فال من
2 subscribers
1 photo
4 links
Download Telegram
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_42

از اتاق بیرون اومدم و نفس عمیقی کشیدم.

با قدم‌های محکم و توی راهرو قدم برمیداشتم و از در اصلی وارد تالار شدم.

توجه ارسلان خان و ملکه آکمان بهم جلب شد.

ملکه لبخند گرمی زد.‌

_ژینا جان میخوام بانوی جوان سرزمین الماس رو بهت معرفی کنم.

زن سمتم برگشت. با اینکه زیاد جوون نبود اما زیبا بود.

ملکه نزدیکم شد و دستش رو بالای کمرم گذاشت.

_ریحان دختر و عروس من!

زن با غرور نگاهی به سر تا پام انداخت.

_شاهزاده‌ی سرزمین خورشید شمایین پس.

منو از طرف جایگاه پدریم صدا زد. این یعنی منو به رسمیت نشناخت.

خودمو خونسرد جلوه دادم. حالا باید آموزش‌های آنا رو به یاد می‌آوردم.

_ممنون که اصالت افتخار آمیز من و یاد آوری کردین.

رو کردم سمت ملکه

_مادر جان! افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم؟

تا ملکه خواست جواب بده زن پیش دستی کرد.

_ژینا هستم. همسر وزیر جنگ سرزمین روم.

_خیلی خوشحالم از آشناییتون.

سمت صندلی کنار تخت ملکه رفتم. چند پله میخورد تا به صندلی برسم که دست ارسلان خان پیش اومد.

لبخندی زدم و دستمو تو دستاش گذاشتم.

منو تا کنار جایگاهم همراهی کرد. تشکری زیر لبی کردم و روی صندلی نشستم‌.

سرم پایین بود و غرق در فکر بودم‌.

یعنی آراس قبلا میخواست با دختر وزیر جنگ روم ازدواج کنه؟ اگه من جواب مثبت نمی‌دادم الان دختر اون زن، همسر آراس بود؟ با فکرش هم عصبی میشدم.

با صدای آراس سر بلند کردم که ای کاش هیچ وقت سرم بلند نمی‌شد. با بهت به صحنه‌ی رو به روم خیره بودم

ارتباط با نویسنده👇🏻
@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_43

دختری که همراه آراس وارد شد و با لبخند به آراس نگاه میکرد و حرف میزد و آراس هم با لبخند جوابشو می‌داد.


دستام مشت شد و فک بالا و پایینم بهم چسبید.

آراس و اون دختره بهمون رسیدن.

آراس همونجور که لبخند روی لبش محو نشده بود سلام گرمی به ژینا کرد و اون هم با گرمی جوابشو داد.

ناخنمو گوشه‌ی دندونم گذاشته بودم و مشغول جوییدنش بودم که با صدای ارسلان خان به خودم آومدم.

_ریحان! ریحان دخترم.

_ب....بله....سرورم ببخشید حواسم نبود.


لبخند پدرانه‌ای زد.

_زیاد فکرتو درگیر مسائل پیش پا افتاده نکن. همه رفتن برای عصرانه.

چه جوری فهمید فکرم درگیر چیه؟ سعی کردم ذهنمو آزاد کنم و بیخودی فکرمو درگیر مسائل بی ارزش نکنم.
_ ویرایش شده _
دختری که همراه آراس وارد شد و با لبخند به آراس نگاه میکرد و حرف میزد و آراس هم با لبخند جوابشو می‌داد.


دستام مشت شد و فک بالا و پایینم بهم چسبید.

آراس و اون دختره بهمون رسیدن.

آراس همونجور که لبخند روی لبش محو نشده بود سلام گرمی به ژینا کرد و اون هم با گرمی جوابشو داد.

ناخنمو گوشه‌ی دندونم گذاشته بودم و مشغول جوییدنش بودم که با صدای ارسلان خان به خودم آومدم.

_ریحان! ریحان دخترم.

_ب....بله....سرورم ببخشید حواسم نبود.


لبخند پدرانه‌ای زد.

_زیاد فکرتو درگیر مسائل پیش پا افتاده نکن. همه رفتن برای عصرانه.

چه جوری فهمید فکرم درگیر چیه؟ سعی کردم ذهنمو آزاد کنم و بیخودی فکرمو درگیر مسائل بی ارزش نکنم.

نگاهی به دور و برم انداختم.

هیچ کس تو تالار نبود.

یعنی آراس همراه اون دختره رفته بود؟

با حرص از جا بلند شدم و از تالار بیرون زدم.

به سالنی که عموما مهمانان ویژه در اون پذیرایی میشدن وارد شدم.

