Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_61
سرشو پایین انداخت و با صدای ظریفی شروع کرد به اینه بیشتر منو آتیش بزنه.
_شما ولیعهد هستین و من هم همسر شما. در آینده شما قراره پادشاه بشین و یک پادشاه باید متعلق به همه باشه. من فقط همسر اول شما خواهم بود. فقط.......فقط این چند روز کمی اشتباه فکر میکردم.......
سرمو بالا آوردم.
_چه فکری میکردی؟
_فکر میکردم که میتونم شما رو تمام و کمال برای خودم داشته باشم.
این حرفو تند تند گفت و نفسش رو بیرون داد.
دستم از روی مچش شل شد.
هرچی رشته بودم پنبه شد. چی باید بهش میگفتم؟ هر حرفی میزدم باور نمیکرد.
با حرف نمیشد بهش بفهمونم.
از جا بلندشدم و با قدمهای بلند از اتاق بیرون رفتم.
•○•○•○•○•○•○
دستمو روی گونهاش گذاشتم و با گریه گفتم.
_چقد آقا شدی!
دستمو تو دستش گرفت و کف دستمو بوسید.
_تو همبرای خودت خانومی شدی.
تو بغلش خزیدم.
_خیلی دلمبرات تنگ شده بود.
روی سرمو بوسید.
_منمدلم برات یه ذره شده بود.
سرشو پایین انداخت و با صدای ظریفی شروع کرد به اینه بیشتر منو آتیش بزنه.
_شما ولیعهد هستین و من هم همسر شما. در آینده شما قراره پادشاه بشین و یک پادشاه باید متعلق به همه باشه. من فقط همسر اول شما خواهم بود. فقط.......فقط این چند روز کمی اشتباه فکر میکردم.......
سرمو بالا آوردم.
_چه فکری میکردی؟
_فکر میکردم که میتونم شما رو تمام و کمال برای خودم داشته باشم.
این حرفو تند تند گفت و نفسش رو بیرون داد.
دستم از روی مچش شل شد.
هرچی رشته بودم پنبه شد. چی باید بهش میگفتم؟ هر حرفی میزدم باور نمیکرد.
با حرف نمیشد بهش بفهمونم.
از جا بلندشدم و با قدمهای بلند از اتاق بیرون رفتم.
•○•○•○•○•○•○
دستمو روی گونهاش گذاشتم و با گریه گفتم.
_چقد آقا شدی!
دستمو تو دستش گرفت و کف دستمو بوسید.
_تو همبرای خودت خانومی شدی.
تو بغلش خزیدم.
_خیلی دلمبرات تنگ شده بود.
روی سرمو بوسید.
_منمدلم برات یه ذره شده بود.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
_پارت_62
ازش جدا شدم و دستش رو کشیدم.
_بیا بریم خیلی حرفا دارم که برات بزنم.
همراه هم وارد قصر شدیم داشتیم سمت اتاقم میرفتیم که دستمو کشید.
_کجا میریم؟
وسط راه ایستادم.
_اتاقم دیگه.
_زشته من بیام اتاقت.
کنجکاو نگاش کردم.
_چرا زشت باشه؟
_به دیدن ملکه و پادشاه نرفتم.
چشمامو تو کاسه گردوندم.
_باشه بریم.
همراه هم وارد تالار اصلی شدیم.
بعد از چند دقیقه ارسلان خان و ملکه آکمان وارد شدند.
به خاطر ورودشون تعظیم کوتاهی کرد و صاف ایستاد.
نیم نگاهی بهش کردم و تو دلم قربون صدقهاش رفتم.
صدای بم مردونهاش بلند شد.
_سلام. عذر منو بپذیرین که بی خبر اومدم.
ارسلان خان با لبخند سمتش رفت.
_سلام بر شیر میدان. خدارو شاکرم این وصلت بین ما باعث شد با چنین دلاوری دیدار داشته باشیم.
با خجالت سر پایین انداخت.
ملکه نزدیکمون شد.
_واقعا دیدن جوانی در این شکوه و شوکت آدمو به وجد میاره. دلاوری و شجاعت تو رگهاتون جریان داره.
با صدای خجالت زدهای گفت
_باعث افتخاره که ارسلان خان و بانو که در شجاعت زبانزد هستند از من تعریف میکنند.امیدوارم لایق اینهمه لطف شما باشم.
دندونامو به نمایش گذاشتم.
_داداش منه دیگه!
با این حرفم چشمای رهام درشت شد. حتما فکر نمیکرد من اینقدر راحت جلوی پادشاه و ملکه حرف بزنم.
ملکه دستی به کفتم کشید و با خنده گفت
_البته که همینطوره. تو از رهامم بهتری.
ارسلان خان شروع کرد به خندیدن.
_خب ریحان جان. بهتره برادرت رو برای صرف چای دو نفره دعوت کنی......راستی آراس از کوهستان برنگشت؟
ازش جدا شدم و دستش رو کشیدم.
_بیا بریم خیلی حرفا دارم که برات بزنم.
همراه هم وارد قصر شدیم داشتیم سمت اتاقم میرفتیم که دستمو کشید.
_کجا میریم؟
وسط راه ایستادم.
_اتاقم دیگه.
_زشته من بیام اتاقت.
کنجکاو نگاش کردم.
_چرا زشت باشه؟
_به دیدن ملکه و پادشاه نرفتم.
چشمامو تو کاسه گردوندم.
_باشه بریم.
همراه هم وارد تالار اصلی شدیم.
بعد از چند دقیقه ارسلان خان و ملکه آکمان وارد شدند.
به خاطر ورودشون تعظیم کوتاهی کرد و صاف ایستاد.
نیم نگاهی بهش کردم و تو دلم قربون صدقهاش رفتم.
صدای بم مردونهاش بلند شد.
_سلام. عذر منو بپذیرین که بی خبر اومدم.
ارسلان خان با لبخند سمتش رفت.
_سلام بر شیر میدان. خدارو شاکرم این وصلت بین ما باعث شد با چنین دلاوری دیدار داشته باشیم.
با خجالت سر پایین انداخت.
ملکه نزدیکمون شد.
_واقعا دیدن جوانی در این شکوه و شوکت آدمو به وجد میاره. دلاوری و شجاعت تو رگهاتون جریان داره.
با صدای خجالت زدهای گفت
_باعث افتخاره که ارسلان خان و بانو که در شجاعت زبانزد هستند از من تعریف میکنند.امیدوارم لایق اینهمه لطف شما باشم.
دندونامو به نمایش گذاشتم.
_داداش منه دیگه!
با این حرفم چشمای رهام درشت شد. حتما فکر نمیکرد من اینقدر راحت جلوی پادشاه و ملکه حرف بزنم.
ملکه دستی به کفتم کشید و با خنده گفت
_البته که همینطوره. تو از رهامم بهتری.
ارسلان خان شروع کرد به خندیدن.
_خب ریحان جان. بهتره برادرت رو برای صرف چای دو نفره دعوت کنی......راستی آراس از کوهستان برنگشت؟
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_63
سری به معنای نفی تکون دادم و با ناراحتی به ملکه نگاه کردم.
_میاد عزیزم نگران نباش.
_آخه تاحالا سابقه نداشته به همچین جاهایی بره.
ملکه لبخند آرامش بخشی زد اما ابروهای رهام تو هم شد. نگاه کنجکاوی بهش انداختم.
با صدای ملکه که ارسلان خان و مورد خطاب قرار میداد به خودم اومدم.
_عزیزم بریم؟ کارهای مهمی داریم.
انگارتمام این قصر داشت یه چیزی رو از من پهنون میکرد.
مشکوک نگاهشون کردم که از دیدم خارج شدن.
برگشتم سمت رهام.
_چرا تو فکری؟
با صدام از فکربیرون اومد و لبخند دستپاچهای زد.
_تو فکر نیستم. بریم؟
باید سردرمیاوردم چه خبره. اومدن یهویی رهام از سفر! رفتن آراس به کوهستان! این هول ولایی که تو قصر زاه افتاده و هزارتا سوال دیگه.
•○•○•○•○•○•○
نصف شب بود که با صدای خش خشی از خواب بیدار شدم.
سر گردوندم. آراس داشت لباسشو درمیاورد.
با صدای گرفتهای گفتم.
_کی اومدی؟
از جا پرید.
_عه بیدار شدی؟
با نیم تنهی لخت اومد رو تخت و کنارم دراز کشید.
_بخواب عزیزم.
پرسشگرانه نگاهش کردم.
_نگفتی کی اومدی؟
درحالیکه سرش رو روی بالش تنظیم میکرد گفت
_همین چند دقیقه پیش. بخواب عزیزم.
بعد از اون روز که حرفامو بهش زده بودم دیگه زیاد سمتم نمیومد. داشت رو حرفام صِحِّه میذاشت. دیگه شبا بغلم نمیکرد. دست به موهام نمیکشید. خیلی وقت بود طعم لباشو فراموش کرده بودم. طعم آغوش گرمشو. نوازشهای آرامش بخشو. انگار بهترین روزای زندگیم کنار آراس فقط تو اون دو هفته خلاصه شده بود.
بغض کرده بهش پشت کردم. نمیخواستم اشکمو ببینه. نمیخواستم بفهمه بهش محتاجم.
سری به معنای نفی تکون دادم و با ناراحتی به ملکه نگاه کردم.
_میاد عزیزم نگران نباش.
_آخه تاحالا سابقه نداشته به همچین جاهایی بره.
ملکه لبخند آرامش بخشی زد اما ابروهای رهام تو هم شد. نگاه کنجکاوی بهش انداختم.
با صدای ملکه که ارسلان خان و مورد خطاب قرار میداد به خودم اومدم.
_عزیزم بریم؟ کارهای مهمی داریم.
انگارتمام این قصر داشت یه چیزی رو از من پهنون میکرد.
مشکوک نگاهشون کردم که از دیدم خارج شدن.
برگشتم سمت رهام.
_چرا تو فکری؟
با صدام از فکربیرون اومد و لبخند دستپاچهای زد.
_تو فکر نیستم. بریم؟
باید سردرمیاوردم چه خبره. اومدن یهویی رهام از سفر! رفتن آراس به کوهستان! این هول ولایی که تو قصر زاه افتاده و هزارتا سوال دیگه.
•○•○•○•○•○•○
نصف شب بود که با صدای خش خشی از خواب بیدار شدم.
سر گردوندم. آراس داشت لباسشو درمیاورد.
با صدای گرفتهای گفتم.
_کی اومدی؟
از جا پرید.
_عه بیدار شدی؟
با نیم تنهی لخت اومد رو تخت و کنارم دراز کشید.
_بخواب عزیزم.
پرسشگرانه نگاهش کردم.
_نگفتی کی اومدی؟
درحالیکه سرش رو روی بالش تنظیم میکرد گفت
_همین چند دقیقه پیش. بخواب عزیزم.
