LUNEVA"GOLD"
372 subscribers
1.8K photos
787 videos
16 files
601 links
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
I know you guys are obsessed with me
❤‍🔥2
«زندگی از قبل به تو نمی‌گوید چه کسی باشی؛ این تویی که با انتخاب‌هایت، خودت را می‌سازی.»
- سرخ نوشت؛
تارکوفسکی خیلی جالب درمورد این فیلمش میگه :
« هیچ معنای پنهانی نداره فیلم من همه چیزی هست که باید بدونید اثر رو همونطوری که هست درک کنید قرار نیست از چیزی که هست فراتر باشه. اون خودش به تنهایی کافیه.»
اوکی من متاسفم آندری عزیز که با فیلم استاکر قضاوتت کردم
1
نقد و تحلیل فیلم آینه (Mirror, 1975)
ساختار روایی و فرم
فیلم‌نامه‌ی غیرمتعارف تارکوفسکی و میشارین ساختار روایی معمولی نداره، اما به‌قدر کافی قوی هست که زندگی الکسی و دنیای درونی‌اش رو به تصویر بکشه. جالبه که فیلم کمتر از ۲۰۰ پلان داشت و تا قبل از مرحله‌ی تدوین، خود تارکوفسکی هم نمی‌دونست شکل نهایی فیلم چطور خواهد بود؛ فرم واقعی فیلم در مرحله‌ی تدوین شکل گرفت (Mainak Misra) .
مضمون مرکزی: خاطره و مسئولیت
یکی از منتقدان (وبلاگ A Potpourri of Vestiges) می‌نویسه فیلم در واقع یه بیان ریتمیک از نوع مبیوس‌واره است؛ یعنی حال، گذشته رو به شکل خاطره به دنیا میاره و آینده هم چیزیه که همیشه در حال «شدن» است و هیچ‌وقت واقعاً «هست» نمی‌شه. این منتقد فیلم را روایتی از هر انسانی می‌داند که باید با خودش روبه‌رو شود و مسئولیتش را نسبت به گذشته و آینده بفهمد (Apotpourriofvestiges) .
زندگی‌نامه‌ی نیمه‌شخصی
چند منبع تأکید می‌کنن که آینه یه اثر نیمه‌اتوبیوگرافیک هست. یکی از تحلیل‌ها می‌گه فیلم زندگی موازی پدر و پسر رو نشون میده، هر دو قربانی «کودکی از دست‌رفته». خود تارکوفسکی در کتاب «حجاری در زمان» گفته که این فیلم تلاشی بود برای بیان چیزهایی که برایش گران‌بهاترین بودن، از طریق ابزار سینما (Wordpress) . او تأکید کرده که فیلم هیچ معنای رمزی پنهانی نداره و فقط تلاشی برای گفتن حقیقتِ زندگی‌اش بوده.
تکنیک‌های خاص
فیلم از هم‌پوشانی خط‌های زمانی گذشته، حال و آینده، استفاده از بازیگران یکسان در نقش‌های متعدد، و همراهی شعر روی تصاویر بهره می‌بره تا روایتی یکپارچه از شخصیت الکسی بسازه.
خانه‌ی بازسازی‌شده‌ی کودکی
یکی از تحلیل‌های عمیق‌تر (نگاه دلوزی به مفهوم زمان) اشاره می‌کنه که خانه‌ی بازسازی‌شده‌ی دوران کودکی تارکوفسکی، در برابر پس‌زمینه‌ی مزرعه‌ی گندم سیاه، یه تاریخ شخصی می‌سازه که هم واقعی است و هم خیالی؛ جایی که مرز مشخصی بین فضای درون و بیرون وجود نداره. این نکته دقیقاً می‌تونه برای پروژه‌ت (رابطه‌ی خانه با کودکی و مرز درون/بیرون) خیلی کاربردی باشه.
موسیقی فیلم
موسیقی الکترونیک آرام ادوارد آرتمیف با حال‌وهوای فیلم – یعنی خاطره، رویا و نوستالژی – همخوانی داره.
1
در برابر چیزی عظیم باید با عظمت سخن گفت یا باید خاموش ماند

- نیچه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سلام، آپا.
امیدوارم حال دلت خوش باشد و روزگار با تو مهربان.
