فال من
2 subscribers
1 photo
4 links
Download Telegram
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_52

چشم ازش گرفتم.

_منظورت چیه؟

نزدیک تر شد.

_یعنی یه ازدواج حکومتی. تو‌اونو دوست نداری درسته؟

تو چشماش نگاه کردم.

_بیشتر از جونم دوستش دارم.

با بهت بهم نگاه کرد.

بعد از چند ثانیه پقی زد زیر خنده. شروع کرد به خندیدن.


_شوخی می‌کنی دیگه؟ آره؟

یه تای،ابروم بالا رفت.

_قیافه‌ی من شبیه کساییکه شوخی میکنن؟

خنده‌اش جمع شد.

_آراس م.....من نمیفهمم چی میگی؟


دستم و رو زانوهام گذاشتم و از جا بلند شدم.

_واضح گفتم........شب به خیر.


به سمت داخل قصر پا تند کردم.

سمت اتاقمون رفتم و به آرومی در رو باز کردم.

نگاهم به ریحان افتاد. محوش شده بودم.

موهای به رنگ شبش روی بالشت پخش شده بود و ملافه از روش کنار رفته بود.

نزدیکش شدم و کنار تخت نشستم.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_53

اینقدر تو جاش وول خورده بود که پیراهن خوابش بالا رفته بود و پاهای سفیدشو به نمایش گذاشته بود.


لبخند شیطنت باری زدم و دستم و نوازش گونه از ساق پاش تا رونش کشیدم.

پاشو کمی تکون داد و تو خودش جمع شد.

فکر‌کنم با اتفاقات امروز دوباره رو پله‌ی اول قرار گرفتم‌.

نفسمو بیرون دادم و از جا بلند شدم. لباسامو درآوردم و سمت تخت رفتم‌.

روتختی رو کنارزدم و زیرش خزیدم. به سقف خیره بودم که تخت تکون خورد.

ریحان قلتی زده بود و الان وسط تخت خوابیده بود.

میتونستم حرکت بعدیشو حدس بزنم.

الان یه لگد جانانه نوش جان میکردم‌ برای همین خواستم سمتش برم و دستو پاهاشو مثل‌ این چند وقته تو بغلم قفل کنم که صدایی ازش شنیدم.

گوشمو نزدیک بردم. با ناله اسممو میگفت‌.

نزدیک تر شدم و دستمو اون طرف بدنش گذاشتم و روش خم شدم و گوشمو به دهنش نزدیک کردم.

_آراس نرو! آراس!

داشت خواب می‌دید. مثل اینکه امروز خیلی تحت فشار بوده.

لعنت به من!

ریحان دوباره قلتی زد و پشت بهم کرد.

از پشت سر بغلش کردم. اون همچنان داشت با زمزمه حرفاشو تکرار می‌کرد.


روی موهاشو بوسیدم و موهاشو از روی گردنش کنار زدم که چشمم به کبودی روی گردنش افتاد.

لبخند شیرینی رو لبام جا خوش کرد.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_54

صبح زود از خواب بیدار شدم. نمیدون چرا با اون خوابای اجق وجقی که دیده بودم سرحال بودم. صبحانمو خورده بودم و آماده بودم تا ندیمه‌ها خبرم کنن که استاد اومده.

خبری از آراس نبود. حتما دیشب رو در اتاق خودش خوابیده. نفس عمیقی کشیدم.

_آروم باش ریحان! آروووم.

خواستم سمت بیرون برم نگاهم به پیراهن آراس افتاد. پس اون دیشب اینجا بوده. پس‌چرا من متوجه نشدم؟

حس گرمی تو‌قلبم جون گرفت، از اینکه آراس دیشب و اینجا بود.

از اتاق خارج شدم. ندیمه‌ای دنبالم اومد.


_سلام صبح به خیر.


با تعجب نگاهم کرد.

_چیه چرا اینجوری نگام میکنی سلام دادما.


هول شد.

_س....سلام بانوی من.

همونجور که به سمت کتابخونه‌ی قصر میرفتیم گفتم.


_خب امروز چه کارهایی داریم؟

نگاهی به برگه‌ی روبه‌روش انداخت.

_الان فلسفه دارید. بعد از اون ادبیات.

اوهومی زیر لب گفتم.

وارد کتابخونه شدیم. پیرمردی از جاش بلند شد و تعظیم کوتاهی کرد.

_سلام استاد من باید به شما تعظیم کنم
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_55

استاد با نگاهی تحسین برانگیز سر تا پامو رصد کرد.

_سلام ملکه‌ی جوان!

با دست بهش تعارف کردم که دوی صندلی بنشینه.

_تا وقتی نفس‌های ملکه آکمان با مردم سرزمینش یکیه نام ملکه روی من گذاشتن خطاست.


لبخند یه وری زد.

