فال من
2 subscribers
1 photo
4 links
Download Telegram
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_37

به سوختن تیکه‌های چوب زل زده بودم که لیوان برنجی حاوی شیر جلوم گرفته شد.

نگاهمو بالا دادم و به آراس چشم دوختم.

لیوان رو ازش گرفتم و تشکر زیر لبی کردم.

کنارم روی کُنده‌ چوبی نشست.
سوالی خیلی وقت بود ذهنمو درگیر کرده بود. سر چرخوندم طرفش.

_میشه یه سوال بپرسم؟

همونجور که شیرشو مزه مزه می‌کرد گفت

_شما بانوی آینده‌ی این سرزمینی. دوتا سوال بپرسین.

خنده‌ای کردم.

_قبلا گفته بودی منو از بچگی میشناختی ولی من هیچ وقت یادم نمیاد دیده باشمت.

_درسته تو منو ندیدی اما من خیلی دیدمت. از وقتی که تو گهورای سفید رنگت انگشتت تو دهنت بود.


ابروهام از تعجب بالا پرید. خنده‌ی بلندی سر داد‌و دستش رو دورم حلقه کرد.

_اونموقع‌ها خیلی شیرین و خواستنی بودی.

با شیطنت نگاهش‌کردم


_یعنی الان نیستم؟

بوسه‌ی آرومی رو لبام کاشت.

_الان خوردنی هستی.

از این که اینقدر زود اتصالمو قطع کرد شاکی شدم. با حسرت به لباش چشم دوختم.

_چشماشو نگا انگار شکلاتشو ازش گرفتی.

آب دهنمو قورت دادم و به‌چشماش نگاه کردم. خواستم گندی که زده بودمو جمع کنم.

_نه.....نه.....من ......فقط......یعنی.....چیزه


نزدیکتر شد و با صدای خبیثی گفت

_بگو دلت چی‌میخواد ریحان. بهم بگو.

@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_38


بی مهابا سرمو سمتش بردم و بوسه‌ی طولانی رو لباش کاشتم.

وقتی ازش جدا شدم تازه فهمیدم چی کار کردم. با خجالت سرمو پایین انداختم که حس کردم بین زمین هوام


•●•●•●•●•●•●•


طی یه حرکت آنی از زیر زانوهاش گرفتم و بلندش کردم و رو کولم انداختم.

_آراس چیکار میکنی؟

_خسته‌ام میریم بخوابیم.


سطل آب کوچکی که کنار آتیش بود و برداشتم و باهاش آتیش و خاموش کردم.

داخل کلبه‌ی کوچیک شدم و ریحان و به آرومی روی تخت گذاشتمش.


خیمه زدم روش. طره‌ای از موهاش تو صورتش افتاده بود. با دو انگشتم موهاشو کنار زدم و دوباره تو چشماش غرق شدم.

چه لذتی داشت غرق شدن تو اون چشمای آهوییش.

دستم هنوز روی پیشونیش بود. آروم از تیغه‌ی بینیش پایین اومد و روی لب‌هاش ثابت موند.

سرمو نزدیک گردنش بردم. دلم میخواست این دختر و تو خودم حل کنم.

گاز ریزی از گردنش گرفتم که آخش بلند شد. برای دلجویی بوسه‌ای طولانی به جاش زدم و سر بلند کردم.

کمی قرمز شده بود و مطمئنا با این بدن سفیدی که‌ ریحان داشت فردا کبود بود.

لبخندی به شاهکارم زدم و تو چشماش نگاه کردم. ترس رو میشد از چشماش خوند.

لبخند اطمینان بخشی زدم و زیر گوشش نجوا کردم.

_مطمئن باش تا وقتی که اون قالیچه نباشه قلبتو فتح نمیکنم.

دستاش که دورم حلقه شد انگار بهم انرژی تزریق کردن. به کل خواب از سرم پرید.

@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_39

نور آفتاب صاف تو چشمم می‌تابید و نمی‌ذاشت بخوابم.

اومدم به پهلو‌ بچرخم که دستای آراس دورم‌حلقه شد.

تو دستاش چرخیدم و دوباره و چشمام گرم شد.

با نوک انگشتاش رو شکمم کشید که‌ ریز خندیدم.

_نکن آراس! دیشب تا دیروقت بیدار بودم.

صداش از کنار گوشم بلند شد.

_دیشب کاری نکردیم که.


هینی کشیدم و با تشر گفتم

_آراس!

تو آغوشش فشردم

_جووووونم.


_بیخوابیم.

سرشو تو موهام فرو برد.

_بخوابیم!

