به بهانهی روز جهانی ارتباطات و روابط عمومی: در خدمت و خیانتِ پیآریها
امروز روز جهانی ارتباطات و روابط عمومی است. درست نمیدانم فلسلفهی وجودی روزِ مشاغلِ مختلف در تقویمها چیست. میتواند بهانهای برای القای احساس مفید و موثر بودن به آدمهای آن حرفه باشد. یا شاید دلیلی که آدمهای منابع انسانی بتوانند هدیهای به سایر همکارانشان بدهند و در گزارشهای فصلیشان ذیل بخش «اقدامهای موثر بر وفادارسازی پرسنل» بیاورند. خلاصه مبارک باشد.
من در این سالهاییکه به کارِ پیآر مرتبط بودم، چندتایی مساله دیدم. اعتراف میکنم که خودم، حداقل تا آنجا که مسئولیتِ مستقیم داشتم، کارِ چندانی برای رفعاشان -بهقدر فهم و توانم- نکردم. آنچه پس از این میآید، چند پیشنهاد یا بهعبارتِ بهتر، شرحی بر چند مشاهده است. حتما که میتواند نادرست باشد. امید که سرآغازی برای نقد و بحث شود.
ادامه
https://kargah.net/prday/
امروز روز جهانی ارتباطات و روابط عمومی است. درست نمیدانم فلسلفهی وجودی روزِ مشاغلِ مختلف در تقویمها چیست. میتواند بهانهای برای القای احساس مفید و موثر بودن به آدمهای آن حرفه باشد. یا شاید دلیلی که آدمهای منابع انسانی بتوانند هدیهای به سایر همکارانشان بدهند و در گزارشهای فصلیشان ذیل بخش «اقدامهای موثر بر وفادارسازی پرسنل» بیاورند. خلاصه مبارک باشد.
من در این سالهاییکه به کارِ پیآر مرتبط بودم، چندتایی مساله دیدم. اعتراف میکنم که خودم، حداقل تا آنجا که مسئولیتِ مستقیم داشتم، کارِ چندانی برای رفعاشان -بهقدر فهم و توانم- نکردم. آنچه پس از این میآید، چند پیشنهاد یا بهعبارتِ بهتر، شرحی بر چند مشاهده است. حتما که میتواند نادرست باشد. امید که سرآغازی برای نقد و بحث شود.
ادامه
https://kargah.net/prday/
👍3👎2
جنگ برای من ادبیات بود. چیزی که میخوانی، از آن میگذری و تهنشینی نگه میداری. «پیکرِ زن همچون میدانِ نبرد» بیشتر از باقی رویام اثر کرد. بعدش «وداع با اسلحه». داستانهای جنگی فرم واحدی دارند: آدمهایی از مشقتهاشان میگویند. میخوانی و سعی میکنی که رنجشان را بفهمی. خیال هم میکنی که میفهمی.
حالا که در جنگیم، کمی عصبانیام. انگار همهی آنها که دربارهی جنگ نوشتند و من خواندم، راستش را نگفتند. نشان نداند درست، که جنگ یعنی چه. یا شاید هم من مثلِ آدم نخواندم که نمیدانستم وقتی رفقایم از شهر میروند چطوری میشوم. که وقتی مادرم پشتِ تلفن اشک میریزد چه حالی پیدا میکنم. که وقتی یکهو دلم برای معمولیترین چیزها تنگ و مچاله میشود، چطور با تشویشاش کنار بیایم. که چگونه با آدمهایی هزارهزار کیلومتر آنطرفتر معاشرت کنم که رنجِ دوریشان بیشتر نشود.
که اضطراب یعنی چه.
حالا که در جنگیم، کمی عصبانیام. انگار همهی آنها که دربارهی جنگ نوشتند و من خواندم، راستش را نگفتند. نشان نداند درست، که جنگ یعنی چه. یا شاید هم من مثلِ آدم نخواندم که نمیدانستم وقتی رفقایم از شهر میروند چطوری میشوم. که وقتی مادرم پشتِ تلفن اشک میریزد چه حالی پیدا میکنم. که وقتی یکهو دلم برای معمولیترین چیزها تنگ و مچاله میشود، چطور با تشویشاش کنار بیایم. که چگونه با آدمهایی هزارهزار کیلومتر آنطرفتر معاشرت کنم که رنجِ دوریشان بیشتر نشود.
که اضطراب یعنی چه.
👍19❤7🦄2👎1
جاهایی هست که در آن احساس بیچارگی و زبونی دارم. مثلاً تعمیرگاهِ ماشین. کسانی در اطرافت میچرخند که نمیفهمیشان. زبان دیگری دارند انگار. هنگامِ شرحِ مساله، اضطرابی میشوم و در سرم میچرخد «نکند کامل و دقیق نگویم چه مرا را بهآنجا کشانده؟ کم یا اضافه نگویم که دستم رو شود که هیچ نمیدانم و زمینه را برای تعمیر و تعویضِ نالازم مساعد کنم؟» انگار که از همان ابتدا در موقعیتِ باخته باشم.
در تعمیرگاه، سعی میکنم چندان در دیدرس نباشم. کناری بایستم و هرزمان کاری داشتند، کارهایی از جنس چرخاندن سوییچ، در لحظه و به بهترین نحو ممکن انجام دهم. اما خب، باز هم سوالهایی میپرسم که نباید: چراغها را خاموش کنم؟ دستی را بکشم؟
در تعمیرگاه تسلیمِ تامّ و تمامم. هرچه بخواهند، روی ماشین [و کارت بانکیام] آزمون میکنند. مهم نیست مساله چه بوده، راهحل پیشنهادیشان بیآنکه به توضیح اضافهای نیاز باشد پذیرفته است. اصلاً وقتی شروع به شرح ماجرا میکنند، تردیدم به درستی و صحت کارشان بیشتر میشود. به خودم میگویم، اینها که فهمیدهاند من نمیفهمم. نکند این توضیحِ ناواضحات برای شیره به سر مالیدن باشد؟ پیشقضاوتی که تا حالا، عموماً درست از آب درآمده است.
یکبار سعی کردم از این کالبدِ ترسیدهی پریشان خارج شوم و ادای آدمِ بلدِکار را درآورم. زنگ زدم به شهرام و چندتایی اصطلاحِ تخصصی از لای حرفهایش برداشتم که دیگر همچون همیشه با زبانی الکن شرحِ ماوقع نکنم: «دیاگ نزدم هنوز، احتمالاً ایراد از ایسییوش باشه، دِل میزنه» و از این چیزها. در نتیجهی ماجرا توفیری حاصل نشد. همان وضعِ تسلیم و رضا را پیش گرفتم و گرفتاری نصفهنیمه حل شد. اما خب، دروغ چرا، اضطراب بیشتری را تجربه کردم. که اگر بپرسد «چه دِلی میزند» یا «کدام ایسییواش را چک کنم؟» چه پاسخ ندهم؟ خداراشکر که نپرسید.
یکی-دونفری را میشناسم که [حداقل بهشناختِ من] همهچیزدانند. از هرچیزی کمی و بهقدرِ نیازِ عمومی میدانند. از وضعیت تیمهای فوتبال لیگ انگلستان گرفته تا چارت ارزهای دیجیتال. تحلیل از وضع اقتصاد و سیاست و فرهنگ و جامعه هم دارند. فرق دیاگ و ایسییو را هم میفهمند. تازه، از امور برقی و فنی هم سر در میآورند. اینها رشکِ آدمی را برمیانگیزند. خیال میکنم در هیچ موقعیتی اضطرابِ نالازم برنمیدارند و بههر ترتیبی که هست، گلیمشان را از آب میکشند.
—
توی تعمیرگاه نشستم و منتظرم ممدآقا بیاید و بگوید چقدر کارت بکشم. همزمان، سر خودم را با این گزارهی رواقی شیره میمالم که میگوید:
«خدایا به من آرامشی عطا فرما
تا آنچه را نمیتونم تغییر دهم بپذیرم
شجاعتی، تا آنچه را میتوانم، تغییر دهم،
و حکمتی، تا تفاوت این دو را دریابم.»
در تعمیرگاه، سعی میکنم چندان در دیدرس نباشم. کناری بایستم و هرزمان کاری داشتند، کارهایی از جنس چرخاندن سوییچ، در لحظه و به بهترین نحو ممکن انجام دهم. اما خب، باز هم سوالهایی میپرسم که نباید: چراغها را خاموش کنم؟ دستی را بکشم؟
در تعمیرگاه تسلیمِ تامّ و تمامم. هرچه بخواهند، روی ماشین [و کارت بانکیام] آزمون میکنند. مهم نیست مساله چه بوده، راهحل پیشنهادیشان بیآنکه به توضیح اضافهای نیاز باشد پذیرفته است. اصلاً وقتی شروع به شرح ماجرا میکنند، تردیدم به درستی و صحت کارشان بیشتر میشود. به خودم میگویم، اینها که فهمیدهاند من نمیفهمم. نکند این توضیحِ ناواضحات برای شیره به سر مالیدن باشد؟ پیشقضاوتی که تا حالا، عموماً درست از آب درآمده است.
یکبار سعی کردم از این کالبدِ ترسیدهی پریشان خارج شوم و ادای آدمِ بلدِکار را درآورم. زنگ زدم به شهرام و چندتایی اصطلاحِ تخصصی از لای حرفهایش برداشتم که دیگر همچون همیشه با زبانی الکن شرحِ ماوقع نکنم: «دیاگ نزدم هنوز، احتمالاً ایراد از ایسییوش باشه، دِل میزنه» و از این چیزها. در نتیجهی ماجرا توفیری حاصل نشد. همان وضعِ تسلیم و رضا را پیش گرفتم و گرفتاری نصفهنیمه حل شد. اما خب، دروغ چرا، اضطراب بیشتری را تجربه کردم. که اگر بپرسد «چه دِلی میزند» یا «کدام ایسییواش را چک کنم؟» چه پاسخ ندهم؟ خداراشکر که نپرسید.
یکی-دونفری را میشناسم که [حداقل بهشناختِ من] همهچیزدانند. از هرچیزی کمی و بهقدرِ نیازِ عمومی میدانند. از وضعیت تیمهای فوتبال لیگ انگلستان گرفته تا چارت ارزهای دیجیتال. تحلیل از وضع اقتصاد و سیاست و فرهنگ و جامعه هم دارند. فرق دیاگ و ایسییو را هم میفهمند. تازه، از امور برقی و فنی هم سر در میآورند. اینها رشکِ آدمی را برمیانگیزند. خیال میکنم در هیچ موقعیتی اضطرابِ نالازم برنمیدارند و بههر ترتیبی که هست، گلیمشان را از آب میکشند.
—
توی تعمیرگاه نشستم و منتظرم ممدآقا بیاید و بگوید چقدر کارت بکشم. همزمان، سر خودم را با این گزارهی رواقی شیره میمالم که میگوید:
«خدایا به من آرامشی عطا فرما
تا آنچه را نمیتونم تغییر دهم بپذیرم
شجاعتی، تا آنچه را میتوانم، تغییر دهم،
و حکمتی، تا تفاوت این دو را دریابم.»
❤11👍5🦄3👎1
آدمیزاد یک روز خوش نداره. تا میاد خودش رو جمعوجور میکنه، هاونی پتکی چیزی میخوره تو سرش. یا انگشت کوچیکهی پاش. دردی روی دردی. یکی از پس دیگری.
آدمیزاد پوستکلفت و ولنکنه. وا نمیده لاکردار. نا/بیامیدیهاش جملگی اداست، گر نیک بنگری.
آدمیزاد به زیست کولیوار خو میگیره زود. از این رنج پناه میبره به بعدی. قبلیها روی دوش. سنگین و بدقواره.
آدمیزاد یک واژه ساخته برای مواجهه با این زیست مکدّر: تجربه. که هر بار بازی از سر شد به خودش بگه: «ها بله، تجربه شد.»
آدمیزاد اسطورهی مقاومت بر هیچ و مداومت بر عبثه
آدمیزاد پوستکلفت و ولنکنه. وا نمیده لاکردار. نا/بیامیدیهاش جملگی اداست، گر نیک بنگری.
آدمیزاد به زیست کولیوار خو میگیره زود. از این رنج پناه میبره به بعدی. قبلیها روی دوش. سنگین و بدقواره.
آدمیزاد یک واژه ساخته برای مواجهه با این زیست مکدّر: تجربه. که هر بار بازی از سر شد به خودش بگه: «ها بله، تجربه شد.»
آدمیزاد اسطورهی مقاومت بر هیچ و مداومت بر عبثه
❤8👍1
آدمیزاد در همهچیز دنبال معناست. از چیدمان ستارگان تا حرکتِ مورچگان. از قمر در عقرب تا لیلةالرغائب. دستپاچه، بلاتکلیف و حیران است طفلی. دستش به جایی بند نیست و از اینجا آوارهی جای دگر میشود مدام. بلکم بفهمد چرا اینطور میشوند چیزها.
آدمیزاد تا توانسته خلاق بوده، دقیق شده و اختراع کرده. اسطوره یافته، دین ساخته، فلسفه بافته و علم برافراشته. برای هرکدام هم سینه شکافته و توضیح آورده. توضیح که چرا توضیح میدهند هرکدام باقی چیزها را. سرش گرم و دلش خوش بوده دوپا.
آدمیزاد عزماش راسخ است. تا پیدا نکردن آن ناپیدا را، ول نمیکند ماجرا را. هِی تبیین و تکوین پشتِ تبیین و تکوین. مدام از این ایده به آن نظریه. ول کن آقا، بنشین یککمی.
آدمیزاد تا توانسته خلاق بوده، دقیق شده و اختراع کرده. اسطوره یافته، دین ساخته، فلسفه بافته و علم برافراشته. برای هرکدام هم سینه شکافته و توضیح آورده. توضیح که چرا توضیح میدهند هرکدام باقی چیزها را. سرش گرم و دلش خوش بوده دوپا.
آدمیزاد عزماش راسخ است. تا پیدا نکردن آن ناپیدا را، ول نمیکند ماجرا را. هِی تبیین و تکوین پشتِ تبیین و تکوین. مدام از این ایده به آن نظریه. ول کن آقا، بنشین یککمی.
❤13👍1👎1🦄1
روز یازدهم
تهران یک حالی است عزیزِ من. نه میخندد و نه گریه میکند. حالا تو بگو توهمی شدی، اما باور کن آدمها از نگاه در چشمِ هم پرهیز دارند، ژولیدهاند و تندتر از همیشه راه میروند. نه که عجله داشته باشندها، همینطور بیجهت.
راست میگفتند قدیمیها که بیخبری خوشخبریست. نه که مشاعرمان را از دست داده باشیم و ندانیم خبرهایی بوده و هست. نه به جانِ عزیزت، حواسمان هست. اما خب، دروغ چرا، همهمان در یک توافقِ جمعیِ ناگفتهایم که به روی هم نیاوریم و از کنار هم بگذریم. تصدقت، قضاوتم نکن که توهمی شدهام.
