فال من
2 subscribers
1 photo
4 links
Download Telegram
Channel created
Forwarded from مجله بانوان
#پارت_1

پاهامو داخل اب فرو بردم و چشمام و بستم.

چه حس خوبی.

آب خنک از لا به لای انگشتام رد می شد و جون دوباره ای بهم می بخشید.

دستامو پشت تکیه زدم به صدای اب گوش می دادم.

با صدای یورتمه ی اسبی که از دور به گوش می رسید هراسون از جا بلند شدم دور خودم میچرخیدم و دنبال رو بندم بودم تا صورتم و بپوشونم.

اما هرچی گشتم اون رو بند لعنتی رو پیدا نکردم.


صدای پای اسب نزدیک و نزدیک تر میشد. با هول و ولا کفشامو پوشیدم و سمت اسبم رفتم تا هرچه سریعتر از اونجا دور بشم.

سوار اسبم شدم تا به تاخت به طرف قصر برم.


روی اسب نشسته بودم که چشمم به سبد سیب هام افتاد لعنتی زیر لب فرستادم و از اسب پایین پریدم.

سبد و برداشتم و به دو طرف اسب رفتم که پام به سنگی گیر کرد و با سر روی زمین‌افتادم.

دیگه برای فرار دیره شده بود.
دوتا سوار روی اسباشون نشسته بودن و داشتن منو نگاه میکردند.

سریع خودمو جمع کردم و با گوشه‌ی چارقدم جلوی بینی و دهنم و گرفتم ازش به عنوان رو بند استفاده کردم.

لنگان لنگان طرف سبد رفتم و سیب‌هارو دونه دونه داخلش گذاشتم.

با برداشتن آخرین سیب چکمه‌های چرمین یکی از سوار‌ها رو، رو به روم دیدم.

خدا خدا میکردم باهام‌کاری نداشته باشن و بذارن بی دردسر برم.

آخرین سیب رو داخل سبد گذاشتم و ایستادم.

#ریحان
Forwarded from مجله بانوان
#پارت_2

نگاهی به سر تا پا‌م انداخت و سیبی جلوم گرفت.

چشمامو به چکمه‌هاش دوختم چون یه دستم به چارقدم بود سبد و جلو روش گرفتم تا سیب و داخل سبد بذاره.

نگاهی به سبد و نگاهی به سیب تو دستش کرد و سیب طرف دهنش برد و گاز بزرگی به سیب زد.

از تعجب چشمام گرد شد.

این چه کاری بود؟

درحالیکه سیب و میجویید نیش خندی زد و سمت اسبش رفت.

فعلا وقت مناسبی برای ادب کردن این گستاخ نبود. ممکن بود برام دردسر بشن.

سریع سمت اسب رفتم و سوارش شدم.
اسب می‌تاخت و جلو میرفت.
وقتی به دروازه‌ی قصر رسیدم نفسی از سر آسودگی کشیدم. شانس اوردم‌که اون دوتا سوار کاری باهام نداشتن.

از چثه‌های بزرگشون میشد فهمید اگه بهم حمله میکردن مطمئننا جلوشون کم میاوردم.

اسب و به طرف اسطبل هی کردم.

با شنیدن صدای نگران آنا بیخیال پر کردن آخورش شدم و از اسطبل بیرون اومدم.

آنا: خدایا منو از دست این سرکش نجات بده. اگه برنگرده من چه خاکی تو سرم بریزم؟ چه جوابی به باباش بدم؟

جلوتر رفتم آنا با دیدنم با هول سمتم دوید.

آنا: کجایی تو دختر؟ چرا یهو غیب میشی؟ نمیگی دلم هزار راه میره؟ بدون محافظ میری بیرون نمیگی بفهمن شاهزاده‌ای ممکنه هزارتا بلا سرت بیارن؟ چرا رنگت پریده؟ چیزی شده؟ اذیتت کردن؟

به زور لبخندی زدم.

_نه آنا چیزی نشده. گشنمه بریم داخل یه چیزی بخورم که ضعف کردم.

#ریحان
Forwarded from مجله بانوان
#پارت_3

انا با غر غر وارد ساختمون اصلی قصر
شد و منم پشت سرش مثل جوجه ای که
دنبال مادرشه راه افتاده بودم.

به یکی از خدمه‌هایی که به طرف مطبخ می‌رفت سفارش سینی غذای رنگینی کرد و به سمت خیاط‌خونه راه افتاد.

با کنجکاوی دنبالش راه افتادم که برگشت سمتم.

