فال من
2 subscribers
1 photo
4 links
Download Telegram
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_78


با گیجی گفتم

_یعنی چی‌منظورتونو نمی‌فهمم.

کمی این پا و اون پا کرد.

_ما‌ میتونیم شما رو به عنوان جانشین معرفی کنیم.

با چشمای گرد نگاهش کردم‌ و بعد پقی زدم زیر خنده

_چی میگین صدر اعظم؟ من؟.......من بشم جانشین پدرم؟ نکنه شبیه پسرام؟

از جا بلند شد.

_چرا نشه؟ اگه شما قبول کنین میشه.

با عصبانیت از جا بلند شدم‌

_مگه شوخیه؟ پادشاه یک کشور شدن الکی نیس. اونم کشوری با این وسعت که چشم خیلی از ابر قدرت‌ها بهش دوخته شده تا به چنگش بیارن.


با خونسردی نگاهی بهم انداخت.

_دقیقا به خاطر همین علت هس که باید قبول کنین. مطمئن باشین اگه‌ بفهمن اتابک خان جانشینی برای معرفی نداره جونشون به خطر میافته. کشور از هم میپاشه و هر بی سرپایی برای خودش حکومت تشکیل میده و اسمی از سرزمین خورشید باقی نمیمونه‌.

هضم این حرف‌ها برام مشکل بود. تو این چند روز اینقدر شوک بهم وارد شده که خدا رحم کرده تا الان سکته نکردم‌.

سمت پنجره رفتم.


_یعنی اگه قبول نکنم ممکنه جون پدرم به خطر بیافته؟


صدر اعظم هم از جاش بلند شد و دستی به ریش سفید و بلندش کشید و گفت

_فردا صبح مخفیانه بین مردم میریم باید شاید چیز‌هایی ببینید که بتونه برای تصمیم گیری کمکتون کنه‌.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_79

گوشه‌های شنل پَشمینمو بهم نزدیک تر کردم و همراه صدر اعظم به بیرون‌ رفتیم.
درست شبیه یک پدر و دختر‌.

بین مردم قدم میزدم. جنگ فشار زیادی روی مردم گذاشته بود. طبقات معمولی رو به فقر رفته بودند. فکر‌ نمی‌کردم جنگ چنین خسارت‌هایی بهمون بزنه.

صدراعظم اشاره کرد که کنار غذافروشی توقف کنیم.

روی صندلی نشستم و ‌به مردم چشم دوختم.

لباس‌های مُندرس و وصله دار وضعیت معیشتی افتضاح.

این‌حق مردم این کشور نبود.

بعضیاشون حتی پولی برای خرید چن تا نون نداشتن.

سر برگردوندم.

_میبینی مردم به چه وضعی دچار شدن؟ این وضع مثل یک‌ انبار باروت میمونه. ممکنه هر لحظه منفجر بشه.

بلافاصله کنار ما دو مرد نشستن و شروع به صحبت کردن.

_میبینی کشور به چه وضعی دچار شده؟.......مردم نون ندارن شکمشونو سیر کنن.

+من‌ که از بهبود شرایط پاک نا امید شدم.‌ وقتی پادشاه همه‌ی خزانه رو برای نیروی نظامی خالی میکنه بایدم وضعیتمون این بشه.

با دقت به حرفاشون گوش می‌دادم. از پدر بعید بود همچین کاری کنه. اون همیشه همه‌ی جوانب رو در نظر می‌گرفت. با حرفی که یکی از اون مرد‌ها زد چشمام گرد شد.

_دیگه عمر این حکومت هم به پایان رسیده بیشتر مردم معترض‌اند از طرفی پادشاه دیگه‌ جانشینی نداره که حکومتشو ادامه بده. امروز و فرداس که‌ بمیره.

با خشم از جا بلند شدم و با قدم‌های بلندی از اون جا دور شدم.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_80

روی سکوی سنگی نشستم و از زور خشم گوشه‌ی ناخنمو میجوئیدم.

صدر اعظم بهم نزدیک شد.

