کرده است (ص ۱۰۱)، بیآنکه برخلاف مواردی از این دست معادل انگلیسی آن را به خواننده یادآور شود، در داخل متن یا در زیر متن، تا خواننده دست کم بداند مترجم این عبارت را در ترجمۀ چه چیزی آورده است. ترجمۀ مترجم از این عبارت، تا جایی که من میدانم نو و بی سابقه، اما نادرست، است. او در ترجمۀ همین عبارت کوتاه نشان میدهد که نه تنها فرق و تمایز دو واژۀ «سپهر» و «ساحت» یا «بُعد» را از جنبۀ لغوی نمیداند، چون در ترجمۀ خود از معادل «ساحت» دست کم برای دو کلمۀ انگلیسی “realm” (ص ۱۱ و مواضع متعدد دیگر) و “sphere” (ص ۱۰۱) استفاده میکند، بلکه آن را با عبارت اصطلاحی دیگری اشتباه می کند که معنا و مفهومی متمایز با «سپهرهای وجود» دارد، یعنی: «ساحت های وجودی» (“existential dimensions”) یا «ابعاد وجودی»، چنان که امروز در برخی نوشته های فارسی متداول است، و البته برخی گویندگان و نویسندگان این اصطلاح نیز چنان که از سخن شان بر می آید یا از معنای دقیق آن در میان نویسندگان روان درمانی وجودی بی خبرند، و یا ظاهراً در مفهومی ترجمه شده از زبان انگلیسی و منسوب به فلسفه های وجودی چیزی را گذاشته اند که در آن نیست، و یا «وجودی» را با «هستی شناختی» اشتباه کرده اند، از جمله آقای مصطفی ملکیان (رجوع شود به: فروتر، ص ۹). بدین سان، ترجمۀ محمد مهدی اردبیلی از عبارتی بسیار آسان و سه کلمه ای در انگلیسی، «سپهرهای وجود» (“spheres of existence”) به «ساحت های وجودی» (“existential dimensions”)، به دلیل نادانی در خصوص معنای درست کلمات و نیز «فلسفۀ کی یرککور» و مفاهیم اساسی «فلسفه های وجودی» بعدی، به طور کلّی، چهارگونه غلط دارد: ۱) لغوی، ۲) دستوری، ۳) مفهومی، ۴) جا به جایی یا اشتباه کردن و آمیختن آن با مفهومی دیگر که اصلاً معنا و مفهومی کاملاً متفاوت و متمایز با «سپهرهای وجود» در اندیشۀ کی یرکگور دارد.
ادامۀ این مقاله را در فایل پی دی اف زیر میتوانید بخوانید.
#اردبیلی_محمد_مهدی
#ساحت_وجودی
#سپهر_وجود
#ملکیان
#ترجمه
سه شنبه ۱۵ بهمن ۹۸
@fallosafah
13.Sphere.Dimension.981115.pdf
160.6 KB
از «سپهرهای وجود» تا «ساحت های وجودی»
از جمله ویژگیهای زبان فرهنگی و فلسفی فارسی جدید که عمدتاً از راه ترجمه شکل گرفته است یکی هم کاربرد جدید کلماتی است که اگر «نوواژه» و «نوساخته» هم نباشند، باز، به معنایی به کار میروند که هرگز تا پیش از این نه در فارسی، و نه نیز عربی، اگر به وام گرفته از عربی باشند، سابقه نداشته است. نتیجۀ این کار، البته، همواره سازنده نیست و نه تنها معنایی «نو» یا «جدید» افاده نمیشود، بلکه کاربردهای خودسرانه و ناموجّه کلمات به جای یکدیگر و آشفتگی حاصل از آن، پس از چندی اصلاً معنای معینی برای آن کلمه باقی نمیگذارد. از آنجا که این کاربردها، نخست، در «ترجمه» آغاز شده است، میتوان پیبرد که ناآگاهی و نادانی مترجمان و ویراستاران از جای دقیق این «معادل»ها یا «برابرنهاده »ها، اگر فایدهای داشته باشند، و استفادۀ نابجای انبوه «مقلّدان»، از دانشجویان تا واعظان و خطیبان و روزنامهنگاران و روشنفکران همه چیز دان و عاشقان سینه چاک هر چیز «نو» و «جدید»، ولو قلّابی ...
