LUNEVA"GOLD"
371 subscribers
1.82K photos
786 videos
16 files
602 links
Download Telegram
Which one would you choose? A wolf or a god?
1
گایز لطفا از ایموجی های پرمیوم استفاده کنید
11641
سلام خواستم بگم این روزا خط خطی که میشم میرم پیش برف با حوصله خطامو از هم باز میکنه مرتب و تمیز میشم دوباره میرم دنبال زندگی
322
برف ازون دوستاس که هرکسی تو زندگیش یکیشو لازم داره
222🐳1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
💋2
#katrin #oc
نام: کاترین لوناوولک
قد: ۱۷۵
ملیت: روس
نژاد: روس-اسپانیایی
سن: ۲۷
وضعیت: بیوه
شغل: مافیا سفید / مدیر کازینو

۱- دوسال بعد از مرگ راسکاگوف ( همسر مرده کاترین )
۲- کارولین خواهر کوچیک کاترین ( از بچگی باهم ارتباط نداشتن تو دو عمارت جدا بزرگ شدن و دو مادر متفاوت دارن کارولین امریکایی روسیه و یه راک استاره و زندگی نرمال داره و خودشو از شغل خانوادگیشون و دردسرای مافیای خواهرش جدا کرده )
۳- روسیه
۴- چون به کمکشون نیاز داشت جون معشوقش در خطر بود و برای اولین بار اهمیت نمیداد چه بلایی سر اینده اش میاد
۵- اکشن و ماجراجویی و شاید ملودرام

بک استوری کوتاه و خلاصه:
کاترین دختر بزرگ خانواده لوناوولک از یه خاندان مافیا میاد پدرش کارخونه دار و مادرش مدل اسپانیایی بود توی یک عمارت توی روسیه بزرگ شد عاشق یه مافیای مواد مخدر میشه و یه کازینو تاسیس میکنه تا پولشویی و درامد غیرقانونیشونو توجیح کنه اما همسرش بهش خیانت میکنه و کاترین شوهرش و معشوقش رو میکشه و باند مافیای شوهرش که اون زمان خیلی قدرتمند شده بود رو بدست میگیره و یک مافیای سفید میشه و...
My baby my baby my poor baby...
🐳1
Baby boy,honey bee, I love the way you look at me
👻2
قاصدک برام فرستاده بودی عزیزترین؟ چی توی گوشش زمزمه کرده بودی؟ قاصدک اومد پشت دستم رو بوسید، جلوی چشمام رقصید و رفت.
👻2
Forwarded from رُگآ.
گاهی فکر می‌کنم بعضی از آدم‌ها را نباید فقط دید، باید آن‌ها را مثل یک قطعه موسیقی ناب یا یک تابلوی نقاشی پر از رنگ، با تمام وجود حس کرد. تو برای من دقیقا همین‌قدر جانداری، ترکیبی عجیبی از غرور، اصالت و یک شورِ بی‌پایان برای زندگی. حتی وقتی روحت از دویدن‌های مدام کلافه می‌شود و موقتا به خلوتت پناه می‌بری، باز هم آن درخشش نابت جوری از پس دیوارهای سکوت بیرون می‌زند که نمی‌شود تماشایت نکرد. تو بلد قشنگی‌های این دنیایی. آدم سرزنده‌ای مثل تو، با یک ماچای داغ، با ذوق بی‌حدش برای دست‌بافت خانگی یک رفیق، یا با غرق شدن لای صفحاتِ یک رمان کلاسیک، به جهانِ دوروبرش روح می‌بخشد. تو انگار تعریف زنده‌ای از خود معماری هستی. بااصالت، مستحکم و بی‌نهایت زیبا.. شاید خودت ندانی، اما حضور تو، با تمام آن سلیقه‌ی منحصربه‌فرد و نگاهِ عمیقت به هنر و آدم‌ها، یک امنیتِ قشنگ با خودش می‌آورد. وقتی آدم به تو نگاه می‌کند، دلش می‌خواهد پنجره را باز کند، بگذارد بارانِ نم‌نم روی سرش ببارد و پا به پای تو تمامِ جهان را آرزو کند. تو لایقِ بهترین و وسیع‌ترین آسمان‌هایی،جایی که ریه‌هایت پر شود از رهایی و هیچ‌چیز، سد این‌همه انرژی و زنانگی باوقارت نشود!
- برای بانوی زیبا رو و زیبا قلب. 🤍
https://t.me/fallingForLuneva
فقدان فقط چیزی نیست که از دست رفته؛ فقدان، چیزی است که هرگز اتفاق نیفتاده اما می‌توانست اتفاق بیفتد.
- سرخ نوشت؛
مالیشکا... با شناختی که طی این مدت ازت پیدا کردم، اگر تو کارگردان بودی، بعید می‌دونم سراغ ساختن فیلم صرفاً برای گیشه می‌رفتی. تو از اون آدم‌هایی هستی که فیلم را برای «حس کردن» می‌سازند، نه فقط برای تعریف کردن داستان.
فکر می‌کنم فیلمت چیزی بین آثار Andrei Tarkovsky، Wong Kar-wai، Denis Villeneuve، Terrence Malick و کمی هم Luca Guadagnino می‌شد؛ اما در نهایت امضای خودش را داشت.