صبحها زودتر از همیشه بیدار میشوم و بعد کاری نمیکنم. حالا اوضاع کمی بهتر است البته. تلفنها وصل شده و تماسهای امین و بهامین و میلاد و حسین و فرزانه و مامان، کلِ روز را پر میکنند. خندهدار شدیم. خبری از این میگیریم و به آن میرسانیم. بعدا یادم بنداز که بگویم چگونه رمزی حرف میزدیم.
دیگر جانم برایت بگوید اوضاع آنقدرها هم بد نیست. شیرِ بدونِ لاکتوز پیدا میشود و فارسنیوز با سرعتی برقآسا بالا میآید. کافهها و کتابفروشیها بازند، ساندویچیها و سوپریها هم. جای تو فقط خالیست که از کریمخان بریم توی میرزا و تو غرولندی کنی که چرا ایرانشهر نه.
تهران یک حالی است عزیزِ من. نه میخندد و نه گریه میکند. حالا تو بگو توهمی شدی، اما باور کن آدمها از نگاه در چشمِ هم پرهیز دارند، ژولیدهاند و تندتر از همیشه راه میروند. نه که عجله داشته باشندها، همینطور بیجهت.
راست میگفتند قدیمیها که بیخبری خوشخبریست. نه که مشاعرمان را از دست داده باشیم و ندانیم خبرهایی بوده و هست. نه به جانِ عزیزت، حواسمان هست. اما خب، دروغ چرا، همهمان در یک توافقِ جمعیِ ناگفتهایم که به روی هم نیاوریم و از کنار هم بگذریم. تصدقت، قضاوتم نکن که توهمی شدهام.
صبحها زودتر از همیشه بیدار میشوم و بعد کاری نمیکنم. حالا اوضاع کمی بهتر است البته. تلفنها وصل شده و تماسهای امین و بهامین و میلاد و حسین و فرزانه و مامان، کلِ روز را پر میکنند. خندهدار شدیم. خبری از این میگیریم و به آن میرسانیم. بعدا یادم بنداز که بگویم چگونه رمزی حرف میزدیم.
دیگر جانم برایت بگوید اوضاع آنقدرها هم بد نیست. شیرِ بدونِ لاکتوز پیدا میشود و فارسنیوز با سرعتی برقآسا بالا میآید. کافهها و کتابفروشیها بازند، ساندویچیها و سوپریها هم. جای تو فقط خالیست که از کریمخان بریم توی میرزا و تو غرولندی کنی که چرا ایرانشهر نه.
❤15🦄4
روزِ پانزدهم
چندشنبه است؟ چقدر گذشته؟ بهجانِ شریفت ادا در نمیآورم. روز و ساعت از دستم در رفته. پردهها را بیخ تا بیخ میکشم و فقط چراغِ نشیمن را، همانکه کنترلدار بودنش را مسخره میکردی روشن میکنم. مدام غروب است و مدام جمعه.
خبرِ تازهای نیست. هیچ اتفاقی نمیافتد. دیگر تماسی نمیگیریم. انگار که یکباره، همهمان خسته شده باشیم از تبادلِ بیاطلاعی. هرکداممان جداجدا کِز کردهایم یکجا و آیینِ خودمان را ساختیم برای دوام. گذر از هیچ به هیچ.
دیروز چند قطره اینترنت آمد و پیامِ دیگرانِ دور قطار شد. یک «سلام سلام، خوبِ خوبیم، شما چطورین؟» نوشتم و برای همهشان فرستادم. فاطی خلاصهی اخبار نوشته، جواد یکی-دو تا شوخی لوس کرده و شاهین هرروز یک ویس کوتاهِ احوالپرسی فرستاده. وسط یکیشان بغضی میشود و من هم. خوب شد تو نبودی که به ریشم بخندی و یک «مرتیکهی نره غول» حوالهام کنی.
"سوگواران در میانِ سوگواران | قاصد روزان ابری، داروگ! کی میرسد باران؟"
پیشخوانِ ثالث هنوز سرخ است و آن آدمِ جالب هنوز مقابلش کلاههاییکه «نه آنچنان جالب» میدانستی را میفروشد. هنوز کارِ ترجمه روی زمین مانده و کافهی دمِ خانه هم هنوز الکیگران است، با این تفاوت که گرانِ حالا با گرانِ قبل تومنی صنّار تفاوت دارد. خلاصه عزیزکم، هنوز برای توصیفِ چیزها و جاها میشود از «هنوز» استفاده کرد.
چندشنبه است؟ چقدر گذشته؟ بهجانِ شریفت ادا در نمیآورم. روز و ساعت از دستم در رفته. پردهها را بیخ تا بیخ میکشم و فقط چراغِ نشیمن را، همانکه کنترلدار بودنش را مسخره میکردی روشن میکنم. مدام غروب است و مدام جمعه.
خبرِ تازهای نیست. هیچ اتفاقی نمیافتد. دیگر تماسی نمیگیریم. انگار که یکباره، همهمان خسته شده باشیم از تبادلِ بیاطلاعی. هرکداممان جداجدا کِز کردهایم یکجا و آیینِ خودمان را ساختیم برای دوام. گذر از هیچ به هیچ.
دیروز چند قطره اینترنت آمد و پیامِ دیگرانِ دور قطار شد. یک «سلام سلام، خوبِ خوبیم، شما چطورین؟» نوشتم و برای همهشان فرستادم. فاطی خلاصهی اخبار نوشته، جواد یکی-دو تا شوخی لوس کرده و شاهین هرروز یک ویس کوتاهِ احوالپرسی فرستاده. وسط یکیشان بغضی میشود و من هم. خوب شد تو نبودی که به ریشم بخندی و یک «مرتیکهی نره غول» حوالهام کنی.
"سوگواران در میانِ سوگواران | قاصد روزان ابری، داروگ! کی میرسد باران؟"
پیشخوانِ ثالث هنوز سرخ است و آن آدمِ جالب هنوز مقابلش کلاههاییکه «نه آنچنان جالب» میدانستی را میفروشد. هنوز کارِ ترجمه روی زمین مانده و کافهی دمِ خانه هم هنوز الکیگران است، با این تفاوت که گرانِ حالا با گرانِ قبل تومنی صنّار تفاوت دارد. خلاصه عزیزکم، هنوز برای توصیفِ چیزها و جاها میشود از «هنوز» استفاده کرد.
❤16🦄3👍2
روز چندم؟
بیدار میشوم و سلّانه راه میافتم تا توی آشپزخانه و یکهو یادم میافتد روزهای پیش یادت نبودم و بعد اسمات توی سرم میچرخد و میبینم نام خانوادگیات را بهیاد ندارم و مضطرب میشوم بیدلیل. بیدلیل مضطرب میشوم و تلفن را برمیدارم و اسمات را مینویسم و از میانِ انبوهِ همنامانات میآیم پایین تا چشمام به اسم و فامیلات بیافتد و میافتد و خیالم راحت میشود که هنوز آشنایی. از دستت عصبانی میشوم که چرا اینهمه از آخرین تماس و افتادنِ اسم و ریختات روی گوشی گذشته که یادم میافتد چرا. فکری میشوم که این چه فکریست کلهی سحر که البت، چندان هم کلهی سحر نیست و دمِ ظهر است و بعد سُر میخورم توی فکرِ دیگری. فکر میکنم کمکم وقتش شده دستی به سر و روی زندگیام بکشم و به این وضعِ فلاکتبارِ تا پاسی از شب بههیچ گذراندن و تا لنگِ ظهر در خوابِ نامرغوب ماندن پایان دهم.
فیلم و عکس و خبر و تحلیل و گزارش. رقص و سرود و سکون و خشم و استیصال. یازدههزار و هفتصدوهشتاد. مذاکره و معامله و شبیخون. سوگواران در میانِ سوگواران. کالابرگِ یک میلیون تومانی، بدونِ قید و شرط، برای هر ایرانی.
بیخبر آمدم سروقتات. رنگت پریده از باران و آفتابِ سالیان، اما هنوز جوانی. ما اما نه، پیر شدیم. نه از آن «پیر شدیم»ها که در گعدههای میانسالانه بههم میگوییم و پشتبندش برای تایید این مدعا، عادات تازه پیدا شدهمان را قطار میکنیم و سپس بهریش هم میخندیم و سرآخر سری تکان میدهیم و میگوییم همین صحبت از پیرشدگی خود بهترین گواه برای پیرشدگیست. نه. راستیراستی پیر شدیم. بهوجد نمیآییم. از چیزی منقلب نمیشویم. یادِ آن ایامِ خوشخیالیمان بهخیر که خیالمان بود مهمایم و موثر. حالا همهمان منفعل شدیم و چشم بر آسمان دوختیم. قاصدِ روزانِ ابری.
گُلِ گلایلِ پلاسیدهی کنارِ صورتات را کنار میزنم، سیگاری میگیرانم و چند دقیقه همانطور نگاهت میکنم. سرازیر میشوم سمتِ شهری که حالا از همیشه بدقوارهتر است و دیگر هیچچیزش به هیچچیزش نمیآید. توی راه، فرهاد میخواند و سهیل نفیسی. یککاره دورچی هم آنوسطها. هیچچیز به هیچچیز نمیآید. حالا من بگویم و تو باور نکن.
—
بهیاد محمد مختاری | جانباختهی سرافرازِ راهِ باریکِ آزادی در بیستوپنجِ بهمنِ هزاروسیصدوهشتادونه.
بیدار میشوم و سلّانه راه میافتم تا توی آشپزخانه و یکهو یادم میافتد روزهای پیش یادت نبودم و بعد اسمات توی سرم میچرخد و میبینم نام خانوادگیات را بهیاد ندارم و مضطرب میشوم بیدلیل. بیدلیل مضطرب میشوم و تلفن را برمیدارم و اسمات را مینویسم و از میانِ انبوهِ همنامانات میآیم پایین تا چشمام به اسم و فامیلات بیافتد و میافتد و خیالم راحت میشود که هنوز آشنایی. از دستت عصبانی میشوم که چرا اینهمه از آخرین تماس و افتادنِ اسم و ریختات روی گوشی گذشته که یادم میافتد چرا. فکری میشوم که این چه فکریست کلهی سحر که البت، چندان هم کلهی سحر نیست و دمِ ظهر است و بعد سُر میخورم توی فکرِ دیگری. فکر میکنم کمکم وقتش شده دستی به سر و روی زندگیام بکشم و به این وضعِ فلاکتبارِ تا پاسی از شب بههیچ گذراندن و تا لنگِ ظهر در خوابِ نامرغوب ماندن پایان دهم.
فیلم و عکس و خبر و تحلیل و گزارش. رقص و سرود و سکون و خشم و استیصال. یازدههزار و هفتصدوهشتاد. مذاکره و معامله و شبیخون. سوگواران در میانِ سوگواران. کالابرگِ یک میلیون تومانی، بدونِ قید و شرط، برای هر ایرانی.
بیخبر آمدم سروقتات. رنگت پریده از باران و آفتابِ سالیان، اما هنوز جوانی. ما اما نه، پیر شدیم. نه از آن «پیر شدیم»ها که در گعدههای میانسالانه بههم میگوییم و پشتبندش برای تایید این مدعا، عادات تازه پیدا شدهمان را قطار میکنیم و سپس بهریش هم میخندیم و سرآخر سری تکان میدهیم و میگوییم همین صحبت از پیرشدگی خود بهترین گواه برای پیرشدگیست. نه. راستیراستی پیر شدیم. بهوجد نمیآییم. از چیزی منقلب نمیشویم. یادِ آن ایامِ خوشخیالیمان بهخیر که خیالمان بود مهمایم و موثر. حالا همهمان منفعل شدیم و چشم بر آسمان دوختیم. قاصدِ روزانِ ابری.
گُلِ گلایلِ پلاسیدهی کنارِ صورتات را کنار میزنم، سیگاری میگیرانم و چند دقیقه همانطور نگاهت میکنم. سرازیر میشوم سمتِ شهری که حالا از همیشه بدقوارهتر است و دیگر هیچچیزش به هیچچیزش نمیآید. توی راه، فرهاد میخواند و سهیل نفیسی. یککاره دورچی هم آنوسطها. هیچچیز به هیچچیز نمیآید. حالا من بگویم و تو باور نکن.
—
بهیاد محمد مختاری | جانباختهی سرافرازِ راهِ باریکِ آزادی در بیستوپنجِ بهمنِ هزاروسیصدوهشتادونه.
❤12🦄4👎1
بیست اسفند/ روز دوازدم
خب، هر دقیقهایکه از دوازدهِ شبِ امشب بگذرد یعنی بیشتر از جنگِ قبلی تاب آوردهایم. طی یکی-دو روزِ گذشته، از آدمهای مختلف شنیدم که امید داشتند -و دارند؟- جنگ در روزِ دوازده تمام شود. گویی پیمانی ناگفته بسته شده که جنگهامان -حداقل در اینسال- بیش از این بهدرازا نکشد. یادِ آنروزی افتادم که در میانههای جنگِ قبلی، سناریوی خوشبینانهای را برای بهامین تعریف میکردم و او، با فراست شنید و وقتی تمام شد گفت «خیال میکنم به سندرم خوشبینی دچاری» و کمی بعدترش، احتمالا وقتی کِدِر شدنام را دید، اضافه کرد «البته، همهمان دچاریم»
هیچوقت نرفتم ببینم اصلا سندرمی بهاین نام شناسایی شده یا نه، اما خیال میکنم که راست باشد. بنا به مرجعِ معرف، که بهامین باشد، وقتی آدمی زیر فشار است، سناریوهایی را محتمل میداند که به به مذاقاش خوشتر بیاید. حالا، آن آدمهای مختلف که یادم نیست کهها بودند، احتمالا به همان سندرم دچار بودهاند -و هستند؟-
آدمی در زمانه ی جنگ با مسالهی کمبودِ رویداد مواجه است، خاصه اگر اینترنت هم نباشد. یا مثلِ این یکی-دو روزِ من، قطرهچکانی باشد. اصلا راستش را بخواهید، اینترنت دیگر کاربردش را از دست داده. تا وصل میشوی، هیجانی سرتاپایات را فرا میگیرد و بعد از چند دقیقه فرو مینشیند. کار که نمیشود کرد با اینمقدارِ بایتی که میرود و میآید، فقط میتوان تویتر و تلگرام را باز کرد و دید بقیه چه گفتهاند. تویتر شده مزهپرانیِ بیرونیها با چیزهایی که برای ما دشواریست. تلگرام هم، خبرهایی که در یک شرایط عادی مهم قلمداد میشدند، اما حالا و در وضعیتی که هر لحظه زیر بمب و موشکایم دیگر اثری ندارد. اصلا، حداقل برای من دیگر نفسِ «مطلع بود» از اهمیت ساقط شده است انگار. خدای من، نکند دارم افسرده میشود؟ اینیکی را کم داشتم.