بعد از اون روز که حرفامو بهش زده بودم دیگه زیاد سمتم نمیومد. داشت رو حرفام صِحِّه میذاشت. دیگه شبا بغلم نمیکرد. دست به موهام نمیکشید. خیلی وقت بود طعم لباشو فراموش کرده بودم. طعم آغوش گرمشو. نوازشهای آرامش بخشو. انگار بهترین روزای زندگیم کنار آراس فقط تو اون دو هفته خلاصه شده بود.
بغض کرده بهش پشت کردم. نمیخواستم اشکمو ببینه. نمیخواستم بفهمه بهش محتاجم.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_64
صداش از پشت سرم بلند شد.
_ریحان!
سعی کردم صدام نلرزه.
_بله سرورم.
فهمیدمکه کلافه شد اینو از نفس عمیقی بیرون داد فهمیدم.
نزدیکم شد.
نفسهاش بهگردنم خورد که مورمورم شد. چقد دلتنگش بودم. دلتنگ همین نفسا
_بغلت کنم؟
قلبم شروع کرد به دیوونه بازی. حرفی نزدم که بیشتر بهم نزدیک شد. یه دستشو آروم دورم پیچید و دست دیگهاش رو از زیر بدنم رد کرد. کمی خودمو بالا کشیدم تا دستش رد شه.
وقتی کاملا بدنم چفت بدنش شد نفسش رو رها کرد.
_آخ خدا چه آرامشی!
این حرفش باعث شد با شوق تو بغلش بچرخم و سمش برگردم.
سرمو رو سینهاش گذاشتم و دستمو دورش پیچیدم که منو بیشتر به خودش فشرد.
حالا قلبم کمی آروم شده بود. چشمامو بستم.
با نوازش بازوم هشیار شدم.
چشمامو باز کردم که چشم تو چشم آراس شدم.
_سحر به خیر بانو!
لبخندی زدم و بدنمو کش دادم. سعی کردم از پنجرهی بزرگ اتاق نگاهی به بیرون بندازم.
_آفتاب هنوز سر نزده که. چه زود بیدار شدی.
درحالیکه روم خیمه میزد گفت.
_برای اینکه تا طلوع افتاب یه لقمهی چپت کنم.
بعد هم ناغافل سرشو تو گردنم فرو کرد و گاز ریزی از گردنم گرفت.
آخی گفتم که جای گازشو بوسید و سرشو بلند کرد.
_تقریبا چند ماهی میشه که بدنت و گل گلی نکردم.
با عشوه رو گرفتم.
_تقصیر خودت بود انگار من دست و پاتو زنجیر کرده بودم.
زل زده بود بهم و من از ترس اینکه دوباره جادوی چشماش بگیرتم چشم ازش میدزدیدم.
دستشو رو چونهام گذاشت و سرمو طرف خودش برگردوند.
_تو با حرفات دست و پامو غُل و زنجیر کردهبودی.
چشمام که به چشماش میافتاد بی اختیار قدرت تکلممو از دست میدادم. انگار کل مغزم فقط برای چشمام فرمان صادر میکرد و میگفت "تو چشمای لعنتیش غرق شو"
_اگه یه نگاه به دور و برت میکردی اون حرفارو نمیزدی.
سوالی نگاش کردم.
_منظورت چیه؟
دستش بالا آومد و تو موهام نشست.
_پدرم چند بار ازدواج کرده؟
حرکت دستش تو موهام تمرکزمو میگرفت.
_یه......یه بار.....
همینجوری به نوازشش ادامه میداد.
_پدر خودت چی؟
_اونم یه بار.
دستش از موهام سر خورد و اومد روی گردنم.
_به نظرت چرا؟
خیلی رو گردنم حساس بودم. کمی سرمو سمت شونهام خم کردم.
_چی چرا؟
دستش از سرشونهام پایین اومد و رو بازوم نشست و با یه انگشت مشغول نوازشم شد.
_چرا یه پادشاه حاضر میشه فقط یه بار ازدواج کنه؟
حرکت رفت و برگشتی انگشتش رو بازوم به کل حواسمو پرت کرده بود.
_خب......خب.....شاید همسرانشونو دوست داشتن.
دستش پایین تر رفت و رو شکمم فرود اومد. عضلههای شکممو منقبض کردم. فهمید خیلی حساسم و لبخند پیروزی زد.
_اگه منم مثل اونا باشم چی؟
صداش از پشت سرم بلند شد.
_ریحان!
سعی کردم صدام نلرزه.
_بله سرورم.
فهمیدمکه کلافه شد اینو از نفس عمیقی بیرون داد فهمیدم.
نزدیکم شد.
نفسهاش بهگردنم خورد که مورمورم شد. چقد دلتنگش بودم. دلتنگ همین نفسا
_بغلت کنم؟
قلبم شروع کرد به دیوونه بازی. حرفی نزدم که بیشتر بهم نزدیک شد. یه دستشو آروم دورم پیچید و دست دیگهاش رو از زیر بدنم رد کرد. کمی خودمو بالا کشیدم تا دستش رد شه.
وقتی کاملا بدنم چفت بدنش شد نفسش رو رها کرد.
_آخ خدا چه آرامشی!
این حرفش باعث شد با شوق تو بغلش بچرخم و سمش برگردم.
سرمو رو سینهاش گذاشتم و دستمو دورش پیچیدم که منو بیشتر به خودش فشرد.
حالا قلبم کمی آروم شده بود. چشمامو بستم.
با نوازش بازوم هشیار شدم.
چشمامو باز کردم که چشم تو چشم آراس شدم.
_سحر به خیر بانو!
لبخندی زدم و بدنمو کش دادم. سعی کردم از پنجرهی بزرگ اتاق نگاهی به بیرون بندازم.
_آفتاب هنوز سر نزده که. چه زود بیدار شدی.
درحالیکه روم خیمه میزد گفت.
_برای اینکه تا طلوع افتاب یه لقمهی چپت کنم.
بعد هم ناغافل سرشو تو گردنم فرو کرد و گاز ریزی از گردنم گرفت.
آخی گفتم که جای گازشو بوسید و سرشو بلند کرد.
_تقریبا چند ماهی میشه که بدنت و گل گلی نکردم.
با عشوه رو گرفتم.
_تقصیر خودت بود انگار من دست و پاتو زنجیر کرده بودم.
زل زده بود بهم و من از ترس اینکه دوباره جادوی چشماش بگیرتم چشم ازش میدزدیدم.
دستشو رو چونهام گذاشت و سرمو طرف خودش برگردوند.
_تو با حرفات دست و پامو غُل و زنجیر کردهبودی.
چشمام که به چشماش میافتاد بی اختیار قدرت تکلممو از دست میدادم. انگار کل مغزم فقط برای چشمام فرمان صادر میکرد و میگفت "تو چشمای لعنتیش غرق شو"
_اگه یه نگاه به دور و برت میکردی اون حرفارو نمیزدی.
سوالی نگاش کردم.
_منظورت چیه؟
دستش بالا آومد و تو موهام نشست.
_پدرم چند بار ازدواج کرده؟
حرکت دستش تو موهام تمرکزمو میگرفت.
_یه......یه بار.....
همینجوری به نوازشش ادامه میداد.
_پدر خودت چی؟
_اونم یه بار.
دستش از موهام سر خورد و اومد روی گردنم.
_به نظرت چرا؟
خیلی رو گردنم حساس بودم. کمی سرمو سمت شونهام خم کردم.
_چی چرا؟
دستش از سرشونهام پایین اومد و رو بازوم نشست و با یه انگشت مشغول نوازشم شد.
_چرا یه پادشاه حاضر میشه فقط یه بار ازدواج کنه؟
حرکت رفت و برگشتی انگشتش رو بازوم به کل حواسمو پرت کرده بود.
_خب......خب.....شاید همسرانشونو دوست داشتن.
دستش پایین تر رفت و رو شکمم فرود اومد. عضلههای شکممو منقبض کردم. فهمید خیلی حساسم و لبخند پیروزی زد.
_اگه منم مثل اونا باشم چی؟
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_65
چشمام گرد شد.
_نمیفهمم.
خندهاش بلند شد و سرش و تو گردنم فرو کرد و زبونشو رو گردنم کشید و بعد کنار گوشم زمزمه کرد.
_دوستت دارم.
با شنیدن این حرفش چشمام گرد شد.
سرشو بلند کرد ونگام کرد.
با دیدن چشماش بغضم گرفت.
_آراس!
دستش رو کنار شقیقهام گذاشت.
_جونم.
دستمو دور گردنش حلقه کردم و سرمو کنار گوشش بردم.
_دوستت دارم.
سرشو بلند کردم و نگام کرد. تو چشماش غرق شده بودم که بی هوا لبامو به کام گرفت.
همراهیش کردم که با شوق بیشتری به کارش ادامه داد.
وقتی نفس کم آوردیم بی میل ازم جدا شد. در حالیکه نفس نفس میزد بریده بریده گفت.
_عصر بیا باغ راهشو که بلدی؟
وسط این لحظهی احساسی این چه حرفی بود اخه.
_برای چی؟
بغلم کرد و رو تخت قلت زد. حالا من روش دراز کشیده بودم.
_تو بیا کاریت نباشه. فقط......
سرمو بلندتر کردم و نگاش کردم.
_فقط چی؟
_موهاتو برام گیس بباف.
چشمامو رو هم فشار دادم.
_چشم.
رو چشمام بوسهای زد.
با شیطنت نگاش کردم و دستمو نوازش وار از گلوش تا سینهاش کشیدم.
همینجوری بهم زل زده بود.
نوک سینهاشو دورانی نوازش کردم که چشماش خمار شد. لبخندم عریض تر شد.
نوکشو بین انگشت شصت و اشارهام گرفتم و فشار کمی بهش دادم که چشماشو بست و نفسشو رها کرد.
بازوهامو محکم گرفت.
_نکن دختر برا خودت بد میشه.
نخودی خندیدم و سرمو نزدیک بردم و کوتاه لباشو بوسیدم.
_افتاب طلوع کرد.
چشمام گرد شد.
_نمیفهمم.
خندهاش بلند شد و سرش و تو گردنم فرو کرد و زبونشو رو گردنم کشید و بعد کنار گوشم زمزمه کرد.
_دوستت دارم.
با شنیدن این حرفش چشمام گرد شد.
سرشو بلند کرد ونگام کرد.
با دیدن چشماش بغضم گرفت.
_آراس!
دستش رو کنار شقیقهام گذاشت.
_جونم.
دستمو دور گردنش حلقه کردم و سرمو کنار گوشش بردم.
_دوستت دارم.
سرشو بلند کردم و نگام کرد. تو چشماش غرق شده بودم که بی هوا لبامو به کام گرفت.
همراهیش کردم که با شوق بیشتری به کارش ادامه داد.
وقتی نفس کم آوردیم بی میل ازم جدا شد. در حالیکه نفس نفس میزد بریده بریده گفت.