•○•○•○•○•○•○


با ترس و لرز تو راهرو‌ی قصر قدم‌ برمی‌داشتم. نگران واکنش ملکه و پادشاه بودم. از دیروز عصر تا الان که خورشید وسط آسمون بود تو قصر نبودیم.

آراس داشت اسب و تو اصطبل میبرد که من زودتر داخل شدم.

نزدیک تالار اصلی بودم که صدای خنده‌های ظریفی اومد.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_40

آروم آروم نزدیک شدم و سعی‌کردم از پرده‌ی ضخیمی که بین تالار اصلی و راهرو حایل شده بود داخل رو ببینم.

خانمی با لباس‌های تماما حریر به رنگ سفید‌ و موهای طلایی چون پشتش بهم بود فقط همینارو تونستم تشخیص بدم. ملکه هم رو به روش ایستاده بود و با لبخندی که انگار فقط لباشو کش داده بود نگاهش میکرد‌ و هر از چند گاهی سرشو تکون میداد.

سعی کردم به حرفاشون گوش بدم.

_اراس جان کجاس؟

با شنیدن اسم آراس گوشام تیز شد.

ملکه: دیروز به قصد گذروندن وقت با عروسش از قصر بیرون رفتن تا غروب آفتاب میرسن.


_امیدوارم‌ عروسش اونقدر برازنده‌اش باشه که به خاطرش دختر منو رد کرده بود.

گوشام داغ کرد از این حرفش.

دستام مشت شد.

_ریحان!


با صدای کسی هینی کشیدم و به عقب برگشتم.

با دیدن ارسلان شاه چشمام گرد شد.

_س.....سلام. م...مم...ن فقط


با دیدن دست پاچگیم لبخندی زد.

_سلام به روی ماهت. چیزیم دستگیرت شد؟


دلم‌میخواست زمین دهن باز میکرد و منو میبلعید. ارسلان خان مچمو در حال فوضولی گرفته بود.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_41

لبخند عریضی زدم و با پررویی جواب دادم.

_نه!

خنده‌ی آرومی کرد.

_بهتره بری لباستو عوض کنی مهمان داریم.

نگاهی به لباسام انداختم. لباسای خدمه تنم بود.

هینی کشیدم و با سرعت طرف اتاقم دویدم.

در اتاق و باز کردم و خودمو تو اتاق انداختم.

صدای زن دوباره تو سرم اکو شد.

_امیدوارم عروسش اونقدر برازنده‌اش باشه که به خاطرش دختر منو رد کرده بود.

سمت آینه برگشتم. حالا یه برازنده‌ای نشونت بدم.

یکی از ندیمه‌هارو صدا زدم.

_امری داشتین بانو؟

_لطفا یک لباس ساده اما شیک برام بیارین و به مَشاطه (آرایشگر) هم خبر بدین سریعا بیاد اتاقم.

تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق خارج شد.

بعد از نیم ساعت مشاطه کارش تموم شد و از اتاق بیرون رفت.
دستم سمت دکمه‌های لباسی که از دیروز تو تنم بود رفت. وقتی لباسو دراوردم نگاهم به کبودی‌های تنم افتاد.‌بدنم گرم شد و لبخند نیم‌بندی رو لبام نشست.

لباسامو دراوردم و لباس بلند‌ی که به رنگ آبی کاربنی و سفید و حریر بلندی دنباله‌اشو تشکیل میداد پوشیدم.
حالا اماده بودم.
فقط نمیدونم آراس کجا‌ مونده بود.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_42

از اتاق بیرون اومدم و نفس عمیقی کشیدم.

با قدم‌های محکم و توی راهرو قدم برمیداشتم و از در اصلی وارد تالار شدم.

توجه ارسلان خان و ملکه آکمان بهم جلب شد.

ملکه لبخند گرمی زد.‌

_ژینا جان میخوام بانوی جوان سرزمین الماس رو بهت معرفی کنم.

زن سمتم برگشت. با اینکه زیاد جوون نبود اما زیبا بود.

ملکه نزدیکم شد و دستش رو بالای کمرم گذاشت.

_ریحان دختر و عروس من!

زن با غرور نگاهی به سر تا پام انداخت.

_شاهزاده‌ی سرزمین خورشید شمایین پس.

منو از طرف جایگاه پدریم صدا زد. این یعنی منو به رسمیت نشناخت.

خودمو خونسرد جلوه دادم. حالا باید آموزش‌های آنا رو به یاد می‌آوردم.

_ممنون که اصالت افتخار آمیز من و یاد آوری کردین.

رو کردم سمت ملکه

_مادر جان! افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم؟

تا ملکه خواست جواب بده زن پیش دستی کرد.

_ژینا هستم. همسر وزیر جنگ سرزمین روم.