_لطفا نااحت نباشین. این قسمتی از وضع موجود کشوره. مردم مرز نشین وضعیتشون به مراتب بدتر از مردم پایتخت نشینه. ولی یه مسئله‌‌ای خیلی مشکوکه.

کنجکاو بهش خیره شدم.

_چی‌ مشکوک بود؟

صدر اعظم چشماشو ریز کرد.


_بین مردم شایع شده که ما‌ همه‌ی خزانه رو وقف نیروی نظامی کردیم. در صورتی که یک چهارم از خزانه صرف معیشت مردم شده وقتی که حکم برای وزی دارایی مُهر میشد من اونجا بودم و دیدم.

شک بدی به دلم افتاد. یک چهارم از خزانه پول کمی نبود. اگر این پول برای مردم اختصاص داده شده باشه وضعیت نباید این باشه.

○●○●○●○●

ملکه آکمان

کلاه‌ شنل مشکیمو سرم انداختم و مخفیانه از قصر بیرون‌ زدم‌ و با قدم‌های تندی به سمت جنگل راه افتادم.

در‌کلبه رو باز کردم که شمشیری روی گردنم قرار گرفت.

خواستم دستم رو سمت کلاه شنلم ببرم تا کلاه و بندازم که صداش بلند شد.


_یه حرکت اضافه کنی سرت و از تنت جدا میکنم.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_81


_منم ائل یار. آکمان.

به محض شنیدن صدام شمشیرش رو پایین آورد.

کلاه شنل رو برداشتم که با دیدن صورتم تعظیم کرد.

_منو ببخشین بانوی من. فکر کردم.......

_اشکال نداره. حالش چه طوره؟

سمت تخت‌ رفتم و دستمو رو گونه‌اش گذاشتم. گونه‌هاش به خاطر دردی که می‌کشید سرخ شده بود.

_خوبن ولی فعلا که هوشیار نشدن.

از جا بلند شدم و جوشونده‌ای که همراه داشتم و داخل پیاله‌ای ریختم.

_این جوشونده رو روزی دوبار بهش بده یه بار صبح یه بار شب. حواست بهش باشه.

سری به نشونه‌ی تایید تکون داد. لبخند مادرانه‌ای به روش زدم.

_ممنون که همیشه کمکم میکنی.

خجالت زده لبخند زد درست شبیه بچگیاش.

_شما به گردن من حق مادری دارین. تا پای جون وفادارتونم.

سری تکون دادم و کلاه شنل رو رو سرم انداختم.

با احتیاط از کلبه بیرون زدم.

از در مخفی وارد قصر شدم و سریع لباس‌هامو عوض کردم.

ندیمه‌ای وارد شد و نامه‌‌ای رو روی میز گذاشت.

نامه‌رو باز کردم و خوندمش.

لبخندی رو لبام نقش بست. فورا جواب نامه رو نوشتم و به قاصد سپردم تا سریعا تحویل صاحبش بده.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_82

ریحان

با شوک به لب‌های ملکه چشم دوخته بودم.
زانوهام سست شد و روی صندلی افتادم.

دیوارای قصر دور سرم میچرخید و در آخر چشمام رو هم افتاد.

♡◇♡◇♡◇♡

دستم و لای موهاش فرو بردم و به چهره‌ی معصومش زل‌زدم.

_منو ببخش که مجبوری اینهمه رنج و تحمل کنی‌ ولی به نفعته دخترم.

از کنار تختش بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم‌.

به طرف اتاقش راه افتادم.

ورودمو اعلام کردن که وارد اتاق شدم.

اتابک‌خان به نشانه‌ی احترام از جا بلند شد.

روی صندلی نشستم که ندیمه‌ای برامون چای ریخت.

_امیدوارم هرچه سریعتر آراس پیدا بشه.

سر‌ پایین انداختم

_حال شاهزاده رهام چه طوره؟

صورتش به آنی غمگین شد.

_فرقی نکرده.

_من دلم روشنه‌ ایشون هوشیاریشونو به دست میارن من مطمئنم.

با شونه‌های افتاده سری به نشونه‌ی امیدواری تکون میده.