_شما کجا میای؟

چون یهویی برگشته بود نزدیک بود باهاش برخورد کنم که دو قدم عقب رفتم.

_بیام‌ بیینم تو کجا میری؟

اخماش تو هم رفت.

_شما شاهزاده‌این در شانتون نیس......


کلافه بین حرفش پریدم.

_در شانم نیس وارد خیاط خونه بشم.

عقب گرد کردم و به طرف اتاقم رفتم.

در اتاقمو باز کردم و خودم و روی تخت پرت کردم.

الان اگه انا اینجا بود میگفت.


_در شان یه پرنسس نیس خودشو روی تخت پرت کنه. اروم و با وقار باشین.

از فکرش‌ پقی زدم زیر خنده.

به سقف خیره بودم.

#ریحان
Forwarded from مجله بانوان
#پارت_4

نقش چشم‌های وحشی و سیاهی جلو چشمام نقش بست.

چقد گیرایی داشت. مثل گردابی تمام وجودتو تو خودش می‌کشید. میشد ساعت‌ها به چشماش نگاه کرد و خسته نشد.

اون هیکل ورزیده و قدم‌هایی که با صلابت بر‌میداشت نشون می‌داد که مردی با عزت نفس بالاس.

با صدای‌ در نقش اون چشم‌ها محو شدند و من و به دنیای واقعی پرت کردند‌.

_بله؟

صدای خدمتکار بلند شد.

_غذاتونو اوردم بانو.

روی تخت نشستم.

_بیا تو.

خدمتکار با سینی بزرگی وارد شد.
از هن و هن کردنش میشد فهمید که سینی براش زیادی سنگین بوده.

تا میز بزرگی که وسط اتاق قرار داشت تقریبا ده قدم راه بود بلند شدم و به طرفش رفتم و سر دیگه‌ی سینی رو گرفتم. طفلک با چشمای گرد شده و دستپاچه گفت

_شاهزاده لطفا این کارو نکنین انا منو میکشه.

کلافه از این لقب‌ها و احترام های آبکی گفتم

_انا هیچ کاری نمیکنه. دختر نفست بالا نمیاد بذار کمکت کنم.

سینی رو روی میز گذاشتیم و دخترک خدمتکار با قدردانی نگاهی بهم کرد و لبخندی زد.

_خسته شدی. رنگ به رو هم نداری. ببینم چاشت خوردی؟

دخترک سری به عنوان نفی تکون داد.

_پس بشین با من غذا بخور.

دو باره چشماش گرد شد و با وحشت نگاهی بهم انداخت.

_نه نه من اجازه ندارم.

بی حوصله دستش و گرفتم و روی صندلی نشوندم.

_بشین صداتم درنیاد خیلی گشنمه مزاحم غذا خوردنم نشو و اروم غذاتو بخور اینا برای من زیاده.

#ریحان
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_5
دخترک بیچاره از ترس روی صندلی میخ شده بود.
کلافه با پام به پاش کوبیدم که از جا پرید.
اشاره‌ای به غذاها کردم تا شروع کنه.
اولش کمی این دست و اون دست کرد و اما بعد با ولع مشغول خوردن شد.

بعد از اینکه سیر شدم به پشتی صندلی تکیه دادم و نفسم و بیرون پرت کردم.

_وای خدا شکرت خیلی خوردم.

دخترک خدمتکار هم آخرین لقمه رو فرو داد و انگار که تازه فهمیده پیش کی داشته غذا میخورده با هول از جاش بلند شد و تند تند مشغول جمع کردن میز شد. از این دستپاچگیش لبخندی زدم. وقتی میخواست سینی رو ببره بیرون گفت

_جسارت منو ببیخشین بانو نباید با شما غذا میخوردم.

صورت نمکین داشت. دلم یکم اذیت کردن میخواست. پس اخمامو تو هم کشیدم و تو جلد مغرورم رفتم. دستامو به پشتم زدم طرفش رفتم.

_خب حالا که این گستاخی رو انجام دادی. باید تنبیه بشی.

دخترک چشماش از قبل گردتر شد و اشک توشون جمع شد.

_بانوی من.......لطفا ببخشین منو......التماس میکنم عفو کنین........من بچه یتمم کسیو تو این دنیا ندارم.......خواهش میکنم.

هق هق‌میکرد و سینی به دست نزدیک در اتاق ایستاده بود. از این‌که اینجوری اذیتش کردم پشیمون شدم پس چند قدم سمتش رفتم و دستم رو، روی بازوش گذاشتم.

