Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_28
لباسامو که عوض کردم برگشتم و نگاهی به ریحان انداختم.
لباسا تو تنش زار میزد. پقی زیر خنده زدم که با حرص نگام کرد.
همچنان که میخندیدم سمتش رفتم و از کش شلوار گشاد و مردونهاش گرفتم و کشیدم که کمر شلوار تنگ شد.
کلاه و روی سرش گذاشتم. اما یه جای کار میلنگید اونم موهای بلندش بود که گیس بافته بود.
دوتا گیسهاشو داخل لباساش انداختنم و دستش و گرفتم.
_فقط هر وقت گفتم بدو میدویی باشه؟
با ترس لب زد.
_چرا باید فرار کنیم آخه؟
اخمامو مصنوعی تو هم کشیدم.
_چون من میگم. بریم؟
با ترس سری تکون داد
_بریم.
در اتاق و آروم باز کردم و باهم قدم به راهروی قصر گذاشتیم.
_1....2....3 بدو
دستش تو دستم و داشتم دنبال خودم میکشیدمش.
آخر راهرو یه راه پله میخورد که صاف میرفت حیاط پشتی قصر و سمت اصطبل اسبها.
بدو بدو از پلهها پایین رفتیم. نگهبانای قصر نباید مارو میدین چون بی شک میشناختن.
کلاه خودمو پایین تر کشیدم و شال مشکی که دور گردنش بود و برداشتم و مثل یه روسری روی سرش انداختم و جلوشو روی بینی و دهنش کشیدم.
کلاهشو روی سرش گذاشتم. حالا دیگه اصلا شناخته نمیشد.
آروم آروم با سری افتاده بدون جلب توجه وارد اصطبل شدیم.
اسب خودمو زین بستم. ریحان نزدیک شد.
_با یه اسب میخوایم فرار کنیم؟
به صورتش نگاه کردم از ترس رنگش پریده بود. خیلی خودمو کنترل کردم تا نزنم زیر خنده. لبخند آرومی زدم.
_با یه اسب سرعتمون بیشتره اگه بفهمن و دنبالمون بیا راحت تر میتونیم از دستشون در بریم.
@shahrzad_writer
لباسامو که عوض کردم برگشتم و نگاهی به ریحان انداختم.
لباسا تو تنش زار میزد. پقی زیر خنده زدم که با حرص نگام کرد.
همچنان که میخندیدم سمتش رفتم و از کش شلوار گشاد و مردونهاش گرفتم و کشیدم که کمر شلوار تنگ شد.
کلاه و روی سرش گذاشتم. اما یه جای کار میلنگید اونم موهای بلندش بود که گیس بافته بود.
دوتا گیسهاشو داخل لباساش انداختنم و دستش و گرفتم.
_فقط هر وقت گفتم بدو میدویی باشه؟
با ترس لب زد.
_چرا باید فرار کنیم آخه؟
اخمامو مصنوعی تو هم کشیدم.
_چون من میگم. بریم؟
با ترس سری تکون داد
_بریم.
در اتاق و آروم باز کردم و باهم قدم به راهروی قصر گذاشتیم.
_1....2....3 بدو
دستش تو دستم و داشتم دنبال خودم میکشیدمش.
آخر راهرو یه راه پله میخورد که صاف میرفت حیاط پشتی قصر و سمت اصطبل اسبها.
بدو بدو از پلهها پایین رفتیم. نگهبانای قصر نباید مارو میدین چون بی شک میشناختن.
کلاه خودمو پایین تر کشیدم و شال مشکی که دور گردنش بود و برداشتم و مثل یه روسری روی سرش انداختم و جلوشو روی بینی و دهنش کشیدم.
کلاهشو روی سرش گذاشتم. حالا دیگه اصلا شناخته نمیشد.
آروم آروم با سری افتاده بدون جلب توجه وارد اصطبل شدیم.
اسب خودمو زین بستم. ریحان نزدیک شد.
_با یه اسب میخوایم فرار کنیم؟
به صورتش نگاه کردم از ترس رنگش پریده بود. خیلی خودمو کنترل کردم تا نزنم زیر خنده. لبخند آرومی زدم.
_با یه اسب سرعتمون بیشتره اگه بفهمن و دنبالمون بیا راحت تر میتونیم از دستشون در بریم.
@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_29
با ترس سری بهعنوان تایید تکون داد.
اسب کهاماده شد برگشتم طرف ریحان.
_نمیخوای بگی چیشده؟ ما برای چی باید فرار کنیم؟
لبخند بدجنسی زدم.
_میخوایم بریم گردش.
یهو از کمرش گرفتم و روی اسب انداختمش.
دهنهی اسب و گرفتم سمت بیرون اصطبل رفتیم.
حالا وقتش بود.
سوار اسب شدم و با زدن لگدی به شکمش شروع به تاخت کرد.
با سرعت از دروازهی پشتی بیرون زدیم که یکی از نگهبانها مارو دید.
سرگردوندم به پشت. مطمئننا الان به پدر خبر میداد.
وقتی به اندازهی کافی از محوطهی قصر دور شدیم سرعت اسب و کم کردم.
خم شدم و نگاهی به ریحان انداختم.
به منظرهای که پیش چشمش بود با دهن باز نگاه میکرد.
صورتمو به صورتش چسبوندم به خودش اومد.
_قشنگه؟
با حیرت لبزد.
_مثل بهشت میمونه.
وارد باغ شدیم. از اسب پایین اومدم و دهنهاشو به دست گرفتم
_آراس میشه منم پیاده شم؟
سمتش رفتم. خواستم کمکش کنم که مانع شد.
با یه جهش فرز پایین پرید. یادم نبود خودش سوارکاره.
با لبخند یه وری خیرهاش بود که با خنده گفت
_چیهچرا اینجوری نگام میکنی؟
_هیچیبیا بریم.
اسب داخل اسطبل کوچیکی که ساخته بودم بردم.
از اصطبل که بیرون اومدم دیدم ریحان سعی داره از درخت سیب بالا بره.
_بعضی وقتا شک میکنم واقعا یک پرنسس باشی.
از بالای درخت نگاهی بهم انداخت.
_پرنسسها حق ندارن از درخت بالا برن؟
خندهای کردم.
_چرا حق دارن. اگه سیب خوردنتون تموم شد بیاین پایین که خیلی کار داریم.
@shahrzad_writer
با ترس سری بهعنوان تایید تکون داد.
اسب کهاماده شد برگشتم طرف ریحان.
_نمیخوای بگی چیشده؟ ما برای چی باید فرار کنیم؟
لبخند بدجنسی زدم.
_میخوایم بریم گردش.
یهو از کمرش گرفتم و روی اسب انداختمش.
دهنهی اسب و گرفتم سمت بیرون اصطبل رفتیم.
حالا وقتش بود.
سوار اسب شدم و با زدن لگدی به شکمش شروع به تاخت کرد.
با سرعت از دروازهی پشتی بیرون زدیم که یکی از نگهبانها مارو دید.
سرگردوندم به پشت. مطمئننا الان به پدر خبر میداد.
وقتی به اندازهی کافی از محوطهی قصر دور شدیم سرعت اسب و کم کردم.
خم شدم و نگاهی به ریحان انداختم.
به منظرهای که پیش چشمش بود با دهن باز نگاه میکرد.
صورتمو به صورتش چسبوندم به خودش اومد.
_قشنگه؟
با حیرت لبزد.
_مثل بهشت میمونه.
وارد باغ شدیم. از اسب پایین اومدم و دهنهاشو به دست گرفتم
_آراس میشه منم پیاده شم؟
سمتش رفتم. خواستم کمکش کنم که مانع شد.
با یه جهش فرز پایین پرید. یادم نبود خودش سوارکاره.
با لبخند یه وری خیرهاش بود که با خنده گفت
_چیهچرا اینجوری نگام میکنی؟
_هیچیبیا بریم.
اسب داخل اسطبل کوچیکی که ساخته بودم بردم.
از اصطبل که بیرون اومدم دیدم ریحان سعی داره از درخت سیب بالا بره.
_بعضی وقتا شک میکنم واقعا یک پرنسس باشی.
از بالای درخت نگاهی بهم انداخت.
_پرنسسها حق ندارن از درخت بالا برن؟
خندهای کردم.
_چرا حق دارن. اگه سیب خوردنتون تموم شد بیاین پایین که خیلی کار داریم.
@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_30
_تو سیب نمیخوای؟
دستی به کمر زدم.
_اگه ریحان خانوم چیده باشه چرا که نه.
از درخت پایین پرید و سیب و جلوم گرفت.
همچنان که تو صورتش زل زده بودم سیب و گرفتم.
با دیدن باغچهی گلها به شوق سمتشون حرکت کرد.
خودمو بهش رسوندم و دستمو دور کمرش حلقه کردم.
به باغچه که رسیدیم از هیجان دستاشو جلوی دهنش گذاشته بود و چشماش گرد شده بود.
_چقد اینجا قشنگه
به خودم نزدیک ترش کردم.
_خوشگلن؟
صورتشو سمتم برگردوند.
_آره خیلی.