در این روزهای اخیر، از جاهای مختلف و با چند حساب متفاوت برایت پیام فرستادم، اما پاسخی از تو نگرفتم. این را خوب می‌دانم که برای تو غریبه نیستم؛ اگر جایی اثری از من ببینی، بی‌تردید مرا خواهی شناخت. پس این سکوت، این بی‌پاسخ گذاشتن، بی‌گمان آگاهانه و از روی انتخاب توست.
راستش، پذیرفتنش برایم آسان نبود. سخت بود باور کنم که دیگر میلی به هم‌صحبتی با من نداری. اما آدم‌ها حق دارند روابطشان را خودشان انتخاب کنند؛ همان‌گونه که روزی تصمیم می‌گیرند بمانند، روزی هم شاید تصمیم بگیرند بروند، یا حتی پس از سال‌ها بازگردند. گمان می‌کنم این نیز یکی از آزادی‌های انسان بودن است.
این روزها دارم تلاش می‌کنم پذیرشش برایم آسان‌تر شود. دارم سعی می‌کنم معنای چیزی را بفهمم که هرچه بیشتر به آن فکر می‌کنم، کمتر درکش می‌کنم. نمی‌دانم چه شد، از کجا مسیرمان تغییر کرد و کدام پیچ ما را از هم جدا کرد.
آپا...
دوستت دارم.
فکر می‌کنم این جمله را بارها گفته باشم؛ چه امروز، چه سال‌های پیش، چه روزهایی که همه چیز میان ما آرام بود و چه روزهایی که جهان روی سرمان خراب می‌شد. حقیقت هیچ‌وقت تغییر نکرد؛ من دوستت داشتم و هنوز هم دوستت دارم.
شاید اختلافی سیاسی میان ما ایستاده باشد. شاید جنگ، شاید روزگار، شاید هم اتفاقی میان خودمان افتاده که هرگز متوجهش نشدم. نمی‌دانم... و کاش می‌دانستم.
اما چیزی را می‌دانم؛ گمان می‌کنم وقت خداحافظی رسیده است. یا شاید نه... شاید فقط من هنوز خداحافظی نکرده‌ام و تو مدت‌هاست این وداع را انجام داده‌ای. شاید مدت‌هاست از این ایستگاه گذشته‌ای و تنها من، با دستانی که هنوز رها کردن را نیاموخته‌اند، پشت سرت ایستاده‌ام.
دلم می‌خواست یک بار دیگر در آغوشت بگیرم. دلم می‌خواست دوباره صدای خنده‌هایت را بشنوم. دلم می‌خواست باز هم کسی را داشته باشم که با یادش بوی شکلات در ذهنم زنده شود.
می‌دانم زندگی روزی دوباره فرصت ساختن پیوندی عمیق را به من خواهد داد؛ به این باور دارم. اما نمی‌دانم آن روز چقدر دور است، و نمی‌دانم وقتی از راه برسد، آیا هنوز با همان شور و شوق امروز توان دوست داشتن خواهم داشت یا نه.
از تمام لحظه‌هایی که برایم کنار گذاشتی سپاسگزارم؛ از ساعت‌هایی که از زندگی خودت بخشیدی، از ثانیه‌های ارزشمندت، از صداقتت، از مهربانی‌ات و از امنیتی که بی‌دریغ به من هدیه کردی. تمام آن خاطره‌ها، برای من، همان‌قدر روشن و عزیز خواهند ماند که در نخستین روز بودند.
خسرو، برای من یادگار زیبایی از توست. هر بار که نگاهش می‌کنم، به خودم یادآوری می‌کنم که روزی، در گوشه‌ای از این جهان، کسی بود که مرا عمیق و صادقانه دوست داشت و به یادم بود. و این خاطره، تا همیشه برایم ارزشمند خواهد ماند.
امیدوارم اگر روزگار روزی دوباره راه‌هایمان را به هم رساند، آن دیدار در زمانی آرام و مناسب باشد؛ جایی که بتوانیم بی‌هیچ گلایه‌ای، روبه‌روی هم بنشینیم، دو فنجان شکلات داغ بنوشیم و از ته دل بخندیم.
تا آن روز...
شاد باش، سالم بمان و مهربان با خودت.
دوستدار تو
دخترک سرخ‌پوش تو
۱۴۰۵ تیر ۱۶
41
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آینه ( تارکوفسکی) و طبیعت نور ( مکس ریشتر ) اگر معماری بودند:
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM