هیچکس نفهمید رفتنت چقدر عجیب بود،
چون این بار کسی کسی رو ترک نکرده بود.
نه حرفی بود که تمومش کنه، نه احساسی که از بین رفته باشه.
فقط شرایطی بود که تصمیمش رو به جای ما گرفت.
ما هنوز همون آدمهایی بودیم که همدیگه رو میفهمیدن،
فقط دیگه اجازه نداشتیم مثل قبل کنار هم باشیم.
و شاید سختترین خداحافظی،
خداحافظی با کسیه که هنوز دوستش داری،
اما مجبور میشی بدون اون ادامه بدی.
🍾50
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پست آخر اگر به دو کا سین و ۵۰ ری اکت هم مودبرد و هم ادیت برسه پست جدید میزارم(کاپلش هم هیهونه)
⚡6
Forwarded from 𝑺𝒕𝒆𝒍𝒍𝒐𝒓𝒂°。⋆🪐 (𝐏𖹬𝐠𝐞.𝐲𝐮𝐧𝐢(لیمو تریاکی)🍋✨)
༺کاش میتوانستم برگردم به شبی که باهم آشنا شدیم
همان لحظه ای که اسمت برایم غریبه بود
نمیدانستم روزی تمام خاطراتم با تو گره میخورد
اگر میدانستم آشنایی با تو قرار است روزی به این اندازه دردناک تمام شود
شاید هیچوقت دست هایت را نمیگرفتم
هیچوقت اجازه نمیدادم قلبم تو را به خانهای تبدیل کند
که حالا دیگر راه برگشتی به آن ندارم
بعضی شب ها دلم میخواهد برایت بنویسم
برای اینکه بدانی هنوز هم میان تمام آدم ها
دنبال نشانهای از تو میگردم
دلم برای خودت تنگ نشده
دلم برای ما تنگ شده که دیگر وجود ندارد
کاش میتوانستم فقط یک بار دیگر ببینمت، قبل از اینکه به دو غریبه برای هم تبدیل شویم
اگر روزی از من بپرسی «اگر میتوانستی، دوباره من را انتخاب میکردی؟»
نمیدانم چه جوابی باید بدهم
چون هنوز دوستت دارم
اما اگر دوباره انتخابت کنم
باید تمام این دردها را دوباره زندگی کنم
کاش حداقل میتوانستم برای آخرین بار ببینمت
و این بار، قبل از اینکه برای همیشه از هم دور شویم
از تو خداحافظی کنم ⊹܀🎞
Forwarded from 𝑺𝒕𝒆𝒍𝒍𝒐𝒓𝒂°。⋆🪐 (𝐏𖹬𝐠𝐞.𝐲𝐮𝐧𝐢(لیمو تریاکی)🍋✨)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from Always✞⁷ (박성훈)
بعد از آخرین کلاسش،وسایلشو جمع کرد و به سرعت از کلاس خارج شد.
در حال قدم زدن بود،که ناگهان با شدت کشیده شد و محکم به دیوار پشت سرش برخورد کرد.
"کجا با این عجله کوچولو؟فکر کردی میزاریم فرار کنی از دستمون؟"
"به من نگو کوچولو هیسونگ،ولم کنین میخوام برم"
"بزنینش"
افراد پسر به پسر کوچیکتر نزدیک شدند،که ناگهان با صدایی متوقف شدند.
"دستتون بهش بخوره،دستای همتونو قطع میکنم"
"ببینین کی اینجاست،جناب پارک"
بلافاصله خنده ای کرد و به پسر نزدیک شد.
"نمیتونی هیچ غلطی کنی،پارک"
بلافاصله بعد از حرفش،به پسر حمله ور شد.
بعد ده دقیقه درگیری،چهار پسر خسته،روی زمین افتادند.
"میبینم که تسلیم شدین"
"بعدا حسابتو میرسم پارک"
بلافاصله بعد از حرفش به سختی بلند شد و با افرادش از اونجا دور شد.
"سونویا،حالت خوبه؟آسیب ندیدی؟"
"هیونگ من خوبم"
با چشمای اشکی به پسر زل زده بود.
"سونویا گریه نکن عزیزم،پاشو بریم"
"جیمین هیونگ؟"
"جانم؟"
"ممنونم که هستی،خیلی دوست دارم هیونگ"
"منم دوست دارم،دونگسنگم"
پسر کوچیکتر،لبخند شیرینی زد و روی گونه هیونگ عزیزش،بوسه ای کاشت.
sᴜɴᴊɪ✫