#اردبیلی_محمد_مهدی
#ساحت_وجودی
#سپهر_وجود
#ملکیان
@fallosafah
از جمله ویژگیهای زبان فرهنگی و فلسفی فارسی جدید که عمدتاً از راه ترجمه شکل گرفته است یکی هم کاربرد جدید کلماتی است که اگر «نوواژه» و «نوساخته» هم نباشند، باز، به معنایی به کار میروند که هرگز تا پیش از این نه در فارسی، و نه نیز عربی، اگر به وام گرفته از عربی باشند، سابقه نداشته است. نتیجۀ این کار، البته، همواره سازنده نیست و نه تنها معنایی «نو» یا «جدید» افاده نمیشود، بلکه کاربردهای خودسرانه و ناموجّه کلمات به جای یکدیگر و آشفتگی حاصل از آن، پس از چندی اصلاً معنای معینی برای آن کلمه باقی نمیگذارد. از آنجا که این کاربردها، نخست، در «ترجمه» آغاز شده است، میتوان پیبرد که ناآگاهی و نادانی مترجمان و ویراستاران از جای دقیق این «معادل»ها یا «برابرنهاده »ها، اگر فایدهای داشته باشند، و استفادۀ نابجای انبوه «مقلّدان»، از دانشجویان تا واعظان و خطیبان و روزنامهنگاران و روشنفکران همه چیز دان و عاشقان سینه چاک هر چیز «نو» و «جدید»، ولو قلّابی ...
#اردبیلی_محمد_مهدی
#ساحت_وجودی
#سپهر_وجود
#ملکیان
@fallosafah
Forwarded from Article reader|Статей читалка
Telegraph
از «سپهرهای وجود» تا «ساحت های وجودی – فَلُّ سَفَه
از جمله ویژگیهای زبان فرهنگی و فلسفی فارسی جدید که عمدتاً از راه ترجمه شکل گرفته است یکی هم کاربرد جدید کلماتی است که اگر «نوواژه» و «نوساخته» هم نباشند، باز، به معنایی به کار میروند که هرگز تا پیش از این نه در فارسی، و نه نیز عربی، اگر به وام گرفته از…
گفتم که خدا داد مرادت به وصالش
گفتا که مرادم ز وصالش نه همین بود
حافظ (؟)
«انقلاب»: آنچه همه خواستهاند و هیچکس نخواسته است!
نظری بدبینانه دربارۀ زندگی میگوید که همۀ کوششهای ما بیهوده و بیحاصل یا عبث است، چون ما هیچ وقت دقیقاً به آنچه میخواهیم نمیرسیم. همیشه فاصلهای هست، اگر نه گاهی ژرف، میان «تصورات»، «تخیلات»، «آرزوها» و «نقشهها»ی «ما» و آنچه در واقعیت رخ مینماید. همیشه میتوانیم بگوییم، و ببینیم، که «این آن چیزی نبود که میخواستیم یا میپنداشتیم» («ما ز یاران چشم یاری داشتیم//خود غلط بود آنچه میپنداشتیم»). گاه حتی کاملاً برعکس و متضاد است. نتیجه آنقدر غیرمنتظره و برعکس است که احساس «ریشخند شدن» میکنیم، گویی خدا یا جهان یا تاریخ یا فلک، یا هر مفهوم و نامی که برای چیزی ورای خودمان و محیط بر خودمان «تصور» میکنیم، ما را دست انداخته است و به ریشمان خندیده است. همان که در حکایت مشهور «چی میخواستیم/خیال میکردیم، چی شد!» ورد زبانهاست. «آزادی سیاسی» میخواستیم «آزادی خوردن و پوشیدن» و «آزادی عقیده» و «دین و مذهب» را هم از دست