_البته! پس باید اصلاحش کنم. ملکه‌ی آینده.


میگفتن این استاده خیلی ادعای زرنگیش میشه و منتظره تا فقط یه آتو ازت بگیره.
پس باید حواسمو جمع می‌کردم.

_خب بانوی جوان درس اول رو شروع میکنیم.

•○•○•○•○•○•○


با خستگی روی صندلی کتابخونه پهن شده بودم که ندیمه وارد شد. تا خواست دهن باز کنه با خستگی گفتم.


_یکم وقت استراحت بده مگه‌اسیر گرفتی؟

خنده‌ی ریزی کرد.

_بایدم بخندی. جای من نیستی که.

_بانوی من خواهش میکنم بلند شین. استاد شمشیرزنتون خیلی وقته منتظرن.

چهره‌ام به حالت گریه الکی تو هم رفت.

_ای خدا!

از جا بلند شدم کتابخونه‌رو به قصد بیرون قصر ترک کردم.

با لباس‌های رزمی که‌کمی برام گشاد بود وسط میدون بزرگ خاکی ایستاده بودم.

دور تا دور میدون انواع وسایل جنگی وجود داشت.

تیر و کمان منجنیق نیزه شمشیر

با کنجکاوی سمت شمشیر‌ها رفتم و خواستم یکیشو بیرون بکشم که انگار دستم قفل شده بود.

شمشیرا اینقدر سنگین بودند که حتی از جا بیرون نیومدن.

دست دیگمم درگیر کردم و دو دستی یکی از اونارو بیرو کشیدم.

نفسم و بیرون دادم و هن و هن کنان شمشیر و بالا نگه داشتم.

من اصلا نمیتونم این شمشیر و بالا نگه دارم چه جوری قراره با این به کسی ضربه بزنم؟

دستام از ضعف میلرزیدن. خواستم شمشیر و فرود بیارم و حس کردم یکی از پشت بغلم کرد و دست بزرگش رو دوتا دستای من که روی شمشیر بود نشست.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_56

با ترس سرمو برگردوندم که صورت آراس رو دیدم.


_ترسوندیم!

همونجور که دستمو فشار میداد گفت

_چرا باید بترسی مگه غیر از من کی جرات داره بغلت کنه؟

زیر لب آروم زمزمه کردم.

_هیچ‌کس.

شمشیر و پایین آوردم و از بغلش بیرون اومدم‌.

_تو نمیدونی استاد کجاس؟

متفکر نگام کرد.

_نمیدونم حتما سرش گرم بوده.‌......میخوای من تمرینت بدم؟

نگاهی‌بهش انداختم.

_تو؟

_آره مگه من چمه؟

دست به سینه شدم.

_سوفیا جون اینا رفتن؟

لبخند از صورتش رفت.

_نه اتفاقا تا هفت روز آینده اینجان.

رومو برگردوندم تا از محل آموزش بیرون برم.

_کجا؟

با یاد آوردی حرکات دیروزش و قولی که به خودم داده بود صدام سرد شد.

_استادم نیومده اگه اجازه بدین برم به بقیه‌ی کارام برسم.

انگار که از لحنم تعجب کرده باشه با صدای متعجبش صدام زد.

برگشتم و با سردی نگاهی بهش انداختم‌‌.


_بله سرورم.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_57
دستش و زیر چونه‌ام گذاشت و سرمو بلند کرد.

تو چشمام نگاه کرد. انگار که فهمیده باشه قضیه چیه چونه امو ول کرد و سرفه‌ی مصلحتی کرد.

_من هنوز اجازه ندادم بری.

_ولی استادم.......

بین حرفم پرید و با تحکم گفت

_استادت منم‌.

با تعجب نگاش کردم که ادامه داد.

_کارمونو شروع میکنیم.


دستاشو پشتش قفل کرد و شروع کرد قدم زدن.

_ماهیچه‌هات خیلی ضعیفن باید قوی شن. تا دو سه جلسه‌ی اول رو عضله‌هات کار میکنیم.

با بهت داشتم بهش نگاه می‌کردم. تا خالا این روشو ندیده بودم. آراس همیشه خنده رو و مهربون بود.

با صدای بلندش به خودم اومدم.

_نشنیدی چی گفتم؟

از جا پریدم‌.


_ب....بله؟

_ کف دستات و نوک انگشتای پاتو بذار زمین و سعی کن سینه‌اتو به کف زمین برسونی و با کمک بازوهات بلند شی.

(شنا سوئدی خودمونو میگه)

سعی کردم کم نیارم و کاری که میگه رو انجام بدم.

مرحله‌ی اولش که بد نبود. حالا باید خودمو از زمین بلند میکردم. بازوهام خیلی ضعیف بود و اصلا نمیتونستم وزنمو از رو زمین بلند کنم.

با سوزش باسنم آخی گفتم.