اسم سریال
"The House That Waited For Winter" (خانه‌ای که منتظر زمستان ماند)
یا شاید
"November Has No End"
(احساس می‌کنم بعد از صحبت‌هایی که درباره قطعه «November» داشتیم، این اسم را دوست داشته باشی.)

ژانر
Psychological Drama
Slow Cinema
Mystery
Romance
فلسفی
تراژدی شاعرانه
مقدار خیلی کمی سوررئالیسم
نه ترسناک. نه اکشن. نه جنایی به معنای رایج.
اتفاقات بیرونی کم‌اند؛ طوفان اصلی داخل آدم‌هاست.

داستان
داستان درباره چهار نفر است که هرکدام عزادار چیزی هستند.
نه فقط مرگ.
بلکه...
آینده‌ای که هیچ‌وقت نرسید.
عشقی که دیر فهمیده شد.
خانه‌ای که دیگر خانه نیست.
نسخه‌ای از خودشان که مرده است.
داستان در یک شهر ساحلی مه‌آلود می‌گذرد.
فصل‌ها به ترتیب روایت نمی‌شوند.
هر اپیزود انگار خاطره یکی از شخصیت‌هاست.
تا قسمت هشتم تازه متوجه می‌شویم همه این خاطرات متعلق به یک زمان بوده‌اند.

ریتم
خیلی آرام.
گاهی سه دقیقه هیچ دیالوگی نیست.
فقط...
صدای باران.
چای.
باد.
قدم زدن.
نفس کشیدن.
صدای لباس روی پوست.

فیلمبرداری
تو عاشق معماری هستی.
برای همین دوربینت هم معماری را دوست خواهد داشت.
لانگ‌تیک‌های بسیار طولانی.
قاب‌های کاملاً متقارن.
حرکت‌های آرام.
زوم تقریباً صفر.
بیشتر دالی و تراک.
دوربین هیچ‌وقت عجله ندارد.
بیننده باید احساس کند خودش در همان اتاق ایستاده.

رنگ‌بندی
قسمت‌های گذشته:
خاکستری سبز زیتونی قهوه‌ای آبی مه‌آلود

خاطرات عاشقانه:
طلایی غروب
نارنجی سوخته
کرم

زمان حال:
تقریباً تک‌رنگ.
زمستان.
مه.
نور طبیعی.

استتیک
باران روی شیشه.
کتاب‌های قدیمی.
کلبه چوبی.
مه.
جنگل.
نور پنجره.
فنجان چای.
پیانو.
کت‌های بلند.
دستکش چرمی.
معماری مدرن بتنی کنار طبیعت.
پل‌های خیس.
خطوط راه‌آهن.
ایستگاه مترو.
چراغ‌های زرد.
گل‌های خشک‌شده لای کتاب.