دادیم: «استبداد محدود سنّتی» را با «تمامخواهی فاشیستی - کمونیستی» جدید تاخت زدیم! این احساس «فریب» ما را «سرخورده» و «نومید» و ناتوان میکند و گاهی ما را وامیدارد از هر تلاش و کوششی در زندگی اجتماعی دست برداریم و همه چیز را به «بخت» و «تصادف» یا «خواست کردگار» یا «چرخ فلک» یا «باژگونگی روزگار» نسبت دهیم و «تسلیم و رضا» پیشه کنیم و «سر» خویش گیریم و فقط به «کار و بار زندگی خصوصی» خود بپردازیم و به هرچه مربوط به «دیگران» یا «کل جامعه» است بیاعتنا شویم. «به ما چه، ولش!»، هرکس به فکر گلیم خویش است، پس ما چرا نباشیم؟
واقعیت این است که «ما» در زندگی همیشه با «ناکامی» رو به رو نمیشویم، چرا که اگر این طور بود زندگی ناممکن بود. ما میدانیم «چطور» غذای دلخواه یا لباس یا خانه یا هر کالا و شیئی را آن طوری که دوست داریم فراهم کنیم، اما پس چرا نمیتوانیم «جامعه» و «کشور»مان را هم آنطور که میخواهیم، مثل «خانۀ» خودمان بسازیم؟ ما میتوانیم در بسیاری کارها با دیگران همکاری کنیم و به نتیجۀ دلخواه نیز برسیم همچون ساخت خانه یا کالا یا بازیهای گروهی. اما همانطور که در ازدواج و دوستی و معاشرت با دیگران نیز گاهی پیش میآید همه چیز آنطور که دلخواه ماست پیش نمیرود، جایی هست که در آنجا نمیتوان همه چیز را آنطور که میتوان در ساخت «خانه» یا دیگر اشیاء در «کارخانه» یا «کارگاه» مطابق با تصورات ساخت انجام داد. روابط انسانی، روابط انسانها با یکدیگر همچون روابط انسان با اشیاء و مادۀ بیجان یا حیوانات غیرعاقل نیست که بتوان «دیگری» را به «تسلیم» محض واداشت و همه چیز را به دلخواه پیش برد. «انقلاب» و «جامعه» شیئی همچون دیگر اشیاء نیست. «انقلاب» و «جامعه» یعنی انبوهی از «اراده»ها و «نقشهها» و «تصورات» متضاد انسانهای زنده و عاقل و دارای اراده و منافع متضاد و شهوات و امیال سرکش و ویرانگر که ممکن است فقط از جهانی با هم اشتراک داشته باشند. این وجوه «اشتراک» زمانی همگان را فریب میدهند، اما همین که غبارها فرو نشست و «زور» غالب شد و «اراده ها»ی دیگر حذف شدند، آن وقت آنچه میماند چیزی است که همه آن را در عالم خیال خواستهاند اما هیچ کس آن را در عالم واقع نخواسته است. «انقلاب»ها و نتایجشان بهندرت با خواستهای «مردمان» و حتی «پیشگامان»شان مطابق در میآید. با این همه میتوان پرسید که در «بن بست»ها چه کار دیگری جز «انقلاب» میتوان کرد؟ ــــ انقلاب در بن بستها صورت میگیرد. کوچۀ قدیمیمان را بن بست نکنیم.
#انقلاب
#ریشخند
#بن_بست
دوشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۸
@fallosafah
گفتا که مرادم ز وصالش نه همین بود
حافظ (؟)
«انقلاب»: آنچه همه خواستهاند و هیچکس نخواسته است!