وقتی حرف میزد نفسهاش روی چونه و گردنم پخش شد.
بهآنی چشمام به لباش افتاد.
چقدر سرخ و خواستنی بودن. هوس مینداختن به جونم.
هوس چیدن یه بوسه ازشون.
سرمو نزدیک تر بردم.
_ولی نه به اندازهی تو!
لبخند عریضی زد و این عطش منو برای به کام گرفتن لباش بیشتر کرد.
سرم همینطور جلو اومد.
نگاهی به چشماش انداختم. چشماش بسته بود. پسبه بوسیدنام عادت کرده بود.
فاصله رو به صفر رسوندم
@shahrzad_writer
_تو سیب نمیخوای؟
دستی به کمر زدم.
_اگه ریحان خانوم چیده باشه چرا که نه.
از درخت پایین پرید و سیب و جلوم گرفت.
همچنان که تو صورتش زل زده بودم سیب و گرفتم.
با دیدن باغچهی گلها به شوق سمتشون حرکت کرد.
خودمو بهش رسوندم و دستمو دور کمرش حلقه کردم.
به باغچه که رسیدیم از هیجان دستاشو جلوی دهنش گذاشته بود و چشماش گرد شده بود.
_چقد اینجا قشنگه
به خودم نزدیک ترش کردم.
_خوشگلن؟
صورتشو سمتم برگردوند.
_آره خیلی.
وقتی حرف میزد نفسهاش روی چونه و گردنم پخش شد.
بهآنی چشمام به لباش افتاد.
چقدر سرخ و خواستنی بودن. هوس مینداختن به جونم.
هوس چیدن یه بوسه ازشون.
سرمو نزدیک تر بردم.
_ولی نه به اندازهی تو!
لبخند عریضی زد و این عطش منو برای به کام گرفتن لباش بیشتر کرد.
سرم همینطور جلو اومد.
نگاهی به چشماش انداختم. چشماش بسته بود. پسبه بوسیدنام عادت کرده بود.
فاصله رو به صفر رسوندم
@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_31
با عطش خاصی به بوسههام جواب میداد. با گرمی توی آغوشم فشردمش و به کمرش چنگ زدم.
لبهاش رو لبهام میلغزید و خیسی لبهامون این لغزیدن و آسون تر میکرد.
لب پایینشو گاز آرومی گرفتم که به پیراهنم چنگ انداخت و صدای آخ ارومی از حنجرهاش بیرون اومد.
دستشو پشت سرم توی موهام میلغزوند و من از دستهاش زندگی میگرفتم.
وقتی حس کردم دیگه نفسی برای همراهی نداره بی میل ازش جدا شدم.
چشماش هنوز هم روی لبهام زوم بود. خوشحال بودم از اینکه یکمی از خجالتش ریخته.
زبونی روی لبهام کشیدم که لبشو گزید.
دستمو روی چونهاش گذاشتم و لبشو از حصار دندوناش بیرون کشیدم.
_این غنچه مال منه درد رو بهش تحمیل نکن.
گونههاش دوباره ارغوانی شد که به سینهام چسبوندمش.
دستمو نوازش وار روی بازوی نرمش میکشیدم. چند دقیقه به همین صورت نگهش داشتم تا التهابش کم بشه و قلبش ریتم آرومی بگیره.
@shahrzad_writer
با عطش خاصی به بوسههام جواب میداد. با گرمی توی آغوشم فشردمش و به کمرش چنگ زدم.
لبهاش رو لبهام میلغزید و خیسی لبهامون این لغزیدن و آسون تر میکرد.
لب پایینشو گاز آرومی گرفتم که به پیراهنم چنگ انداخت و صدای آخ ارومی از حنجرهاش بیرون اومد.
دستشو پشت سرم توی موهام میلغزوند و من از دستهاش زندگی میگرفتم.
وقتی حس کردم دیگه نفسی برای همراهی نداره بی میل ازش جدا شدم.
چشماش هنوز هم روی لبهام زوم بود. خوشحال بودم از اینکه یکمی از خجالتش ریخته.
زبونی روی لبهام کشیدم که لبشو گزید.
دستمو روی چونهاش گذاشتم و لبشو از حصار دندوناش بیرون کشیدم.
_این غنچه مال منه درد رو بهش تحمیل نکن.
گونههاش دوباره ارغوانی شد که به سینهام چسبوندمش.
دستمو نوازش وار روی بازوی نرمش میکشیدم. چند دقیقه به همین صورت نگهش داشتم تا التهابش کم بشه و قلبش ریتم آرومی بگیره.
@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_32
وقتی که آروم شد از خودم جداش کردم و به صورتش نگاه کردم.
_بریم برکه؟
با شوق گفت
_مگه اینجا برکه هم داره؟
چشمکی زدم.
_بریم تا ببینی.
از کمرش گرفتم و سمت برکه راه افتادیم.
ریحان با شوق به اطرافش نگاه میکرد و من از شوق اون ذوق میکردم.
کنار برکه روی تکه سنگ بزرگی نشست و چشماشو بست و لبخند دلربایی روی لباش نشوند.
آروم آروم سمتش رفتم و منم کنار نشستم. بعد از چند دقیقه خم شدم و نگاهی به صورتش انداختم. هنوز هم چشماش بسته بود.
دستم سمت کلاهش رفت و آروم از روی سرش برداشتم. حس میکردم هنوز چشماش بسته باشه.
شال مشکی که از زیر کلاه خودم براش پوشونده بودم و از سرش باز کردم که تکونی خورد.
_آراس یه موقع کسی نیاد.
همونجور که شال از روی سرش برمیداشتم گفتم.
_هیچ کس از وجوو همچین جایی خبر نداره غیر از تو و دور این باغ حصار کشی شده.
گیسهاشو از داخل لباسش بیرون کشیدم و شروع کردم به باز کردنشون.
_پس اینجارو کی ساخته؟
همونجور که بافت موهاش و با حوصله باز میکردم گفتم.
_همشو خودم ساختم. از وقتی که شونزده سالم بود.
@shahrzad_writer
وقتی که آروم شد از خودم جداش کردم و به صورتش نگاه کردم.
_بریم برکه؟
با شوق گفت
_مگه اینجا برکه هم داره؟
چشمکی زدم.
_بریم تا ببینی.
از کمرش گرفتم و سمت برکه راه افتادیم.
ریحان با شوق به اطرافش نگاه میکرد و من از شوق اون ذوق میکردم.
کنار برکه روی تکه سنگ بزرگی نشست و چشماشو بست و لبخند دلربایی روی لباش نشوند.
آروم آروم سمتش رفتم و منم کنار نشستم. بعد از چند دقیقه خم شدم و نگاهی به صورتش انداختم. هنوز هم چشماش بسته بود.
دستم سمت کلاهش رفت و آروم از روی سرش برداشتم. حس میکردم هنوز چشماش بسته باشه.
شال مشکی که از زیر کلاه خودم براش پوشونده بودم و از سرش باز کردم که تکونی خورد.
_آراس یه موقع کسی نیاد.
همونجور که شال از روی سرش برمیداشتم گفتم.
_هیچ کس از وجوو همچین جایی خبر نداره غیر از تو و دور این باغ حصار کشی شده.
گیسهاشو از داخل لباسش بیرون کشیدم و شروع کردم به باز کردنشون.
_پس اینجارو کی ساخته؟
همونجور که بافت موهاش و با حوصله باز میکردم گفتم.
_همشو خودم ساختم. از وقتی که شونزده سالم بود.
@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_33
بافت موهاشو باز کردم.
اون خرمن مشکی رنگ از بند اون موبندها رها شد و روی کمرش و پوشوند.
موهاشو یه طرف شونهاش جمع کردم و به خودم جراتی دادم تا اینبار بیشتر پیشروی کنم.
از پشت در آغوش کشیدمش و کنار گوشش لب زدم.
_با یه آب تنی چه طورین بانوی من؟
سرشو سمت گردنش کج کرد که فهمیدم از حس نفسهام رویگردنش قلقلکش شده.
_آب تنی؟
سرمو نزدیک تر بردم و بوسهای روی گردنش نشوندم.
_اوهوم.
با حس بوسهام نفسش رو رها کرد.
_آخه من لباس ندارم.
اسیر بوی تنش بودم و اصلا نشنیدم چی گفت.
پوست نرم گردنش مماس با لبام بود.
لبامو از هم فاصله دادم و پوست گردنشو بین لبام گرفتم و کشیدم.
دستش و به پشت رسوند و روی گردنم گذاشت.
آروم پچ زد.
_آراس!
همونجور که با زبونم گردنش و لمس میکردم گفتم.
_هوم؟
انگار که حرف زدن براش مشکل باشه با صدای مرتعشی گفت
_می......میگم......برگردیم؟
سرمو کمی فاصله دادم و با صدای گرفتهای گفتم
_نمیخوای شنا کنی؟
@shahrzad_writer
بافت موهاشو باز کردم.
اون خرمن مشکی رنگ از بند اون موبندها رها شد و روی کمرش و پوشوند.
موهاشو یه طرف شونهاش جمع کردم و به خودم جراتی دادم تا اینبار بیشتر پیشروی کنم.