_عصر بیا باغ راهشو که بلدی؟
وسط این لحظهی احساسی این چه حرفی بود اخه.
_برای چی؟
بغلم کرد و رو تخت قلت زد. حالا من روش دراز کشیده بودم.
_تو بیا کاریت نباشه. فقط......
سرمو بلندتر کردم و نگاش کردم.
_فقط چی؟
_موهاتو برام گیس بباف.
چشمامو رو هم فشار دادم.
_چشم.
رو چشمام بوسهای زد.
با شیطنت نگاش کردم و دستمو نوازش وار از گلوش تا سینهاش کشیدم.
همینجوری بهم زل زده بود.
نوک سینهاشو دورانی نوازش کردم که چشماش خمار شد. لبخندم عریض تر شد.
نوکشو بین انگشت شصت و اشارهام گرفتم و فشار کمی بهش دادم که چشماشو بست و نفسشو رها کرد.
بازوهامو محکم گرفت.
_نکن دختر برا خودت بد میشه.
نخودی خندیدم و سرمو نزدیک بردم و کوتاه لباشو بوسیدم.
_افتاب طلوع کرد.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_66
سرشو سمت پنجره برد.
_آره خورشید دراومد......پاشو بریم که خیلی کار داریم.
نذاشتم از جا بلند شه.
_نه نرو!
با شیطنت نگام کرد.
_خوش گذشته ها؟
خندهای کردم و روی تخت خوابیدم.
_چه جورم.
از پشت در آغوشم کشید.
_کمتر دلبری کن.
لبخندم پررنگ تر شد. باز اون حس اول ازدواجمون بهم دست داد با این تفاوت که الان فهمیدم واقعا آراس و دوست دارم.
•○•○•○•○•
نگاهمو دور تا دور کلبه چرخوندم همه چیز مهیا بود. آفتاب داشت غروب میکرد اما خبری از ریحان نبود.
_آراس! کجایی؟
از کلبه بیرون اومدم. چه حلال زاده!
_اینجام. اسبتو ببر تو اصطبل تا بیام.
دوباره وارد کلبه شدم و همه چیز رو از نظر گذروندم.
خب انگار چیزی کم نیس.
از کلبه بیرون اومدم و سمت اصطبل رفتم که با ریحان سینه به سینه شدم.
_احوال خانوم؟
لبخند نمکینی زد.
_پیش آراس باشه خوبه.
محکم بغلش کردم و با دندونایی که رو هم فشار میدادم گفتم.
_تو چرا اینقدر دلبری آخه.
با هم سمت کلبه رفتیم. وقتی وارد شد با ناباوری به اطرافش نگاه کرد.
_چه قدر اینجا قشنگه!
دستامو به سینه زدم و مشغول تماشاش شدم.
_وای آراس خیلی رویایی شده.
سمتم برگشت و دستاشو دور گردنم حلقه کرد و دستای منم دور کمرش پیچید.
به لبام زل زده بود. اما پا پیش نمیذاشت.
فاصله رو تموم کردم و از گرمای لباش گر گرفتم. دستش تو موهام پنجه شده بود.
بغلش کردم و آروم آروم سمت تشک تک نفرهای که روی زمین پهن کرده بودم بردمش.
به بوسههامون ادامه میدادیم و بی تاب تر میشدیم.
دست از لباش کشیدم و دستم سمت گرهی پیراهنش رفت. قرار بود برای اولین بار برهنه ببینمش. با یه دست گره و باز کردم و خواستم لبههای پیرهنشو از هم فاصله بدم که دستش رو دستم نشست.
_آراس!
فهمیدم و لبخند اطمینان بخشی زدم.
_قالیچه زیر همین تشک پهن شده.
لبخندی زد و چشماشو بست و دستش شل شد.
این یعنی اجازه!
لبههای پیراهن و از هم فاصله دادم. چشمم که به بدن سفیدش خورد مات شدم. بدنش مثل بلور میدرخشید.
دستم و نوازش وار روی قفسهی سینهاش کشیدم که صدای پر لذتش بلند شد.
امشب شب ما بود.
شب من و ریحان
شب یکی شدنمون.
با لذت سرمو نزدیک بردم و گذاشتم تا ریحان حسهای نابی رو برای اولین بار تجربه کنه.
سرشو سمت پنجره برد.
_آره خورشید دراومد......پاشو بریم که خیلی کار داریم.
نذاشتم از جا بلند شه.
_نه نرو!
با شیطنت نگام کرد.
_خوش گذشته ها؟
خندهای کردم و روی تخت خوابیدم.
_چه جورم.
از پشت در آغوشم کشید.
_کمتر دلبری کن.
لبخندم پررنگ تر شد. باز اون حس اول ازدواجمون بهم دست داد با این تفاوت که الان فهمیدم واقعا آراس و دوست دارم.
•○•○•○•○•
نگاهمو دور تا دور کلبه چرخوندم همه چیز مهیا بود. آفتاب داشت غروب میکرد اما خبری از ریحان نبود.
_آراس! کجایی؟
از کلبه بیرون اومدم. چه حلال زاده!
_اینجام. اسبتو ببر تو اصطبل تا بیام.
دوباره وارد کلبه شدم و همه چیز رو از نظر گذروندم.
خب انگار چیزی کم نیس.
از کلبه بیرون اومدم و سمت اصطبل رفتم که با ریحان سینه به سینه شدم.
_احوال خانوم؟
لبخند نمکینی زد.
_پیش آراس باشه خوبه.
محکم بغلش کردم و با دندونایی که رو هم فشار میدادم گفتم.
_تو چرا اینقدر دلبری آخه.
با هم سمت کلبه رفتیم. وقتی وارد شد با ناباوری به اطرافش نگاه کرد.
_چه قدر اینجا قشنگه!
دستامو به سینه زدم و مشغول تماشاش شدم.
_وای آراس خیلی رویایی شده.
سمتم برگشت و دستاشو دور گردنم حلقه کرد و دستای منم دور کمرش پیچید.
به لبام زل زده بود. اما پا پیش نمیذاشت.
فاصله رو تموم کردم و از گرمای لباش گر گرفتم. دستش تو موهام پنجه شده بود.
بغلش کردم و آروم آروم سمت تشک تک نفرهای که روی زمین پهن کرده بودم بردمش.
به بوسههامون ادامه میدادیم و بی تاب تر میشدیم.
دست از لباش کشیدم و دستم سمت گرهی پیراهنش رفت. قرار بود برای اولین بار برهنه ببینمش. با یه دست گره و باز کردم و خواستم لبههای پیرهنشو از هم فاصله بدم که دستش رو دستم نشست.
_آراس!
فهمیدم و لبخند اطمینان بخشی زدم.
_قالیچه زیر همین تشک پهن شده.
لبخندی زد و چشماشو بست و دستش شل شد.
این یعنی اجازه!
لبههای پیراهن و از هم فاصله دادم. چشمم که به بدن سفیدش خورد مات شدم. بدنش مثل بلور میدرخشید.
دستم و نوازش وار روی قفسهی سینهاش کشیدم که صدای پر لذتش بلند شد.
امشب شب ما بود.
شب من و ریحان
شب یکی شدنمون.
با لذت سرمو نزدیک بردم و گذاشتم تا ریحان حسهای نابی رو برای اولین بار تجربه کنه.
زبونمو هوس انگیز روی لبهاش میچرخوندم. این بوسههای خیس اولین بار بود که اتفاقا میافتاد. سرمو تو گردنش بردم و نفسمو با شدت بیرون دادم که ریحان نفس صدا داری کشید. لبخند خبیثی زدم.
بلندش کردم و پیراهن و کامل از تنش درآوردم حالا ریحان بدون هیچ پوششی تو دیدم بود.
لب گزید و سعی کرد خودشو بپوشونه.....بهش چسبیدم و دستش رو از روی ممنوعههاش برداشتم.
_من قراره یه عمر محرم ترینت باشم. پس ازم خجالت نکش.
دستش سمت پیراهنم رفت. میدیدم که چه طور دستاش از هیجان میلرزید.
دونه دونه دکمههامو باز کرد وقتی همهی دکمههامو باز کرد لباس رو از تنم دراورد. نگاهش که به هیکلم افتاد آب دهنش رو قورت داد.
نزدیکش شدم و روی تشک خوابوندمش.
برای اینکه آمادهاش کنم تنگ در آغوش کشیدمش.
دستای گرمش که دورم حلقه شد انگار دنیارو بهم دادن.
بهتر بود یکم بهش زمان بدم تا بیشتر به بی پرده بودن رابطهامون عادت کنه
بلندش کردم و پیراهن و کامل از تنش درآوردم حالا ریحان بدون هیچ پوششی تو دیدم بود.
لب گزید و سعی کرد خودشو بپوشونه.....بهش چسبیدم و دستش رو از روی ممنوعههاش برداشتم.
_من قراره یه عمر محرم ترینت باشم. پس ازم خجالت نکش.
دستش سمت پیراهنم رفت. میدیدم که چه طور دستاش از هیجان میلرزید.
دونه دونه دکمههامو باز کرد وقتی همهی دکمههامو باز کرد لباس رو از تنم دراورد. نگاهش که به هیکلم افتاد آب دهنش رو قورت داد.
نزدیکش شدم و روی تشک خوابوندمش.
برای اینکه آمادهاش کنم تنگ در آغوش کشیدمش.
دستای گرمش که دورم حلقه شد انگار دنیارو بهم دادن.
بهتر بود یکم بهش زمان بدم تا بیشتر به بی پرده بودن رابطهامون عادت کنه
ازش جدا شدم. طبق خواستهام موهاشو بافته بود. دستم سمت گیرهی سرش رفت و پایین بافت موهاشو باز کردم.
با حوصله بافت موهاشو باز کردم و بالای سرش روی متکا جمعشون کردم.
دستم از روی سرش روی گونههاش سر دادم. بعد آروم آروم سمت لباش بردم. چشماشو بسته بود و نفس هاش دوباره سنگین شده بود.
از نوازش لبهاش دست برداشتم و دستم رو گردنش سر دادم. با سرانگشتام از گردنش روی سینههاش رفتم که صدای آهش بلند شد.
تا حالاش که موفق بودم!
با نوک انگشت دورانی سینههاشو نوازش کردم و پایین تر رفتم. که موجی به بدنش داد.
دوباره و هزار باره کارمو تکرار کردم. حالا وقتش بود.
نوک سینهاش رو گرفتم و به آرومی فشار دادم که آه پر لذتی کشید.
ریحان ناخواسته داشت منم تحریک میکرد.
سرمو نزدیک تر بردم و نوک زبونمو روی نوک سینهاش گذاشتم که سرمو تو دستاش گرفت.
مک آرومی بهش زدم که اومی زیر لب گفت و موج دیگهای به بدنش داد.
با حوصله بافت موهاشو باز کردم و بالای سرش روی متکا جمعشون کردم.