نظری بدبینانه دربارۀ زندگی میگوید که همۀ کوششهای ما بیهوده و بیحاصل یا عبث است، چون ما هیچ وقت دقیقاً به آنچه میخواهیم نمیرسیم. همیشه فاصلهای هست، اگر نه گاهی ژرف، میان «تصورات»، «تخیلات»، «آرزوها» و «نقشهها»ی «ما» و آنچه در واقعیت رخ مینماید. همیشه میتوانیم بگوییم، و ببینیم، که «این آن چیزی نبود که میخواستیم یا میپنداشتیم» («ما ز یاران چشم یاری داشتیم//خود غلط بود آنچه میپنداشتیم»). گاه حتی کاملاً برعکس و متضاد است. نتیجه آنقدر غیرمنتظره و برعکس است که احساس «ریشخند شدن» میکنیم، گویی خدا یا جهان یا تاریخ یا فلک، یا هر مفهوم و نامی که برای چیزی ورای خودمان و محیط بر خودمان «تصور» میکنیم، ما را دست انداخته است و به ریشمان خندیده است. همان که در حکایت مشهور «چی میخواستیم/خیال میکردیم، چی شد!» ورد زبانهاست. «آزادی سیاسی» میخواستیم «آزادی خوردن و پوشیدن» و «آزادی عقیده» و «دین و مذهب» را هم از دست دادیم: «استبداد محدود سنّتی» را با «تمامخواهی فاشیستی - کمونیستی» جدید تاخت زدیم! این احساس «فریب» ما را «سرخورده» و «نومید» و ناتوان میکند و گاهی ما را وامیدارد از هر تلاش و کوششی در زندگی اجتماعی دست برداریم و همه چیز را به «بخت» و «تصادف» یا «خواست کردگار» یا «چرخ فلک» یا «باژگونگی روزگار» نسبت دهیم و «تسلیم و رضا» پیشه کنیم و «سر» خویش گیریم و فقط به «کار و بار زندگی خصوصی» خود بپردازیم و به هرچه مربوط به «دیگران» یا «کل جامعه» است بیاعتنا شویم. «به ما چه، ولش!»، هرکس به فکر گلیم خویش است، پس ما چرا نباشیم؟
واقعیت این است که «ما» در زندگی همیشه با «ناکامی» رو به رو نمیشویم، چرا که اگر این طور بود زندگی ناممکن بود. ما میدانیم «چطور» غذای دلخواه یا لباس یا خانه یا هر کالا و شیئی را آن طوری که دوست داریم فراهم کنیم، اما پس چرا نمیتوانیم «جامعه» و «کشور»مان را هم آنطور که میخواهیم، مثل «خانۀ» خودمان بسازیم؟ ما میتوانیم در بسیاری کارها با دیگران همکاری کنیم و به نتیجۀ دلخواه نیز برسیم همچون ساخت خانه یا کالا یا بازیهای گروهی. اما همانطور که در ازدواج و دوستی و معاشرت با دیگران نیز گاهی پیش میآید همه چیز آنطور که دلخواه ماست پیش نمیرود، جایی هست که در آنجا نمیتوان همه چیز را آنطور که میتوان در ساخت «خانه» یا دیگر اشیاء در «کارخانه» یا «کارگاه» مطابق با تصورات ساخت انجام داد. روابط انسانی، روابط انسانها با یکدیگر همچون روابط انسان با اشیاء و مادۀ بیجان یا حیوانات غیرعاقل نیست که بتوان «دیگری» را به «تسلیم» محض واداشت و همه چیز را به دلخواه پیش برد. «انقلاب» و «جامعه» شیئی همچون دیگر اشیاء نیست. «انقلاب» و «جامعه» یعنی انبوهی از «اراده»ها و «نقشهها» و «تصورات» متضاد انسانهای زنده و عاقل و دارای اراده و منافع متضاد و شهوات و امیال سرکش و ویرانگر که ممکن است فقط از جهانی با هم اشتراک داشته باشند. این وجوه «اشتراک» زمانی همگان را فریب میدهند، اما همین که غبارها فرو نشست و «زور» غالب شد و «اراده ها»ی دیگر حذف شدند، آن وقت آنچه میماند چیزی است که همه آن را در عالم خیال خواستهاند اما هیچ کس آن را در عالم واقع نخواسته است. «انقلاب»ها و نتایجشان بهندرت با خواستهای «مردمان» و حتی «پیشگامان»شان مطابق در میآید. با این همه میتوان پرسید که در «بن بست»ها چه کار دیگری جز «انقلاب» میتوان کرد؟ ــــ انقلاب در بن بستها صورت میگیرد. کوچۀ قدیمیمان را بن بست نکنیم.
