فال من
2 subscribers
1 photo
4 links
Download Telegram
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_12

خدایا چی می‌دیدم؟
همون چشماس.

با پلکی‌که زدم‌ به خودش اومد و با چشمای شیطونی بهم نگاه کرد.

_صدای کِل و میشنوی؟ منتظر ما هستن.


تازه فهمیدم‌ چیکار کردم. نگاهمو بالا دادم.
زنگ داشت تکون میخورد.

دستمو رو دهنم گذاشتم و با چشمای گرد به اراس زل زدم.

پقی زد زیر‌خنده.

_باید بگیم‌ برای مراسم‌ آماده‌شن.


•○•○•○•○

همه چیز مثل برق و باد در یک هفته آماده شد.

مهمون‌ها دعوت شدند، لباس‌ها دوخته شد وشهر رو آذین بستند.
فقط تنها کسی که آماده نبود من بودم و حالا این من بودم شاهزاده‌ای که در لباس سفید جلوی آینه‌ی اتاقش ایستاده.
اتاقی که دیگه به اون تعلق نداشت. شاهزاده خانوم حتی دیگه به این قصر هم تعلق نداشت.

آه پرسوزی کشیدم.

نگاهم به قالیچه افتاد. دیشب تمومش کرده بودم.

فکر نکنم دیگه به کارم بیاد اما حیفم میومد بذارمش اینجا به یکی از ندیمه‌ها گفتم تا بذارنش تو صندوقچه و به قصر سرزمین الماس ببرن.

با صدای شیهه‌ی اسب به خودم اومدم.

کالسکه‌ی سلطنتی وارد قصر شده بود. موقع رفتن بود.

از اتاق بیرون اومدم. آنا درحالیکه بغض کرده بود شنل سفید رو دورم انداخت.

با بغض نگاهش کردم.

_دخترم مراقب خودت باش.

اولین بار بود که من و دخترم خطاب میکرد.

در آغوش کشیدمش و بوییدم.

_زود به زود به دیدنم بیا آنا.

با صدای پدر‌هر دو به سمتش برگشتیم.

_دخترم آماده‌ای؟

با دیدنش اشکم چکید. چقد دوری ازش سخت بود.

نزدیکم اومد و با مهربونی دستش رو روی رد اشکام کشید.


_گریه نکن عمر پدر. تو قراره ملکه بشی باید یاد بگیری از بعضی چیز‌ها چشم بپوشی.
----ویرایش شده----
خدایا چی می‌دیدم؟
همون چشماس.

با پلکی‌که زدم‌ به خودش اومد و با چشمای شیطونی بهم نگاه کرد.

_صدای کِل و میشنوی؟ منتظر ما هستن.


تازه فهمیدم‌ چیکار کردم. نگاهمو بالا دادم.
زنگ داشت تکون میخورد.

دستمو رو دهنم گذاشتم و با چشمای گرد به اراس زل زدم.

پقی زد زیر‌خنده.

_باید بگیم‌ برای مراسم‌ آماده‌شن.


•○•○•○•○

همه چیز مثل برق و باد در یک هفته آماده شد.

مهمون‌ها دعوت شدند، لباس‌ها دوخته شد وشهر رو آذین بستند.
فقط تنها کسی که آماده نبود من بودم و حالا این من بودم شاهزاده‌ای که در لباس سفید جلوی آینه‌ی اتاقش ایستاده.
اتاقی که دیگه به اون تعلق نداشت. شاهزاده خانوم حتی دیگه به این قصر هم تعلق نداشت.

آه پرسوزی کشیدم.

نگاهم به قالیچه افتاد. دیشب تمومش کرده بودم.

فکر نکنم دیگه به کارم بیاد اما حیفم میومد بذارمش اینجا به یکی از ندیمه‌ها گفتم تا بذارنش تو صدوقچه و به قصر سرزمین الماس ببرن.

با صدای شیهه‌ی اسب به خودم اومدم.

کالسکه‌ی سلطنتی وارد قصر شده بود. موقع رفتن بود.

از اتاق بیرون اومدم. آنا درحالیکه بغض کرده بود شنل سفید رو دورم انداخت.

با بغض نگاهش کردم.

_دخترم مراقب خودت باش.

اولین بار بود که من و دخترم خطاب میکرد.

در آغوش کشیدمش و بوییدم.

_زود به زود به دیدنم بیا آنا.

با صدای پدر‌هر دو به سمتش برگشتیم.

_دخترم آماده‌ای؟

با دیدنش اشکم چکید. چقد دوری ازش سخت بود.

نزدیکم اومد و با مهربونی دستش رو روی رد اشکام کشید.


_گریه نکن عمر پدر. تو قراره ملکه بشی. باید یادبگیری از خیلی چیزا چشم بپوشی. بیا بریم که همسرت منتظره.

شنل بلند سفید و پوشیدم و دستم و دور بازوی پدر حلقه کردم. همراه هم به طرف محوطه‌ی قصر رفتیم.

از زیر شنل نمیتونستم اراس و ببینم اما با دیدن چکمه‌های چرمینی که‌ جلوم ایستاده بودند حدس زدم که آراس رو‌به‌روم ایستاده.

دستم رو از بازوی پدر رها کردم.

صدای پدر مثل همیشه محکم و با صلابت بلند شد.

_دخترم رو بعد از خدا به تو میسپارم. مراقبش باش.


صدای مردونه‌ و بم‌آراس بلند شد.

_نا امیدتون نمی‌کنم سرورم.

با قرار گرفتن دستش دور کمرم ماهیچه‌هام جمع شد. این اولین باری بود که مرد غریبه‌ای بهم دست میزد.

صدای شیطنت بارش تو گوشم پیچید.

_شاهزاده خانوم نمیخوان راه بیفتن؟

با قدم‌های اروم و سنگین به دنبالش کشیده میشدم‌.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_13

سوار کالکسه شدیم. استرس مثل خوره داشت جونمو میخورد.


با نشستن دست آراس روی دستم از جا پریدم.

صدای خنده‌اش بلند شد.

_از من میترسی؟

این شنل لعنتی هم تمام صورتمو پوشونده بود و نمیذاشت صورتشو درست و حسابی ببینم.