از پشت در آغوش کشیدمش و کنار گوشش لب زدم.
_با یه آب تنی چه طورین بانوی من؟
سرشو سمت گردنش کج کرد که فهمیدم از حس نفسهام رویگردنش قلقلکش شده.
_آب تنی؟
سرمو نزدیک تر بردم و بوسهای روی گردنش نشوندم.
_اوهوم.
با حس بوسهام نفسش رو رها کرد.
_آخه من لباس ندارم.
اسیر بوی تنش بودم و اصلا نشنیدم چی گفت.
پوست نرم گردنش مماس با لبام بود.
لبامو از هم فاصله دادم و پوست گردنشو بین لبام گرفتم و کشیدم.
دستش و به پشت رسوند و روی گردنم گذاشت.
آروم پچ زد.
_آراس!
همونجور که با زبونم گردنش و لمس میکردم گفتم.
_هوم؟
انگار که حرف زدن براش مشکل باشه با صدای مرتعشی گفت
_می......میگم......برگردیم؟
سرمو کمی فاصله دادم و با صدای گرفتهای گفتم
_نمیخوای شنا کنی؟
@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_34
دستم سمت دکمههای پیراهنش رفت که دستشو تو رو دستم گذاشت. کنار گوشش زمزمه کردم.
_میخوام به خودمون فرصت بدی.......نترس!
دستاش شل و روی پاهاش مشت شد.
همونجور که از پشت سر دکمههاشو باز میکردم تو گوشش زمزمه کردم.
_ریحان من شوهرتم از من خجالت نکش.
پیرهن و از روی سرشونههاش پایین انداختم. سرمو پایین بردم و بوسهای به بازوش زدم.
این دختر مثلپنبه نرم بود و البته ظریف و شکننده.
آروم آروم پیراهن و از تنش بیرون کشیدم و روی چمنهای کنار برکه انداختم.
از پایین کمرش با انگشت نوازش وار بالا کشیدم.
لرزیکرد که لبخندی زدم. داشتم پیراهنمو درمیاوردم که فهمیدم دستاشو روی بازوهاش گذاشت.
پیرهنمو درآوردم و از پشت سر بغلش کردم که حس کردم نفس تو سینهاش حبس شد.
_سردته؟
سرشو به معنی نه تکون داد.
توی بغلم بلندش کردم و روی چمنها ایستادم. آروم از بغلم پایین اومد و روبهروم ایستاد. دستم به طرف بند شلوارش رفت و ناخودآگاه خودش بندش و باز کرد.
چشماش روی شکمم متمرکز بود و تنفسش عمیق شده بود.
لبخند یه وری زدم. شلوار از پاش افتاد و انگار تازه فهمید که چی شده با خجالت وارد آب شد.
از اینکه اونم سعی داشت نزدیکم باشه خوشحال بودم.
منم وارد آب شدم و آروم آروم سمتش رفتم.
@shahrzad_writer
دستم سمت دکمههای پیراهنش رفت که دستشو تو رو دستم گذاشت. کنار گوشش زمزمه کردم.
_میخوام به خودمون فرصت بدی.......نترس!
دستاش شل و روی پاهاش مشت شد.
همونجور که از پشت سر دکمههاشو باز میکردم تو گوشش زمزمه کردم.
_ریحان من شوهرتم از من خجالت نکش.
پیرهن و از روی سرشونههاش پایین انداختم. سرمو پایین بردم و بوسهای به بازوش زدم.
این دختر مثلپنبه نرم بود و البته ظریف و شکننده.
آروم آروم پیراهن و از تنش بیرون کشیدم و روی چمنهای کنار برکه انداختم.
از پایین کمرش با انگشت نوازش وار بالا کشیدم.
لرزیکرد که لبخندی زدم. داشتم پیراهنمو درمیاوردم که فهمیدم دستاشو روی بازوهاش گذاشت.
پیرهنمو درآوردم و از پشت سر بغلش کردم که حس کردم نفس تو سینهاش حبس شد.
_سردته؟
سرشو به معنی نه تکون داد.
توی بغلم بلندش کردم و روی چمنها ایستادم. آروم از بغلم پایین اومد و روبهروم ایستاد. دستم به طرف بند شلوارش رفت و ناخودآگاه خودش بندش و باز کرد.
چشماش روی شکمم متمرکز بود و تنفسش عمیق شده بود.
لبخند یه وری زدم. شلوار از پاش افتاد و انگار تازه فهمید که چی شده با خجالت وارد آب شد.
از اینکه اونم سعی داشت نزدیکم باشه خوشحال بودم.
منم وارد آب شدم و آروم آروم سمتش رفتم.
@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_35
میفهمیدم از اینکه بدون لباس جلومه کمی معذبه اما باید عادت میکرد. همهی کارا اولش سخته بعدش راحت میشه براش.
تو بغلم گرفتمش.
_پاهاتو دراز کن رو آب.
دستاشو دور گردم و سرشو نزدیک گردنم برد و پاهاش رو آب اومد.
•○•○•○•○•○
ریحان
حس شیطنتم گل کرده بود و دلم میخواست اذیتش کنم.
سرم و نزدیک تر بردم لبامو آروم روی گردنش گذاشتم.
فهمیدم نفس تو سینهاش حبس شد.
خندهی ریزی کردم و لبامو بالاتر بردم. همینجوری لبامو روی گردنش بالا بردم و به نرمهی گوشش که رسیدم دهنمو باز کردم و گاز ریزی از نرمهی گوشش گرفتم.
_اووووم چقد نرم بود.
به آنی منو از خودش جدا کرد و تو چشمام نگاه کرد.
تا بفهمم چی شده با شدت لباشو رو لبام فشار داد.
شروع کرد به میکدن لبام و حتی به من فرصت نمیداد که همراهیش کنم.
گاز ریزی از لب پایینم گرفت و سرشو عقب داد.
مشت آبی پر کردم و آروم از سرشونههاش روی کتفش ریختم.
دستش رو روی چونهام گذاشت و سرمو بالا آورد.
_تو اینقدر دلبری بلد بودی و رو نمیکردی؟
خندهی ریزی کردم که منو به سینهاش چسبوند.
_آرومم کن.
با تعجب گفتم
_چیکار کنم؟
@shahrzad_writer
میفهمیدم از اینکه بدون لباس جلومه کمی معذبه اما باید عادت میکرد. همهی کارا اولش سخته بعدش راحت میشه براش.
تو بغلم گرفتمش.
_پاهاتو دراز کن رو آب.
دستاشو دور گردم و سرشو نزدیک گردنم برد و پاهاش رو آب اومد.
•○•○•○•○•○
ریحان
حس شیطنتم گل کرده بود و دلم میخواست اذیتش کنم.
سرم و نزدیک تر بردم لبامو آروم روی گردنش گذاشتم.
فهمیدم نفس تو سینهاش حبس شد.
خندهی ریزی کردم و لبامو بالاتر بردم. همینجوری لبامو روی گردنش بالا بردم و به نرمهی گوشش که رسیدم دهنمو باز کردم و گاز ریزی از نرمهی گوشش گرفتم.
_اووووم چقد نرم بود.
به آنی منو از خودش جدا کرد و تو چشمام نگاه کرد.
تا بفهمم چی شده با شدت لباشو رو لبام فشار داد.
شروع کرد به میکدن لبام و حتی به من فرصت نمیداد که همراهیش کنم.
گاز ریزی از لب پایینم گرفت و سرشو عقب داد.
مشت آبی پر کردم و آروم از سرشونههاش روی کتفش ریختم.
دستش رو روی چونهام گذاشت و سرمو بالا آورد.
_تو اینقدر دلبری بلد بودی و رو نمیکردی؟
خندهی ریزی کردم که منو به سینهاش چسبوند.
_آرومم کن.
با تعجب گفتم
_چیکار کنم؟
@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_36
دستمو گرفت و روی قلبش گذاشت و با صدای مردونهاش گفت
_میبینی چه بی قراره؟......آرومش کن. کاری کن قرار بگیره.
با بهت بهش نگاه میکردم. مگهقرار نبود کمیبهم فرصت بده. به نگاه هاج و واجم کمی دلخوری چاشنی کردم نگاهمو بهش دوختم.
اخماش به نشانهی کنکاش تو هم رفت.
_به چی فکر میکنی ریزه؟
ازش جدا شدم و پشت بهش ایستادم. همونجور که رو سطح آب اشکال نامفهومی میکشیدم با دلخوری گفتم
_به این که اینقدر زود زیر قولت میزنی.
کمی نزدیکم شد.
_من زیر کدوم قولم زدم؟
خجالت میکشیدم مستقیم بهش بگم.
_همون که........همون کهگفتی آرومت کنم.
دوباره از پشت در آغوشم گرفت. خندهی مردونهاش بلند شد.
_تازگیا چقد ذهنت به اون سمت میره......مگه آرامش فقط تو رابطه به دست میاد؟
بیشتر تو بغلشفشردم و کنار گوشم لب زد
_آرامش یعنی یه دختر دلبر بوسههایی که روی گردنت میزنه سیرابت کنه. یعنی وقتی نگاهت میکنه نگاهش برق بزنه. اینا منو آروممیکنه.