#انقلاب
#ریشخند
#بن_بست
دوشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۸
@fallosafah
کوچۀ بنبست
اگر از یک چیز در این زندگی راضی باشم، آن هم این است که ۱۹ سال از عمرم را پیش از ۵۷ گذراندم و «ایران»ی را دیدم که دیگر هرگز ندیدم. برای کسانی که امروز میپرسند «چرا انقلاب کردید؟» یا کسانی که خیال میکنند این «انقلاب» را «آل احمد» و «شریعتی» یا «فلان و فلان» کردند باید بگویم که این «انقلاب» نه «انقلاب پابرهنهها» بود نه «انقلاب اسلامی» نه هیچ گروه و طایفۀ دیگری به تنهایی. این انقلاب را ادبیات و شعر و خاطراتی شفاهی ساخته بود که هیچگاه جرئت ابراز آشکار نیافته بود و با زبان رمزی اشاره و کنایه هرچه میخواست می گفت و هرچیزی را ویران میکرد. بزرگترین «تیشه»ای که «نظام پیشین» به ریشۀ خودش زد «سانسور» و «کتابکشی» و «روشنفکرستیزی» بود. انگار نشنیده بود این مصرع حافظ را که «با دُردکشان هرکه درافتاد برافتاد». باری، آنچه در این ۴۰ سال و اندی آموختیم، با این همه، آن بود که «شاه فقید» ایران، با همۀ عیبها و ندانمکاریها و تکبّرها و حماقتهایش، در مقایسه با آنچه در عراق و سوریه و لیبی (دیکتاتورهای روسی که برای خیلی از روشنفکران آن روز «انقلابی» بودند!؟) و دیگر دیکتاتوریهای منطقه و امریکای لاتین تا امروز دیدیم «بافرهنگترین» و «ملّیترین» و «وطنپرستترین» و «باشرفترین» و «باوجدانترین» دیکتاتور جهان بود: شاید برای اینکه «ایرانی» بود! همینکه نگذاشت ایران «سوریه» شود یا به «اسپانیای فرانکو» تبدیل شود، برای آمرزش و سربلندی او کافی است.
باری، این آهنگ داریوش در دهۀ ۵۰ خیلی دلپسند جوانان انقلابی آن روزگار بود. گواه بر اینکه در هیچ جامعهای انقلاب نمیشود مگر اینکه از تمامی تار و پودش «صدای انقلاب» بلند شود، حتی ترانههای خوانندگان به اصطلاح «عامهپسند»ش (البته داریوش «روشنفکر پسند» هم بود اما نه به اندازۀ فرهاد. و فرهاد هم «عامه پسندی» داریوش را نداشت. فریدون فروغی همچون داریوش و فرهاد نبود و جایگاهی میانه داشت). باری، «کوچۀ بن بست» ما نسبت به ۴۰ سال پیش خیلی بنبستتر است. بادا که «رود» بزرگمان «روسیه» نباشد!
#داریوش
#انقلاب
#فرهاد
#فروغی
سه شنبه، ۲۲ بهمن ۱۳۹۸
@fallosafah
اگر از یک چیز در این زندگی راضی باشم، آن هم این است که ۱۹ سال از عمرم را پیش از ۵۷ گذراندم و «ایران»ی را دیدم که دیگر هرگز ندیدم. برای کسانی که امروز میپرسند «چرا انقلاب کردید؟» یا کسانی که خیال میکنند این «انقلاب» را «آل احمد» و «شریعتی» یا «فلان و فلان» کردند باید بگویم که این «انقلاب» نه «انقلاب پابرهنهها» بود نه «انقلاب اسلامی» نه هیچ گروه و طایفۀ دیگری به تنهایی. این انقلاب را ادبیات و شعر و خاطراتی شفاهی ساخته بود که هیچگاه جرئت ابراز آشکار نیافته بود و با زبان رمزی اشاره و کنایه هرچه میخواست می گفت و هرچیزی را ویران میکرد. بزرگترین «تیشه»ای که «نظام پیشین» به ریشۀ خودش زد «سانسور» و «کتابکشی» و «روشنفکرستیزی» بود. انگار نشنیده بود این مصرع حافظ را که «با دُردکشان هرکه درافتاد برافتاد». باری، آنچه در این ۴۰ سال و اندی آموختیم، با این همه، آن بود که «شاه فقید» ایران، با همۀ عیبها و ندانمکاریها و تکبّرها و حماقتهایش، در مقایسه با آنچه در عراق و سوریه و لیبی (دیکتاتورهای روسی که برای خیلی از روشنفکران آن روز «انقلابی» بودند!؟) و دیگر دیکتاتوریهای منطقه و امریکای لاتین تا امروز دیدیم «بافرهنگترین» و «ملّیترین» و «وطنپرستترین» و «باشرفترین» و «باوجدانترین» دیکتاتور جهان بود: شاید برای اینکه «ایرانی» بود! همینکه نگذاشت ایران «سوریه» شود یا به «اسپانیای فرانکو» تبدیل شود، برای آمرزش و سربلندی او کافی است.