خواستم سمت میز برم که منصرف شدم.

ارسلان خان سر میز نشسته بود و سمت چپش آراس نشسته و پیش آراس اون دختری که حتی اسمشم نمیدونستم.

دیدن این رفتار‌ها از سمت آراس باعث شد تا بگم

_ببخشید من میلی به خوردن عصرانه ندارم به اتاقم میرم.

بدون اینکه بذارم حرفی بزنن از سالن خارج شدم.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_44

وارد اتاقم شدم و روی تخت نشستم.

چشمم به قالیچه افتاد. بلند شدم با حرص اونو تو صندق چپوندم.

فکر میکردم الان سر و کله‌ی آراس پیدا میشه و پیگیرم میشه برای چی برای خوردن عصرانه نیومدم. اما زهی خیال باطل.

فکر کنم یک ساعتی بود که روی تخت کز کرده بودم و به دیوار رو به رو زل زده بودم که صدایی از محوطه‌ی بیرون اومد.

بلند شدم و سمت بالکن بزرگ اتاق رفتم.

صدای خنده‌ی دختر اونقدر بلند بود که تا اینجا میومد.

_آراس آراس میشه سوار اسبت بشم؟


آراس دستاشو تو جیبش فرو کرد و با لبخند جذابی بهش نگاه می‌کرد.

_اسبم خسته‌اس تازه از راه رسیده. میخوای بریم پیش مرغابی‌ها.


دختره خنده‌ی بلندی سر داد.

دیگه کم کم داشتم شک می‌کردم که دیوونه باشه مگه آدم اینهمه هم میخنده؟


نفسم و بیرون دادم و دستم رو سینه‌ام گذاشتم. نفسم بالا نمیومد. سعی میکردم از راه بینی نفس بکشم اما انگار جز جز بدنم هوای بیشتری طلب می‌کرد.

به دیوار بالکن تکیه دادم تا نفسم سرجاش بیاد.

صدای تقه‌ی در بلند شد.

اجازه‌ی ورود دادم که ندیمه‌ای وارد شد.

وارد اتاق شدم.

ندیمه برگه‌ی کاهی رو روی میز گذاشت.

_برنامه‌ی روزانه‌اتونه لطفا مطالعه بفرمایین.


سمت میز رفتم و نگاهی به برگه انداختم.


حساب
فلسفه
تاریخ
قوانین قصر
شمشیر زنی
سوارکاری‌

خب خب تا اینجاش که نصفشو در سرزمین پدری یاد گرفتم.

فقط شمشیر زنی دیگه چه صیغه‌اییه؟ مگه قراره سرباز تربیت کنن؟


ارتباط با نویسنده

@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_45

برگه‌رو روی میز گذاشتم و روی صندلی نشستم.

حوصله‌ام سر رفته بود. سعی کردم به آراس فکر نکنم.

از جا بلند شدم و راه بیرون اتاقو رو در پیش گرفتم.

دوباره فوضولیم گل کرده بود و باید از سوراخ سومبه‌های این قصر هم با خبر میشدم.

وارد راهرو شدم و کمی که راه رفتم چشمم به پله‌هایی خورد از پله‌ها پایین رفتم که در قهوه‌ای سوخته‌ای نظرمو جلب کرد.

جالب بود که همه‌ی اتاق‌ها ندیمه یا نگهبان داشتن اما این اتاق نداشت.

دستم سمت دستگیره رفت و در اتاق و باز کردم.

با دیدن اونهمه قفسه پر از کتاب دهنم باز موند.

با شوق سمت کتاب‌ها رفتم و نگاهی بهشون انداختم.

یکی از کتاب‌هارو بیرون کشیدم.

یک کتاب تاریخی بود.

کتاب و باز کردم و روی صندلی نشستم و مشغول خوندنش شدم.

نمیدونم چند ساعتی بود که تو کتابخونه بودم که با صدای قار و قور شکمم به خودم اومدم.

از جا بلند شدم و کتاب و سرجاش برگردوندم. از اتاق خارج شدم و از پله‌ ها بالا رفتم.

سلانه سلانه برای خودم روه میرفتم و شعری رو زیر‌لب زمزمه میکردم. که به آشپزخونه‌ی قصر رسیدم.

سرکی داخل کشیدم.

_اجازه هس؟

با دیدنم هول کردن و دستپاچه شدن.

آشپز‌ سریع نزدیک اومد.

_اینجا چیکار میکنین بانوی من.

سمت دیگ‌های غذا رفتم.

_گرسنه‌ام شده. چیزی بزای خوردن داریم؟


_خواهش میکنم برید تو اتاقتون شمارو اینجا ببینن بد میشه.

خونسرد به یه جست روی میز رفتم و بو کشیدم.

_اوووم بوی کیک میاد. میشه یه برش بهم بدین؟

آشپز که دید حرف زدن با من فایده نداره سمت کیکی که تازه از تنور دراومده بود رفت و تیکه‌ای رو برش داد و سمتم گرفت.

با لذت مشغول خوردن بودم که متوجه شدم دارن صدام میزنن.

@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_46
کیک و کنار گذاشتم و از میز پایین اومدم که همه با تعجب نگاهم میکردن.

لبخندی به روشون زدم و دستمو به عنوان بای بای تکون دادم و از آشپزخونه بیرون زدم.

ندیمه‌ای با هول و هراس داشت صدام میزد.

پشت سرش قرار گرفتم. همچنان با اون صدای جیغ جیغوش داشت صدام میزد.

نزدیکش شدم و دستی به شونه‌اش زدم.

با هول برگشت سمتم و با دیدنم تعظیم کوتاهی کرد.

_چیشده؟

_ملکه باهاتون کار دارن بانوی من.

_باشه بریم.

به اتاق کار ملکه رسیدیم. حضورمو اعلام کردن و من آروم وارد اتاق شدم.

ملکه لبخندی زد.

_بنشین دخترم.

میز بزرگی وسط اتاقش بود ملکه در راس میز روی صندلی نشسته بود من هم با فاصله‌ی یک صندلی کنارش نشستم.

_امری داشتین با من؟


_تو کتابخونه بودی؟

از تعجب چشمام گرد شده بود. اون از کجا فهمیده بود؟


تعجبمو که دید لبخندش پررنگ تر شد.

_اونجا کتابخانه‌ی شخصی منه.

از اینکه بی اجازه وارد حریمش شدم شرمگین سرمو پایین انداختم.


_منو ببخشین. نباید بی اجازه وارد کتابخونه‌ی شخصیتون میشدم. فکر میکردم کتابخونه‌ی قصر باشه.

از جاش بلند شد و به میز تکیه داد.

_برای بازخواست نخواستمت.

سوالی نگاش کردم که ادامه داد

_چرا پیش همسرت نیستی؟

@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_47

پوزخند ریزی گوشه‌ی‌لبم نشست. خواستم بگم همسرم با یه دختر دیگه رفتن غاز و اردک ببینن.

_مثل اینکه با اون دختره رفتن تو محوطه‌ی بیرون قصر نخواستم مزاحمشون باشم.

کاملا داشتم چرت و پرت میگفتم.

لبخند محوی زد و تو چشمام زل زد و بعد گفت

_فهمیدم.

متعجب نگاهش کردم. چیو فهمید؟

از جا بلند شد و با لحن دستوری گفت.

_سر میز شام پیش خودم بشین و به اطرافت هیچ واکنشی نشون نده بعد شام هم برای صرف چای نمون و به اتاقت برو.

با حیرت چشمی‌گفتم.

_میتونی بری به اتاقت.

از اتاق خارج شدم و با فکری مشغول راه اتاقم و در پیش گرفتم.

سرم پایین بود و حسابی تو فکر بودم که با کسی برخورد کردم.

سر بلند کردم.
آراس بود اون دختره هم کنارش بود و طبق معمول دندوناش پیدا بود. نگاهی به چشمای آراس کردم. دلم میخواست یه دل سیر‌کتکش میزدم. اما چشم ازش گرفتم.
ببخشیدی زیر لب گفتم و سمت اتاقم رفتم.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_48

وسط راه عوض شدم و به قصد بیرون قصر راهمو کج کردم.

محوطه‌ی جلوی قصر با مشعل‌ها‌ روشن شده بود و فواره‌ی بزرگی که وسط باغ قرار داشت جلوه‌ی خوبی به محیط داده بود.

هوا یواش یواش داشت سرد میشد. باد ملایمی وزید و باعث شد لرز کنم.

دستامو دورم پیچیدم و فواره چشم دوختم‌.

تو این چند ساعت حتی سراغیم ازم نگرفته بود.
انگار به کل منو فراموش کرده بود. حتی وقتی سر میز عصرانه هم ننشستم نیومد بپرسه که چمه.
منه ساده رو باش داشت باورم میشد که این ازدواج یه ازدواج حکومتی نیس. اما رفتار‌های اخیر آراس به این باورم مهر تایید زد.

نگاهی یه آسمون کردم ماه وسط آسمون جلوه می‌کرد.

چه قدر دلم برای رهام و پدر تنگ شده بود. یعنی الان چیکار می‌کردن؟ دلم برای غرغر‌های آنا هم تنگ شده بود. قطره اشکی رو گونه‌ام چکید.