_خیلی خوشحالم از آشناییتون.

سمت صندلی کنار تخت ملکه رفتم. چند پله میخورد تا به صندلی برسم که دست ارسلان خان پیش اومد.

لبخندی زدم و دستمو تو دستاش گذاشتم.

منو تا کنار جایگاهم همراهی کرد. تشکری زیر لبی کردم و روی صندلی نشستم‌.

سرم پایین بود و غرق در فکر بودم‌.

یعنی آراس قبلا میخواست با دختر وزیر جنگ روم ازدواج کنه؟ اگه من جواب مثبت نمی‌دادم الان دختر اون زن، همسر آراس بود؟ با فکرش هم عصبی میشدم.

با صدای آراس سر بلند کردم که ای کاش هیچ وقت سرم بلند نمی‌شد. با بهت به صحنه‌ی رو به روم خیره بودم

ارتباط با نویسنده👇🏻
@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_43

دختری که همراه آراس وارد شد و با لبخند به آراس نگاه میکرد و حرف میزد و آراس هم با لبخند جوابشو می‌داد.


دستام مشت شد و فک بالا و پایینم بهم چسبید.

آراس و اون دختره بهمون رسیدن.

آراس همونجور که لبخند روی لبش محو نشده بود سلام گرمی به ژینا کرد و اون هم با گرمی جوابشو داد.

ناخنمو گوشه‌ی دندونم گذاشته بودم و مشغول جوییدنش بودم که با صدای ارسلان خان به خودم آومدم.

_ریحان! ریحان دخترم.

_ب....بله....سرورم ببخشید حواسم نبود.


لبخند پدرانه‌ای زد.

_زیاد فکرتو درگیر مسائل پیش پا افتاده نکن. همه رفتن برای عصرانه.

چه جوری فهمید فکرم درگیر چیه؟ سعی کردم ذهنمو آزاد کنم و بیخودی فکرمو درگیر مسائل بی ارزش نکنم.
_ ویرایش شده _
دختری که همراه آراس وارد شد و با لبخند به آراس نگاه میکرد و حرف میزد و آراس هم با لبخند جوابشو می‌داد.


دستام مشت شد و فک بالا و پایینم بهم چسبید.

آراس و اون دختره بهمون رسیدن.

آراس همونجور که لبخند روی لبش محو نشده بود سلام گرمی به ژینا کرد و اون هم با گرمی جوابشو داد.

ناخنمو گوشه‌ی دندونم گذاشته بودم و مشغول جوییدنش بودم که با صدای ارسلان خان به خودم آومدم.

_ریحان! ریحان دخترم.

_ب....بله....سرورم ببخشید حواسم نبود.


لبخند پدرانه‌ای زد.

_زیاد فکرتو درگیر مسائل پیش پا افتاده نکن. همه رفتن برای عصرانه.

چه جوری فهمید فکرم درگیر چیه؟ سعی کردم ذهنمو آزاد کنم و بیخودی فکرمو درگیر مسائل بی ارزش نکنم.

نگاهی به دور و برم انداختم.

هیچ کس تو تالار نبود.

یعنی آراس همراه اون دختره رفته بود؟

با حرص از جا بلند شدم و از تالار بیرون زدم.

به سالنی که عموما مهمانان ویژه در اون پذیرایی میشدن وارد شدم.

خواستم سمت میز برم که منصرف شدم.

ارسلان خان سر میز نشسته بود و سمت چپش آراس نشسته و پیش آراس اون دختری که حتی اسمشم نمیدونستم.

دیدن این رفتار‌ها از سمت آراس باعث شد تا بگم

_ببخشید من میلی به خوردن عصرانه ندارم به اتاقم میرم.

بدون اینکه بذارم حرفی بزنن از سالن خارج شدم.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_44

وارد اتاقم شدم و روی تخت نشستم.

چشمم به قالیچه افتاد. بلند شدم با حرص اونو تو صندق چپوندم.

فکر میکردم الان سر و کله‌ی آراس پیدا میشه و پیگیرم میشه برای چی برای خوردن عصرانه نیومدم. اما زهی خیال باطل.

فکر کنم یک ساعتی بود که روی تخت کز کرده بودم و به دیوار رو به رو زل زده بودم که صدایی از محوطه‌ی بیرون اومد.

بلند شدم و سمت بالکن بزرگ اتاق رفتم.

صدای خنده‌ی دختر اونقدر بلند بود که تا اینجا میومد.

_آراس آراس میشه سوار اسبت بشم؟


آراس دستاشو تو جیبش فرو کرد و با لبخند جذابی بهش نگاه می‌کرد.

_اسبم خسته‌اس تازه از راه رسیده. میخوای بریم پیش مرغابی‌ها.


دختره خنده‌ی بلندی سر داد.

دیگه کم کم داشتم شک می‌کردم که دیوونه باشه مگه آدم اینهمه هم میخنده؟


نفسم و بیرون دادم و دستم رو سینه‌ام گذاشتم. نفسم بالا نمیومد. سعی میکردم از راه بینی نفس بکشم اما انگار جز جز بدنم هوای بیشتری طلب می‌کرد.

به دیوار بالکن تکیه دادم تا نفسم سرجاش بیاد.

صدای تقه‌ی در بلند شد.

اجازه‌ی ورود دادم که ندیمه‌ای وارد شد.

وارد اتاق شدم.

ندیمه برگه‌ی کاهی رو روی میز گذاشت.

_برنامه‌ی روزانه‌اتونه لطفا مطالعه بفرمایین.


سمت میز رفتم و نگاهی به برگه انداختم.


حساب
فلسفه
تاریخ
قوانین قصر
شمشیر زنی
سوارکاری‌

خب خب تا اینجاش که نصفشو در سرزمین پدری یاد گرفتم.

فقط شمشیر زنی دیگه چه صیغه‌اییه؟ مگه قراره سرباز تربیت کنن؟


ارتباط با نویسنده

@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_45

برگه‌رو روی میز گذاشتم و روی صندلی نشستم.

حوصله‌ام سر رفته بود. سعی کردم به آراس فکر نکنم.

از جا بلند شدم و راه بیرون اتاقو رو در پیش گرفتم.

دوباره فوضولیم گل کرده بود و باید از سوراخ سومبه‌های این قصر هم با خبر میشدم.

وارد راهرو شدم و کمی که راه رفتم چشمم به پله‌هایی خورد از پله‌ها پایین رفتم که در قهوه‌ای سوخته‌ای نظرمو جلب کرد.

جالب بود که همه‌ی اتاق‌ها ندیمه یا نگهبان داشتن اما این اتاق نداشت.

دستم سمت دستگیره رفت و در اتاق و باز کردم.

با دیدن اونهمه قفسه پر از کتاب دهنم باز موند.

با شوق سمت کتاب‌ها رفتم و نگاهی بهشون انداختم.

یکی از کتاب‌هارو بیرون کشیدم.

یک کتاب تاریخی بود.

کتاب و باز کردم و روی صندلی نشستم و مشغول خوندنش شدم.

نمیدونم چند ساعتی بود که تو کتابخونه بودم که با صدای قار و قور شکمم به خودم اومدم.

از جا بلند شدم و کتاب و سرجاش برگردوندم. از اتاق خارج شدم و از پله‌ ها بالا رفتم.

سلانه سلانه برای خودم روه میرفتم و شعری رو زیر‌لب زمزمه میکردم. که به آشپزخونه‌ی قصر رسیدم.

سرکی داخل کشیدم.

_اجازه هس؟

با دیدنم هول کردن و دستپاچه شدن.

آشپز‌ سریع نزدیک اومد.

_اینجا چیکار میکنین بانوی من.

سمت دیگ‌های غذا رفتم.

_گرسنه‌ام شده. چیزی بزای خوردن داریم؟


_خواهش میکنم برید تو اتاقتون شمارو اینجا ببینن بد میشه.

خونسرد به یه جست روی میز رفتم و بو کشیدم.

_اوووم بوی کیک میاد. میشه یه برش بهم بدین؟

آشپز که دید حرف زدن با من فایده نداره سمت کیکی که تازه از تنور دراومده بود رفت و تیکه‌ای رو برش داد و سمتم گرفت.

با لذت مشغول خوردن بودم که متوجه شدم دارن صدام میزنن.

@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_46
کیک و کنار گذاشتم و از میز پایین اومدم که همه با تعجب نگاهم میکردن.

لبخندی به روشون زدم و دستمو به عنوان بای بای تکون دادم و از آشپزخونه بیرون زدم.

ندیمه‌ای با هول و هراس داشت صدام میزد.

پشت سرش قرار گرفتم. همچنان با اون صدای جیغ جیغوش داشت صدام میزد.

نزدیکش شدم و دستی به شونه‌اش زدم.

با هول برگشت سمتم و با دیدنم تعظیم کوتاهی کرد.

_چیشده؟

_ملکه باهاتون کار دارن بانوی من.

_باشه بریم.

به اتاق کار ملکه رسیدیم. حضورمو اعلام کردن و من آروم وارد اتاق شدم.

ملکه لبخندی زد.

_بنشین دخترم.

میز بزرگی وسط اتاقش بود ملکه در راس میز روی صندلی نشسته بود من هم با فاصله‌ی یک صندلی کنارش نشستم.

_امری داشتین با من؟


_تو کتابخونه بودی؟

از تعجب چشمام گرد شده بود. اون از کجا فهمیده بود؟


تعجبمو که دید لبخندش پررنگ تر شد.

_اونجا کتابخانه‌ی شخصی منه.

از اینکه بی اجازه وارد حریمش شدم شرمگین سرمو پایین انداختم.


_منو ببخشین. نباید بی اجازه وارد کتابخونه‌ی شخصیتون میشدم. فکر میکردم کتابخونه‌ی قصر باشه.

از جاش بلند شد و به میز تکیه داد.

_برای بازخواست نخواستمت.

سوالی نگاش کردم که ادامه داد

_چرا پیش همسرت نیستی؟

@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_47

پوزخند ریزی گوشه‌ی‌لبم نشست. خواستم بگم همسرم با یه دختر دیگه رفتن غاز و اردک ببینن.

_مثل اینکه با اون دختره رفتن تو محوطه‌ی بیرون قصر نخواستم مزاحمشون باشم.

کاملا داشتم چرت و پرت میگفتم.

لبخند محوی زد و تو چشمام زل زد و بعد گفت

_فهمیدم.

متعجب نگاهش کردم. چیو فهمید؟

از جا بلند شد و با لحن دستوری گفت.

_سر میز شام پیش خودم بشین و به اطرافت هیچ واکنشی نشون نده بعد شام هم برای صرف چای نمون و به اتاقت برو.

با حیرت چشمی‌گفتم.

_میتونی بری به اتاقت.

از اتاق خارج شدم و با فکری مشغول راه اتاقم و در پیش گرفتم.

سرم پایین بود و حسابی تو فکر بودم که با کسی برخورد کردم.

سر بلند کردم.
آراس بود اون دختره هم کنارش بود و طبق معمول دندوناش پیدا بود. نگاهی به چشمای آراس کردم. دلم میخواست یه دل سیر‌کتکش میزدم. اما چشم ازش گرفتم.
ببخشیدی زیر لب گفتم و سمت اتاقم رفتم.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_48

وسط راه عوض شدم و به قصد بیرون قصر راهمو کج کردم.

محوطه‌ی جلوی قصر با مشعل‌ها‌ روشن شده بود و فواره‌ی بزرگی که وسط باغ قرار داشت جلوه‌ی خوبی به محیط داده بود.

هوا یواش یواش داشت سرد میشد. باد ملایمی وزید و باعث شد لرز کنم.

دستامو دورم پیچیدم و فواره چشم دوختم‌.

تو این چند ساعت حتی سراغیم ازم نگرفته بود.
انگار به کل منو فراموش کرده بود. حتی وقتی سر میز عصرانه هم ننشستم نیومد بپرسه که چمه.
منه ساده رو باش داشت باورم میشد که این ازدواج یه ازدواج حکومتی نیس. اما رفتار‌های اخیر آراس به این باورم مهر تایید زد.

نگاهی یه آسمون کردم ماه وسط آسمون جلوه می‌کرد.

چه قدر دلم برای رهام و پدر تنگ شده بود. یعنی الان چیکار می‌کردن؟ دلم برای غرغر‌های آنا هم تنگ شده بود. قطره اشکی رو گونه‌ام چکید.

با دستم پاکش کردم که سر برگردوندم که آراس رو تو بالکن اتاق دیدم.

زل زده بود بهم. نباید وابسته‌اش میشدم.
دل سپردن بهش اشتباه محض بود و فقط من بودم ضربه می‌خوردم.

نگاه ازش گرفتم و به داخل رفتم.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_49


سر میز شام همونطور که ملکه گفته بود کنارش نشستم و انگار که کور و کر شدم مشغول خوردن غذام شدم.


سنگینی نگاه آراس و روی خودم حس می‌کردم ولی سعی می‌کردم بی تفاوت باشم.

باید از الان تمرین می‌کردم که به هیچ کس متکی نباشم و چشمم به دنبال توجه و محبتش نباشه.

اون ولیعهد بود و در آینده پادشاه این سرزمین میشد و من نباید ازش توقع که همسر عاشق پیشه رو داشته باشم چون به خاطر صلاح کشورش بوده که با من ازدواج کرده.

و منم همینطور برای قدرتمند تر شدن پادشاهی پدر و برادرم و مردم کشورم با آراس ازدواج کردم.

با این فکر‌ها قاشقم و محکم تو دستم فشار دادم با روبه رو شدن با این واقعیت‌ها طوفانی درونم به پا شد.