عرض میکردم. آدمی در زمانهی جنگ با مسالهی کمبودِ رویداد مواجه است. نه که حالا در زمانهی غیرِ جنگ زندگیمان سرشار از رخدادهادهای محیرالعقول و کنشهای اثرگذار بوده باشد. نه. کارهای معمولیمان هم دیگر حداقلی شده. طی روزهای گذشته، به تناوب، یکی از ما سه نفر در گروهی روی «بله» که ناماش «سه» است نوشته «دلم کافه میخواهد»
ترکیبِ ناجالبیست، جنگ و رمضان. جنگِ قبلی یکعصر رفتیم کافهی دهباشی و یکعصر هم کافهی افشاریان. خودشان پاکار بودند. چقدر فرق دارد ایندو جنگ با هم. قبلی انگار کمتر جنگ بود. دعوا بود.
باز عرض نکردم. آدمی در زمانهی جنگ با مسالهی کمبودِ رویداد مواجه است. روزها همه شبیه به هم. خوردن و خوابیدن، خواندن و دیدن. بعد از بیداری رفتم قدمی بزنم و خواستم خلافِ مسیرِ مرسوم، از سمتِ راست بپچیم و یکباره، خودم را در کنارِ مدرسهی درندشتی یافتم که خب، تعطیل بود. جنگ هم نبود تعطیل میبود. چرا که امروز تعطیلِ رسمیست. در گروهِ دانشگاه هم نوشته «امروز تعطیل رسمی است» و چه مسخره. مثلا دیروز که تعطیلِ رسمی نبود، کسی در کلاسهای آنلاین حاضر شد؟ اصلا چه مسخرهتر اینکه کلاس و درس و دانشگاه برقرار است.
ادامهی عرضم. از کنار مدرسهای رد میشدم که به درازای تمامِ طولِ کوچه بود. یادِ آن خبری افتادم که گویا برخی مدارس را هم به بهانهی تجمع نیروهای نظامی زدهاند -یا میزنند؟ آنقدر خبر و شبهخبر شنیده و خواندهام که دیگر یادم نیست کدامها ماضی و کدامها مضارعاند- خودم را در آن کوچهی عریض و بهراستی طویل تنها یافتم. سمتِ دیگر، مقابل مدرسه، حصارِ مجتمع جذاب و چنددهبلوکهایست که دوست دارم خانهی بعدیام در آن باشد. بیاختیار، گامهایم تندتر شد و همزمان به این فکر میکردم که اگر بمبافکنی ناغافل در هوا ظاهر شد، آنقدر چابکی دارم که از آن حصار جستی به آنسو بزنم؟خودم از این انتظار که از خود داشتم، خندهام گرفت. بهرحال، این شد رویدادی در این زمانهی بیرویدادی.
آمدم خانه. به سامان پیام دادم که امروز هستی؟ سامان، آرایشگرم است که طی ۴-۵ ماه گذشته فقط یکبار روی سرم کار کرده. دستش یک مشکلی پیدا کرده و همکارانش کار را راه میاندازند. اما من هنوز از او وقت میگیرم. او هم با یکی از همکارانش هماهنگ میکند و هر بار زیر دستِ یکیشان، احتمالا بیکارترینشان مینشینم. شکایتی ندارم. سرم پیچیدگی خاصی ندارد.
اینبار بنا بود زیرِ دستِ همکارِ تازهشان بنشینم. سامان، چموخمِ نداشتهی سرم را منتقل کرده بود. خوشم آمد. مشغول شد و صحبتهای مرسومِ آرایشگاههای مردانه در گرفت. صندلی کنار هم کمی بعد اشغال شد و آقایی که نمیتوانستم ببینماش مدام با پیرایشگرش دربارهی جزيیاتِ مد نظرش که باید روی سرش اعمال میشد حرف میزد و نکاتی بینشان ردوبدل میشد. خیال کرم باید جوانی پرمو باشد. دروغ چرا، مختصری حسودیام شد و کمی هم به این فکر کردم که چرا من خردهفرمایشی ندارم؟
خب، هر دقیقهایکه از دوازدهِ شبِ امشب بگذرد یعنی بیشتر از جنگِ قبلی تاب آوردهایم. طی یکی-دو روزِ گذشته، از آدمهای مختلف شنیدم که امید داشتند -و دارند؟- جنگ در روزِ دوازده تمام شود. گویی پیمانی ناگفته بسته شده که جنگهامان -حداقل در اینسال- بیش از این بهدرازا نکشد. یادِ آنروزی افتادم که در میانههای جنگِ قبلی، سناریوی خوشبینانهای را برای بهامین تعریف میکردم و او، با فراست شنید و وقتی تمام شد گفت «خیال میکنم به سندرم خوشبینی دچاری» و کمی بعدترش، احتمالا وقتی کِدِر شدنام را دید، اضافه کرد «البته، همهمان دچاریم»
هیچوقت نرفتم ببینم اصلا سندرمی بهاین نام شناسایی شده یا نه، اما خیال میکنم که راست باشد. بنا به مرجعِ معرف، که بهامین باشد، وقتی آدمی زیر فشار است، سناریوهایی را محتمل میداند که به به مذاقاش خوشتر بیاید. حالا، آن آدمهای مختلف که یادم نیست کهها بودند، احتمالا به همان سندرم دچار بودهاند -و هستند؟-
آدمی در زمانه ی جنگ با مسالهی کمبودِ رویداد مواجه است، خاصه اگر اینترنت هم نباشد. یا مثلِ این یکی-دو روزِ من، قطرهچکانی باشد. اصلا راستش را بخواهید، اینترنت دیگر کاربردش را از دست داده. تا وصل میشوی، هیجانی سرتاپایات را فرا میگیرد و بعد از چند دقیقه فرو مینشیند. کار که نمیشود کرد با اینمقدارِ بایتی که میرود و میآید، فقط میتوان تویتر و تلگرام را باز کرد و دید بقیه چه گفتهاند. تویتر شده مزهپرانیِ بیرونیها با چیزهایی که برای ما دشواریست. تلگرام هم، خبرهایی که در یک شرایط عادی مهم قلمداد میشدند، اما حالا و در وضعیتی که هر لحظه زیر بمب و موشکایم دیگر اثری ندارد. اصلا، حداقل برای من دیگر نفسِ «مطلع بود» از اهمیت ساقط شده است انگار. خدای من، نکند دارم افسرده میشود؟ اینیکی را کم داشتم.
عرض میکردم. آدمی در زمانهی جنگ با مسالهی کمبودِ رویداد مواجه است. نه که حالا در زمانهی غیرِ جنگ زندگیمان سرشار از رخدادهادهای محیرالعقول و کنشهای اثرگذار بوده باشد. نه. کارهای معمولیمان هم دیگر حداقلی شده. طی روزهای گذشته، به تناوب، یکی از ما سه نفر در گروهی روی «بله» که ناماش «سه» است نوشته «دلم کافه میخواهد»
ترکیبِ ناجالبیست، جنگ و رمضان. جنگِ قبلی یکعصر رفتیم کافهی دهباشی و یکعصر هم کافهی افشاریان. خودشان پاکار بودند. چقدر فرق دارد ایندو جنگ با هم. قبلی انگار کمتر جنگ بود. دعوا بود.
باز عرض نکردم. آدمی در زمانهی جنگ با مسالهی کمبودِ رویداد مواجه است. روزها همه شبیه به هم. خوردن و خوابیدن، خواندن و دیدن. بعد از بیداری رفتم قدمی بزنم و خواستم خلافِ مسیرِ مرسوم، از سمتِ راست بپچیم و یکباره، خودم را در کنارِ مدرسهی درندشتی یافتم که خب، تعطیل بود. جنگ هم نبود تعطیل میبود. چرا که امروز تعطیلِ رسمیست. در گروهِ دانشگاه هم نوشته «امروز تعطیل رسمی است» و چه مسخره. مثلا دیروز که تعطیلِ رسمی نبود، کسی در کلاسهای آنلاین حاضر شد؟ اصلا چه مسخرهتر اینکه کلاس و درس و دانشگاه برقرار است.
ادامهی عرضم. از کنار مدرسهای رد میشدم که به درازای تمامِ طولِ کوچه بود. یادِ آن خبری افتادم که گویا برخی مدارس را هم به بهانهی تجمع نیروهای نظامی زدهاند -یا میزنند؟ آنقدر خبر و شبهخبر شنیده و خواندهام که دیگر یادم نیست کدامها ماضی و کدامها مضارعاند- خودم را در آن کوچهی عریض و بهراستی طویل تنها یافتم. سمتِ دیگر، مقابل مدرسه، حصارِ مجتمع جذاب و چنددهبلوکهایست که دوست دارم خانهی بعدیام در آن باشد. بیاختیار، گامهایم تندتر شد و همزمان به این فکر میکردم که اگر بمبافکنی ناغافل در هوا ظاهر شد، آنقدر چابکی دارم که از آن حصار جستی به آنسو بزنم؟خودم از این انتظار که از خود داشتم، خندهام گرفت. بهرحال، این شد رویدادی در این زمانهی بیرویدادی.
آمدم خانه. به سامان پیام دادم که امروز هستی؟ سامان، آرایشگرم است که طی ۴-۵ ماه گذشته فقط یکبار روی سرم کار کرده. دستش یک مشکلی پیدا کرده و همکارانش کار را راه میاندازند. اما من هنوز از او وقت میگیرم. او هم با یکی از همکارانش هماهنگ میکند و هر بار زیر دستِ یکیشان، احتمالا بیکارترینشان مینشینم. شکایتی ندارم. سرم پیچیدگی خاصی ندارد.
اینبار بنا بود زیرِ دستِ همکارِ تازهشان بنشینم. سامان، چموخمِ نداشتهی سرم را منتقل کرده بود. خوشم آمد. مشغول شد و صحبتهای مرسومِ آرایشگاههای مردانه در گرفت. صندلی کنار هم کمی بعد اشغال شد و آقایی که نمیتوانستم ببینماش مدام با پیرایشگرش دربارهی جزيیاتِ مد نظرش که باید روی سرش اعمال میشد حرف میزد و نکاتی بینشان ردوبدل میشد. خیال کرم باید جوانی پرمو باشد. دروغ چرا، مختصری حسودیام شد و کمی هم به این فکر کردم که چرا من خردهفرمایشی ندارم؟
❤10👍2🦄1
بحثها قاطی شد. ما در بارهی انواع شامپوی مناسب برای موهای سست و کمپست و چندتا درمیان حرف میزدیم و آنها دربارهی اثراث جانبی جنگ تحمیلی. یکجایی، آن آقای احتمالا جوان و احتمالا پرمو گفت «البته، جنگ است بالاخره. توی جنگ هم نقلونبات خیرات نمیکنند. بمب میاندازند. تا همینجاش هم ترامپ «لطف» کرده روی سرمان چیزی ننداخته.» ماتم برد روی صندلی. توی دلم گفتم وا، اینهمه آدم که مردند چه؟ ولی بیشتر سوزنِ توی کلهام روی واژهی «لطف» قفل کرد. پیش خودم گفتم یعنی باید الان از ترامپ ممنون باشم؟ شب به شب، آیین قدردانی برپا کنم و از او و دیگرانش سپاسگزاری کنم؟ عجیب روزگاریست آقا.
یک باکس سیگار خریدم به دو برابر قیمتِ پیش از جنگ. خیر سرم، خیال کردم اگر بروم و از فروشگاههای تخصصی محصولات دخانی بگیرم ارزانتر از آن در میآید. نیامد چندان. ۱۰ گیگ ویپیان هم خریدم به بیست برابر قیمت قبل. بلکم بیشتر.
نسبت به قیمتها سِر شدهام. استراتژی برندهای را پیش گرفتم: تا وقتی پول دارم، به چیزی فکر نمیکنم. هروقت تمام شد، به خانهی بابا پناه میبرم. حسابکتابم میگوید که تا ۳ ماه آینده میتوانم اجارهام را بدهم، خرد و خوراکم را در همین سطح نگه دارم و خلاصه در همین مقدار که حالا، طی دوران کنم. البته، با یک پیشفرضِ اساسی: اگر شرایط همینطور که هست، بماند. که خب، پیشفرضِ احمقانهایست بهظاهر.
«یادداشتهای بغداد» را بهزحمت تمام کردم. هرچه ابتدای کتاب جذاب و گیرا بود، از میانه به بعد ناخواستنی شد. گویی نویسنده فقط میخواسته چیزهایی بگوید. بهرحال، چیزی از خواندنیبودنش نکاست. اعتراف میکنم که توصیفِ «چیزی از خواندنیبودنش نکاست» تحت اثر این حقیقت است که میدانم نویسنده در آن برهه داشته با سرطان میجنگیده. روحش شاد.
کتابِ دیگری شروع کردم و در همین نیمروز، تا میانهاش رفتم: آداب روزانه. نویسنده، برنامهی روزانهی آدمهای مختلف را پیدا و کتاب کرده. یونگ کجا مینوشته و فروید چطور کار میکرده. همینگوی چطور خلاقیتاش را میپرورانده و آرتور میلر چه مشروبی میخورده. دیگر اعتراف اینکه کتابی مبتذل است. بدتر، ربطی به حال و احوالِ منیکی در این جغرافیا ندارد. اما خب، بد هم نیست. قدری فاصله میسازد از من و حقیقتِ ایام.
یک باکس سیگار خریدم به دو برابر قیمتِ پیش از جنگ. خیر سرم، خیال کردم اگر بروم و از فروشگاههای تخصصی محصولات دخانی بگیرم ارزانتر از آن در میآید. نیامد چندان. ۱۰ گیگ ویپیان هم خریدم به بیست برابر قیمت قبل. بلکم بیشتر.
نسبت به قیمتها سِر شدهام. استراتژی برندهای را پیش گرفتم: تا وقتی پول دارم، به چیزی فکر نمیکنم. هروقت تمام شد، به خانهی بابا پناه میبرم. حسابکتابم میگوید که تا ۳ ماه آینده میتوانم اجارهام را بدهم، خرد و خوراکم را در همین سطح نگه دارم و خلاصه در همین مقدار که حالا، طی دوران کنم. البته، با یک پیشفرضِ اساسی: اگر شرایط همینطور که هست، بماند. که خب، پیشفرضِ احمقانهایست بهظاهر.
«یادداشتهای بغداد» را بهزحمت تمام کردم. هرچه ابتدای کتاب جذاب و گیرا بود، از میانه به بعد ناخواستنی شد. گویی نویسنده فقط میخواسته چیزهایی بگوید. بهرحال، چیزی از خواندنیبودنش نکاست. اعتراف میکنم که توصیفِ «چیزی از خواندنیبودنش نکاست» تحت اثر این حقیقت است که میدانم نویسنده در آن برهه داشته با سرطان میجنگیده. روحش شاد.
