Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_22
چشمامو رو هم فشار دادم و سعی کردم به حسم غلبه کنم.
پشت بهش به پهلو چرخیدم و چشمامو بستم.
بین خواب و بیداری بودم که حس کردم یه چیزی محکم به پهلوم خورد.
از درد آخی زیر لب گفتم و برگشتم. ریحان پاشو بلند کرده بود و یه ضربهی جانانه مهمون پهلوم کرده بود.
پاشو از روی پهلوم برداشتم و دوباره برگشتم بخوابم. چشمام تازه داشت گرم میشد که سیلی محکمی نوش جان کردم.
نوچی زیر لب گفتم و برگشتم سمتش.
اینجوری نمیشد. خیلی بد خواب بود این دختر.
پشت به خودم برش گردوندم و از پشت سر بغلش کردم و پاهامو رو پاهاش انداختم تا دیگه تکون نخوره.
تکونی خورد و خودشو بیشتر تو آغوشم جا کرد. لبخندی زدم و چشمامو بستم.
♤♡♤♡♤♡♤♡
صبح با صدای تقههای در از خواب بیدار شدم. لعنتی زیر لب فرستادم و با کرختی
دستامو از دور ریحان باز کردم و سمت در رفتم. بدون اینکه در رو باز کنم گفتم.
_بله؟
صدای ندیمه بلند شد.
_صبحانه آوردم عالیجناب.
خوش خیالها امروز صبحانهی مفصلی تدارک دیده بودند.
پوزخندی زدم.
_برگردونید مطبخ در وقت صبحانه با پادشاه و ملکه صبحانه میخوریم.
اصلا حوصلهی صبحانه خوردن نداشتم دلم فقط خواب میخواست.
بعد از اینکه ندیمههارو دَک کردم سمت تخت برگشتم و روش دراز کشیدم.
ریحان تو خودش جمع شده بود. نزدیکش شدم و با فاصلهی کمی ازش قرار گرفتم.
با انگشتم رو بازوش کشیدم که فهمیدم بازوهاش یخ کرده. فهمیدم سردشه. اومدم ملافه رو روش بکشم که قلتی زد و خودشو بهم چسبوند.
نفسم بند اومد.
سرم خم کردم رو صورتش تا مطمئن شم خوابیده. با دیدن چشمای بستهاش و نفسای عمیقی که میکشید فهمیدم واقعا خوابه و غیر ارادی این کارو انجام داده.
با لذت دستامو دورش حلقه کردم و به خودم چسبوندمش.چشمام گرم شد و به خواب عمیقی فرو رفتم.
•○•○•○•○•○•○
ریحان
با دلشوره توی اتاق قدم میزدم که در باز شد و آراس داخل اومد.
کمی آشفته بود.
با دل نگرانی نگاهش کردم.
چشمش که بهم افتاد سرش و پایین انداخت.
_چیشده آراس؟
_ملکه دستمال میخواد.
#ریحان
ارتباط با نویسنده
@Reyhan_writer
چشمامو رو هم فشار دادم و سعی کردم به حسم غلبه کنم.
پشت بهش به پهلو چرخیدم و چشمامو بستم.
بین خواب و بیداری بودم که حس کردم یه چیزی محکم به پهلوم خورد.
از درد آخی زیر لب گفتم و برگشتم. ریحان پاشو بلند کرده بود و یه ضربهی جانانه مهمون پهلوم کرده بود.
پاشو از روی پهلوم برداشتم و دوباره برگشتم بخوابم. چشمام تازه داشت گرم میشد که سیلی محکمی نوش جان کردم.
نوچی زیر لب گفتم و برگشتم سمتش.
اینجوری نمیشد. خیلی بد خواب بود این دختر.
پشت به خودم برش گردوندم و از پشت سر بغلش کردم و پاهامو رو پاهاش انداختم تا دیگه تکون نخوره.
تکونی خورد و خودشو بیشتر تو آغوشم جا کرد. لبخندی زدم و چشمامو بستم.
♤♡♤♡♤♡♤♡
صبح با صدای تقههای در از خواب بیدار شدم. لعنتی زیر لب فرستادم و با کرختی
دستامو از دور ریحان باز کردم و سمت در رفتم. بدون اینکه در رو باز کنم گفتم.
_بله؟
صدای ندیمه بلند شد.
_صبحانه آوردم عالیجناب.
خوش خیالها امروز صبحانهی مفصلی تدارک دیده بودند.
پوزخندی زدم.
_برگردونید مطبخ در وقت صبحانه با پادشاه و ملکه صبحانه میخوریم.
اصلا حوصلهی صبحانه خوردن نداشتم دلم فقط خواب میخواست.
بعد از اینکه ندیمههارو دَک کردم سمت تخت برگشتم و روش دراز کشیدم.
ریحان تو خودش جمع شده بود. نزدیکش شدم و با فاصلهی کمی ازش قرار گرفتم.
با انگشتم رو بازوش کشیدم که فهمیدم بازوهاش یخ کرده. فهمیدم سردشه. اومدم ملافه رو روش بکشم که قلتی زد و خودشو بهم چسبوند.
نفسم بند اومد.
سرم خم کردم رو صورتش تا مطمئن شم خوابیده. با دیدن چشمای بستهاش و نفسای عمیقی که میکشید فهمیدم واقعا خوابه و غیر ارادی این کارو انجام داده.
با لذت دستامو دورش حلقه کردم و به خودم چسبوندمش.چشمام گرم شد و به خواب عمیقی فرو رفتم.
•○•○•○•○•○•○
ریحان
با دلشوره توی اتاق قدم میزدم که در باز شد و آراس داخل اومد.
کمی آشفته بود.
با دل نگرانی نگاهش کردم.
چشمش که بهم افتاد سرش و پایین انداخت.
_چیشده آراس؟
_ملکه دستمال میخواد.
#ریحان
ارتباط با نویسنده
@Reyhan_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_23
با تعجب نگاهش کردم.
_برای یه دستمال اینهمه آشفتهای؟
با حیرت برگشت طرفم.
_نباید باشم؟
بیخیال شونهای بالا انداختم.
_خب دستور بدن یکی از ندیمههاشون یه دستمال بهشون بده. یعنی توی قصر به این بزرگی یه دستمال پیدا نمیشه بدن به ملکه؟
با این حرفم صورتش رو به قرمزی رفت. ترس برم داشت. عصبانی شد از حرفم؟
من که حرف بدی نزدم؟ نکنه دستمالاشون مخصوصه؟
با گیجی داشتم بهش نگاه میکردم که یهو خندهاش به هوا شلیک شد.
روی صندلی نشست و با صدای بلند میخندید.
با شگفتی سمتش رفتم.
_برا چی میخندی آراس؟
از شدت خنده حتی نفسش هم بالا نمیومد.
بعد از اینکه حسابی خندید اشکاشو با دستمال تو جیبش پاک کرد و نفس عمیقی کشید.
_تو عمرم دختری مثل تو ندیده بودم.
رو به روش روی صندلی نشستم.
_چه طور؟
کمی به جلو خم شد و تو چشمام نگاه کرد.
_چون دستمالی که ملکه میخواد یه کوچولو با دستمالای دیگه فرق داره.
_چه فرقی؟
لبخند یه وری زد و باز دل من و به بازی گرفت.
_ماچند وقته ازدواج کردیم؟
_تقریبا دو هفتهای میشه.
نزدیک تر شد.
_به نظرت نباید تا الان یه حرکتی انجام میدادیم؟
دستمو زیر چونهام زدم.
_چه حرکتی؟
_یعنی ندیمههات قبل عروسیمون بهت نگفتن؟
میدونستم داره راجع به چی داره حرف میزنه تو این دو هفتهای هم که از شب ازدواجمون میگذره با هر ترفندی بود از خودم دورش کرده بودم. اما دیگه فکر نمیکردم ملکه ازم سند دست نخوردگی بخواد.
نگران سرمو بالا آوردم که حرف آراس نصفه موند
_چیزی میگفتی؟
دهنش که نیمه باز مونده بود و بست و زل زد به چشمام.
اینجوری که به چشمام نگاه میکرد هول میکردم خواستم سرمو بندازم پایین که دستش رو زیر چونهام گذاشت.
با تعجب نگاهش کردم.
_برای یه دستمال اینهمه آشفتهای؟
با حیرت برگشت طرفم.
_نباید باشم؟
بیخیال شونهای بالا انداختم.
_خب دستور بدن یکی از ندیمههاشون یه دستمال بهشون بده. یعنی توی قصر به این بزرگی یه دستمال پیدا نمیشه بدن به ملکه؟
با این حرفم صورتش رو به قرمزی رفت. ترس برم داشت. عصبانی شد از حرفم؟
من که حرف بدی نزدم؟ نکنه دستمالاشون مخصوصه؟
با گیجی داشتم بهش نگاه میکردم که یهو خندهاش به هوا شلیک شد.
روی صندلی نشست و با صدای بلند میخندید.
با شگفتی سمتش رفتم.
_برا چی میخندی آراس؟
از شدت خنده حتی نفسش هم بالا نمیومد.
بعد از اینکه حسابی خندید اشکاشو با دستمال تو جیبش پاک کرد و نفس عمیقی کشید.
_تو عمرم دختری مثل تو ندیده بودم.
رو به روش روی صندلی نشستم.
_چه طور؟
کمی به جلو خم شد و تو چشمام نگاه کرد.