‌_دخترم؟

سر بلند کردم و دنبال صاحب صدا گشتم‌.

ملکه دوباره منو خطاب قرار داد که بهش چشم دوختم.

_بله.

با آرامش تو چشمام زل زد که کمی از طوفان درونم آروم شد.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_50


لبخند آرومی زد.

_از فردا آموزش‌هات شروع میشه. شب زود بخواب که صبح سرحال باشی.

_چشم‌.

نگاهم سمت آراس کشیده شد که لبخند مشکوکی گوشه‌ی لبش بود.


بیخیال مشغول غذام شدم.

بعد از صرف چای چشمام نامحسوس خمار خواب بود خمیازه‌ی کوچکی کشیدم که اگر تنها بودم مطمئننا دهنم اندازه‌ی غار باز میموند.

از حرف‌هاشون هیچی نمیفهمیدم. فقط الان دلم تخت نرممو میخواست.

با کسلی نگاهمو تو جمع گردوندم.

ملکه و ارسلان خان با ژینا حرف میزدن و اون دختره که تازه فهمیدم اسمش سوفیا‌س همچنان به آراس چسبیده بود یه ریز حرف میز‌د و خاطرات گذشتشون و یاد‌آوری می‌کرد‌.


آراس هم به حرفاش گوش میداد و گاهی وقتا سرشو به به علامت تایید تکون می‌داد.

اصلا دلم نمیخواست رفتار بچه‌گانه‌ای از خودم نشون بدم و دوتا حرف درشت بار سوفیا کنم برای همین از جا بلند شدم و به ارسلان خان و ملکه نگاه کردم.

_اگه اجازه بدین من به اتاقم برم.

سمتشون رفتم و به عادت همیشه دستشونو بوسیدم.

ارسلان خان دستی به سرم کشید.

_برو دخترم. شبت به خیر.

سمت آراس برگشتم.

_تو نمیای
ادامه‌ی حرفم عزیزم سردی گفتم.

آراس نگاهم کرد و خواست از جاش بلند شه که سوفیا از بازوش گرفت.

_میشه امشب به یاد قدیما کنار رود آتیش روشن کنیم؟ خیلی حرفا دارم که باهات بزنم.

نگاه مستاصل آراس بین من و سوفیا چرخید.

قضیه رو فهمیدم و بی حرف از اتاق مهمان خارج شدم.

سمت اتاقم رفتم و وارد اتاق شدم.

لباس راحتی پوشیدم و روی تخت دراز کشیدم.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_51


شدیدا خوابم میومد اما فکر آراس نمیذاشت بخوابم.

طاق باز شدم و به سقف خیره شدم.

چرا باید من به عنوان همسر ولیعهد اینجا باشم و اونوقت همسرم با یه دختر دیگه کنار رود آتیش روشن کنن؟

لعنت به این قوانین که دست و پای آدمو میبنده.

اگه همسر یه فرد معمولی بودم میتونستم دوتا سیلی جانانه مهمون صورت سوفیا جون کنم تا بفهمه بیخودی به آراس نچسبه.

دوباره قلتی زدم.
اینقدر تو تخت قلت زدم که لباسم بالا اومده بود حوصله‌ی درست کردنشون نداشتم پس ملافه رو رو‌خودم کشیدم و خوابم برد.

•○•○•○•○•○•○

کنار آتیش نشسته بودم و از دنیا بی‌خبر.

فقط‌چشمای دلخور ریحان جلو چشمام بود.

یعنی براش مهم بود؟ اگه مهم نبود که دلخور نمیشد.

لبخندی گوشه‌ی لبم نشست.

_به چی میخندی؟

با صدای سوفیا چشم از آتیش گرفتم.

_هیچی. هوا سرد شده بریم تو؟

رو به روم‌نشست.

_یه سوال می‌پرسم راستشو بگو.

نگاهش کردم.

_به زور با این دختره ازدواج کردی درسته؟
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_52

چشم ازش گرفتم.

_منظورت چیه؟

نزدیک تر شد.

_یعنی یه ازدواج حکومتی. تو‌اونو دوست نداری درسته؟

تو چشماش نگاه کردم.

_بیشتر از جونم دوستش دارم.

با بهت بهم نگاه کرد.

بعد از چند ثانیه پقی زد زیر خنده. شروع کرد به خندیدن.


_شوخی می‌کنی دیگه؟ آره؟

یه تای،ابروم بالا رفت.

_قیافه‌ی من شبیه کساییکه شوخی میکنن؟

خنده‌اش جمع شد.

_آراس م.....من نمیفهمم چی میگی؟


دستم و رو زانوهام گذاشتم و از جا بلند شدم.

