ایران مادرهای خوبی دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفکران بد و دشت های دلپذیر... و همین.
یوسفِ گمگشته بازآید به کنعان، غم مخور
کلبهٔ احزان شَوَد روزی گلستان، غم مخور
ای دل غمدیده، حالت بِه شود، دل بَد مکن
وین سرِ شوریده باز آید به سامان غم مخور
دورِ گردون گر دو روزی بر مرادِ ما نرفت
دائماً یکسان نباشد حالِ دوران غم مخور
هان مَشو نومید چون واقِف نِهای از سِرِّ غیب
باشد اندر پرده بازیهایِ پنهان غم مخور
گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کآن را نیست پایان، غم مخور
کلبهٔ احزان شَوَد روزی گلستان، غم مخور
ای دل غمدیده، حالت بِه شود، دل بَد مکن
وین سرِ شوریده باز آید به سامان غم مخور
دورِ گردون گر دو روزی بر مرادِ ما نرفت
دائماً یکسان نباشد حالِ دوران غم مخور
هان مَشو نومید چون واقِف نِهای از سِرِّ غیب
باشد اندر پرده بازیهایِ پنهان غم مخور
گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کآن را نیست پایان، غم مخور
❤1
تو ایران شب میخوابی میگی از این بدتر نمیشه؛ صبح بیدار میشی میبینی شده.
👏1
بی مِهرِ رُخَت روزِ مرا نور نماندست
وز عمر، مرا جز شبِ دیجور نماندست
صبر است مرا چارهٔ هجرانِ تو لیکن
چون صبر توان کرد که مقدور نماندست؟
هنگامِ وداعِ تو ز بس گریه که کردم
دور از رخِ تو، چشمِ مرا نور نماندست
میرفت خیالِ تو ز چشمِ من و میگفت
هیهات از این گوشه که معمور نماندست
وصلِ تو اَجَل را ز سرم دور همیداشت
از دولتِ هجرِ تو کنون دور نماندست
نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید
دور از درت این خستهٔ رنجور نماندست
من بعد چه سود ار قدمی رنجه کند دوست
کز جان رقمی در تن رنجور نماندست
در هِجرِ تو گر چشمِ مرا آبِ روان است
گو خونِ جگر ریز که معذور نماندست
حافظ، ز غم از گریه نپرداخت به خنده
ماتم زده را داعیهٔ سور نماندست
وز عمر، مرا جز شبِ دیجور نماندست
صبر است مرا چارهٔ هجرانِ تو لیکن
چون صبر توان کرد که مقدور نماندست؟
هنگامِ وداعِ تو ز بس گریه که کردم
دور از رخِ تو، چشمِ مرا نور نماندست
میرفت خیالِ تو ز چشمِ من و میگفت
هیهات از این گوشه که معمور نماندست
وصلِ تو اَجَل را ز سرم دور همیداشت
از دولتِ هجرِ تو کنون دور نماندست
نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید
دور از درت این خستهٔ رنجور نماندست
من بعد چه سود ار قدمی رنجه کند دوست
کز جان رقمی در تن رنجور نماندست
در هِجرِ تو گر چشمِ مرا آبِ روان است
گو خونِ جگر ریز که معذور نماندست
حافظ، ز غم از گریه نپرداخت به خنده
ماتم زده را داعیهٔ سور نماندست
❤2
خوشحالم و از توانی که درم بود ممنونم که بالاخره بعد از یک سال و شش ماه و پنج روز، مجموعه دستنوشتههای «انجیر من» به پایان رسید و امیدوارم هرچه زودتر و بدون درگیری وارد مرحله چاپ و انتشار بشود؛ لکن از آنجایی که زبان ناقص و ناتوان است و من حتی بیشتر از او، حرفهای خیلی بیشتری برای گفتن مانده؛ مجموعه داستان کوتاهی را در حال پرورش هستم در باب روابط نزدیکان خود و خودم، بدون ذکر اسم واقعی، از دید شخص سوم(من). ماجراهای دوستی و عاشقانهای که در قالب نامه های بلندی قرار است به دست شما برسد. برای من «تنهایی» کماکان موضوع قابل توجهی بوده، این مجموعه را هم بهمین امر اختصاص دادم، بنام: نامه های تنهایی.
دانیال ا. زنبیلی
شهریورماه ۱۴۰۵
هورامان
دانیال ا. زنبیلی
شهریورماه ۱۴۰۵
هورامان
🔥3🍾1