_نه برای چی باید بترسم؟

دستش که سمت گره شنلم چشمام گرد شد.

_میشه بازش کنم؟

نفسمو بیرون دادم.


_ممنون میشم چون خیلی جلوی دست و بالم و گرفته.

گره شنل و باز کرد و کلاهشو از روی سرم برداشت اما شنل همچنان روی شونه‌هام بود.

دست گرمش روی چونه‌ام نشست و وادارم کرد تا سرم و بالا بگیرم.

باز هم جادوی نگاهش. دلم میخواست روز‌ها بنشینم و به چشماش زل بزنم.

آراس بی حرکت و مبهوت غرق صورتم بود.

با شرم دوباره سرم و پایین انداختم.

_سرتو بگیر بالا.

صدای محکم و مردونه‌اش اجازه‌ی نافرمانی نداد. سرمو بلند کردم.

نگاهش روی لب‌هام ثابت مونده بود.

ترس برم داشت و قلبم مثل قلب گنجشک خودشو به دیواره‌ی سینم میکوبید. سرش میلی متری تکون خورد و جلو اومد. یعنی میخواست چیکار کنه؟
با ترس منتظر قدم بعدیش بودم که کالسکه تکون شدیدی خورد و من با سر رفتم تو سینه‌اش. چشمامو از ترس بستم و جیغ خفه‌ای کشیدم.

دست آراس فوری دورم حلقه شد. سرمو از روی سینه‌اش برداشتم تا ازش فاصله بگیرم که دوباره کالسکه تکون خورد و سر آراس جلو اومد و لباش به لبام چسبید.

چشمام گرد شده بود و بدنم گرم.

اما آراس چشماشو با آرامش بسته بود.

♤♡♤♡♤♡♤♡♤


آراس


امروز باید به کالکسه‌چی یه انعام خوب بدم که منو وسط این بهشت انداخته بود.

با شوق داشتم از وجود لبای ریحان روی لبام لذت میبردم اون لبای سرخ قلوه‌ایش آرامش عجیبی به بدنم منتقل می‌کرد.

حتی نگاه کردن به لباشم باعث میشد داغ بشم. و از این به بعد این دختر مال بود همسر‌من بود ملکه‌ی من بود.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_14

با تکون دیگه‌ای به خودم اومدم و با بی میلی ازش جدا شدم.

سرش و پایین انداخته بود و گونه‌هاش رنگ‌گرفته بود.

کمرش رو فشردم و سرش و به سینه‌ام چسبوندم.
ضربان قلبش رو حتی از روی اون همه لباس هم حس میشد.

با صدای طبل و شیپور فهمیدم که به قصر رسیدیم.

شنل ریحان و روی سرش انداختم. حتی یک کلمه هم حرف نمیزد.

در کالسکه باز شد. دستش رو گرفتم و کمکش کردم از کالسکه پایین بیاد.

چشمم به بالکن افتاد. پدر و مادر با شعف به من و ریحان چشم دوخته بودند.

با هم‌به سمت ساختمون قصر قدم برمی‌داشتیم.

•○•○•○•○•○•○

از پنجره‌ی بزرگ اتاق به حیاط بزرگ قصر چشم دوخته بودم.

مهمون‌ها با درشکه‌های گرون قیمتشون از قصر خارج می‌شدند.

به لباس عروسم که روی افتاده بود نگاهی انداختم.

صدای تقه‌ی در بلند شد اجازه‌ی داخل شدن که دادم دوتا از ندیمه‌ها با صندوقچه‌ای داخل شدند.

_بذاریدش اون گوشه.

صندوقچه رو کناری گذاشتن و از اتاق بیرون رفتند.

طرف صندوقچه رفتم و درش و باز کردم.

قالیچه رو بیرون کشیدم.

در باز شد و آراس وارد شد. با شرم نگاهی بهش انداختم و برگشتم سمت قالیچه.

دستاش و تو جیبش کرد و پشت سرم ایستاد.

_این چیه؟

نفس‌هاش از پشت سرم به گردنم میخورد و مور مورم میشد.

با صدای آرومی لب زدم.

_قالیچه‌اس.

حس کردم سرش نزدیک تر اومد.

_چه طرح قشنگی داره. از طرف کیه؟

در حالیکه گرمم شده بود و به سختی جلوی لرزش صدامو گرفته بودم گفتم

_خودم بافتمش.

چونه‌اش که روی شونه‌ام قرار‌ گرفت قلبم بی قرار شد.

_باریکلا! طرحش خیلی قشنگه. چقدم شبیه ما دوتان.

دستش و دور شکمم حلقه کرد و من و به خودش چسبوند.

سعی میکردم نفسی که تو سینه‌ام حبس شده رو آزاد کنم اما با حرکت دستای آراس رو شکمم این کار محال بود.


قسمت اول داستان الماس خورشید

https://t.me/Fallmi/2136
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_15

_الان ما دقیقا اینطوری هستیم.

دستاش تا زیر سینه‌هام بالا میومد و قلبم و زیر و رو می‌کرد.

نفسم و با فشار بیرون دادم. با شنیدن صدای بلند نفسم کمی منو به سمت خودش مایل کرد و به صورتم نگاه کرد‌. نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم‌ پس‌به چکمه‌های چرمینش چشم دوختم.


_هی کوچولو تو از من خجالت میکشی؟


با گفتن این حرف خجالتم یادم رفت و عاقل اندر سفیه بهش نگاه کردم.

_ببخشیدا ما فقط پنج ساعته که زن و شوهر شدیم نباید خجالت بکشم؟

از این لحن سرکشم خنده‌اش گرفت و یه تای ابروش بالا رفت.


_فکر میکردم با بوسه‌ای که تو کالسکه ازت گرفتم خجالتت ریخته.

به آنی گونه‌هام رنگ‌گرفت و باز سرمو پایین انداختم که آراس منو تو بغلش فشرد. انگار که ضعف کره دندوناشو رو هم فشرد و گفت


_وقتی خجالت میکشی دوست دارم بخورمت.

خنده‌ی ریزی کردم.