_درباره‌ی جانشینی ریحان چیز‌هایی میدونین؟

_بله از جز به جز ماجرا خبر دارم. هر کمکی از دستم بربیاد برای ریحان انجام میدم.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_83

چشمامو آروم آروم باز کردم.

چرا اینقدر خوابیده بودم؟ وسایل‌های اتاق دور سرم می‌چرخید.

با یاد آوری حرف‌های ملکه سیخ تو جام نشستم. صداش تو سرم پیچید.

_چیز‌هایی که از آراس پیدا کردن لباس رزم و شمشیرشه.

راه نفسم بسته شده بود. دستمو رو گلوم گذاشتم و سعی کردم نفس بکشم اما کارساز نبود.

روز‌های بدون آراس مثل فیلم جلو چشمم رژه می‌رفت.

به آنی همه‌ی قدرتمو جمع کردم و فریادی کشیدم که گوش‌های خودم درد گرفت. راه نفسم باز شد و بغضم شکست با هق هقی از ته دل اسمشو صدا میزدم.

در باز شد و آنا با هول وارد اتاق شد.

_دردت به جونم آروم باش.

سرمو تو بغلش گرفت و روی موهامو نوازش می‌کرد. بریده بریده گفتم

_میگ.....ن......از.....آراس من.......فقط یه.....لباس.....مونده.......آنا......بدون آراس.......چیکار کنم؟

صدایی از پشت سرمون بلند شد.

_زندگی کن.

در حالیکه هق‌های ریزی میزدم با حیرت سمت صدا برگشتم.

ملکه با نگاه به آنا فهموند که اتاق رو ترک کنه. وقتی تنها شدیم گفت

_روز اولی که دیدمت فکر می‌کردم قوی تر از این حرفا باشی. اگه میدونستم اینقدر ضعیفی هیچ وقت برای همسری با پسرم انتخابت نمی‌کردم.

با بهت بهش خیره بودم که ادامه داد.

_تو قراره جانشین پدرت بشی. اگه قرار باشه با هر تلنگری اینجوری فرو بریزی شورشی‌ها به سرعت قدرت رو از دستت میگیرن.

با خشم از جا بلند شدم.

_هیچ خبری از آراس نیس اونوقت شما میگین من به فکر حکومت باشم؟

با فریادی که زد از جا پریدم.

_داری کورور کورور آدم و فدای یه نفر می‌کنی؟ از وضعیت مردمت خبر داری؟ میدونی خیلیاشون شبا سر گرسنه زمین میذارن؟ هزارتا دختر جوون مثل تو همسرانشونو از دست دادن تکیه گاهشونو. هم درد دوری میکشن هم درد فقر. چرا نمیخوای به خودت بیای ریحان. اوضاع خیلی خطرناکه. ممکنه تو یک ثانیه همه چیز عوض شه. پدرت رو میبینی؟ برادرتو میبینی؟ مردم کشورت رو میبینی؟ اونا همشون به تو احتیاج دارن.

خیلی بیرحمانه حرف می‌زد اما حقیقت رو میگفت با درموندگی نگاهش کردم. آراس همه‌ی زندگی من بود.

درحالیکه اشکم می‌چکید گفتم

_من نمیتونم فراموشش کنم.

سمتم اومد و با ملایمت گفت

_مگه من گفتم فراموشش کنی؟

سوالی نگاهش کردم. دستشو رو شونه‌ام گذاشت.

_باید یاد بگیری غم‌هات برای خودت باشه و شادیات رو با دیگران تقسیم کنی. بلند شو و به خودت قول بده که دوباره این کشور رنگ شادی رو ببینه.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_84
آموزش‌‌های تحت نظر چندین استاد شناخته شده و از جمله خود ملکه بود. هرروز سرم شلوغ‌تر میشد و آشوب توی قصر بیشتر. اما دلم هنوزم برای آراس بی‌تابی میکرد. حتی یه خبر از مرگش هم به دستمون نرسید.

تو خزانه داری مشغول رسیدگی به حساب‌ها بودم که چشمم به یک سند افتاد.

