LUNEVA"GOLD"
377 subscribers
1.8K photos
787 videos
16 files
600 links
Download Telegram
Forwarded from ძr᥆ᥕᥒᥱძ іᥒ ᑲᥣᥙᥱ 🪼🩵 (𝙸'𝚖 𝚓𝚞𝚜𝚝 𝚊 𝚐𝚑𝚘𝚜𝚝~)
#Challenge

این پست با خودتون ببرید چنلای قشنگتون تا~

_میام چنلاتون چک میکنم و بهتون میگم امضای چنلتون چیه (به عبارتی چه چیزی از نظر شخصیم توی چنلتون خیلی خاص به نظر میاد و شمارو از چنل های دیگه متمایز میکنه)
_ترجیحا چنلتون محتوا داشته باشه~
_ممکنه یکم طول بکشه چون میخوام پستای چنلاتون چک کنم پس لطفا حدود یک هفته ای صبور باشید ولی خورده خورده میزارم

❗️اگر جواباتون بین پستا نبود لطفا حتما بهم بگید چون گاهی تلگرامم توی امار نشونتون نمیده❗️

برای چالش جوین نشید لطفا ولی اگر حضور داشتیم خوشحال میشم مهمون قلبای قشنگتون باشم 🩵

Limit: خط میزنم

برای پرایوت های عزیز:
http://t.me/Chevalet_bot?start=Colors_in_my_head

@Challengetimee0_0 🍊
You are spiderman to my MJ but you're no nerd to understand.
ㅤㅤㅤㅤㅤWELCOME TO HOGWARTS. 🕯️

دیشب برای سرگرمی رفتم تست‌های Wizarding World رو زدم و نتیجه‌ام شد:
House: Slytherin 🐍
Patronus: White Swan 🦢
Wand: Beech wood, Dragon core, 13", Reasonably Supple

بعد به نیمورا گفتم به‌جای اینکه فقط نتیجه‌ی تست رو برام معنی کنه، با همین اطلاعات من رو تبدیل کنه به یک کاراکتر واقعی داخل داستان.
اینکه چه جور جادوگری می‌شدم، شرور بودم یا نه، بقیه‌ی شخصیت‌ها منو چطور می‌دیدن، چه نقشی در داستان اصلی داشتم، چه کسی احتمالاً love interestـم می‌شد، خواننده‌ها عاشقم می‌شدن یا ازم متنفر می‌شدن و حتی اگر یک فصل از کتاب کاملاً متعلق به ماجرای من بود، چه اتفاقی در اون می‌افتاد.
و خب...
ظاهراً من تبدیل شدم به یک اسلیترینی morally grey که همه چند کتاب منتظرن خیانت کنه، درحالی‌که یواشکی از داخل سیستم آدم نجات می‌ده؛ با یک قوی سفید که وسط نبرد هاگوارتز ظاهر می‌شه، یک رابطه‌ی دردناک و حل‌نشده با دراکو و یک داستان حتی دردناک‌تر با فرد.
حالا نوبت شماست.

ㅤㅤㅤ ㅤㅤㅤˑ ﹒╌╌ ๑ ․ ˆ ˑ ⋆ ╌╌ ․ 
تست‌ها رو بزنید و فقط اینا رو برای هوش مصنوعیتون بفرستید: House + Patronus + Wand
بعد از هوش مصنوعی‌تون بخواید
بدون اینکه صرفاً ویژگی‌های خودتون رو تکرار کنه، از روی همین سه نتیجه شما رو مثل یک شخصیت canon وارد دنیای هری پاتر کنه و جواب بده:
— چه کاراکتری می‌شدم؟
— شرور می‌شدم یا نه؟
— اگر در داستان اصلی بودم، بقیه چطور منو می‌دیدن؟
— یک سکانس و دیالوگ واقعی برام بنویس.
— اگر بخشی از یکی از کتاب‌ها متعلق به داستان من بود، سناریوش چی بود؟
— لاو اینترست احتمالی من چه کسی بود و آیا endgame می‌شد؟
— فندوم عاشقم می‌شد یا ازم متنفر؟ چرا؟
قانون چالش: نتیجه رو خوشگل نکنید.
اگر کاراکترتون قرار بوده آدم اعصاب‌خردکن، ترسو، خاکستری، مشکوک یا حتی villain بشه، بذارید بشه.
ㅤㅤㅤ ㅤㅤㅤˑ ﹒╌╌ ๑ ․ ˆ ˑ ⋆ ╌╌ ․ 
من مال خودمو پایین می‌ذارم. می‌خوام ببینم اگر همه‌مون واقعاً توی Hogwarts بودیم، کدوم‌مون تا کتاب هفتم زنده می‌موند. :))))
ㅤㅤㅤㅤㅤ𓆩 THE WHITE SWAN 𓆪