آراس تَرکه‌ای برداشته بود و باهاش رو باسنم ضربه میزد.


_یالا! خودتو بکش بالا.

مبهوت و بی حرکت بودم با ضربه‌ی محکمتری که بهم خورد آیی گفتم و به خودم اومدم.

_زود باش.

سرمو بلند کردم و با حرص نگاش کردم‌‌.


نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم بلند شم‌ اما ماهیچه‌هام به هیچ وجه یاری نمیکرد.

_بلند شو وایسا.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_58

ایستادم.

پیراهنشو دراورد گوشه‌ای پرت کرد‌.

چشمم رو عضله‌هاش خشک شد. آب دهنمو قورت دادم بهش چشم دوختم‌. لبخند یه وری زد و با یه حرکت مثل موقعیتی که خودش گفته بود قرار گرفت.

چن بار خودشو به زمین رسوند و مثل آب خوردن بالا کشید.

عضله‌های بازوهاش برجسته شده بودم و من فقط حواسم به اون توده‌های عضله‌ی جذاب خشک شده بود.

بلند‌شد و خاک دستشو تمیز کرد‌.

_دیدی باید چیکار کنی؟


مبهوت بهش زل زدم‌.

نزدیکم شد. بشکنی جلوی صورتم زد.


_خانوم جوان!

به خودم اومدم‌‌‌.

_من نمیتونم انجامش بدم.

هوفی کشید و زیر‌لب گفت


_شاگردم اینهمه گستاخ؟


بعد با صدای بلند ادامه داد.

_برو اون وزنه‌هارو بردار.

سمت جایی که نشونم داد رفتم.

دوتا ظرف بود که توشو پر سنگ‌ریزه کرده بودن.

یکیشو برداشتم. خیلی سنگین بود.

_سعی کن به بازوهات نزدیک و دورش کنی.

چه استاد سخت گیری! من اینو چه جوری حرکت بدم؟ فوقش بتونم چتد دقیقه‌ای بی حرکت نگهش دارم.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_59

_زودباش!

حرفی نزدم و با حرص مشغول بلند کردن وزنه شدم.

آقا دیروز کیف و حالشو با یکی دیگه کرده دستوری دادناشو سخت گیریاشو برا من آورده. اصلا من نخوام اینارو یاد بگیرم کیو باید ببینم؟ اَه

•○•○•○•○


همینجوری زیر لب غر میزد و سعی میکرد وزنه‌هارو بالا بیاره.

عرق از سر و روش میبارید. ولی باید تمرین می‌کرد. این سخت گیری‌ها به خاطر خودش بود.

با رفتار و نگاه سردش فهمیدم هنوز ازم دلخوره. باید یه جوری از دلش درمیارودم....

به نفس‌نفس افتاده بود.

_برای امروز کافیه.

اما اون همچنان داشت به کارش ادامه میداد.

_نشنیدی چی گفتم؟

انگار که اصلا نمیشنوه.

خب مثل اینکه خانوم داره لج میکنه‌.

با قدم‌های بلند سمتش رفتم و وزنه رو از دستش کشیدم.

چون بدون ملاحظه این کارو کردم کمی مچش خم شد و صدای ناله‌اش بلند شد.

وزنه رو گوشه‌ای انداختم و سمتش برگشتم.

_خوبی؟

چهره‌اش از درد تو هم رفته بود.

کمی مچش رو مالش داد.

_خوبم‌. اگه اجازه بدید مرخص شم؟

بدون حرف دیگه‌ای راهشو کشید و رفت.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_60


گند زده بودم.

با این اوضاع هیچ وقت نمیتونستم نزدیکش شم.

چیکار باید می‌کردم؟

راه افتادم سمت اتاقمون. در رو باز کردم و وارد شدم.

ریحان روی تخت نشسته بود و آستین لباسش رو بالا زده بود و داشت مچش رو ماساژ میداد.

نزدیکش شدم و کنارش نشستم.

مچشو تو دستم گرفتم و کمی فشار دادم که آخ آرومی گفت.

این دختر خیلی شکننده و ظریف بود.

خواست دستشو بکشه که نذاشتم.

_انگار زیادی سخت گرفتم.

چیزی نگفت. چقد لجباز بود و من خبر نداشتم.

آروم آروم دستش رو ماساژ میدادم.

_فردا تمریناتت سخت تر میشه.

سکوت!

فکر کنم باید یکمی براش توضیح میدادم.


_ببین عزیزم من و سوفیا........

وسط حرفم پرید.

_باید عادت کنم.

متعجب گفتم

_به چی؟

سرش و پایین انداخت‌.

_به این که سهم من از شما فقط یه اسمه.

از شدت بهت تکونی خوردم.

_چی؟
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_61


سرشو پایین انداخت و با صدای ظریفی شروع کرد به اینه بیشتر منو آتیش بزنه.