از حرفاش دلم ضعف کرد. خوب بلد بود چه جوری دل آدمو بلرزونه. حسم بهش قوی تر شده بود.
دستم و رو دستش گذاشتم و سرمو به شونهاش تکیه دادم.
چند دقیقهای با آرامش تو آغوش هم تو آب بودیم که سر بلند کردم به چهرهاش زلزدم. چشماش بسته بود و لبخند کوچکی گوشهی لبش بود.
از اینکهکنار من آروم بود احساس غرور بهم دست داد.
با نگاهکردن به آسمون صداش زدم.
_آراس!
صداش نجواگونه کنار گوشم پچ زد.
_جانم!
دلم رفت از جانم گفتنش.
_آفتاب داره غروب میکنه بریم بیرون؟
چشماشو باز کرد و نگاهی به آسمون انداخت.
_چقد زود گذشت.
ارتباط با نویسنده👇🏻
@shahrzad_writer
دستمو گرفت و روی قلبش گذاشت و با صدای مردونهاش گفت
_میبینی چه بی قراره؟......آرومش کن. کاری کن قرار بگیره.
با بهت بهش نگاه میکردم. مگهقرار نبود کمیبهم فرصت بده. به نگاه هاج و واجم کمی دلخوری چاشنی کردم نگاهمو بهش دوختم.
اخماش به نشانهی کنکاش تو هم رفت.
_به چی فکر میکنی ریزه؟
ازش جدا شدم و پشت بهش ایستادم. همونجور که رو سطح آب اشکال نامفهومی میکشیدم با دلخوری گفتم
_به این که اینقدر زود زیر قولت میزنی.
کمی نزدیکم شد.
_من زیر کدوم قولم زدم؟
خجالت میکشیدم مستقیم بهش بگم.
_همون که........همون کهگفتی آرومت کنم.
دوباره از پشت در آغوشم گرفت. خندهی مردونهاش بلند شد.
_تازگیا چقد ذهنت به اون سمت میره......مگه آرامش فقط تو رابطه به دست میاد؟
بیشتر تو بغلشفشردم و کنار گوشم لب زد
_آرامش یعنی یه دختر دلبر بوسههایی که روی گردنت میزنه سیرابت کنه. یعنی وقتی نگاهت میکنه نگاهش برق بزنه. اینا منو آروممیکنه.
از حرفاش دلم ضعف کرد. خوب بلد بود چه جوری دل آدمو بلرزونه. حسم بهش قوی تر شده بود.
دستم و رو دستش گذاشتم و سرمو به شونهاش تکیه دادم.
چند دقیقهای با آرامش تو آغوش هم تو آب بودیم که سر بلند کردم به چهرهاش زلزدم. چشماش بسته بود و لبخند کوچکی گوشهی لبش بود.
از اینکهکنار من آروم بود احساس غرور بهم دست داد.
با نگاهکردن به آسمون صداش زدم.
_آراس!
صداش نجواگونه کنار گوشم پچ زد.
_جانم!
دلم رفت از جانم گفتنش.
_آفتاب داره غروب میکنه بریم بیرون؟
چشماشو باز کرد و نگاهی به آسمون انداخت.
_چقد زود گذشت.
ارتباط با نویسنده👇🏻
@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_37
به سوختن تیکههای چوب زل زده بودم که لیوان برنجی حاوی شیر جلوم گرفته شد.
نگاهمو بالا دادم و به آراس چشم دوختم.
لیوان رو ازش گرفتم و تشکر زیر لبی کردم.
کنارم روی کُنده چوبی نشست.
سوالی خیلی وقت بود ذهنمو درگیر کرده بود. سر چرخوندم طرفش.
_میشه یه سوال بپرسم؟
همونجور که شیرشو مزه مزه میکرد گفت
_شما بانوی آیندهی این سرزمینی. دوتا سوال بپرسین.
خندهای کردم.
_قبلا گفته بودی منو از بچگی میشناختی ولی من هیچ وقت یادم نمیاد دیده باشمت.
_درسته تو منو ندیدی اما من خیلی دیدمت. از وقتی که تو گهورای سفید رنگت انگشتت تو دهنت بود.
ابروهام از تعجب بالا پرید. خندهی بلندی سر دادو دستش رو دورم حلقه کرد.
_اونموقعها خیلی شیرین و خواستنی بودی.
با شیطنت نگاهشکردم
_یعنی الان نیستم؟
بوسهی آرومی رو لبام کاشت.
_الان خوردنی هستی.
از این که اینقدر زود اتصالمو قطع کرد شاکی شدم. با حسرت به لباش چشم دوختم.
_چشماشو نگا انگار شکلاتشو ازش گرفتی.
آب دهنمو قورت دادم و بهچشماش نگاه کردم. خواستم گندی که زده بودمو جمع کنم.
_نه.....نه.....من ......فقط......یعنی.....چیزه
نزدیکتر شد و با صدای خبیثی گفت
_بگو دلت چیمیخواد ریحان. بهم بگو.
@shahrzad_writer
به سوختن تیکههای چوب زل زده بودم که لیوان برنجی حاوی شیر جلوم گرفته شد.
نگاهمو بالا دادم و به آراس چشم دوختم.
لیوان رو ازش گرفتم و تشکر زیر لبی کردم.
کنارم روی کُنده چوبی نشست.
سوالی خیلی وقت بود ذهنمو درگیر کرده بود. سر چرخوندم طرفش.
_میشه یه سوال بپرسم؟
همونجور که شیرشو مزه مزه میکرد گفت
_شما بانوی آیندهی این سرزمینی. دوتا سوال بپرسین.
خندهای کردم.
_قبلا گفته بودی منو از بچگی میشناختی ولی من هیچ وقت یادم نمیاد دیده باشمت.
_درسته تو منو ندیدی اما من خیلی دیدمت. از وقتی که تو گهورای سفید رنگت انگشتت تو دهنت بود.
ابروهام از تعجب بالا پرید. خندهی بلندی سر دادو دستش رو دورم حلقه کرد.
_اونموقعها خیلی شیرین و خواستنی بودی.
با شیطنت نگاهشکردم
_یعنی الان نیستم؟
بوسهی آرومی رو لبام کاشت.
_الان خوردنی هستی.
از این که اینقدر زود اتصالمو قطع کرد شاکی شدم. با حسرت به لباش چشم دوختم.
_چشماشو نگا انگار شکلاتشو ازش گرفتی.
آب دهنمو قورت دادم و بهچشماش نگاه کردم. خواستم گندی که زده بودمو جمع کنم.
_نه.....نه.....من ......فقط......یعنی.....چیزه
نزدیکتر شد و با صدای خبیثی گفت
_بگو دلت چیمیخواد ریحان. بهم بگو.
@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_38
بی مهابا سرمو سمتش بردم و بوسهی طولانی رو لباش کاشتم.
وقتی ازش جدا شدم تازه فهمیدم چی کار کردم. با خجالت سرمو پایین انداختم که حس کردم بین زمین هوام
•●•●•●•●•●•●•
طی یه حرکت آنی از زیر زانوهاش گرفتم و بلندش کردم و رو کولم انداختم.
_آراس چیکار میکنی؟
_خستهام میریم بخوابیم.
سطل آب کوچکی که کنار آتیش بود و برداشتم و باهاش آتیش و خاموش کردم.
داخل کلبهی کوچیک شدم و ریحان و به آرومی روی تخت گذاشتمش.
خیمه زدم روش. طرهای از موهاش تو صورتش افتاده بود. با دو انگشتم موهاشو کنار زدم و دوباره تو چشماش غرق شدم.
چه لذتی داشت غرق شدن تو اون چشمای آهوییش.
دستم هنوز روی پیشونیش بود. آروم از تیغهی بینیش پایین اومد و روی لبهاش ثابت موند.
سرمو نزدیک گردنش بردم. دلم میخواست این دختر و تو خودم حل کنم.
گاز ریزی از گردنش گرفتم که آخش بلند شد. برای دلجویی بوسهای طولانی به جاش زدم و سر بلند کردم.
کمی قرمز شده بود و مطمئنا با این بدن سفیدی که ریحان داشت فردا کبود بود.
لبخندی به شاهکارم زدم و تو چشماش نگاه کردم. ترس رو میشد از چشماش خوند.
لبخند اطمینان بخشی زدم و زیر گوشش نجوا کردم.
_مطمئن باش تا وقتی که اون قالیچه نباشه قلبتو فتح نمیکنم.
دستاش که دورم حلقه شد انگار بهم انرژی تزریق کردن. به کل خواب از سرم پرید.
@shahrzad_writer
بی مهابا سرمو سمتش بردم و بوسهی طولانی رو لباش کاشتم.
وقتی ازش جدا شدم تازه فهمیدم چی کار کردم. با خجالت سرمو پایین انداختم که حس کردم بین زمین هوام
•●•●•●•●•●•●•
طی یه حرکت آنی از زیر زانوهاش گرفتم و بلندش کردم و رو کولم انداختم.
_آراس چیکار میکنی؟
_خستهام میریم بخوابیم.