برداشتم و نگاهش کردم. از متنش میشد فهمید که یک زمین به اسم حکومت با ارزش بالایی به یک نفر فروخته شده.

زیر و روش کردم. مهر حکومتی داشت. ولی ما زمین به این خوبی رو برای چی باید میفروختیم؟

شک بدی به دلم افتاد. از جا بلند شدم و سمت اتاق پدر رفتم.

•○•○•○•○•○•

ملکه آکمان

نگاهی به جای زخمش انداختم و با دقت زُماد و روش مالیدم.
چشماش نم نم باز شد و زیر لب چیزهای نانمفهومی گفت‌ بعد از اینکه زخمش رو بستم از جا بلند شدم و سمت ائل یار رفتم.

_دیگه لازم نیس ازش محافظت کنی.

سوالی نگاهم کرد اما به زبون نیاورد که خودم جوابشو دادم.

_باید بری به سرزمین خورشید. محافظ شخصی شاهزاده ریحان میشی.

چشماش گرد شد.

_من؟

با خونسردی گفتم

_جای تعجب داره؟ اره تو. مثل جونت ازش محافظت میکنی هرجا رفت باهاش میری و هرکاری کرد به من میگی.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_85

مستاصل سری تکون داد. میدونستم ته دلش راضی نیس محافظ یه دختر بشه اما مجبور بود.

نمیدونستم این وضع تا کی ادامه پیدا میکنه اما باید به همین زودیا فکری میکردم.

از کلبه بیرون اومدم و به یکی‌ از محافظان وفادار خودم گفتم تا پیشش بمونه.

_ائل یار تو همراه میای. ماموریتت اینجا تموم میشه.

تعظیمی میکنه و همراه من از کلبه بیرون میزنه. هردو سوار اسب‌هامون میشیم و به تاخت سمت قصر میریم.

•●•●•●•●•●•●

ریحان

سند رو به پدر نشون دادم و با دیدنش اخماش تو هم رفت.

_اینو از کجا پیدا کردی؟

گلویی صاف کردم.

_از خزانه داری!

به مباشرش دستور داد تا سریعا کسی که این زمین رو خریده رو به قصر بیارن.

_چیشد پدر؟

_چنین داد و ستد‌هایی باید مُهر من پاش بخوره نه مُهر حکومتی و اینکه این که بهای زمین به خزانه داری برگردونده نشده.

چرا به فکر خودم نرسید. اگه این زمین فروش رفته پس باید در ازاش سکه دریافت می‌کردیم اما هیچ سندی مبنی بر اینکه سکه‌ای وارد خزانه شده باشه وجود نداره.

از اتاق پدر بیرون رفتم و بقیه‌ی ماجرا رو به پدر واگذار کردم.

راه اتاق رهام رو در پیش گرفتم. وارد اتاق شدم. از طبیب و ندیمه‌ها خواستم تا تنهامون بذارن و حتی جلو در هم نباشن. دلم یه درد دل طولانی میخواست.

وقتی از رفتن همشون مطمئن شدم کنار تختش زانو زدم.

صورتش رنگ نداشت و همچنان بیهوش بود اما گفته بودن امید به بهبودی داره.

دست رو تو دستم گرفتم و روی پیشونیم گذاشتم.

_تا حالا شده از زندگی خسته شی؟ نایی برای ادامه نداشته باشی؟ همه‌ی امیدت دود شه بره هوا و فقط به خاطر یه مسولیت تظاهر به قوی بودن کنی؟

بغض نمیذاشت ادامه بدم. اشک‌هام جاری شد.

_رهام خیلی خسته‌ام. به اندازه‌ی عمرم خسته‌ام. آراس از پیشم رفته. بابا شونه‌هاش خم شده برادرم مثل یه تیکه گوشت رو تخت افتاده و من یه تنه دارم بار اینهمه غم رو به دوش می‌کشم.


اشک‌هام صورتمو خیس کرده بود.

ضجه میزدم.

_کاش به اون جنگ لعنتی نمی‌رفتنین.

هق هق امونمو بریده بود.