_واضح گفتم........شب به خیر.


به سمت داخل قصر پا تند کردم.

سمت اتاقمون رفتم و به آرومی در رو باز کردم.

نگاهم به ریحان افتاد. محوش شده بودم.

موهای به رنگ شبش روی بالشت پخش شده بود و ملافه از روش کنار رفته بود.

نزدیکش شدم و کنار تخت نشستم.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_53

اینقدر تو جاش وول خورده بود که پیراهن خوابش بالا رفته بود و پاهای سفیدشو به نمایش گذاشته بود.


لبخند شیطنت باری زدم و دستم و نوازش گونه از ساق پاش تا رونش کشیدم.

پاشو کمی تکون داد و تو خودش جمع شد.

فکر‌کنم با اتفاقات امروز دوباره رو پله‌ی اول قرار گرفتم‌.

نفسمو بیرون دادم و از جا بلند شدم. لباسامو درآوردم و سمت تخت رفتم‌.

روتختی رو کنارزدم و زیرش خزیدم. به سقف خیره بودم که تخت تکون خورد.

ریحان قلتی زده بود و الان وسط تخت خوابیده بود.

میتونستم حرکت بعدیشو حدس بزنم.

الان یه لگد جانانه نوش جان میکردم‌ برای همین خواستم سمتش برم و دستو پاهاشو مثل‌ این چند وقته تو بغلم قفل کنم که صدایی ازش شنیدم.

گوشمو نزدیک بردم. با ناله اسممو میگفت‌.

نزدیک تر شدم و دستمو اون طرف بدنش گذاشتم و روش خم شدم و گوشمو به دهنش نزدیک کردم.

_آراس نرو! آراس!

داشت خواب می‌دید. مثل اینکه امروز خیلی تحت فشار بوده.

لعنت به من!

ریحان دوباره قلتی زد و پشت بهم کرد.

از پشت سر بغلش کردم. اون همچنان داشت با زمزمه حرفاشو تکرار می‌کرد.


روی موهاشو بوسیدم و موهاشو از روی گردنش کنار زدم که چشمم به کبودی روی گردنش افتاد.

لبخند شیرینی رو لبام جا خوش کرد.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_54

صبح زود از خواب بیدار شدم. نمیدون چرا با اون خوابای اجق وجقی که دیده بودم سرحال بودم. صبحانمو خورده بودم و آماده بودم تا ندیمه‌ها خبرم کنن که استاد اومده.

خبری از آراس نبود. حتما دیشب رو در اتاق خودش خوابیده. نفس عمیقی کشیدم.

_آروم باش ریحان! آروووم.

خواستم سمت بیرون برم نگاهم به پیراهن آراس افتاد. پس اون دیشب اینجا بوده. پس‌چرا من متوجه نشدم؟

حس گرمی تو‌قلبم جون گرفت، از اینکه آراس دیشب و اینجا بود.

از اتاق خارج شدم. ندیمه‌ای دنبالم اومد.


_سلام صبح به خیر.


با تعجب نگاهم کرد.

_چیه چرا اینجوری نگام میکنی سلام دادما.


هول شد.

_س....سلام بانوی من.

همونجور که به سمت کتابخونه‌ی قصر میرفتیم گفتم.


_خب امروز چه کارهایی داریم؟

نگاهی به برگه‌ی روبه‌روش انداخت.

_الان فلسفه دارید. بعد از اون ادبیات.

اوهومی زیر لب گفتم.

وارد کتابخونه شدیم. پیرمردی از جاش بلند شد و تعظیم کوتاهی کرد.

_سلام استاد من باید به شما تعظیم کنم
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_55

استاد با نگاهی تحسین برانگیز سر تا پامو رصد کرد.

_سلام ملکه‌ی جوان!

با دست بهش تعارف کردم که دوی صندلی بنشینه.

_تا وقتی نفس‌های ملکه آکمان با مردم سرزمینش یکیه نام ملکه روی من گذاشتن خطاست.


لبخند یه وری زد.

_البته! پس باید اصلاحش کنم. ملکه‌ی آینده.


میگفتن این استاده خیلی ادعای زرنگیش میشه و منتظره تا فقط یه آتو ازت بگیره.
پس باید حواسمو جمع می‌کردم.

_خب بانوی جوان درس اول رو شروع میکنیم.

•○•○•○•○•○•○


با خستگی روی صندلی کتابخونه پهن شده بودم که ندیمه وارد شد. تا خواست دهن باز کنه با خستگی گفتم.


_یکم وقت استراحت بده مگه‌اسیر گرفتی؟

خنده‌ی ریزی کرد.

_بایدم بخندی. جای من نیستی که.