_چون دستمالی که ملکه میخواد یه کوچولو با دستمالای دیگه فرق داره.
_چه فرقی؟
لبخند یه وری زد و باز دل من و به بازی گرفت.
_ماچند وقته ازدواج کردیم؟
_تقریبا دو هفتهای میشه.
نزدیک تر شد.
_به نظرت نباید تا الان یه حرکتی انجام میدادیم؟
دستمو زیر چونهام زدم.
_چه حرکتی؟
_یعنی ندیمههات قبل عروسیمون بهت نگفتن؟
میدونستم داره راجع به چی داره حرف میزنه تو این دو هفتهای هم که از شب ازدواجمون میگذره با هر ترفندی بود از خودم دورش کرده بودم. اما دیگه فکر نمیکردم ملکه ازم سند دست نخوردگی بخواد.
نگران سرمو بالا آوردم که حرف آراس نصفه موند
_چیزی میگفتی؟
دهنش که نیمه باز مونده بود و بست و زل زد به چشمام.
اینجوری که به چشمام نگاه میکرد هول میکردم خواستم سرمو بندازم پایین که دستش رو زیر چونهام گذاشت.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_24
_از چیزی میترسی؟
فکر میکنم قدرت ذهن خوانی داشت. سعی در انکار داشتم.
_نه......نه از چی مثلا؟
چشماش شیطون شده بود اما لحنش جدی بود.
_ وقتی دروغ میگی مردمک چشمات بزرگ میشن.......بهم بگو ریحان راستشو بگو.
چشمامو ازش دزدیدم. که فکر کنم پی به دردم برد.
_دو هفتهاس که با هم زیر یه سقفیم. هفتهی اولو گذاشتم به پای بی تجربگیت و ذوق کردم و تو دلم هزار بار خداروشکر کردمکه بی تجربهای......اما وقتی یه هفته شد دو هفته یکم شک به دلم افتاد. ذوقمو کور کرد. شک به دلم انداخت که نکنه.......
نذاشتم حرفشو ادامه بده و تند سرمو بالا اوردم.
_شک چی بهدلت افتاد شاهزاده؟ نکنه فکر کردی عروسی که به قصر آوردی دست خو.......
اجازه نداد ادامه بدم و انگشت اشارهاشو محکم روی لبم فشار داد.
_هیس! یه کلمه دیگه حرف بزنی معلوم نیس چه بلایی سرت بیارم. من هیچ وقت همچین فکری نکردم. بذار حرفم تموم بشه بعد هرچی به اون ذهنت رسید به زبون بیار. شک کردم به اینکه نکنه ازم میترسی و بهم نمیگی. نکنه به دلت ننشستم که رغبت نمیکنی یکی بشیم. شک من از ایناس نه اون چیزایی که اون تو میگذره.
بعد هم دو تا ضربه آروم به سرم زد.
با حرفایی که زد آروم گرفتم. تو این دو هفته خوب دلمو برده بود.
بهش کشش داشتم دلممیخواست همیشه پیشمباشه. وقتی نبود انگار کلافهبودم. جای یه چیزی گوشهی قلبم خالی بود.
ارتباط با نویسنده
@shahrzad_writer
_از چیزی میترسی؟
فکر میکنم قدرت ذهن خوانی داشت. سعی در انکار داشتم.
_نه......نه از چی مثلا؟
چشماش شیطون شده بود اما لحنش جدی بود.
_ وقتی دروغ میگی مردمک چشمات بزرگ میشن.......بهم بگو ریحان راستشو بگو.
چشمامو ازش دزدیدم. که فکر کنم پی به دردم برد.
_دو هفتهاس که با هم زیر یه سقفیم. هفتهی اولو گذاشتم به پای بی تجربگیت و ذوق کردم و تو دلم هزار بار خداروشکر کردمکه بی تجربهای......اما وقتی یه هفته شد دو هفته یکم شک به دلم افتاد. ذوقمو کور کرد. شک به دلم انداخت که نکنه.......
نذاشتم حرفشو ادامه بده و تند سرمو بالا اوردم.
_شک چی بهدلت افتاد شاهزاده؟ نکنه فکر کردی عروسی که به قصر آوردی دست خو.......
اجازه نداد ادامه بدم و انگشت اشارهاشو محکم روی لبم فشار داد.
_هیس! یه کلمه دیگه حرف بزنی معلوم نیس چه بلایی سرت بیارم. من هیچ وقت همچین فکری نکردم. بذار حرفم تموم بشه بعد هرچی به اون ذهنت رسید به زبون بیار. شک کردم به اینکه نکنه ازم میترسی و بهم نمیگی. نکنه به دلت ننشستم که رغبت نمیکنی یکی بشیم. شک من از ایناس نه اون چیزایی که اون تو میگذره.
بعد هم دو تا ضربه آروم به سرم زد.
با حرفایی که زد آروم گرفتم. تو این دو هفته خوب دلمو برده بود.
بهش کشش داشتم دلممیخواست همیشه پیشمباشه. وقتی نبود انگار کلافهبودم. جای یه چیزی گوشهی قلبم خالی بود.
ارتباط با نویسنده
@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_25
پس تصمیم گرفتم خجالت و کنار بذارم و حرف دلمو بهش بزنم.
خیلی نزدیک بود نمیتونستم تمرکز کنم. طی یه حرکت دستشو کشیدم و سمت تخت بردم.
روی تخت نشست و با کنجکاوی بهم خیره شد.
نمیدونستم چه جوری شروع کنم. کنارش نشستم و دستامو تو هم قلاب کردم.
_خب.......چیزه......من....
با بیقراری گفت
_تو چی؟ بگو عزیزم.
سرمو پایین انداختم. خدایا چه جوری بهش میگفتم؟ چشمم به صندوق کنار اتاق افتاد.
قالیچه!
سریع سمتش رفتم و در صندوقو باز کردم و قالیچه رو ازش بیرون کشیدم و روی زمین پهن کردم.
آراس از روی تخت بلند شد روی زانوهاش نشست و به قالیچه خیره شد.
با صدای آرومیشروع کردم به صحبت
_راستش این قالیچه رو برای همین موقعها بافته بودم.
آراس دستی به قالیچه کشید.
_کدوم موقعها؟
سر به زیر انداختم.
_برای وقتی که ازدواج کردم. دلم میخواست با کسی که عاشقشم روی این قالیچه........
ادامهی حرفمو نتونستم بگم. امیدوار بودم خودش بفهمه.
سرمو بالا آوردم و نگاهش کردم.
نگاهم تو نگاهش گره خورد و باز اون چشما منو جادو کردن.
دستش بالا اومد و روی گونهام نشست.
_دوست داشتی با کسی که عاشقشی اولین هاتو تجربه کنی؟
آراس
با این حرفم گونههاش رنگگرفت و سرش و پایین انداخت.
تمام جونمو جمع کردم تا سوالی که ذهنمو مشغول کرده رو بپرسم.
_عاشقم نیستی؟
سرش و بالا آورد و تو چشمام نگاه کرد.
جوابی بهم نداد. اما گرمایی که از چشماش وجودمو ذوب میکرد نشون میداد که چندان هم بهم بی میل نیس.
دستم و آروم آروم از روی گونهاش سُر دادم و روی گردنش گذاشتم. سرشو کج کرد. کوچولوی قلقلکی
_چه طوره به خودمون فرصت بدیم.
زمزمه کرد.
_فرصت چی؟
سرشو بلند کردم تا تو چشمام نگاه کنه
_فرصت عاشقی
ارتباط با نویسنده
@shahrzad_writer
پس تصمیم گرفتم خجالت و کنار بذارم و حرف دلمو بهش بزنم.
خیلی نزدیک بود نمیتونستم تمرکز کنم. طی یه حرکت دستشو کشیدم و سمت تخت بردم.
روی تخت نشست و با کنجکاوی بهم خیره شد.
نمیدونستم چه جوری شروع کنم. کنارش نشستم و دستامو تو هم قلاب کردم.
_خب.......چیزه......من....
با بیقراری گفت
_تو چی؟ بگو عزیزم.
سرمو پایین انداختم. خدایا چه جوری بهش میگفتم؟ چشمم به صندوق کنار اتاق افتاد.
قالیچه!
سریع سمتش رفتم و در صندوقو باز کردم و قالیچه رو ازش بیرون کشیدم و روی زمین پهن کردم.
آراس از روی تخت بلند شد روی زانوهاش نشست و به قالیچه خیره شد.
با صدای آرومیشروع کردم به صحبت
_راستش این قالیچه رو برای همین موقعها بافته بودم.
آراس دستی به قالیچه کشید.
_کدوم موقعها؟
سر به زیر انداختم.
_برای وقتی که ازدواج کردم. دلم میخواست با کسی که عاشقشم روی این قالیچه........
ادامهی حرفمو نتونستم بگم. امیدوار بودم خودش بفهمه.
سرمو بالا آوردم و نگاهش کردم.
نگاهم تو نگاهش گره خورد و باز اون چشما منو جادو کردن.
دستش بالا اومد و روی گونهام نشست.
_دوست داشتی با کسی که عاشقشی اولین هاتو تجربه کنی؟
آراس
با این حرفم گونههاش رنگگرفت و سرش و پایین انداخت.
تمام جونمو جمع کردم تا سوالی که ذهنمو مشغول کرده رو بپرسم.
_عاشقم نیستی؟
سرش و بالا آورد و تو چشمام نگاه کرد.