سرمو رو تخت گذاشتم و با هق هق‌های ریز چشمام گرم شد و به خواب رفتم‌.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_86


با قرار گرفتن دستی روی شونه‌ام تکون خفیفی خوردم و هوشیار شدم. سر بلند کردم که صدای ترق و توروق گردنم بلند شد.
گیج و ویج نگاهی به اتاق انداختم. ملکه بالاسرم ایستاده بود. هول شده از جا بلند شدم چون پاهام خواب رفته بود سکندری خوردم که از بازوم گرفت.

_دختر چرا اینجا خوابیدی؟

دستی به چشمام کشیدم.

_ببخشید اومدید متوجه نشدم. اومده بودم به رهام سری بزنم.

نگاهش به قرمزی چشمام افتاد‌‌ اما سوال‌ پیچم نکرد چون خیلی واضح بود.

_بیا بریم بیرون کار مهمی باهات دارم.

همراهش از اتاق بیرون اومدیم که فهمیدم داریم به سمت محوطه‌ی قصر میریم.

حس فوضولیم گل کرده بود. وارد محوطه شدیم که ملکه شخصی رو صدا زد.

_ائل یار.

مردی‌‌ که شنل مشکی رو دوشش بود برگشت سمتمون.

نگاهی بهش انداختم. هیکل ورزیده‌اش نشون می‌داد که مرد جنگیه. موهای مشکلی لخت که تا زیر گوشش بلند بود و چشم و ابروی مشکی و صورتی گندم گون.

سوالی به ملکه نگاه‌کردم که به من اشاره کرد.

_ایشون شاهزاده ریحان هستن‌.

مرد جوان با اکراه تعظیم کوتاهی کرد.

ملکه در ادامه گفت

_شاهزاده! ائل یار از این به بعد محافظ شخصی شما خواهد بود.

چشمام گرد شد. محافظ شخصی میخواستم چیکار؟

چشم گردوندم سمت مرد. خیلی جالب نگاهم‌نمی‌کرد. انگار که با زور آورده بودنش اینجا‌.

_قراره اتفاقی بیفته که محافظ شخصی برام در نظر گرفتین؟


+حادثه که خبر نمیکنه. بهتره یک مبارز حرفه‌ای ازت محافظت کنه‌. تو‌تنها جانشین پادشاه هستی‌.

نفسم و آه مانند بیرون دادم.

_بله بانوی من حق با شماس.

•○•○•○•○•○

فردای اون روز ملکه قصد عزیمت به قصر خودشون رو داشتن. من و پدر برای بدرقه جلوی دروازه‌ی قصر ایستاده بودیم.
ملکه سمت کالسکه‌ای که درش باز شده بود رفت اما نیمه‌ی راه برگشت و سمتم اومد. لبخند آرامش بخشی زد.

از اینکه داشتم تنها‌تر میشدم بغض کرده بودم. منو درآغوش کشید و زیر گوشم گفت

_نبینم گریه کنیا.

بعد هم ازم جدا شد و حرف همیشگیشو زد.

_غم‌هات باید مال خودت باشه.

سری به عنوان تایید تکون دادم و چشمامو به عنوان اطمینان باز و بسته کردم‌.

ملکه سوار کالسکه شد و از قصر خارج شد.

برگشتم سمت اتاق بازرگانی برم که با ائل یار چشم تو چشم شدم.

بدبختی‌های خودم کم بود باید این برج زهرمارم تحمل میکردم‌.

نگاهش مثل اسبی بود به نعل بندنش نگاه می‌کرد.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_87

راه اتاق بازرگانی رو در پیش گرفتم.

با دیدن انبوه نامه‌ها آه از نهادم بلند شد. رهام تو اینهمه کار میکردی و من خبر نداشتم؟ چی کشیدی پسر!

پشت میز‌ نشستم و دونه دونه نامه‌ها رو باز کردم و با رسید‌های انبار‌هامون تطبیق دادم.

با صدای مسول اتاق سرمو بلند کردم که گردنم درد گرفت.

_بانوی من آفتاب غروب کرده.