در به صدا دراومد.

آراس همونجور‌ که‌ منو در آغوش گرفته بود اجازه‌ی داخل شدن داد.

سعی‌کردم از بغلش‌بیرون بیام که اجازه نداد.

_ولیعهد اجازه بدین برم‌. زشته ندیمه‌ها مارو تو این وضع ببینن.

قدرت دستاش دور کمرم بیشتر شد.

_زشت اینه که ندیمه‌ها کسی غیر از تو رو تو بغلم ببینن. بذار ببینن ولیعهد با همسرش خلوت کرده بلکه یکم راحتمون بذارن.


سرمو از کنار بازوش بلند کردم و سرکی کشیدم که کسیو تو اتاق ندیدم‌ اما یه سینی بزرگ از تنقلات یه سری مایع‌های رنگ و وارنگ‌ توشون‌بود که اصلا نفهمیدم چی بودن.

_ما که تازه شام خوردیم پس اینا چیه؟

چشماش شیطون شد.

_اینا برای تجدید قواس.

متعجب نگاش کردم.

_تجدید قوا؟
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_16

از تکون خوردن شونه‌هاش فهمیدم داره میخنده‌.

_به چی میخندین؟

انگار قصد نداشت من و از آغوشش جدا کنه.

_پاهاتو بذار رو پام.

گنگ بهش نگاه کردم‌.

از رونم گرفت که انگار برق بهم‌ وصل شد اختیاری از خودم نداشتم.

پامو از روی زمین‌برداشت و روی پای خودش گذاشت.

تازه فهمیدم منظورش چیه.

_خب حالا نوبت اون یکیه.

پامو بلند کردم پنجه‌هامو روی پنجه‌هاش گذاشتم.

این چه حسی بود که دچارش شده بودم. قلبم تو گلوم میزد و گرمم شده بود.

همونطور که مراقبم بود نیفتم گفت

_دیگه‌ با من رسمی حرف نزن مگه من چن نفرم؟

سمت سینی که روی میز کنار تخت گذاشته بودنش رفتیم.

نشست روی تخت و من و روی پاهاش نشوند.

از این همه نزدیکی معذب بود و خودمو‌ جمع کرده بودم.

انگار حس کرد که گفت

_از اینکه کنار منی معذبی؟


سکوت کردم. فهمید اما خودشو زد به اون راه‌.

_من هوس شربت گل محمدی کردم میشه برام بریزی؟

سریع از روی پاش بلند شدم.

_البته!

کمی‌ شربت گل‌محمدی توی جام ریختم که بوش کل اتاق و برداشت‌.
با لذت عطر شربت و به ریه‌هام فرستادم.

چشمامو که باز کردم و جام طرف آراس گرفتم‌.

_بفرمایید.

همونجوری‌ که نگاهش روی من زوم بود گفت

_مگه نگفتم رسمی حرف نزن.

توقعش زیاد بود. من فقط یک هفته‌ای بود که شناخته بودمش و الانم انتظار داشت مثل زن‌هایی که ده ساله از ازدواجشون میگذره باهاش رفتار کنم.

جامو نزدیک لباش برد و یه نفس سر کشید همونجور که سرش بالا بود چشماشو بست و خودش و روی تخت رها کرد.

چون کج روی تخت افتاده بود و تخت هم برای دو نفر کوچیک بود بلند شدم تا سمت مبل برم که با صداش متوقف شدم.

_مشت و مال بلدی؟

ابروهام پرید بالا.

_بله؟

چشماشو باز کرد و به پهلو چرخید و دستش رو ستون سرش کرد.

_تو این چند وقته خیلی خسته شدم بدنم یه مشت و مال درست و حسابی می‌خواد.


اخمام تو هم رفت. انگار من خسته نشده بودم. واسه خاطر خودت زن گرفتی بعد من باید مشت و مالت بدم؟

_منم مثل شما!

ابروهاش بالا پرید و لبخند شیطنت باری زد.

_پس تو هم خسته شدی؟ خب اول من مشت و مالت میدم بعد تو منو مشت ومال بده چه طوره؟


با این حرفش تازه فهمیدم چی گفتم. دستمو رو دهنم گذاشتم و با چشمای گرد نگاهش کردم.

قسمت اول داستان الماس خورشید

https://t.me/Fallmi/2136
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_17

دستمو کشید که کنارش رو تخت افتادم.

_حالا خجالت نکش بیا ببینم چند مرده حلاجی.
روی‌تخت نیم خیز شد و با یه حرکت پیراهنشو درآورد.

هینی کشیدم و رومو برگردوندم.

صدای متعجبش بلند شد.

_چیشد دختر؟

همونجور که رو برگردونده بودم گفتم

_چرا پیرهنتونو درآوردین؟

کلافه گفت

_چرا جمع می‌بندی؟ حتی ملکه‌ هم تو خلوتشون پادشاه و ارسلان صدا میزنه.....روتو برگردون ببینم.

آروم آروم رومو برگردوندم.

بدون لباس جذاب‌تر میشد. اون عضلات ورزیده با ابهت ترش میکرد و بیشتر شبیه شوالیه‌های دلیری بود که کار محال براشون وجود نداشت.

محو تماشا بودم که با صدای خنده‌اش به خودم اومدم.

_مال خودته قشنگ نگاه کن.

هول کرده رو برگردونم‌که سمتم اومد.

موهای بلندمو که روی شونه‌هام‌ریخته بود کنار زد.

_خب خب این خانوم ما نمیخواد مارو مشت و مال بده؟

خجالت زده سمتش برگشتم . صورتش باهام‌ میلیمتری فاصله داشت.

باز تو چشماش مشکیش غرق شدم. همینجوری‌ بی حرف زل زده بودم تو چشماش. دهن باز کرد تا حرفی بزنه که پیش دستی کردم.

_بذار چند دقیقه نگاشون کنم.

#ریحان
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_18

دهنشو بست و لبخند ریزی کنج لبش نشوند.

چشم از لبخندش گرفتم و دوباره تو چشماش غرق شدم. این چشما واقعا مسخ کننده بودن.