با دستم پاکش کردم که سر برگردوندم که آراس رو تو بالکن اتاق دیدم.

زل زده بود بهم. نباید وابسته‌اش میشدم.
دل سپردن بهش اشتباه محض بود و فقط من بودم ضربه می‌خوردم.

نگاه ازش گرفتم و به داخل رفتم.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_49


سر میز شام همونطور که ملکه گفته بود کنارش نشستم و انگار که کور و کر شدم مشغول خوردن غذام شدم.


سنگینی نگاه آراس و روی خودم حس می‌کردم ولی سعی می‌کردم بی تفاوت باشم.

باید از الان تمرین می‌کردم که به هیچ کس متکی نباشم و چشمم به دنبال توجه و محبتش نباشه.

اون ولیعهد بود و در آینده پادشاه این سرزمین میشد و من نباید ازش توقع که همسر عاشق پیشه رو داشته باشم چون به خاطر صلاح کشورش بوده که با من ازدواج کرده.

و منم همینطور برای قدرتمند تر شدن پادشاهی پدر و برادرم و مردم کشورم با آراس ازدواج کردم.

با این فکر‌ها قاشقم و محکم تو دستم فشار دادم با روبه رو شدن با این واقعیت‌ها طوفانی درونم به پا شد.

‌_دخترم؟

سر بلند کردم و دنبال صاحب صدا گشتم‌.

ملکه دوباره منو خطاب قرار داد که بهش چشم دوختم.

_بله.

با آرامش تو چشمام زل زد که کمی از طوفان درونم آروم شد.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_50


لبخند آرومی زد.

_از فردا آموزش‌هات شروع میشه. شب زود بخواب که صبح سرحال باشی.

_چشم‌.

نگاهم سمت آراس کشیده شد که لبخند مشکوکی گوشه‌ی لبش بود.


بیخیال مشغول غذام شدم.

بعد از صرف چای چشمام نامحسوس خمار خواب بود خمیازه‌ی کوچکی کشیدم که اگر تنها بودم مطمئننا دهنم اندازه‌ی غار باز میموند.

از حرف‌هاشون هیچی نمیفهمیدم. فقط الان دلم تخت نرممو میخواست.

با کسلی نگاهمو تو جمع گردوندم.

ملکه و ارسلان خان با ژینا حرف میزدن و اون دختره که تازه فهمیدم اسمش سوفیا‌س همچنان به آراس چسبیده بود یه ریز حرف میز‌د و خاطرات گذشتشون و یاد‌آوری می‌کرد‌.


آراس هم به حرفاش گوش میداد و گاهی وقتا سرشو به به علامت تایید تکون می‌داد.

اصلا دلم نمیخواست رفتار بچه‌گانه‌ای از خودم نشون بدم و دوتا حرف درشت بار سوفیا کنم برای همین از جا بلند شدم و به ارسلان خان و ملکه نگاه کردم.

_اگه اجازه بدین من به اتاقم برم.

سمتشون رفتم و به عادت همیشه دستشونو بوسیدم.

ارسلان خان دستی به سرم کشید.

_برو دخترم. شبت به خیر.

سمت آراس برگشتم.

_تو نمیای
ادامه‌ی حرفم عزیزم سردی گفتم.

آراس نگاهم کرد و خواست از جاش بلند شه که سوفیا از بازوش گرفت.

_میشه امشب به یاد قدیما کنار رود آتیش روشن کنیم؟ خیلی حرفا دارم که باهات بزنم.

نگاه مستاصل آراس بین من و سوفیا چرخید.

قضیه رو فهمیدم و بی حرف از اتاق مهمان خارج شدم.

سمت اتاقم رفتم و وارد اتاق شدم.

لباس راحتی پوشیدم و روی تخت دراز کشیدم.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_51


شدیدا خوابم میومد اما فکر آراس نمیذاشت بخوابم.

طاق باز شدم و به سقف خیره شدم.

چرا باید من به عنوان همسر ولیعهد اینجا باشم و اونوقت همسرم با یه دختر دیگه کنار رود آتیش روشن کنن؟

لعنت به این قوانین که دست و پای آدمو میبنده.

اگه همسر یه فرد معمولی بودم میتونستم دوتا سیلی جانانه مهمون صورت سوفیا جون کنم تا بفهمه بیخودی به آراس نچسبه.

دوباره قلتی زدم.
اینقدر تو تخت قلت زدم که لباسم بالا اومده بود حوصله‌ی درست کردنشون نداشتم پس ملافه رو رو‌خودم کشیدم و خوابم برد.

•○•○•○•○•○•○

کنار آتیش نشسته بودم و از دنیا بی‌خبر.

فقط‌چشمای دلخور ریحان جلو چشمام بود.

یعنی براش مهم بود؟ اگه مهم نبود که دلخور نمیشد.

لبخندی گوشه‌ی لبم نشست.

_به چی میخندی؟

با صدای سوفیا چشم از آتیش گرفتم.

_هیچی. هوا سرد شده بریم تو؟

رو به روم‌نشست.

_یه سوال می‌پرسم راستشو بگو.

نگاهش کردم.

_به زور با این دختره ازدواج کردی درسته؟
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_52

چشم ازش گرفتم.

_منظورت چیه؟

نزدیک تر شد.

_یعنی یه ازدواج حکومتی. تو‌اونو دوست نداری درسته؟

تو چشماش نگاه کردم.

_بیشتر از جونم دوستش دارم.

با بهت بهم نگاه کرد.

بعد از چند ثانیه پقی زد زیر خنده. شروع کرد به خندیدن.


_شوخی می‌کنی دیگه؟ آره؟

یه تای،ابروم بالا رفت.

_قیافه‌ی من شبیه کساییکه شوخی میکنن؟

خنده‌اش جمع شد.

_آراس م.....من نمیفهمم چی میگی؟


دستم و رو زانوهام گذاشتم و از جا بلند شدم.

_واضح گفتم........شب به خیر.


به سمت داخل قصر پا تند کردم.

سمت اتاقمون رفتم و به آرومی در رو باز کردم.

نگاهم به ریحان افتاد. محوش شده بودم.

موهای به رنگ شبش روی بالشت پخش شده بود و ملافه از روش کنار رفته بود.

نزدیکش شدم و کنار تخت نشستم.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_53

اینقدر تو جاش وول خورده بود که پیراهن خوابش بالا رفته بود و پاهای سفیدشو به نمایش گذاشته بود.


لبخند شیطنت باری زدم و دستم و نوازش گونه از ساق پاش تا رونش کشیدم.

پاشو کمی تکون داد و تو خودش جمع شد.

فکر‌کنم با اتفاقات امروز دوباره رو پله‌ی اول قرار گرفتم‌.

نفسمو بیرون دادم و از جا بلند شدم. لباسامو درآوردم و سمت تخت رفتم‌.

روتختی رو کنارزدم و زیرش خزیدم. به سقف خیره بودم که تخت تکون خورد.

ریحان قلتی زده بود و الان وسط تخت خوابیده بود.

میتونستم حرکت بعدیشو حدس بزنم.

الان یه لگد جانانه نوش جان میکردم‌ برای همین خواستم سمتش برم و دستو پاهاشو مثل‌ این چند وقته تو بغلم قفل کنم که صدایی ازش شنیدم.

گوشمو نزدیک بردم. با ناله اسممو میگفت‌.

نزدیک تر شدم و دستمو اون طرف بدنش گذاشتم و روش خم شدم و گوشمو به دهنش نزدیک کردم.

_آراس نرو! آراس!

داشت خواب می‌دید. مثل اینکه امروز خیلی تحت فشار بوده.

لعنت به من!

ریحان دوباره قلتی زد و پشت بهم کرد.

از پشت سر بغلش کردم. اون همچنان داشت با زمزمه حرفاشو تکرار می‌کرد.


روی موهاشو بوسیدم و موهاشو از روی گردنش کنار زدم که چشمم به کبودی روی گردنش افتاد.

لبخند شیرینی رو لبام جا خوش کرد.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_54

صبح زود از خواب بیدار شدم. نمیدون چرا با اون خوابای اجق وجقی که دیده بودم سرحال بودم. صبحانمو خورده بودم و آماده بودم تا ندیمه‌ها خبرم کنن که استاد اومده.

خبری از آراس نبود. حتما دیشب رو در اتاق خودش خوابیده. نفس عمیقی کشیدم.

_آروم باش ریحان! آروووم.

خواستم سمت بیرون برم نگاهم به پیراهن آراس افتاد. پس اون دیشب اینجا بوده. پس‌چرا من متوجه نشدم؟

حس گرمی تو‌قلبم جون گرفت، از اینکه آراس دیشب و اینجا بود.

از اتاق خارج شدم. ندیمه‌ای دنبالم اومد.


_سلام صبح به خیر.


با تعجب نگاهم کرد.

_چیه چرا اینجوری نگام میکنی سلام دادما.


هول شد.

_س....سلام بانوی من.

همونجور که به سمت کتابخونه‌ی قصر میرفتیم گفتم.


_خب امروز چه کارهایی داریم؟

نگاهی به برگه‌ی روبه‌روش انداخت.