_شما ولیعهد هستین و من هم همسر شما. در آینده شما قراره پادشاه بشین و یک پادشاه باید متعلق به همه باشه. من فقط همسر اول شما خواهم بود. فقط.......فقط این چند روز کمی اشتباه فکر می‌کردم.......

سرمو بالا آوردم.

_چه فکری می‌کردی؟

_فکر میکردم که میتونم شما رو تمام و کمال برای خودم داشته باشم.

این حرفو تند تند گفت و نفسش رو بیرون داد.

دستم از روی مچش شل شد.

هرچی رشته بودم پنبه شد. چی باید بهش میگفتم؟ هر حرفی میزدم باور نمیکرد.‌
با حرف نمیشد بهش بفهمونم.

از جا بلند‌شدم و با قدم‌های بلند از اتاق بیرون رفتم‌.

•○•○•○•○•○•○
دستمو روی گونه‌اش گذاشتم و با گریه گفتم.

_چقد آقا شدی!

دستمو تو دستش گرفت و کف دستمو بوسید.

_تو هم‌برای خودت خانومی شدی‌.

تو بغلش خزیدم‌.

_خیلی دلم‌برات تنگ شده بود.

روی سرمو بوسید.

_منم‌دلم برات یه ذره شده بود‌.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
_پارت_62

ازش جدا شدم و دستش رو کشیدم.

_بیا بریم خیلی حرفا دارم که برات بزنم‌.

همراه هم وارد قصر شدیم‌ داشتیم سمت اتاقم می‌رفتیم که دستمو کشید.

_کجا میریم؟

وسط راه ایستادم.

_اتاقم دیگه.

_زشته من بیام اتاقت.

کنجکاو نگاش کردم.

_چرا زشت باشه؟

_به دیدن ملکه و پادشاه نرفتم‌‌.

چشمامو تو کاسه گردوندم.

_باشه بریم‌.

همراه هم وارد تالار اصلی شدیم‌.

بعد از چند دقیقه ارسلان خان و ملکه آکمان وارد شدند.

به خاطر ورودشون تعظیم کوتاهی کرد و صاف ایستاد.

نیم نگاهی بهش کردم و تو دلم قربون صدقه‌اش رفتم‌.

صدای بم مردونه‌اش بلند شد.

_سلام. عذر منو بپذیرین که بی خبر اومدم.

ارسلان خان با لبخند سمتش رفت.

_سلام‌ بر شیر میدان. خدارو شاکرم این وصلت بین ما باعث شد با چنین دلاوری دیدار داشته باشیم.

با خجالت سر پایین انداخت‌.

ملکه نزدیکمون شد.

_واقعا دیدن جوانی در این شکوه و شوکت آدمو به وجد میاره. دلاوری و شجاعت تو رگ‌هاتون جریان داره‌.

با صدای خجالت زده‌ای گفت

_باعث افتخاره که ارسلان خان و بانو که در شجاعت زبانزد هستند از من تعریف میکنند.امیدوارم لایق اینهمه لطف شما باشم.

دندونامو به نمایش گذاشتم.

_داداش منه دیگه!

با این حرفم چشمای رهام درشت شد. حتما فکر نمیکرد من اینقدر راحت جلوی پادشاه و ملکه حرف بزنم.


ملکه دستی به کفتم کشید و با خنده گفت

_البته که همینطوره. تو از رهامم بهتری.

ارسلان خان شروع کرد به خندیدن‌‌.

_خب ریحان جان. بهتره برادرت رو برای صرف چای دو نفره دعوت کنی......راستی آراس از کوهستان برنگشت؟
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_63


سری به معنای نفی تکون دادم و با ناراحتی به ملکه نگاه کردم.

_میاد عزیزم نگران نباش.

_آخه تاحالا سابقه نداشته به همچین جاهایی بره.

ملکه لبخند آرامش بخشی زد اما ابروهای رهام تو هم شد. نگاه کنجکاوی بهش انداختم‌.
با صدای ملکه که ارسلان خان و مورد خطاب قرار می‌داد به خودم اومدم‌.

_عزیزم بریم؟ کارهای مهمی داریم.

انگار‌تمام این قصر داشت یه چیزی رو از من پهنون می‌کرد‌.

مشکوک نگاهشون کردم که از دیدم خارج شدن‌.

برگشتم سمت رهام‌.

_چرا تو فکری؟

با صدام از فکر‌بیرون اومد و لبخند دستپاچه‌ای زد.

_تو فکر نیستم. بریم؟

باید سردرمیاوردم چه خبره. اومدن یهویی رهام از سفر! رفتن آراس به کوهستان! این هول ولایی که تو قصر زاه افتاده و هزارتا سوال دیگه.

•○•○•○•○•○•○

نصف شب بود که با صدای خش خشی از خواب بیدار شدم.

