فال من
2 subscribers
1 photo
4 links
Download Telegram
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_67

_دیشب تو اتاقتون نبودین! چرا؟

با چشمای گرد به مادر نگاه می‌کردم. از کجا فهمیده بود.

با دیدن نگاه متعجبم گفت.

_صبح فرستاده بودم دنبالت چون کار مهمی باهات داشتم خبر دادن که نه تو و نه ریحان از دیشب تو قصر نبودین.


سرمو پایین انداختم.

_کاره نیمه تموم و تموم کردم.

چند لحظه‌ای سکوت برقرار شد. بعد صدای مادر بلند شد.

_خب!


با سری پایین جواب دادم.


_حالا ریحان دیگه زن منه.


مادر نزدیکم شد و در آغوشم کشید.

_مبارکه پسرم. عروسم تو اتاقشه؟

از آغوشش بیرون اومدم و با لبخند نیم بندی گفتم

_بله داره استراحت میکنه.

مادر سمت در اتاقش رفت و بازش کرد

_میتونی بری به کارات برسی.

از اتاق بیرون رفت.

•○•○•○•○•○•○

روی تخت دراز کشیده بودم و ملافه رو تا گردنم بالا کشیده بودم.

چون سوارکاری برام ضرر داشت آراس منو با کالسکه به قصر آورد.

با یاد‌آوردی لحظات شیرین دیشب لبخندی رو لبم اومد که بیحیایی نثار خوردم کردم‌. سعی کردم بخوابم اما دردی که تو کمرم پیچ میخورد مانع میشد.

صدای ندیمه‌ی جلوی در بلند شد.

_ملکه آکمان آومدن بانوی من!

با شنیدن این حرف سیخ سرجام نشستم که صدای آخ بلندم از اتاق بیرون رفت.

در باز شد و ملکه با شتاب داخل اومد.

_خوبی دخترم؟

از شرم گونه‌هام گل انداخته بود.

_ببخشید که نمیتونم بلند شم بانوی من.

صدای مواخذه کننده‌اش بلند شد

_اصلا کی بهت گفته از جا بلند شی؟
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_68


آروم منو روی تخت خوابوند.

_بخواب عزیزم.

دراز کشیدم. که دستش مادرانه تو موهام فرو رفت.

_از آراس شنیدم چه اتفاقی بینتون افتاده.

با شرم رو گرفتم.


_تو الان یک بانوی قصر به حساب میای. یک خانوم بالغ که باید پذیرای هر شرایطی باشه.

فقط بهش نگاه می‌کردم.

_تو قراره همسر پادشاه آینده و مادر ولیعهد آینده باشی. سختی‌های زیادی در انتظارته. یادت نره که باید صبر و تحملت و بالا ببری. در شرایط سخت بهترین تصمیم هارو بگیری.

منظورش چی بود؟

لبخندی زد و دستش رو از موهام به گونه‌هام کشید.

_یه سوال میپرسم امیدوارم راستشو بگی.

منتظر نگاهش کردم‌.

_آراس و دوست داری؟


نمیدونستم چه جوابی بدم.

_خجالت و بذار کنار ریحان فکر کن منم مثل مادرت. راحت باش با من.

زبونی روی لبام کشیدم و با صدایی که میلرزید لب زدم.

_خیلی زیاد.

لبخند روی لب‌های ملکه محو شد.

صدای در بلند شد.

_بانوی من. معجون بانوی جوان رو آوردم.


صدای مقتدر ملکه بلند شد.

_بیا داخل.

ندیمه وارد شد و کاسه‌ی رو روی میز گذاشت.

_میتونی بری.

ندیمه تعظیمی کرد و از اتاق خارج شد.
ملکه قاشق پر از معجون تقویتی رو نزدیک دهانم آورد‌.

درست مثل مادری که درد دخترش رو آروم می‌کرد.

دهن باز کردم که قاشق وارد دهنم شد.

بعد از اینکه تا قطره‌ی آخر معجون رو خوردم ملکه بلند شد و سمت پنجره رفت.

_گفتی خیلی آراس رو دوست داری درسته؟


با صدای آرومی گفتم.

_بله!

_اگه یه روزی مجبور باشی ازش دل ببری چیکار میکنی؟
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_69

با شنیدن این حرف نفسم رفت.

ناباور بهش خیره بودم که سمتم برگشت.

_خب نگفتی؟

با صدای بریده بریده‌ای گفتم

_م...من نمیدونم چی بگم!

سمتم اومد‌و کنار تخت ایستاد

_میدونم گفتنش برات سخته ولی بهم بگو.


چشمامو بستم.
به روزی فکر‌کردم که قرار بود ازش جدا شم.

حتی فکرشم عذابم می‌داد.

_الان که فکر میکنم، با علاقه‌ای که بین من و آراس به وجود اومده، من بدون آراس نمی‌تونم زندگی کنم.

تو چشمام خیره شد. هیچی بهم نمی‌گفت‌‌.

انگار برای گفتن حرفی دو دل بود. بعد از چند ثانیه گفت.

_امروز و فردا استراحت کن. از روز‌های بعد آموزشت با خودمه!


چشمام گرد شد. ملکه از اتاق خارج شد و منو تو دنیای بیخبری و برزخ رها کرد.

دراز کشیدم. درد کمرم بهتر شده بود. به پهلوی‌راست چرخیدم و سعی کردم بخوابم.

چشمام گرم شد و خوابم برد.

تو یه بیابون بودم. گرد و خاک عظیمی به هوا رفته بود و چشم چشم رو نمی‌دید. صدای یورتمه‌ی اسب گوشمو کر کرده بود اما خبری از اسب نبود.

چشمامو تنگ کردم تا بهتر ببینم. دوتا سایه‌ی سیاه تو فاصله‌ی دوری دیده میشدن. با قدم‌های لرزون سمتشون رفتم. یواش یواش واضح شد.