دستم از روی سرش روی گونههاش سر دادم. بعد آروم آروم سمت لباش بردم. چشماشو بسته بود و نفس هاش دوباره سنگین شده بود.
از نوازش لبهاش دست برداشتم و دستم رو گردنش سر دادم. با سرانگشتام از گردنش روی سینههاش رفتم که صدای آهش بلند شد.
تا حالاش که موفق بودم!
با نوک انگشت دورانی سینههاشو نوازش کردم و پایین تر رفتم. که موجی به بدنش داد.
دوباره و هزار باره کارمو تکرار کردم. حالا وقتش بود.
نوک سینهاش رو گرفتم و به آرومی فشار دادم که آه پر لذتی کشید.
ریحان ناخواسته داشت منم تحریک میکرد.
سرمو نزدیک تر بردم و نوک زبونمو روی نوک سینهاش گذاشتم که سرمو تو دستاش گرفت.
مک آرومی بهش زدم که اومی زیر لب گفت و موج دیگهای به بدنش داد.
لذت میبردم از اینکه اینجوری میتونم بهش لذت بدم.
سرمو بلند کردم و نگاهش کردم. چشماش خمار شده بود. زبونی روی لبهاش کشید که بی طاقت سمت لباش حمله کردم و لب پایینشو بین دندونام گرفتم و کشیدم.
تو چشماش نگاه کردم. چشمای اونم به اندازهی من خواستن و فریاد میزد.
دستش سمت کمر شلوارم رفت.
حالا هردو برهنه درآغوش هم بودیم.
حالا وقتش بود. دستی به پایین تنهاش کشیدم که دیدم لزج و مرطوبه و این یعنی کاملا آمادهاس. اما باید محتاط میبودم. ریحان اولین بار بود که همچین حسایی رو تجربه میکرد. نمیخواستم از اولین رابطهامون فقط درد رو به یاد داشته باشه.
آروم آروم دستمو دورانی مالش دادم که آه بلندی کشید.
باید شروع میکردم. یواش یواش اونو از دنیای دخترونهاش جدا کردم.
با دیدن خونی که روی ملحفه ریخت لبخندی زدم.
ریحان سرشو روی بالشت گذاشته بود و چشماشو بسته بود. نزدیکش شدم و آروم زیر گوشش گفتم
_خانومم بلند شو ملحفه رو بردارم زیرت خونیه.
صدایی ازش بلند نشد ولی دستاش دور گردنم حلقه شد و مجبورم کرد تا دراز بکشم.
کنارش دراز کشیدم و بدن لختش رو درآغوش گرفتم.
سرمو بلند کردم و نگاهش کردم. چشماش خمار شده بود. زبونی روی لبهاش کشید که بی طاقت سمت لباش حمله کردم و لب پایینشو بین دندونام گرفتم و کشیدم.
تو چشماش نگاه کردم. چشمای اونم به اندازهی من خواستن و فریاد میزد.
دستش سمت کمر شلوارم رفت.
حالا هردو برهنه درآغوش هم بودیم.
حالا وقتش بود. دستی به پایین تنهاش کشیدم که دیدم لزج و مرطوبه و این یعنی کاملا آمادهاس. اما باید محتاط میبودم. ریحان اولین بار بود که همچین حسایی رو تجربه میکرد. نمیخواستم از اولین رابطهامون فقط درد رو به یاد داشته باشه.
آروم آروم دستمو دورانی مالش دادم که آه بلندی کشید.
باید شروع میکردم. یواش یواش اونو از دنیای دخترونهاش جدا کردم.
با دیدن خونی که روی ملحفه ریخت لبخندی زدم.
ریحان سرشو روی بالشت گذاشته بود و چشماشو بسته بود. نزدیکش شدم و آروم زیر گوشش گفتم
_خانومم بلند شو ملحفه رو بردارم زیرت خونیه.
صدایی ازش بلند نشد ولی دستاش دور گردنم حلقه شد و مجبورم کرد تا دراز بکشم.
کنارش دراز کشیدم و بدن لختش رو درآغوش گرفتم.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_67
_دیشب تو اتاقتون نبودین! چرا؟
با چشمای گرد به مادر نگاه میکردم. از کجا فهمیده بود.
با دیدن نگاه متعجبم گفت.
_صبح فرستاده بودم دنبالت چون کار مهمی باهات داشتم خبر دادن که نه تو و نه ریحان از دیشب تو قصر نبودین.
سرمو پایین انداختم.
_کاره نیمه تموم و تموم کردم.
چند لحظهای سکوت برقرار شد. بعد صدای مادر بلند شد.
_خب!
با سری پایین جواب دادم.
_حالا ریحان دیگه زن منه.
مادر نزدیکم شد و در آغوشم کشید.
_مبارکه پسرم. عروسم تو اتاقشه؟
از آغوشش بیرون اومدم و با لبخند نیم بندی گفتم
_بله داره استراحت میکنه.
مادر سمت در اتاقش رفت و بازش کرد
_میتونی بری به کارات برسی.
از اتاق بیرون رفت.
•○•○•○•○•○•○
روی تخت دراز کشیده بودم و ملافه رو تا گردنم بالا کشیده بودم.
چون سوارکاری برام ضرر داشت آراس منو با کالسکه به قصر آورد.
با یادآوردی لحظات شیرین دیشب لبخندی رو لبم اومد که بیحیایی نثار خوردم کردم. سعی کردم بخوابم اما دردی که تو کمرم پیچ میخورد مانع میشد.
صدای ندیمهی جلوی در بلند شد.
_ملکه آکمان آومدن بانوی من!
با شنیدن این حرف سیخ سرجام نشستم که صدای آخ بلندم از اتاق بیرون رفت.
در باز شد و ملکه با شتاب داخل اومد.
_خوبی دخترم؟
از شرم گونههام گل انداخته بود.
_ببخشید که نمیتونم بلند شم بانوی من.
صدای مواخذه کنندهاش بلند شد
_اصلا کی بهت گفته از جا بلند شی؟
_دیشب تو اتاقتون نبودین! چرا؟
با چشمای گرد به مادر نگاه میکردم. از کجا فهمیده بود.
با دیدن نگاه متعجبم گفت.
_صبح فرستاده بودم دنبالت چون کار مهمی باهات داشتم خبر دادن که نه تو و نه ریحان از دیشب تو قصر نبودین.
سرمو پایین انداختم.
_کاره نیمه تموم و تموم کردم.
چند لحظهای سکوت برقرار شد. بعد صدای مادر بلند شد.
_خب!
با سری پایین جواب دادم.
_حالا ریحان دیگه زن منه.
مادر نزدیکم شد و در آغوشم کشید.
_مبارکه پسرم. عروسم تو اتاقشه؟
از آغوشش بیرون اومدم و با لبخند نیم بندی گفتم
_بله داره استراحت میکنه.
مادر سمت در اتاقش رفت و بازش کرد
_میتونی بری به کارات برسی.
از اتاق بیرون رفت.
•○•○•○•○•○•○
روی تخت دراز کشیده بودم و ملافه رو تا گردنم بالا کشیده بودم.
چون سوارکاری برام ضرر داشت آراس منو با کالسکه به قصر آورد.
با یادآوردی لحظات شیرین دیشب لبخندی رو لبم اومد که بیحیایی نثار خوردم کردم. سعی کردم بخوابم اما دردی که تو کمرم پیچ میخورد مانع میشد.
صدای ندیمهی جلوی در بلند شد.
_ملکه آکمان آومدن بانوی من!
با شنیدن این حرف سیخ سرجام نشستم که صدای آخ بلندم از اتاق بیرون رفت.
در باز شد و ملکه با شتاب داخل اومد.
_خوبی دخترم؟
از شرم گونههام گل انداخته بود.
_ببخشید که نمیتونم بلند شم بانوی من.
صدای مواخذه کنندهاش بلند شد
_اصلا کی بهت گفته از جا بلند شی؟
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_68
آروم منو روی تخت خوابوند.
_بخواب عزیزم.
دراز کشیدم. که دستش مادرانه تو موهام فرو رفت.
_از آراس شنیدم چه اتفاقی بینتون افتاده.
با شرم رو گرفتم.
_تو الان یک بانوی قصر به حساب میای. یک خانوم بالغ که باید پذیرای هر شرایطی باشه.
فقط بهش نگاه میکردم.
_تو قراره همسر پادشاه آینده و مادر ولیعهد آینده باشی. سختیهای زیادی در انتظارته. یادت نره که باید صبر و تحملت و بالا ببری. در شرایط سخت بهترین تصمیم هارو بگیری.
منظورش چی بود؟
لبخندی زد و دستش رو از موهام به گونههام کشید.
_یه سوال میپرسم امیدوارم راستشو بگی.
منتظر نگاهش کردم.
_آراس و دوست داری؟
نمیدونستم چه جوابی بدم.
_خجالت و بذار کنار ریحان فکر کن منم مثل مادرت. راحت باش با من.
زبونی روی لبام کشیدم و با صدایی که میلرزید لب زدم.
_خیلی زیاد.
لبخند روی لبهای ملکه محو شد.
صدای در بلند شد.
_بانوی من. معجون بانوی جوان رو آوردم.
صدای مقتدر ملکه بلند شد.
_بیا داخل.
ندیمه وارد شد و کاسهی رو روی میز گذاشت.
_میتونی بری.
ندیمه تعظیمی کرد و از اتاق خارج شد.
ملکه قاشق پر از معجون تقویتی رو نزدیک دهانم آورد.
درست مثل مادری که درد دخترش رو آروم میکرد.
دهن باز کردم که قاشق وارد دهنم شد.
بعد از اینکه تا قطرهی آخر معجون رو خوردم ملکه بلند شد و سمت پنجره رفت.
_گفتی خیلی آراس رو دوست داری درسته؟
با صدای آرومی گفتم.
_بله!
_اگه یه روزی مجبور باشی ازش دل ببری چیکار میکنی؟
آروم منو روی تخت خوابوند.
_بخواب عزیزم.
دراز کشیدم. که دستش مادرانه تو موهام فرو رفت.
_از آراس شنیدم چه اتفاقی بینتون افتاده.
با شرم رو گرفتم.
_تو الان یک بانوی قصر به حساب میای. یک خانوم بالغ که باید پذیرای هر شرایطی باشه.
فقط بهش نگاه میکردم.
_تو قراره همسر پادشاه آینده و مادر ولیعهد آینده باشی. سختیهای زیادی در انتظارته. یادت نره که باید صبر و تحملت و بالا ببری. در شرایط سخت بهترین تصمیم هارو بگیری.
منظورش چی بود؟
لبخندی زد و دستش رو از موهام به گونههام کشید.
_یه سوال میپرسم امیدوارم راستشو بگی.
منتظر نگاهش کردم.
_آراس و دوست داری؟
نمیدونستم چه جوابی بدم.
_خجالت و بذار کنار ریحان فکر کن منم مثل مادرت. راحت باش با من.
زبونی روی لبام کشیدم و با صدایی که میلرزید لب زدم.