ㅤㅤㅤ ㅤㅤㅤˑ ﹒╌╌ ๑ ․ ˆ ˑ ⋆ ╌╌ ․ 
House: Slytherin | Patronus: White Swan | Wand: Beech, Dragon Heartstring, 13", Reasonably Supple
اگر قرار بود من واقعاً یکی از شخصیت‌های مجموعه‌ی هری پاتر باشم، احتمالاً اولین برداشت خواننده از من اشتباه بود.
یک اسلیترینی نسبتاً ساکت و انتخاب‌گر که بیشتر از چیزی که می‌گوید می‌داند، اطلاعات جمع می‌کند، آدم‌ها را خوب می‌خواند و عجیب‌تر از همه اینکه هیچ‌وقت کاملاً مشخص نیست طرف چه کسی ایستاده. از آن شخصیت‌هایی که چند کتاب طول می‌کشد خواننده مطمئن شود قرار نیست در لحظه‌ی حساس به بقیه خیانت کند؛ نه به این دلیل که ذاتاً غیرقابل اعتماد است، بلکه چون اعتقادی ندارد تمام تصمیم‌هایش را برای دیگران توضیح بدهد.
احتمالاً جادوگر شروری نمی‌شدم، اما الزاماً «قهرمان پاک و بی‌نقص» داستان هم نبودم. جادوی سیاه را می‌شناختم و احتمالاً بخشی از آن را هم بلد بودم، چون از نظر من دانستن یک جادو با انتخاب استفاده از آن یکی نیست. تفاوت اصلی من با شخصیتی مثل هری همین‌جا شکل می‌گرفت؛ او اغلب می‌پرسید «کار درست چیست؟» و من بیشتر می‌پرسیدم «قرار است از چه کسی محافظت کنیم؟» اگر جواب این دو سؤال یکی نبود، احتمالاً همان‌جا تصمیم‌هایی می‌گرفتم که خواننده را به دو دسته تقسیم می‌کرد.
در داستان اصلی، مدت زیادی در حاشیه دیده می‌شدم؛ اسلیترینی‌ای که مالفوی می‌شناسد اما عضو واقعی دارودسته‌اش نیست، گاهی چیزی می‌گوید که چند فصل بعد معنایش مشخص می‌شود و هری به شکل غریزی به او اعتماد ندارد. حضور جدی‌ترم احتمالاً از زندانی آزکابان شروع می‌شد؛ زمانی که برای اولین بار پاترونوس من ظاهر می‌شد. میان تمام سبز تیره، سیاه، سنگ و فضای سرد اسلیترین، از نوک چوب‌دستی راش با هسته‌ی رشته قلب اژدها یک قوی سفید و نقره‌ای بیرون می‌آمد و برای اولین بار خواننده می‌فهمید چیزی در مورد این شخصیت با تصویری که تا آن لحظه از او ساخته، همخوانی ندارد.
اما نقطه‌ی اصلی داستان من در سال ششم اتفاق می‌افتاد. هری بالاخره متوجه می‌شد که من می‌دانم دراکو چه می‌کند و بدتر از آن، عمداً سکوت کرده‌ام. وقتی می‌پرسید چرا از کسی محافظت می‌کنم که برای ولدرمورت کار می‌کند، جوابم ساده بود: «چون شانزده سالشه.» و وقتی هری می‌گفت این موضوع بی‌گناهش نمی‌کند، جواب می‌دادم: «نه. شانزده‌ساله‌ش می‌کنه.» احتمالاً همین چند خط تبدیل به یکی از آن دیالوگ‌هایی می‌شد که نصف فندوم عاشقش است و نصف دیگر برای اثبات اینکه این طرز فکر وحشتناک است، مقاله می‌نویسد.