_بانوی من خواهش میکنم بلند شین. استاد شمشیرزنتون خیلی وقته منتظرن.

چهره‌ام به حالت گریه الکی تو هم رفت.

_ای خدا!

از جا بلند شدم کتابخونه‌رو به قصد بیرون قصر ترک کردم.

با لباس‌های رزمی که‌کمی برام گشاد بود وسط میدون بزرگ خاکی ایستاده بودم.

دور تا دور میدون انواع وسایل جنگی وجود داشت.

تیر و کمان منجنیق نیزه شمشیر

با کنجکاوی سمت شمشیر‌ها رفتم و خواستم یکیشو بیرون بکشم که انگار دستم قفل شده بود.

شمشیرا اینقدر سنگین بودند که حتی از جا بیرون نیومدن.

دست دیگمم درگیر کردم و دو دستی یکی از اونارو بیرو کشیدم.

نفسم و بیرون دادم و هن و هن کنان شمشیر و بالا نگه داشتم.

من اصلا نمیتونم این شمشیر و بالا نگه دارم چه جوری قراره با این به کسی ضربه بزنم؟

دستام از ضعف میلرزیدن. خواستم شمشیر و فرود بیارم و حس کردم یکی از پشت بغلم کرد و دست بزرگش رو دوتا دستای من که روی شمشیر بود نشست.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_56

با ترس سرمو برگردوندم که صورت آراس رو دیدم.


_ترسوندیم!

همونجور که دستمو فشار میداد گفت

_چرا باید بترسی مگه غیر از من کی جرات داره بغلت کنه؟

زیر لب آروم زمزمه کردم.

_هیچ‌کس.

شمشیر و پایین آوردم و از بغلش بیرون اومدم‌.

_تو نمیدونی استاد کجاس؟

متفکر نگام کرد.

_نمیدونم حتما سرش گرم بوده.‌......میخوای من تمرینت بدم؟

نگاهی‌بهش انداختم.

_تو؟

_آره مگه من چمه؟

دست به سینه شدم.

_سوفیا جون اینا رفتن؟

لبخند از صورتش رفت.

_نه اتفاقا تا هفت روز آینده اینجان.

رومو برگردوندم تا از محل آموزش بیرون برم.

_کجا؟

با یاد آوردی حرکات دیروزش و قولی که به خودم داده بود صدام سرد شد.

_استادم نیومده اگه اجازه بدین برم به بقیه‌ی کارام برسم.

انگار که از لحنم تعجب کرده باشه با صدای متعجبش صدام زد.

برگشتم و با سردی نگاهی بهش انداختم‌‌.


_بله سرورم.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_57
دستش و زیر چونه‌ام گذاشت و سرمو بلند کرد.

تو چشمام نگاه کرد. انگار که فهمیده باشه قضیه چیه چونه امو ول کرد و سرفه‌ی مصلحتی کرد.

_من هنوز اجازه ندادم بری.

_ولی استادم.......

بین حرفم پرید و با تحکم گفت

_استادت منم‌.

با تعجب نگاش کردم که ادامه داد.

_کارمونو شروع میکنیم.


دستاشو پشتش قفل کرد و شروع کرد قدم زدن.

_ماهیچه‌هات خیلی ضعیفن باید قوی شن. تا دو سه جلسه‌ی اول رو عضله‌هات کار میکنیم.

با بهت داشتم بهش نگاه می‌کردم. تا خالا این روشو ندیده بودم. آراس همیشه خنده رو و مهربون بود.

با صدای بلندش به خودم اومدم.

_نشنیدی چی گفتم؟

از جا پریدم‌.


_ب....بله؟

_ کف دستات و نوک انگشتای پاتو بذار زمین و سعی کن سینه‌اتو به کف زمین برسونی و با کمک بازوهات بلند شی.

(شنا سوئدی خودمونو میگه)

سعی کردم کم نیارم و کاری که میگه رو انجام بدم.

مرحله‌ی اولش که بد نبود. حالا باید خودمو از زمین بلند میکردم. بازوهام خیلی ضعیف بود و اصلا نمیتونستم وزنمو از رو زمین بلند کنم.

با سوزش باسنم آخی گفتم.

آراس تَرکه‌ای برداشته بود و باهاش رو باسنم ضربه میزد.


_یالا! خودتو بکش بالا.

مبهوت و بی حرکت بودم با ضربه‌ی محکمتری که بهم خورد آیی گفتم و به خودم اومدم.

_زود باش.

سرمو بلند کردم و با حرص نگاش کردم‌‌.


نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم بلند شم‌ اما ماهیچه‌هام به هیچ وجه یاری نمیکرد.

_بلند شو وایسا.