کتابِ دیگری شروع کردم و در همین نیمروز، تا میانهاش رفتم: آداب روزانه. نویسنده، برنامهی روزانهی آدمهای مختلف را پیدا و کتاب کرده. یونگ کجا مینوشته و فروید چطور کار میکرده. همینگوی چطور خلاقیتاش را میپرورانده و آرتور میلر چه مشروبی میخورده. دیگر اعتراف اینکه کتابی مبتذل است. بدتر، ربطی به حال و احوالِ منیکی در این جغرافیا ندارد. اما خب، بد هم نیست. قدری فاصله میسازد از من و حقیقتِ ایام.
❤18🦄2👍1
بیستودو اسفند/ روز چهاردهم
دارد میزند. جایی در دور را. همین الان، با وقفههایی نه آنچنان دراز و نه آنقدر کوتاه. حالا همهمان خبره شدیم در توصیفِ اصوات. میدانیم کدام پدافند است و کدام بمب. فاصلهی هواپیماها را نیز بسته به شدتِ لرزشی که میسازند، تخمین میزنیم. اگر فاصلهی زمانی بین صداها کوتاه باشد یا منبعِ صدا را نزدیک احساس کنیم، وضع را بغرنج میپنداریم. گاهی هم صدا دور اما مهیب است. نمیدانم چطور توصیفاش کنم، اما تو میفهمی که جای دوری را محکم کوبیده.
هرکداممان چند منطقه داریم که بیشتر از باقی نگراناش هستیم. برای من، جز جای خانهام، مناطقی در غرب و شرق و جنوب و شمال و مرکز است. کاش تهران اینقدر درندشت نبود.
ویپیانِ قبلیام یکروز بیشتر دوام نیاورد، اما اینیکی -بزنم به تخته- حالا دو روز است که کجدار و مریز سرپاست. پیام برایم خرید و پس از تغییر یکی از حروفِ کانفیگ، روی اساماس فرستاد. بهنظرم میتوانست یکی از اعداد آیپی را عوض کند، اینطور معقولتر بود و فرارِ منطقیتری از شنود بهحساب میآمد.
فروشنده حلالخور است. در کانالش مینویسد که فعلا فروش ندارد تا بتواند ثباتِ اتصالِ همینها که تا حالا خریدند را پایدار نگه دارد. پایدار اینجا یعنی، اتصالِ پراکنده در روز با سرعتی که بشود پیامهایی متنی فرستاد و دریافت کرد.
دستور تخلیه ی مناطقی منتشر شده و همه داریم برای هم فوروارد میکنیم. خانهی رضا درست در نقطهی میانیِ یکی از آن محدودههای قرمز شده است. زنگ زدم و از خواب پراندماش. فیالفور از جایی خواند که منیریه هم در کار است. تُندی به حسین زنگ زدم و گفت که در حالِ خروجاند. دیگر نپرسیدم که من چندمین نفری بودهام که زنگ زده. دروغ چرا، آدمی حسِ سوپرمن بودن پیدا میکند که جانِ دیگرانی را نجات داده.
امیر مناطقِ قرمز شده را با نشانیهاییکه کنارشان نوشته مطابقت داده و فهمیده چندان دقیق نیستند. یعنی مثلا منیریه اصلا در آن محدوده نیست، اما چهارراه ولیعصر چرا. حالا مبنا کدام است؟ این جماعتِ نِرد از هر موقعیتی برای نِردیگری بهره میبرند. دستِ خودشان نیست انگار.
بهرحال، بر سر آنکه ویلا در کانون حملات خواهد بود مناقشه نیست. دلم کافههای آنجا را خواسته. کافه ث که پاتوقمان بود با اسما و حالا ماههاست بسته شده و پس از آن جایی فراپهی خامهدار گیرم نیامد.
دارد میزند. جایی در دور را. همین الان، با وقفههایی نه آنچنان دراز و نه آنقدر کوتاه. حالا همهمان خبره شدیم در توصیفِ اصوات. میدانیم کدام پدافند است و کدام بمب. فاصلهی هواپیماها را نیز بسته به شدتِ لرزشی که میسازند، تخمین میزنیم. اگر فاصلهی زمانی بین صداها کوتاه باشد یا منبعِ صدا را نزدیک احساس کنیم، وضع را بغرنج میپنداریم. گاهی هم صدا دور اما مهیب است. نمیدانم چطور توصیفاش کنم، اما تو میفهمی که جای دوری را محکم کوبیده.
هرکداممان چند منطقه داریم که بیشتر از باقی نگراناش هستیم. برای من، جز جای خانهام، مناطقی در غرب و شرق و جنوب و شمال و مرکز است. کاش تهران اینقدر درندشت نبود.
ویپیانِ قبلیام یکروز بیشتر دوام نیاورد، اما اینیکی -بزنم به تخته- حالا دو روز است که کجدار و مریز سرپاست. پیام برایم خرید و پس از تغییر یکی از حروفِ کانفیگ، روی اساماس فرستاد. بهنظرم میتوانست یکی از اعداد آیپی را عوض کند، اینطور معقولتر بود و فرارِ منطقیتری از شنود بهحساب میآمد.
فروشنده حلالخور است. در کانالش مینویسد که فعلا فروش ندارد تا بتواند ثباتِ اتصالِ همینها که تا حالا خریدند را پایدار نگه دارد. پایدار اینجا یعنی، اتصالِ پراکنده در روز با سرعتی که بشود پیامهایی متنی فرستاد و دریافت کرد.
دستور تخلیه ی مناطقی منتشر شده و همه داریم برای هم فوروارد میکنیم. خانهی رضا درست در نقطهی میانیِ یکی از آن محدودههای قرمز شده است. زنگ زدم و از خواب پراندماش. فیالفور از جایی خواند که منیریه هم در کار است. تُندی به حسین زنگ زدم و گفت که در حالِ خروجاند. دیگر نپرسیدم که من چندمین نفری بودهام که زنگ زده. دروغ چرا، آدمی حسِ سوپرمن بودن پیدا میکند که جانِ دیگرانی را نجات داده.
امیر مناطقِ قرمز شده را با نشانیهاییکه کنارشان نوشته مطابقت داده و فهمیده چندان دقیق نیستند. یعنی مثلا منیریه اصلا در آن محدوده نیست، اما چهارراه ولیعصر چرا. حالا مبنا کدام است؟ این جماعتِ نِرد از هر موقعیتی برای نِردیگری بهره میبرند. دستِ خودشان نیست انگار.
بهرحال، بر سر آنکه ویلا در کانون حملات خواهد بود مناقشه نیست. دلم کافههای آنجا را خواسته. کافه ث که پاتوقمان بود با اسما و حالا ماههاست بسته شده و پس از آن جایی فراپهی خامهدار گیرم نیامد.
❤12👍1
Forwarded from زباندانی؛ جهاندانی
جنگ است. کتاب میخوانم، اما هیچ از آن نمیفهمم. کتاب را عوض میکنم. باز نمیفهمم. در صفحات جلو میروم اما کلمات به ذهنم نمیچسبند. مثل زبانِ سرماخوردهای که میخورد و مزهای نمیفهمد، میخوانم و چیزی درنمییابم. میبینم بیثمر است. کنار میگذارم و در فکر فرومیروم.
٢١ اسفند ١۴٠۴
ساعت ١۶
٢١ اسفند ١۴٠۴
ساعت ١۶
❤9👍2
بیستوسه اسفند/ روز پانزدهم
حالای پارسال، تجریش غلغله است. سبزهفروشها و سمنوپَزهای آن حوالی که معلوم نیست تا همین ده روز قبل شغلشان چه بوده، داد و بیدادی راه انداختهاند که بیا و ببین. بعید است توی قائم راه بروی و تنه به تنهی کسی نزنی. کسی بر نمیگردد که شاخوشانهای بکشد اما. مردم بسیارند در همهجا. همهچیز بیشتر از هروقت است.
جماعتی مقابلِ آن کبابفروشی کوچکِ توی بازارچه، که نانِ لواشِ تازه را در ترکیبِ گوجهی پختهی له شده و کرهی مذاب میخواباند و لایاش یک سیخ کوبیده میگذارد و با دو دستکش یکبار مصرف برایت میآورد صف کشیدهاند تا جایی باز شود و آن ترکیبِ چرب و حقیقتا ناسالم را بخورند. عمو فیروزها، آنجا و همهجا هستند و با دایرههای کوچکشان میچرخند و میخوانند و و سوژهی عکس و فیلمِ مردم میشوند. فیلمهای رقصِ ناگهانی کسانی در بازارهایی بهسرعت وایرال میشود. مهم نیست خواننده چقدر بد بخواند و رقصنده چقدر بد برقصد. چرا که زیباست در کوچه و خیابان رقصیدن، خاصه اگر سنوسالی از رقصنده گذشته باشند.
میخریم مدام. هدایای نوروزی میفرستیم و میگیریم. همهچیز روی دور تند است. غرولند میکنیم که نمیفهمیم این شلوغیِ بیجا را. نالانیم که چرا باید اینهمه در ترافیک بمانیم و مسیرِ ده دقیقهای را دو ساعت طی کنیم. اما باز میرویم و بخشی از ترافیکِ نالازمِ لازم میشویم. اضطرابهای اجتماعی خفهخون میگیرند برای این روزها، برای تجریشها. که هر میدانی در این شهر و هر شهری تجریش است.
مامان از همینروزهاست که روزی چندبار قرارِ سبزیپلوی شبِ عید را یادآور میشود. که میخواهد زود بروم. که از شبِ قبلش بروم. که آجیل نگیرم که برایم ستانده. که شیرینی و هیچ چیز دیگری نخرم که همهچیز هست. از همین روزهاست که سفرهی ترمهی هفتسین را جایی از سالن پهن کرده و همهی سینها را، که همیشهی خدا بیشتر از هفتتاست و همیشهی خدا هم توضیح میدهد مبنا هفت سینِ خوراکیست و ساعت و سکه را نباید جزء سینهای اساسی سفره بهحساب آورد- روی آن قرار داده. تنگ ماهی را نیز هم.
فرناز قاضیزاده، زنده از لندن برایمان از گرانی لجامگسیختهی اقلام شب عید میگوید. که گوشت کیلویی چقدر شده و میوه چگونه نایاب است. که توضیحِ رئیسِ وقتِ میادین میوه و ترهبار با واقعیتِ میدانی تطابق ندارند و کارِ دولتیان در تنظیمِ بازار لاکار مانده. اما باز هم مردم میخرند. ما هم میخریم. همه، مدام و مدام میخریم. بیاعتنا به فرنازها و ناجیهها. حتی بیاعتنا به فردای خودمان.
حالای حالا را نمیدانم. تا همین دیروز، مرکزِ خریدِ نزدیکِ خانهام بسته بود و درپوشهای ضخیم و خشنِ مشکیاش که تازه در دیماهِ همینسال نصب کردند را تا بیخ پایین کشیده بود. تازهای بیبیسی دیگر از تجریش و بازار و صفوف خلوت یا شلوغِ قصابیها نیست، که از بغداد و رامالله و بیروت است. نفیسه کوهنورد حالا بیاعتنا به نوروز، لباس رزم پوشیده و با لرزشی همیشگی در صدا از آمار پرتابهها میگوید.
حالای پارسال، تجریش غلغله است. سبزهفروشها و سمنوپَزهای آن حوالی که معلوم نیست تا همین ده روز قبل شغلشان چه بوده، داد و بیدادی راه انداختهاند که بیا و ببین. بعید است توی قائم راه بروی و تنه به تنهی کسی نزنی. کسی بر نمیگردد که شاخوشانهای بکشد اما. مردم بسیارند در همهجا. همهچیز بیشتر از هروقت است.
جماعتی مقابلِ آن کبابفروشی کوچکِ توی بازارچه، که نانِ لواشِ تازه را در ترکیبِ گوجهی پختهی له شده و کرهی مذاب میخواباند و لایاش یک سیخ کوبیده میگذارد و با دو دستکش یکبار مصرف برایت میآورد صف کشیدهاند تا جایی باز شود و آن ترکیبِ چرب و حقیقتا ناسالم را بخورند. عمو فیروزها، آنجا و همهجا هستند و با دایرههای کوچکشان میچرخند و میخوانند و و سوژهی عکس و فیلمِ مردم میشوند. فیلمهای رقصِ ناگهانی کسانی در بازارهایی بهسرعت وایرال میشود. مهم نیست خواننده چقدر بد بخواند و رقصنده چقدر بد برقصد. چرا که زیباست در کوچه و خیابان رقصیدن، خاصه اگر سنوسالی از رقصنده گذشته باشند.
میخریم مدام. هدایای نوروزی میفرستیم و میگیریم. همهچیز روی دور تند است. غرولند میکنیم که نمیفهمیم این شلوغیِ بیجا را. نالانیم که چرا باید اینهمه در ترافیک بمانیم و مسیرِ ده دقیقهای را دو ساعت طی کنیم. اما باز میرویم و بخشی از ترافیکِ نالازمِ لازم میشویم. اضطرابهای اجتماعی خفهخون میگیرند برای این روزها، برای تجریشها. که هر میدانی در این شهر و هر شهری تجریش است.
مامان از همینروزهاست که روزی چندبار قرارِ سبزیپلوی شبِ عید را یادآور میشود. که میخواهد زود بروم. که از شبِ قبلش بروم. که آجیل نگیرم که برایم ستانده. که شیرینی و هیچ چیز دیگری نخرم که همهچیز هست. از همین روزهاست که سفرهی ترمهی هفتسین را جایی از سالن پهن کرده و همهی سینها را، که همیشهی خدا بیشتر از هفتتاست و همیشهی خدا هم توضیح میدهد مبنا هفت سینِ خوراکیست و ساعت و سکه را نباید جزء سینهای اساسی سفره بهحساب آورد- روی آن قرار داده. تنگ ماهی را نیز هم.
فرناز قاضیزاده، زنده از لندن برایمان از گرانی لجامگسیختهی اقلام شب عید میگوید. که گوشت کیلویی چقدر شده و میوه چگونه نایاب است. که توضیحِ رئیسِ وقتِ میادین میوه و ترهبار با واقعیتِ میدانی تطابق ندارند و کارِ دولتیان در تنظیمِ بازار لاکار مانده. اما باز هم مردم میخرند. ما هم میخریم. همه، مدام و مدام میخریم. بیاعتنا به فرنازها و ناجیهها. حتی بیاعتنا به فردای خودمان.
حالای حالا را نمیدانم. تا همین دیروز، مرکزِ خریدِ نزدیکِ خانهام بسته بود و درپوشهای ضخیم و خشنِ مشکیاش که تازه در دیماهِ همینسال نصب کردند را تا بیخ پایین کشیده بود. تازهای بیبیسی دیگر از تجریش و بازار و صفوف خلوت یا شلوغِ قصابیها نیست، که از بغداد و رامالله و بیروت است. نفیسه کوهنورد حالا بیاعتنا به نوروز، لباس رزم پوشیده و با لرزشی همیشگی در صدا از آمار پرتابهها میگوید.
❤11👍3🦄2
بیستوپنج اسفند/ روز هفدهم
گویا دیشب بدجور کوبیده غرب را. و کرج را. پرهام، محبوبه و دنیای اقتصاد، هرسه حوالی ۳:۲۰ دقیقهی بامداد گزارشهای نیمهمیدانی دادند و من آنها را ۱۰:۲۰ دقیقهی صبح خواندم. از خبرهای رسمی و گمانهزنیهای غیررسمی، اینطور برمیآید که مهرآباد یکی از اهداف بوده. وهمی بَرَم میدارد که چرا صداهایی که «مهیب» توصیف شدهاند، بیدارم نکرده؟ گزارشگران اغراق کردهاند یا من خوابم سنگین است؟ نکند شرطیسازی کلاسیکِ پاولف در این مسالهی حیاتی نیز واردِ عمل شده و آن بخشِ هشیارِ مغزم در خواب، صداهای «مهیب» را بهعنوان «زمینهی طبیعی» شناسایی کرده و از صدورِ فرمان هشدارِ بیدارباش جلوگیری بهعمل آورده؟ حالا نه آنکه خانهام بیخِ فرودگاه باشد، کیلومترها فاصلهست. اما خب، بهرحال.
نانِ تست را توی دستگاه گذاشتم و بالای سرش ایستادم تا کار را تمام کند. در همین حین و به موازاتیکه هادی پاکزاد میخواند «چیزی نیست که نگفته باشم» به این فکر میکنم که اگر در خواب بمیرم خیلی ناجور و حتی احمقانه است. ترجیح میدم هراسِ پیش از مرگ را تجربه کنم، تقلای مذبوحانهای برای فرارِ از آن داشته باشم و حداقل ببینم چطور میمیرم. اینها دیگر پایهترین حقوقیست که میتوانم برای خود تصور کنم، هرچقدر هم که مبتذل باشد.
---
پنج روز دیگر سالْ تازه میشود. در همهی پنجروزماندهبهنوروزهای پیشین که گفتم «احساس خاصی ندارم» دروغ گفتم. چون اینحالِ بیحالیِ حالا را تجربه نکرده بودم. راستیراستی، آخرین چیزی که مهم مینمایاند عید است. هرچند همینحالا هم خیال نمیکنم راست بگویم، که اگر آنقدر که ادایش را در میآورم علیالسویه بود، این پاراگراف اینجا نمیآمد.
---
محبوبه عباراتِ احتمالاً حساس را اینطور مینویسد: ب ه ف ل ا ن ج ا ح م ل ه ش د ه. میگوید شنود بیداد میکند. سیمکارتِ فلانی را بهخاطر حرفهای سیاسی مسدود کرده اند. خواهرانه توصیه دارد که احتیاط کنیم، به من و آندیگر برادرمان، در گروهِ سهتاییمان که ناماش «ما سه تا» است.
پرهام بهجای ایران اینترنشنال میگوید اونتر فانکشنال. میگوید شنیده حتی بردن نام آن شبکه پای تلفن هم هزینه دارد. میگوید اوضاع خیط است و باید حسابی مراقب بود. میگوید خُب.
محض مزاح، عکس آن عموی سیبیلوییکه نمایندهی یکی از احزاب کرد است و بهخاطر شباهتاش به یکی از بازیگرانِ سریالِ شبهای برره معروف شده را جای تصویر «نمایه»ی گروهمان در بله میگذارم. امین میخواهد فورا حذفاش کنم، که اگر در ایستوبازرسیای جلومان رو بگیرند و گوشیمان را چک کنند و بهآن تصویر بربخورند، نمیشود توضیح داد که محض مزاح بوده است. پُر بیراه نمیگوید و میگویم خُب. حالا گروهمان که عنوانش را نمیتوانم بنویسم، فاقدِ تصویری در بخش نمایه است.
همهی اینها و بسیار مراعاتهای دیگریکه از هراس برمیآیند، مرا یاد زندگی آدمها در سالهای پایانی کمونیسم در جماهیر مختلف شوروی میاندازد که در کتابهایی که بهقلم نویسندگانیکه در آن دوران زیستهاند و سالها پس از سقوط شوروی منتشر ساختند، خواندم. که چگونه در آن زمانه جوکهای خودشان را ساختند، زبانِ رمزی بومیشان را پدید آورند و خلاصه به هر ریسمانی برای دوامآوری چنگ انداختند. خیال میکنم ما هم حالا، بیآنکه الزاما خودمان حواسمان باشد و بدانیم، داریم راههایی برای تابآوری میسازیم.
گویا دیشب بدجور کوبیده غرب را. و کرج را. پرهام، محبوبه و دنیای اقتصاد، هرسه حوالی ۳:۲۰ دقیقهی بامداد گزارشهای نیمهمیدانی دادند و من آنها را ۱۰:۲۰ دقیقهی صبح خواندم. از خبرهای رسمی و گمانهزنیهای غیررسمی، اینطور برمیآید که مهرآباد یکی از اهداف بوده. وهمی بَرَم میدارد که چرا صداهایی که «مهیب» توصیف شدهاند، بیدارم نکرده؟ گزارشگران اغراق کردهاند یا من خوابم سنگین است؟ نکند شرطیسازی کلاسیکِ پاولف در این مسالهی حیاتی نیز واردِ عمل شده و آن بخشِ هشیارِ مغزم در خواب، صداهای «مهیب» را بهعنوان «زمینهی طبیعی» شناسایی کرده و از صدورِ فرمان هشدارِ بیدارباش جلوگیری بهعمل آورده؟ حالا نه آنکه خانهام بیخِ فرودگاه باشد، کیلومترها فاصلهست. اما خب، بهرحال.
نانِ تست را توی دستگاه گذاشتم و بالای سرش ایستادم تا کار را تمام کند. در همین حین و به موازاتیکه هادی پاکزاد میخواند «چیزی نیست که نگفته باشم» به این فکر میکنم که اگر در خواب بمیرم خیلی ناجور و حتی احمقانه است. ترجیح میدم هراسِ پیش از مرگ را تجربه کنم، تقلای مذبوحانهای برای فرارِ از آن داشته باشم و حداقل ببینم چطور میمیرم. اینها دیگر پایهترین حقوقیست که میتوانم برای خود تصور کنم، هرچقدر هم که مبتذل باشد.
---
پنج روز دیگر سالْ تازه میشود. در همهی پنجروزماندهبهنوروزهای پیشین که گفتم «احساس خاصی ندارم» دروغ گفتم. چون اینحالِ بیحالیِ حالا را تجربه نکرده بودم. راستیراستی، آخرین چیزی که مهم مینمایاند عید است. هرچند همینحالا هم خیال نمیکنم راست بگویم، که اگر آنقدر که ادایش را در میآورم علیالسویه بود، این پاراگراف اینجا نمیآمد.
---
محبوبه عباراتِ احتمالاً حساس را اینطور مینویسد: ب ه ف ل ا ن ج ا ح م ل ه ش د ه. میگوید شنود بیداد میکند. سیمکارتِ فلانی را بهخاطر حرفهای سیاسی مسدود کرده اند. خواهرانه توصیه دارد که احتیاط کنیم، به من و آندیگر برادرمان، در گروهِ سهتاییمان که ناماش «ما سه تا» است.
پرهام بهجای ایران اینترنشنال میگوید اونتر فانکشنال. میگوید شنیده حتی بردن نام آن شبکه پای تلفن هم هزینه دارد. میگوید اوضاع خیط است و باید حسابی مراقب بود. میگوید خُب.
محض مزاح، عکس آن عموی سیبیلوییکه نمایندهی یکی از احزاب کرد است و بهخاطر شباهتاش به یکی از بازیگرانِ سریالِ شبهای برره معروف شده را جای تصویر «نمایه»ی گروهمان در بله میگذارم. امین میخواهد فورا حذفاش کنم، که اگر در ایستوبازرسیای جلومان رو بگیرند و گوشیمان را چک کنند و بهآن تصویر بربخورند، نمیشود توضیح داد که محض مزاح بوده است. پُر بیراه نمیگوید و میگویم خُب. حالا گروهمان که عنوانش را نمیتوانم بنویسم، فاقدِ تصویری در بخش نمایه است.
همهی اینها و بسیار مراعاتهای دیگریکه از هراس برمیآیند، مرا یاد زندگی آدمها در سالهای پایانی کمونیسم در جماهیر مختلف شوروی میاندازد که در کتابهایی که بهقلم نویسندگانیکه در آن دوران زیستهاند و سالها پس از سقوط شوروی منتشر ساختند، خواندم. که چگونه در آن زمانه جوکهای خودشان را ساختند، زبانِ رمزی بومیشان را پدید آورند و خلاصه به هر ریسمانی برای دوامآوری چنگ انداختند. خیال میکنم ما هم حالا، بیآنکه الزاما خودمان حواسمان باشد و بدانیم، داریم راههایی برای تابآوری میسازیم.
❤9👍5
بیستوهفت اسفند/ روز نوزدهم
از همهی کانالهای خبری خارج شدم و فقط یکی-دوتا را نگه داشتم و به همانها هم بر خلاف روزهای نخست، مدام سر نمیزنم. خبرها دیگر از مرزِ تکرار گذشته، پیشبینیپذیر شدهاند. خبرهای مهم از مسیرهای دیگری میرسند. در گروههای مختلف، آدمها از کسانیکه آنکسان به دیگرانی مطلعْ مرتبطاند، نقلِ قول میآورند. آبوتابِ برخی خبرها زیاد است و بسیاری کم. معنای «ارزشِ خبری» تغییر کرده. رخدادهاییکه تا همین سه هفته پیش میتوانستند تیتر یکِ تمامِ روزنامهها شوند، حالا در میان انبوهی مشابه از گموگور میشوند.
دیگر کارِ چندانی با اینترنت ندارم. خو گرفتهام به این وضع انگار. در روزهای نخست، مستاصل، هر ساعت تلاش میکردم ببنیم کدام کانکشن وصل میشود و کدام پروکسی عبارتِ updating را آن بالای صفحه میآورد. حتی اگر راست نمیبود و چیزی آپدیت نمیشد، باز قوت قلبی بهحساب میآمد. ، حالا اما نه، بیخیالم. با این تنها کانکشنیکه بهسختی و در ساعاتی محدود وصل میشود، کار خاصی نمیتوان کرد جز نشرِ همین لاطائلات، این آخرین سنگرِ باقیمانده که احساس زنده و جزئی از جمعی بودن را ارضا میکند.
---
ساعتِ سهی صبح خبر آمد که پردیس را زدهاند و فیالفور یادِ ثمین افتادم که همین دوروز پیش نوشته بود تا چهارشنبه خانهی پردیسام و اگر وقت و حوصله کردی بیا. همان ساعتِ سهی صبح حالش را پرسیدم و بعد دیگر بیهوش شدم و صبح که خبر از سلامتاش داد، ادامهی احوالپرسیمان را پیش بردیم و برای هم پیشاپیش سالِ خوشی را آرزو کردیم.
---
امروز دو-سه دوستِ نهچندان نزدیکْ احوالپرسان شدند. تعجبآور و البت خوشایند بود. گمان میکنم ما، آدمهای مانده در این وضعِ لاکار، هرکداممان در لحظاتی، زمانیکه ذهنمان از توجه به چیزهای نزدیک و پرتکرار مغزمان خسته میشود، تلاش میکنیم به چیزها و کسانِ دورتر بیاندیشیم و بهنحوی، خود را از خود منحرف کنیم. اینهم یکجور تلاش برای تجربهی شیوههای کمتر آزموده برای تابآوریست دیگر.
---
خطر کردیم و رفتیم مرکزِ شهر و از ترافیکِ آدمهای پرچمبهدست و ماشینهای شیشهنویسشده گذشتیم و جایی در همان اوایلِ ایرانشهر پارک کردیم و خودمان را توی ثالث که کرکرههایش را تا نیمه پایین کشیده بود جا دادیم. خلوتتر از همیشه و بهمراتب خلوتتر از هرِ دوروزمانده به نوروزی. کتابدارها بر سر اینکه کتابهای موراکامی را در کتاب قفسه بگذارند، بحث میکردند. برای امیرمحمد از پیمان هوشمندزاده، برای هلن از گلی ترقی، برای حسین از سیمون دوبوار و برای امین از پوما چودورن هدیه خریدم.
نشستیم توی کافهای همان حوالی که تمام میزهایاش پر و بیاعتنا به ماهِ قمری، فعال بود. به خنده گفت «رزولوشنات برای سالِ تازه چیست؟» و به خنده گفتم نمیدانم. راستیراستی نمیدانم.
---
خانه را مرتب کردم. مرتب، نه از آن مرتبهای مامانپسند، که در قدرِ بضاعت و استانداردهای خودم. خرتوپرتهای ریزهمیزه را از چهارگوشهی خانه جمع کردم و ظروفِ شسته را در طبقات خودشان گذاشتم. لباسهای کثیف را در سبدِ مخصوص ریختم و روی کانتر آشپزخانه را دستمال کشیدم. شوفاژها را بستم و ضامنِ قفلِ پنجرهها را هم کشیدم. خانه حالا، تمیز و آماده برای ترک گفتن است.
به چهارگوشهی خانه، که خدا میداند چقدر دوستش دارم و چقدر از هر خانهی دیگری که داشتم برایم خانهتر است، نگاه میکنم. همهچیزِ اینجا، بهجز پردهها و کاغذدیواریها و مبلها، باب طبعام است. هرسه را بنا بود همین ماه تغیر دهم. حالا اما، باید با این تردید از دَرَش خارج شوم که آیا بارِ بعدی که وارد میشوم، اگر بشوم، همینشکلی مانده یا نه. خیال دارم پما چودرونیکه برای امین خریدهام را در راه بخوانم.
از همهی کانالهای خبری خارج شدم و فقط یکی-دوتا را نگه داشتم و به همانها هم بر خلاف روزهای نخست، مدام سر نمیزنم. خبرها دیگر از مرزِ تکرار گذشته، پیشبینیپذیر شدهاند. خبرهای مهم از مسیرهای دیگری میرسند. در گروههای مختلف، آدمها از کسانیکه آنکسان به دیگرانی مطلعْ مرتبطاند، نقلِ قول میآورند. آبوتابِ برخی خبرها زیاد است و بسیاری کم. معنای «ارزشِ خبری» تغییر کرده. رخدادهاییکه تا همین سه هفته پیش میتوانستند تیتر یکِ تمامِ روزنامهها شوند، حالا در میان انبوهی مشابه از گموگور میشوند.