جوابی بهم نداد. اما گرمایی که از چشماش وجودمو ذوب میکرد نشون میداد که چندان هم بهم بی میل نیس.
دستم و آروم آروم از روی گونهاش سُر دادم و روی گردنش گذاشتم. سرشو کج کرد. کوچولوی قلقلکی
_چه طوره به خودمون فرصت بدیم.
زمزمه کرد.
_فرصت چی؟
سرشو بلند کردم تا تو چشمام نگاه کنه
_فرصت عاشقی
ارتباط با نویسنده
@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_26
انگار از حرفام سر درنیاورده بود. ازش جدا شدم و سمت در رفتم.
_تا وقتی عاشقم نشدی پیشت نمیخوابم.
در و باز کردم و از اتاق خارج شدم.نفسم و محکم بیرون دادم. الان باید با ملکه حرف میزدم.
دوباره سمت اتاق ملکه برگشتم.
_ورودمو اعلام کنین.
وارد اتاق ملکه که شدم دیدم رو به پنجره پشت به در ایستاده.
گلویی صاف کردم که توجهش بهم جلب شد. اما برنگشت. چندین ثانیه به همین منوال گذشت تا بالاخره گفت
_نفس کشیدنت مثل آدمهایی که رو زمین و هوا معلقن.
حتی از طرز نفس کشیدنمم میتونست بفهمه درونم چه خبره
_میخواستم بگم فعلا من و ریحان نمیتونیم باهم باشیم.
سمتم برگشت.
_چرا؟
دستامو به پشتم زدم
_چون فعلا آمادگیشو نداره.
مادر لبخند کمرنگی زد.
_باشه! بهش بگو آموزشهاش از فردا شروع میشه.
چشمامو ریزکردم.
_استاد شمشیرزنش کیه؟
مادر لبخند کوچکی زد.
_معلومه نادر
_میشه خودم آموزشش بدم؟
_چرا؟
سرمو پایین انداختم.
_چون نمیخوام کسی نگاش کنه.
@shahrzad_writer
انگار از حرفام سر درنیاورده بود. ازش جدا شدم و سمت در رفتم.
_تا وقتی عاشقم نشدی پیشت نمیخوابم.
در و باز کردم و از اتاق خارج شدم.نفسم و محکم بیرون دادم. الان باید با ملکه حرف میزدم.
دوباره سمت اتاق ملکه برگشتم.
_ورودمو اعلام کنین.
وارد اتاق ملکه که شدم دیدم رو به پنجره پشت به در ایستاده.
گلویی صاف کردم که توجهش بهم جلب شد. اما برنگشت. چندین ثانیه به همین منوال گذشت تا بالاخره گفت
_نفس کشیدنت مثل آدمهایی که رو زمین و هوا معلقن.
حتی از طرز نفس کشیدنمم میتونست بفهمه درونم چه خبره
_میخواستم بگم فعلا من و ریحان نمیتونیم باهم باشیم.
سمتم برگشت.
_چرا؟
دستامو به پشتم زدم
_چون فعلا آمادگیشو نداره.
مادر لبخند کمرنگی زد.
_باشه! بهش بگو آموزشهاش از فردا شروع میشه.
چشمامو ریزکردم.
_استاد شمشیرزنش کیه؟
مادر لبخند کوچکی زد.
_معلومه نادر
_میشه خودم آموزشش بدم؟
_چرا؟
سرمو پایین انداختم.
_چون نمیخوام کسی نگاش کنه.
@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_27
مادرخندهی ریزیکرد.
_باشه میگم از مسولیتهات کم کنن تا به این کار هم برسی......در ضمن برای اون قضیه هم هرچه زودتر اقدام کنین
سری تکون دادم و از اتاق بیرون اومدم.
حالا باید چیکار میکردم؟
آروم اروم تو راهروهای قصر راه میرفتم که فکری به ذهنم رسید.
لبخند خبیثی زدم و سمت اتاقم رفتم.
بی هوا در رو باز کردم و داخل شدم.
ریحان با دیدنم که یهو وارد اتاق شدم هینی کشید.
_ترسیدی؟
_زهره ترک شدم.
سمت کمد رفتم و صندوقچهای از پشت لباسها بیرون کشیدم.
ریحان نزدیکم شد.
_چیکار میکنی؟
کلید صندوقچه رو از بالای کمد برداشتم و درش و باز کردم.
لباسهارو بیرون کشیدم. امیدوار بودم اندازهی ریحان بشن.
سمتش برگشتم و لباسارو تو بغلش انداختم.
_عوضشون کن میخوایم فرار کنیم.
با ترس بهم خیره شد.
_یالا دیگه بدو. دیر میشه.
سریع سمت گوشهی اتاق رفت. منم برای اینکه راحت باشه پشت بهش کردم و تو یه حرکت پیراهنم و از تنم دراوردم.
لباسای خدمتکارای قصر بود. همیشه با این لباسا از قصر جیم میزدم.
@shahrzad_writer
مادرخندهی ریزیکرد.
_باشه میگم از مسولیتهات کم کنن تا به این کار هم برسی......در ضمن برای اون قضیه هم هرچه زودتر اقدام کنین
سری تکون دادم و از اتاق بیرون اومدم.
حالا باید چیکار میکردم؟
آروم اروم تو راهروهای قصر راه میرفتم که فکری به ذهنم رسید.
لبخند خبیثی زدم و سمت اتاقم رفتم.
بی هوا در رو باز کردم و داخل شدم.
ریحان با دیدنم که یهو وارد اتاق شدم هینی کشید.
_ترسیدی؟
_زهره ترک شدم.
سمت کمد رفتم و صندوقچهای از پشت لباسها بیرون کشیدم.
ریحان نزدیکم شد.
_چیکار میکنی؟
کلید صندوقچه رو از بالای کمد برداشتم و درش و باز کردم.
لباسهارو بیرون کشیدم. امیدوار بودم اندازهی ریحان بشن.
سمتش برگشتم و لباسارو تو بغلش انداختم.
_عوضشون کن میخوایم فرار کنیم.
با ترس بهم خیره شد.
_یالا دیگه بدو. دیر میشه.
سریع سمت گوشهی اتاق رفت. منم برای اینکه راحت باشه پشت بهش کردم و تو یه حرکت پیراهنم و از تنم دراوردم.
لباسای خدمتکارای قصر بود. همیشه با این لباسا از قصر جیم میزدم.
@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_28
لباسامو که عوض کردم برگشتم و نگاهی به ریحان انداختم.
لباسا تو تنش زار میزد. پقی زیر خنده زدم که با حرص نگام کرد.
همچنان که میخندیدم سمتش رفتم و از کش شلوار گشاد و مردونهاش گرفتم و کشیدم که کمر شلوار تنگ شد.
کلاه و روی سرش گذاشتم. اما یه جای کار میلنگید اونم موهای بلندش بود که گیس بافته بود.
دوتا گیسهاشو داخل لباساش انداختنم و دستش و گرفتم.
_فقط هر وقت گفتم بدو میدویی باشه؟
با ترس لب زد.
_چرا باید فرار کنیم آخه؟
اخمامو مصنوعی تو هم کشیدم.
_چون من میگم. بریم؟
با ترس سری تکون داد
_بریم.
در اتاق و آروم باز کردم و باهم قدم به راهروی قصر گذاشتیم.
_1....2....3 بدو
دستش تو دستم و داشتم دنبال خودم میکشیدمش.
آخر راهرو یه راه پله میخورد که صاف میرفت حیاط پشتی قصر و سمت اصطبل اسبها.
بدو بدو از پلهها پایین رفتیم. نگهبانای قصر نباید مارو میدین چون بی شک میشناختن.
کلاه خودمو پایین تر کشیدم و شال مشکی که دور گردنش بود و برداشتم و مثل یه روسری روی سرش انداختم و جلوشو روی بینی و دهنش کشیدم.
کلاهشو روی سرش گذاشتم. حالا دیگه اصلا شناخته نمیشد.
آروم آروم با سری افتاده بدون جلب توجه وارد اصطبل شدیم.
اسب خودمو زین بستم. ریحان نزدیک شد.
_با یه اسب میخوایم فرار کنیم؟
به صورتش نگاه کردم از ترس رنگش پریده بود. خیلی خودمو کنترل کردم تا نزنم زیر خنده. لبخند آرومی زدم.
_با یه اسب سرعتمون بیشتره اگه بفهمن و دنبالمون بیا راحت تر میتونیم از دستشون در بریم.
@shahrzad_writer
لباسامو که عوض کردم برگشتم و نگاهی به ریحان انداختم.
لباسا تو تنش زار میزد. پقی زیر خنده زدم که با حرص نگام کرد.
همچنان که میخندیدم سمتش رفتم و از کش شلوار گشاد و مردونهاش گرفتم و کشیدم که کمر شلوار تنگ شد.
کلاه و روی سرش گذاشتم. اما یه جای کار میلنگید اونم موهای بلندش بود که گیس بافته بود.
دوتا گیسهاشو داخل لباساش انداختنم و دستش و گرفتم.
_فقط هر وقت گفتم بدو میدویی باشه؟
با ترس لب زد.
_چرا باید فرار کنیم آخه؟
اخمامو مصنوعی تو هم کشیدم.
_چون من میگم. بریم؟
با ترس سری تکون داد
_بریم.
در اتاق و آروم باز کردم و باهم قدم به راهروی قصر گذاشتیم.