سطل آب کوچکی که کنار آتیش بود و برداشتم و باهاش آتیش و خاموش کردم.
داخل کلبهی کوچیک شدم و ریحان و به آرومی روی تخت گذاشتمش.
خیمه زدم روش. طرهای از موهاش تو صورتش افتاده بود. با دو انگشتم موهاشو کنار زدم و دوباره تو چشماش غرق شدم.
چه لذتی داشت غرق شدن تو اون چشمای آهوییش.
دستم هنوز روی پیشونیش بود. آروم از تیغهی بینیش پایین اومد و روی لبهاش ثابت موند.
سرمو نزدیک گردنش بردم. دلم میخواست این دختر و تو خودم حل کنم.
گاز ریزی از گردنش گرفتم که آخش بلند شد. برای دلجویی بوسهای طولانی به جاش زدم و سر بلند کردم.
کمی قرمز شده بود و مطمئنا با این بدن سفیدی که ریحان داشت فردا کبود بود.
لبخندی به شاهکارم زدم و تو چشماش نگاه کردم. ترس رو میشد از چشماش خوند.
لبخند اطمینان بخشی زدم و زیر گوشش نجوا کردم.
_مطمئن باش تا وقتی که اون قالیچه نباشه قلبتو فتح نمیکنم.
دستاش که دورم حلقه شد انگار بهم انرژی تزریق کردن. به کل خواب از سرم پرید.
@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_39
نور آفتاب صاف تو چشمم میتابید و نمیذاشت بخوابم.
اومدم به پهلو بچرخم که دستای آراس دورمحلقه شد.
تو دستاش چرخیدم و دوباره و چشمام گرم شد.
با نوک انگشتاش رو شکمم کشید که ریز خندیدم.
_نکن آراس! دیشب تا دیروقت بیدار بودم.
صداش از کنار گوشم بلند شد.
_دیشب کاری نکردیم که.
هینی کشیدم و با تشر گفتم
_آراس!
تو آغوشش فشردم
_جووووونم.
_بیخوابیم.
سرشو تو موهام فرو برد.
_بخوابیم!
•○•○•○•○•○•○
با ترس و لرز تو راهروی قصر قدم برمیداشتم. نگران واکنش ملکه و پادشاه بودم. از دیروز عصر تا الان که خورشید وسط آسمون بود تو قصر نبودیم.
آراس داشت اسب و تو اصطبل میبرد که من زودتر داخل شدم.
نزدیک تالار اصلی بودم که صدای خندههای ظریفی اومد.
نور آفتاب صاف تو چشمم میتابید و نمیذاشت بخوابم.
اومدم به پهلو بچرخم که دستای آراس دورمحلقه شد.
تو دستاش چرخیدم و دوباره و چشمام گرم شد.
با نوک انگشتاش رو شکمم کشید که ریز خندیدم.
_نکن آراس! دیشب تا دیروقت بیدار بودم.
صداش از کنار گوشم بلند شد.
_دیشب کاری نکردیم که.
هینی کشیدم و با تشر گفتم
_آراس!
تو آغوشش فشردم
_جووووونم.
_بیخوابیم.
سرشو تو موهام فرو برد.
_بخوابیم!
•○•○•○•○•○•○
با ترس و لرز تو راهروی قصر قدم برمیداشتم. نگران واکنش ملکه و پادشاه بودم. از دیروز عصر تا الان که خورشید وسط آسمون بود تو قصر نبودیم.
آراس داشت اسب و تو اصطبل میبرد که من زودتر داخل شدم.
نزدیک تالار اصلی بودم که صدای خندههای ظریفی اومد.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_40
آروم آروم نزدیک شدم و سعیکردم از پردهی ضخیمی که بین تالار اصلی و راهرو حایل شده بود داخل رو ببینم.
خانمی با لباسهای تماما حریر به رنگ سفید و موهای طلایی چون پشتش بهم بود فقط همینارو تونستم تشخیص بدم. ملکه هم رو به روش ایستاده بود و با لبخندی که انگار فقط لباشو کش داده بود نگاهش میکرد و هر از چند گاهی سرشو تکون میداد.
سعی کردم به حرفاشون گوش بدم.
_اراس جان کجاس؟
با شنیدن اسم آراس گوشام تیز شد.
ملکه: دیروز به قصد گذروندن وقت با عروسش از قصر بیرون رفتن تا غروب آفتاب میرسن.
_امیدوارم عروسش اونقدر برازندهاش باشه که به خاطرش دختر منو رد کرده بود.
گوشام داغ کرد از این حرفش.
دستام مشت شد.
_ریحان!
با صدای کسی هینی کشیدم و به عقب برگشتم.
با دیدن ارسلان شاه چشمام گرد شد.
_س.....سلام. م...مم...ن فقط
با دیدن دست پاچگیم لبخندی زد.
_سلام به روی ماهت. چیزیم دستگیرت شد؟
دلممیخواست زمین دهن باز میکرد و منو میبلعید. ارسلان خان مچمو در حال فوضولی گرفته بود.
آروم آروم نزدیک شدم و سعیکردم از پردهی ضخیمی که بین تالار اصلی و راهرو حایل شده بود داخل رو ببینم.
خانمی با لباسهای تماما حریر به رنگ سفید و موهای طلایی چون پشتش بهم بود فقط همینارو تونستم تشخیص بدم. ملکه هم رو به روش ایستاده بود و با لبخندی که انگار فقط لباشو کش داده بود نگاهش میکرد و هر از چند گاهی سرشو تکون میداد.
سعی کردم به حرفاشون گوش بدم.
_اراس جان کجاس؟
با شنیدن اسم آراس گوشام تیز شد.
ملکه: دیروز به قصد گذروندن وقت با عروسش از قصر بیرون رفتن تا غروب آفتاب میرسن.
_امیدوارم عروسش اونقدر برازندهاش باشه که به خاطرش دختر منو رد کرده بود.
گوشام داغ کرد از این حرفش.
دستام مشت شد.
_ریحان!
با صدای کسی هینی کشیدم و به عقب برگشتم.
با دیدن ارسلان شاه چشمام گرد شد.
_س.....سلام. م...مم...ن فقط
با دیدن دست پاچگیم لبخندی زد.
_سلام به روی ماهت. چیزیم دستگیرت شد؟
دلممیخواست زمین دهن باز میکرد و منو میبلعید. ارسلان خان مچمو در حال فوضولی گرفته بود.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_41
لبخند عریضی زدم و با پررویی جواب دادم.
_نه!
خندهی آرومی کرد.
_بهتره بری لباستو عوض کنی مهمان داریم.
نگاهی به لباسام انداختم. لباسای خدمه تنم بود.
هینی کشیدم و با سرعت طرف اتاقم دویدم.
در اتاق و باز کردم و خودمو تو اتاق انداختم.
صدای زن دوباره تو سرم اکو شد.
_امیدوارم عروسش اونقدر برازندهاش باشه که به خاطرش دختر منو رد کرده بود.
سمت آینه برگشتم. حالا یه برازندهای نشونت بدم.
یکی از ندیمههارو صدا زدم.
_امری داشتین بانو؟
_لطفا یک لباس ساده اما شیک برام بیارین و به مَشاطه (آرایشگر) هم خبر بدین سریعا بیاد اتاقم.
تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق خارج شد.
بعد از نیم ساعت مشاطه کارش تموم شد و از اتاق بیرون رفت.
دستم سمت دکمههای لباسی که از دیروز تو تنم بود رفت. وقتی لباسو دراوردم نگاهم به کبودیهای تنم افتاد.بدنم گرم شد و لبخند نیمبندی رو لبام نشست.
لباسامو دراوردم و لباس بلندی که به رنگ آبی کاربنی و سفید و حریر بلندی دنبالهاشو تشکیل میداد پوشیدم.
حالا اماده بودم.
فقط نمیدونم آراس کجا مونده بود.
لبخند عریضی زدم و با پررویی جواب دادم.
_نه!
خندهی آرومی کرد.
_بهتره بری لباستو عوض کنی مهمان داریم.
نگاهی به لباسام انداختم. لباسای خدمه تنم بود.
هینی کشیدم و با سرعت طرف اتاقم دویدم.
در اتاق و باز کردم و خودمو تو اتاق انداختم.
صدای زن دوباره تو سرم اکو شد.
_امیدوارم عروسش اونقدر برازندهاش باشه که به خاطرش دختر منو رد کرده بود.
سمت آینه برگشتم. حالا یه برازندهای نشونت بدم.
یکی از ندیمههارو صدا زدم.
_امری داشتین بانو؟
_لطفا یک لباس ساده اما شیک برام بیارین و به مَشاطه (آرایشگر) هم خبر بدین سریعا بیاد اتاقم.
تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق خارج شد.
بعد از نیم ساعت مشاطه کارش تموم شد و از اتاق بیرون رفت.
دستم سمت دکمههای لباسی که از دیروز تو تنم بود رفت. وقتی لباسو دراوردم نگاهم به کبودیهای تنم افتاد.بدنم گرم شد و لبخند نیمبندی رو لبام نشست.