باری، این آهنگ داریوش در دهۀ ۵۰ خیلی دلپسند جوانان انقلابی آن روزگار بود. گواه بر اینکه در هیچ جامعهای انقلاب نمیشود مگر اینکه از تمامی تار و پودش «صدای انقلاب» بلند شود، حتی ترانههای خوانندگان به اصطلاح «عامهپسند»ش (البته داریوش «روشنفکر پسند» هم بود اما نه به اندازۀ فرهاد. و فرهاد هم «عامه پسندی» داریوش را نداشت. فریدون فروغی همچون داریوش و فرهاد نبود و جایگاهی میانه داشت). باری، «کوچۀ بن بست» ما نسبت به ۴۰ سال پیش خیلی بنبستتر است. بادا که «رود» بزرگمان «روسیه» نباشد!
#داریوش
#انقلاب
#فرهاد
#فروغی
سه شنبه، ۲۲ بهمن ۱۳۹۸
@fallosafah
Bon Bast ~ MusicDam.Ir
Dariush ~ MusicDam.Ir
...........
باری، این آهنگ داریوش در دهۀ ۵۰ خیلی دلپسند جوانان انقلابی آن روزگار بود. گواه بر اینکه در هیچ جامعهای انقلاب نمیشود مگر اینکه از تمامی تار و پودش «صدای انقلاب» بلند شود، حتی ترانههای خوانندگان به اصطلاح «عامهپسند»ش (البته داریوش «روشنفکر پسند» هم بود اما نه به اندازۀ فرهاد. و فرهاد هم «عامه پسندی» داریوش را نداشت. فریدون فروغی همچون داریوش و فرهاد نبود و جایگاهی میانه داشت). باری، «کوچۀ بن بست» ما نسبت به ۴۰ سال پیش خیلی بنبستتر است. بادا که «رود» بزرگمان «روسیه» نباشد!
#داریوش
#انقلاب
#فرهاد
#فروغی
سه شنبه، ۲۲ بهمن ۱۳۹۸
@fallosafah
باری، این آهنگ داریوش در دهۀ ۵۰ خیلی دلپسند جوانان انقلابی آن روزگار بود. گواه بر اینکه در هیچ جامعهای انقلاب نمیشود مگر اینکه از تمامی تار و پودش «صدای انقلاب» بلند شود، حتی ترانههای خوانندگان به اصطلاح «عامهپسند»ش (البته داریوش «روشنفکر پسند» هم بود اما نه به اندازۀ فرهاد. و فرهاد هم «عامه پسندی» داریوش را نداشت. فریدون فروغی همچون داریوش و فرهاد نبود و جایگاهی میانه داشت). باری، «کوچۀ بن بست» ما نسبت به ۴۰ سال پیش خیلی بنبستتر است. بادا که «رود» بزرگمان «روسیه» نباشد!