سر گردوندم. آراس داشت لباسشو درمیاورد.
با صدای گرفته‌ای گفتم.

_کی اومدی؟

از جا پرید.

_عه بیدار شدی؟

با نیم تنه‌ی لخت اومد رو تخت و کنارم دراز کشید.

_بخواب عزیزم.

پرسشگرانه نگاهش کردم.

_نگفتی کی اومدی؟

درحالیکه سرش رو روی بالش تنظیم می‌کرد گفت

_همین چند دقیقه پیش. بخواب عزیزم.

بعد از اون روز که حرفامو بهش زده بودم دیگه زیاد سمتم نمیومد. داشت رو حرفام صِحِّه میذاشت. دیگه شبا بغلم نمی‌کرد. دست به موهام نمی‌کشید. خیلی وقت بود طعم لباشو فراموش کرده بودم‌. طعم آغوش گرمشو. نوازش‌های آرامش بخشو. انگار بهترین روزای زندگیم کنار آراس فقط تو اون دو هفته خلاصه شده بود.

بغض کرده بهش پشت کردم. نمیخواستم اشکمو ببینه. نمیخواستم بفهمه بهش محتاجم‌.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_64

صداش از پشت سرم بلند شد.

_ریحان!

سعی کردم صدام نلرزه.

_بله سرورم.

فهمیدم‌که کلافه شد اینو از نفس عمیقی بیرون داد فهمیدم‌.

نزدیکم شد.
نفس‌هاش به‌گردنم خورد که مورمورم شد. چقد دلتنگش بودم. دلتنگ همین نفسا

_بغلت کنم؟

قلبم شروع کرد به دیوونه بازی. حرفی نزدم که بیشتر بهم نزدیک شد. یه دستشو آروم دورم پیچید و دست دیگه‌اش رو از زیر بدنم رد کرد. کمی خودمو بالا کشیدم تا دستش رد شه.

وقتی کاملا بدنم چفت بدنش شد نفسش رو رها کرد.

_آخ خدا چه آرامشی!

این حرفش باعث شد با شوق تو بغلش بچرخم و سمش برگردم.

سرمو رو سینه‌‌اش گذاشتم و دستمو دورش پیچیدم که منو بیشتر به خودش فشرد.

حالا قلبم کمی آروم شده بود. چشمامو بستم.

با نوازش بازوم هشیار شدم.

چشمامو باز کردم که چشم تو چشم آراس شدم.

_سحر به خیر بانو!

لبخندی زدم و بدنمو کش دادم. سعی کردم از پنجره‌ی بزرگ اتاق نگاهی به بیرون بندازم.

_آفتاب هنوز سر نزده که. چه زود بیدار شدی.

درحالیکه روم خیمه میزد گفت.

_برای اینکه تا طلوع افتاب یه لقمه‌ی چپت کنم.

بعد هم ناغافل سرشو تو گردنم فرو کرد و گاز ریزی از گردنم گرفت.

آخی گفتم که جای گازشو بوسید و سرشو بلند کرد.

_تقریبا چند ماهی میشه که بدنت و گل گلی نکردم.

با عشوه رو گرفتم.

_تقصیر خودت بود انگار من دست و پاتو زنجیر کرده بودم.

زل زده بود بهم و من از ترس اینکه دوباره جادوی چشماش بگیرتم چشم ازش میدزدیدم.

دستشو رو چونه‌ام گذاشت و سرمو طرف خودش برگردوند.

_تو با حرفات دست و پامو غُل و زنجیر کرده‌بودی.

چشمام که به چشماش می‌افتاد بی اختیار قدرت تکلممو از دست میدادم. انگار کل مغزم فقط برای چشمام فرمان صادر می‌کرد و میگفت "تو چشمای لعنتیش غرق شو"

_اگه یه نگاه به دور و برت می‌کردی اون حرفارو نمیزدی.

سوالی نگاش کردم.

_منظورت چیه؟

دستش بالا آومد و تو موهام نشست.

_پدرم چند بار ازدواج کرده؟

حرکت دستش تو موهام تمرکزمو میگرفت.

_یه......یه بار.....


همینجوری به نوازشش ادامه می‌داد.

_پدر خودت چی؟

_اونم یه بار.


دستش از موهام سر خورد و اومد روی گردنم.

_به نظرت چرا؟

خیلی رو گردنم حساس بودم. کمی سرمو سمت شونه‌ام خم کردم.

_چی چرا؟


دستش از سرشونه‌ام پایین اومد و رو بازوم نشست و با یه انگشت مشغول نوازشم شد.

_چرا یه پادشاه حاضر میشه فقط یه بار ازدواج کنه؟


حرکت رفت و برگشتی انگشتش رو بازوم به کل حواسمو پرت کرده بود.

_خب......خب.....شاید همسرانشونو دوست داشتن.