_خیلی زیاد.
لبخند روی لبهای ملکه محو شد.
صدای در بلند شد.
_بانوی من. معجون بانوی جوان رو آوردم.
صدای مقتدر ملکه بلند شد.
_بیا داخل.
ندیمه وارد شد و کاسهی رو روی میز گذاشت.
_میتونی بری.
ندیمه تعظیمی کرد و از اتاق خارج شد.
ملکه قاشق پر از معجون تقویتی رو نزدیک دهانم آورد.
درست مثل مادری که درد دخترش رو آروم میکرد.
دهن باز کردم که قاشق وارد دهنم شد.
بعد از اینکه تا قطرهی آخر معجون رو خوردم ملکه بلند شد و سمت پنجره رفت.
_گفتی خیلی آراس رو دوست داری درسته؟
با صدای آرومی گفتم.
_بله!
_اگه یه روزی مجبور باشی ازش دل ببری چیکار میکنی؟
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_69
با شنیدن این حرف نفسم رفت.
ناباور بهش خیره بودم که سمتم برگشت.
_خب نگفتی؟
با صدای بریده بریدهای گفتم
_م...من نمیدونم چی بگم!
سمتم اومدو کنار تخت ایستاد
_میدونم گفتنش برات سخته ولی بهم بگو.
چشمامو بستم.
به روزی فکرکردم که قرار بود ازش جدا شم.
حتی فکرشم عذابم میداد.
_الان که فکر میکنم، با علاقهای که بین من و آراس به وجود اومده، من بدون آراس نمیتونم زندگی کنم.
تو چشمام خیره شد. هیچی بهم نمیگفت.
انگار برای گفتن حرفی دو دل بود. بعد از چند ثانیه گفت.
_امروز و فردا استراحت کن. از روزهای بعد آموزشت با خودمه!
چشمام گرد شد. ملکه از اتاق خارج شد و منو تو دنیای بیخبری و برزخ رها کرد.
دراز کشیدم. درد کمرم بهتر شده بود. به پهلویراست چرخیدم و سعی کردم بخوابم.
چشمام گرم شد و خوابم برد.
تو یه بیابون بودم. گرد و خاک عظیمی به هوا رفته بود و چشم چشم رو نمیدید. صدای یورتمهی اسب گوشمو کر کرده بود اما خبری از اسب نبود.
چشمامو تنگ کردم تا بهتر ببینم. دوتا سایهی سیاه تو فاصلهی دوری دیده میشدن. با قدمهای لرزون سمتشون رفتم. یواش یواش واضح شد.
مردی روی زمین افتاده بود و مرد سیاه پوش دیگهای یه زانوشو رو سینهاش گذاشته بود. نزدیک تر شدم. صدای شیحه و یورتمهی اسبها هنوز هم تو گوشم بود.
جلوتر و جلوتر رفتم.
با دیدن تصویر روبهروم خون تو رگام یخ بست.
آراس با صورت خونین روی زمین افتاده بود. با جیغ صداش زدم.
چشمای بی رمقشو باز کرد.
مرد سیاه پوش سرش رو بالا آورد. چشماش ترس به جونم مینداخت.
خنجری روی گلوی آراس گذاشت. فریاد کشیدم.
_توروخدا نه!
چشمامو بستم و روی زمین زانو زدم.
_التماست میکنم نکشش.
چشمامو باز کردم. جای آراس خودمو دیدم. مرد سایه پوش خنجر و روی گلوم فشار داد.
با صدای جیغ از خواب پریدم.
نفس مفس میزدم و دونههای درش عرق از تیغهی کمرم به گودی کمرم راه پیدا کرده بود.
نگاهی به دور و برم انداختم.
آفتاب غروب کرده بود. آراس کجا بود؟ چرا تا الان نیومده بود؟
سریع از جا بلند شدم و لباسامو پوشیدم و از اتاق خارج شدم.
نگران به سمت اتاق ملکه رفتم.
ندیمهها ورودم رو اعلام کردن و من با عجله وارد شدم.
با شنیدن این حرف نفسم رفت.
ناباور بهش خیره بودم که سمتم برگشت.
_خب نگفتی؟
با صدای بریده بریدهای گفتم
_م...من نمیدونم چی بگم!
سمتم اومدو کنار تخت ایستاد
_میدونم گفتنش برات سخته ولی بهم بگو.
چشمامو بستم.
به روزی فکرکردم که قرار بود ازش جدا شم.
حتی فکرشم عذابم میداد.
_الان که فکر میکنم، با علاقهای که بین من و آراس به وجود اومده، من بدون آراس نمیتونم زندگی کنم.
تو چشمام خیره شد. هیچی بهم نمیگفت.
انگار برای گفتن حرفی دو دل بود. بعد از چند ثانیه گفت.
_امروز و فردا استراحت کن. از روزهای بعد آموزشت با خودمه!
چشمام گرد شد. ملکه از اتاق خارج شد و منو تو دنیای بیخبری و برزخ رها کرد.
دراز کشیدم. درد کمرم بهتر شده بود. به پهلویراست چرخیدم و سعی کردم بخوابم.
چشمام گرم شد و خوابم برد.
تو یه بیابون بودم. گرد و خاک عظیمی به هوا رفته بود و چشم چشم رو نمیدید. صدای یورتمهی اسب گوشمو کر کرده بود اما خبری از اسب نبود.
چشمامو تنگ کردم تا بهتر ببینم. دوتا سایهی سیاه تو فاصلهی دوری دیده میشدن. با قدمهای لرزون سمتشون رفتم. یواش یواش واضح شد.
مردی روی زمین افتاده بود و مرد سیاه پوش دیگهای یه زانوشو رو سینهاش گذاشته بود. نزدیک تر شدم. صدای شیحه و یورتمهی اسبها هنوز هم تو گوشم بود.
جلوتر و جلوتر رفتم.
با دیدن تصویر روبهروم خون تو رگام یخ بست.
آراس با صورت خونین روی زمین افتاده بود. با جیغ صداش زدم.
چشمای بی رمقشو باز کرد.
مرد سیاه پوش سرش رو بالا آورد. چشماش ترس به جونم مینداخت.
خنجری روی گلوی آراس گذاشت. فریاد کشیدم.
_توروخدا نه!
چشمامو بستم و روی زمین زانو زدم.
_التماست میکنم نکشش.
چشمامو باز کردم. جای آراس خودمو دیدم. مرد سایه پوش خنجر و روی گلوم فشار داد.
با صدای جیغ از خواب پریدم.
نفس مفس میزدم و دونههای درش عرق از تیغهی کمرم به گودی کمرم راه پیدا کرده بود.
نگاهی به دور و برم انداختم.
آفتاب غروب کرده بود. آراس کجا بود؟ چرا تا الان نیومده بود؟
سریع از جا بلند شدم و لباسامو پوشیدم و از اتاق خارج شدم.
نگران به سمت اتاق ملکه رفتم.
ندیمهها ورودم رو اعلام کردن و من با عجله وارد شدم.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_70
ملکه سرش تو نامهای بود.
_بهتر شدی؟
سری به عنوان تایید تکون دادم.
_خب چیشده؟
دستامو تو هم قلاب کردم.
_شما صبح میخواستین حرفی بهم بزنین اما نگفتین.
ملکه عمیقنگام کرد.
_چیزی نیس که نگران باشی......چرا اینقدر آشفتهای؟
سرمو پایین انداختم.
_خواب بدی دیدم.
سرمو بلندکردم.
_آراس هنوز به قصر برنگشته.
ملکه بلند شد و دستامو گرفت.
_میاد عزیزم بیخودی نگرانی.
تو چشماش نگاه کردم. لبخند زد.
_حالا هم برو استراحت کن فردا روز پرکاری در پیش داری.
مغموم از اتاقش بیرون اومدم و سمت باغ پشتی قصر راه افتادم.
میون درختها راه میرفتم.
یعنی منظور ملکه از اون حرف چی بود؟
روی صندلی نشستم و به اطراف نگاه کردم.
نمیدونم چه قدر تو افکارم غرق بودم که با نشستن دستی روی شونهام از جا پریدم.
برگشتم.
آراس بود. خم شد و سرش و روشونهام گذاشت.
_چرا اینقدر تو فکر بودی همسر؟
از لفظی که به کار برد لبخندی روی لبم نشست.
_چه قدر دیر اومدی.
رو به روم زانو زد و دستامو تو دستاش گرفت.
_ببخشید که تازه عروسمو تنها گذاشتم.
گونههامرنگگرفت.
با پشت دستش گونهامو نوازش کرد. صداش زمزمه وار به گوشم رسید.
_دیشب بهترین شب زندگیمون بود نه؟
با خجالت سرتکون دادم.
لبخندی زد و بلند شد اما دستامو رها نکرد.
_هوا داره سرد شده ریحان پاشو بریم داخل بدنت ضعیفه سرمامیخوری.
از جا بلند شدم.
_من کجا بدنم ضعیفه؟ اتفاقا استادم جوری آموزشم داده که ده تا مرد و حریفم.
آراس خندهای سر داد.
_واقعا؟ خب بیا ببینم کوچولو.
گارد گرفت.
منم گارد گرفتم و تو چشماش نگاه کردم.
اولین مشت و زدم که جا خالی داد.
_بد نبود جوجه.
چشم غرهای رفتم.
حالا بهت نشونمیدم.
پامو آوردم بالا تا بزنم تو پهلوش که پامو رو هوا گرفت و تو یه حرکت بغلم کرد.
تو چشمام زل زد و با شیفتگی گفت
_این بالا پایین پریدنا برات ضرر داره ها
سرمو تو سینهاش پنهان کردم. صدای زمزمهگونهاش رو شنیدم.
_کاش همیشه پیشم باشی.
ملکه سرش تو نامهای بود.
_بهتر شدی؟
سری به عنوان تایید تکون دادم.
_خب چیشده؟
دستامو تو هم قلاب کردم.
_شما صبح میخواستین حرفی بهم بزنین اما نگفتین.
ملکه عمیقنگام کرد.
_چیزی نیس که نگران باشی......چرا اینقدر آشفتهای؟
سرمو پایین انداختم.
_خواب بدی دیدم.
سرمو بلندکردم.
_آراس هنوز به قصر برنگشته.
ملکه بلند شد و دستامو گرفت.
_میاد عزیزم بیخودی نگرانی.
تو چشماش نگاه کردم. لبخند زد.
_حالا هم برو استراحت کن فردا روز پرکاری در پیش داری.
مغموم از اتاقش بیرون اومدم و سمت باغ پشتی قصر راه افتادم.
میون درختها راه میرفتم.
یعنی منظور ملکه از اون حرف چی بود؟
روی صندلی نشستم و به اطراف نگاه کردم.
نمیدونم چه قدر تو افکارم غرق بودم که با نشستن دستی روی شونهام از جا پریدم.
برگشتم.
آراس بود. خم شد و سرش و روشونهام گذاشت.
_چرا اینقدر تو فکر بودی همسر؟
از لفظی که به کار برد لبخندی روی لبم نشست.
_چه قدر دیر اومدی.
رو به روم زانو زد و دستامو تو دستاش گرفت.
_ببخشید که تازه عروسمو تنها گذاشتم.
گونههامرنگگرفت.
با پشت دستش گونهامو نوازش کرد. صداش زمزمه وار به گوشم رسید.
_دیشب بهترین شب زندگیمون بود نه؟
با خجالت سرتکون دادم.
لبخندی زد و بلند شد اما دستامو رها نکرد.
_هوا داره سرد شده ریحان پاشو بریم داخل بدنت ضعیفه سرمامیخوری.
از جا بلند شدم.
_من کجا بدنم ضعیفه؟ اتفاقا استادم جوری آموزشم داده که ده تا مرد و حریفم.
آراس خندهای سر داد.
_واقعا؟ خب بیا ببینم کوچولو.
گارد گرفت.
منم گارد گرفتم و تو چشماش نگاه کردم.
اولین مشت و زدم که جا خالی داد.
_بد نبود جوجه.
چشم غرهای رفتم.
حالا بهت نشونمیدم.
پامو آوردم بالا تا بزنم تو پهلوش که پامو رو هوا گرفت و تو یه حرکت بغلم کرد.
تو چشمام زل زد و با شیفتگی گفت
_این بالا پایین پریدنا برات ضرر داره ها
سرمو تو سینهاش پنهان کردم. صدای زمزمهگونهاش رو شنیدم.
_کاش همیشه پیشم باشی.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت71
روزهای پر از عشق من و آراس ادامه داشت تا اینکه خبر رسید مغولها به نزدیکی مرزهای سرزمین ما رسیدند. قصر در تلاطم بود.
پدرم و ارسلان خان دیداری ترتیب دادن. نیروی نظامی دو کشور باهم متحد شدن و ارتش قوی تشکیل شد تا قبل از رسیدن دشمن به مرزها جلوشونو بگیرن.
دلممثل سیر و سرکه میجوشید. قرار بود سپاه بزرگی از سرزمین الماس که فرماندهاش آراس بود با سپاه بزرگی از سرزمین خورشید به فرماندهی رهام به طرف مرزهای کوهستانی برن.
با صدای ملکه به خودم اومدم.
_آمادهای؟
نگاهی به خودم کردم. لباس سادهی زنانهای تنم بود. قرار بود با لباسهای مبدل جوری که شناخته نشیم بین مردم بریم و یه سری اطلاعات دربارهی حرفایی که مردم درمورد جنگ میزدن جمع آوری میکردیم.
این مدت خیلی چیزها از ملکه یاد گرفتم. یه جورایی داشت راه و رسم ملکه شدن رو یادم میداد.
اینکه چه جور زنی برای آراس باشم چه جور مادری برای بچه هام باشم و چه جور ملکهای برای سرزمینم باشم.
توی گذرگاههای پایتخت راه میرفتیم.
وارد بازار شدیم بدون جلب توجه خودمونو مشغول خرید نشون دادیم که صدای دو مرد فروشنده به گوش رسید.
فروشنده1_میگن جنگ قراره به زودی شروع شه.
فروشنده2_اره منم شنیدم. پادشاه کشور خورشید و الماس مثل این که باهم متحد شدن تا جلوی مغول.ها رو بگیرن.
من و ملکه در عین اینکه داشتیم مثلا پارچه انتخاب میکردیم به حرفاشون گوش میدادیم.
فروشنده2_ باز هم قتل عام پسرهای جوون ما پادشاهان که نه خودشون به جنگ میرن نه میذارن پسراشون برن که مبادا مویی از سر پسرانشون کم بشه. این ماییم که باید پسرامونو بفرستیم برای مقابله.
با شنیدن این حرفها خونم به جوش اومد. چه طور جرات داشتن اینجوری قضاوت کنن.
روزهای پر از عشق من و آراس ادامه داشت تا اینکه خبر رسید مغولها به نزدیکی مرزهای سرزمین ما رسیدند. قصر در تلاطم بود.
پدرم و ارسلان خان دیداری ترتیب دادن. نیروی نظامی دو کشور باهم متحد شدن و ارتش قوی تشکیل شد تا قبل از رسیدن دشمن به مرزها جلوشونو بگیرن.
دلممثل سیر و سرکه میجوشید. قرار بود سپاه بزرگی از سرزمین الماس که فرماندهاش آراس بود با سپاه بزرگی از سرزمین خورشید به فرماندهی رهام به طرف مرزهای کوهستانی برن.
با صدای ملکه به خودم اومدم.
_آمادهای؟
نگاهی به خودم کردم. لباس سادهی زنانهای تنم بود. قرار بود با لباسهای مبدل جوری که شناخته نشیم بین مردم بریم و یه سری اطلاعات دربارهی حرفایی که مردم درمورد جنگ میزدن جمع آوری میکردیم.
این مدت خیلی چیزها از ملکه یاد گرفتم. یه جورایی داشت راه و رسم ملکه شدن رو یادم میداد.
اینکه چه جور زنی برای آراس باشم چه جور مادری برای بچه هام باشم و چه جور ملکهای برای سرزمینم باشم.
توی گذرگاههای پایتخت راه میرفتیم.
وارد بازار شدیم بدون جلب توجه خودمونو مشغول خرید نشون دادیم که صدای دو مرد فروشنده به گوش رسید.
فروشنده1_میگن جنگ قراره به زودی شروع شه.
فروشنده2_اره منم شنیدم. پادشاه کشور خورشید و الماس مثل این که باهم متحد شدن تا جلوی مغول.ها رو بگیرن.
من و ملکه در عین اینکه داشتیم مثلا پارچه انتخاب میکردیم به حرفاشون گوش میدادیم.
فروشنده2_ باز هم قتل عام پسرهای جوون ما پادشاهان که نه خودشون به جنگ میرن نه میذارن پسراشون برن که مبادا مویی از سر پسرانشون کم بشه. این ماییم که باید پسرامونو بفرستیم برای مقابله.
با شنیدن این حرفها خونم به جوش اومد. چه طور جرات داشتن اینجوری قضاوت کنن.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_72
خواستم جلو برم که ملکه دستمو گرفت.
_میخوای همه جیو خراب کنی؟ این مدت هرچی بهت یاد دادم یادت رفته؟ خونسردیتو حفظ کن آدم برای هرچیزی عصبانی نمیشه.
نفسمو بیرون میدم و سعی میکنم آروم باشم.
کمی تو شهر راه میریم و بعد به قصر برمیگردیم.
خواستم طرف اتاقم برم که صدای ملکه بلند میشه.
_بعد از تعویض لباسات بیا اتاقم.
تعظیم کوتاهی میکنم و سمت اتاقم میرم.
لباسای خودمو میپوشم و به سمت اتاق ملکه میرم.
وارد که میشم چشمم به آراس میافته. حتی با نگاه کردن بهش هم حس میکردم عشقم بهش چندین برابر میشه. سمت صندلی میرم و مقابل آراس میشینم.
_سلام کی اومدی؟
با شیفتگی نگاهم میکنه و لبخند میزنه.
_سلام چند دقیقهای میشه.
ملکه شروع میکنه به حرف زدن.
_امروز با ریحان به صورت مخفی بین مردم بودیم. مردم از این حرف میزنن که چرا پسران دو پادشاه در جنگ شرکت نمیکنن. فکر میکنن قراره وزرای جنگ و برای مقابله به مرزها بفرستیم. به جارچیها بگو حتما بین مردم این خبر رو پخش کنن که هم تو و هم شاهزاده رهام شخصا فرماندهی رو به عهده دارین تا مردم دلگرم بشن........در ضمن انبارهای قصر رو از گندم عسل پر کنین. به مردم بگین تا میتونن بذارن دامهاشون زاد و ولد کنن......در زمان جنگ نباید بذاریم به مردم و سربازا فشار بیاد.
آراس با دقت داشت به حرفای ملکه گوش میداد و در آخر سری به نشونهی تایید تکون داد.
ملکه سمت من برگشت.
_و اما تو ریحان! از فردا همراه من به خیاط خانه و مطبخ برای سرکشی میای.
سریتکون دادم.
_بله بانوی من!
_خب میتونین برید.
من و آراس از جا بلند شدیم و سمت در رفتیم که با صدای ملکه ایستادیم.
_در ضمن!
برگشتیم سمتش......ملکه با لبخند گفت
_به فکر یه شاهزاده کوچولو هم باشین نمیخوام روزای سخت برام تلخ بگذره با نوهام سرگرم میشم.
گونههام گل انداخت که ملکه خندهای کرد.
_نزدیک به یک سال هس که همسر آراس هستی پس خجالتت برای چیه؟
با اجازهای زیر لب گفتم و با خجالت از اتاق بیرون اومدم.
آراس به دنبالم از اتاق خارج شد و با قدمهای بلند خودشو بهم رسوند و دستمو تو دستش گرفت.
برگشتم و به نیم رخش نگاه کردم.
به اتاقمون رسیدیم به محض اینکه پامو تو اتاق گذاشتم منو تو آغوش گرفت و به خودش فشار داد و زیر گوشم گفت
_آخ خستگیم در رفت.
ریز خندیدم که بیشتر منو به خودش فشار داد.
_بد فکریم نیستا.
با کنجکاوی سرمو از روی سینهاش بالا میارم و نگاهش میکنم.
_چی؟
_شاهزاده کوچولو دیگه.
خواستم جلو برم که ملکه دستمو گرفت.
_میخوای همه جیو خراب کنی؟ این مدت هرچی بهت یاد دادم یادت رفته؟ خونسردیتو حفظ کن آدم برای هرچیزی عصبانی نمیشه.
نفسمو بیرون میدم و سعی میکنم آروم باشم.
کمی تو شهر راه میریم و بعد به قصر برمیگردیم.
خواستم طرف اتاقم برم که صدای ملکه بلند میشه.
_بعد از تعویض لباسات بیا اتاقم.
تعظیم کوتاهی میکنم و سمت اتاقم میرم.
لباسای خودمو میپوشم و به سمت اتاق ملکه میرم.
وارد که میشم چشمم به آراس میافته. حتی با نگاه کردن بهش هم حس میکردم عشقم بهش چندین برابر میشه. سمت صندلی میرم و مقابل آراس میشینم.
_سلام کی اومدی؟
با شیفتگی نگاهم میکنه و لبخند میزنه.
_سلام چند دقیقهای میشه.
ملکه شروع میکنه به حرف زدن.