_تنبیه‌ات اینکه از فردا تا وقتی که زنده‌ای باید ندیمه‌ی شخصی من باشی.

#ریحان
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_6

هق هقش قطع شد و با بهت نگاهی بهم انداخت.

بعد با لکنت شروع کرد به حرف زدن.

_ب.....ب....بانوی من.......ندیمه؟

سری به عنوان تایید بالا و پایین کردم.

_حالام زودتر این سینی رو ببر و به انا بگو بیاد اتاقم بعد از اینکه کارت تموم شد برگرد تا بهت بگم آموزش‌هات چیه.

دخترک با شوق از اتاق بیرون رفت.
کم سن ترین دختر توی خدمتکارا بود و از شانس بدش تو قسمت مطبخ کار میکرد. جسم نحیفش تحمل اینهمه کار سنگین رو نداشت برای همین اگه ندیمه‌ی من میشد از حجم کاراش کم میشد.

سمت دار قالی کوچیکی که گوشه‌ی اتاقم بود رفتم و پارچه‌ای که روی طرحش انداخته بودم و کنار زدم تا قالیچه رو به اتمام برسونم.
قالیچه تقریبا تمام شده بود و فقط چند رَج ازش مونده بود تا از دار پایین بیاد.

دستی روش کشیدم. طرح زن و مردی که تو آغوش هم بودند.

به خودم قول داده بودم تا وقتی که همسر آینده‌ام انتخاب شد برای اولین بار روی این قالیچه به آغوشش برم و هم آغوشی رو روی این قالیچه تجربه کنم‌.

لبخند تلخی زدم و نفسم و بیرون فرستادم.

یقین داشتم که ازدواجم یه ازدواج حکومتی میشد. و مطمئننا یکی از شاهزادگان ممالک دیگه برای اینکه روابط رو با پدرم محکم تر کنند برای خواستگاری من میومدند و هیچ کدومشون از ته قلب من و دوست نخواهند داشت و این درحالی بود که من آرزوم بود با مردی ازدواج کنم که عاشقانه منو دوست داشته باشه. مثل پدر و مادرم.

با صدای تقه‌هایی که به در میخورد به خودم اومدم و سریع پارچه رو روی دار قالی انداختم و سمت مبل رفتم خیلی متین روش نشستم و چند سرفه‌ی مصلحتی کردم.

_اهم اهم بیا تو.

آنا درحالیکه گوشه‌ی دامن بلندش رو گرفته بود با عجله داخل شد پشت سرش خیاط مخصوص سلطنتی وارد شد.

انا به سمتم اومد.

_بانو لطفا بلند شین که خیلی دیر شده.

با تعجب از جا بلند شدم که انا یه خیاط اشاره کرد.

خیاط سمتم اومد و با اون نوار شروع کرد به اندازه گرفتن دور کمر و سینه رو بازو‌هام.

با تعجب داشتم به کاراش نگاه میکردم و انا رو مخاطب قرار دادم.


_چه خبر شده آنا؟

آنا در حالیکه زیر لب چیزهایی زمزمه میکرد کلافه از این گوشه‌ی اتاق به اون گوشه‌ی اتاق می‌رفت انگار که اصلا چیزی نشنیده.

خیاط هم که مدام دستامو بالا پایین میکرد اندازه میگرفت و روی کاغذ‌های کاهی یادداشت میکرد.

کلافه هوفی کشیدم و با صدای بلند تری سوالمو تکرار کردم.

آنا از صدای بلندم از جات پرید و سمتم برگشت.

_چیزی نشده بانو. فقط......اممم....فقط

از این فس فس کردنش از کوره در رفتم

_خب بگو چیشده؟

سریع و تند تند کلمات رو به زبون اورد.


_شاهزاده ارس فرزند ارسلان شاه از شما خواستگاری کردن.

با بهت بهش چشم دوختم.

_شاهزاده‌ی سرزمین الماس؟

آنا با شوق سرشو بالا پایین کرد.

_من که تا حالا یه بارم ندیدمش چه جوری خواستگاری کرده؟

آنا با ذوق سمتم اومد.

_مهم نیس. مهم اینه که بالاخره با سرزمین الماس مثل سال‌های دور روابط محکمی خواهیم داشت.

آهی از سر حسرت کشیدم‌. اینم از سرنوشت من‌.

#ریحان
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_7

از روی حرص دستامو به سینه زده بودم و روی صندلی مخصوصم نشسته بودم.
باصدای نگهبان جلوی درگاه که ورود نمایندگان سرزمین الماس رو اعلام میکردند‌به خودم اومدم و صاف نشستم.