لباسامو دراوردم و لباس بلندی که به رنگ آبی کاربنی و سفید و حریر بلندی دنبالهاشو تشکیل میداد پوشیدم.
حالا اماده بودم.
فقط نمیدونم آراس کجا مونده بود.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_42
از اتاق بیرون اومدم و نفس عمیقی کشیدم.
با قدمهای محکم و توی راهرو قدم برمیداشتم و از در اصلی وارد تالار شدم.
توجه ارسلان خان و ملکه آکمان بهم جلب شد.
ملکه لبخند گرمی زد.
_ژینا جان میخوام بانوی جوان سرزمین الماس رو بهت معرفی کنم.
زن سمتم برگشت. با اینکه زیاد جوون نبود اما زیبا بود.
ملکه نزدیکم شد و دستش رو بالای کمرم گذاشت.
_ریحان دختر و عروس من!
زن با غرور نگاهی به سر تا پام انداخت.
_شاهزادهی سرزمین خورشید شمایین پس.
منو از طرف جایگاه پدریم صدا زد. این یعنی منو به رسمیت نشناخت.
خودمو خونسرد جلوه دادم. حالا باید آموزشهای آنا رو به یاد میآوردم.
_ممنون که اصالت افتخار آمیز من و یاد آوری کردین.
رو کردم سمت ملکه
_مادر جان! افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم؟
تا ملکه خواست جواب بده زن پیش دستی کرد.
_ژینا هستم. همسر وزیر جنگ سرزمین روم.
_خیلی خوشحالم از آشناییتون.
سمت صندلی کنار تخت ملکه رفتم. چند پله میخورد تا به صندلی برسم که دست ارسلان خان پیش اومد.
لبخندی زدم و دستمو تو دستاش گذاشتم.
منو تا کنار جایگاهم همراهی کرد. تشکری زیر لبی کردم و روی صندلی نشستم.
سرم پایین بود و غرق در فکر بودم.
یعنی آراس قبلا میخواست با دختر وزیر جنگ روم ازدواج کنه؟ اگه من جواب مثبت نمیدادم الان دختر اون زن، همسر آراس بود؟ با فکرش هم عصبی میشدم.
با صدای آراس سر بلند کردم که ای کاش هیچ وقت سرم بلند نمیشد. با بهت به صحنهی رو به روم خیره بودم
ارتباط با نویسنده👇🏻
@shahrzad_writer
از اتاق بیرون اومدم و نفس عمیقی کشیدم.
با قدمهای محکم و توی راهرو قدم برمیداشتم و از در اصلی وارد تالار شدم.
توجه ارسلان خان و ملکه آکمان بهم جلب شد.
ملکه لبخند گرمی زد.
_ژینا جان میخوام بانوی جوان سرزمین الماس رو بهت معرفی کنم.
زن سمتم برگشت. با اینکه زیاد جوون نبود اما زیبا بود.
ملکه نزدیکم شد و دستش رو بالای کمرم گذاشت.
_ریحان دختر و عروس من!
زن با غرور نگاهی به سر تا پام انداخت.
_شاهزادهی سرزمین خورشید شمایین پس.
منو از طرف جایگاه پدریم صدا زد. این یعنی منو به رسمیت نشناخت.
خودمو خونسرد جلوه دادم. حالا باید آموزشهای آنا رو به یاد میآوردم.
_ممنون که اصالت افتخار آمیز من و یاد آوری کردین.
رو کردم سمت ملکه
_مادر جان! افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم؟
تا ملکه خواست جواب بده زن پیش دستی کرد.
_ژینا هستم. همسر وزیر جنگ سرزمین روم.
_خیلی خوشحالم از آشناییتون.
سمت صندلی کنار تخت ملکه رفتم. چند پله میخورد تا به صندلی برسم که دست ارسلان خان پیش اومد.
لبخندی زدم و دستمو تو دستاش گذاشتم.
منو تا کنار جایگاهم همراهی کرد. تشکری زیر لبی کردم و روی صندلی نشستم.
سرم پایین بود و غرق در فکر بودم.
یعنی آراس قبلا میخواست با دختر وزیر جنگ روم ازدواج کنه؟ اگه من جواب مثبت نمیدادم الان دختر اون زن، همسر آراس بود؟ با فکرش هم عصبی میشدم.
با صدای آراس سر بلند کردم که ای کاش هیچ وقت سرم بلند نمیشد. با بهت به صحنهی رو به روم خیره بودم
ارتباط با نویسنده👇🏻
@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_43
دختری که همراه آراس وارد شد و با لبخند به آراس نگاه میکرد و حرف میزد و آراس هم با لبخند جوابشو میداد.
دستام مشت شد و فک بالا و پایینم بهم چسبید.
آراس و اون دختره بهمون رسیدن.
آراس همونجور که لبخند روی لبش محو نشده بود سلام گرمی به ژینا کرد و اون هم با گرمی جوابشو داد.
ناخنمو گوشهی دندونم گذاشته بودم و مشغول جوییدنش بودم که با صدای ارسلان خان به خودم آومدم.
_ریحان! ریحان دخترم.
_ب....بله....سرورم ببخشید حواسم نبود.
لبخند پدرانهای زد.
_زیاد فکرتو درگیر مسائل پیش پا افتاده نکن. همه رفتن برای عصرانه.
چه جوری فهمید فکرم درگیر چیه؟ سعی کردم ذهنمو آزاد کنم و بیخودی فکرمو درگیر مسائل بی ارزش نکنم.
_ ویرایش شده _
دختری که همراه آراس وارد شد و با لبخند به آراس نگاه میکرد و حرف میزد و آراس هم با لبخند جوابشو میداد.
دستام مشت شد و فک بالا و پایینم بهم چسبید.
آراس و اون دختره بهمون رسیدن.
آراس همونجور که لبخند روی لبش محو نشده بود سلام گرمی به ژینا کرد و اون هم با گرمی جوابشو داد.
ناخنمو گوشهی دندونم گذاشته بودم و مشغول جوییدنش بودم که با صدای ارسلان خان به خودم آومدم.
_ریحان! ریحان دخترم.
_ب....بله....سرورم ببخشید حواسم نبود.
لبخند پدرانهای زد.
_زیاد فکرتو درگیر مسائل پیش پا افتاده نکن. همه رفتن برای عصرانه.
چه جوری فهمید فکرم درگیر چیه؟ سعی کردم ذهنمو آزاد کنم و بیخودی فکرمو درگیر مسائل بی ارزش نکنم.
نگاهی به دور و برم انداختم.
هیچ کس تو تالار نبود.
یعنی آراس همراه اون دختره رفته بود؟
با حرص از جا بلند شدم و از تالار بیرون زدم.
به سالنی که عموما مهمانان ویژه در اون پذیرایی میشدن وارد شدم.
خواستم سمت میز برم که منصرف شدم.
ارسلان خان سر میز نشسته بود و سمت چپش آراس نشسته و پیش آراس اون دختری که حتی اسمشم نمیدونستم.
دیدن این رفتارها از سمت آراس باعث شد تا بگم
_ببخشید من میلی به خوردن عصرانه ندارم به اتاقم میرم.
بدون اینکه بذارم حرفی بزنن از سالن خارج شدم.
دختری که همراه آراس وارد شد و با لبخند به آراس نگاه میکرد و حرف میزد و آراس هم با لبخند جوابشو میداد.
دستام مشت شد و فک بالا و پایینم بهم چسبید.
آراس و اون دختره بهمون رسیدن.
آراس همونجور که لبخند روی لبش محو نشده بود سلام گرمی به ژینا کرد و اون هم با گرمی جوابشو داد.
ناخنمو گوشهی دندونم گذاشته بودم و مشغول جوییدنش بودم که با صدای ارسلان خان به خودم آومدم.
_ریحان! ریحان دخترم.
_ب....بله....سرورم ببخشید حواسم نبود.
لبخند پدرانهای زد.
_زیاد فکرتو درگیر مسائل پیش پا افتاده نکن. همه رفتن برای عصرانه.
چه جوری فهمید فکرم درگیر چیه؟ سعی کردم ذهنمو آزاد کنم و بیخودی فکرمو درگیر مسائل بی ارزش نکنم.
_ ویرایش شده _
دختری که همراه آراس وارد شد و با لبخند به آراس نگاه میکرد و حرف میزد و آراس هم با لبخند جوابشو میداد.
دستام مشت شد و فک بالا و پایینم بهم چسبید.
آراس و اون دختره بهمون رسیدن.
آراس همونجور که لبخند روی لبش محو نشده بود سلام گرمی به ژینا کرد و اون هم با گرمی جوابشو داد.
ناخنمو گوشهی دندونم گذاشته بودم و مشغول جوییدنش بودم که با صدای ارسلان خان به خودم آومدم.
_ریحان! ریحان دخترم.
_ب....بله....سرورم ببخشید حواسم نبود.
لبخند پدرانهای زد.
_زیاد فکرتو درگیر مسائل پیش پا افتاده نکن. همه رفتن برای عصرانه.
چه جوری فهمید فکرم درگیر چیه؟ سعی کردم ذهنمو آزاد کنم و بیخودی فکرمو درگیر مسائل بی ارزش نکنم.
نگاهی به دور و برم انداختم.
هیچ کس تو تالار نبود.
یعنی آراس همراه اون دختره رفته بود؟
با حرص از جا بلند شدم و از تالار بیرون زدم.
به سالنی که عموما مهمانان ویژه در اون پذیرایی میشدن وارد شدم.
خواستم سمت میز برم که منصرف شدم.
ارسلان خان سر میز نشسته بود و سمت چپش آراس نشسته و پیش آراس اون دختری که حتی اسمشم نمیدونستم.
دیدن این رفتارها از سمت آراس باعث شد تا بگم
_ببخشید من میلی به خوردن عصرانه ندارم به اتاقم میرم.
بدون اینکه بذارم حرفی بزنن از سالن خارج شدم.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_44
وارد اتاقم شدم و روی تخت نشستم.
چشمم به قالیچه افتاد. بلند شدم با حرص اونو تو صندق چپوندم.
فکر میکردم الان سر و کلهی آراس پیدا میشه و پیگیرم میشه برای چی برای خوردن عصرانه نیومدم. اما زهی خیال باطل.
فکر کنم یک ساعتی بود که روی تخت کز کرده بودم و به دیوار رو به رو زل زده بودم که صدایی از محوطهی بیرون اومد.
بلند شدم و سمت بالکن بزرگ اتاق رفتم.
صدای خندهی دختر اونقدر بلند بود که تا اینجا میومد.
_آراس آراس میشه سوار اسبت بشم؟
آراس دستاشو تو جیبش فرو کرد و با لبخند جذابی بهش نگاه میکرد.
_اسبم خستهاس تازه از راه رسیده. میخوای بریم پیش مرغابیها.
دختره خندهی بلندی سر داد.
دیگه کم کم داشتم شک میکردم که دیوونه باشه مگه آدم اینهمه هم میخنده؟
نفسم و بیرون دادم و دستم رو سینهام گذاشتم. نفسم بالا نمیومد. سعی میکردم از راه بینی نفس بکشم اما انگار جز جز بدنم هوای بیشتری طلب میکرد.
به دیوار بالکن تکیه دادم تا نفسم سرجاش بیاد.
صدای تقهی در بلند شد.
اجازهی ورود دادم که ندیمهای وارد شد.
وارد اتاق شدم.
ندیمه برگهی کاهی رو روی میز گذاشت.
_برنامهی روزانهاتونه لطفا مطالعه بفرمایین.
سمت میز رفتم و نگاهی به برگه انداختم.
حساب
فلسفه
تاریخ
قوانین قصر
شمشیر زنی
سوارکاری
خب خب تا اینجاش که نصفشو در سرزمین پدری یاد گرفتم.
فقط شمشیر زنی دیگه چه صیغهاییه؟ مگه قراره سرباز تربیت کنن؟
ارتباط با نویسنده
@shahrzad_writer
وارد اتاقم شدم و روی تخت نشستم.
چشمم به قالیچه افتاد. بلند شدم با حرص اونو تو صندق چپوندم.
فکر میکردم الان سر و کلهی آراس پیدا میشه و پیگیرم میشه برای چی برای خوردن عصرانه نیومدم. اما زهی خیال باطل.
فکر کنم یک ساعتی بود که روی تخت کز کرده بودم و به دیوار رو به رو زل زده بودم که صدایی از محوطهی بیرون اومد.
بلند شدم و سمت بالکن بزرگ اتاق رفتم.
صدای خندهی دختر اونقدر بلند بود که تا اینجا میومد.
_آراس آراس میشه سوار اسبت بشم؟
آراس دستاشو تو جیبش فرو کرد و با لبخند جذابی بهش نگاه میکرد.
_اسبم خستهاس تازه از راه رسیده. میخوای بریم پیش مرغابیها.
دختره خندهی بلندی سر داد.
دیگه کم کم داشتم شک میکردم که دیوونه باشه مگه آدم اینهمه هم میخنده؟
نفسم و بیرون دادم و دستم رو سینهام گذاشتم. نفسم بالا نمیومد. سعی میکردم از راه بینی نفس بکشم اما انگار جز جز بدنم هوای بیشتری طلب میکرد.
به دیوار بالکن تکیه دادم تا نفسم سرجاش بیاد.
صدای تقهی در بلند شد.
اجازهی ورود دادم که ندیمهای وارد شد.
وارد اتاق شدم.
ندیمه برگهی کاهی رو روی میز گذاشت.
_برنامهی روزانهاتونه لطفا مطالعه بفرمایین.
سمت میز رفتم و نگاهی به برگه انداختم.
حساب
فلسفه
تاریخ
قوانین قصر
شمشیر زنی
سوارکاری
خب خب تا اینجاش که نصفشو در سرزمین پدری یاد گرفتم.
فقط شمشیر زنی دیگه چه صیغهاییه؟ مگه قراره سرباز تربیت کنن؟
ارتباط با نویسنده
@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_45
برگهرو روی میز گذاشتم و روی صندلی نشستم.
حوصلهام سر رفته بود. سعی کردم به آراس فکر نکنم.
از جا بلند شدم و راه بیرون اتاقو رو در پیش گرفتم.
دوباره فوضولیم گل کرده بود و باید از سوراخ سومبههای این قصر هم با خبر میشدم.
وارد راهرو شدم و کمی که راه رفتم چشمم به پلههایی خورد از پلهها پایین رفتم که در قهوهای سوختهای نظرمو جلب کرد.
جالب بود که همهی اتاقها ندیمه یا نگهبان داشتن اما این اتاق نداشت.
دستم سمت دستگیره رفت و در اتاق و باز کردم.
با دیدن اونهمه قفسه پر از کتاب دهنم باز موند.
با شوق سمت کتابها رفتم و نگاهی بهشون انداختم.
یکی از کتابهارو بیرون کشیدم.
یک کتاب تاریخی بود.
کتاب و باز کردم و روی صندلی نشستم و مشغول خوندنش شدم.
نمیدونم چند ساعتی بود که تو کتابخونه بودم که با صدای قار و قور شکمم به خودم اومدم.
از جا بلند شدم و کتاب و سرجاش برگردوندم. از اتاق خارج شدم و از پله ها بالا رفتم.
سلانه سلانه برای خودم روه میرفتم و شعری رو زیرلب زمزمه میکردم. که به آشپزخونهی قصر رسیدم.
سرکی داخل کشیدم.
_اجازه هس؟
با دیدنم هول کردن و دستپاچه شدن.
آشپز سریع نزدیک اومد.
_اینجا چیکار میکنین بانوی من.
سمت دیگهای غذا رفتم.
_گرسنهام شده. چیزی بزای خوردن داریم؟
_خواهش میکنم برید تو اتاقتون شمارو اینجا ببینن بد میشه.
خونسرد به یه جست روی میز رفتم و بو کشیدم.
_اوووم بوی کیک میاد. میشه یه برش بهم بدین؟
آشپز که دید حرف زدن با من فایده نداره سمت کیکی که تازه از تنور دراومده بود رفت و تیکهای رو برش داد و سمتم گرفت.
با لذت مشغول خوردن بودم که متوجه شدم دارن صدام میزنن.
@shahrzad_writer
برگهرو روی میز گذاشتم و روی صندلی نشستم.
حوصلهام سر رفته بود. سعی کردم به آراس فکر نکنم.
از جا بلند شدم و راه بیرون اتاقو رو در پیش گرفتم.
دوباره فوضولیم گل کرده بود و باید از سوراخ سومبههای این قصر هم با خبر میشدم.
وارد راهرو شدم و کمی که راه رفتم چشمم به پلههایی خورد از پلهها پایین رفتم که در قهوهای سوختهای نظرمو جلب کرد.
جالب بود که همهی اتاقها ندیمه یا نگهبان داشتن اما این اتاق نداشت.
دستم سمت دستگیره رفت و در اتاق و باز کردم.
با دیدن اونهمه قفسه پر از کتاب دهنم باز موند.
با شوق سمت کتابها رفتم و نگاهی بهشون انداختم.
یکی از کتابهارو بیرون کشیدم.
یک کتاب تاریخی بود.
کتاب و باز کردم و روی صندلی نشستم و مشغول خوندنش شدم.
نمیدونم چند ساعتی بود که تو کتابخونه بودم که با صدای قار و قور شکمم به خودم اومدم.
از جا بلند شدم و کتاب و سرجاش برگردوندم. از اتاق خارج شدم و از پله ها بالا رفتم.
سلانه سلانه برای خودم روه میرفتم و شعری رو زیرلب زمزمه میکردم. که به آشپزخونهی قصر رسیدم.
سرکی داخل کشیدم.
_اجازه هس؟
با دیدنم هول کردن و دستپاچه شدن.
آشپز سریع نزدیک اومد.
_اینجا چیکار میکنین بانوی من.
سمت دیگهای غذا رفتم.
_گرسنهام شده. چیزی بزای خوردن داریم؟
_خواهش میکنم برید تو اتاقتون شمارو اینجا ببینن بد میشه.
خونسرد به یه جست روی میز رفتم و بو کشیدم.