دیگر کارِ چندانی با اینترنت ندارم. خو گرفتهام به این وضع انگار. در روزهای نخست، مستاصل، هر ساعت تلاش میکردم ببنیم کدام کانکشن وصل میشود و کدام پروکسی عبارتِ updating را آن بالای صفحه میآورد. حتی اگر راست نمیبود و چیزی آپدیت نمیشد، باز قوت قلبی بهحساب میآمد. ، حالا اما نه، بیخیالم. با این تنها کانکشنیکه بهسختی و در ساعاتی محدود وصل میشود، کار خاصی نمیتوان کرد جز نشرِ همین لاطائلات، این آخرین سنگرِ باقیمانده که احساس زنده و جزئی از جمعی بودن را ارضا میکند.
---
ساعتِ سهی صبح خبر آمد که پردیس را زدهاند و فیالفور یادِ ثمین افتادم که همین دوروز پیش نوشته بود تا چهارشنبه خانهی پردیسام و اگر وقت و حوصله کردی بیا. همان ساعتِ سهی صبح حالش را پرسیدم و بعد دیگر بیهوش شدم و صبح که خبر از سلامتاش داد، ادامهی احوالپرسیمان را پیش بردیم و برای هم پیشاپیش سالِ خوشی را آرزو کردیم.
---
امروز دو-سه دوستِ نهچندان نزدیکْ احوالپرسان شدند. تعجبآور و البت خوشایند بود. گمان میکنم ما، آدمهای مانده در این وضعِ لاکار، هرکداممان در لحظاتی، زمانیکه ذهنمان از توجه به چیزهای نزدیک و پرتکرار مغزمان خسته میشود، تلاش میکنیم به چیزها و کسانِ دورتر بیاندیشیم و بهنحوی، خود را از خود منحرف کنیم. اینهم یکجور تلاش برای تجربهی شیوههای کمتر آزموده برای تابآوریست دیگر.
---
خطر کردیم و رفتیم مرکزِ شهر و از ترافیکِ آدمهای پرچمبهدست و ماشینهای شیشهنویسشده گذشتیم و جایی در همان اوایلِ ایرانشهر پارک کردیم و خودمان را توی ثالث که کرکرههایش را تا نیمه پایین کشیده بود جا دادیم. خلوتتر از همیشه و بهمراتب خلوتتر از هرِ دوروزمانده به نوروزی. کتابدارها بر سر اینکه کتابهای موراکامی را در کتاب قفسه بگذارند، بحث میکردند. برای امیرمحمد از پیمان هوشمندزاده، برای هلن از گلی ترقی، برای حسین از سیمون دوبوار و برای امین از پوما چودورن هدیه خریدم.
نشستیم توی کافهای همان حوالی که تمام میزهایاش پر و بیاعتنا به ماهِ قمری، فعال بود. به خنده گفت «رزولوشنات برای سالِ تازه چیست؟» و به خنده گفتم نمیدانم. راستیراستی نمیدانم.
---
خانه را مرتب کردم. مرتب، نه از آن مرتبهای مامانپسند، که در قدرِ بضاعت و استانداردهای خودم. خرتوپرتهای ریزهمیزه را از چهارگوشهی خانه جمع کردم و ظروفِ شسته را در طبقات خودشان گذاشتم. لباسهای کثیف را در سبدِ مخصوص ریختم و روی کانتر آشپزخانه را دستمال کشیدم. شوفاژها را بستم و ضامنِ قفلِ پنجرهها را هم کشیدم. خانه حالا، تمیز و آماده برای ترک گفتن است.
به چهارگوشهی خانه، که خدا میداند چقدر دوستش دارم و چقدر از هر خانهی دیگری که داشتم برایم خانهتر است، نگاه میکنم. همهچیزِ اینجا، بهجز پردهها و کاغذدیواریها و مبلها، باب طبعام است. هرسه را بنا بود همین ماه تغیر دهم. حالا اما، باید با این تردید از دَرَش خارج شوم که آیا بارِ بعدی که وارد میشوم، اگر بشوم، همینشکلی مانده یا نه. خیال دارم پما چودرونیکه برای امین خریدهام را در راه بخوانم.
❤9👍2
چهار فروردین/ روز بیستوپنج
تحلیل بلد نیستم، جنگ نمیفهمم و درکی از ژئوپولیتیک ندارم. صحبتِ هر کارشناسی را که میشنوم، در کلامش نوعی از منطق میبینم و بیاختیار قدری موافقت مییابم. چه آنیکه میگوید همین امروز و فردا ماجرا تمام میشود و چه آنکه معتقد است حالاحالاها درگیر خواهیم بود. قدیمترها اینطور نبودم. برای خودم رأی و تحلیل و توضیحی داشتم از رخدادها. اما خب، آنقدر خطا از آب درآمدند که بیخیال شدم. پذیرفتم که هم از اثرگذاری عاجزم و هم از فهمِ مبادی تاثیر. انفعال را در آغوش کشیدم و از گوشهای به رخدادها، یکی در میان، نگاه میکنم. زعمای روانشناسی برای این بیکنشیِ رقتانگیز اسمی ابداع کردهاند: درماندگی آموزخته شده. عمدهی آدمها در جامعهی کوچکِ اطرافم به این مرض دچار شدهاند. هرچند هنوز هم کسانی را میشناسم که خود را از تکوتا نیانداختهاند و تحلیل های بهروز دارند.
حسینِ شمارهی سه، یکی از آن کمشماران است. خبرهای مختلف را خوانده و کنار هم گذاشته و با تحلیلِ کارشناسانِ زبده درهمآمیخته و به شبهِ یقینی دست یافته. با آبوتاب و جدیت و حرارت شرح میدهد که در در روزهای آینده چهها خواهد شد. از آنجا که فرجامِ ماجرا را خوش میبیند، ترجیح میدهم با او نیز موافق باشم. محض احتیاط اما، پاوربانکهایم را شارژ نگه میدارم.
---
حسرتِ آدام فیلیپس را میخواندم. از بس برای توضیحِ نظرش به شاهلیر ارجاع میداد، خواندنِ دوبارهی آنرا شروع کردم. هرچه گشتم، ترجمهی بهآذیناش را نیافتم و به ترجمهی قجرمآبِ جوادِ پیمان رو انداختم. مقدمهای دارد بهدرازای خودِ متن، سختخوان و حقیقتا نالازم. بهمنچه که شکسپیر ماجرای این شاهِ نگونبخت را از چه داستانی اقتباس کرده و واژهی «لیر» از چه ریشهای میآید؟ وسطهای مقدمهی یادشده به این چیزها فکر کردم، و فکر کردم که راستیراستی دیگر هیچچیز «لازم» بهنظر نمیآید. اینطور شد که بیخیالِ حسرت و لیرشاه و پوما چودرون و درسهای دانشگاه و هرچیز خواندنی دیگری شدم و دوروز است، بیش از همیشه، به درودیوار نگاه میکنم. علمای روانشناسی برای این وضع هم واژه ساختهاند: meaninglessness
---
با چنگودندان، بهمعنای واقع کلمه با چنگودندان تلاش دارم به حداقلهایی از روتینِ روزانهام معتکف بمانم: دیرتر از زمانی مشخص بیدار نشوم، حداقل صبحانهای بخورم، کمی قدم بزنم، خانه را تمیز نگه دارم و با چندتایی آدم معاشرت کنم. راستش را بخواهید، توضیحِ واضحی از هدفِ این تلاشِ بهظاهر نالازم برای دوام آوردن ندارم. اما خب، فعلا، ترجیحام بر آن است که تا حد امکان زندهوارانه زندگی کنم. از آرای روانشناسان در این مَقال خبر ندارم، اما میدانم آلبرت کامو در موقعیتی نسبتا مشابه بود که از زندگی در اوجِ بیمعنایی حرفهایی زد. بلاتشبیه. او کجا و ما کجا.
تحلیل بلد نیستم، جنگ نمیفهمم و درکی از ژئوپولیتیک ندارم. صحبتِ هر کارشناسی را که میشنوم، در کلامش نوعی از منطق میبینم و بیاختیار قدری موافقت مییابم. چه آنیکه میگوید همین امروز و فردا ماجرا تمام میشود و چه آنکه معتقد است حالاحالاها درگیر خواهیم بود. قدیمترها اینطور نبودم. برای خودم رأی و تحلیل و توضیحی داشتم از رخدادها. اما خب، آنقدر خطا از آب درآمدند که بیخیال شدم. پذیرفتم که هم از اثرگذاری عاجزم و هم از فهمِ مبادی تاثیر. انفعال را در آغوش کشیدم و از گوشهای به رخدادها، یکی در میان، نگاه میکنم. زعمای روانشناسی برای این بیکنشیِ رقتانگیز اسمی ابداع کردهاند: درماندگی آموزخته شده. عمدهی آدمها در جامعهی کوچکِ اطرافم به این مرض دچار شدهاند. هرچند هنوز هم کسانی را میشناسم که خود را از تکوتا نیانداختهاند و تحلیل های بهروز دارند.
حسینِ شمارهی سه، یکی از آن کمشماران است. خبرهای مختلف را خوانده و کنار هم گذاشته و با تحلیلِ کارشناسانِ زبده درهمآمیخته و به شبهِ یقینی دست یافته. با آبوتاب و جدیت و حرارت شرح میدهد که در در روزهای آینده چهها خواهد شد. از آنجا که فرجامِ ماجرا را خوش میبیند، ترجیح میدهم با او نیز موافق باشم. محض احتیاط اما، پاوربانکهایم را شارژ نگه میدارم.
---
حسرتِ آدام فیلیپس را میخواندم. از بس برای توضیحِ نظرش به شاهلیر ارجاع میداد، خواندنِ دوبارهی آنرا شروع کردم. هرچه گشتم، ترجمهی بهآذیناش را نیافتم و به ترجمهی قجرمآبِ جوادِ پیمان رو انداختم. مقدمهای دارد بهدرازای خودِ متن، سختخوان و حقیقتا نالازم. بهمنچه که شکسپیر ماجرای این شاهِ نگونبخت را از چه داستانی اقتباس کرده و واژهی «لیر» از چه ریشهای میآید؟ وسطهای مقدمهی یادشده به این چیزها فکر کردم، و فکر کردم که راستیراستی دیگر هیچچیز «لازم» بهنظر نمیآید. اینطور شد که بیخیالِ حسرت و لیرشاه و پوما چودرون و درسهای دانشگاه و هرچیز خواندنی دیگری شدم و دوروز است، بیش از همیشه، به درودیوار نگاه میکنم. علمای روانشناسی برای این وضع هم واژه ساختهاند: meaninglessness
---
با چنگودندان، بهمعنای واقع کلمه با چنگودندان تلاش دارم به حداقلهایی از روتینِ روزانهام معتکف بمانم: دیرتر از زمانی مشخص بیدار نشوم، حداقل صبحانهای بخورم، کمی قدم بزنم، خانه را تمیز نگه دارم و با چندتایی آدم معاشرت کنم. راستش را بخواهید، توضیحِ واضحی از هدفِ این تلاشِ بهظاهر نالازم برای دوام آوردن ندارم. اما خب، فعلا، ترجیحام بر آن است که تا حد امکان زندهوارانه زندگی کنم. از آرای روانشناسان در این مَقال خبر ندارم، اما میدانم آلبرت کامو در موقعیتی نسبتا مشابه بود که از زندگی در اوجِ بیمعنایی حرفهایی زد. بلاتشبیه. او کجا و ما کجا.
👍13❤4🦄1
اتصال به اینترنت هرروز سختتر میشه و بهنظر، بهزودی، ناممکن خواهد شد
موقتا روی بله:
https://ble.ir/ezaafat
موقتا روی بله:
https://ble.ir/ezaafat
❤5👍1
نه فروردین/ روز سی [ناسفرنامهی شمال]
همهی شمالرفتهها در همهی زمانها، از میانههای سفرشان -و در برخی موارد از همان آغاز- دربارهی روز و ساعت و مسیرِ بازگشتشان بحثها میکنند و تلاشها میدارند که در ترافیکِ فلجکننده گرفتار نیایند و بتوانند در کمترین زمانِ ممکن به مبدا بازگردند. آنها میخواهند با بررسی پیاپیِ ویز و نشان و در تماس مکرر با ۱۴۱، راهی برای فرار از دشواریِ گاز و کلاچِ مداوم بیابند و توأمان، داستانی از تیز و زرنگبودگی خود در مسیریابی بهدست آرند تا در جمعهای دوستانه و خانوادگی نقل کنند. ما نیز چنین [متوسط] بودیم و پس از ملاحظات و مداقّات فراوان، تصمیم گرفتیم امروز صبحِ زود، صبحِ خیلی خیلی زود، باز گردیم. غافل از آنکه چون از مناطق جنگی فاصلهی زمانی و مکانی یافته بودیم، مسالهی جنگ را نیز تا حدی فراموش و از نظامِ تصمیمگیریمان خارج کردیم و الگوی ترافیکِ امسال را با همهسال یکسان پنداشتیم. لکن، هنوز به ابتدای جاده چالوس نرسیده، خود راه گرفتار میانِ صدهامیلیون تهرانیِ دیگر یافتیم که هرکدامشان خود را گرفتار میانِ صدهامیلیون تهرانی دیگر مییافتند.
همهی ما میلیونمیلیون سواره، مدام بین پدالهای مختلف در رفتوآمد بودیم و برای رسیدن به تهرانی بیتابی میکردیم که همین چند روز یا چندده روز پیش از آن گریخته بودیم و هیچ هم به روی خودمان نمیآوریم که شکلی از گریز را تجربه کردهایم و حتی اگر به خود یا دیگران میگفتیم «میرویم آبوهوایی عوض کنیم» باز از گریزِ ماجرا چیزی کم نمیکرد و حتی بدتر، بدترش مینمود.
---
ما خوششانس بودیم که هم خانهای در یکی استانهای شمالی داشتیم و هم اقوامی، که هم پول زیادی خرج نکنیم و هم حوصلهمان اندازهی علی اینها سر نرود. علی اینها پول زیادی خرج کردند، اما کسی را در استانهای شمالی نداشتند و به همین خاطر، حوصلهشان از روز ششمِ سفر سر رفته و آنطور که علی میگوید، این بخش دردناکتر از پولِ زیادیست که خرج کردهاند. آنها طی سفر هفده روزشان، که به مراتب بیشتر از هر سفر خانوادگی دیگری بوده که تا این زمان تجربه کردند، فقط خودشان چهارتا را داشتند و طبعا فقط خودشان چهارتا را مدام تماشا کردند. آنها چون به ماهواه و اینترنت دسترسی نداشتند، نتوانستند سرشان را با چیزهای دیگر گرم کنند. همچنین بهقول فاطی چون «دیگه حالمون از هرچیز سبز و خیس بههم میخورد» از همان روز چهاروپنج دیگر بیخیال جنگل و ساحلگردی شدهاند. لاجرم، بههمپریدن را آغاز کردند. بنا بر شنیده ها، هم فاطی با علی دعوای سفتی کرده و هم مامانِ فاطی به فاطی گفته «برم همون تهرون و زیر موشک بمیرم تا از دستتون راحت شم»
بالاخره بابای فاطی که عاقل خانوادهشان است، صبحِ روز هجدهم از خواب پا میشود و قاطعانه میگوید جمع کنید برگردیم . این تصمیم در حالی اتخاذ شده است که پول آن ویلایی که میشد از روی عکسهایش فهمید حسابی قشنگ است و راستیراستی پول زیادی بابتش پرداخت شده را تا یک هفتهی دیگر داده بودند. ببینید پیرمرد به کجایش رسیده که اینطور به مالِ دنیا پشت کرده.