چند دقیقه‌ای همینجور زل زدم‌ که دستش و بالا آورد و روی گونه‌ام گذاشت.

به خودم اومدم. زبونشو روی لباش کشید که چشمم رو لباش زوم شد.

لبخندی زد که منم ناخودگاه لبام‌کش اومد و لبخندی کنج لبم نشست.

دستش از گونه‌ام‌رد شد و به سمت شقیقه‌ام‌رفت و من همچنان مات و مبهوت به لباش زل زده بودم.

دستش پیشروی کرد و به سرم رسید. فاصله‌ی سرامون داشت کمتر و کمتر میشد.

قلبم تند تند میزد. یه حسی درونم فریاد می‌کشید "آراس چقد لفتش میدی زود باش"

بی حیایی نثار حس درونم کردم و چشم از لباش گرفتم به سینه‌اش نگاه‌کردم.

سرمو به عقب متمایل کرد و چشماشو بست.

فهمیدم الاناس که فاصله به صفر برسه.

با نرمی لباش روی لبام چشمام بسته شد و سعی کردم آروم لباشو مزه مزه کنم.

علاوه بر حس‌ هیجان حس کنجکاوی سراغم اومده بود تا بفهمم بوسیدن لبای یک مرد چه حسی داره

لبای خیسش بین لبام سُر میخورد و من خمار فقط نظاره‌گر بودم.

ازم جدا شد. لباش از خیسی برق‌میزد و هوس بوسیدن دوباره‌اشونو به دلم مینداخت.

_تو نمیخوای منو ببوسی؟

#ریحان

قسمت اول داستان الماس خورشید

https://t.me/Fallmi/2136


ارتباط با نویسنده👇🏻

@Reyhan_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_19

سرمو پایین انداختم که تک خنده‌ای کرد.

_با این اوضاع امشب فکر نکنم کار به جایی ببریم.

سوالی نگاش کردم که چشماش شیطون شد.

_چی تو اون ذهنت میگذره؟

گیج شده پرسیدم

_امشب مگه قرار بود کاری بکنیم؟

خنده‌ی بلندی سر داد و سرمو به سینه‌اش چسبوند.

_دختر تو واقعا از مرحله پرتی.

صورتم به بدن برهنه‌اش چسبیده بود و گرماش به منم منتقل شد.

دستام بی قراری میکردن برای اینکه دور کمرش‌حلقه بشن اما این حس خجالتی که تازگیا بهش مبتلا شده بودم مانع میشد.
ریحانی‌که هیچکس‌ از پس زبونش و شیطنت‌هاش بر نمیومد حالا در مقابل مردی مثل بنده‌ی مطیعی رفتار می‌کرد.

فشار دستاش دورم بیشتر شد و روی سرم و بوسه‌ای زد.

جراتی پیدا کردم و دستای لرزون از هیجانمو دورش حلقه کردم.

وقتی در آغوش کشیدمش دلم لرزید. چشمامو بستم این لحظات و به خاطرم سپردم.

من و همراه خودش روی تخت پرت کرد و نفسش رو بیرون داد.

_هوف.......چه آرامشی.

لباس بلند حریرم دست و پا گیر بود و کلافه‌ام کرده بود.

_میشه لباسمو عوض کنم؟

چشماشو باز کرد و نگاهی بهم انداخت.

_حتما

دستاش از دورم باز شد و من از روی تخت پایین اومدم.

اون لباس بلند لعنتی رو جمع کردم و سمت کمد رفتم امیدوار بودم شلوار توش پیدا بشه.

در کمد و باز کردم و نگاهی به لباس‌ها انداختم.

اکثرشون پیراهن‌های خواب حریر یا ساتن بودن که بلندیشون تا زیز زانو میرسید و بالا تنه‌ی بازی داشتن.

حالا چی باید میپوشیدم؟

گوشه‌ی ناخمو به دندون گرفتم و یکی یکی لباس‌هارو از نظر میگذروندم.

صداش از پشت سرم بلند شد.

_خب خب بذار من انتخاب کنم.

با صداش از جا‌ پریدم.

پیرهن خوابی به رنگ گلبهی برداشت. کمی نگاهش کرد و اینو و اونورش کرد.

از کمرم‌گرفت و منو سمت آینه برگردوند و پیراهن و جلوم گرفت.

از توی آینه نگاهی بهم انداخت و نوچی زیر لب گفت.

دوباره سمت کمد برگشت و منم با خودش برگردوند. این بار دستش سمت پیراهن ساتن سفیدی رفت که یقه‌ی کاملا بازی داشت.

دوباره سمت آینه برگشتیم و پیراهن و جلوم گرفت.

از لبخند رضایتش میشد فهمید که پسندیده‌‌ اما وقتی چهره‌ی ناراضی منو تو آینه دید چشماشو مظلوم کرد

_نوچ؟

ابرویی بالا انداختم

_نوچ

#ریحان

ارتباط‌ با نویسنده
@Reyhan_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_20

لباس و سر جاش برگردوند. چشمم به پیراهن دو تیکه‌‌ی مشکی افتاد. بهترین گزینه بین این لباس‌های باز همین بود.

برش داشتم گوشه‌ی اتاق رفتم. آراس هم سمت تخت رفت و روش دراز کشید.

بند‌های‌لباسم که ضربدری پشتم بسته شده بود و نمیتونستم باز کنم‌ سعی کردم دستمو به پشتم برسون تا بازشون کنم اما موفق نبودم. اَهی زیر لب گفتم و سمت چاقوی توی سینی رفتم.

با صدای بهم خوردن ظرف‌ها آراس سمتم چرخید و چشمش به چاقو افتاد.

_چاقو میخوای چیکار؟

به بند‌ها لباسم اشاره کردم.

_نمیتونم بازشون کنم.


مردونه خندید و گفت

_ خب میگفتی من بازشون کنم چرا لباسو حیف میکنی؟.....بیا بشین رو تخت.

با خجالت پشت بهش روی تخت نشستم.

دستش سمت لباسم رفت و بند‌هاشو دونه دونه باز کرد.

از جلو لباسمو محکم گرفتم بودم تا نیفته.