_امروز با ریحان به صورت مخفی بین مردم بودیم. مردم از این حرف میزنن که چرا پسران دو پادشاه در جنگ شرکت نمیکنن. فکر میکنن قراره وزرای جنگ و برای مقابله به مرزها بفرستیم. به جارچیها بگو حتما بین مردم این خبر رو پخش کنن که هم تو و هم شاهزاده رهام شخصا فرماندهی رو به عهده دارین تا مردم دلگرم بشن........در ضمن انبارهای قصر رو از گندم عسل پر کنین. به مردم بگین تا میتونن بذارن دامهاشون زاد و ولد کنن......در زمان جنگ نباید بذاریم به مردم و سربازا فشار بیاد.
آراس با دقت داشت به حرفای ملکه گوش میداد و در آخر سری به نشونهی تایید تکون داد.
ملکه سمت من برگشت.
_و اما تو ریحان! از فردا همراه من به خیاط خانه و مطبخ برای سرکشی میای.
سریتکون دادم.
_بله بانوی من!
_خب میتونین برید.
من و آراس از جا بلند شدیم و سمت در رفتیم که با صدای ملکه ایستادیم.
_در ضمن!
برگشتیم سمتش......ملکه با لبخند گفت
_به فکر یه شاهزاده کوچولو هم باشین نمیخوام روزای سخت برام تلخ بگذره با نوهام سرگرم میشم.
گونههام گل انداخت که ملکه خندهای کرد.
_نزدیک به یک سال هس که همسر آراس هستی پس خجالتت برای چیه؟
با اجازهای زیر لب گفتم و با خجالت از اتاق بیرون اومدم.
آراس به دنبالم از اتاق خارج شد و با قدمهای بلند خودشو بهم رسوند و دستمو تو دستش گرفت.
برگشتم و به نیم رخش نگاه کردم.
به اتاقمون رسیدیم به محض اینکه پامو تو اتاق گذاشتم منو تو آغوش گرفت و به خودش فشار داد و زیر گوشم گفت
_آخ خستگیم در رفت.
ریز خندیدم که بیشتر منو به خودش فشار داد.
_بد فکریم نیستا.
با کنجکاوی سرمو از روی سینهاش بالا میارم و نگاهش میکنم.
_چی؟
_شاهزاده کوچولو دیگه.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_73
مشتی به بازوش و زدم و ازش جدا شدم.
_من خودم بچهام!
بالبخند نگاهم میکنه و آروم میگه
_کی گفته؟ اتفاقا داشتن یه بچه خیلی بهت میاد.
چشماشو بست و لبخند زد.
_یه موجود کوچولو که تو بغلت وول بخوره. یعنی میشه همچین روزیو ببینم؟
از بغلش بیرون اومدم.
_چرا نبینی! تو برو و سالم برگرد قول میدم از در و دیوار این قصر بچه بالا بره.
با شیطنت نگام کرد و نزدیک تر اومد.
_خب اگه از الان شروع کنیم تا من برم و بیام تو یکیو زمین گذاشتی. بچه ها هم شیر به شیر باشن بهتره باهم بزرگ میشن. الان یکی تا بعد از جنگ هم یه کاریش میکنم.
خندهی بلندی کردم و بی حیایی نثارش کردم.
نزدیک تر شد و دستشو زیر زانوهام گذاشت و تو یه حرکت بغلم کرد و سمت تخت رفت.
با حیرت گفتم
_حتی فکرشم نکن.
چشمکی زد و خبیث گفت
_اتفاقا خیلی وقته تو فکرشم. اگه یه وقتش وارد عمل میشدیم الان داشت تو قصر تاتی تاتی میکرد.
جیغ آرومی کشیدم که روم خیمه زد و برای ساکت کردنم لباشو رو لبام گذاشت.
مشتی به بازوش و زدم و ازش جدا شدم.
_من خودم بچهام!
بالبخند نگاهم میکنه و آروم میگه
_کی گفته؟ اتفاقا داشتن یه بچه خیلی بهت میاد.
چشماشو بست و لبخند زد.
_یه موجود کوچولو که تو بغلت وول بخوره. یعنی میشه همچین روزیو ببینم؟
از بغلش بیرون اومدم.
_چرا نبینی! تو برو و سالم برگرد قول میدم از در و دیوار این قصر بچه بالا بره.
با شیطنت نگام کرد و نزدیک تر اومد.
_خب اگه از الان شروع کنیم تا من برم و بیام تو یکیو زمین گذاشتی. بچه ها هم شیر به شیر باشن بهتره باهم بزرگ میشن. الان یکی تا بعد از جنگ هم یه کاریش میکنم.
خندهی بلندی کردم و بی حیایی نثارش کردم.
نزدیک تر شد و دستشو زیر زانوهام گذاشت و تو یه حرکت بغلم کرد و سمت تخت رفت.
با حیرت گفتم
_حتی فکرشم نکن.
چشمکی زد و خبیث گفت
_اتفاقا خیلی وقته تو فکرشم. اگه یه وقتش وارد عمل میشدیم الان داشت تو قصر تاتی تاتی میکرد.
جیغ آرومی کشیدم که روم خیمه زد و برای ساکت کردنم لباشو رو لبام گذاشت.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_74
با چشمان اشکی به آراس خیره بودم. دستش رو روی گونهام گذاشت و با مهربونی گفت
_زود میام ناراحت نباش.
اشکی روی گونهام ریخت. نگاهی به قد و بالاش رفتم. تو لباس رزم چقدر با ابهت بود. تو دلم قربون صدقهاش رفتم. با صدای لرزونی گفتم
_منتظرتم!
نگاه عمیقی بهم کردم و پیشونیمو بوسید و با عجله از اتاق بیرون رفت.
برای بدرقه به محوطهی قصر رفتیم.
با اشک به رفتنش خیره بودم.
_با اشکات تو دلشو خالی نکن.
با صدای ملکه به سمتش برگشتم. سمتم اومد و بازوهام رو گرفت.
_نگران نباش. اراس به خاطر تو هم که شده برمیگرده.
گریهام شدت گرفت.
_م...من.....بدون........آراس.......نمیتونم.......نمیتونم.
تو آغوش پر مهر و مادرانهاش فرو رفتم و صدای هق هقام بلند شد.
•○•○•○•○•○•○
روزها از پی هم میگذشتن و من در کنار ملکه آموزش میدیدم. حالا یک زن جوان با تجربه بودم زنی که هم توسیاست متبهر بودم هم در آموزشهای نظامی و همهی اینها به لطف ملکه بود که مثل یک مادر تو این چند ماه بهم آموزش داده بود.
اخبار جنگ رو مو به مو دنبال میکردم. تو چندین حمله ارتش ما موفق به شکست دشمن شده بود و من بی صبرانه منتظر آراس بودم.
زمزمههایی از بازگشت ارتش سرزمین خورشید شنیده میشد و آوازهی دلاوریهای رهام همهجا پیچیده بود اما خبری از آراس نبود.
با چشمان اشکی به آراس خیره بودم. دستش رو روی گونهام گذاشت و با مهربونی گفت
_زود میام ناراحت نباش.
اشکی روی گونهام ریخت. نگاهی به قد و بالاش رفتم. تو لباس رزم چقدر با ابهت بود. تو دلم قربون صدقهاش رفتم. با صدای لرزونی گفتم
_منتظرتم!
نگاه عمیقی بهم کردم و پیشونیمو بوسید و با عجله از اتاق بیرون رفت.
برای بدرقه به محوطهی قصر رفتیم.
با اشک به رفتنش خیره بودم.
_با اشکات تو دلشو خالی نکن.
با صدای ملکه به سمتش برگشتم. سمتم اومد و بازوهام رو گرفت.
_نگران نباش. اراس به خاطر تو هم که شده برمیگرده.
گریهام شدت گرفت.
_م...من.....بدون........آراس.......نمیتونم.......نمیتونم.
تو آغوش پر مهر و مادرانهاش فرو رفتم و صدای هق هقام بلند شد.
•○•○•○•○•○•○
روزها از پی هم میگذشتن و من در کنار ملکه آموزش میدیدم. حالا یک زن جوان با تجربه بودم زنی که هم توسیاست متبهر بودم هم در آموزشهای نظامی و همهی اینها به لطف ملکه بود که مثل یک مادر تو این چند ماه بهم آموزش داده بود.
اخبار جنگ رو مو به مو دنبال میکردم. تو چندین حمله ارتش ما موفق به شکست دشمن شده بود و من بی صبرانه منتظر آراس بودم.
زمزمههایی از بازگشت ارتش سرزمین خورشید شنیده میشد و آوازهی دلاوریهای رهام همهجا پیچیده بود اما خبری از آراس نبود.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_75
با شک به دهن طبیب خیره بودم.
_منو ببخشین سرورم! ولی جراحت شاهزاده خیلی عمیقه و شمشیری که ایشون باهاشون مجروح شدن آغشته به سم خطرناکی بوده.........مم.....ممکنه......ممکنه که ایشونو از دست بدیم.
پدر زانوهاش شل شد و روی صندلی نشست. با دو سمتش رفتم.
_پدر! پدر! حالتون خوبه؟
پدر با حالت گنگی بهم خیره شد.
با اشک بهشنگاه کردم.
_شنیدی چی میگه؟......میگه پسر من دیگه سرپا نمیشه.
اشک از چشمام سرازیر شد.
_خدا رهامو به ما برمیگردونه بابا! رهام باید زنده بمونه.
•○•○•○•○•○
تقریبا ده روزی میشد که رهام به هوش نیومده بود.
ملکه آکمان هم خبر رو شنید اجازه داد تا پیش پدرم بمونم. کارم شده بود طی کردن مسیر اتاق رهام تا اتاق پدرم.
حال خودم چندان تعریفی نداشت اما باید پدر رو آروم میکردم.
وزیران به پدر فشار میاوردن که تکلیف جانشینش رو مشخص کنه و پدر از غصهی رهام گرد سفیدی روی موهاش نشسته بود.
با شک به دهن طبیب خیره بودم.
_منو ببخشین سرورم! ولی جراحت شاهزاده خیلی عمیقه و شمشیری که ایشون باهاشون مجروح شدن آغشته به سم خطرناکی بوده.........مم.....ممکنه......ممکنه که ایشونو از دست بدیم.
پدر زانوهاش شل شد و روی صندلی نشست. با دو سمتش رفتم.
_پدر! پدر! حالتون خوبه؟
پدر با حالت گنگی بهم خیره شد.
با اشک بهشنگاه کردم.
_شنیدی چی میگه؟......میگه پسر من دیگه سرپا نمیشه.
اشک از چشمام سرازیر شد.
_خدا رهامو به ما برمیگردونه بابا! رهام باید زنده بمونه.
•○•○•○•○•○
تقریبا ده روزی میشد که رهام به هوش نیومده بود.
ملکه آکمان هم خبر رو شنید اجازه داد تا پیش پدرم بمونم. کارم شده بود طی کردن مسیر اتاق رهام تا اتاق پدرم.
حال خودم چندان تعریفی نداشت اما باید پدر رو آروم میکردم.