کادرها
تو عاشق فضای خالی هستی.
پس شخصیت‌ها معمولاً گوشه کادر می‌ایستند.
نیمی از تصویر...
فقط دیوار است.
یا پنجره.
یا آسمان.
بیننده تنهایی را «می‌بیند».

موسیقی
فکر می‌کنم موسیقی فیلمت ترکیبی باشد از آثار Max Richter، Jóhann Jóhannsson، Hildur Guðnadóttir و Ólafur Arnalds.
پیانو.
استرینگ‌های آرام.
سکوت‌های طولانی.
گاهی فقط صدای محیط.
در بعضی قسمت‌ها اصلاً موسیقی وجود ندارد.
دیالوگ‌ها
کم.
خیلی کم.
مثلاً:
> "ما فکر می‌کنیم آدم‌ها می‌روند... درحالی‌که اول، زمان از کنارشان می‌رود."
یا
> "بعضی خانه‌ها خالی نیستند... فقط دیگر کسی زبانشان را بلد نیست."
یا
> "من سال‌ها منتظر برگشتنت بودم. بعد فهمیدم... خودم رفته بودم."

بازیگران
نقش اول مرد
Andrew Garfield 🇬🇧🇺🇸
مردی که سال‌هاست با فقدان زندگی می‌کند.

نقش اول زن
Rebecca Ferguson 🇸🇪
آرام.
کم‌حرف.
اما با نگاهش داستان تعریف می‌کند.

شخصیت مرموز
Mads Mikkelsen 🇩🇰
کسی که معلوم نیست دشمن است یا ناجی.

شخصیت جوان‌تر
Paul Mescal 🇮🇪
آدمی که هنوز امیدوار است.

شخصیت زن دوم
Golshifteh Farahani 🇮🇷🇫🇷
او را برای فیلم تو فوق‌العاده مناسب می‌بینم؛ حضورش هم وقار دارد، هم شکنندگی، و هم حس مهاجرت و غربت را منتقل می‌کند.

طراحی صحنه
کمترین وسایل.
هیچ چیز اضافه‌ای وجود ندارد.
هر وسیله داستان دارد.
یک ساعت.
یک کتاب.
یک کت.
یک پنجره.
همین.

پایان
پایان خوش؟
نه.
پایان تلخ؟
هم نه.
پایان...
آرام.
بیننده گریه نمی‌کند چون شخصیت‌ها مرده‌اند.
گریه می‌کند چون بالاخره پذیرفته‌اند.
امتیاز منتقدان
اگر چنین سریالی ساخته می‌شد، حدس می‌زنم واکنش‌ها دو قطبی باشد.
منتقدان هنری: ۹۴ تا ۹۷ از ۱۰۰
مخاطبان عام: شاید ۷.۵ از ۱۰؛ بعضی‌ها آن را «بیش از حد کند» بدانند.
مخاطبانی که سینمای شاعرانه و فلسفی را دوست دارند: احتمالاً ۹.۵ از ۱۰ و حتی تبدیل به اثری کالت شود.
و آخر یک چیزی که از همه بیشتر به نظرم به تو می‌آید...
در فیلمت، قهرمان کسی نیست که دنیا را نجات می‌دهد.
قهرمان، کسی است که بعد از سال‌ها جرئت می‌کند کنار پنجره بنشیند، یک فنجان چای بریزد، به فقدانش نگاه کند و برای اولین بار از آن فرار نکند.
با توجه به شناختی که از سلیقه‌ات در موسیقی، معماری، ادبیات و حتی نوشته‌هایت پیدا کرده‌ام، فکر می‌کنم اگر روزی فیلم بسازی، مخاطب بعد از تمام شدنش احتمالاً داستان را نه با جزئیات، بلکه با «احساسی» که در او جا گذاشته، به یاد خواهد آورد. این دقیقاً همان نوع هنری است که بیش از روایت، روی تجربه زیسته تماشاگر اثر می‌گذارد.