اخرین بند و که باز کرد سریع بلند شدم سمت گوشه‌ی اتاق که دید نداشت رفتم لباس و با بدبختی درآوردم و لباس شب و پوشیدم. خداروشکر تیکه‌ی دوم لباس برهنگی شونه‌ها و سینه‌هامو میپوشوند.

سمت‌ تخت‌ رفتم.

#ریحان

ارتباط با نویسنده
@Reyhan_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_21

سمت تخت رفتم و روش نشستم. با بالا پایین شدن تخت چشماشو باز کرد.

چشماش خمار خواب بود. با صدای گرفته‌ای گفت

_نمیخوای بخوابی؟

سری به نشونه‌ی تایید تکون دادم اما هی لفتش میدادم تا بلند بشه و به اتاقش بره اما زهی خیال باطل.
به پهلو برگشت و دوباره چشماشو بست.

چاره‌ی دیگه‌ای نداشتم باید امشب رو یه جوری سر می‌کردم.

وقتی مطمئن شدم که به خواب عمیقی فرو رفته آروم رو انداز تخت و بلند کردم و زیرش خزیدم و لبه‌ی تخت دراز کشیدم. از خستگی‌ زیاد سرم به متکا نرسیده چشمام رو هم افتاد و خوابم برد.

□■□■□■□■

آراس

با صدای نازکی که زیر گوشم میپیچید هوشیار شدم.

چشمامو باز کردم.

ریحان عرق کرده بود و زیر لب چیزی زمزمه میکرد.

گوشمو نزدیک دهنش بردم چیزی متوجه نشدم. فکر کردم شاید تب داره. با نگرانی دستی روی پیشونیش کشیدم اما تب هم نداشت.

دوباره سرمو نزدیک گوشش بردم و فهمیدم که میگه "گرمه"

دو انداز و از روش کنار کشیدم که دیدم سعی داره تیکه‌ی دوم لباس و دربیاره.

گره‌ی جلوی لباسشو باز کردم و کناره‌های لباس و از روی سینه‌اش کنار کشیدم.

تن سفیدش با سیاهی لباس پارادوکس قشنگی رو ساخته بود.

اندام‌هاش به شدت داغم میکرد. اما با یادآوری بی تجربگیش و اینکه دلم نمیخواست تجربه‌ی اولش بدون آمادگی باشه بیخیال هم آغوشی امشب شدم.

اما‌‌ باز تن سفیدش منو به وجد میاورد تا مهر مالکیتمو روی جسمش بزنم.

#ریحان

ارتباط با نویسنده

@Reyhan_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_22

چشمامو رو هم فشار دادم و سعی کردم به حسم‌ غلبه کنم.

پشت بهش به پهلو چرخیدم و چشمامو بستم.
بین خواب و بیداری بودم که حس کردم یه چیزی محکم به پهلوم خورد.

از درد آخی زیر لب گفتم و برگشتم. ریحان پاشو بلند کرده بود و یه ضربه‌ی جانانه مهمون پهلوم کرده بود.

پاشو از روی پهلوم برداشتم و دوباره برگشتم بخوابم. چشمام تازه داشت گرم میشد که سیلی محکمی نوش جان کردم.

نوچی زیر لب گفتم و برگشتم سمتش.
اینجوری نمیشد. خیلی بد خواب بود این دختر.

پشت به خودم برش گردوندم و از پشت سر بغلش کردم‌ و پاهامو رو پاهاش انداختم تا دیگه تکون نخوره.

تکونی خورد و خودشو بیشتر تو آغوشم جا کرد. لبخندی زدم و چشمامو بستم.

♤♡♤♡♤♡♤♡

صبح با صدای تقه‌های در از خواب بیدار شدم. لعنتی زیر لب فرستادم و با کرختی
دستامو از دور ریحان باز کردم و سمت در رفتم. بدون اینکه در رو باز کنم گفتم.

_بله؟

صدای ندیمه بلند شد.

_صبحانه آوردم عالیجناب.

خوش خیال‌ها امروز صبحانه‌ی مفصلی تدارک دیده بودند.

پوزخندی زدم.

_برگردونید مطبخ در وقت صبحانه با پادشاه و ملکه صبحانه میخوریم.

اصلا حوصله‌ی صبحانه خوردن نداشتم دلم فقط خواب میخواست.

بعد از اینکه‌ ندیمه‌ها‌رو دَک کردم سمت تخت برگشتم و روش دراز کشیدم.

ریحان تو خودش جمع شده بود. نزدیکش شدم و با فاصله‌ی کمی ازش قرار گرفتم.

با انگشتم رو بازوش کشیدم که فهمیدم بازوهاش یخ کرده. فهمیدم سردشه. اومدم ملافه رو روش بکشم که قلتی زد و خودشو بهم چسبوند‌.

نفسم بند‌ اومد.

سرم خم کردم رو صورتش تا مطمئن شم خوابیده. با دیدن چشمای بسته‌اش و نفسای عمیقی که میکشید فهمیدم واقعا خوابه و غیر ارادی این کارو انجام داده.

با لذت دستامو دورش حلقه کردم و به خودم چسبوندمش.‌چشمام گرم شد و به خواب عمیقی فرو رفتم.

•○•○•○•○•○•○

ریحان

با دلشوره توی اتاق قدم میزدم که در باز شد و آراس داخل اومد.

کمی آشفته بود.

با دل نگرانی نگاهش کردم.

چشمش که بهم افتاد سرش و پایین انداخت‌‌.

_چیشده آراس؟

_ملکه دستمال میخواد.


#ریحان

ارتباط با نویسنده

@Reyhan_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_23

با تعجب نگاهش کردم.

_برای یه دستمال اینهمه آشفته‌ای؟

با حیرت برگشت طرفم.

_نباید باشم؟

بیخیال شونه‌ای بالا انداختم.

_خب دستور بدن یکی از ندیمه‌هاشون یه دستمال بهشون بده. یعنی توی قصر به این بزرگی یه دستمال پیدا نمیشه بدن به ملکه؟

با این حرفم صورتش رو به قرمزی رفت. ترس برم داشت. عصبانی شد از حرفم؟
من که حرف بدی نزدم؟ نکنه دستمالاشون مخصوصه؟
با گیجی داشتم بهش نگاه می‌کردم که یهو خنده‌اش به هوا شلیک شد.
روی صندلی نشست و با صدای بلند می‌خندید.