من و پدر با دیدن ملکه‌ی سرزمین الماس با بهت از جا بلند شدیم.

ملکه آکمان با صلابت و غرور در تالار قصر قدم برمی‌داشت. از شکوه این زن من یکی زبونم بند اومده بود. پشت سرش حدود بیست نفر خدم و حشم با مجمع‌های بزرگ روی سر راه افتاده‌ بودند.

به درگاه که رسیدند با اشاره‌ی وزیر تختی در خور ملکه داخل تالار قرار داده شد.

ملکه به نزدیک ما که رسید با صدایی رسا پدر رو مخاطب قرار داد.

_درود بر شما پادشاه سرزمین خورشید.

پدر به ملکه اشاره کرد روی تخت بشینه.

_درود بر شما ملکه‌ی سرزمین الماس. افتخار داریم میزبان بانوی نام‌آوری چون شما باشیم‌.

با چشمایی گرد به پدر نگاه کردم.

مگه این زن غیر از اینکه ولیعهد رو به دنیا اورده باشه کار دیگه‌ای انجام داده که پدر بهش میگفت نام‌اور؟

ملکه تعظیم کوتاهی کرد و روی تخت نشست.

حالا نوبت من بود. همونجور که آنا یادم داده بود گوشه‌ای از دامنم رو بالا گرفتم و با متانت به سمت ملکه حرکت کردم‌.

نزدیکش که رسیدم تعظیم کوتاهی کردم.

_درود بر ملکه.

خم شدم و تا دستش رو ببوسم که اجازه نداد.

_نیازی نیست دخترم.

از بازو‌هام گرفت و منو بلند کرد.

_بذار صورت ماهتو ببینم.


سرمو بلند کردم که چشمش بهم خورد. چشماش از شوق درخشید و با لبخند تحسین برانگیزی‌گفت

_حقا‌ که پسرم خوش سلیقه‌اش درست مثل پدرش.


صدای خنده‌ی پدر بلند شد. الان ملکه با من شوخی کرد؟ لبخندی به نشانه‌ی قدردانی زدم.

_امیدوارم لایق این تعریف شما باشم بانوی من.

اوه منو! چه لفظ قلم.

لبخند گرمی به صورتم زد. سمت صندلی که قبلا روش نشسته بودم رفتم.....

#ریحان
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_8

با صدای رسایی‌ که تحکم کلماتش به خوبی توش مشهود بود شروع کرد به صحبت کردن.

_قصدم از اینکه خودم همراه هیئت خواستگار‌ها اومدم این بود که بهم اطمینان بدین جوابتون منفی نیست.

با این حرفش فهمیدم که اون یک درصد احتمالم برای رهایی از این ازدواج حکومتی دود شد و به هوا رفت. نگاهی به پدر کردم با لبخندی که رو لبش داشت میشد فهمید که از حرف این ماده شیر خیلی خوشش اومده.

با اشاره‌ی ملکه اکمان دونه دونه هدیه‌ها به نمایش گذاشته شد.

از‌ پارچه‌های ابریشمی و حریر گرفته تا گردنبند یاقوت و گوشواره‌های زمرد.

با بی حصولگی‌به این نمایش مسخره نگاه میکردم.

تو چشمای انا غرور خاصی شعله می‌کشید.

بعد از اتمام اون نمایش مسخره ملکه از جا بلند شد و خدمه‌هاش،اشاره کرد تا دوباره مجمع هارو روی سر بگیرن.

_فردا پسرم اراس برای دیدار و دستبوسی خدمت میرسه.

پدر از جاش بلند شد.

_منتظر شاهزاده هستیم. محبت بی اندازه‌ی ما رو به ارسلان شاه ابلاغ کنین.

نگاه‌کن چه برای خودشون میبزن و میدوزن. شاید من اصلا از این پسره خوشم نیومد ای بابا!

ملکه آکمان قصد رفتن کردند که به نشانه‌ی ادب تا درگاه قصر همراهیشون کردم.

وقتی شونه به شونه‌اش حرکت میکردم حس میکردم در مقابل این زن هیچم.

به شدت اعتماد‌ به نفسم رو کم می‌کرد.

به گرم شدن دستم از پا پریدم و به ملکه نگاه کردم.

_ترسیدی عزیزم؟

سریع خودمو جمع و جور کردم نباید کم میاوردم.

_خیر فقط شُکه شدم. ملکه‌ی سرزمین الماس دست منو بگیرن.