---
من را در روزهای نخست سفر با یک یا دو من عسل هم نمیشد خورد. بیچاره والدین، که هر تلاش کردند. دو روز آخر اما ورق برگشت. آدمیزاد از هیچ چیز خبر ندارد. من هم از آن رودخانهی پشت خانه خبر نداشتم و اگر شوهرخالهی امیرمحمد نمیگفت پشتِ خانهمان رودخانه است و امیرمحمد اصرار نمیکرد با لنسرِ داییاش ماهیگیری را تجربه کنیم، بعید بود از نزدیک ببینمش. دو روز پایانی، وقت و بیوقت آنجا بودم. صندلی تاشوی بابا را بر میداشتم و عقب ماشین میانداختم و میرفتم جایی در آن کرانه مینشستم و هیچکار نمیکردم. همین الان دلم برای آنجا تنگ شده است.
---
ساره از تایمزونی بهمراتب دورتر نوشته «بیشتر بنویس» و منظورش این است که بیشتر [از جنگ] بنویس. نیتخوانی نکردم، ازو پرسیدم «منظورت اینه بیشتر از جنگ بنویسم» و گفت «وا! نه! هرچی دوست داری بنویس» و من اصرار ورزیدم که «جونِ من منظورت جز اینه؟» که سرآخر گفت «اِمم. نه. یعنی آره. نمیدونم. خب، لای اینهمه خبر آدم دلش میخواد بدونه آدما الان اونجا واقعا چطوری زندگی میکنن دیگه»
همهی شمالرفتهها در همهی زمانها، از میانههای سفرشان -و در برخی موارد از همان آغاز- دربارهی روز و ساعت و مسیرِ بازگشتشان بحثها میکنند و تلاشها میدارند که در ترافیکِ فلجکننده گرفتار نیایند و بتوانند در کمترین زمانِ ممکن به مبدا بازگردند. آنها میخواهند با بررسی پیاپیِ ویز و نشان و در تماس مکرر با ۱۴۱، راهی برای فرار از دشواریِ گاز و کلاچِ مداوم بیابند و توأمان، داستانی از تیز و زرنگبودگی خود در مسیریابی بهدست آرند تا در جمعهای دوستانه و خانوادگی نقل کنند. ما نیز چنین [متوسط] بودیم و پس از ملاحظات و مداقّات فراوان، تصمیم گرفتیم امروز صبحِ زود، صبحِ خیلی خیلی زود، باز گردیم. غافل از آنکه چون از مناطق جنگی فاصلهی زمانی و مکانی یافته بودیم، مسالهی جنگ را نیز تا حدی فراموش و از نظامِ تصمیمگیریمان خارج کردیم و الگوی ترافیکِ امسال را با همهسال یکسان پنداشتیم. لکن، هنوز به ابتدای جاده چالوس نرسیده، خود راه گرفتار میانِ صدهامیلیون تهرانیِ دیگر یافتیم که هرکدامشان خود را گرفتار میانِ صدهامیلیون تهرانی دیگر مییافتند.
همهی ما میلیونمیلیون سواره، مدام بین پدالهای مختلف در رفتوآمد بودیم و برای رسیدن به تهرانی بیتابی میکردیم که همین چند روز یا چندده روز پیش از آن گریخته بودیم و هیچ هم به روی خودمان نمیآوریم که شکلی از گریز را تجربه کردهایم و حتی اگر به خود یا دیگران میگفتیم «میرویم آبوهوایی عوض کنیم» باز از گریزِ ماجرا چیزی کم نمیکرد و حتی بدتر، بدترش مینمود.
---
ما خوششانس بودیم که هم خانهای در یکی استانهای شمالی داشتیم و هم اقوامی، که هم پول زیادی خرج نکنیم و هم حوصلهمان اندازهی علی اینها سر نرود. علی اینها پول زیادی خرج کردند، اما کسی را در استانهای شمالی نداشتند و به همین خاطر، حوصلهشان از روز ششمِ سفر سر رفته و آنطور که علی میگوید، این بخش دردناکتر از پولِ زیادیست که خرج کردهاند. آنها طی سفر هفده روزشان، که به مراتب بیشتر از هر سفر خانوادگی دیگری بوده که تا این زمان تجربه کردند، فقط خودشان چهارتا را داشتند و طبعا فقط خودشان چهارتا را مدام تماشا کردند. آنها چون به ماهواه و اینترنت دسترسی نداشتند، نتوانستند سرشان را با چیزهای دیگر گرم کنند. همچنین بهقول فاطی چون «دیگه حالمون از هرچیز سبز و خیس بههم میخورد» از همان روز چهاروپنج دیگر بیخیال جنگل و ساحلگردی شدهاند. لاجرم، بههمپریدن را آغاز کردند. بنا بر شنیده ها، هم فاطی با علی دعوای سفتی کرده و هم مامانِ فاطی به فاطی گفته «برم همون تهرون و زیر موشک بمیرم تا از دستتون راحت شم»
بالاخره بابای فاطی که عاقل خانوادهشان است، صبحِ روز هجدهم از خواب پا میشود و قاطعانه میگوید جمع کنید برگردیم . این تصمیم در حالی اتخاذ شده است که پول آن ویلایی که میشد از روی عکسهایش فهمید حسابی قشنگ است و راستیراستی پول زیادی بابتش پرداخت شده را تا یک هفتهی دیگر داده بودند. ببینید پیرمرد به کجایش رسیده که اینطور به مالِ دنیا پشت کرده.
---
من را در روزهای نخست سفر با یک یا دو من عسل هم نمیشد خورد. بیچاره والدین، که هر تلاش کردند. دو روز آخر اما ورق برگشت. آدمیزاد از هیچ چیز خبر ندارد. من هم از آن رودخانهی پشت خانه خبر نداشتم و اگر شوهرخالهی امیرمحمد نمیگفت پشتِ خانهمان رودخانه است و امیرمحمد اصرار نمیکرد با لنسرِ داییاش ماهیگیری را تجربه کنیم، بعید بود از نزدیک ببینمش. دو روز پایانی، وقت و بیوقت آنجا بودم. صندلی تاشوی بابا را بر میداشتم و عقب ماشین میانداختم و میرفتم جایی در آن کرانه مینشستم و هیچکار نمیکردم. همین الان دلم برای آنجا تنگ شده است.
---
ساره از تایمزونی بهمراتب دورتر نوشته «بیشتر بنویس» و منظورش این است که بیشتر [از جنگ] بنویس. نیتخوانی نکردم، ازو پرسیدم «منظورت اینه بیشتر از جنگ بنویسم» و گفت «وا! نه! هرچی دوست داری بنویس» و من اصرار ورزیدم که «جونِ من منظورت جز اینه؟» که سرآخر گفت «اِمم. نه. یعنی آره. نمیدونم. خب، لای اینهمه خبر آدم دلش میخواد بدونه آدما الان اونجا واقعا چطوری زندگی میکنن دیگه»
❤9👍2🦄1
اینجا را نیتخوانی میکنم و بهاو نمیگویم: آنها دلشان برای ما میسوزد (که حق دارند) و بهشکلی ناخواسته و نادانسته ترجیح میدهند فلاکتِ بیشتری را تجربه کنیم. یا دستکم، تصویرِ دقیقتر (وبیشتری) از فلاکت مان دریافت کنند. نهکه آدمهای بدطینت و بدخواهی باشندها، نه. گویی هرچه ملودرامِ ماجرا بیشتر باشد و سوزوگذازِ بیشتری را در بر گیرد، آن بُعدِ خودآزارطلبیشان بهتر و بیشتر ارضا میشود. صورتِ دیگری به این فرضم میدهم و مینویسم «خب راستش رو بخوای، ما از صبح که بیدار میشیم تا شب که میخوابیم که به جنگ فکر نمیکنیم» و بعد ارجاعی به «کمونیست رفت و ما ماندیم» و ارجاع دیگری به «زنی در برلین» میدهم که هردوشان به جنگ و سایر بدبختیهای انسان علیه انسان مربوط است. همچنین بهاو می گویم که «سیمکشی مغز آدمیزاد اینطوره دیگه. از توی فلاکت راه باز میکنه و بعد به خودش جایزه میده و اسمشو میگذاره تاب آوری»
ساره در در پاسخ پایانیاش مینویسد «خفهشو بابا» و من نیز در پاسخِ پایانیام چیزی غیرقابل انتشاری مینویسم که امید دارم فردای آزادی امکانِ نشرش فراهم آید. آمین.
ساره در در پاسخ پایانیاش مینویسد «خفهشو بابا» و من نیز در پاسخِ پایانیام چیزی غیرقابل انتشاری مینویسم که امید دارم فردای آزادی امکانِ نشرش فراهم آید. آمین.
❤7🦄3
ده فروردین/ روز سیویک
«دنبال چیزی برو که بهآن حسادت میکنی»
قریب به یکسال پیش و در دلِ یک گفتوگوی کِشدارِ طولانی، پس از آنکه برای موجّه و پاشنهدار بودنِ بخشی از مفروضاتم نقلِقولی از «محتوم»ِ ساپولسکی آوردم، با جملهی «تو خیلی شبیه کتابهایی که میخونی میشی» توی گوشام زد. هم دردم آمد و هم عصبانی شدم. برداشتم این بود که مرا به سطحی مبتذل تقلیل داده است. به رویاش نیاورم که چقدر این جمله/ گزاره آزارم داده. از آنروز تا حالا، کمتر به روی خودم میآورم که چقدر به این جمله/ گزاره فکر میکنم. همین حالا هم در مقاومتی برای پذیرشِ صحت و سقماش هستم.
نقلِ قولِ اولِ این یادداشت را که بهوضوح زرد و انگیزشیست، در میانههای کتابِ «بهتره با یکی حرف بزنی» خواندم و فیالفور گوشهای یادداشت کردم. کتابی که حتی عنواناش هم زرد است و اصلا دلم نمیخواهد وقتی در حال خواندنش هستم، کسی نگاهم کند. از آن دست کتابهاییست که اگر آدمِ درست و موجهی پیشنهادش نکرده بود، بیبروبرگرد از مقابلش میگذشتم و حتی زحمتِ تورقاش را هم به خود نمیدادم. ماجرای رواندرمانیِ یک رواندرمانگر را روایت میکند و از چالشهای پذیرشِ نقشِ درمانجو برای یک درمانگر میگوید. نویسنده مدام بین اتاقهای درمانِ مختلف میچرخد و تلاش دارد بینِ تجارباش بهعنوان درمانگر و مواجههاش با فضای تراپی بهعنوان درمانجو پیوندهایی برقرار کند و در نهایت منوشمای خواننده را نیز با این فرایندِ پُر از کشف و شهود همراه سازد. خیال میکنم یکجاهایی موفق میشود.
نقلِ قولِ اولِ این یادداشت را در دلِ شرحِ یکی از تجارباش یهعنوان درمانگر بیان میکند. زنِ مراجع به بیماری لاعلاجی دچار است و بهزودی میمیرد و در خلال فرایندِ مواجهه با این موقعیتِ سهمگین، تصمیم میگیرد با ترسهایش روبرو شود و تن به آن شیوه از زیستن دهد که تا پیش از این ماجرا بر خود روا نداشته است. خلاصه که آن زن که برای خودش و در کار خودش کیا و بیایی داشته، تصمیم میگیرد در این واپستین هفتههای زندگی، از شغلِ دهانپرکناش دست بکشد و بهعنوان صندوقدارِ یک فروشگاهِ زنجیرهای، چیزی در مایههای افق کورش خودمان، مشغول بهکار شود.
برای منیکه بهادعا و مشاهدهی دوستیکه در ابتدای یادداشت آمد، شبیه کتابهایی که میخوانم میشوم، اینهمانیسازی از اوجب واجبات است. یعنی، وقتی چیزی -هرچیزی- را میخواهنم -یا به هر طریق دیگری مصرف میکنم- باید بتوانم در دلِ آن روایت خودم را جای دهم. ببینم من کجای آن قصه قرار میگیرم و پس از آن، مبتنی بر جایگاهم، چطور داستان را میفهمم. اینهمانیِ من برای مواجهه و درکِ تصمیمِ آن زنِ نگونبختِ در شرفِ مرگ، تداعی آن در قالب جنگ است.
هر دم بمب و موشکی میآید و هر دم چهارگوشهی خانه میلرزد. حالا این ادعای «هردم» بهشدت اغراقآمیز است. چرا که از از دیروز عصر تا حالا خبری از صداهای مهیب نبوده است. اما بهرحال، تا اینجای عمر، هیچزمان خود را اینچنین به مرگِ «ممکن» نزدیک ندیده بودم.
مرگ [برای من] همیشه دور، دیر و برای دیگران بوده است. سورئالترین شیوههای مردنی که برای خود مفروض داشتم هم از امکانِ مرگ در موقعیت کنونی فاصلهی زمانی و نوعی داشته است. آن امکانهای نیمهسورئالِ ممکنِ پیشین، مثلِ تصادف رانندگی یا زلزله یا سکتهی قلبی در خواب کماکان با احتمالی حداقلی روی میز هستند، اما حالا امکانِ مرگ بر اثر بمب و موشک بیشتر از آنها ممکن مینمایاند و چندان هم دور و حداقلی بهنظر نمیرسند.
کماکان، آن بخش از ناخداگاهم که عاشقِ حیات است و خود را کانونِ جهان میپندارد، اینگونه مردن بعید میداند. اما کمکم دارم به نقطهای میرسم که بر بعید پنداشتناش شک کنم. عکسهای اصابتِ موشک به خیابان صابونچی و تصویرِ آدمهای گریخته از مرگ را دیدم و دوباره، فیالفور، اینهمانی کردم. من توی آن خیابان در کافهای صبحانه خوردم، در خانهای شبنشینی داشتم و بارها در کوچههای اطرافش دنبالِ جای پارک گشتهام. بپذیرید که وهمانگیز است دیگر!