دستش پایین تر رفت و رو شکمم فرود اومد. عضله‌های شکممو منقبض کردم. فهمید خیلی حساسم و لبخند پیروزی زد.

_اگه منم مثل اونا باشم چی؟
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_65

چشمام گرد شد.

_نمیفهمم.

خنده‌اش بلند شد و سرش و تو گردنم فرو کرد و زبونشو رو گردنم کشید و بعد کنار گوشم زمزمه کرد.

_دوستت دارم.

با شنیدن این حرفش چشمام گرد شد.

سرشو بلند کرد و‌نگام کرد.

با دیدن چشماش بغضم گرفت.

_آراس!

دستش رو کنار شقیقه‌ام گذاشت.

_جونم.

دستمو دور گردنش حلقه کردم و سرمو کنار گوشش بردم.

_دوستت دارم.

سرشو بلند کردم و نگام کرد. تو چشماش غرق شده بودم که بی هوا لبامو به کام گرفت.

همراهیش کردم‌ که با شوق بیشتری به کارش ادامه داد.

وقتی نفس کم آوردیم بی میل ازم جدا شد. در حالیکه نفس نفس می‌زد بریده بریده گفت.

_عصر بیا باغ راهشو که بلدی؟

وسط این لحظه‌ی احساسی این چه حرفی بود اخه.

_برای چی؟

بغلم کرد و رو تخت قلت زد. حالا من روش دراز کشیده بودم.

_تو بیا کاریت نباشه. فقط......

سرمو بلندتر کردم و نگاش کردم.

_فقط چی؟

_موهاتو برام گیس بباف.

چشمامو رو هم فشار دادم.

_چشم.

رو چشمام بوسه‌ای زد.

با شیطنت نگاش کردم و دستمو نوازش وار از گلوش تا سینه‌اش کشیدم.

همینجوری بهم زل زده بود.

نوک سینه‌اشو دورانی نوازش کردم که چشماش خمار شد. لبخندم عریض تر شد.

نوکشو بین انگشت شصت و اشاره‌ام گرفتم و فشار کمی بهش دادم که چشماشو بست و نفسشو رها کرد.

بازوهامو محکم گرفت.

_نکن دختر برا خودت بد میشه.

نخودی خندیدم و سرمو نزدیک بردم و کوتاه لباشو بوسیدم.

_افتاب طلوع کرد.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_66
سرشو سمت پنجره برد.

_آره خورشید دراومد......پاشو بریم که خیلی کار داریم.

نذاشتم از جا بلند شه.

_نه نرو!

با شیطنت نگام کرد.

_خوش گذشته ها؟

خنده‌ای کردم و روی تخت خوابیدم.

_چه جورم.

از پشت در آغوشم کشید.

_کمتر دلبری کن.

لبخندم پررنگ تر شد. باز اون حس اول ازدواجمون بهم دست داد با این تفاوت که الان فهمیدم واقعا آراس و دوست دارم.

•○•○•○•○•

نگاهمو دور تا دور کلبه چرخوندم‌ همه چیز مهیا بود. آفتاب داشت غروب می‌کرد اما خبری از ریحان نبود.

_آراس! کجایی؟

از کلبه بیرون اومدم. چه حلال زاده!

_اینجام‌. اسبتو ببر تو اصطبل تا بیام‌.

دوباره وارد کلبه شدم و همه چیز رو از نظر گذروندم‌.

خب انگار چیزی کم نیس.

از کلبه بیرون اومدم و سمت اصطبل رفتم‌ که با ریحان سینه به سینه شدم.

_احوال خانوم؟

لبخند نمکینی زد.

_پیش آراس باشه خوبه.

محکم بغلش کردم و با دندونایی که رو هم فشار می‌دادم گفتم.

_تو چرا اینقدر دلبری آخه.

با هم سمت کلبه رفتیم. وقتی وارد شد با ناباوری به اطرافش نگاه کرد.

_چه قدر اینجا قشنگه!

دستامو به سینه زدم و مشغول تماشاش شدم.

_وای آراس خیلی رویایی شده.

سمتم برگشت و دستاشو دور گردنم حلقه کرد و دستای منم دور کمرش پیچید.

به لبام زل زده بود. اما پا پیش نمیذاشت.

فاصله رو تموم کردم و از گرمای لباش گر گرفتم. دستش تو موهام پنجه شده بود.

بغلش کردم و آروم آروم سمت تشک تک نفره‌ای که روی زمین پهن کرده بودم بردمش.

به بوسه‌هامون ادامه میدادیم و بی تاب تر میشدیم.

دست از لباش کشیدم و دستم سمت گره‌ی پیراهنش رفت. قرار بود برای اولین بار برهنه ببینمش. با یه دست گره و باز کردم و خواستم لبه‌های پیرهنشو از هم فاصله بدم که دستش رو دستم نشست.