لبخند گرمی زد و همینطور که آروم آروم قدم برمیداشت و منم به دنبال خودش میکشید گفت

_خوش‌حالم از انتخاب پسرم. راستش بیشتر برای خودم خوشحالم. از اینکه چنین پسری تربیت کردم. همیشه نگران این بودم که نکنه نافرمانی کنه اما با انتخاب زیرکانه‌ای که داشته میشه فهمید که برای مملکت داری فرد مناسبیه.


اصلا از حرفاش سر درنمیاوردم.

انتخاب چی؟ کشک چی؟ مگه پسرش اصلا منو دیده بود؟


#ریحان
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_9
با خستگی روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم. فردا قرار بود برای اولین بار ببینمش.

یه حس خوبی زیر پوستم جریان داشت.‌ نا خودآگاه لبخندی زدم که بازم نقش اون چشم‌ها پدیدار شد.

مثل‌فنر‌از جا پردیم و سرمو به چپ و راست تکون دادم.

باد به پنجره‌ی نیمه باز زد و پنجره باز شد.

رعد و برقی زد و آسمون شروع به باریدن کرد.


بلند شدم و سمت پنجره رفتم.

دستمو بیرون بردم. قطرات بارون به دستم برخورد میکرد.

چند دقیقه‌ای بود که به منظره‌ی قصر و بارون قشنگی که میبارید نگاه میکردم که در باز شد و آنا داخل اومد.

با دیدن من که هنوز بیدارم قیافه‌ی برزخی گرفت.

_هنوز که بیدارید.خواهش میکنم یه بار به حرف من گوش بدین.


حق به جانب گفتم

_من که همیشه به حرفت گوش میدم.


سمتم اومد و منو سمت تخت هدایت کرد.

_دلم نمیخواد در جلسه‌ی معارفه چرت بزنین. خواهش میکنم بخوابین که فردا سرحال باشین.

ناچار دراز کشیدم و با حسرت به پنجره‌ی اتاقم نگاه کردم.

دست آنا روی موهام نشست و با صدای لرزون گفت

_بانو آیلا کجاست تا ببینه دوردونه‌اش داره عروس میشه؟

نگاهم خیس شده‌ام و به چشماش دوختم.

_تا وقتی زنده بود اجازه نداد حتی یک دایه بهت نزدیک بشه. حتی اجازه نمی‌داد شب‌ها تو رو به اتاقت ببریم.

سرمو روی متکا صاف کردم و چشمامو بستم اشکم از گوشه‌ی چشمم به طرف شقیقه‌هام سر خورد و تو انبوه موهام گم شد.


_پدر و مادرم خیلی همو دوست داشتن؟


آنا لبخند تلخی میزنه و دستش رو، روی رد اشکم میکشه.


_سلطان اتابک جونش در می‌رفت برای ملکه و شاهزاده‌خانومش.

بعد هم در گوشم زمزمه کرد.

_دیگه نبینم مرواریدی از چشمات پایین بریزه. تو امانت ملکه‌ای.


پلکامو به نشانه‌ی اطمینان روی هم فشار دادم.

خم شد روی صورتم.

_شاهزاده خانوم بخوابین که ولیعهد ملک الماس دلش نمیخواد همسر آینده‌اش رو کسل و خواب آلود ببینه.


لبخند نیم بندی زدم. دهن باز کردم تا حرفی که مدت‌هاست رو دلم سنگینی میکنه رو به زبون بیارم اما نیمه‌ی‌ راه منصرف میشم. بهتره این حرف مثل یه راز تو دلم بمونه و باهام دفن بشه. شاید این سرنوشت منه.

#ریحان
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_10

با دهن باز به لباسی که برای امروز دوخته شده بود نگاه کردم.

دلیل اینهمه تجمل رو نمی‌فهمیدم وقتی قرار بود از پس پرده باهم حرف بزنیم.

نانخنمو گوشه‌ی لبم گذاشتم و قیافه‌ی مثلا متفکری به خودم گرفتم.


_این لباس و برای کدوم مراسم اماده کردین؟

آنا عاقل اندر سفیه نگام کرد.

_برای جلسه‌ی معارفه‌اس.


_وقتی قرار نیس‌ شاهزاده حتی صورت منو ببینه این لباس به چه دردی میخوره؟ سریعتر جمعش کنین و یکی از لباس‌های مخصوص مهمانی رو برام بیارید.

آنا‌ خواست لب به اعتراض باز کنه که ندیمه‌ی جلوی در ورود پدر رو اعلام کرد.