رابطه‌ام با دراکو هم تقریباً قطعاً یکی از اولین شیپ هاب بزرگ شخصیت می‌شد. ما از یک جهان آمده بودیم، تاریکی‌های یکدیگر را می‌شناختیم و در سال ششم من یکی از معدود کسانی بودم که پشت آن تکبر، یک پسر وحشت‌زده را می‌دید. برای مدتی همه‌چیز طوری پیش می‌رفت که خواننده مطمئن شود دراکو قرار است معشوقه اصلی باشد؛ اما نمی‌شد. چون من می‌خواستم او را از سقوط بیرون بکشم و دراکو در آن مقطع بیشتر از نجات، دنبال کسی بود که سقوطش را بفهمد. شاید دوست‌داشتن باقی می‌ماند، اما رابطه نه.
شخص غیرمنتظره‌ی داستان فرد ویزلی می‌شد. کسی که نه تلاش می‌کرد تاریکی‌هایم را کشف کند و نه می‌خواست نجاتم بدهد؛ فقط بلد بود پنجره را باز کند. دراکو آن بخشی از من را می‌شناخت که در تاریکی دوام می‌آورد، اما فرد احتمالاً اولین کسی بود که باعث می‌شد برای مدتی فراموش کنم اصلاً لازم است دوام بیاورم. رابطه‌ای که از تحمل‌نکردن یکدیگر و شوخی‌های اعصاب‌خردکن شروع می‌شد و آن‌قدر آهسته رشد می‌کرد که جورج احتمالاً زودتر از خودمان می‌فهمید چه اتفاقی افتاده است.
و بعد یادگاران مرگ می‌رسید؛ جایی که فصل واقعی من شروع می‌شد. وقتی کارو ها هاگوارتس را در اختیار گرفته‌اند، برخلاف انتظار خواننده مدرسه را ترک نمی‌کردم. با آنها حرف می‌زدم، بعضی دستورها را اجرا می‌کردم و حتی کاری می‌کردم که نویل و تعدادی از دانش‌آموزان دیگر تصور کنند بالاخره طرف واقعی‌ام را انتخاب کرده‌ام. حقیقت اما این بود که از داخل سیستم کار می‌کردم؛ اسم دانش‌آموزان را از فهرست تنبیه عوض می‌کردم، مسیرها را اشتباه گزارش می‌دادم، قبل از رسیدن کارو ها به بعضی‌ها هشدار می‌دادم و گاهی مجبور می‌شدم برای حفظ پوششم بایستم و اجازه بدهم اتفاقی بیفتد که می‌توانستم جلویش را بگیرم. این دقیقاً همان جایی بود که شخصیت دیگر نمی‌توانست پشت برچسب «قهرمان» پنهان شود؛ برای نجات چند نفر، گاهی مجبور بود انتخاب کند چه کسی را نمی‌تواند نجات بدهد.
در جنگ هاگوارتس بالاخره معنای قوی سفید مشخص می‌شد. چند دانش‌آموز کم‌سن در برابر دیوانه سازها گیر افتاده‌اند و همان اسلیترینی‌ای که بخش بزرگی از مدرسه هنوز به او اعتماد ندارد، مقابلشان می‌ایستد. چوب‌دستی بالا می‌رود و قوی عظیم و نقره‌ای ظاهر می‌شود؛ اما این بار قرار نیست آرام روی آب شناور باشد. بال‌هایش را باز می‌کند و مستقیم به سمت دیوانه ساز ها می‌رود. تمام تضاد شخصیت در همان تصویر خلاصه می‌شد: چیزی زیبا که برای تزئین ساخته نشده؛ برای دفاع ساخته شده است.