_1....2....3 بدو
دستش تو دستم و داشتم دنبال خودم میکشیدمش.
آخر راهرو یه راه پله میخورد که صاف میرفت حیاط پشتی قصر و سمت اصطبل اسبها.
بدو بدو از پلهها پایین رفتیم. نگهبانای قصر نباید مارو میدین چون بی شک میشناختن.
کلاه خودمو پایین تر کشیدم و شال مشکی که دور گردنش بود و برداشتم و مثل یه روسری روی سرش انداختم و جلوشو روی بینی و دهنش کشیدم.
کلاهشو روی سرش گذاشتم. حالا دیگه اصلا شناخته نمیشد.
آروم آروم با سری افتاده بدون جلب توجه وارد اصطبل شدیم.
اسب خودمو زین بستم. ریحان نزدیک شد.
_با یه اسب میخوایم فرار کنیم؟
به صورتش نگاه کردم از ترس رنگش پریده بود. خیلی خودمو کنترل کردم تا نزنم زیر خنده. لبخند آرومی زدم.
_با یه اسب سرعتمون بیشتره اگه بفهمن و دنبالمون بیا راحت تر میتونیم از دستشون در بریم.
@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_29
با ترس سری بهعنوان تایید تکون داد.
اسب کهاماده شد برگشتم طرف ریحان.
_نمیخوای بگی چیشده؟ ما برای چی باید فرار کنیم؟
لبخند بدجنسی زدم.
_میخوایم بریم گردش.
یهو از کمرش گرفتم و روی اسب انداختمش.
دهنهی اسب و گرفتم سمت بیرون اصطبل رفتیم.
حالا وقتش بود.
سوار اسب شدم و با زدن لگدی به شکمش شروع به تاخت کرد.
با سرعت از دروازهی پشتی بیرون زدیم که یکی از نگهبانها مارو دید.
سرگردوندم به پشت. مطمئننا الان به پدر خبر میداد.
وقتی به اندازهی کافی از محوطهی قصر دور شدیم سرعت اسب و کم کردم.
خم شدم و نگاهی به ریحان انداختم.
به منظرهای که پیش چشمش بود با دهن باز نگاه میکرد.
صورتمو به صورتش چسبوندم به خودش اومد.
_قشنگه؟
با حیرت لبزد.
_مثل بهشت میمونه.
وارد باغ شدیم. از اسب پایین اومدم و دهنهاشو به دست گرفتم
_آراس میشه منم پیاده شم؟
سمتش رفتم. خواستم کمکش کنم که مانع شد.
با یه جهش فرز پایین پرید. یادم نبود خودش سوارکاره.
با لبخند یه وری خیرهاش بود که با خنده گفت
_چیهچرا اینجوری نگام میکنی؟
_هیچیبیا بریم.
اسب داخل اسطبل کوچیکی که ساخته بودم بردم.
از اصطبل که بیرون اومدم دیدم ریحان سعی داره از درخت سیب بالا بره.
_بعضی وقتا شک میکنم واقعا یک پرنسس باشی.
از بالای درخت نگاهی بهم انداخت.
_پرنسسها حق ندارن از درخت بالا برن؟
خندهای کردم.
_چرا حق دارن. اگه سیب خوردنتون تموم شد بیاین پایین که خیلی کار داریم.
@shahrzad_writer
با ترس سری بهعنوان تایید تکون داد.
اسب کهاماده شد برگشتم طرف ریحان.
_نمیخوای بگی چیشده؟ ما برای چی باید فرار کنیم؟
لبخند بدجنسی زدم.
_میخوایم بریم گردش.
یهو از کمرش گرفتم و روی اسب انداختمش.
دهنهی اسب و گرفتم سمت بیرون اصطبل رفتیم.
حالا وقتش بود.
سوار اسب شدم و با زدن لگدی به شکمش شروع به تاخت کرد.
با سرعت از دروازهی پشتی بیرون زدیم که یکی از نگهبانها مارو دید.
سرگردوندم به پشت. مطمئننا الان به پدر خبر میداد.
وقتی به اندازهی کافی از محوطهی قصر دور شدیم سرعت اسب و کم کردم.
خم شدم و نگاهی به ریحان انداختم.
به منظرهای که پیش چشمش بود با دهن باز نگاه میکرد.
صورتمو به صورتش چسبوندم به خودش اومد.
_قشنگه؟
با حیرت لبزد.
_مثل بهشت میمونه.
وارد باغ شدیم. از اسب پایین اومدم و دهنهاشو به دست گرفتم
_آراس میشه منم پیاده شم؟
سمتش رفتم. خواستم کمکش کنم که مانع شد.
با یه جهش فرز پایین پرید. یادم نبود خودش سوارکاره.
با لبخند یه وری خیرهاش بود که با خنده گفت
_چیهچرا اینجوری نگام میکنی؟
_هیچیبیا بریم.
اسب داخل اسطبل کوچیکی که ساخته بودم بردم.
از اصطبل که بیرون اومدم دیدم ریحان سعی داره از درخت سیب بالا بره.
_بعضی وقتا شک میکنم واقعا یک پرنسس باشی.
از بالای درخت نگاهی بهم انداخت.
_پرنسسها حق ندارن از درخت بالا برن؟
خندهای کردم.
_چرا حق دارن. اگه سیب خوردنتون تموم شد بیاین پایین که خیلی کار داریم.
@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_30
_تو سیب نمیخوای؟
دستی به کمر زدم.
_اگه ریحان خانوم چیده باشه چرا که نه.
از درخت پایین پرید و سیب و جلوم گرفت.
همچنان که تو صورتش زل زده بودم سیب و گرفتم.
با دیدن باغچهی گلها به شوق سمتشون حرکت کرد.
خودمو بهش رسوندم و دستمو دور کمرش حلقه کردم.
به باغچه که رسیدیم از هیجان دستاشو جلوی دهنش گذاشته بود و چشماش گرد شده بود.
_چقد اینجا قشنگه
به خودم نزدیک ترش کردم.
_خوشگلن؟
صورتشو سمتم برگردوند.
_آره خیلی.
وقتی حرف میزد نفسهاش روی چونه و گردنم پخش شد.
بهآنی چشمام به لباش افتاد.
چقدر سرخ و خواستنی بودن. هوس مینداختن به جونم.
هوس چیدن یه بوسه ازشون.
سرمو نزدیک تر بردم.
_ولی نه به اندازهی تو!
لبخند عریضی زد و این عطش منو برای به کام گرفتن لباش بیشتر کرد.
سرم همینطور جلو اومد.
نگاهی به چشماش انداختم. چشماش بسته بود. پسبه بوسیدنام عادت کرده بود.
فاصله رو به صفر رسوندم
@shahrzad_writer
_تو سیب نمیخوای؟
دستی به کمر زدم.
_اگه ریحان خانوم چیده باشه چرا که نه.
از درخت پایین پرید و سیب و جلوم گرفت.
همچنان که تو صورتش زل زده بودم سیب و گرفتم.
با دیدن باغچهی گلها به شوق سمتشون حرکت کرد.
خودمو بهش رسوندم و دستمو دور کمرش حلقه کردم.
به باغچه که رسیدیم از هیجان دستاشو جلوی دهنش گذاشته بود و چشماش گرد شده بود.
_چقد اینجا قشنگه
به خودم نزدیک ترش کردم.
_خوشگلن؟
صورتشو سمتم برگردوند.
_آره خیلی.
وقتی حرف میزد نفسهاش روی چونه و گردنم پخش شد.
بهآنی چشمام به لباش افتاد.
چقدر سرخ و خواستنی بودن. هوس مینداختن به جونم.
هوس چیدن یه بوسه ازشون.
سرمو نزدیک تر بردم.
_ولی نه به اندازهی تو!
لبخند عریضی زد و این عطش منو برای به کام گرفتن لباش بیشتر کرد.
سرم همینطور جلو اومد.
نگاهی به چشماش انداختم. چشماش بسته بود. پسبه بوسیدنام عادت کرده بود.
فاصله رو به صفر رسوندم
@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_31
با عطش خاصی به بوسههام جواب میداد. با گرمی توی آغوشم فشردمش و به کمرش چنگ زدم.
لبهاش رو لبهام میلغزید و خیسی لبهامون این لغزیدن و آسون تر میکرد.
لب پایینشو گاز آرومی گرفتم که به پیراهنم چنگ انداخت و صدای آخ ارومی از حنجرهاش بیرون اومد.
دستشو پشت سرم توی موهام میلغزوند و من از دستهاش زندگی میگرفتم.
وقتی حس کردم دیگه نفسی برای همراهی نداره بی میل ازش جدا شدم.
چشماش هنوز هم روی لبهام زوم بود. خوشحال بودم از اینکه یکمی از خجالتش ریخته.
زبونی روی لبهام کشیدم که لبشو گزید.
دستمو روی چونهاش گذاشتم و لبشو از حصار دندوناش بیرون کشیدم.
_این غنچه مال منه درد رو بهش تحمیل نکن.
گونههاش دوباره ارغوانی شد که به سینهام چسبوندمش.
دستمو نوازش وار روی بازوی نرمش میکشیدم. چند دقیقه به همین صورت نگهش داشتم تا التهابش کم بشه و قلبش ریتم آرومی بگیره.
@shahrzad_writer
با عطش خاصی به بوسههام جواب میداد. با گرمی توی آغوشم فشردمش و به کمرش چنگ زدم.