_آراس!

فهمیدم و لبخند اطمینان بخشی زدم.

_قالیچه زیر همین تشک پهن شده.

لبخندی زد و چشماشو بست و دستش شل شد.

این یعنی اجازه!

لبه‌های پیراهن و از هم فاصله دادم. چشمم که به بدن سفیدش خورد مات شدم. بدنش مثل بلور می‌درخشید.

دستم و نوازش وار روی قفسه‌ی سینه‌اش کشیدم که صدای پر لذتش بلند شد‌.

امشب شب ما بود.
شب من و ریحان
شب یکی شدنمون‌.

با لذت سرمو نزدیک بردم و گذاشتم تا ریحان حس‌های نابی رو برای اولین بار تجربه کنه.
فال من pinned «#پارت_1 پاهامو داخل اب فرو بردم و چشمام و بستم. چه حس خوبی. آب خنک از لا به لای انگشتام رد می شد و جون دوباره ای بهم می بخشید. دستامو پشت تکیه زدم به صدای اب گوش می دادم. با صدای یورتمه ی اسبی که از دور به گوش می رسید هراسون از جا بلند شدم دور خودم…»
زبونمو هوس انگیز روی لب‌هاش میچرخوندم. این بوسه‌های خیس اولین بار بود که اتفاقا می‌افتاد. سرمو تو گردنش بردم و نفسمو با شدت بیرون دادم که ریحان نفس صدا داری کشید. لبخند خبیثی زدم.

بلندش کردم و پیراهن و کامل از تنش درآوردم حالا ریحان بدون هیچ پوششی تو دیدم بود.

لب گزید و سعی کرد خودشو بپوشونه‌.....بهش چسبیدم و دستش رو از روی ممنوعه‌هاش برداشتم.


_من قراره یه عمر محرم ترینت باشم. پس ازم خجالت نکش.

دستش سمت پیراهنم رفت‌. میدیدم که چه طور دستاش از هیجان میلرزید.

دونه دونه دکمه‌هامو باز کرد وقتی همه‌ی دکمه‌هامو باز کرد لباس رو از تنم دراورد. نگاهش که به هیکلم افتاد آب دهنش رو قورت داد.

نزدیکش شدم و روی تشک خوابوندمش.
برای اینکه آماده‌اش کنم تنگ در آغوش کشیدمش.

دستای گرمش که دورم حلقه شد انگار دنیارو بهم دادن.

بهتر بود یکم بهش زمان بدم تا بیشتر به بی پرده بودن رابطه‌امون عادت کنه
ازش جدا شدم. طبق خواسته‌ام موهاشو بافته بود. دستم سمت گیره‌ی سرش رفت و پایین بافت موهاشو باز کردم.

با حوصله بافت موهاشو باز کردم و بالای سرش روی متکا جمعشون کردم‌.

دستم از روی سرش روی گونه‌هاش سر دادم. بعد آروم آروم سمت لباش بردم. چشماشو بسته بود و نفس هاش دوباره سنگین شده بود.

از نوازش لب‌هاش دست برداشتم و دستم رو گردنش سر دادم. با سرانگشتام از گردنش روی سینه‌هاش رفتم که صدای آهش بلند شد.

تا حالاش که موفق بودم!

با نوک انگشت دورانی سینه‌هاشو نوازش کردم و پایین تر رفتم. که موجی به بدنش داد.

دوباره و هزار باره کارمو تکرار کردم. حالا وقتش بود.

نوک سینه‌اش رو گرفتم و به آرومی فشار دادم که آه پر لذتی کشید.

ریحان ناخواسته داشت منم تحریک می‌کرد‌.

سرمو نزدیک تر بردم و نوک زبونمو روی نوک سینه‌اش گذاشتم که سرمو تو دستاش گرفت.

مک آرومی بهش زدم که اومی زیر لب گفت و موج دیگه‌ای به بدنش داد.
لذت میبردم از اینکه اینجوری میتونم بهش لذت بدم.

سرمو بلند کردم و نگاهش کردم‌. چشماش خمار شده بود. زبونی روی لب‌هاش کشید که بی طاقت سمت لباش حمله کردم و لب پایینشو بین دندونام گرفتم و کشیدم‌.

تو چشماش نگاه کردم. چشمای اونم به اندازه‌ی من خواستن و فریاد میزد.

دستش سمت کمر شلوارم رفت‌.
حالا هردو برهنه درآغوش هم بودیم.

حالا وقتش بود. دستی به پایین تنه‌اش کشیدم که دیدم لزج و مرطوبه و این یعنی کاملا آماده‌اس. اما باید محتاط میبودم. ریحان اولین بار بود که همچین حسایی رو تجربه‌ می‌کرد. نمیخواستم از اولین رابطه‌امون فقط درد رو به یاد داشته باشه.