_الان فلسفه دارید. بعد از اون ادبیات.

اوهومی زیر لب گفتم.

وارد کتابخونه شدیم. پیرمردی از جاش بلند شد و تعظیم کوتاهی کرد.

_سلام استاد من باید به شما تعظیم کنم
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_55

استاد با نگاهی تحسین برانگیز سر تا پامو رصد کرد.

_سلام ملکه‌ی جوان!

با دست بهش تعارف کردم که دوی صندلی بنشینه.

_تا وقتی نفس‌های ملکه آکمان با مردم سرزمینش یکیه نام ملکه روی من گذاشتن خطاست.


لبخند یه وری زد.

_البته! پس باید اصلاحش کنم. ملکه‌ی آینده.


میگفتن این استاده خیلی ادعای زرنگیش میشه و منتظره تا فقط یه آتو ازت بگیره.
پس باید حواسمو جمع می‌کردم.

_خب بانوی جوان درس اول رو شروع میکنیم.

•○•○•○•○•○•○


با خستگی روی صندلی کتابخونه پهن شده بودم که ندیمه وارد شد. تا خواست دهن باز کنه با خستگی گفتم.


_یکم وقت استراحت بده مگه‌اسیر گرفتی؟

خنده‌ی ریزی کرد.

_بایدم بخندی. جای من نیستی که.

_بانوی من خواهش میکنم بلند شین. استاد شمشیرزنتون خیلی وقته منتظرن.

چهره‌ام به حالت گریه الکی تو هم رفت.

_ای خدا!

از جا بلند شدم کتابخونه‌رو به قصد بیرون قصر ترک کردم.

با لباس‌های رزمی که‌کمی برام گشاد بود وسط میدون بزرگ خاکی ایستاده بودم.

دور تا دور میدون انواع وسایل جنگی وجود داشت.

تیر و کمان منجنیق نیزه شمشیر

با کنجکاوی سمت شمشیر‌ها رفتم و خواستم یکیشو بیرون بکشم که انگار دستم قفل شده بود.

شمشیرا اینقدر سنگین بودند که حتی از جا بیرون نیومدن.

دست دیگمم درگیر کردم و دو دستی یکی از اونارو بیرو کشیدم.

نفسم و بیرون دادم و هن و هن کنان شمشیر و بالا نگه داشتم.

من اصلا نمیتونم این شمشیر و بالا نگه دارم چه جوری قراره با این به کسی ضربه بزنم؟

دستام از ضعف میلرزیدن. خواستم شمشیر و فرود بیارم و حس کردم یکی از پشت بغلم کرد و دست بزرگش رو دوتا دستای من که روی شمشیر بود نشست.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_56

با ترس سرمو برگردوندم که صورت آراس رو دیدم.


_ترسوندیم!

همونجور که دستمو فشار میداد گفت

_چرا باید بترسی مگه غیر از من کی جرات داره بغلت کنه؟

زیر لب آروم زمزمه کردم.

_هیچ‌کس.

شمشیر و پایین آوردم و از بغلش بیرون اومدم‌.

_تو نمیدونی استاد کجاس؟

متفکر نگام کرد.

_نمیدونم حتما سرش گرم بوده.‌......میخوای من تمرینت بدم؟

نگاهی‌بهش انداختم.

_تو؟

_آره مگه من چمه؟

دست به سینه شدم.

_سوفیا جون اینا رفتن؟

لبخند از صورتش رفت.

_نه اتفاقا تا هفت روز آینده اینجان.

رومو برگردوندم تا از محل آموزش بیرون برم.

_کجا؟

با یاد آوردی حرکات دیروزش و قولی که به خودم داده بود صدام سرد شد.

_استادم نیومده اگه اجازه بدین برم به بقیه‌ی کارام برسم.

انگار که از لحنم تعجب کرده باشه با صدای متعجبش صدام زد.

برگشتم و با سردی نگاهی بهش انداختم‌‌.


_بله سرورم.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_57
دستش و زیر چونه‌ام گذاشت و سرمو بلند کرد.

تو چشمام نگاه کرد. انگار که فهمیده باشه قضیه چیه چونه امو ول کرد و سرفه‌ی مصلحتی کرد.

_من هنوز اجازه ندادم بری.

_ولی استادم.......

بین حرفم پرید و با تحکم گفت

_استادت منم‌.

با تعجب نگاش کردم که ادامه داد.

_کارمونو شروع میکنیم.


دستاشو پشتش قفل کرد و شروع کرد قدم زدن.

_ماهیچه‌هات خیلی ضعیفن باید قوی شن. تا دو سه جلسه‌ی اول رو عضله‌هات کار میکنیم.