پدر وارد اتاقم شد که‌همه‌ی خدمه تعظیم کردند.

_بحثتون سر چیه؟

تا خواستم جواب بدم آنا پیش دستی کرد.

_شاهزاده خانوم نمیخوان این لباس رو برای جلسه‌ی معارفه بپوشن.


پدر نگاهی بهم انداخت.

_چرا دخترم خوشت نیومده از این لباس؟

_خیلی دوستش دارم و حیفم میاد برای یه جلسه‌ی معارفه‌ی ساده همچین لباسی بپوشم.

پدر‌ نگاهی‌ به لباس انداخت و لبخند جذابی‌زد.

_راست میگی دخترم. حیف همچین لباسی تو جلسه‌ی معارفه پوشیده بشه.


آنا با حرص بهم نگاه کرد که دندونامو براش به نمایش گذاشتم.

پدر‌ با لبخند من و نگاه حرصی انا پی به قضیه برد و مردونه خندید و رو به خدمه ها گفت


_میشه با دخترم چند لحظه‌ای تنها باشم؟

همه‌از اتاق بیرون رفتند.

پدر روی صندلی نشست و من هم‌ رو به روش نشستم.

_دخترم اومدم بگم که حتی اگر یک درصد راضی یه ازدواج نبودی میتونی جواب‌منفی بدی. درسته که‌ملکه شخصا برای خواستگاری اومده و تقریبا تمام در‌هارو برای جواب منفی تو بسته اما یه در دیگه‌ مونده که به خودت بستگی داره. اگه پرده‌رو کنار بزنی و صورتت دیده بشه معلومه جوابت مثبته اگر هم پرده رو کنار نزنی که همه چی منتفیه.

از شرم‌سرم‌ رو پایین انداخته بودم.
صدای تقه‌‌ی در بلند شد و بعدش صدای انا به گوش رسید


_سرورم‌خبر دادن شاهزاده آراسب در دروازه‌ی قصر هستن و اجازه‌ی ورود میخوان.

پدر از جا بلند شد. درحالیکه به سمت در میرفت گفت

_یه نصیحت پدرانه. ببین دلت برای کی لرزیده اونو انتخاب کن حتی اگه یه‌رعیت باشه.

و بعد از اتاق بیرون رفت.


#ریحان
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_11

هنوز تو شوک حرفش بودم.

صداش تو مغزم اکو شد.

_ببین دلت برای کی لرزیده.


باز هم اون چشمای وحشی و خمار.

یعنی دلم برای اون چشم‌ها لرزیده؟
دستمو رو قلبم گذاشتم. چه‌تند میزد.

آنا با هول داخل اتاق شد.

_بلند شین‌ که خیلی دیر شده.


آنا با تحسین نگاهی بهم انداخت.

_زیبا شُدید بانو.

چرخی دور خودم زدم.

_این لباس خیلی بهم میاد. ساده و برازنده.

_بانو لطفا سریعتر بیاید.

از اتاق خارج شدم و از راهرو‌ی کنار تالار اصلی گذشتیم و به اتاقی رسیدیم. آنا در رو باز کرد.

یک تخت طویل که از وسط با پرده‌ای نسبتا ضخیم جدا شده بود که‌بالای پرده زنگی قرار داشت که به محض تکون خوردن پرده صدا میداد و افرادی که پشت در بودند و خبردار میکرد.

روی تخت نشستم و منتظر شدم. باز هم اون چشم‌ها؛ چرا دست از سرم برنمیداشتند.

بعد از چند دقیقه ورود شاهزاده اراس رو اعلام کردند اما نقش اون چشم‌ها از ذهنم پاک نمیشد.

قلبم تند تند به سینه‌ام می‌کوبید.

ورودشو به اتاق حس کردم و با بالا و پایین شدن تشک تخت فهمیدم که در اون روی پرده نشسته.

چند سرفه‌ی مصلحتی کرد.

_درود بر شاهزاده خانوم.

سعی کردم جلوی لرزش صدام و بگیرم.


_درود بر ولیعهد آراس. من اماده‌ی شنیدن حرفاتون‌هستم.


_من شما رو خیلی وقت هست که میشناسم تقریبا از وقتی که طفل بودید من شناخت کاملی دارم و چیزی که منو برای تصمیمم مسمم کرد دیدار آخرمون بود.

با تعجب سرمو بلند کردم. دیدار آخرمون؟ سعی کردم خونسردی خودمو حفظ کنم.


_منظورتون از دیدار آخر چیه؟ من تا به امروز فقط اسم شمارو شنیدم.