#داریوش
#انقلاب
#فرهاد
#فروغی
سه شنبه، ۲۲ بهمن ۱۳۹۸
@fallosafah
🔷 ايمان بد: دربارۀ ترجمۀ يک اصطلاح در فلسفۀ سارتر
در سه شنبه ۲۶ آذر ماه ۱۳۹۸ در جلسهای دربارۀ ترجمۀ کتاب «فرهنگ اگزیستانسیالیسم» یکی از سخنرانان، خانم حمیدۀ بحرینی، دربارۀ ترجمۀ اصطلاحی از سارتر اشارهای کرده بود و تعریضی زده بود به معادل «ایمان بد» برای ا,صطلاحی از سارتر: «اولین باری که مفهوم “bad faith” را از سارتر دیدم به "ایمان بد" ترجمه شده بود که برایم مطلقاً معنادار نبود بعد متوجه شدم که "فریبکاری" یا "ریاکاری" به این عنوان مطرح شده است». خانم بحرینی و خوانندۀ سخنان او اگر کمی میاندیشید میباید از خود میپرسید که چرا سارتر اصطلاحات سرراستی مانند «فریبکاری» (”deception“) و ریاکاری (”duplicity“) را گذاشته است و رفته است سراغ کلمهای که در نگاه اول این معنا را ندارد و نه تنها خوانندۀ معمولی بلکه شارحان و مترجمان را نیز گیج و گمراه میکند؟ از آنجا که مترجم این اصطلاح در فارسی بدین صورت من بودهام و تازه از اظهار فضل ایشان خبردار شدهام، برای اطلاع ایشان، که معلوم است یا از توضیح من دربارۀ این ترجمه بیخبر بودهاند، یا همچنان قانع نشدهاند، مقالهای را بازنشر میکنم که در سال ۱۳۷۸، اندکی پس از انتشار کتاب فلسفۀ وجودی (۱۳۷۷) برای توضیح معادل پیشنهادی خودم در جهان کتاب منتشر کردم. در هفتۀ آینده نیز در نقد معادل پیشنهادی بابک احمدی، «باور نادرست»، در سارتر که مینوشت، ص ۲۴۳، و دیگر مقلّدان او مطلبی منتشر خواهم کرد.
🔸 مقاله را در اعلان بعد می توانید بخوانید.
#ایمان_بد
#بحرینی_حمیده
#سارتر
#فلسفه_وجودی
پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
@fallosafah
در سه شنبه ۲۶ آذر ماه ۱۳۹۸ در جلسهای دربارۀ ترجمۀ کتاب «فرهنگ اگزیستانسیالیسم» یکی از سخنرانان، خانم حمیدۀ بحرینی، دربارۀ ترجمۀ اصطلاحی از سارتر اشارهای کرده بود و تعریضی زده بود به معادل «ایمان بد» برای ا,صطلاحی از سارتر: «اولین باری که مفهوم “bad faith” را از سارتر دیدم به "ایمان بد" ترجمه شده بود که برایم مطلقاً معنادار نبود بعد متوجه شدم که "فریبکاری" یا "ریاکاری" به این عنوان مطرح شده است». خانم بحرینی و خوانندۀ سخنان او اگر کمی میاندیشید میباید از خود میپرسید که چرا سارتر اصطلاحات سرراستی مانند «فریبکاری» (”deception“) و ریاکاری (”duplicity“) را گذاشته است و رفته است سراغ کلمهای که در نگاه اول این معنا را ندارد و نه تنها خوانندۀ معمولی بلکه شارحان و مترجمان را نیز گیج و گمراه میکند؟ از آنجا که مترجم این اصطلاح در فارسی بدین صورت من بودهام و تازه از اظهار فضل ایشان خبردار شدهام، برای اطلاع ایشان، که معلوم است یا از توضیح من دربارۀ این ترجمه بیخبر بودهاند، یا همچنان قانع نشدهاند، مقالهای را بازنشر میکنم که در سال ۱۳۷۸، اندکی پس از انتشار کتاب فلسفۀ وجودی (۱۳۷۷) برای توضیح معادل پیشنهادی خودم در جهان کتاب منتشر کردم. در هفتۀ آینده نیز در نقد معادل پیشنهادی بابک احمدی، «باور نادرست»، در سارتر که مینوشت، ص ۲۴۳، و دیگر مقلّدان او مطلبی منتشر خواهم کرد.