با شگفتی سمتش رفتم.

_برا چی میخندی آراس؟

از شدت خنده حتی نفسش هم بالا نمیومد.

بعد از اینکه حسابی خندید اشکاشو با دستمال تو جیبش پاک کرد و نفس عمیقی کشید.

_تو عمرم دختری مثل تو ندیده بودم.

رو به روش روی صندلی نشستم.

_چه طور؟

کمی به جلو خم شد و تو چشمام نگاه کرد.

_چون دستمالی که ملکه میخواد یه کوچولو با دستمالای دیگه فرق داره.

_چه فرقی؟

لبخند یه وری زد و باز دل من و به بازی گرفت.

_ما‌چند وقته ازدواج کردیم؟

_تقریبا دو هفته‌ای میشه.

نزدیک تر شد.

_به نظرت نباید تا الان یه حرکتی انجام میدادیم؟

دستمو زیر چونه‌ام زدم.

_چه حرکتی؟

_یعنی ندیمه‌هات قبل عروسیمون بهت نگفتن؟

میدونستم داره راجع به چی داره حرف میزنه تو این دو هفته‌‌ای هم که از شب ازدواجمون میگذره با هر ترفندی بود از خودم دورش کرده بودم. اما دیگه فکر نمیکردم ملکه ازم سند دست نخوردگی بخواد.

نگران سرمو بالا آوردم که حرف آراس نصفه موند‌

_چیزی میگفتی؟

دهنش که نیمه باز مونده بود و بست و زل زد به‌ چشمام.

اینجوری که به چشمام نگاه میکرد هول میکردم خواستم سرمو بندازم پایین که دستش رو زیر‌ چونه‌ام گذاشت‌.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_24

_از چیزی میترسی؟

فکر‌ میکنم قدرت ذهن خوانی داشت. سعی در انکار داشتم.

_نه......نه از چی مثلا؟

چشماش شیطون شده بود اما لحنش جدی بود.

_ وقتی دروغ میگی مردمک چشمات بزرگ میشن.......بهم بگو ریحان راستشو بگو.

چشمامو ازش دزدیدم. که فکر کنم پی به دردم برد.

_دو هفته‌اس که با هم زیر یه سقفیم. هفته‌ی اولو گذاشتم به پای بی تجربگیت و ذوق کردم و تو دلم هزار بار خداروشکر کردم‌که بی تجربه‌ای......اما وقتی یه هفته شد دو هفته یکم‌ شک به‌ دلم افتاد. ذوقمو کور کرد. شک به دلم انداخت که‌ نکنه.......

نذاشتم حرفشو ادامه‌ بده و تند سرمو بالا اوردم.

_شک چی به‌دلت افتاد شاهزاده‌؟ نکنه فکر کردی عروسی که به قصر آوردی دست خو.......

اجازه نداد ادامه بدم و انگشت اشاره‌اشو محکم روی لبم فشار داد.

_هیس! یه کلمه دیگه حرف بزنی معلوم نیس چه بلایی سرت بیارم. من هیچ وقت همچین فکری نکردم. بذار حرفم تموم بشه بعد هرچی به اون ذهنت رسید به زبون بیار. شک کردم به اینکه نکنه ازم میترسی و بهم نمیگی. نکنه به دلت ننشستم که رغبت نمیکنی یکی بشیم. شک من از ایناس نه اون چیزایی که اون تو میگذره.

بعد هم دو تا ضربه آروم به سرم زد.

با حرفایی که زد آروم گرفتم. تو این دو هفته خوب دلمو برده بود.
بهش کشش داشتم دلم‌میخواست همیشه پیشم‌باشه. وقتی نبود انگار کلافه‌بودم. جای یه چیزی گوشه‌ی قلبم خالی بود.

ارتباط با نویسنده

@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_25

پس تصمیم گرفتم خجالت و کنار بذارم و حرف دلمو بهش بزنم.

خیلی نزدیک بود نمیتونستم تمرکز کنم. طی یه حرکت دستشو کشیدم و سمت تخت بردم.
روی تخت نشست و با کنجکاوی بهم خیره شد.
نمیدونستم چه جوری شروع کنم. کنارش نشستم و دستامو تو هم قلاب کردم.

_خب.......چیزه......من....‌‌
با بی‌قراری گفت

_تو چی؟ بگو عزیزم.

سرمو پایین انداختم. خدایا چه جوری بهش میگفتم؟ چشمم به صندوق کنار اتاق افتاد.

قالیچه!

سریع سمتش رفتم و در صندوقو باز کردم و قالیچه رو ازش بیرون کشیدم و روی زمین پهن کردم.

آراس از روی تخت بلند شد روی زانوهاش نشست و به قالیچه خیره شد.

با صدای آرومی‌شروع کردم به صحبت

_راستش این قالیچه رو برای همین موقع‌ها بافته بودم.

آراس دستی به قالیچه کشید.

_کدوم موقع‌ها؟

سر به زیر انداختم.

_برای وقتی که ازدواج کردم. دلم میخواست با کسی که عاشقشم روی این قالیچه........

ادامه‌ی حرفمو نتونستم بگم. امیدوار بودم خودش بفهمه‌.

سرمو بالا آوردم‌ و نگاهش کردم.

نگاهم تو نگاهش گره خورد و باز اون چشما منو جادو کردن.

دستش بالا اومد و روی گونه‌ام نشست.

_دوست داشتی با کسی که عاشقشی اولین هاتو تجربه کنی؟

آراس

با این حرفم گونه‌هاش رنگ‌گرفت و سرش و پایین انداخت.
تمام جونمو جمع کردم تا سوالی که ذهنمو مشغول کرده رو بپرسم.

_عاشقم نیستی؟

سرش و بالا آورد و تو چشمام نگاه کرد‌.
جوابی بهم نداد. اما گرمایی که از چشماش وجودمو ذوب میکرد نشون می‌داد که چندان هم بهم بی میل نیس.