با بهت داشتم بهش نگاه می‌کردم. تا خالا این روشو ندیده بودم. آراس همیشه خنده رو و مهربون بود.

با صدای بلندش به خودم اومدم.

_نشنیدی چی گفتم؟

از جا پریدم‌.


_ب....بله؟

_ کف دستات و نوک انگشتای پاتو بذار زمین و سعی کن سینه‌اتو به کف زمین برسونی و با کمک بازوهات بلند شی.

(شنا سوئدی خودمونو میگه)

سعی کردم کم نیارم و کاری که میگه رو انجام بدم.

مرحله‌ی اولش که بد نبود. حالا باید خودمو از زمین بلند میکردم. بازوهام خیلی ضعیف بود و اصلا نمیتونستم وزنمو از رو زمین بلند کنم.

با سوزش باسنم آخی گفتم.

آراس تَرکه‌ای برداشته بود و باهاش رو باسنم ضربه میزد.


_یالا! خودتو بکش بالا.

مبهوت و بی حرکت بودم با ضربه‌ی محکمتری که بهم خورد آیی گفتم و به خودم اومدم.

_زود باش.

سرمو بلند کردم و با حرص نگاش کردم‌‌.


نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم بلند شم‌ اما ماهیچه‌هام به هیچ وجه یاری نمیکرد.

_بلند شو وایسا.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_58

ایستادم.

پیراهنشو دراورد گوشه‌ای پرت کرد‌.

چشمم رو عضله‌هاش خشک شد. آب دهنمو قورت دادم بهش چشم دوختم‌. لبخند یه وری زد و با یه حرکت مثل موقعیتی که خودش گفته بود قرار گرفت.

چن بار خودشو به زمین رسوند و مثل آب خوردن بالا کشید.

عضله‌های بازوهاش برجسته شده بودم و من فقط حواسم به اون توده‌های عضله‌ی جذاب خشک شده بود.

بلند‌شد و خاک دستشو تمیز کرد‌.

_دیدی باید چیکار کنی؟


مبهوت بهش زل زدم‌.

نزدیکم شد. بشکنی جلوی صورتم زد.


_خانوم جوان!

به خودم اومدم‌‌‌.

_من نمیتونم انجامش بدم.

هوفی کشید و زیر‌لب گفت


_شاگردم اینهمه گستاخ؟


بعد با صدای بلند ادامه داد.

_برو اون وزنه‌هارو بردار.

سمت جایی که نشونم داد رفتم.

دوتا ظرف بود که توشو پر سنگ‌ریزه کرده بودن.

یکیشو برداشتم. خیلی سنگین بود.

_سعی کن به بازوهات نزدیک و دورش کنی.

چه استاد سخت گیری! من اینو چه جوری حرکت بدم؟ فوقش بتونم چتد دقیقه‌ای بی حرکت نگهش دارم.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_59

_زودباش!

حرفی نزدم و با حرص مشغول بلند کردن وزنه شدم.

آقا دیروز کیف و حالشو با یکی دیگه کرده دستوری دادناشو سخت گیریاشو برا من آورده. اصلا من نخوام اینارو یاد بگیرم کیو باید ببینم؟ اَه

•○•○•○•○


همینجوری زیر لب غر میزد و سعی میکرد وزنه‌هارو بالا بیاره.

عرق از سر و روش میبارید. ولی باید تمرین می‌کرد. این سخت گیری‌ها به خاطر خودش بود.

با رفتار و نگاه سردش فهمیدم هنوز ازم دلخوره. باید یه جوری از دلش درمیارودم....

به نفس‌نفس افتاده بود.

_برای امروز کافیه.

اما اون همچنان داشت به کارش ادامه میداد.

_نشنیدی چی گفتم؟

انگار که اصلا نمیشنوه.

خب مثل اینکه خانوم داره لج میکنه‌.

با قدم‌های بلند سمتش رفتم و وزنه رو از دستش کشیدم.

چون بدون ملاحظه این کارو کردم کمی مچش خم شد و صدای ناله‌اش بلند شد.

وزنه رو گوشه‌ای انداختم و سمتش برگشتم.

_خوبی؟

چهره‌اش از درد تو هم رفته بود.

کمی مچش رو مالش داد.

_خوبم‌. اگه اجازه بدید مرخص شم؟

بدون حرف دیگه‌ای راهشو کشید و رفت.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_60


گند زده بودم.

با این اوضاع هیچ وقت نمیتونستم نزدیکش شم.

چیکار باید می‌کردم؟

راه افتادم سمت اتاقمون. در رو باز کردم و وارد شدم.