_اوووم بوی کیک میاد. میشه یه برش بهم بدین؟
آشپز که دید حرف زدن با من فایده نداره سمت کیکی که تازه از تنور دراومده بود رفت و تیکهای رو برش داد و سمتم گرفت.
با لذت مشغول خوردن بودم که متوجه شدم دارن صدام میزنن.
@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_46
کیک و کنار گذاشتم و از میز پایین اومدم که همه با تعجب نگاهم میکردن.
لبخندی به روشون زدم و دستمو به عنوان بای بای تکون دادم و از آشپزخونه بیرون زدم.
ندیمهای با هول و هراس داشت صدام میزد.
پشت سرش قرار گرفتم. همچنان با اون صدای جیغ جیغوش داشت صدام میزد.
نزدیکش شدم و دستی به شونهاش زدم.
با هول برگشت سمتم و با دیدنم تعظیم کوتاهی کرد.
_چیشده؟
_ملکه باهاتون کار دارن بانوی من.
_باشه بریم.
به اتاق کار ملکه رسیدیم. حضورمو اعلام کردن و من آروم وارد اتاق شدم.
ملکه لبخندی زد.
_بنشین دخترم.
میز بزرگی وسط اتاقش بود ملکه در راس میز روی صندلی نشسته بود من هم با فاصلهی یک صندلی کنارش نشستم.
_امری داشتین با من؟
_تو کتابخونه بودی؟
از تعجب چشمام گرد شده بود. اون از کجا فهمیده بود؟
تعجبمو که دید لبخندش پررنگ تر شد.
_اونجا کتابخانهی شخصی منه.
از اینکه بی اجازه وارد حریمش شدم شرمگین سرمو پایین انداختم.
_منو ببخشین. نباید بی اجازه وارد کتابخونهی شخصیتون میشدم. فکر میکردم کتابخونهی قصر باشه.
از جاش بلند شد و به میز تکیه داد.
_برای بازخواست نخواستمت.
سوالی نگاش کردم که ادامه داد
_چرا پیش همسرت نیستی؟
@shahrzad_writer
کیک و کنار گذاشتم و از میز پایین اومدم که همه با تعجب نگاهم میکردن.
لبخندی به روشون زدم و دستمو به عنوان بای بای تکون دادم و از آشپزخونه بیرون زدم.
ندیمهای با هول و هراس داشت صدام میزد.
پشت سرش قرار گرفتم. همچنان با اون صدای جیغ جیغوش داشت صدام میزد.
نزدیکش شدم و دستی به شونهاش زدم.
با هول برگشت سمتم و با دیدنم تعظیم کوتاهی کرد.
_چیشده؟
_ملکه باهاتون کار دارن بانوی من.
_باشه بریم.
به اتاق کار ملکه رسیدیم. حضورمو اعلام کردن و من آروم وارد اتاق شدم.
ملکه لبخندی زد.
_بنشین دخترم.
میز بزرگی وسط اتاقش بود ملکه در راس میز روی صندلی نشسته بود من هم با فاصلهی یک صندلی کنارش نشستم.
_امری داشتین با من؟
_تو کتابخونه بودی؟
از تعجب چشمام گرد شده بود. اون از کجا فهمیده بود؟
تعجبمو که دید لبخندش پررنگ تر شد.
_اونجا کتابخانهی شخصی منه.
از اینکه بی اجازه وارد حریمش شدم شرمگین سرمو پایین انداختم.
_منو ببخشین. نباید بی اجازه وارد کتابخونهی شخصیتون میشدم. فکر میکردم کتابخونهی قصر باشه.
از جاش بلند شد و به میز تکیه داد.
_برای بازخواست نخواستمت.
سوالی نگاش کردم که ادامه داد
_چرا پیش همسرت نیستی؟
@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_47
پوزخند ریزی گوشهیلبم نشست. خواستم بگم همسرم با یه دختر دیگه رفتن غاز و اردک ببینن.
_مثل اینکه با اون دختره رفتن تو محوطهی بیرون قصر نخواستم مزاحمشون باشم.
کاملا داشتم چرت و پرت میگفتم.
لبخند محوی زد و تو چشمام زل زد و بعد گفت
_فهمیدم.
متعجب نگاهش کردم. چیو فهمید؟
از جا بلند شد و با لحن دستوری گفت.
_سر میز شام پیش خودم بشین و به اطرافت هیچ واکنشی نشون نده بعد شام هم برای صرف چای نمون و به اتاقت برو.
با حیرت چشمیگفتم.
_میتونی بری به اتاقت.
از اتاق خارج شدم و با فکری مشغول راه اتاقم و در پیش گرفتم.
سرم پایین بود و حسابی تو فکر بودم که با کسی برخورد کردم.
سر بلند کردم.
آراس بود اون دختره هم کنارش بود و طبق معمول دندوناش پیدا بود. نگاهی به چشمای آراس کردم. دلم میخواست یه دل سیرکتکش میزدم. اما چشم ازش گرفتم.
ببخشیدی زیر لب گفتم و سمت اتاقم رفتم.
پوزخند ریزی گوشهیلبم نشست. خواستم بگم همسرم با یه دختر دیگه رفتن غاز و اردک ببینن.
_مثل اینکه با اون دختره رفتن تو محوطهی بیرون قصر نخواستم مزاحمشون باشم.
کاملا داشتم چرت و پرت میگفتم.
لبخند محوی زد و تو چشمام زل زد و بعد گفت
_فهمیدم.
متعجب نگاهش کردم. چیو فهمید؟
از جا بلند شد و با لحن دستوری گفت.
_سر میز شام پیش خودم بشین و به اطرافت هیچ واکنشی نشون نده بعد شام هم برای صرف چای نمون و به اتاقت برو.
با حیرت چشمیگفتم.
_میتونی بری به اتاقت.
از اتاق خارج شدم و با فکری مشغول راه اتاقم و در پیش گرفتم.
سرم پایین بود و حسابی تو فکر بودم که با کسی برخورد کردم.
سر بلند کردم.
آراس بود اون دختره هم کنارش بود و طبق معمول دندوناش پیدا بود. نگاهی به چشمای آراس کردم. دلم میخواست یه دل سیرکتکش میزدم. اما چشم ازش گرفتم.
ببخشیدی زیر لب گفتم و سمت اتاقم رفتم.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_48
وسط راه عوض شدم و به قصد بیرون قصر راهمو کج کردم.
محوطهی جلوی قصر با مشعلها روشن شده بود و فوارهی بزرگی که وسط باغ قرار داشت جلوهی خوبی به محیط داده بود.
هوا یواش یواش داشت سرد میشد. باد ملایمی وزید و باعث شد لرز کنم.
دستامو دورم پیچیدم و فواره چشم دوختم.
تو این چند ساعت حتی سراغیم ازم نگرفته بود.
انگار به کل منو فراموش کرده بود. حتی وقتی سر میز عصرانه هم ننشستم نیومد بپرسه که چمه.
منه ساده رو باش داشت باورم میشد که این ازدواج یه ازدواج حکومتی نیس. اما رفتارهای اخیر آراس به این باورم مهر تایید زد.
نگاهی یه آسمون کردم ماه وسط آسمون جلوه میکرد.
چه قدر دلم برای رهام و پدر تنگ شده بود. یعنی الان چیکار میکردن؟ دلم برای غرغرهای آنا هم تنگ شده بود. قطره اشکی رو گونهام چکید.
با دستم پاکش کردم که سر برگردوندم که آراس رو تو بالکن اتاق دیدم.
زل زده بود بهم. نباید وابستهاش میشدم.
دل سپردن بهش اشتباه محض بود و فقط من بودم ضربه میخوردم.
نگاه ازش گرفتم و به داخل رفتم.
وسط راه عوض شدم و به قصد بیرون قصر راهمو کج کردم.
محوطهی جلوی قصر با مشعلها روشن شده بود و فوارهی بزرگی که وسط باغ قرار داشت جلوهی خوبی به محیط داده بود.
هوا یواش یواش داشت سرد میشد. باد ملایمی وزید و باعث شد لرز کنم.
دستامو دورم پیچیدم و فواره چشم دوختم.
تو این چند ساعت حتی سراغیم ازم نگرفته بود.
انگار به کل منو فراموش کرده بود. حتی وقتی سر میز عصرانه هم ننشستم نیومد بپرسه که چمه.
منه ساده رو باش داشت باورم میشد که این ازدواج یه ازدواج حکومتی نیس. اما رفتارهای اخیر آراس به این باورم مهر تایید زد.
نگاهی یه آسمون کردم ماه وسط آسمون جلوه میکرد.
چه قدر دلم برای رهام و پدر تنگ شده بود. یعنی الان چیکار میکردن؟ دلم برای غرغرهای آنا هم تنگ شده بود. قطره اشکی رو گونهام چکید.
با دستم پاکش کردم که سر برگردوندم که آراس رو تو بالکن اتاق دیدم.
زل زده بود بهم. نباید وابستهاش میشدم.
دل سپردن بهش اشتباه محض بود و فقط من بودم ضربه میخوردم.
نگاه ازش گرفتم و به داخل رفتم.