لبهاش رو لبهام میلغزید و خیسی لبهامون این لغزیدن و آسون تر میکرد.
لب پایینشو گاز آرومی گرفتم که به پیراهنم چنگ انداخت و صدای آخ ارومی از حنجرهاش بیرون اومد.
دستشو پشت سرم توی موهام میلغزوند و من از دستهاش زندگی میگرفتم.
وقتی حس کردم دیگه نفسی برای همراهی نداره بی میل ازش جدا شدم.
چشماش هنوز هم روی لبهام زوم بود. خوشحال بودم از اینکه یکمی از خجالتش ریخته.
زبونی روی لبهام کشیدم که لبشو گزید.
دستمو روی چونهاش گذاشتم و لبشو از حصار دندوناش بیرون کشیدم.
_این غنچه مال منه درد رو بهش تحمیل نکن.
گونههاش دوباره ارغوانی شد که به سینهام چسبوندمش.
دستمو نوازش وار روی بازوی نرمش میکشیدم. چند دقیقه به همین صورت نگهش داشتم تا التهابش کم بشه و قلبش ریتم آرومی بگیره.
@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_32
وقتی که آروم شد از خودم جداش کردم و به صورتش نگاه کردم.
_بریم برکه؟
با شوق گفت
_مگه اینجا برکه هم داره؟
چشمکی زدم.
_بریم تا ببینی.
از کمرش گرفتم و سمت برکه راه افتادیم.
ریحان با شوق به اطرافش نگاه میکرد و من از شوق اون ذوق میکردم.
کنار برکه روی تکه سنگ بزرگی نشست و چشماشو بست و لبخند دلربایی روی لباش نشوند.
آروم آروم سمتش رفتم و منم کنار نشستم. بعد از چند دقیقه خم شدم و نگاهی به صورتش انداختم. هنوز هم چشماش بسته بود.
دستم سمت کلاهش رفت و آروم از روی سرش برداشتم. حس میکردم هنوز چشماش بسته باشه.
شال مشکی که از زیر کلاه خودم براش پوشونده بودم و از سرش باز کردم که تکونی خورد.
_آراس یه موقع کسی نیاد.
همونجور که شال از روی سرش برمیداشتم گفتم.
_هیچ کس از وجوو همچین جایی خبر نداره غیر از تو و دور این باغ حصار کشی شده.
گیسهاشو از داخل لباسش بیرون کشیدم و شروع کردم به باز کردنشون.
_پس اینجارو کی ساخته؟
همونجور که بافت موهاش و با حوصله باز میکردم گفتم.
_همشو خودم ساختم. از وقتی که شونزده سالم بود.
@shahrzad_writer
وقتی که آروم شد از خودم جداش کردم و به صورتش نگاه کردم.
_بریم برکه؟
با شوق گفت
_مگه اینجا برکه هم داره؟
چشمکی زدم.
_بریم تا ببینی.
از کمرش گرفتم و سمت برکه راه افتادیم.
ریحان با شوق به اطرافش نگاه میکرد و من از شوق اون ذوق میکردم.
کنار برکه روی تکه سنگ بزرگی نشست و چشماشو بست و لبخند دلربایی روی لباش نشوند.
آروم آروم سمتش رفتم و منم کنار نشستم. بعد از چند دقیقه خم شدم و نگاهی به صورتش انداختم. هنوز هم چشماش بسته بود.
دستم سمت کلاهش رفت و آروم از روی سرش برداشتم. حس میکردم هنوز چشماش بسته باشه.
شال مشکی که از زیر کلاه خودم براش پوشونده بودم و از سرش باز کردم که تکونی خورد.
_آراس یه موقع کسی نیاد.
همونجور که شال از روی سرش برمیداشتم گفتم.
_هیچ کس از وجوو همچین جایی خبر نداره غیر از تو و دور این باغ حصار کشی شده.
گیسهاشو از داخل لباسش بیرون کشیدم و شروع کردم به باز کردنشون.
_پس اینجارو کی ساخته؟
همونجور که بافت موهاش و با حوصله باز میکردم گفتم.
_همشو خودم ساختم. از وقتی که شونزده سالم بود.
@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_33
بافت موهاشو باز کردم.
اون خرمن مشکی رنگ از بند اون موبندها رها شد و روی کمرش و پوشوند.
موهاشو یه طرف شونهاش جمع کردم و به خودم جراتی دادم تا اینبار بیشتر پیشروی کنم.
از پشت در آغوش کشیدمش و کنار گوشش لب زدم.
_با یه آب تنی چه طورین بانوی من؟
سرشو سمت گردنش کج کرد که فهمیدم از حس نفسهام رویگردنش قلقلکش شده.
_آب تنی؟
سرمو نزدیک تر بردم و بوسهای روی گردنش نشوندم.
_اوهوم.
با حس بوسهام نفسش رو رها کرد.
_آخه من لباس ندارم.
اسیر بوی تنش بودم و اصلا نشنیدم چی گفت.
پوست نرم گردنش مماس با لبام بود.
لبامو از هم فاصله دادم و پوست گردنشو بین لبام گرفتم و کشیدم.
دستش و به پشت رسوند و روی گردنم گذاشت.
آروم پچ زد.
_آراس!
همونجور که با زبونم گردنش و لمس میکردم گفتم.
_هوم؟
انگار که حرف زدن براش مشکل باشه با صدای مرتعشی گفت
_می......میگم......برگردیم؟
سرمو کمی فاصله دادم و با صدای گرفتهای گفتم
_نمیخوای شنا کنی؟
@shahrzad_writer
بافت موهاشو باز کردم.
اون خرمن مشکی رنگ از بند اون موبندها رها شد و روی کمرش و پوشوند.
موهاشو یه طرف شونهاش جمع کردم و به خودم جراتی دادم تا اینبار بیشتر پیشروی کنم.
از پشت در آغوش کشیدمش و کنار گوشش لب زدم.
_با یه آب تنی چه طورین بانوی من؟
سرشو سمت گردنش کج کرد که فهمیدم از حس نفسهام رویگردنش قلقلکش شده.
_آب تنی؟
سرمو نزدیک تر بردم و بوسهای روی گردنش نشوندم.
_اوهوم.
با حس بوسهام نفسش رو رها کرد.
_آخه من لباس ندارم.
اسیر بوی تنش بودم و اصلا نشنیدم چی گفت.
پوست نرم گردنش مماس با لبام بود.
لبامو از هم فاصله دادم و پوست گردنشو بین لبام گرفتم و کشیدم.
دستش و به پشت رسوند و روی گردنم گذاشت.
آروم پچ زد.
_آراس!
همونجور که با زبونم گردنش و لمس میکردم گفتم.
_هوم؟
انگار که حرف زدن براش مشکل باشه با صدای مرتعشی گفت
_می......میگم......برگردیم؟
سرمو کمی فاصله دادم و با صدای گرفتهای گفتم
_نمیخوای شنا کنی؟
@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_34
دستم سمت دکمههای پیراهنش رفت که دستشو تو رو دستم گذاشت. کنار گوشش زمزمه کردم.
_میخوام به خودمون فرصت بدی.......نترس!
دستاش شل و روی پاهاش مشت شد.
همونجور که از پشت سر دکمههاشو باز میکردم تو گوشش زمزمه کردم.
_ریحان من شوهرتم از من خجالت نکش.
پیرهن و از روی سرشونههاش پایین انداختم. سرمو پایین بردم و بوسهای به بازوش زدم.
این دختر مثلپنبه نرم بود و البته ظریف و شکننده.
آروم آروم پیراهن و از تنش بیرون کشیدم و روی چمنهای کنار برکه انداختم.
از پایین کمرش با انگشت نوازش وار بالا کشیدم.
لرزیکرد که لبخندی زدم. داشتم پیراهنمو درمیاوردم که فهمیدم دستاشو روی بازوهاش گذاشت.
پیرهنمو درآوردم و از پشت سر بغلش کردم که حس کردم نفس تو سینهاش حبس شد.
_سردته؟
سرشو به معنی نه تکون داد.
توی بغلم بلندش کردم و روی چمنها ایستادم. آروم از بغلم پایین اومد و روبهروم ایستاد. دستم به طرف بند شلوارش رفت و ناخودآگاه خودش بندش و باز کرد.
چشماش روی شکمم متمرکز بود و تنفسش عمیق شده بود.
لبخند یه وری زدم. شلوار از پاش افتاد و انگار تازه فهمید که چی شده با خجالت وارد آب شد.
از اینکه اونم سعی داشت نزدیکم باشه خوشحال بودم.
منم وارد آب شدم و آروم آروم سمتش رفتم.
@shahrzad_writer
دستم سمت دکمههای پیراهنش رفت که دستشو تو رو دستم گذاشت. کنار گوشش زمزمه کردم.
_میخوام به خودمون فرصت بدی.......نترس!
دستاش شل و روی پاهاش مشت شد.
همونجور که از پشت سر دکمههاشو باز میکردم تو گوشش زمزمه کردم.
_ریحان من شوهرتم از من خجالت نکش.
پیرهن و از روی سرشونههاش پایین انداختم. سرمو پایین بردم و بوسهای به بازوش زدم.
این دختر مثلپنبه نرم بود و البته ظریف و شکننده.
آروم آروم پیراهن و از تنش بیرون کشیدم و روی چمنهای کنار برکه انداختم.