آروم آروم دستمو دورانی مالش دادم که آه بلندی کشید.

باید شروع می‌کردم. یواش یواش اونو از دنیای دخترونه‌اش جدا کردم.

با دیدن خونی که روی ملحفه ریخت لبخندی زدم.

ریحان سرشو روی بالشت گذاشته بود و چشماشو بسته بود. نزدیکش شدم و آروم زیر گوشش گفتم

_خانومم بلند شو ملحفه رو بردارم زیرت خونیه.

صدایی ازش بلند نشد ولی دستاش دور گردنم حلقه شد و مجبورم کرد تا دراز بکشم.

کنارش دراز کشیدم و بدن لختش رو درآغوش گرفتم.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_67

_دیشب تو اتاقتون نبودین! چرا؟

با چشمای گرد به مادر نگاه می‌کردم. از کجا فهمیده بود.

با دیدن نگاه متعجبم گفت.

_صبح فرستاده بودم دنبالت چون کار مهمی باهات داشتم خبر دادن که نه تو و نه ریحان از دیشب تو قصر نبودین.


سرمو پایین انداختم.

_کاره نیمه تموم و تموم کردم.

چند لحظه‌ای سکوت برقرار شد. بعد صدای مادر بلند شد.

_خب!


با سری پایین جواب دادم.


_حالا ریحان دیگه زن منه.


مادر نزدیکم شد و در آغوشم کشید.

_مبارکه پسرم. عروسم تو اتاقشه؟

از آغوشش بیرون اومدم و با لبخند نیم بندی گفتم

_بله داره استراحت میکنه.

مادر سمت در اتاقش رفت و بازش کرد

_میتونی بری به کارات برسی.

از اتاق بیرون رفت.

•○•○•○•○•○•○

روی تخت دراز کشیده بودم و ملافه رو تا گردنم بالا کشیده بودم.

چون سوارکاری برام ضرر داشت آراس منو با کالسکه به قصر آورد.

با یاد‌آوردی لحظات شیرین دیشب لبخندی رو لبم اومد که بیحیایی نثار خوردم کردم‌. سعی کردم بخوابم اما دردی که تو کمرم پیچ میخورد مانع میشد.

صدای ندیمه‌ی جلوی در بلند شد.

_ملکه آکمان آومدن بانوی من!

با شنیدن این حرف سیخ سرجام نشستم که صدای آخ بلندم از اتاق بیرون رفت.

در باز شد و ملکه با شتاب داخل اومد.

_خوبی دخترم؟

از شرم گونه‌هام گل انداخته بود.

_ببخشید که نمیتونم بلند شم بانوی من.

صدای مواخذه کننده‌اش بلند شد

_اصلا کی بهت گفته از جا بلند شی؟
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_68


آروم منو روی تخت خوابوند.

_بخواب عزیزم.

دراز کشیدم. که دستش مادرانه تو موهام فرو رفت.

_از آراس شنیدم چه اتفاقی بینتون افتاده.

با شرم رو گرفتم.


_تو الان یک بانوی قصر به حساب میای. یک خانوم بالغ که باید پذیرای هر شرایطی باشه.

فقط بهش نگاه می‌کردم.

_تو قراره همسر پادشاه آینده و مادر ولیعهد آینده باشی. سختی‌های زیادی در انتظارته. یادت نره که باید صبر و تحملت و بالا ببری. در شرایط سخت بهترین تصمیم هارو بگیری.

منظورش چی بود؟

لبخندی زد و دستش رو از موهام به گونه‌هام کشید.

_یه سوال میپرسم امیدوارم راستشو بگی.

منتظر نگاهش کردم‌.

_آراس و دوست داری؟


نمیدونستم چه جوابی بدم.

_خجالت و بذار کنار ریحان فکر کن منم مثل مادرت. راحت باش با من.

زبونی روی لبام کشیدم و با صدایی که میلرزید لب زدم.

_خیلی زیاد.

لبخند روی لب‌های ملکه محو شد.

صدای در بلند شد.

_بانوی من. معجون بانوی جوان رو آوردم.


صدای مقتدر ملکه بلند شد.

_بیا داخل.

ندیمه وارد شد و کاسه‌ی رو روی میز گذاشت.

_میتونی بری.

ندیمه تعظیمی کرد و از اتاق خارج شد.
ملکه قاشق پر از معجون تقویتی رو نزدیک دهانم آورد‌.

درست مثل مادری که درد دخترش رو آروم می‌کرد.

دهن باز کردم که قاشق وارد دهنم شد.

بعد از اینکه تا قطره‌ی آخر معجون رو خوردم ملکه بلند شد و سمت پنجره رفت.

_گفتی خیلی آراس رو دوست داری درسته؟


با صدای آرومی گفتم.

_بله!

_اگه یه روزی مجبور باشی ازش دل ببری چیکار میکنی؟