🔸 مقاله را در اعلان بعد می توانید بخوانید.
#ایمان_بد
#بحرینی_حمیده
#سارتر
#فلسفه_وجودی
پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
@fallosafah
Forwarded from Article reader|Статей читалка
Telegraph
ايمان بد: دربارۀ ترجمۀ يک اصطلاح در فلسفۀ سارتر – فَلُّ سَفَه
در سه شنبه ۲۶ آذر ماه ۱۳۹۸ در جلسهای دربارۀ ترجمۀ کتاب «فرهنگ اگزیستانسیالیسم» یکی از سخنرانان، خانم حمیدۀ بحرینی، دربارۀ ترجمۀ اصطلاحی از سارتر اشارهای کرده بود و تعریضی زده بود به معادل «ایمان بد» برای اصطلاحی از سارتر: «اولین باری که مفهوم “bad faith”…
🔷 اگر مردی بیا اینجا و زن باش!
🔸 برای بهاره هدایت و دیگر شیرزنان دربند این سرزمین
گمان نمی کنم در هیچ زمانی و در هیچ دوره ای در تاریخ ایران یا هیچ کشوری در تاریخ معاصر جهان زنان فرهیخته و درس خوانده و از طبقات متوسط و بالاتر که طبعا نباید انگیزه ای برای مبارزه داشته باشند و باید فقط به فکر رفاه و خوشگذرانی باشند, این قدر کتک خورده باشند و زندان رفته باشند که در نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران. فقط می خواهم بدانم در کدام کشور کافر و نامسلمانی زنان مسلمان به خاطر داشتن حجاب کتک خورده اند و به زندان رفته اند؟ در کجای دنیا زنی را به جرم دفاع از حقوق بشر یا پیگیری حقوق زندانیان یا حتی فعالیت سیاسی زندانی می کنند و کتک می زنند؟ ما امروز گرفتار کفر و جاهلیت اسلامی هستیم. به قول شفیعی کدکنی هر که مرد است بیاید ایران و زن باشد!
اگر مردی
بیا ای دوست اینجا در وطن باش
شریک رنج و شادی های من باش
زنان اینجا چو شیر شرزه کوشند
اگر مردی در اینجا باش و زن باش!
#زن
#ایران_امروز
#شفیعی_کدکنی
#مرد_بودن
#زن_بودن
#ستم_بر_زن
#حجاب
#حقوق_بشر
دوشنبه ۲۸ بهمن ۹۸
@fallosafah
🔸 برای بهاره هدایت و دیگر شیرزنان دربند این سرزمین
گمان نمی کنم در هیچ زمانی و در هیچ دوره ای در تاریخ ایران یا هیچ کشوری در تاریخ معاصر جهان زنان فرهیخته و درس خوانده و از طبقات متوسط و بالاتر که طبعا نباید انگیزه ای برای مبارزه داشته باشند و باید فقط به فکر رفاه و خوشگذرانی باشند, این قدر کتک خورده باشند و زندان رفته باشند که در نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران. فقط می خواهم بدانم در کدام کشور کافر و نامسلمانی زنان مسلمان به خاطر داشتن حجاب کتک خورده اند و به زندان رفته اند؟ در کجای دنیا زنی را به جرم دفاع از حقوق بشر یا پیگیری حقوق زندانیان یا حتی فعالیت سیاسی زندانی می کنند و کتک می زنند؟ ما امروز گرفتار کفر و جاهلیت اسلامی هستیم. به قول شفیعی کدکنی هر که مرد است بیاید ایران و زن باشد!
اگر مردی
بیا ای دوست اینجا در وطن باش
شریک رنج و شادی های من باش
زنان اینجا چو شیر شرزه کوشند
اگر مردی در اینجا باش و زن باش!
#زن
#ایران_امروز
#شفیعی_کدکنی
#مرد_بودن
#زن_بودن
#ستم_بر_زن
#حجاب
#حقوق_بشر
دوشنبه ۲۸ بهمن ۹۸
@fallosafah