خنده‌ی مردونه‌ای کرد.

_من اسیر نگاه دختری شدم که سیب سرخی رو بهم هدیه کرد.

خودش بود صاحب اون چشم‌ها.


با هول پرده رو کنار زدم که زنگ به صدا دراومد و صدای کل از پشت در بلند شد.


سرش پایین بود و داشت به انگشتای دستش که تو هم گره بود نگاه میکرد.

سنگینی نگاهمو که حس کرد سرش رو بلند کرد.

با دیدن اون چشم‌های آشنا دلم هری پایین ریخت.

اون هم مات و مبهوت بهم زل زده بود.


#ریحان
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_12

خدایا چی می‌دیدم؟
همون چشماس.

با پلکی‌که زدم‌ به خودش اومد و با چشمای شیطونی بهم نگاه کرد.

_صدای کِل و میشنوی؟ منتظر ما هستن.


تازه فهمیدم‌ چیکار کردم. نگاهمو بالا دادم.
زنگ داشت تکون میخورد.

دستمو رو دهنم گذاشتم و با چشمای گرد به اراس زل زدم.

پقی زد زیر‌خنده.

_باید بگیم‌ برای مراسم‌ آماده‌شن.


•○•○•○•○

همه چیز مثل برق و باد در یک هفته آماده شد.

مهمون‌ها دعوت شدند، لباس‌ها دوخته شد وشهر رو آذین بستند.
فقط تنها کسی که آماده نبود من بودم و حالا این من بودم شاهزاده‌ای که در لباس سفید جلوی آینه‌ی اتاقش ایستاده.
اتاقی که دیگه به اون تعلق نداشت. شاهزاده خانوم حتی دیگه به این قصر هم تعلق نداشت.

آه پرسوزی کشیدم.

نگاهم به قالیچه افتاد. دیشب تمومش کرده بودم.

فکر نکنم دیگه به کارم بیاد اما حیفم میومد بذارمش اینجا به یکی از ندیمه‌ها گفتم تا بذارنش تو صندوقچه و به قصر سرزمین الماس ببرن.

با صدای شیهه‌ی اسب به خودم اومدم.

کالسکه‌ی سلطنتی وارد قصر شده بود. موقع رفتن بود.

از اتاق بیرون اومدم. آنا درحالیکه بغض کرده بود شنل سفید رو دورم انداخت.

با بغض نگاهش کردم.

_دخترم مراقب خودت باش.

اولین بار بود که من و دخترم خطاب میکرد.

در آغوش کشیدمش و بوییدم.

_زود به زود به دیدنم بیا آنا.

با صدای پدر‌هر دو به سمتش برگشتیم.

_دخترم آماده‌ای؟

با دیدنش اشکم چکید. چقد دوری ازش سخت بود.

نزدیکم اومد و با مهربونی دستش رو روی رد اشکام کشید.


_گریه نکن عمر پدر. تو قراره ملکه بشی باید یاد بگیری از بعضی چیز‌ها چشم بپوشی.
----ویرایش شده----
خدایا چی می‌دیدم؟
همون چشماس.

با پلکی‌که زدم‌ به خودش اومد و با چشمای شیطونی بهم نگاه کرد.

_صدای کِل و میشنوی؟ منتظر ما هستن.


تازه فهمیدم‌ چیکار کردم. نگاهمو بالا دادم.
زنگ داشت تکون میخورد.

دستمو رو دهنم گذاشتم و با چشمای گرد به اراس زل زدم.

پقی زد زیر‌خنده.

_باید بگیم‌ برای مراسم‌ آماده‌شن.


•○•○•○•○

همه چیز مثل برق و باد در یک هفته آماده شد.

مهمون‌ها دعوت شدند، لباس‌ها دوخته شد وشهر رو آذین بستند.
فقط تنها کسی که آماده نبود من بودم و حالا این من بودم شاهزاده‌ای که در لباس سفید جلوی آینه‌ی اتاقش ایستاده.
اتاقی که دیگه به اون تعلق نداشت. شاهزاده خانوم حتی دیگه به این قصر هم تعلق نداشت.

آه پرسوزی کشیدم.

نگاهم به قالیچه افتاد. دیشب تمومش کرده بودم.

فکر نکنم دیگه به کارم بیاد اما حیفم میومد بذارمش اینجا به یکی از ندیمه‌ها گفتم تا بذارنش تو صدوقچه و به قصر سرزمین الماس ببرن.

با صدای شیهه‌ی اسب به خودم اومدم.