اما توانایی محافظت‌کردن قرار نبود به معنی توانایی نجات همه باشد. فرد در همان نبرد می‌مرد و من نمی‌توانستم نجاتش بدهم. برای شخصیتی که بخش بزرگی از هویتش را بر این تصور ساخته که اگر به‌اندازه‌ی کافی حواسش جمع باشد، اگر یک حرکت جلوتر فکر کند و اگر اطلاعات کافی داشته باشد می‌تواند آدم‌های خودش را حفظ کند، این بزرگ‌ترین شکست ممکن بود. حتی پاترونوس هم بعد از مرگ فرد تغییر نمی‌کرد؛ همچنان همان قوی سفید باقی می‌ماند، چون آن عشق قرار نبود من را به آدم دیگری تبدیل کند، فقط بخشی از همان آدمی می‌شد که از قبل بودم.
بعد از جنگ هم دراکو لزوماً برنمی‌گشت تا جای فرد را بگیرد و داستان برای کامل‌کردن یک پایان عاشقانه، شخصیت دیگری را کنارم نمی‌گذاشت. شاید در اپیلوگ می‌فهمیدیم بعدها زندگی کرده‌ام، عاشق شده‌ام یا حتی خانواده‌ای ساخته‌ام، اما هیچ‌وقت دقیقاً گفته نمی‌شد با چه کسی. در نتیجه Draco/Malishka، Fred/Malishka و احتمالاً چند شیپ عجیب دیگر تا سال‌ها سرنوشتشان این بود که فندوم را به جان هم بیندازند.
و اینکه خواننده‌ها دوستم داشتند یا ازم متنفر می‌شدند؟ احتمالاً هر دو، به‌شدت. یک بخش فندوم عاشق اسلیترینی morally grey با پاترونوس قوی سفید می‌شد که هیچ‌وقت لازم نمی‌بیند ثابت کند آدم خوبی است؛ بخش دیگری از این‌که همیشه فکر می‌کند خودش بهتر می‌داند چه تصمیمی باید گرفته شود متنفر می‌شد. بزرگ‌ترین بحث هم احتمالاً همین بود: «آیا مالیشکا واقعاً آدم خوبی بود؟»
فکر نمی‌کنم خود داستان هیچ‌وقت جواب قطعی می‌داد.
آخرین تصویر مناسب برایش بعد از جنگ هاگوارتس بود؛ سرسرا پر از آدم است، جنگ تمام شده و هری از آن سوی سالن برای لحظه‌ای چشمش به من می‌افتد. نه تشکری در کار است، نه اعترافی، نه مدالی و نه توضیحی درباره‌ی تمام چیزهایی که در آن سال اتفاق افتاده. هری فقط خیلی مختصر سرش را پایین می‌آورد و من هم همان حرکت را تکرار می‌کنم.
چون در نهایت داستان این شخصیت درباره‌ی اثبات خوب‌بودنش به دیگران نبود؛ درباره‌ی این بود که وقتی هیچ‌کس قرار نیست بفهمد چه انتخابی کردی، باز هم باید تصمیم بگیری چه کسی می‌خواهی باشی.
خدایا.
این بار ادم اشتباه بفرستی تو زندگیم
مرجوعش میکنم برسه به دستت
شاید بفهمی محصولت مشکل داره جنس خراب نفرستی برام
21
من همیشه: 🐾🔪🐈‍⬛️
من وقتی این اهنگ: 💋💅🎀
1
خیلی خوشم میاد از ادمی که دنبال علاقش میره و با پشتکار و تلاش پیشرفت میکنه
واقعا جذابه واقعا خوشحالم میکنه واقعا لذت میبرم ببینم داری هرروز بهتر از دیروزت میشی
لطفا ادامه بده بدرخش زیبا باش موفق باش و باعث شو قلبم از خوشحالی محکم بتپه
Don't chase people. Chase Atlantic.
1
You
are like a snowflake
Snowflakes are captivating
and sweet and desirable
even if they are cold