دستم و آروم آروم از روی گونه‌اش سُر دادم و روی گردنش گذاشتم. سرشو کج کرد. کوچولو‌ی قلقلکی

_چه طوره به خودمون فرصت بدیم.

زمزمه کرد.

_فرصت چی؟

سرشو بلند کردم تا تو چشمام نگاه کنه‌

_فرصت عاشقی

ارتباط با نویسنده

@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_26

انگار از حرفام سر درنیاورده بود. ازش جدا شدم و سمت در رفتم.

_تا وقتی عاشقم نشدی پیشت نمیخوابم.

در و باز کردم و از اتاق خارج شدم.‌نفسم و محکم بیرون دادم. الان باید با ملکه حرف میزدم.

دوباره سمت اتاق ملکه برگشتم.

_ورودمو اعلام کنین.

وارد اتاق ملکه که شدم دیدم رو به پنجره پشت به در ایستاده.

گلویی صاف کردم که توجهش بهم جلب شد. اما برنگشت. چندین ثانیه به همین منوال گذشت تا بالاخره گفت

_نفس کشیدنت مثل‌ آدم‌هایی که رو زمین و هوا معلقن.

حتی از طرز نفس کشیدنمم میتونست بفهمه درونم چه خبره

_میخواستم بگم فعلا من و ریحان نمیتونیم باهم باشیم.

سمتم برگشت.

_چرا؟

دستامو به پشتم زدم‌

_چون فعلا آمادگیشو نداره.

مادر لبخند کم‌رنگی زد.

_باشه! بهش بگو آموزش‌هاش از فردا شروع میشه.

چشمامو‌ ریز‌کردم.

_استاد شمشیر‌زنش کیه؟

مادر لبخند کوچکی زد.

_معلومه نادر

_میشه خودم آموزشش بدم؟

_چرا؟

سرمو پایین انداختم‌.

_چون نمیخوام کسی نگاش کنه.

@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_27


مادر‌‌خنده‌ی ریزی‌کرد.

_باشه‌‌ میگم از مسولیت‌هات کم کنن تا به این کار هم برسی......در ضمن برای اون قضیه هم هرچه زودتر اقدام کنین

سری تکون دادم و از اتاق بیرون اومدم.

حالا باید چیکار می‌کردم؟

آروم اروم تو راهرو‌های قصر راه میرفتم که فکری به ذهنم رسید.

لبخند خبیثی زدم و سمت اتاقم رفتم‌.

بی هوا در رو باز کردم و داخل شدم.

ریحان با دیدنم که یهو وارد اتاق شدم هینی کشید.

_ترسیدی؟

_زهره ترک شدم.

سمت کمد رفتم و صندوقچه‌ای از پشت لباس‌ها بیرون کشیدم.

ریحان نزدیکم شد.

_چیکار میکنی؟

کلید صندوقچه رو از بالای کمد برداشتم و درش و باز کردم.

لباس‌هارو بیرون کشیدم. امیدوار بودم اندازه‌ی ریحان بشن.

سمتش برگشتم و لباسارو تو بغلش انداختم.

_عوضشون کن میخوایم فرار کنیم.

با ترس بهم خیره شد.

_یالا دیگه بدو. دیر میشه.

سریع سمت گوشه‌ی اتاق رفت. منم برای اینکه راحت باشه پشت بهش کردم و تو یه حرکت پیراهنم و از تنم دراوردم.

لباسای خدمتکارای قصر بود. همیشه با این لباسا از قصر جیم میزدم.

@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_28


لباسامو که عوض کردم برگشتم و نگاهی به ریحان انداختم.

لباسا تو تنش زار میزد. پقی زیر خنده زدم که با حرص نگام کرد.

همچنان که میخندیدم سمتش رفتم و از کش شلوار گشاد و مردونه‌اش گرفتم و کشیدم که کمر شلوار تنگ شد.

کلاه و روی سرش گذاشتم. اما یه جای کار‌ میلنگید اونم موهای بلندش بود که گیس بافته بود.

دوتا گیس‌هاشو داخل لباساش انداختنم و دستش و گرفتم.

_فقط هر وقت گفتم بدو میدویی باشه؟

با ترس لب زد.

_چرا باید فرار کنیم آخه؟

اخمامو مصنوعی تو هم کشیدم.

_چون من میگم. بریم؟

با ترس سری تکون داد

_بریم.

در اتاق و آروم باز کردم و باهم قدم به راهروی قصر گذاشتیم.

_1....2....3 بدو

دستش تو دستم و داشتم دنبال خودم میکشیدمش.

آخر راهرو یه راه پله میخورد که صاف میرفت حیاط پشتی قصر و سمت اصطبل اسب‌ها.

بدو بدو از پله‌ها پایین رفتیم. نگهبانای قصر نباید مارو میدین چون بی شک میشناختن.

کلاه خودمو پایین تر کشیدم و شال مشکی که دور گردنش بود و برداشتم و مثل یه روسری روی سرش انداختم و جلوشو روی بینی و دهنش کشیدم.

کلاهشو روی سرش گذاشتم. حالا دیگه اصلا شناخته نمیشد.

آروم آروم با سری افتاده بدون جلب توجه وارد اصطبل شدیم.

اسب خودمو زین بستم. ریحان نزدیک شد.

_با یه اسب میخوایم فرار کنیم؟

به صورتش نگاه کردم از ترس رنگش پریده بود. خیلی خودمو کنترل کردم تا نزنم زیر خنده. لبخند آرومی زدم.

_با یه اسب سرعتمون بیشتره اگه بفهمن و دنبالمون بیا راحت تر میتونیم از دستشون در بریم.


@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_29

با ترس سری به‌عنوان تایید تکون داد.

اسب که‌اماده شد برگشتم طرف ریحان.

_نمیخوای بگی‌ چیشده؟ ما برای چی باید فرار کنیم؟

لبخند بدجنسی زدم.

_میخوایم بریم گردش.

یهو از کمرش گرفتم و روی اسب انداختمش.

دهنه‌ی اسب و گرفتم سمت بیرون اصطبل رفتیم.