مردی روی زمین افتاده بود و مرد سیاه پوش دیگه‌ای یه زانوشو رو سینه‌اش گذاشته بود. نزدیک تر شدم. صدای شیحه و یورتمه‌ی اسب‌ها هنوز هم تو گوشم بود.

جلو‌تر و جلوتر رفتم‌.

با دیدن تصویر رو‌به‌روم خون تو رگام یخ بست.

آراس با صورت خونین روی زمین افتاده بود. با جیغ صداش زدم‌.

چشمای بی رمقشو باز کرد.

مرد سیاه پوش سرش رو بالا آورد. چشماش ترس به جونم مینداخت.

خنجری روی گلوی آراس گذاشت. فریاد کشیدم.

_توروخدا نه!


چشمامو بستم و روی زمین زانو زدم.

_التماست میکنم نکشش.

چشمامو باز کردم. جای آراس خودمو دیدم‌. مرد سایه پوش خنجر و روی گلوم فشار داد.

با صدای جیغ از خواب پریدم.

نفس مفس میزدم و دونه‌های درش عرق از تیغه‌ی کمرم به گودی کمرم راه پیدا کرده بود.

نگاهی به دور و برم انداختم.

آفتاب غروب کرده بود. آراس کجا بود؟ چرا تا الان نیومده بود؟

سریع از جا بلند شدم و لباسامو پوشیدم و از اتاق خارج شدم.

نگران به سمت اتاق ملکه رفتم.

ندیمه‌ها ورودم رو اعلام کردن و من با عجله وارد شدم.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_70

ملکه سرش تو نامه‌ای بود.

_بهتر شدی؟

سری به عنوان تایید تکون دادم.

_خب چیشده؟

دستامو تو هم قلاب کردم.

_شما صبح‌ میخواستین حرفی بهم بزنین اما‌ نگفتین.

ملکه عمیق‌نگام کرد.

_چیزی نیس که نگران باشی......چرا اینقدر آشفته‌ای؟

سرمو پایین انداختم.

_خواب بدی دیدم.

سرمو بلند‌کردم.

_آراس هنوز به قصر برنگشته.

ملکه بلند شد و دستامو گرفت.

_میاد عزیزم بیخودی نگرانی.

تو چشماش نگاه کردم. لبخند زد.

_حالا هم برو استراحت کن فردا روز پرکاری در پیش داری.

مغموم از اتاقش بیرون اومدم و سمت باغ پشتی قصر راه افتادم.

میون درخت‌ها راه میرفتم.

یعنی منظور ملکه از اون حرف چی بود؟

روی صندلی نشستم‌ و به اطراف نگاه کردم.

نمیدونم چه قدر تو افکارم غرق بودم که با نشستن دستی رو‌ی شونه‌ام از جا پریدم.

برگشتم.

آراس بود. خم شد و سرش و روشونه‌ام گذاشت.

_چرا اینقدر تو فکر بودی همسر؟

از لفظی که به کار برد لبخندی روی لبم نشست.

_چه قدر دیر اومدی.

رو به روم زانو زد و دستامو تو دستاش گرفت.

_ببخشید که تازه عروسمو تنها گذاشتم.

گونه‌هام‌رنگ‌گرفت.

با پشت دستش گونه‌امو نوازش کرد. صداش زمزمه وار به گوشم رسید.

_دیشب بهترین شب زندگیمون بود نه؟


با خجالت سرتکون دادم.

لبخندی زد و بلند شد اما دستامو رها نکرد.

_هوا داره سرد شده ریحان پاشو بریم داخل بدنت ضعیفه سرما‌میخوری.

از جا بلند شدم.

_من کجا بدنم ضعیفه؟ اتفاقا استادم جوری آموزشم داده که ده تا مرد و حریفم.

آراس خنده‌ای سر داد.

_واقعا؟ خب بیا ببینم کوچولو.


گارد گرفت.

منم گارد گرفتم و تو چشماش نگاه کردم.

اولین مشت و زدم که جا خالی داد.

_بد نبود جوجه.

چشم غره‌ای رفتم.

حالا بهت نشون‌میدم.

پامو آوردم بالا تا بزنم تو پهلوش که پامو رو هوا گرفت و تو یه حرکت بغلم کرد.

تو چشمام زل زد و با شیفتگی گفت


_این بالا پایین پریدنا برات ضرر داره ‌ها

سرمو تو سینه‌اش پنهان کردم. صدای زمزمه‌گونه‌اش رو شنیدم.

_کاش همیشه پیشم باشی.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت71

روز‌های پر از عشق‌ من و آراس ادامه داشت تا اینکه خبر رسید مغول‌ها به نزدیکی مرز‌های سرزمین ما رسیدند. قصر در تلاطم بود.
پدرم و ارسلان خان دیداری ترتیب دادن. نیروی نظامی دو کشور باهم متحد شدن و ارتش قوی تشکیل شد تا قبل از رسیدن دشمن به مرز‌ها جلوشونو بگیرن.

دلم‌مثل سیر و سرکه می‌جوشید. قرار بود سپاه بزرگی از سرزمین الماس که فرمانده‌اش آراس بود با سپاه بزرگی از سرزمین خورشید به فرماندهی رهام به طرف مرز‌های کوهستانی برن.

با صدای ملکه به خودم اومدم.

_آماده‌ای؟

نگاهی به خودم کردم. لباس ساده‌ی زنانه‌ای تنم بود. قرار بود با لباس‌های مبدل جوری که شناخته نشیم بین مردم بریم و یه سری اطلاعات درباره‌ی حرفایی که مردم درمورد جنگ میزدن جمع آوری میکردیم.

این مدت خیلی چیزها از ملکه یاد گرفتم‌. یه جورایی داشت راه و رسم ملکه شدن رو یادم ‌میداد.

اینکه چه جور زنی برای آراس باشم چه جور مادری برای بچه هام باشم و چه جور ملکه‌ای برای سرزمینم باشم‌.

توی‌ گذرگاه‌های پایتخت راه میرفتیم.
وارد بازار شدیم بدون جلب توجه خودمونو مشغول خرید نشون دادیم که صدای دو مرد فروشنده به گوش رسید.