از پایین کمرش با انگشت نوازش وار بالا کشیدم.
لرزیکرد که لبخندی زدم. داشتم پیراهنمو درمیاوردم که فهمیدم دستاشو روی بازوهاش گذاشت.
پیرهنمو درآوردم و از پشت سر بغلش کردم که حس کردم نفس تو سینهاش حبس شد.
_سردته؟
سرشو به معنی نه تکون داد.
توی بغلم بلندش کردم و روی چمنها ایستادم. آروم از بغلم پایین اومد و روبهروم ایستاد. دستم به طرف بند شلوارش رفت و ناخودآگاه خودش بندش و باز کرد.
چشماش روی شکمم متمرکز بود و تنفسش عمیق شده بود.
لبخند یه وری زدم. شلوار از پاش افتاد و انگار تازه فهمید که چی شده با خجالت وارد آب شد.
از اینکه اونم سعی داشت نزدیکم باشه خوشحال بودم.
منم وارد آب شدم و آروم آروم سمتش رفتم.
@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_35
میفهمیدم از اینکه بدون لباس جلومه کمی معذبه اما باید عادت میکرد. همهی کارا اولش سخته بعدش راحت میشه براش.
تو بغلم گرفتمش.
_پاهاتو دراز کن رو آب.
دستاشو دور گردم و سرشو نزدیک گردنم برد و پاهاش رو آب اومد.
•○•○•○•○•○
ریحان
حس شیطنتم گل کرده بود و دلم میخواست اذیتش کنم.
سرم و نزدیک تر بردم لبامو آروم روی گردنش گذاشتم.
فهمیدم نفس تو سینهاش حبس شد.
خندهی ریزی کردم و لبامو بالاتر بردم. همینجوری لبامو روی گردنش بالا بردم و به نرمهی گوشش که رسیدم دهنمو باز کردم و گاز ریزی از نرمهی گوشش گرفتم.
_اووووم چقد نرم بود.
به آنی منو از خودش جدا کرد و تو چشمام نگاه کرد.
تا بفهمم چی شده با شدت لباشو رو لبام فشار داد.
شروع کرد به میکدن لبام و حتی به من فرصت نمیداد که همراهیش کنم.
گاز ریزی از لب پایینم گرفت و سرشو عقب داد.
مشت آبی پر کردم و آروم از سرشونههاش روی کتفش ریختم.
دستش رو روی چونهام گذاشت و سرمو بالا آورد.
_تو اینقدر دلبری بلد بودی و رو نمیکردی؟
خندهی ریزی کردم که منو به سینهاش چسبوند.
_آرومم کن.
با تعجب گفتم
_چیکار کنم؟
@shahrzad_writer
میفهمیدم از اینکه بدون لباس جلومه کمی معذبه اما باید عادت میکرد. همهی کارا اولش سخته بعدش راحت میشه براش.
تو بغلم گرفتمش.
_پاهاتو دراز کن رو آب.
دستاشو دور گردم و سرشو نزدیک گردنم برد و پاهاش رو آب اومد.
•○•○•○•○•○
ریحان
حس شیطنتم گل کرده بود و دلم میخواست اذیتش کنم.
سرم و نزدیک تر بردم لبامو آروم روی گردنش گذاشتم.
فهمیدم نفس تو سینهاش حبس شد.
خندهی ریزی کردم و لبامو بالاتر بردم. همینجوری لبامو روی گردنش بالا بردم و به نرمهی گوشش که رسیدم دهنمو باز کردم و گاز ریزی از نرمهی گوشش گرفتم.
_اووووم چقد نرم بود.
به آنی منو از خودش جدا کرد و تو چشمام نگاه کرد.
تا بفهمم چی شده با شدت لباشو رو لبام فشار داد.
شروع کرد به میکدن لبام و حتی به من فرصت نمیداد که همراهیش کنم.
گاز ریزی از لب پایینم گرفت و سرشو عقب داد.
مشت آبی پر کردم و آروم از سرشونههاش روی کتفش ریختم.
دستش رو روی چونهام گذاشت و سرمو بالا آورد.
_تو اینقدر دلبری بلد بودی و رو نمیکردی؟
خندهی ریزی کردم که منو به سینهاش چسبوند.
_آرومم کن.
با تعجب گفتم
_چیکار کنم؟
@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_36
دستمو گرفت و روی قلبش گذاشت و با صدای مردونهاش گفت
_میبینی چه بی قراره؟......آرومش کن. کاری کن قرار بگیره.
با بهت بهش نگاه میکردم. مگهقرار نبود کمیبهم فرصت بده. به نگاه هاج و واجم کمی دلخوری چاشنی کردم نگاهمو بهش دوختم.
اخماش به نشانهی کنکاش تو هم رفت.
_به چی فکر میکنی ریزه؟
ازش جدا شدم و پشت بهش ایستادم. همونجور که رو سطح آب اشکال نامفهومی میکشیدم با دلخوری گفتم
_به این که اینقدر زود زیر قولت میزنی.
کمی نزدیکم شد.
_من زیر کدوم قولم زدم؟
خجالت میکشیدم مستقیم بهش بگم.
_همون که........همون کهگفتی آرومت کنم.
دوباره از پشت در آغوشم گرفت. خندهی مردونهاش بلند شد.
_تازگیا چقد ذهنت به اون سمت میره......مگه آرامش فقط تو رابطه به دست میاد؟
بیشتر تو بغلشفشردم و کنار گوشم لب زد
_آرامش یعنی یه دختر دلبر بوسههایی که روی گردنت میزنه سیرابت کنه. یعنی وقتی نگاهت میکنه نگاهش برق بزنه. اینا منو آروممیکنه.
از حرفاش دلم ضعف کرد. خوب بلد بود چه جوری دل آدمو بلرزونه. حسم بهش قوی تر شده بود.
دستم و رو دستش گذاشتم و سرمو به شونهاش تکیه دادم.
چند دقیقهای با آرامش تو آغوش هم تو آب بودیم که سر بلند کردم به چهرهاش زلزدم. چشماش بسته بود و لبخند کوچکی گوشهی لبش بود.
از اینکهکنار من آروم بود احساس غرور بهم دست داد.
با نگاهکردن به آسمون صداش زدم.
_آراس!
صداش نجواگونه کنار گوشم پچ زد.
_جانم!
دلم رفت از جانم گفتنش.
_آفتاب داره غروب میکنه بریم بیرون؟
چشماشو باز کرد و نگاهی به آسمون انداخت.
_چقد زود گذشت.
ارتباط با نویسنده👇🏻
@shahrzad_writer
دستمو گرفت و روی قلبش گذاشت و با صدای مردونهاش گفت
_میبینی چه بی قراره؟......آرومش کن. کاری کن قرار بگیره.
با بهت بهش نگاه میکردم. مگهقرار نبود کمیبهم فرصت بده. به نگاه هاج و واجم کمی دلخوری چاشنی کردم نگاهمو بهش دوختم.
اخماش به نشانهی کنکاش تو هم رفت.
_به چی فکر میکنی ریزه؟
ازش جدا شدم و پشت بهش ایستادم. همونجور که رو سطح آب اشکال نامفهومی میکشیدم با دلخوری گفتم
_به این که اینقدر زود زیر قولت میزنی.
کمی نزدیکم شد.
_من زیر کدوم قولم زدم؟
خجالت میکشیدم مستقیم بهش بگم.
_همون که........همون کهگفتی آرومت کنم.
دوباره از پشت در آغوشم گرفت. خندهی مردونهاش بلند شد.
_تازگیا چقد ذهنت به اون سمت میره......مگه آرامش فقط تو رابطه به دست میاد؟
بیشتر تو بغلشفشردم و کنار گوشم لب زد
_آرامش یعنی یه دختر دلبر بوسههایی که روی گردنت میزنه سیرابت کنه. یعنی وقتی نگاهت میکنه نگاهش برق بزنه. اینا منو آروممیکنه.
از حرفاش دلم ضعف کرد. خوب بلد بود چه جوری دل آدمو بلرزونه. حسم بهش قوی تر شده بود.
دستم و رو دستش گذاشتم و سرمو به شونهاش تکیه دادم.
چند دقیقهای با آرامش تو آغوش هم تو آب بودیم که سر بلند کردم به چهرهاش زلزدم. چشماش بسته بود و لبخند کوچکی گوشهی لبش بود.
از اینکهکنار من آروم بود احساس غرور بهم دست داد.
با نگاهکردن به آسمون صداش زدم.
_آراس!
صداش نجواگونه کنار گوشم پچ زد.
_جانم!
دلم رفت از جانم گفتنش.
_آفتاب داره غروب میکنه بریم بیرون؟
چشماشو باز کرد و نگاهی به آسمون انداخت.
_چقد زود گذشت.
ارتباط با نویسنده👇🏻
@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_37
به سوختن تیکههای چوب زل زده بودم که لیوان برنجی حاوی شیر جلوم گرفته شد.
نگاهمو بالا دادم و به آراس چشم دوختم.
لیوان رو ازش گرفتم و تشکر زیر لبی کردم.
کنارم روی کُنده چوبی نشست.
سوالی خیلی وقت بود ذهنمو درگیر کرده بود. سر چرخوندم طرفش.
_میشه یه سوال بپرسم؟
همونجور که شیرشو مزه مزه میکرد گفت
_شما بانوی آیندهی این سرزمینی. دوتا سوال بپرسین.