کالسکه‌ی سلطنتی وارد قصر شده بود. موقع رفتن بود.

از اتاق بیرون اومدم. آنا درحالیکه بغض کرده بود شنل سفید رو دورم انداخت.

با بغض نگاهش کردم.

_دخترم مراقب خودت باش.

اولین بار بود که من و دخترم خطاب میکرد.

در آغوش کشیدمش و بوییدم.

_زود به زود به دیدنم بیا آنا.

با صدای پدر‌هر دو به سمتش برگشتیم.

_دخترم آماده‌ای؟

با دیدنش اشکم چکید. چقد دوری ازش سخت بود.

نزدیکم اومد و با مهربونی دستش رو روی رد اشکام کشید.


_گریه نکن عمر پدر. تو قراره ملکه بشی. باید یادبگیری از خیلی چیزا چشم بپوشی. بیا بریم که همسرت منتظره.

شنل بلند سفید و پوشیدم و دستم و دور بازوی پدر حلقه کردم. همراه هم به طرف محوطه‌ی قصر رفتیم.

از زیر شنل نمیتونستم اراس و ببینم اما با دیدن چکمه‌های چرمینی که‌ جلوم ایستاده بودند حدس زدم که آراس رو‌به‌روم ایستاده.

دستم رو از بازوی پدر رها کردم.

صدای پدر مثل همیشه محکم و با صلابت بلند شد.

_دخترم رو بعد از خدا به تو میسپارم. مراقبش باش.


صدای مردونه‌ و بم‌آراس بلند شد.

_نا امیدتون نمی‌کنم سرورم.

با قرار گرفتن دستش دور کمرم ماهیچه‌هام جمع شد. این اولین باری بود که مرد غریبه‌ای بهم دست میزد.

صدای شیطنت بارش تو گوشم پیچید.

_شاهزاده خانوم نمیخوان راه بیفتن؟

با قدم‌های اروم و سنگین به دنبالش کشیده میشدم‌.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_13

سوار کالکسه شدیم. استرس مثل خوره داشت جونمو میخورد.


با نشستن دست آراس روی دستم از جا پریدم.

صدای خنده‌اش بلند شد.

_از من میترسی؟

این شنل لعنتی هم تمام صورتمو پوشونده بود و نمیذاشت صورتشو درست و حسابی ببینم.


_نه برای چی باید بترسم؟

دستش که سمت گره شنلم چشمام گرد شد.

_میشه بازش کنم؟

نفسمو بیرون دادم.


_ممنون میشم چون خیلی جلوی دست و بالم و گرفته.

گره شنل و باز کرد و کلاهشو از روی سرم برداشت اما شنل همچنان روی شونه‌هام بود.

دست گرمش روی چونه‌ام نشست و وادارم کرد تا سرم و بالا بگیرم.

باز هم جادوی نگاهش. دلم میخواست روز‌ها بنشینم و به چشماش زل بزنم.

آراس بی حرکت و مبهوت غرق صورتم بود.

با شرم دوباره سرم و پایین انداختم.

_سرتو بگیر بالا.

صدای محکم و مردونه‌اش اجازه‌ی نافرمانی نداد. سرمو بلند کردم.

نگاهش روی لب‌هام ثابت مونده بود.

ترس برم داشت و قلبم مثل قلب گنجشک خودشو به دیواره‌ی سینم میکوبید. سرش میلی متری تکون خورد و جلو اومد. یعنی میخواست چیکار کنه؟
با ترس منتظر قدم بعدیش بودم که کالسکه تکون شدیدی خورد و من با سر رفتم تو سینه‌اش. چشمامو از ترس بستم و جیغ خفه‌ای کشیدم.

دست آراس فوری دورم حلقه شد. سرمو از روی سینه‌اش برداشتم تا ازش فاصله بگیرم که دوباره کالسکه تکون خورد و سر آراس جلو اومد و لباش به لبام چسبید.

چشمام گرد شده بود و بدنم گرم.

اما آراس چشماشو با آرامش بسته بود.

♤♡♤♡♤♡♤♡♤


آراس


امروز باید به کالکسه‌چی یه انعام خوب بدم که منو وسط این بهشت انداخته بود.

با شوق داشتم از وجود لبای ریحان روی لبام لذت میبردم اون لبای سرخ قلوه‌ایش آرامش عجیبی به بدنم منتقل می‌کرد.

حتی نگاه کردن به لباشم باعث میشد داغ بشم. و از این به بعد این دختر مال بود همسر‌من بود ملکه‌ی من بود.