وزیران به پدر فشار میاوردن که تکلیف جانشینش رو مشخص کنه و پدر از غصهی رهام گرد سفیدی روی موهاش نشسته بود.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_76
کنار تخت رهام نشسته بودمو رهام همچنان چشماش بسته بود. با اشک دستشو بالا آوردم و بوسیدم.
_لطفا زودتر خوب شو! خواهش میکنم.
با صدای هول زده آنا هراسون از جا بلند شدم.
_بانوی من...........بانوی من!
با دلهره گفتم
_چیشده آنا؟
با چشمایی که دلهره توشون بیداد میگرد نگاهم کرد.
دستش رو گرفتم و به بیرون اتاق کشوندم.
رو به روش ایستادم.
_ بگو چیشده جون به لب شدم.
سرشو پایین انداخت.
_خبر رسوندن که دشمن حملهی سختی به ارتش سرزمین الماس کرده و......و......
خدا خدا میکردم حرفی که تو ذهنمه رو نزنه.
_آراس.......آراس چیشد؟
آنا اشک گوشهی چشمشو پاک کرد با صدای بلندی گفتم
_آراس چیشد؟ زندهاس؟
فریاد کشیدم
_بگو دیگه.
از صدای فریادم جا خورد. با تته پته گفت
_هنو.......هنوز........خبری از.......زنده بودن ایشون در.......دست نیس.
زانوهام شل شد و روی زمین افتادم.
دیوارای قصر دور سرم میچرخید و بعد تو عالم خواب فرو رفتم.
کنار تخت رهام نشسته بودمو رهام همچنان چشماش بسته بود. با اشک دستشو بالا آوردم و بوسیدم.
_لطفا زودتر خوب شو! خواهش میکنم.
با صدای هول زده آنا هراسون از جا بلند شدم.
_بانوی من...........بانوی من!
با دلهره گفتم
_چیشده آنا؟
با چشمایی که دلهره توشون بیداد میگرد نگاهم کرد.
دستش رو گرفتم و به بیرون اتاق کشوندم.
رو به روش ایستادم.
_ بگو چیشده جون به لب شدم.
سرشو پایین انداخت.
_خبر رسوندن که دشمن حملهی سختی به ارتش سرزمین الماس کرده و......و......
خدا خدا میکردم حرفی که تو ذهنمه رو نزنه.
_آراس.......آراس چیشد؟
آنا اشک گوشهی چشمشو پاک کرد با صدای بلندی گفتم
_آراس چیشد؟ زندهاس؟
فریاد کشیدم
_بگو دیگه.
از صدای فریادم جا خورد. با تته پته گفت
_هنو.......هنوز........خبری از.......زنده بودن ایشون در.......دست نیس.
زانوهام شل شد و روی زمین افتادم.
دیوارای قصر دور سرم میچرخید و بعد تو عالم خواب فرو رفتم.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_77
با صداهای گنگی چشمامو باز کردم.
دیدم تار بود. چشمامو رو هم گذاشتم.
_دخترم!
گرمای دستایکسی رو روی دستام حس کردم. با حیرت چشم باز کردم.
_ملکه!
خواستم بلند شم که اجازه نداد.
_استراحت کن!
با یادآوری آراس چشمام پر شد. هنوز هم باور نداشتم. با ناباوری به ملکه نگاه کردم.
_دروغ میگن درسته؟ آراس من زندهاس.
ملکه چشماشو رو هم گذاشت و پشت دستم رو نوازش کرد.
_چرا اینقدر پریشونی؟ تو الان باید به پدرت آرامش بدی اون تو شرایط بدیه.
با تعجب گفتم
_آراس معلوم نیس چه بلایی سرش اومده اونوقت شما میگین آروم باشم؟ خودم دارم از نگرانی پس میافتم یکی باید من رو آروم کنه.
از جاش بلند شد و سمت پنجرهی اتاق رفت و پشت بهم ایستاد.
_تو یک زنی باید در شرایط سخت صبورتر و پخته تر رفتار کنی.
اشکهام صورتمو خیس کردن.
_اگه آراس برنگرده چی؟
سمتم برگشت. تو چشماش آشفتگی بیداد میکرد اما آروم بود.
_احتمال اینکه آراس برگرده هس تو بهتره به فکر پدرت باشی........شنیدم وزیران تحت فشار قرارش دادن تا جانشین جدید رو معرفی کنه.
با ناراحتی سر تکون دادم.
کنارم حضورشو حس کردم.
_ناراحت نباش خدا بهترین سرنوشت و برامون رقم میزنه.......البته اگه خودمون بخوایم و ازش درخواست کنیم.
با خارج شدنش از اتاق بلند شدم و نگاهی به خودم توی آینه انداختم.
این مدت کم میخوابیدم برای همین زیر چشمام گود افتاده بود. دستی به موهام کشیدم و از اتاق خارج شدم.
وارد اتاق رهام شدم. وضعیتش تغییری نکرده بود. نا امید با شونههایی افتاده از اتاق بیرون اومدم تا سری به پدر بزنم. وارد اتاق شخصیش شدم اما کسی نبود. سمت ایوان بزرگ رفتم. از اونجا به کل قصر دید داشتم. چشمم به پدر و ارسلان خان افتاد که با هم حرف میزدند.
•○•○•○•○•○•○•○•○
با خشم طول و عرض اتاق رو طی میکردم.
چه طور جرات میکردن وقتی که برادرم مثل یه تیکه گوشت رو تخت افتاده بود حرف از منحل کردن حکومت ما بزنن؟
با صدای تقهی در به خودم اومدم.
_بانوی من اجازهی ورود میخوام.
وزیر اعظم بود.
صدامو صاف کردم و اجازه دادم که وارد شه.
تعظیم کوتاهی کرد.
_کار خیلی مهمی باهاتون دارم.
کنجکاو بهش خیره شدم. وزیر اعظم چه کار مهمی میتونست با من داشته؟
به سمت صندلیهای چوبی وسط اتاق تعارفش کردم. بعد از نشستن با کنجکاوی بهش خیره بودم که با صدای ضعیفی گفت
_از اخبار قصر که خبر دارید؟
با ناراحتی سر تکون دادم.
_میدونید اگه حکومت رو منحل کنن چه بلایی سر کشور میاد؟
بهش خیره شدم.
_منظورتون چیه؟
دستاشو رو میز گذاشتو توی هم قلاب کرد.
_علت پافشاری وزیران برای منحل شدن حکوت اینه که هرکدوم به واسطهی قبیلههایی که دارن کشور مستقلی رو تشکیل بدن و اگر این اتفاق بیفته دیگه اسمی از سرزمین خورشید باقی نخواهو موند.
با حیرت به دهن وزیر اعظم نگاه میکردم.
_چیکار باید کرد؟
با تعلل گفت
_باید جانشینی معرفی کنیم.
گیج گفتم
_پدرم که پسر دیگهای نداره. رهامم که وضعیتش معلوم نیس.
سرش رو بالا میاره.
_شما که هستین.
با صداهای گنگی چشمامو باز کردم.
دیدم تار بود. چشمامو رو هم گذاشتم.
_دخترم!
گرمای دستایکسی رو روی دستام حس کردم. با حیرت چشم باز کردم.
_ملکه!
خواستم بلند شم که اجازه نداد.
_استراحت کن!
با یادآوری آراس چشمام پر شد. هنوز هم باور نداشتم. با ناباوری به ملکه نگاه کردم.
_دروغ میگن درسته؟ آراس من زندهاس.
ملکه چشماشو رو هم گذاشت و پشت دستم رو نوازش کرد.
_چرا اینقدر پریشونی؟ تو الان باید به پدرت آرامش بدی اون تو شرایط بدیه.
با تعجب گفتم
_آراس معلوم نیس چه بلایی سرش اومده اونوقت شما میگین آروم باشم؟ خودم دارم از نگرانی پس میافتم یکی باید من رو آروم کنه.
از جاش بلند شد و سمت پنجرهی اتاق رفت و پشت بهم ایستاد.
_تو یک زنی باید در شرایط سخت صبورتر و پخته تر رفتار کنی.
اشکهام صورتمو خیس کردن.
_اگه آراس برنگرده چی؟
سمتم برگشت. تو چشماش آشفتگی بیداد میکرد اما آروم بود.
_احتمال اینکه آراس برگرده هس تو بهتره به فکر پدرت باشی........شنیدم وزیران تحت فشار قرارش دادن تا جانشین جدید رو معرفی کنه.
با ناراحتی سر تکون دادم.
کنارم حضورشو حس کردم.
_ناراحت نباش خدا بهترین سرنوشت و برامون رقم میزنه.......البته اگه خودمون بخوایم و ازش درخواست کنیم.
با خارج شدنش از اتاق بلند شدم و نگاهی به خودم توی آینه انداختم.
این مدت کم میخوابیدم برای همین زیر چشمام گود افتاده بود. دستی به موهام کشیدم و از اتاق خارج شدم.
وارد اتاق رهام شدم. وضعیتش تغییری نکرده بود. نا امید با شونههایی افتاده از اتاق بیرون اومدم تا سری به پدر بزنم. وارد اتاق شخصیش شدم اما کسی نبود. سمت ایوان بزرگ رفتم. از اونجا به کل قصر دید داشتم. چشمم به پدر و ارسلان خان افتاد که با هم حرف میزدند.
•○•○•○•○•○•○•○•○
با خشم طول و عرض اتاق رو طی میکردم.
چه طور جرات میکردن وقتی که برادرم مثل یه تیکه گوشت رو تخت افتاده بود حرف از منحل کردن حکومت ما بزنن؟
با صدای تقهی در به خودم اومدم.
_بانوی من اجازهی ورود میخوام.
وزیر اعظم بود.
صدامو صاف کردم و اجازه دادم که وارد شه.
تعظیم کوتاهی کرد.
_کار خیلی مهمی باهاتون دارم.
کنجکاو بهش خیره شدم. وزیر اعظم چه کار مهمی میتونست با من داشته؟
به سمت صندلیهای چوبی وسط اتاق تعارفش کردم. بعد از نشستن با کنجکاوی بهش خیره بودم که با صدای ضعیفی گفت
_از اخبار قصر که خبر دارید؟
با ناراحتی سر تکون دادم.
_میدونید اگه حکومت رو منحل کنن چه بلایی سر کشور میاد؟
بهش خیره شدم.
_منظورتون چیه؟
دستاشو رو میز گذاشتو توی هم قلاب کرد.
_علت پافشاری وزیران برای منحل شدن حکوت اینه که هرکدوم به واسطهی قبیلههایی که دارن کشور مستقلی رو تشکیل بدن و اگر این اتفاق بیفته دیگه اسمی از سرزمین خورشید باقی نخواهو موند.
با حیرت به دهن وزیر اعظم نگاه میکردم.
_چیکار باید کرد؟
با تعلل گفت
_باید جانشینی معرفی کنیم.
گیج گفتم
_پدرم که پسر دیگهای نداره. رهامم که وضعیتش معلوم نیس.
سرش رو بالا میاره.
_شما که هستین.