𝖥𝖺𝖽𝗂𝗇︎𝗀︎ 𝖾𝖼︎𝗁︎𝗈⁷
612 subscribers
114 photos
8 videos
3 files
23 links
Download Telegram
@darlllu
@eralilin
@Octaviusyk
@filcuio
@s33xmorq
@Swyllla
@Sttaaa_rr
@Santas_deero
@Darralo
تو شیپ پارتیا باهم شیپ نشیم🫶🏻
💘16
میدونی جیکی...
اونجایی میفهمی وبال گردن بقیه ای که عزیز ترین ادم زندگیت با خونسردی تو چشات نگاه کنه و بگه: ما چه گناهی کردیم که تو بچه ما شدی
وقتی مادرم این حرفو زد، انگار دنیا رو سرم خراب شد
اکسیژن کم شد و درد سینه زیاد
گیج و منگ دنبال یه راه فرار گشتم، راهی که کسی اشکامو نبینه، شکست و بغض توی چشمامو نبینه
و جایی نبود جز آغوش تو...
اما تو خیلی وقت بود رفته بودی
حالا من به ملاقاتت میام، برای آخرین بار، حتی اگه بخاطرم زیر خاک خوابیده باشی...
🕊32
و این گونه تباه شد!

زندگی کودکی ۱۴ ساله با رویاهای رنگارنگ و استعداد های کشف نشده در عمق وجودش...
همانان که به سادگی نمیشد به آنان دست یافت، اما خود به جرقه هایی از توانایی هایش پی برده بود؛
این هم می‌دانست که برای دست یافتن به آنها، تنها امید کافی نیست؛ بلکه پشتکار و حمایت عزیزانش هم میتوانست بزرگترین تشویق برای ادامه زندگی اش باشد.
اما هربار از آنان چه میشنید؟جز سرزنش و بی توجهی و گاه صدای شکستن قلبش
اری! همه دل خوش کرده بودند به قهقهه هایی بر ظاهر از ته دل ولی پر از حسرت.
دیگران با او کاری کردند که راضی به این زندگی نکبت بارش شود، اما درخواستی از کسی نداشته باشد تا هم غرورش حفط شده باشد، هم سلامت روانش به خطر نیوفتاده باشد.

حال او نتیجه تلاش هایش را به خوبی گرفت، اما هیچگاه احساس موفقیت و خوشحالی نکرد:)

🍾33
در جنگ میان قلب و ذهنم، من قلبم را به ذهنم باختم؛
و در آن لحظه فهمیدم شکست همیشه همراه با صدا نیست،
گاهی فقط حس میکنی چیزی درونت خاموش شده و دنیا کمی بی حس تر از قبل ادامه پیدا میکند
ذهن پیروز میدان میشود اما پیروزی‌اش همانند نوری سرد می تابد؛ روشن، دقیق و بی رحم.
قلب من نیز کنار رفت،
اما ردِ نبودنش در هر انتخاب، در هر مکث و در هر نفس باقی ماند.
از آن روز، مسیرم آرام‌تر پیش می‌رود؛
انگار در درونم شهری است که هنوز سرپا مانده،
اما هیچ چراغی در خانه هایش روشن نیست.
می‌روم، ادامه می‌دهم،
ولی می‌دانم چیزی که باختم نه جنگ بود، نه تصمیم—
خودم بودم:)
🕊25
اشک‌هایش زمانی فرو ریخت که دیگر
نه دلیلی برای قوی‌بودن مانده بود،
نه کسی برای دیدنِ فروپاشی‌اش.
سال‌ها بغض را
جایی میان عقل و غرورش دفن کرده بود
جایی که درد اجازه‌ی صدا نداشت
و تحمل، تنها راه بقا به نظر می‌رسید.
اما وقتی فهمید هیچ‌چیز
با انکار دوام نمی‌آورد،
وقتی فهمید قوی‌بودن هم
حدی دارد، سکوت شکست...
و اشک‌ها آمدند—
نه از ضعف، بلکه از رهاییِ دیرهنگامِ روحی
که مدت‌ها منتظرِ همین لحظه بود.
🍾27