ریحان روی تخت نشسته بود و آستین لباسش رو بالا زده بود و داشت مچش رو ماساژ میداد.

نزدیکش شدم و کنارش نشستم.

مچشو تو دستم گرفتم و کمی فشار دادم که آخ آرومی گفت.

این دختر خیلی شکننده و ظریف بود.

خواست دستشو بکشه که نذاشتم.

_انگار زیادی سخت گرفتم.

چیزی نگفت. چقد لجباز بود و من خبر نداشتم.

آروم آروم دستش رو ماساژ میدادم.

_فردا تمریناتت سخت تر میشه.

سکوت!

فکر کنم باید یکمی براش توضیح میدادم.


_ببین عزیزم من و سوفیا........

وسط حرفم پرید.

_باید عادت کنم.

متعجب گفتم

_به چی؟

سرش و پایین انداخت‌.

_به این که سهم من از شما فقط یه اسمه.

از شدت بهت تکونی خوردم.

_چی؟
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_61


سرشو پایین انداخت و با صدای ظریفی شروع کرد به اینه بیشتر منو آتیش بزنه.

_شما ولیعهد هستین و من هم همسر شما. در آینده شما قراره پادشاه بشین و یک پادشاه باید متعلق به همه باشه. من فقط همسر اول شما خواهم بود. فقط.......فقط این چند روز کمی اشتباه فکر می‌کردم.......

سرمو بالا آوردم.

_چه فکری می‌کردی؟

_فکر میکردم که میتونم شما رو تمام و کمال برای خودم داشته باشم.

این حرفو تند تند گفت و نفسش رو بیرون داد.

دستم از روی مچش شل شد.

هرچی رشته بودم پنبه شد. چی باید بهش میگفتم؟ هر حرفی میزدم باور نمیکرد.‌
با حرف نمیشد بهش بفهمونم.

از جا بلند‌شدم و با قدم‌های بلند از اتاق بیرون رفتم‌.

•○•○•○•○•○•○
دستمو روی گونه‌اش گذاشتم و با گریه گفتم.

_چقد آقا شدی!

دستمو تو دستش گرفت و کف دستمو بوسید.

_تو هم‌برای خودت خانومی شدی‌.

تو بغلش خزیدم‌.

_خیلی دلم‌برات تنگ شده بود.

روی سرمو بوسید.

_منم‌دلم برات یه ذره شده بود‌.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
_پارت_62

ازش جدا شدم و دستش رو کشیدم.

_بیا بریم خیلی حرفا دارم که برات بزنم‌.

همراه هم وارد قصر شدیم‌ داشتیم سمت اتاقم می‌رفتیم که دستمو کشید.

_کجا میریم؟

وسط راه ایستادم.

_اتاقم دیگه.

_زشته من بیام اتاقت.

کنجکاو نگاش کردم.

_چرا زشت باشه؟

_به دیدن ملکه و پادشاه نرفتم‌‌.

چشمامو تو کاسه گردوندم.

_باشه بریم‌.

همراه هم وارد تالار اصلی شدیم‌.

بعد از چند دقیقه ارسلان خان و ملکه آکمان وارد شدند.

به خاطر ورودشون تعظیم کوتاهی کرد و صاف ایستاد.

نیم نگاهی بهش کردم و تو دلم قربون صدقه‌اش رفتم‌.

صدای بم مردونه‌اش بلند شد.

_سلام. عذر منو بپذیرین که بی خبر اومدم.

ارسلان خان با لبخند سمتش رفت.

_سلام‌ بر شیر میدان. خدارو شاکرم این وصلت بین ما باعث شد با چنین دلاوری دیدار داشته باشیم.

با خجالت سر پایین انداخت‌.

ملکه نزدیکمون شد.

_واقعا دیدن جوانی در این شکوه و شوکت آدمو به وجد میاره. دلاوری و شجاعت تو رگ‌هاتون جریان داره‌.

با صدای خجالت زده‌ای گفت

_باعث افتخاره که ارسلان خان و بانو که در شجاعت زبانزد هستند از من تعریف میکنند.امیدوارم لایق اینهمه لطف شما باشم.

دندونامو به نمایش گذاشتم.

_داداش منه دیگه!

با این حرفم چشمای رهام درشت شد. حتما فکر نمیکرد من اینقدر راحت جلوی پادشاه و ملکه حرف بزنم.


ملکه دستی به کفتم کشید و با خنده گفت

_البته که همینطوره. تو از رهامم بهتری.

ارسلان خان شروع کرد به خندیدن‌‌.

_خب ریحان جان. بهتره برادرت رو برای صرف چای دو نفره دعوت کنی......راستی آراس از کوهستان برنگشت؟