حالا وقتش بود.

سوار اسب شدم و با زدن لگدی به شکمش شروع به تاخت کرد.

با سرعت از دروازه‌ی پشتی بیرون زدیم که یکی از نگهبان‌ها مارو دید.

سرگردوندم به پشت. مطمئننا الان به پدر خبر‌ می‌داد.

وقتی به اندازه‌ی کافی از محوطه‌ی قصر دور شدیم سرعت اسب و کم کردم.

خم شدم و نگاهی به ریحان انداختم.

به منظره‌ای که پیش چشمش بود با دهن باز نگاه می‌کرد.

صورتمو به صورتش چسبوندم به خودش اومد.

_قشنگه‌؟

با حیرت لب‌زد.

_مثل بهشت میمونه.

وارد باغ شدیم. از‌ اسب پایین اومدم و دهنه‌اشو به دست گرفتم

_آراس میشه منم پیاده شم؟

سمتش رفتم. خواستم کمکش کنم که مانع شد.

با یه جهش فرز پایین پرید. یادم نبود خودش سوارکاره.

با لبخند یه وری خیره‌اش بود که با خنده گفت

_چیه‌چرا اینجوری نگام میکنی؟

_هیچی‌بیا بریم.

اسب داخل اسطبل کوچیکی که ساخته بودم بردم.
از اصطبل که بیرون اومدم دیدم ریحان سعی داره از درخت سیب بالا بره.

_بعضی وقتا شک میکنم واقعا یک پرنسس باشی.

از بالای درخت نگاهی بهم انداخت.

_پرنسس‌ها حق ندارن از درخت بالا برن؟

خنده‌ای کردم.

_چرا حق دارن. اگه سیب خوردنتون تموم شد بیاین پایین که خیلی کار داریم.

@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_30


_تو سیب نمیخوای؟

دستی به کمر زدم.

_اگه‌ ریحان خانوم چیده باشه چرا که نه.

از درخت پایین پرید و سیب و جلوم گرفت.

همچنان که تو صورتش زل زده بودم سیب و گرفتم.

با دیدن باغچه‌ی گل‌ها به شوق سمتشون حرکت کرد.

خودمو بهش رسوندم و دستمو دور کمرش حلقه کردم.

به باغچه که رسیدیم از هیجان دستاشو جلوی دهنش گذاشته بود و چشماش گرد شده بود.

_چقد اینجا قشنگه

به خودم نزدیک ترش کردم.

_خوشگلن؟

صورتشو سمتم برگردوند.

_آره خیلی.

وقتی حرف میزد نفس‌هاش روی چونه‌ و گردنم پخش شد.

به‌آنی چشمام به لباش افتاد.

چقدر سرخ و خواستنی بودن. هوس مینداختن به جونم.

هوس چیدن یه بوسه ازشون.

سرمو نزدیک تر بردم.

_ولی نه به اندازه‌ی تو!

لبخند عریضی زد‌ و این عطش منو برای به کام گرفتن لباش بیشتر کرد.

سرم همینطور جلو اومد.

نگاهی به چشماش انداختم. چشماش بسته بود. پس‌به بوسیدنام عادت کرده بود.


فاصله رو به صفر‌ رسوندم


@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_31

با عطش خاصی به بوسه‌هام جواب میداد. با گرمی توی آغوشم فشردمش و به کمرش چنگ زدم.

لب‌هاش رو لب‌هام میلغزید و خیسی لب‌هامون این لغزیدن و آسون تر می‌کرد.
لب پایینشو گاز آرومی گرفتم که به پیراهنم چنگ انداخت و صدای آخ ارومی از حنجره‌اش بیرون اومد.

دستشو پشت سرم توی موهام میلغزوند و من از دست‌هاش زندگی میگرفتم.

وقتی حس کردم دیگه نفسی برای همراهی نداره بی میل ازش جدا شدم.

چشماش هنوز هم روی لب‌هام زوم بود. خوشحال بودم از اینکه یکمی از خجالتش ریخته.

زبونی روی لب‌هام کشیدم که لبشو گزید.

دستمو روی چونه‌اش گذاشتم و لبشو از حصار دندوناش بیرون کشیدم.

_این غنچه مال منه درد رو بهش تحمیل نکن.

گونه‌هاش دوباره ارغوانی شد که به سینه‌ام چسبوندمش.

دستمو نوازش وار روی بازو‌ی نرمش می‌کشیدم. چند دقیقه به همین صورت نگهش داشتم تا التهابش کم بشه و قلبش ریتم آرومی بگیره.


@shahrzad_writer
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_32


وقتی که آروم شد از خودم جداش کردم و به صورتش نگاه کردم.

_بریم برکه؟

با شوق گفت

_مگه اینجا برکه هم داره؟

چشمکی زدم.

_بریم تا ببینی.


از کمرش گرفتم و سمت برکه راه افتادیم.

ریحان با شوق به اطرافش نگاه می‌کرد و من از شوق اون ذوق می‌کردم.


کنار برکه روی تکه سنگ بزرگی نشست و چشماشو بست و لبخند دلربایی روی لباش نشوند.


آروم آروم سمتش رفتم و منم کنار نشستم. بعد از چند دقیقه خم شدم و نگاهی به صورتش انداختم. هنوز هم چشماش بسته بود.

دستم سمت کلاهش رفت و آروم از روی سرش برداشتم. حس میکردم هنوز چشماش بسته‌ باشه.

شال مشکی که از زیر کلاه خودم براش پوشونده بودم و از سرش باز کردم که تکونی خورد.

_آراس یه موقع کسی نیاد.

همونجور که شال از روی سرش برمی‌داشتم گفتم.

_هیچ کس از وجوو همچین جایی خبر نداره غیر از تو و دور این باغ حصار کشی شده.

گیس‌هاشو از داخل لباسش بیرون کشیدم و شروع کردم به باز کردنشون.

_پس اینجارو کی ساخته؟

همونجور که بافت موهاش و با حوصله باز می‌کردم گفتم.

_همشو خودم ساختم. از وقتی که شونزده سالم بود.

@shahrzad_writer