خندهای کردم.
_قبلا گفته بودی منو از بچگی میشناختی ولی من هیچ وقت یادم نمیاد دیده باشمت.
_درسته تو منو ندیدی اما من خیلی دیدمت. از وقتی که تو گهورای سفید رنگت انگشتت تو دهنت بود.
ابروهام از تعجب بالا پرید. خندهی بلندی سر دادو دستش رو دورم حلقه کرد.
_اونموقعها خیلی شیرین و خواستنی بودی.
با شیطنت نگاهشکردم
_یعنی الان نیستم؟
بوسهی آرومی رو لبام کاشت.
_الان خوردنی هستی.
از این که اینقدر زود اتصالمو قطع کرد شاکی شدم. با حسرت به لباش چشم دوختم.
_چشماشو نگا انگار شکلاتشو ازش گرفتی.
آب دهنمو قورت دادم و بهچشماش نگاه کردم. خواستم گندی که زده بودمو جمع کنم.
_نه.....نه.....من ......فقط......یعنی.....چیزه
نزدیکتر شد و با صدای خبیثی گفت
_بگو دلت چیمیخواد ریحان. بهم بگو.
@shahrzad_writer
به سوختن تیکههای چوب زل زده بودم که لیوان برنجی حاوی شیر جلوم گرفته شد.
نگاهمو بالا دادم و به آراس چشم دوختم.
لیوان رو ازش گرفتم و تشکر زیر لبی کردم.
کنارم روی کُنده چوبی نشست.
سوالی خیلی وقت بود ذهنمو درگیر کرده بود. سر چرخوندم طرفش.
_میشه یه سوال بپرسم؟
همونجور که شیرشو مزه مزه میکرد گفت
_شما بانوی آیندهی این سرزمینی. دوتا سوال بپرسین.
خندهای کردم.
_قبلا گفته بودی منو از بچگی میشناختی ولی من هیچ وقت یادم نمیاد دیده باشمت.
_درسته تو منو ندیدی اما من خیلی دیدمت. از وقتی که تو گهورای سفید رنگت انگشتت تو دهنت بود.
ابروهام از تعجب بالا پرید. خندهی بلندی سر دادو دستش رو دورم حلقه کرد.
_اونموقعها خیلی شیرین و خواستنی بودی.
با شیطنت نگاهشکردم
_یعنی الان نیستم؟
بوسهی آرومی رو لبام کاشت.
_الان خوردنی هستی.
از این که اینقدر زود اتصالمو قطع کرد شاکی شدم. با حسرت به لباش چشم دوختم.
_چشماشو نگا انگار شکلاتشو ازش گرفتی.
آب دهنمو قورت دادم و بهچشماش نگاه کردم. خواستم گندی که زده بودمو جمع کنم.
_نه.....نه.....من ......فقط......یعنی.....چیزه
نزدیکتر شد و با صدای خبیثی گفت
_بگو دلت چیمیخواد ریحان. بهم بگو.
@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_38
بی مهابا سرمو سمتش بردم و بوسهی طولانی رو لباش کاشتم.
وقتی ازش جدا شدم تازه فهمیدم چی کار کردم. با خجالت سرمو پایین انداختم که حس کردم بین زمین هوام
•●•●•●•●•●•●•
طی یه حرکت آنی از زیر زانوهاش گرفتم و بلندش کردم و رو کولم انداختم.
_آراس چیکار میکنی؟
_خستهام میریم بخوابیم.
سطل آب کوچکی که کنار آتیش بود و برداشتم و باهاش آتیش و خاموش کردم.
داخل کلبهی کوچیک شدم و ریحان و به آرومی روی تخت گذاشتمش.
خیمه زدم روش. طرهای از موهاش تو صورتش افتاده بود. با دو انگشتم موهاشو کنار زدم و دوباره تو چشماش غرق شدم.
چه لذتی داشت غرق شدن تو اون چشمای آهوییش.
دستم هنوز روی پیشونیش بود. آروم از تیغهی بینیش پایین اومد و روی لبهاش ثابت موند.
سرمو نزدیک گردنش بردم. دلم میخواست این دختر و تو خودم حل کنم.
گاز ریزی از گردنش گرفتم که آخش بلند شد. برای دلجویی بوسهای طولانی به جاش زدم و سر بلند کردم.
کمی قرمز شده بود و مطمئنا با این بدن سفیدی که ریحان داشت فردا کبود بود.
لبخندی به شاهکارم زدم و تو چشماش نگاه کردم. ترس رو میشد از چشماش خوند.
لبخند اطمینان بخشی زدم و زیر گوشش نجوا کردم.
_مطمئن باش تا وقتی که اون قالیچه نباشه قلبتو فتح نمیکنم.
دستاش که دورم حلقه شد انگار بهم انرژی تزریق کردن. به کل خواب از سرم پرید.
@shahrzad_writer
بی مهابا سرمو سمتش بردم و بوسهی طولانی رو لباش کاشتم.
وقتی ازش جدا شدم تازه فهمیدم چی کار کردم. با خجالت سرمو پایین انداختم که حس کردم بین زمین هوام
•●•●•●•●•●•●•
طی یه حرکت آنی از زیر زانوهاش گرفتم و بلندش کردم و رو کولم انداختم.
_آراس چیکار میکنی؟
_خستهام میریم بخوابیم.
سطل آب کوچکی که کنار آتیش بود و برداشتم و باهاش آتیش و خاموش کردم.
داخل کلبهی کوچیک شدم و ریحان و به آرومی روی تخت گذاشتمش.
خیمه زدم روش. طرهای از موهاش تو صورتش افتاده بود. با دو انگشتم موهاشو کنار زدم و دوباره تو چشماش غرق شدم.
چه لذتی داشت غرق شدن تو اون چشمای آهوییش.
دستم هنوز روی پیشونیش بود. آروم از تیغهی بینیش پایین اومد و روی لبهاش ثابت موند.
سرمو نزدیک گردنش بردم. دلم میخواست این دختر و تو خودم حل کنم.
گاز ریزی از گردنش گرفتم که آخش بلند شد. برای دلجویی بوسهای طولانی به جاش زدم و سر بلند کردم.
کمی قرمز شده بود و مطمئنا با این بدن سفیدی که ریحان داشت فردا کبود بود.
لبخندی به شاهکارم زدم و تو چشماش نگاه کردم. ترس رو میشد از چشماش خوند.
لبخند اطمینان بخشی زدم و زیر گوشش نجوا کردم.
_مطمئن باش تا وقتی که اون قالیچه نباشه قلبتو فتح نمیکنم.
دستاش که دورم حلقه شد انگار بهم انرژی تزریق کردن. به کل خواب از سرم پرید.
@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_39
نور آفتاب صاف تو چشمم میتابید و نمیذاشت بخوابم.
اومدم به پهلو بچرخم که دستای آراس دورمحلقه شد.
تو دستاش چرخیدم و دوباره و چشمام گرم شد.
با نوک انگشتاش رو شکمم کشید که ریز خندیدم.
_نکن آراس! دیشب تا دیروقت بیدار بودم.
صداش از کنار گوشم بلند شد.
_دیشب کاری نکردیم که.
هینی کشیدم و با تشر گفتم
_آراس!
تو آغوشش فشردم
_جووووونم.
_بیخوابیم.
سرشو تو موهام فرو برد.
_بخوابیم!
•○•○•○•○•○•○
با ترس و لرز تو راهروی قصر قدم برمیداشتم. نگران واکنش ملکه و پادشاه بودم. از دیروز عصر تا الان که خورشید وسط آسمون بود تو قصر نبودیم.
آراس داشت اسب و تو اصطبل میبرد که من زودتر داخل شدم.
نزدیک تالار اصلی بودم که صدای خندههای ظریفی اومد.
نور آفتاب صاف تو چشمم میتابید و نمیذاشت بخوابم.
اومدم به پهلو بچرخم که دستای آراس دورمحلقه شد.
تو دستاش چرخیدم و دوباره و چشمام گرم شد.
با نوک انگشتاش رو شکمم کشید که ریز خندیدم.
_نکن آراس! دیشب تا دیروقت بیدار بودم.
صداش از کنار گوشم بلند شد.
_دیشب کاری نکردیم که.
هینی کشیدم و با تشر گفتم
_آراس!
تو آغوشش فشردم
_جووووونم.
_بیخوابیم.
سرشو تو موهام فرو برد.
_بخوابیم!
•○•○•○•○•○•○
با ترس و لرز تو راهروی قصر قدم برمیداشتم. نگران واکنش ملکه و پادشاه بودم. از دیروز عصر تا الان که خورشید وسط آسمون بود تو قصر نبودیم.
آراس داشت اسب و تو اصطبل میبرد که من زودتر داخل شدم.
نزدیک تالار اصلی بودم که صدای خندههای ظریفی اومد.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_40
آروم آروم نزدیک شدم و سعیکردم از پردهی ضخیمی که بین تالار اصلی و راهرو حایل شده بود داخل رو ببینم.
خانمی با لباسهای تماما حریر به رنگ سفید و موهای طلایی چون پشتش بهم بود فقط همینارو تونستم تشخیص بدم. ملکه هم رو به روش ایستاده بود و با لبخندی که انگار فقط لباشو کش داده بود نگاهش میکرد و هر از چند گاهی سرشو تکون میداد.
سعی کردم به حرفاشون گوش بدم.
