و این گونه تباه شد!
زندگی کودکی ۱۴ ساله با رویاهای رنگارنگ و استعداد های کشف نشده در عمق وجودش...
همانان که به سادگی نمیشد به آنان دست یافت، اما خود به جرقه هایی از توانایی هایش پی برده بود؛
این هم میدانست که برای دست یافتن به آنها، تنها امید کافی نیست؛ بلکه پشتکار و حمایت عزیزانش هم میتوانست بزرگترین تشویق برای ادامه زندگی اش باشد.
اما هربار از آنان چه میشنید؟جز سرزنش و بی توجهی و گاه صدای شکستن قلبش
اری! همه دل خوش کرده بودند به قهقهه هایی بر ظاهر از ته دل ولی پر از حسرت.
دیگران با او کاری کردند که راضی به این زندگی نکبت بارش شود، اما درخواستی از کسی نداشته باشد تا هم غرورش حفط شده باشد، هم سلامت روانش به خطر نیوفتاده باشد.
حال او نتیجه تلاش هایش را به خوبی گرفت، اما هیچگاه احساس موفقیت و خوشحالی نکرد:)
🍾33
در جنگ میان قلب و ذهنم، من قلبم را به ذهنم باختم؛
و در آن لحظه فهمیدم شکست همیشه همراه با صدا نیست،
گاهی فقط حس میکنی چیزی درونت خاموش شده و دنیا کمی بی حس تر از قبل ادامه پیدا میکند
ذهن پیروز میدان میشود اما پیروزیاش همانند نوری سرد می تابد؛ روشن، دقیق و بی رحم.
قلب من نیز کنار رفت،
اما ردِ نبودنش در هر انتخاب، در هر مکث و در هر نفس باقی ماند.
از آن روز، مسیرم آرامتر پیش میرود؛
انگار در درونم شهری است که هنوز سرپا مانده،
اما هیچ چراغی در خانه هایش روشن نیست.
میروم، ادامه میدهم،
ولی میدانم چیزی که باختم نه جنگ بود، نه تصمیم—
خودم بودم:)
🕊25
اشکهایش زمانی فرو ریخت که دیگر
نه دلیلی برای قویبودن مانده بود،
نه کسی برای دیدنِ فروپاشیاش.
سالها بغض را
جایی میان عقل و غرورش دفن کرده بود
جایی که درد اجازهی صدا نداشت
و تحمل، تنها راه بقا به نظر میرسید.
اما وقتی فهمید هیچچیز
با انکار دوام نمیآورد،
وقتی فهمید قویبودن هم
حدی دارد، سکوت شکست...
و اشکها آمدند—
نه از ضعف، بلکه از رهاییِ دیرهنگامِ روحی
که مدتها منتظرِ همین لحظه بود.
🍾27
میدونی سونگهون...
بعضی روزا اتفاق خاصی نمیفته، هیچکس ناراحتت نمیکنه، هیچ خبری هم نیست... اما یهو وسط یه لحظهی معمولی، دلت میخواد سرتو روی شونهی یکی بذاری و فقط چند دقیقه هیچی نگی.
امروز یکی از همون روزا بود.
ناخودآگاه گوشیمو برداشتم که بهت پیام بدم. نه برای حرف مهمی، نه برای درد دل کردن... فقط چون همیشه اولین نفری بودی که دلم میخواست سراغش برم.
بعد یادم اومد که مدتهاست دیگه نمیتونم. و عجیب بود که هنوزم فکر کردن به این حقیقت، به همون اندازهی روز اول درد داره.
🍾29