فروشنده1_میگن جنگ قراره به زودی شروع شه.


فروشنده2_اره منم شنیدم. پادشاه کشور خورشید و الماس مثل این که باهم متحد شدن تا جلوی مغول.ها رو بگیرن.

من و ملکه در عین اینکه داشتیم مثلا پارچه انتخاب می‌کردیم به حرفاشون گوش میدادیم.


فروشنده2_ باز هم قتل عام پسر‌های جوون ما‌ پادشاهان که نه خودشون به جنگ میرن نه میذارن پسراشون برن‌ که مبادا مویی از سر پسرانشون کم بشه. این ماییم که باید پسرامونو بفرستیم برای مقابله.


با شنیدن این حرف‌ها خونم به جوش اومد. چه طور جرات داشتن اینجوری قضاوت کنن.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_72

خواستم جلو برم که ملکه دستمو گرفت.

_میخوای همه جیو خراب کنی؟ این مدت هرچی بهت یاد دادم یادت رفته؟ خونسردیتو حفظ کن آدم برای هرچیزی عصبانی نمیشه.


نفسمو بیرون میدم و سعی میکنم آروم باشم.

کمی تو شهر راه میریم و بعد به قصر برمیگردیم.

خواستم طرف اتاقم برم که صدای ملکه بلند میشه.

_بعد از تعویض لباسات بیا اتاقم.

تعظیم کوتاهی میکنم و سمت اتاقم میرم.


لباسای خودمو میپوشم و به سمت اتاق ملکه میرم.

وارد که میشم چشمم به آراس میافته. حتی با نگاه کردن بهش هم حس میکردم عشقم بهش چندین برابر میشه. سمت صندلی میرم و مقابل آراس میشینم.

_سلام کی اومدی؟

با شیفتگی نگاهم میکنه و لبخند میزنه.

_سلام چند دقیقه‌ای میشه.

ملکه شروع می‌کنه به حرف زدن.

_امروز با ریحان به صورت مخفی بین مردم بودیم. مردم از این حرف میزنن که چرا پسران دو پادشاه در جنگ شرکت نمیکنن. فکر میکنن قراره وزرای جنگ و برای مقابله به مرز‌ها بفرستیم. به جارچی‌ها بگو حتما بین مردم این خبر رو پخش کنن که هم تو و هم شاهزاده رهام شخصا فرماندهی رو به عهده دارین تا مردم دلگرم بشن........در ضمن انبار‌های قصر رو از گندم عسل پر کنین. به مردم بگین تا میتونن بذارن دام‌هاشون زاد و ولد کنن......در زمان جنگ نباید بذاریم به مردم و سربازا فشار بیاد.

آراس با دقت داشت به حرفای ملکه گوش می‌داد و در آخر سری به نشونه‌ی تایید تکون داد.

ملکه سمت من برگشت.

_و اما تو ریحان! از فردا همراه من به خیاط خانه و مطبخ برای سرکشی میای.

سری‌تکون دادم.

_بله بانوی من!

_خب میتونین برید.

من و آراس از جا بلند شدیم و سمت در رفتیم که با صدای ملکه ایستادیم.

_در ضمن!

برگشتیم سمتش......ملکه با لبخند گفت

_به فکر یه شاهزاده کوچولو هم باشین نمیخوام روزای سخت برام تلخ بگذره با نوه‌ام سرگرم میشم.


گونه‌هام گل انداخت که ملکه خنده‌ای کرد.

_نزدیک به یک سال هس که همسر آراس هستی پس خجالتت برای چیه؟

با اجازه‌ای زیر لب گفتم و با خجالت از اتاق بیرون اومدم.


آراس به دنبالم از اتاق خارج شد و با قدم‌های بلند خودشو بهم رسوند و دستمو تو دستش گرفت.

برگشتم و به نیم رخش نگاه کردم.

به اتاقمون رسیدیم به محض اینکه پامو تو اتاق گذاشتم منو تو آغوش گرفت و به خودش فشار داد و زیر گوشم گفت


_آخ خستگیم در رفت.

ریز خندیدم که بیشتر منو به خودش فشار داد.

_بد فکریم نیستا.

با کنجکاوی سرمو از روی سینه‌اش بالا میارم و نگاهش میکنم.

_چی؟

_شاهزاده کوچولو دیگه.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_73

مشتی به بازوش‌ و زدم و ازش جدا شدم.

_من خودم بچه‌ام!

با‌لبخند نگاهم میکنه و آروم میگه

_کی گفته؟ اتفاقا داشتن یه بچه خیلی بهت میاد.

چشماشو بست و لبخند زد.

_یه موجود کوچولو که تو بغلت وول بخوره. یعنی میشه همچین روزیو ببینم؟

از بغلش بیرون اومدم.

_چرا نبینی! تو برو و سالم برگرد قول میدم از در و دیوار این قصر بچه بالا بره.


با شیطنت نگام کرد و نزدیک تر اومد.

_خب اگه از الان شروع کنیم تا من برم و بیام تو یکیو زمین گذاشتی. بچه ها هم شیر به شیر باشن بهتره باهم بزرگ میشن. الان یکی تا بعد از جنگ هم یه کاریش میکنم.

خنده‌ی بلندی کردم و بی حیایی نثارش کردم.

نزدیک تر شد و دستشو زیر زانوهام گذاشت و تو یه حرکت بغلم کرد و سمت تخت رفت.

با حیرت گفتم

_حتی فکرشم نکن.

چشمکی زد و خبیث گفت

_اتفاقا خیلی وقته تو فکرشم. اگه یه وقتش وارد عمل میشدیم الان داشت تو قصر تاتی تاتی میکرد‌.

جیغ آرومی کشیدم که روم خیمه زد و برای ساکت کردنم لباشو رو لبام گذاشت.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_74

با چشمان اشکی به آراس خیره بودم. دستش رو روی گونه‌ام گذاشت و با مهربونی گفت

_زود میام ناراحت نباش.

اشکی روی گونه‌ام ریخت. نگاهی به قد و بالاش رفتم. تو لباس رزم چقدر با ابهت بود. تو دلم قربون صدقه‌اش رفتم.‌ با صدای لرزونی گفتم

_منتظرتم!

نگاه عمیقی بهم کردم و پیشونیمو بوسید و با عجله از اتاق بیرون رفت.


برای بدرقه به محوطه‌ی قصر رفتیم.

با اشک به رفتنش خیره بودم.

_با اشکات تو دلشو خالی نکن.

با صدای ملکه به سمتش برگشتم. سمتم اومد و بازوهام رو گرفت.

_نگران نباش. اراس به خاطر تو هم که شده برمیگرده.

گریه‌ام شدت گرفت.

_م‌‌‌...من.....بدون........آراس.......نمیتونم.......نمیتونم.

تو آغوش پر مهر و مادرانه‌اش فرو رفتم و صدای هق هق‌ام بلند شد.

•○•○•○•○•○•○

روز‌ها از پی هم میگذشتن و من در کنار ملکه آموزش میدیدم. حالا یک زن جوان با تجربه بودم زنی که هم توسیاست متبهر بودم هم در آموزش‌های نظامی و همه‌ی اینها به لطف ملکه بود که مثل یک مادر تو این چند ماه بهم آموزش داده بود.

اخبار جنگ رو مو به مو دنبال میکردم. تو چندین حمله ارتش ما موفق به شکست دشمن شده بود و من بی صبرانه منتظر آراس بودم.

زمزمه‌هایی از بازگشت ارتش سرزمین خورشید شنیده میشد و آوازه‌ی دلاوری‌های رهام همه‌جا پیچیده بود اما خبری از آراس نبود.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_75


با شک به دهن طبیب خیره بودم.

_منو ببخشین سرورم! ولی جراحت شاهزاده خیلی عمیقه و شمشیری که ایشون باهاشون مجروح شدن آغشته به سم خطرناکی بوده.........مم.....ممکنه......ممکنه که ایشونو از دست بدیم.

پدر زانوهاش شل شد و روی صندلی نشست. با دو سمتش رفتم.

_پدر! پدر! حالتون خوبه؟

پدر با حالت گنگی بهم خیره شد.

با اشک بهش‌نگاه کردم.

_شنیدی چی میگه؟......میگه پسر من دیگه سرپا نمیشه.

اشک از چشمام سرازیر شد.

_خدا رهامو به ما برمیگردونه بابا! رهام باید زنده بمونه.

•○•○•○•○•○

تقریبا ده روزی میشد که رهام به هوش نیومده بود.

ملکه آکمان هم خبر رو شنید اجازه داد تا پیش پدرم بمونم. کارم شده بود طی کردن مسیر اتاق رهام تا اتاق پدرم.

حال خودم چندان تعریفی نداشت اما باید پدر رو آروم می‌کردم.

وزیران به پدر فشار میاوردن که تکلیف جانشینش رو مشخص کنه و پدر از غصه‌ی رهام گرد سفیدی روی موهاش نشسته بود.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_76

کنار تخت رهام نشسته بودمو رهام همچنان چشماش بسته بود. با اشک دستشو بالا آوردم و بوسیدم.

_لطفا زودتر خوب شو! خواهش میکنم‌.

با صدای هول زده آنا هراسون از جا بلند شدم.

_بانوی من...........بانوی من!


با دلهره گفتم

_چیشده آنا؟

با چشمایی که دلهره توشون بیداد میگرد نگاهم کرد.

دستش رو گرفتم و به بیرون اتاق کشوندم.

رو به روش ایستادم.

_ بگو چیشده جون به لب شدم.


سرشو پایین انداخت.

_خبر رسوندن که دشمن حمله‌ی سختی به ارتش سرزمین الماس کرده و......و......

خدا خدا میکردم حرفی که تو ذهنمه رو نزنه‌.


_آراس.......آراس چیشد؟


آنا اشک گوشه‌ی چشمشو پاک کرد با صدای بلندی گفتم


_آراس چیشد؟ زنده‌اس؟


فریاد کشیدم

_بگو دیگه.

از صدای فریادم جا خورد. با تته پته گفت

_هنو.......هنوز........خبری از.......زنده بودن ایشون در.......دست نیس.


زانوهام شل شد و روی زمین افتادم.

دیوارای قصر دور سرم میچرخید و بعد تو عالم خواب فرو رفتم.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_77

با صداها‌ی گنگی چشمامو باز کردم.

دیدم تار بود. چشمامو رو هم گذاشتم.

_دخترم!

گرمای دستای‌کسی رو روی دستام حس کردم. با حیرت چشم باز کردم.

_ملکه!

خواستم بلند شم که اجازه نداد.

_استراحت کن!

با یادآوری آراس چشمام پر شد. هنوز هم باور نداشتم. با ناباوری به ملکه نگاه کردم.

_دروغ میگن درسته؟ آراس من زنده‌اس.

ملکه چشماشو رو هم گذاشت و پشت دستم رو نوازش کرد.

_‌چرا اینقدر پریشونی؟ تو الان باید به پدرت آرامش بدی اون تو شرایط بدیه.

با تعجب گفتم

_آراس معلوم نیس چه بلایی سرش اومده اونوقت شما میگین آروم باشم؟ خودم دارم از نگرانی پس‌ میافتم یکی باید من رو آروم کنه.

از جاش بلند شد و سمت پنجره‌ی اتاق رفت و پشت بهم ایستاد.

_تو یک زنی باید در شرایط سخت صبورتر و پخته تر رفتار کنی.

اشک‌هام صورتمو خیس کردن.

_اگه آراس برنگرده چی؟

سمتم برگشت. تو چشماش آشفتگی بیداد می‌کرد اما آروم بود.

_احتمال اینکه آراس برگرده هس‌ تو بهتره به فکر پدرت باشی........شنیدم وزیران تحت فشار قرارش دادن تا جانشین جدید رو معرفی کنه.

با ناراحتی سر تکون دادم.

کنارم حضورشو حس کردم.

_ناراحت نباش خدا بهترین سرنوشت و برامون رقم میزنه.......البته اگه خودمون بخوایم و ازش درخواست کنیم.

با خارج شدنش از اتاق بلند شدم و نگاهی به خودم توی آینه انداختم.

این مدت کم میخوابیدم برای همین زیر چشمام گود افتاده بود. دستی به موهام کشیدم و از اتاق خارج شدم‌.

وارد اتاق رهام شدم. وضعیتش تغییری نکرده بود. نا امید با شونه‌هایی افتاده از اتاق بیرون اومدم تا سری به پدر بزنم. وارد اتاق شخصیش شدم اما کسی نبود. سمت ایوان بزرگ رفتم. از اونجا به کل قصر دید داشتم.‌ چشمم به پدر و ارسلان خان افتاد که با هم حرف میزدند.

•○•○•○•○•○•○•○•○

با خشم طول و عرض اتاق رو طی می‌کردم.‌

چه طور جرات می‌کردن وقتی که برادرم مثل یه تیکه گوشت رو تخت افتاده بود حرف از منحل کردن حکومت ما بزنن؟

با صدای تقه‌ی در به خودم اومدم.

_بانوی من اجازه‌ی ورود میخوام.

وزیر اعظم بود.

صدامو صاف کردم و اجازه دادم که وارد شه.

تعظیم کوتاهی کرد.

_کار خیلی مهمی باهاتون دارم.‌

کنجکاو بهش خیره شدم. وزیر اعظم چه کار مهمی میتونست با من داشته؟

به سمت صندلی‌های چوبی وسط اتاق تعارفش کردم. بعد از نشستن با کنجکاوی بهش خیره بودم که با صدای ضعیفی گفت

_از اخبار قصر که خبر دارید؟

با ناراحتی سر تکون دادم.

_میدونید اگه حکومت رو منحل کنن چه بلایی سر کشور میاد؟


بهش خیره شدم.

_منظورتون چیه؟

دستاشو رو میز گذاشتو تو‌ی هم قلاب کرد.

_علت پافشاری وزیران برای منحل شدن حکوت اینه که هرکدوم به واسطه‌ی قبیله‌هایی که دارن کشور مستقلی رو تشکیل بدن و اگر این اتفاق بیفته دیگه اسمی از سرزمین خورشید باقی نخواهو موند.

با حیرت به دهن وزیر اعظم نگاه می‌کردم.

_چیکار باید کرد؟

با تعلل گفت

_باید جانشینی معرفی کنیم.


گیج گفتم

_پدرم که پسر دیگه‌ای نداره. رهامم که وضعیتش معلوم نیس.

سرش رو بالا میاره.

_شما که هستین.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_78


با گیجی گفتم

_یعنی چی‌منظورتونو نمی‌فهمم.

کمی این پا و اون پا کرد.

_ما‌ میتونیم شما رو به عنوان جانشین معرفی کنیم.

با چشمای گرد نگاهش کردم‌ و بعد پقی زدم زیر خنده

_چی میگین صدر اعظم؟ من؟.......من بشم جانشین پدرم؟ نکنه شبیه پسرام؟

از جا بلند شد.

_چرا نشه؟ اگه شما قبول کنین میشه.

با عصبانیت از جا بلند شدم‌

_مگه شوخیه؟ پادشاه یک کشور شدن الکی نیس. اونم کشوری با این وسعت که چشم خیلی از ابر قدرت‌ها بهش دوخته شده تا به چنگش بیارن.


با خونسردی نگاهی بهم انداخت.

_دقیقا به خاطر همین علت هس که باید قبول کنین. مطمئن باشین اگه‌ بفهمن اتابک خان جانشینی برای معرفی نداره جونشون به خطر میافته. کشور از هم میپاشه و هر بی سرپایی برای خودش حکومت تشکیل میده و اسمی از سرزمین خورشید باقی نمیمونه‌.

هضم این حرف‌ها برام مشکل بود. تو این چند روز اینقدر شوک بهم وارد شده که خدا رحم کرده تا الان سکته نکردم‌.

سمت پنجره رفتم.


_یعنی اگه قبول نکنم ممکنه جون پدرم به خطر بیافته؟


صدر اعظم هم از جاش بلند شد و دستی به ریش سفید و بلندش کشید و گفت

_فردا صبح مخفیانه بین مردم میریم باید شاید چیز‌هایی ببینید که بتونه برای تصمیم گیری کمکتون کنه‌.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_79

گوشه‌های شنل پَشمینمو بهم نزدیک تر کردم و همراه صدر اعظم به بیرون‌ رفتیم.
درست شبیه یک پدر و دختر‌.

بین مردم قدم میزدم. جنگ فشار زیادی روی مردم گذاشته بود. طبقات معمولی رو به فقر رفته بودند. فکر‌ نمی‌کردم جنگ چنین خسارت‌هایی بهمون بزنه.

صدراعظم اشاره کرد که کنار غذافروشی توقف کنیم.

روی صندلی نشستم و ‌به مردم چشم دوختم.

لباس‌های مُندرس و وصله دار وضعیت معیشتی افتضاح.

این‌حق مردم این کشور نبود.

بعضیاشون حتی پولی برای خرید چن تا نون نداشتن.

سر برگردوندم.

_میبینی مردم به چه وضعی دچار شدن؟ این وضع مثل یک‌ انبار باروت میمونه. ممکنه هر لحظه منفجر بشه.

بلافاصله کنار ما دو مرد نشستن و شروع به صحبت کردن.

_میبینی کشور به چه وضعی دچار شده؟.......مردم نون ندارن شکمشونو سیر کنن.

+من‌ که از بهبود شرایط پاک نا امید شدم.‌ وقتی پادشاه همه‌ی خزانه رو برای نیروی نظامی خالی میکنه بایدم وضعیتمون این بشه.

با دقت به حرفاشون گوش می‌دادم. از پدر بعید بود همچین کاری کنه. اون همیشه همه‌ی جوانب رو در نظر می‌گرفت. با حرفی که یکی از اون مرد‌ها زد چشمام گرد شد.

_دیگه عمر این حکومت هم به پایان رسیده بیشتر مردم معترض‌اند از طرفی پادشاه دیگه‌ جانشینی نداره که حکومتشو ادامه بده. امروز و فرداس که‌ بمیره.

با خشم از جا بلند شدم و با قدم‌های بلندی از اون جا دور شدم.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_80

روی سکوی سنگی نشستم و از زور خشم گوشه‌ی ناخنمو میجوئیدم.

صدر اعظم بهم نزدیک شد.

_لطفا نااحت نباشین. این قسمتی از وضع موجود کشوره. مردم مرز نشین وضعیتشون به مراتب بدتر از مردم پایتخت نشینه. ولی یه مسئله‌‌ای خیلی مشکوکه.

کنجکاو بهش خیره شدم.

_چی‌ مشکوک بود؟

صدر اعظم چشماشو ریز کرد.


_بین مردم شایع شده که ما‌ همه‌ی خزانه رو وقف نیروی نظامی کردیم. در صورتی که یک چهارم از خزانه صرف معیشت مردم شده وقتی که حکم برای وزی دارایی مُهر میشد من اونجا بودم و دیدم.

شک بدی به دلم افتاد. یک چهارم از خزانه پول کمی نبود. اگر این پول برای مردم اختصاص داده شده باشه وضعیت نباید این باشه.

○●○●○●○●

ملکه آکمان

کلاه‌ شنل مشکیمو سرم انداختم و مخفیانه از قصر بیرون‌ زدم‌ و با قدم‌های تندی به سمت جنگل راه افتادم.

در‌کلبه رو باز کردم که شمشیری روی گردنم قرار گرفت.

خواستم دستم رو سمت کلاه شنلم ببرم تا کلاه و بندازم که صداش بلند شد.


_یه حرکت اضافه کنی سرت و از تنت جدا میکنم.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_81


_منم ائل یار. آکمان.

به محض شنیدن صدام شمشیرش رو پایین آورد.

کلاه شنل رو برداشتم که با دیدن صورتم تعظیم کرد.

_منو ببخشین بانوی من. فکر کردم.......

_اشکال نداره. حالش چه طوره؟

سمت تخت‌ رفتم و دستمو رو گونه‌اش گذاشتم. گونه‌هاش به خاطر دردی که می‌کشید سرخ شده بود.

_خوبن ولی فعلا که هوشیار نشدن.

از جا بلند شدم و جوشونده‌ای که همراه داشتم و داخل پیاله‌ای ریختم.

_این جوشونده رو روزی دوبار بهش بده یه بار صبح یه بار شب. حواست بهش باشه.

سری به نشونه‌ی تایید تکون داد. لبخند مادرانه‌ای به روش زدم.

_ممنون که همیشه کمکم میکنی.

خجالت زده لبخند زد درست شبیه بچگیاش.

_شما به گردن من حق مادری دارین. تا پای جون وفادارتونم.

سری تکون دادم و کلاه شنل رو رو سرم انداختم.

با احتیاط از کلبه بیرون زدم.

از در مخفی وارد قصر شدم و سریع لباس‌هامو عوض کردم.

ندیمه‌ای وارد شد و نامه‌‌ای رو روی میز گذاشت.

نامه‌رو باز کردم و خوندمش.

لبخندی رو لبام نقش بست. فورا جواب نامه رو نوشتم و به قاصد سپردم تا سریعا تحویل صاحبش بده.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_82

ریحان

با شوک به لب‌های ملکه چشم دوخته بودم.
زانوهام سست شد و روی صندلی افتادم.

دیوارای قصر دور سرم میچرخید و در آخر چشمام رو هم افتاد.

♡◇♡◇♡◇♡

دستم و لای موهاش فرو بردم و به چهره‌ی معصومش زل‌زدم.

_منو ببخش که مجبوری اینهمه رنج و تحمل کنی‌ ولی به نفعته دخترم.

از کنار تختش بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم‌.

به طرف اتاقش راه افتادم.

ورودمو اعلام کردن که وارد اتاق شدم.

اتابک‌خان به نشانه‌ی احترام از جا بلند شد.

روی صندلی نشستم که ندیمه‌ای برامون چای ریخت.

_امیدوارم هرچه سریعتر آراس پیدا بشه.

سر‌ پایین انداختم

_حال شاهزاده رهام چه طوره؟

صورتش به آنی غمگین شد.

_فرقی نکرده.

_من دلم روشنه‌ ایشون هوشیاریشونو به دست میارن من مطمئنم.

با شونه‌های افتاده سری به نشونه‌ی امیدواری تکون میده.

_درباره‌ی جانشینی ریحان چیز‌هایی میدونین؟

_بله از جز به جز ماجرا خبر دارم. هر کمکی از دستم بربیاد برای ریحان انجام میدم.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_83

چشمامو آروم آروم باز کردم.

چرا اینقدر خوابیده بودم؟ وسایل‌های اتاق دور سرم می‌چرخید.

با یاد آوری حرف‌های ملکه سیخ تو جام نشستم. صداش تو سرم پیچید.

_چیز‌هایی که از آراس پیدا کردن لباس رزم و شمشیرشه.

راه نفسم بسته شده بود. دستمو رو گلوم گذاشتم و سعی کردم نفس بکشم اما کارساز نبود.

روز‌های بدون آراس مثل فیلم جلو چشمم رژه می‌رفت.

به آنی همه‌ی قدرتمو جمع کردم و فریادی کشیدم که گوش‌های خودم درد گرفت. راه نفسم باز شد و بغضم شکست با هق هقی از ته دل اسمشو صدا میزدم.

در باز شد و آنا با هول وارد اتاق شد.

_دردت به جونم آروم باش.

سرمو تو بغلش گرفت و روی موهامو نوازش می‌کرد. بریده بریده گفتم

_میگ.....ن......از.....آراس من.......فقط یه.....لباس.....مونده.......آنا......بدون آراس.......چیکار کنم؟

صدایی از پشت سرمون بلند شد.

_زندگی کن.

در حالیکه هق‌های ریزی میزدم با حیرت سمت صدا برگشتم.

ملکه با نگاه به آنا فهموند که اتاق رو ترک کنه. وقتی تنها شدیم گفت

_روز اولی که دیدمت فکر می‌کردم قوی تر از این حرفا باشی. اگه میدونستم اینقدر ضعیفی هیچ وقت برای همسری با پسرم انتخابت نمی‌کردم.

با بهت بهش خیره بودم که ادامه داد.

_تو قراره جانشین پدرت بشی. اگه قرار باشه با هر تلنگری اینجوری فرو بریزی شورشی‌ها به سرعت قدرت رو از دستت میگیرن.

با خشم از جا بلند شدم.

_هیچ خبری از آراس نیس اونوقت شما میگین من به فکر حکومت باشم؟

با فریادی که زد از جا پریدم.

_داری کورور کورور آدم و فدای یه نفر می‌کنی؟ از وضعیت مردمت خبر داری؟ میدونی خیلیاشون شبا سر گرسنه زمین میذارن؟ هزارتا دختر جوون مثل تو همسرانشونو از دست دادن تکیه گاهشونو. هم درد دوری میکشن هم درد فقر. چرا نمیخوای به خودت بیای ریحان. اوضاع خیلی خطرناکه. ممکنه تو یک ثانیه همه چیز عوض شه. پدرت رو میبینی؟ برادرتو میبینی؟ مردم کشورت رو میبینی؟ اونا همشون به تو احتیاج دارن.

خیلی بیرحمانه حرف می‌زد اما حقیقت رو میگفت با درموندگی نگاهش کردم. آراس همه‌ی زندگی من بود.

درحالیکه اشکم می‌چکید گفتم

_من نمیتونم فراموشش کنم.

سمتم اومد و با ملایمت گفت

_مگه من گفتم فراموشش کنی؟

سوالی نگاهش کردم. دستشو رو شونه‌ام گذاشت.

_باید یاد بگیری غم‌هات برای خودت باشه و شادیات رو با دیگران تقسیم کنی. بلند شو و به خودت قول بده که دوباره این کشور رنگ شادی رو ببینه.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_84
آموزش‌‌های تحت نظر چندین استاد شناخته شده و از جمله خود ملکه بود. هرروز سرم شلوغ‌تر میشد و آشوب توی قصر بیشتر. اما دلم هنوزم برای آراس بی‌تابی میکرد. حتی یه خبر از مرگش هم به دستمون نرسید.

تو خزانه داری مشغول رسیدگی به حساب‌ها بودم که چشمم به یک سند افتاد.

برداشتم و نگاهش کردم. از متنش میشد فهمید که یک زمین به اسم حکومت با ارزش بالایی به یک نفر فروخته شده.

زیر و روش کردم. مهر حکومتی داشت. ولی ما زمین به این خوبی رو برای چی باید میفروختیم؟

شک بدی به دلم افتاد. از جا بلند شدم و سمت اتاق پدر رفتم.

•○•○•○•○•○•

ملکه آکمان

نگاهی به جای زخمش انداختم و با دقت زُماد و روش مالیدم.
چشماش نم نم باز شد و زیر لب چیزهای نانمفهومی گفت‌ بعد از اینکه زخمش رو بستم از جا بلند شدم و سمت ائل یار رفتم.

_دیگه لازم نیس ازش محافظت کنی.

سوالی نگاهم کرد اما به زبون نیاورد که خودم جوابشو دادم.

_باید بری به سرزمین خورشید. محافظ شخصی شاهزاده ریحان میشی.

چشماش گرد شد.

_من؟

با خونسردی گفتم

_جای تعجب داره؟ اره تو. مثل جونت ازش محافظت میکنی هرجا رفت باهاش میری و هرکاری کرد به من میگی.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_85

مستاصل سری تکون داد. میدونستم ته دلش راضی نیس محافظ یه دختر بشه اما مجبور بود.

نمیدونستم این وضع تا کی ادامه پیدا میکنه اما باید به همین زودیا فکری میکردم.

از کلبه بیرون اومدم و به یکی‌ از محافظان وفادار خودم گفتم تا پیشش بمونه.

_ائل یار تو همراه میای. ماموریتت اینجا تموم میشه.

تعظیمی میکنه و همراه من از کلبه بیرون میزنه. هردو سوار اسب‌هامون میشیم و به تاخت سمت قصر میریم.

•●•●•●•●•●•●

ریحان

سند رو به پدر نشون دادم و با دیدنش اخماش تو هم رفت.

_اینو از کجا پیدا کردی؟

گلویی صاف کردم.

_از خزانه داری!

به مباشرش دستور داد تا سریعا کسی که این زمین رو خریده رو به قصر بیارن.

_چیشد پدر؟

_چنین داد و ستد‌هایی باید مُهر من پاش بخوره نه مُهر حکومتی و اینکه این که بهای زمین به خزانه داری برگردونده نشده.

چرا به فکر خودم نرسید. اگه این زمین فروش رفته پس باید در ازاش سکه دریافت می‌کردیم اما هیچ سندی مبنی بر اینکه سکه‌ای وارد خزانه شده باشه وجود نداره.

از اتاق پدر بیرون رفتم و بقیه‌ی ماجرا رو به پدر واگذار کردم.

راه اتاق رهام رو در پیش گرفتم. وارد اتاق شدم. از طبیب و ندیمه‌ها خواستم تا تنهامون بذارن و حتی جلو در هم نباشن. دلم یه درد دل طولانی میخواست.

وقتی از رفتن همشون مطمئن شدم کنار تختش زانو زدم.

صورتش رنگ نداشت و همچنان بیهوش بود اما گفته بودن امید به بهبودی داره.

دست رو تو دستم گرفتم و روی پیشونیم گذاشتم.

_تا حالا شده از زندگی خسته شی؟ نایی برای ادامه نداشته باشی؟ همه‌ی امیدت دود شه بره هوا و فقط به خاطر یه مسولیت تظاهر به قوی بودن کنی؟

بغض نمیذاشت ادامه بدم. اشک‌هام جاری شد.

_رهام خیلی خسته‌ام. به اندازه‌ی عمرم خسته‌ام. آراس از پیشم رفته. بابا شونه‌هاش خم شده برادرم مثل یه تیکه گوشت رو تخت افتاده و من یه تنه دارم بار اینهمه غم رو به دوش می‌کشم.


اشک‌هام صورتمو خیس کرده بود.

ضجه میزدم.

_کاش به اون جنگ لعنتی نمی‌رفتنین.

هق هق امونمو بریده بود.

سرمو رو تخت گذاشتم و با هق هق‌های ریز چشمام گرم شد و به خواب رفتم‌.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_86


با قرار گرفتن دستی روی شونه‌ام تکون خفیفی خوردم و هوشیار شدم. سر بلند کردم که صدای ترق و توروق گردنم بلند شد.
گیج و ویج نگاهی به اتاق انداختم. ملکه بالاسرم ایستاده بود. هول شده از جا بلند شدم چون پاهام خواب رفته بود سکندری خوردم که از بازوم گرفت.

_دختر چرا اینجا خوابیدی؟

دستی به چشمام کشیدم.

_ببخشید اومدید متوجه نشدم. اومده بودم به رهام سری بزنم.

نگاهش به قرمزی چشمام افتاد‌‌ اما سوال‌ پیچم نکرد چون خیلی واضح بود.

_بیا بریم بیرون کار مهمی باهات دارم.

همراهش از اتاق بیرون اومدیم که فهمیدم داریم به سمت محوطه‌ی قصر میریم.

حس فوضولیم گل کرده بود. وارد محوطه شدیم که ملکه شخصی رو صدا زد.

_ائل یار.

مردی‌‌ که شنل مشکی رو دوشش بود برگشت سمتمون.

نگاهی بهش انداختم. هیکل ورزیده‌اش نشون می‌داد که مرد جنگیه. موهای مشکلی لخت که تا زیر گوشش بلند بود و چشم و ابروی مشکی و صورتی گندم گون.

سوالی به ملکه نگاه‌کردم که به من اشاره کرد.

_ایشون شاهزاده ریحان هستن‌.

مرد جوان با اکراه تعظیم کوتاهی کرد.

ملکه در ادامه گفت

_شاهزاده! ائل یار از این به بعد محافظ شخصی شما خواهد بود.

چشمام گرد شد. محافظ شخصی میخواستم چیکار؟

چشم گردوندم سمت مرد. خیلی جالب نگاهم‌نمی‌کرد. انگار که با زور آورده بودنش اینجا‌.

_قراره اتفاقی بیفته که محافظ شخصی برام در نظر گرفتین؟


+حادثه که خبر نمیکنه. بهتره یک مبارز حرفه‌ای ازت محافظت کنه‌. تو‌تنها جانشین پادشاه هستی‌.

نفسم و آه مانند بیرون دادم.

_بله بانوی من حق با شماس.

•○•○•○•○•○

فردای اون روز ملکه قصد عزیمت به قصر خودشون رو داشتن. من و پدر برای بدرقه جلوی دروازه‌ی قصر ایستاده بودیم.
ملکه سمت کالسکه‌ای که درش باز شده بود رفت اما نیمه‌ی راه برگشت و سمتم اومد. لبخند آرامش بخشی زد.

از اینکه داشتم تنها‌تر میشدم بغض کرده بودم. منو درآغوش کشید و زیر گوشم گفت

_نبینم گریه کنیا.

بعد هم ازم جدا شد و حرف همیشگیشو زد.

_غم‌هات باید مال خودت باشه.

سری به عنوان تایید تکون دادم و چشمامو به عنوان اطمینان باز و بسته کردم‌.

ملکه سوار کالسکه شد و از قصر خارج شد.

برگشتم سمت اتاق بازرگانی برم که با ائل یار چشم تو چشم شدم.

بدبختی‌های خودم کم بود باید این برج زهرمارم تحمل میکردم‌.

نگاهش مثل اسبی بود به نعل بندنش نگاه می‌کرد.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_87

راه اتاق بازرگانی رو در پیش گرفتم.

با دیدن انبوه نامه‌ها آه از نهادم بلند شد. رهام تو اینهمه کار میکردی و من خبر نداشتم؟ چی کشیدی پسر!

پشت میز‌ نشستم و دونه دونه نامه‌ها رو باز کردم و با رسید‌های انبار‌هامون تطبیق دادم.

با صدای مسول اتاق سرمو بلند کردم که گردنم درد گرفت.

_بانوی من آفتاب غروب کرده.

دستی به گردنم کشیدم و از جا بلند شدم. الان فقط دلم خواب می‌خواست‌. پس سلانه سلانه از اتاق بیرون اومدم و راه اتاقم رو در پیش گرفتم.

خودمو روی تخت انداختم و با خستگی چشمامو بستم.

در باز شد و ندیمه‌ها سینی شام رو داخل آوردن. چشمامو باز کردم. به یکباره نگاهم میخ ندیمه‌ای شد.

_تو!

هردو سمتم برگشتند که از رد نگاهم فهمیدن کیو میگن. دختره با سر پایین گفت

_امری داشتین بانوی من؟

خسته از روی تخت بلند شدم.

_تو همونی نیستی که قبل از ازدواجم قرار بود ندیمه‌ی شخصی من باشی؟

چشماش گرد شد.
مطمئننا از این بابت بود که چه جور قیافه‌اش یادم مونده.

با صدای ضعیفی گفت

_بله بانوی من!