دستی به گردنم کشیدم و از جا بلند شدم. الان فقط دلم خواب می‌خواست‌. پس سلانه سلانه از اتاق بیرون اومدم و راه اتاقم رو در پیش گرفتم.

خودمو روی تخت انداختم و با خستگی چشمامو بستم.

در باز شد و ندیمه‌ها سینی شام رو داخل آوردن. چشمامو باز کردم. به یکباره نگاهم میخ ندیمه‌ای شد.

_تو!

هردو سمتم برگشتند که از رد نگاهم فهمیدن کیو میگن. دختره با سر پایین گفت

_امری داشتین بانوی من؟

خسته از روی تخت بلند شدم.

_تو همونی نیستی که قبل از ازدواجم قرار بود ندیمه‌ی شخصی من باشی؟

چشماش گرد شد.
مطمئننا از این بابت بود که چه جور قیافه‌اش یادم مونده.

با صدای ضعیفی گفت

_بله بانوی من!
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_88

_برو بگو آنا بیاد اتاقم.

از اتاق بیرون رفت و منم رفتم سر میز و مشغول شدم. مثل همیشه غذام به دو سه لقمه ختم شد. از جا بلند شدم که در اتاق باز شد و آنا به همراه همون دختره‌ وارد شدن.

همونجور که صدام از فرط خواب خمار بود گفتم.

_از فردا این دختره ندیمه‌ی شخصی خودم میشه.

و بعد عین یه مجسمه خودمو رو تخت پرت کردم و به ثانیه نکشید که خوابم برد.

•○•○•○•○•○•○
با تابیدن نور افتاب تو چشمام کلافه از جا بلند شدم.

در باز شد ندیمه همراه ظرف برای شستن صورتم وارد اتاق شد.

بعد از اینکه صورتم رو شستم وخشک کردم گفتم

_اسمت چیه؟

با مظلومیت خاصی گفت

_سِلدا

ابروهام بالا پرید.

_چه اسم قشنگی!

از تعریفم ذوق کرد و لبخندی زد. دستمو زیر چونه‌ام زدم.

_معنیش میشه کوهستان درسته؟

سر به زیر سری یه عنوان تایید تکون داد.
از جا بلند شدم و سمت آینه رفتم.

_خب سلدا خانوم با وظایفت که آشنایی داری؟

_بله بانوی من!

برگشتم سمتش و دستمو از پشت سر روی کمرم قلاب کردم شروع کردم یه راه رفتن در طول و عرض اتاق.

_چن تا قانون دیگه هم هس که خودم اضافه میکنم.

مثل آدم‌های دیکتاتور حرف میزدم. از تشبیه خودم خند‌ه‌ام گرفت

_یک: همه‌جا با منی حتی وقت غذا خوردن.
دو: اینقدر کم حرف نباش. از آدمایی که به زور باید ازشون حرف بکشی خوشم نمیاد.
سه: هر اتفاقی بین ندیمه‌ها و هر حرفی ازشون شنیدی بهم میگی.

با شنیدن این جمله اخماش تو هن رفت.

_چیشد؟

آروم گفت

_نمیخوام خبرچین باشم و به واسطه‌ی من کسی تو دردسر بیفته.

با ابرویی بالا رفته بهش نزدیک شدم.

_یادم نمیاد تو اینهمه سال از سلطنت پدرم به خاطر حرف کسی اونو زندانی کرده باشه ‌تا کار اشتباهی ازش سر‌نزنه باهاش کاری نداریم. پس مطمئن باش کسی تو درد سر نمی‌افته و چهار: چون قراره‌ همه‌جا با من باشی باید آموزش نظامی ببینی.
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_89

تعظیم کرد.

_امر امر شماس بانوی من!

_در ضمن! خواهشا اینقدر هم دولا راست نشو خوشم نمیاد.

ریز ریز خندید و اطاعت کرد.

_حالا هم برو صبحونه رو بیار که خیلی دیر شده.

•○•○•○•○•○•○•
سرم به شدت مشغول خوندن نامه‌های بازرگانی بود که چیزی نظرمو جلب کرد.