حالا، با اینهمه آسمان و ریسمان، بهترینِ شیوهی زیستن در این زمان و مکان برای من چیست؟ کدام حسد را باید دنبال کنم؟
«دنبال چیزی برو که بهآن حسادت میکنی»
اینجمله توی سرم میچرخد و موقعیتی گروتسک پدید میآورد. در این زمان و مکان باید چگونه به مرگ اندیشید؟ باید قریبالوقوع در نظرش داشت و به زندگیهای نازیسته فکر کرد و دنبالِ گزینههای بهظاهر احمقانهای بود که در شرایط عادی سمتشان نمیرویم؟ یا کمامان، بهروی خودمان نیاوریم و سر در اخبار بجنبانیم و مرگ را برای دیگرانی دور در نظر بگیریم و خود را بری از حوادث بدانیم؟
«دنبال چیزی برو که بهآن حسادت میکنی»
قریب به یکسال پیش و در دلِ یک گفتوگوی کِشدارِ طولانی، پس از آنکه برای موجّه و پاشنهدار بودنِ بخشی از مفروضاتم نقلِقولی از «محتوم»ِ ساپولسکی آوردم، با جملهی «تو خیلی شبیه کتابهایی که میخونی میشی» توی گوشام زد. هم دردم آمد و هم عصبانی شدم. برداشتم این بود که مرا به سطحی مبتذل تقلیل داده است. به رویاش نیاورم که چقدر این جمله/ گزاره آزارم داده. از آنروز تا حالا، کمتر به روی خودم میآورم که چقدر به این جمله/ گزاره فکر میکنم. همین حالا هم در مقاومتی برای پذیرشِ صحت و سقماش هستم.
نقلِ قولِ اولِ این یادداشت را که بهوضوح زرد و انگیزشیست، در میانههای کتابِ «بهتره با یکی حرف بزنی» خواندم و فیالفور گوشهای یادداشت کردم. کتابی که حتی عنواناش هم زرد است و اصلا دلم نمیخواهد وقتی در حال خواندنش هستم، کسی نگاهم کند. از آن دست کتابهاییست که اگر آدمِ درست و موجهی پیشنهادش نکرده بود، بیبروبرگرد از مقابلش میگذشتم و حتی زحمتِ تورقاش را هم به خود نمیدادم. ماجرای رواندرمانیِ یک رواندرمانگر را روایت میکند و از چالشهای پذیرشِ نقشِ درمانجو برای یک درمانگر میگوید. نویسنده مدام بین اتاقهای درمانِ مختلف میچرخد و تلاش دارد بینِ تجارباش بهعنوان درمانگر و مواجههاش با فضای تراپی بهعنوان درمانجو پیوندهایی برقرار کند و در نهایت منوشمای خواننده را نیز با این فرایندِ پُر از کشف و شهود همراه سازد. خیال میکنم یکجاهایی موفق میشود.
نقلِ قولِ اولِ این یادداشت را در دلِ شرحِ یکی از تجارباش یهعنوان درمانگر بیان میکند. زنِ مراجع به بیماری لاعلاجی دچار است و بهزودی میمیرد و در خلال فرایندِ مواجهه با این موقعیتِ سهمگین، تصمیم میگیرد با ترسهایش روبرو شود و تن به آن شیوه از زیستن دهد که تا پیش از این ماجرا بر خود روا نداشته است. خلاصه که آن زن که برای خودش و در کار خودش کیا و بیایی داشته، تصمیم میگیرد در این واپستین هفتههای زندگی، از شغلِ دهانپرکناش دست بکشد و بهعنوان صندوقدارِ یک فروشگاهِ زنجیرهای، چیزی در مایههای افق کورش خودمان، مشغول بهکار شود.
برای منیکه بهادعا و مشاهدهی دوستیکه در ابتدای یادداشت آمد، شبیه کتابهایی که میخوانم میشوم، اینهمانیسازی از اوجب واجبات است. یعنی، وقتی چیزی -هرچیزی- را میخواهنم -یا به هر طریق دیگری مصرف میکنم- باید بتوانم در دلِ آن روایت خودم را جای دهم. ببینم من کجای آن قصه قرار میگیرم و پس از آن، مبتنی بر جایگاهم، چطور داستان را میفهمم. اینهمانیِ من برای مواجهه و درکِ تصمیمِ آن زنِ نگونبختِ در شرفِ مرگ، تداعی آن در قالب جنگ است.
هر دم بمب و موشکی میآید و هر دم چهارگوشهی خانه میلرزد. حالا این ادعای «هردم» بهشدت اغراقآمیز است. چرا که از از دیروز عصر تا حالا خبری از صداهای مهیب نبوده است. اما بهرحال، تا اینجای عمر، هیچزمان خود را اینچنین به مرگِ «ممکن» نزدیک ندیده بودم.
مرگ [برای من] همیشه دور، دیر و برای دیگران بوده است. سورئالترین شیوههای مردنی که برای خود مفروض داشتم هم از امکانِ مرگ در موقعیت کنونی فاصلهی زمانی و نوعی داشته است. آن امکانهای نیمهسورئالِ ممکنِ پیشین، مثلِ تصادف رانندگی یا زلزله یا سکتهی قلبی در خواب کماکان با احتمالی حداقلی روی میز هستند، اما حالا امکانِ مرگ بر اثر بمب و موشک بیشتر از آنها ممکن مینمایاند و چندان هم دور و حداقلی بهنظر نمیرسند.
کماکان، آن بخش از ناخداگاهم که عاشقِ حیات است و خود را کانونِ جهان میپندارد، اینگونه مردن بعید میداند. اما کمکم دارم به نقطهای میرسم که بر بعید پنداشتناش شک کنم. عکسهای اصابتِ موشک به خیابان صابونچی و تصویرِ آدمهای گریخته از مرگ را دیدم و دوباره، فیالفور، اینهمانی کردم. من توی آن خیابان در کافهای صبحانه خوردم، در خانهای شبنشینی داشتم و بارها در کوچههای اطرافش دنبالِ جای پارک گشتهام. بپذیرید که وهمانگیز است دیگر!
حالا، با اینهمه آسمان و ریسمان، بهترینِ شیوهی زیستن در این زمان و مکان برای من چیست؟ کدام حسد را باید دنبال کنم؟
«دنبال چیزی برو که بهآن حسادت میکنی»
اینجمله توی سرم میچرخد و موقعیتی گروتسک پدید میآورد. در این زمان و مکان باید چگونه به مرگ اندیشید؟ باید قریبالوقوع در نظرش داشت و به زندگیهای نازیسته فکر کرد و دنبالِ گزینههای بهظاهر احمقانهای بود که در شرایط عادی سمتشان نمیرویم؟ یا کمامان، بهروی خودمان نیاوریم و سر در اخبار بجنبانیم و مرگ را برای دیگرانی دور در نظر بگیریم و خود را بری از حوادث بدانیم؟
❤5🦄2👍1
دوازده فروردین/ روز سیوسه
حسینِ شمارهی یک اسکرینشاتی از «حسابِ کاربری»اش در پیامرسانی داخلی فرستاده که فلانی - که آدمِ اسمورسمداریست- به آن پیامرسانِ داخلی پیوسته. پاییناش مینویسد «راستیراستی آدمی ذرهذره به بیآبرویی عادت میکند» و چندتا ایموجیِ خنده هم تهبندش میگذارد. اگر این مکالمه در جایی جز همان پیامرسانی داخلی اتفاق میافتاد، بیشک از آن ایموجیها خبری نبود. من نیز چند ایموجی خنده میگذارم.
دوستانِ دستبهقلمام دانهدانه کانالهاشان را روی پیامرسانهای داخلی بنا میکنند و نوشتههاشان را روی «ماجرا» بهاطلاعِ دیگران میرسانند. بیدانهای استثناء، جملگی در نوشتههای آغازینشان به «موقت» بودن این «جا» اشاره و تلویحاً به بیچارگیشان اذعان میکنند. هرکه بنا به ذوق و قریحهاش تلاش میدارد که بهنحوی توضیح میدهد و رفعورجوع کند. راستیراستی آدمی ذرهذره تنزل مییابد.
مُصی ویپیانی خریده به گیگی دو میلیون تومان و تا حدودی راضیست، چرا که نسبت به آن قبلی که گیگی «فقط» پانصدهزار تومان بوده، سرعتِ بهتری دارد و حالا علاوه بر متن میتواند تصاویر و ویدیوهای تلگرام را هم دریافت کند. او میگوید و من توی سرم به خود میگویم راستیراستی آدمی ذرهذره با همهچیز وفق مییابد.
حسینِ شمارهی دو از همان روزهای آغازینِ جنگ راهی دهاتشان شد و بهنظر تا ترکِ کاملِ مخاصمه خیالِ بازگشت ندارد. نسخهی ساکنِ تهرانِ حسین شمارهی دو هیچ شباهتی به نسخهی ساکنِ دهاتاش ندارد. حسینِ شمارهی دوی ساکنِ تهران را میتوان بهراحتی یکجابندنشو نامید. کار و حرفه [و تمایل و اهتماماش برای یافتنِ نیمهی گمشده] ایجاب میکرد که مدام از این شرکت به آن دفتر، و از این کافه به آن رستوران در آمدوشد باشد. حالا و در دهاتشان هیچ خبر از این امکانها نیست.
حسینِ شمارهی دو اما بیش از آنچه خیال میکردم تطبیقپذیر است و حالا، بهفراخور بضاعاتِ جغرافیا، روتینِ تازهای پدید آورده: صبحها آنقدر پیاده راه میرود که خسته شود و برای ناهار خود را به خانه میرساند و سپس میخوابد و پس از بیداری، توی پیامرسانهای داخلی به معاشرتهای مشروع میپردازد تا حوصلهاش سر برود و بعد راهی دهاتهای اطرافِ دهاتشان میشود تا دوستانِ آوارهی دیگرش را ببیند و این دیدارها را تا وقتِ خواب ادامه میدهد. راستیراستی حسینِ شمارهی دو آدمِ جالبی است.
محمد برای پروفایلاش در پیامرسانی داخلی «نمایه» گذاشته و همین دلم را میگیراند. نمایهگذاری برای من آخرین سنگر است و خیال میکنم هرکه نمایهدار میکند حسابش را، قیدِ «موقت» را زایل کرده است.
میلاد هنوز به پیامرسانهای داخلی تن نداده. او که خبر ازتندادگیام دارد، تلاش میکند بیانِ غرورمندش را را در لفافه پنهان کند و کمی بَمتر از همیشه میگوید «هنوز به آنجا نرسیدم»
مکثی میکند و مکثی میکنم، و سپس از از فشارِ این سکوت به حرف میآید: هرچند، خیال کنم همین امروز و فردا «میلاد به [نامِ پیامرسانِ داخلی] پیوست» رو روی گوشیت ببینی. چند ایموجی خنده توی سرم میچرخد. راستیراستی آدمی ذرهذره خفیف میشود.
حسینِ شمارهی یک اسکرینشاتی از «حسابِ کاربری»اش در پیامرسانی داخلی فرستاده که فلانی - که آدمِ اسمورسمداریست- به آن پیامرسانِ داخلی پیوسته. پاییناش مینویسد «راستیراستی آدمی ذرهذره به بیآبرویی عادت میکند» و چندتا ایموجیِ خنده هم تهبندش میگذارد. اگر این مکالمه در جایی جز همان پیامرسانی داخلی اتفاق میافتاد، بیشک از آن ایموجیها خبری نبود. من نیز چند ایموجی خنده میگذارم.
دوستانِ دستبهقلمام دانهدانه کانالهاشان را روی پیامرسانهای داخلی بنا میکنند و نوشتههاشان را روی «ماجرا» بهاطلاعِ دیگران میرسانند. بیدانهای استثناء، جملگی در نوشتههای آغازینشان به «موقت» بودن این «جا» اشاره و تلویحاً به بیچارگیشان اذعان میکنند. هرکه بنا به ذوق و قریحهاش تلاش میدارد که بهنحوی توضیح میدهد و رفعورجوع کند. راستیراستی آدمی ذرهذره تنزل مییابد.
مُصی ویپیانی خریده به گیگی دو میلیون تومان و تا حدودی راضیست، چرا که نسبت به آن قبلی که گیگی «فقط» پانصدهزار تومان بوده، سرعتِ بهتری دارد و حالا علاوه بر متن میتواند تصاویر و ویدیوهای تلگرام را هم دریافت کند. او میگوید و من توی سرم به خود میگویم راستیراستی آدمی ذرهذره با همهچیز وفق مییابد.
حسینِ شمارهی دو از همان روزهای آغازینِ جنگ راهی دهاتشان شد و بهنظر تا ترکِ کاملِ مخاصمه خیالِ بازگشت ندارد. نسخهی ساکنِ تهرانِ حسین شمارهی دو هیچ شباهتی به نسخهی ساکنِ دهاتاش ندارد. حسینِ شمارهی دوی ساکنِ تهران را میتوان بهراحتی یکجابندنشو نامید. کار و حرفه [و تمایل و اهتماماش برای یافتنِ نیمهی گمشده] ایجاب میکرد که مدام از این شرکت به آن دفتر، و از این کافه به آن رستوران در آمدوشد باشد. حالا و در دهاتشان هیچ خبر از این امکانها نیست.
حسینِ شمارهی دو اما بیش از آنچه خیال میکردم تطبیقپذیر است و حالا، بهفراخور بضاعاتِ جغرافیا، روتینِ تازهای پدید آورده: صبحها آنقدر پیاده راه میرود که خسته شود و برای ناهار خود را به خانه میرساند و سپس میخوابد و پس از بیداری، توی پیامرسانهای داخلی به معاشرتهای مشروع میپردازد تا حوصلهاش سر برود و بعد راهی دهاتهای اطرافِ دهاتشان میشود تا دوستانِ آوارهی دیگرش را ببیند و این دیدارها را تا وقتِ خواب ادامه میدهد. راستیراستی حسینِ شمارهی دو آدمِ جالبی است.
محمد برای پروفایلاش در پیامرسانی داخلی «نمایه» گذاشته و همین دلم را میگیراند. نمایهگذاری برای من آخرین سنگر است و خیال میکنم هرکه نمایهدار میکند حسابش را، قیدِ «موقت» را زایل کرده است.
میلاد هنوز به پیامرسانهای داخلی تن نداده. او که خبر ازتندادگیام دارد، تلاش میکند بیانِ غرورمندش را را در لفافه پنهان کند و کمی بَمتر از همیشه میگوید «هنوز به آنجا نرسیدم»
مکثی میکند و مکثی میکنم، و سپس از از فشارِ این سکوت به حرف میآید: هرچند، خیال کنم همین امروز و فردا «میلاد به [نامِ پیامرسانِ داخلی] پیوست» رو روی گوشیت ببینی. چند ایموجی خنده توی سرم میچرخد. راستیراستی آدمی ذرهذره خفیف میشود.
❤15🦄3👍1