_اراس جان کجاس؟
با شنیدن اسم آراس گوشام تیز شد.
ملکه: دیروز به قصد گذروندن وقت با عروسش از قصر بیرون رفتن تا غروب آفتاب میرسن.
_امیدوارم عروسش اونقدر برازندهاش باشه که به خاطرش دختر منو رد کرده بود.
گوشام داغ کرد از این حرفش.
دستام مشت شد.
_ریحان!
با صدای کسی هینی کشیدم و به عقب برگشتم.
با دیدن ارسلان شاه چشمام گرد شد.
_س.....سلام. م...مم...ن فقط
با دیدن دست پاچگیم لبخندی زد.
_سلام به روی ماهت. چیزیم دستگیرت شد؟
دلممیخواست زمین دهن باز میکرد و منو میبلعید. ارسلان خان مچمو در حال فوضولی گرفته بود.
آروم آروم نزدیک شدم و سعیکردم از پردهی ضخیمی که بین تالار اصلی و راهرو حایل شده بود داخل رو ببینم.
خانمی با لباسهای تماما حریر به رنگ سفید و موهای طلایی چون پشتش بهم بود فقط همینارو تونستم تشخیص بدم. ملکه هم رو به روش ایستاده بود و با لبخندی که انگار فقط لباشو کش داده بود نگاهش میکرد و هر از چند گاهی سرشو تکون میداد.
سعی کردم به حرفاشون گوش بدم.
_اراس جان کجاس؟
با شنیدن اسم آراس گوشام تیز شد.
ملکه: دیروز به قصد گذروندن وقت با عروسش از قصر بیرون رفتن تا غروب آفتاب میرسن.
_امیدوارم عروسش اونقدر برازندهاش باشه که به خاطرش دختر منو رد کرده بود.
گوشام داغ کرد از این حرفش.
دستام مشت شد.
_ریحان!
با صدای کسی هینی کشیدم و به عقب برگشتم.
با دیدن ارسلان شاه چشمام گرد شد.
_س.....سلام. م...مم...ن فقط
با دیدن دست پاچگیم لبخندی زد.
_سلام به روی ماهت. چیزیم دستگیرت شد؟
دلممیخواست زمین دهن باز میکرد و منو میبلعید. ارسلان خان مچمو در حال فوضولی گرفته بود.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_41
لبخند عریضی زدم و با پررویی جواب دادم.
_نه!
خندهی آرومی کرد.
_بهتره بری لباستو عوض کنی مهمان داریم.
نگاهی به لباسام انداختم. لباسای خدمه تنم بود.
هینی کشیدم و با سرعت طرف اتاقم دویدم.
در اتاق و باز کردم و خودمو تو اتاق انداختم.
صدای زن دوباره تو سرم اکو شد.
_امیدوارم عروسش اونقدر برازندهاش باشه که به خاطرش دختر منو رد کرده بود.
سمت آینه برگشتم. حالا یه برازندهای نشونت بدم.
یکی از ندیمههارو صدا زدم.
_امری داشتین بانو؟
_لطفا یک لباس ساده اما شیک برام بیارین و به مَشاطه (آرایشگر) هم خبر بدین سریعا بیاد اتاقم.
تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق خارج شد.
بعد از نیم ساعت مشاطه کارش تموم شد و از اتاق بیرون رفت.
دستم سمت دکمههای لباسی که از دیروز تو تنم بود رفت. وقتی لباسو دراوردم نگاهم به کبودیهای تنم افتاد.بدنم گرم شد و لبخند نیمبندی رو لبام نشست.
لباسامو دراوردم و لباس بلندی که به رنگ آبی کاربنی و سفید و حریر بلندی دنبالهاشو تشکیل میداد پوشیدم.
حالا اماده بودم.
فقط نمیدونم آراس کجا مونده بود.
لبخند عریضی زدم و با پررویی جواب دادم.
_نه!
خندهی آرومی کرد.
_بهتره بری لباستو عوض کنی مهمان داریم.
نگاهی به لباسام انداختم. لباسای خدمه تنم بود.
هینی کشیدم و با سرعت طرف اتاقم دویدم.
در اتاق و باز کردم و خودمو تو اتاق انداختم.
صدای زن دوباره تو سرم اکو شد.
_امیدوارم عروسش اونقدر برازندهاش باشه که به خاطرش دختر منو رد کرده بود.
سمت آینه برگشتم. حالا یه برازندهای نشونت بدم.
یکی از ندیمههارو صدا زدم.
_امری داشتین بانو؟
_لطفا یک لباس ساده اما شیک برام بیارین و به مَشاطه (آرایشگر) هم خبر بدین سریعا بیاد اتاقم.
تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق خارج شد.
بعد از نیم ساعت مشاطه کارش تموم شد و از اتاق بیرون رفت.
دستم سمت دکمههای لباسی که از دیروز تو تنم بود رفت. وقتی لباسو دراوردم نگاهم به کبودیهای تنم افتاد.بدنم گرم شد و لبخند نیمبندی رو لبام نشست.
لباسامو دراوردم و لباس بلندی که به رنگ آبی کاربنی و سفید و حریر بلندی دنبالهاشو تشکیل میداد پوشیدم.
حالا اماده بودم.
فقط نمیدونم آراس کجا مونده بود.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad ✒)
#پارت_42
از اتاق بیرون اومدم و نفس عمیقی کشیدم.
با قدمهای محکم و توی راهرو قدم برمیداشتم و از در اصلی وارد تالار شدم.
توجه ارسلان خان و ملکه آکمان بهم جلب شد.
ملکه لبخند گرمی زد.
_ژینا جان میخوام بانوی جوان سرزمین الماس رو بهت معرفی کنم.
زن سمتم برگشت. با اینکه زیاد جوون نبود اما زیبا بود.
ملکه نزدیکم شد و دستش رو بالای کمرم گذاشت.
_ریحان دختر و عروس من!
زن با غرور نگاهی به سر تا پام انداخت.
_شاهزادهی سرزمین خورشید شمایین پس.
منو از طرف جایگاه پدریم صدا زد. این یعنی منو به رسمیت نشناخت.
خودمو خونسرد جلوه دادم. حالا باید آموزشهای آنا رو به یاد میآوردم.
_ممنون که اصالت افتخار آمیز من و یاد آوری کردین.
رو کردم سمت ملکه
_مادر جان! افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم؟
تا ملکه خواست جواب بده زن پیش دستی کرد.
_ژینا هستم. همسر وزیر جنگ سرزمین روم.
_خیلی خوشحالم از آشناییتون.
سمت صندلی کنار تخت ملکه رفتم. چند پله میخورد تا به صندلی برسم که دست ارسلان خان پیش اومد.
لبخندی زدم و دستمو تو دستاش گذاشتم.
منو تا کنار جایگاهم همراهی کرد. تشکری زیر لبی کردم و روی صندلی نشستم.
سرم پایین بود و غرق در فکر بودم.
یعنی آراس قبلا میخواست با دختر وزیر جنگ روم ازدواج کنه؟ اگه من جواب مثبت نمیدادم الان دختر اون زن، همسر آراس بود؟ با فکرش هم عصبی میشدم.
با صدای آراس سر بلند کردم که ای کاش هیچ وقت سرم بلند نمیشد. با بهت به صحنهی رو به روم خیره بودم
ارتباط با نویسنده👇🏻
@shahrzad_writer
از اتاق بیرون اومدم و نفس عمیقی کشیدم.
با قدمهای محکم و توی راهرو قدم برمیداشتم و از در اصلی وارد تالار شدم.
توجه ارسلان خان و ملکه آکمان بهم جلب شد.
ملکه لبخند گرمی زد.
_ژینا جان میخوام بانوی جوان سرزمین الماس رو بهت معرفی کنم.
زن سمتم برگشت. با اینکه زیاد جوون نبود اما زیبا بود.
ملکه نزدیکم شد و دستش رو بالای کمرم گذاشت.
_ریحان دختر و عروس من!
زن با غرور نگاهی به سر تا پام انداخت.
_شاهزادهی سرزمین خورشید شمایین پس.
منو از طرف جایگاه پدریم صدا زد. این یعنی منو به رسمیت نشناخت.
خودمو خونسرد جلوه دادم. حالا باید آموزشهای آنا رو به یاد میآوردم.
_ممنون که اصالت افتخار آمیز من و یاد آوری کردین.
رو کردم سمت ملکه
_مادر جان! افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم؟
تا ملکه خواست جواب بده زن پیش دستی کرد.
_ژینا هستم. همسر وزیر جنگ سرزمین روم.
_خیلی خوشحالم از آشناییتون.
سمت صندلی کنار تخت ملکه رفتم. چند پله میخورد تا به صندلی برسم که دست ارسلان خان پیش اومد.
لبخندی زدم و دستمو تو دستاش گذاشتم.
منو تا کنار جایگاهم همراهی کرد. تشکری زیر لبی کردم و روی صندلی نشستم.
سرم پایین بود و غرق در فکر بودم.
یعنی آراس قبلا میخواست با دختر وزیر جنگ روم ازدواج کنه؟ اگه من جواب مثبت نمیدادم الان دختر اون زن، همسر آراس بود؟ با فکرش هم عصبی میشدم.
با صدای آراس سر بلند کردم که ای کاش هیچ وقت سرم بلند نمیشد. با بهت به صحنهی رو به روم خیره بودم
ارتباط با نویسنده👇🏻
@shahrzad_writer