نامه‌ای که نشون میداد ما از کشور همسایه سه تن گندم خریدیم.

با تعجب به عددی که توی نامه درج شده بود خیره شدم. درست میدیدم سه تُن بود.پس کشاورزا به خاطر همین ورود سه تن گندم مجبور شدن گندم‌هاشونو به قیمت خیلی پایینی بفروشن. معلوم نبود تو این قصر چه خبره.

نامه رو برداشتم و راه اتاق وزیران و در پیش گرفتم.

ورودمو اعلام کردن و همه‌ی وزیران از جا بلند شدند.
رو به وزیر کشاورزی کردم و نامه رو جلوش گذاشتم‌.

_میشه راجع به این یه توضیح مختصر بدین؟

نامه رو باز کرد و با دیدن نامه رنگ از رخش پرید.

_خب......خب نامه‌ی خرید هس این که دیگه توضیح نمیخواد.

کلافه گفتم

_چرا با اینکه خودمون اینهمه گندم داشتیم سه تن گندم از کشور همسایه خریدین؟

کمی خودشو جمع و جور کرد و با اعتماد به نفس گفت

_حتما کفاف نداده که خریدیم.

یه تای ابروم بالا رفت.

_ولی اسنادی تو اتاق بازرگانی بوده که نشون میده تولید گندممون اینقدر بالا بوده که میتونستیم به کشورای دیگه هم بفروشیمشون.

با تته پته گفت

_خب اونموقع که ما گندم خریدیم هنوز محصول خودمونو برداشت نکرده بودیم و ذخیره‌ی گندممونم تموم شده بود. مجبور شدیم.


قضیه یکم بودار به نظر می‌رسید. پس باید جور دیگه‌ای میفهمیدم.

با جدیت و محکم گفتم

_از این به بعد قبل از برداشت محصول چنین معامله‌ی هنگفتی رو انجان ندین.

از اینکه از دست سوال پیچ کردنام راحت شده بود چشماش برق زد.

از اتاق خارج شدم اما همچنان جلوی در ایستادم تا ببینم حرف دیگه‌ای میزنن یا نه.

_بخت و اقبالت خیلی بلند بود که نفهمید.

صدای وزیر کشاورزی که سعی می‌کرد آروم حرف بزنه بلند شد.

_داشتم پس میافتادم فکر کردم بازرگان همه‌امون و لو داده.

چشمام گرد شد. هممون؟؟؟
Forwarded from مجله بانوان (Shahrzad )
#پارت_90

با قدم‌های بلندی سمت قصر رفتم‌. باید میفهمیدم اوضاع از چه قراره.

لباس‌های مبدلمو پوشیدم و از قصر بیرون زدم.
همش حس می‌کردم یکی داره تعقیبم میکنه‌. حیف شد شمشیرمو نیاوردم.

خودمو به بی خیالی زدم و به راهم ادامه دادم.

وسط بازار پایتخت ایستادم. اونا فقط گفتن بازرگان اسمی از کسی نیاوردن. حالا من چه جوری پیداش کنم؟ بخشکی شانس‌.
خواستم برگردم که مرد سیاهپوشی جلومو گرفت.
سر تا پا سیاه پوشیده بود و صورتشم با پارچه‌ی سیاهی پوشونده بود.
به کمرش شمشیری بود.کمی ترس برم داشت. اگه شمشیرشو میقاپیدم میتونستم از خودم دفاع کنم.

چند قدم جلو اومد. با چشمای نافذی بهم زل زده بود. عقب عقب رفتم که به دیوار خونه‌ای برخورد کردم.

تو کُنج گیرم انداخته بود.
.
Channel name was changed to «فال من»
میدونستی که اگر شماره سیم کارت خودتون رو فراموش کردید و گوشی دیگه‌ای در دسترس نیست تا تماس بگیرید تا متوجه شماره خود شوید کافیه به روش زیر عمل کنید؛ اگر سیمکارت ایرانسل دارید #91*
و اگر سیمکارت همراه اول دارید #99*
را شماره گیری کنید تا شماره شما نمایش داده بشه.
Hi